رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 3- Nemesis

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers

    سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6- Jake & Sherry

    جیک مولر در حالی که سوت میزند یا سیب را بالا پایین میاندازد ودر یک خرابه راه میرود. سپس روی زمین نشسته و یک سرنگ را تماشا کرده وبه خود تزریق میکند.
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 -Leon & Helena

    لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند.
  • وارد شوید

    تمامی فعالیت ها

    این جریان به طور خودکار به روز می شود     

    1. امروز
    2. دیروز
    3. جدیدا
    4. اختصاصی

      "مقدمه" در یک دریای مواج طوفانی قایقی پیش میرود. جیل والن تاین و پارکر لوچیانی سوار این قایق هستند. پارکر: هی .جیل جیل به روی عرشه قایق می رود وبه کشتی بسیار بزرگی با نام " ملکه زنوبیا" چشم میدوزد. جیل: خارق العاده اس! پارکر: ملکه زنوبیا... این آهنپاره شانس آورده هنوز شناوره... جیل: برو کنارش. تا یه نقطه برا سوار شدن پیدا کنیم در اطراف کشتی نقطه ای برای سوار شدن میابند و خود را به عرشه کشتی میرسانند. جیل: 94 دقیقه از زمان گم شدن کریس و جسیکا از روی رادار میگذره پارکر: و اخرین تحلیل مشخصات وضعیتشون نشون میده که اینجا بودن جیل: همینجا روی همین کشتی... "آغاز گیم پلی" جیل و پارکر پیش میروند وکشتی به شدت تکان میخورد. پارکر: جیل خوبی؟ "صدای زنگی در همان نزدیکی می اید" جیل: از صداش اصلا خوشم نمیاد و وارد جایی شبیه به انبار میشوند.بر روی زمین مقدار زیادی گشوت وخون آبه ریخته است پارکر: اه چه بوی گندی میده! جیل: یه مدتیه که متروکه مونده پارکر: هیچ اثری از هیچ موجود زنده ای نیس. ولی حس میکنم یه چیزی اینجاس... جیل دری را میگشاید و متوجه عبور سایه ای میشود. جیل: هی... پارکر: چی؟ چیه؟ جیل: فکر نکنم تنها باشیم و به مسیر ادامه میدهند. دریچه هوا به شدت تکان میخورد. جیل: داره از توی دریچه تهویه خون میاد بیرون! و یک جسد نیمه تبدیل شده از آن بیرون می افتد. در ادامه راه به آشپز خانه میرسند که بر روی زمین دریچه ای وجود دارد. جیل: پارکر یه کمکی به من بکن پارکر: حتما "آغاز کاتسین" جیل دریچه را باز میکند وبا جنسیس داخل کثافت های دریچه را بررسی میکند. جیل: یه چیزی پیدا کردم... فکرکنم یه سلاحه! پارکر: حالا چی؟ جیل : یه دقیقه مهلت بده و خم میشود و دست خود را داخل کثافت ها کرده و یک سلاح که دست یک انسان مرده آن را گرفته بیرون میکشد. پارکر: خب کریس که نیس در این لحظه یک اوز از پشت سر آنها به سمتشان هجوم می آورد. "آغاز گیم پلی" جیل اوز را میکشد. "آغاز کاتسین" پارکر: این توضیح میده چرا خدمه اثری ازشون نیس جیل: اصلا خوب نیس... تو کجایی کریس "پایان مقدمه"
    5. اختصاصی

      بزودی ترجمه سناریو رزیدنت اویل -افشاگری 1 در این صفحه قرار خواهد گرفت از دوستان خواهشمند هستم از ارسال هرگونه اسپم تا انتهای کارخودداری کنند
    6. اختصاصی

      کریس و پیرز با جت بر روی سکوی نفتی فرود می ایند. کریس: برو و سوار آسانسور میشوند. در هنگام پایین رفتن اسانسور پیرز میگوید: یه جورایی طعنه داره واست مردی که همه عمرش تلاش کرد تا دنیا رو نابود کنه، حالا پسرش تنها کسیه که میتونه نجاتش بده کریس: واینجاس که من میرم کمکش پیرز: مردی که باباشو کشته، همونطور که گفتم ، طعنه آمیزه کریس: خب چمیدونم. شاید سرنوشته و چند لحظه در سکوت میگذرد. کریس: سه سالی میشه که من وسکر کشتم . نمیتونم اجازه بدم این جنگ تا ابد با من باشه وقتی جیک رو نجات دادیم من سلاحمو زمین میذارم پیرز: چی؟ یه دقیقه صبر کن.. کریس: وقتشه یکی جای منو بگیره و باعث افتخارمه که اون شخص تو باشی پیرز: من...من فکر نکنم آمادگیشو داشته باشم... کریس: تا اینجا رسیدی، مگه نه؟ و به پایان مسیر میرسند. کریس: باشه، خودشه پیرز: کدوم خری میاد همچین چیزی بسازه؟ کریس: همه جا اسم نئو آمبرلا نوشته شده. حواستو جمع کن با شناختی که ازشون دارم، کلی غافلگیری توراهه پیرز: گرفتم پیرز و کریس به اتاق کنترل وارد میشوند. پیرز: کایپتان! کریس مانیتوری را میبند که جیک و شری در آن بخش زندانی شده اند. کریس: باشه ( و سلاحش را به دست پیرز میدهد) بعد از کمی کارکردن با سیستم جیک و شری ازاد میشوند . کریس: خوبه حل شد. ولی صدای هشدار در فضا میپیچد. کریس: پیدامون کردن! پیرز: باید بریم.. کاپیتان میتونی محلشون مشخص کنی؟ کریس: تو یه جور آزمایشگاهی هستن. میتونیم از طریق طبقاتی زیری بهشون برسیم بیا بریم دنبالشون پیرز: میخوام اون طرفا رو یه نگاهی بکنم .کاپیتان ، یه کمکی به من بکن کریس: نمیتونم تا وقتی اون پره ها روشنن ازشون رد شم .ببین میتونی متوقفشون کنی یا نه پیرز: باشه... خاموش شد کریس: باشه دارم میرم تو و از دریچه میگذرد. کریس: یا مسیح... کریس: بذار ببینم چی پیدا میکنم . منتظر فرمان من باش پیرز: دریافت شد کریس: پیرز یه سری پره دیگه اینجان پیرز: میرم تو کارش، یکم وقت بده(چند لحظه بعد) قطعه میتونی بری. کریس: پیرز من آسانسور رو فعال کردم پیرز: خوبه اونجا میبنمت " درگیر شدن قفل های هوایی. ارتباط با بخش تحقیقات آغاز گردید لطفا تا پایان اتصال منتظر بمانید.” کارلا: سلام غریبه ها کریس: ایدا؟ کرالا: بعله، خودمم... یا باید بگم خودم بودم . اینو یه هدیه کوچیک از طرف من بدونین. اگه تا اینجا رسیدین فرض میکنم که از افراد BSAA باشید البته نه اینکه مهم باشه هنوز نمیتونین نقشه های منو متوقف کنین. هیچکس نمیتونه . یک موشک و این دنیا تغییر خواهد کرد . به یک بهشت جدید برای اخرین وعالیترین خلق من اون در سوختن شهر ها موفق خواهد بود و همه چیز رو بعد از سقوط بدست میاره... اون پادشاه قرن جدید خواهد بود... پیرز: یه چیزی بهم میگه این "خلق جدید" حیوون خونگی نیس کریس: میتونه با HQ پیام بدی؟ پیرز: نه، تا وقتی این پایینیم نمیشه کریس: پس خودمونیم وخودمون باشه بیا جیک و شری ور پیدا کینم وبزنیم به چاک! تعداد زیادی جوآو به آنها حمله میکنند. " ارتباط کامل شد . تنظیم فشار آغاز گردید. لطفا تازمان تنظیم فشار منتظر بمانید" کریس: نذار اهرمو بکشه پایین، تنها چیزی که کم داریم پیله های جونورای بیشتره پیرز: لعنت دارن مثل مور و ملخ میان کریس: ناچاریم ادامه بدیم "فشار تنظیم گردید. ارتباط کامل گردید . قفل های ایمنی باز میشوند" پیرز: بزن بریم کاپیتان شری و جیک را پس از خروج میبینند شری: کریس! کریس: خوشحالم حال جفتتون خوبه شری: صبر کن. شماها ما رو آزاد کردین؟ جیک: انگار بازم نجاتمون دادن. و از اندو درو میشود. کریس به سمت جیک برمیگردد: من پدرت رو درتو میبینم شری قصد دارد بحث را به مسیر امن تری بکشاند: چطور فهمیدین که ما... جیک به سمت کریس برمیگردد: یه دقیقه وایستا...(رو به کریس میکند) پس تو میشناختیش؟ کریس: اره ، میشناختمش.( مکث کوتاهی میکند) و من کسی بودم که کشتمش. جیک چند لحظه سکوت کرده وبه سمت شری نگاه میکند. شری رویش را برمیگرداند. سپس به طور ناگهانی سلاحش را میکشد وبه سمت کریس میگیرد: پس کارتو بود؟ کریس با خونسردی تمام پاسخ میدهد: درسته پیرز که سلاحش را به سمت شری گرفته میگوید: کریس؟ جیک: بهتره توله سگتو با قنلاده ببندی کریس به پیرز اشاره میکند ومیگوید: این قضیه بین من واونه و به سمت سلاح جیک میرود: بجنب. شلیک کن. حق اینکار روداری جیک ضامن سلاحش را میکشد. کریس: فقط بهم قول بده زنده میمونی. دنیا به این موضوع بستگی داره. جیک خشمگین سلاح را دو دستی چسبیده وفریاد میزند: فکر کردی کدوم خری هستی که بهم بگی چی کار کنم! شری با تشر میگوید: تمومش کن! و پرز از سوی دیگر با سلاح او را نشانه میرود: سلاحتو بگیر پایین. حالا! جیک بیتوجه به این دو میپرسد: بگو ببینم. داشتی از دستورات اطاعت میکردی، یا قضیه شخصی بود؟ کریس چند لحظه سکوت کرده وبعد پاسخ میدهد: هردوتاش شری: جیک لطفا دست نگه دار پیرز: قبل اینکه یه گلوله تو سرت بکارم سلاحتو بیار پایین! جیک فریادی میزند وشلیک میکند. گلوله از کنار صورت کریس میگذرد. جیک: اینجا چیزای مهمتری از من و تو هست که بخوایم بهش برسیم. زمین میلرزد و چیزهایی از سقف کنده میشوند. پیرز: باید بریم شری با حالت تشر: جیک! جیک: میدونم! شری: آقایون به نظر این یه جور بالابره یکی هم اونطرفه بیاین از اینجا بریم! شبیه سازی رهاسازی هائوس نرخ آلودیگ 20% ...60%..100%... جیک: این دیگه چه کوفتیه؟ پیرز: آخر دنیا کریس: مگه اینکه متوقفش کنیم شری: پس اگه اون پیله بزرگ باز بشه... کریس: تو دردسریم. جیک: فقط یکم. پیرز: باید از اینجا بریم بیرون وبه مرکز خبر بدیم کریس: اینور. شری: اینور یکی بیاد. چنانچه کریس با جیک بروند. جیک: فقط روشنت کنم ، من وتو حرفامون باهم تموم نشده. باید کلی توضیح بدی کریس: اگه از اینجا زنده بریم بیرون ، هرچی بخوای بهت میگم فقط امیدورام آمادگی شنیدنشو داشته باشی جیک: این مذخرفاتو بذار واسه بعد جیک: من شبیه چیزی که بابام بود نیستم، ولی اگه بین من وتو بنا باشه چیزیبشه، من کسی نیستم که پوکیده. گرفتی چیمیگم؟ کریس: کاملا واضح وروشن پیرز: دوستت یکم غیر قابل پیشبینیه نیست؟ حتما سخت بوده روش حساب کنی البته کاپیتان هم اخیرا خیلی ساده نبوده کار کردن باهاش شری: هیچکس کامل نیست، ولی من بهش اعتماد دارم در هرصورت تنها کاری که میتونیم الان بکنیم اینه که رو فرار کردنمون تمرکز کنیم. پریز : نکته خوبی بود آنها به انتهای مسیر میرسند ولی پیله شکاف خورده وهائوس از درون آن بیرون میاید وراه آنها را جدا میکند. شری: کریس! کریس: برید! پریز: از اینجا به بعد رو بسپرین دست ما جیک: بزن بریم. شری: وایستا! جیک دست شری را میگیرد: تو یه کاری داری که باید تمومش کنی. و به کریس نگاه میکند. کریس سری تکان داده وجیک وشری میروند. هائول نعره میکشد ودستانش را به اطراف تکان میدهد. پیرز: کایپتان باید بریم بالا! کریس: بدو وگرنه ما رو با خودش میبره پایین پیرز: کایپتان بیا اینجا کریس به پیرز کمک میکند تا بالا برود. کریس: خب من وبکش بالا هائوس دستش را روی مسیر میگذارد کریس: لعنت! پیرز: خب حالا بریم حرومزاده قدرتمندیه کریس: احتمالا ازاد کردن این از هم اول نقشه اش بوده پیرز: یا عیسی مسیح پس موشکا از هم اولم حواس پرت کنی بودن پیرز: دستم میندازی؟ اون کوفتی هنوززنده اس؟ کریس: چیز زیادی ار عمرش نمونده پیرز: گندش بزنن این جونور نمیمیره! کریس: ناجور تر از این حرفاس! نمیتونیم بذاریم این جونور از اینجا بره بیرون! کریس: پیرز!حالت خوبه؟ پیرز: بهتر از اینم بودم کریس: حرومزاده... پیرز: وقتمون داره تموم میشه کاپیتان باید بریم! پیرز: اه کاپیتان من نمیتونم بیام! کریس: بهش شلیک کن! پیرز:لعنت به من اگه اینجا بمیرم! در حال فرار کریس در رامیگیرد تا پیرز برسد. کریس: بجنب نمیتونم نگهش دارم! پیرز: ممنونم کاپیتان کریس: داریم اینجا گیر می افتیم! پیرز: حق با توئه باید بریم هائوس در امیشکند وپیرز را میگیرد. پیرز: کایپتان کریس: پیرز! وبه سمت هائوس شلیک میکند. هائوس پیرز را پرتاب کرده وکریس را میگیرد. پیرز که بازوی سمت راستش را به خاطر این اتفاق از دست داده باری نجات کریس ویروس سی را به خودتزریق میکند وبا برق هائوس را میزند. کریس: وای خدایا! پیرز تو چیکار کردی؟ "فشار غیر عادی تشخیص داده شد. تمامی در ها قفل میشوند" فشار سازی مجدد آغاز شد کریس: پیرز باید باهاش بجنگی. سعی کن کنترلش کننی "تا زمان کاهش فشار صبر کنید "کاهش فشار تقریبا تمام شده است" کریس: پیرز! بجنب! حواست به من باشه تو خوب میشی پیرز: متاسفم کاپیتان...برای BSAA اینکار رو کردم... برای آینده کریس: میدونم تو کار خوبی انجام دادی پیرز: تا وقتی که تو ... کریس: نمیخوام بشونم. منو تو از اینجا با هم میریم بیرون فهمیدی؟ "باز سازی فشار تکمیل شد . درها باز میشوند." کریس: من کنارتم تا از این وضعیت عبور کنی، صدامو میشنوی پیرز؟ "هشدار: پی ریزی سیستم در حال تخریب است. کنترل فشار اب امکان پذیر نمیباشد. تمامی کارمندان هرچه سریعتر اینجا راترک کنند." کریس و پیرز از آنجا میگریزند وبا نوعی دیواره زیستی مواجع میشوند. پیرز: عقب برگرد کاپیتان، من میتونم اینو بکشم در میان راه پیرز زمین میخورد.کریس بالای سر او میرود. کریس: پیرز... لعنت.. پیرز: تو برو.. کریس: نه تو خوب میشی . چیزی نمونده برسیم ... (و پیرز را بلند کرده وبا خود میکشد وبه بخش فرار اضطراری وارد میشود)محفظه های فرار. دیدی... خیلی زود از اینجا میریم بیرون وپیرز را کنار اتاق میگذارد و به سراغ یکی از محفظه های فرار میرود. پیرز نگاهی به بازیوتغییر یافته اش میکند. و سپس نگاهی به علامت BSAA بازویش میاندازد. کریس:حله درست شد بیا بریم پیرز. داریم از اینجا میریم و پیرز را بلند میکند ولی دم در محفظه فرار پیرز کریس را داخل اتاقک میاندازد ودر را میبندد.کریس برمیگردد وبه در مشت میزند. نه پیرز! اینکار رو نکن! در رو باز کن لعنتی! به من گوش کن! ما جفتمون میتونیم از اینجا بریم.!هنوز زمان هست. داری چی کار میکنی؟ نه پیرز اینکار رو نکن! پیرز! در رو باز کن! خدا لعنتت کنه! پیرز به سمت ضامن پرتاب میرود. پیرز این در لعنتی روباز کن این یه دستوره! نه...پیرز! پیرز ضامن را میکشد. محفظه فرار به بیرون پرتاب میشود. با اینحال هائوس به دنبال محفظه کریس آمده ومحفظه را میگیرد ولی فشار برقی از داخل سکو به او خورده و او را نابود میکند. کریس در یک رستورا ن نشسته و در حال خوردن استیک است.سربازی به او نزدیک میشود. سرباز: قربان دستورات جدیدی به ما رسیده کریس: بسیار خب .پس بهتره بریم انجامشون بدیم وبرخاسته و میرود.
    7. قســمت نـهــم: بدتــر از مــرگ_________________________________________________1روز بــعـد کریـس:یـنـی چـی کـه بـه خونت حملــه شد؟لیـون:ینــی همیـن . نگـران نبـاش فقـد یکـم پــــول ازم دزدیـدنجیـل:همیـن؟فقـد پـــول؟لیـون:آره دیگـه اصلــن بیخـیال ببینم چیـــزی در مورد شـری و کـلـر و چمبرز پیدا نکردین؟کریـس:هیچـی! انگــاری آب شـدن جیـل: بـا عـقـل جــور در نمیـادلیـون:چـی بـــا عــقـل جـــور در نمیــاد؟جیـل:مـن شـایـد یـه مــامور حـرفـه ای دولـت نبـاشـــم امــا میــدونم کــه تـو یــه چیـزی رو بـــه مـــا نمیگی کنــدیلیــون:چی؟جیـل:دزد؟خـودتــو بـزار جـــای مـن باورت میشــد؟کریـس:جیــل بیخــیال الــان وقـــت ایـن چیزا نیســتلیــون: مــا چطوری باید با هم کار کـــنـیـم وقـتـی هــنــوز بــه هــم اعــتـماد نداریم؟ من برا چی باید بهت دورغ بگم؟جیــل: من نمیگم که تو دورغ میگی من میگم تو حقیقتــو نمیـگـیلیــون:نــه اصلــن میدونی چیه خانـم من از اولشــم اشتباه کــردم کـه قــبـول کــردم باهاتون همکاری کنمکریــس:بـــــســــــه!!! جفتـتـون، مــا کـارای مـهــم تـــری داریم الــان چــنــدین روز از ایـــن مـــاجرا گـــــذشــتـه ولی ما هنوز هیچی نمیدویم، چرا عیـن بچه ها رفتار میکنین؟لیــون: به اون بگو نــه بـــه مـــن جیــل: بــاشه باشــه ، حـق با کریــسه پیـدا کردن اونـا مـهـم تر از اینه که بفهمیم توی خونه ی کندی واقعــه چه اتفاقی افتادهکریـس :ممنون کـه متوجه هستی ، ایــن کـه نمیدونـــم خواهرم الــان در چـــه حالــیه برام از مرگ بــدتــرهلــیـون:مــا پیـداش میکنیـم__________________________________________________ ______________________________________________ربــکا:بـچـه ها من یکــم گرسنمــهکلــر:مــنم، میدونیـن فــک کنم اگــه بــاهم حرف بزنیم شاید گشنگی یادمون برهشـری: دیــگه چقــدر حـرف بــزنیــم بابا؟مــن خستــم ای کاش بشــه فهمید چی تــوی کله ی اون احمقــه!در هـمـیــن لحــظه در اتـــاق بـــاز شد و یکی دیــگه داخل اتاق پرت شد و روی زمین افتـاد:ایــنـم از اون مـهـمـونی کـه میگفتم فقــد حیف کــه خوابــهدر اتـــــــاق بــــســـــتــــــه شــــــــدکلـر و ربـکا و شـری رفتـن بالـای سرشربـکـا:ایـن کیـه؟ مُـرده؟ کـلـر: نــه فقــد بیهوشــهشـری: قـیـافـش آشنـاس!:مــ مــن !مــن کـــجــام؟__________________________________________________ __________________
    8. سیو

      سیو بازی Dead space3 برای نصب کردن سیو بازی از حالت فشرده خارج کنید و در ادرس زیر کپی کنید قبل از استفاده از فایل سیو بک اپ تهیه کنید در صورت بروز مشکل از سیو قبلی خود استفاده کنید: پسورد:www.bazitarsnak.ir C:\Users\user-name\Documents\EA Games\Dead Space 3 www.bazitarsnak.ir.zip
    9. سیو

      سیو بازی outlast انتی ویروس خود را غیرفعال کنید فایل سیو را از حالت فشرده خارج کنید فایل موجود در پوشه های هر مرحله که میخواهید را در ادرس پایین کپی و جایگزین کنید . پسورد:www.bazitarsnak.ir C:\Users\”windows account name”\Documents\My Games/Outlast www.bazitarsnak.ir.zip
    10. دانلود

      مشاهده فایل دانلود شبیه ساز دلفین دانلود شبیه ساز مخصوص کامپیوتر و آندروید ارسال کننده Kenshiro ارسال یکشنبه, 19 فروردین 1397 دسته شبیه ساز
    11. دانلود دانلود شبیه ساز دلفین

      نگارش 5.0-6917

      3 دریافت

      دانلود شبیه ساز مخصوص کامپیوتر و آندروید
    12. داستان

      شروع پارت دوازدهم - 12 - پارت آخر قتی درد میکشید و داشت آلوده میشد گفت : بعد از اینکه سربازم جای ما رو لو داد نمیدونم چجوری شد که پلیسا قضیه رو فهمیدن و دارن دنبالم میگردن و حتما ممنوع خروج کردن ..... شما احمقا باعث شدین که نقشم خراب بشه و تصمیم گرفتم که به دخترم ویروس دی بزنم که به هیولا تبدیل بشه و شما رو نابود کنه ولی دیگه الان دخترمم برام مهم نیست و به خودم ویروس جی تزریق کردم که هم شما رو بکشم و هم دنیا رو نابود کنم. ..... و بعد قهقه زد و به طرف لیون و ایدا که دیگه تبدیل شده بود حرکت کرد .....بلا داشت گریه میکرد و باورش نمیشد که پدرش این قدر پست باشه ایدا خودش و سپر بلا کرد که نتونه به بلا صدمه بزنه که بلا گفت : ازت متنفرم پدر هم مامان و کشتی و هم میخوای منو به هیولا تبدیل کنی ...... تو یه هیولایه پستی .. و با گریه به سمت پله ها دوید ایدا : بلا نه .... صبر کن و به سمت بلا دوید و که یک دفعه ادوارد با دستش به اون ضربه محکمی زد که به این طرف پرت شد و خودش خواست که به طرف پله ها برود لیون : ایدااا .... ادوارددددددد نباس این کارو میکردییییی و به ادوارد شلیک کرد و به سمتش نارنجک انداخت ایدا که به این طرف پرت شده بود درد بدی داشت ولی از هوش نرفته بود که یه شادگام دید و اونو برداشت و از روی زمین بلند شد و لیونو صدا کرد : لیونننن لیون به سمت ایدا برگشت و ایدا شاتگام و به سمت لیون پرتاب کرد و لیون گرفت و شروع کرد به شلیک کردن و ایدا به سمت لیون دوید و شروع به شلیک کردن کرد و یه نارنجک پرتاب کرد و به لیون گفت : حواسشو پرت کن ... لیون :برای چی؟؟ ایدا : تو فقط حواسشو پرت کن یه نقشه دارم لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون حواسشو پرت کرد و ایدا با هوک شاتش بالا رفت و هوک شاتش و گرفت و با حالت فرود اومدن با پاهاش به ادوارد ضربه محکمی زد و ادوارد روی زمین افتاد و ایدا روی زمین فرود اومد و چاقوشو فرو کرد تو چشمش و ازش فاصله گرفت... ادوارد بلند شد ....ایدا با هوک شاتش دوباره رفت بالا و ادوارد و از عمد دنبال خودش کشوند و وقتی رسید به بشکه های نفت ایدا با هوک شاتش پایین اومد ..... ادوارد خندید و گفت : میکشمت ایدا پوزخند زد و گفت : اشتباه نکن و شلیک کرد به بشکه های نفت و ترکیدن و ادوارد روی زمین افتاد و لیون اومد و با شاتگام به چشمش شلیک کرد ایدا بلا رو دید و به سمتش دوید و ادوارد یک دفعه با دستش لیون رو پرتاب کرد که لیون زخمی شد و روی زمین افتاد ایدا به سمت لیون برگشت : لیوننن بلا : ایدا بگیرش .... و یه آرپی‌جی یه سمت ایدا پرتاب کرد ....ایدا با دیدن آر پی جی خندید و گفت : این و از کجا پیدا کردی ؟؟ بلا : از وسایل افراد بابام ... (: ایدا پوزخند زد و گفت : وروجک و به سمت لیون برگشت و دید ادوارد به سمتش میره و لیون هم نمیتونه حرکتی کنه ایدا از روی زمین آرپی‌جی رو برداشت و با هوک شاتش بالا رفت و به سمت لیون آرپی‌جی رو پرت کرد ایدا : بگیرش لیون .... تمومش کن لیون از روی زمین آرپی‌جی رو بلند کرد و به سمت ادوارد نشونه گرفت ادوارد : نههههههههههههه و لیون شلیک کرد و ادوارد منفجر شد ..... ایدا به سمت بلا رفت ایدا : متاسفم عزیزم ...... بلا : نه ....اون دیگه به هیولا تبدیل شده بود اگه نمیکشتینش هم تو و هم لیون و میکشت و منو به هیولا تبدیل میکرد ... ایدا و بلا به سمت لیون رفتن لیون با درد گفت : وقتشه که ما هم بریم اون دنیا ایدا : نترس تو هفت تا جون داری لیون : ینی بمیرم دیگه .... باش میمیرم بلا با خنده گفت : لوس ترسو خخخخخ خخخ بلا حرکت کرد و به اون سمت رفت ایدا : حق با تو بود لیون..... لیون با خنده گفت : همیشه حق با منه.... و با حالت گیجی گفت : در مورد چی حق با من بود ؟؟؟ ایدا : اعتماد به سقفت تو حلقت اونم از نوع کاذبی هاش ..... من بلا رو نمیخوام ببرم به سازمان چون کارای پدرش و باهاش میکنن... ولی نمیزارم تو هم ببریش لیون : باشه ..... ولی کجا میبریش؟؟ ایدا با پوزخند گفت : میبینی و هردو به سمت بلا حرکت کردند بلا با خنده گفت : لیون اعتراف کردی؟؟ ..... کارای رمانتیکتون تموم شد ؟؟؟ خخخخ خخخ ولی من ندیدم ببوسی....... و زود ایدا دهن بلا رو گرفت و با عصبانیت گفت : وروجک لیون پشت سر هم داشت سرفه میکرد که گفت : جاننننن؟؟؟؟ .... بچه بودن بچه های قدیم والله. .. و زود از ایدا و بلا فاصله گرفت بلا : آخیییی خجالت کشید ایدا با اخم گفت : بلاااا .... دیگه هیچ وقت این حرف و نزن .... من و اون هیچ همکار هم نیستیم و مجبوری داشتیم با هم کار میکردیم و داشتیم در مورد اینکه تو رو کجا ببریم حرف میزدیم .... بلا : باشه قبول ....ولی تو گفتی و منم باور کردم ...مجبوری ؟؟؟..... همکار نه عاشق خخخخ خخخ .... و زود از ایدا فاصله گرفت ایدا : پوفففف ..... وروجک و سرشو به سمت راست و چپ تکون داد و دنبال بلا حرکت کرد هر سه به سمت در خروجی رسیدن و لیون گفت : ایدا من دو تا نارنجک پرتاب میکنم و بعد از عقب شلیک میکنم تا زامبی ها بهمون نرسن و تو هم از جلو ... و زود به سمت ماشین میدویم ایدا : قبول... و به گفته لیون ایدا از جلو دوید و لیون هم از عقب و بلا هم تو وسطتشون تا بهش زامبی ها آسیب نرسونن سگ و زامبی ها به سمت اونا میدویدن و لیون و ایدا شلیک میکردن .... رفتم زود خودشونو به سمت ماشین رسوندن و بلا تو عقب و لیون تو جلو و ایدا هم تو صندل شوفر و زود حرکت کرد و از اونجا فاصله گرفت و زامبی ها و سگا نتونستن خودشونو برسونن ایدا اول به سمت ساختمون پلیس که تو اونجا باند هلیکوپتر داشت. .... ایدا رو به بلا گفت : میتونم از خونت برای آدمای شهر استفاده کنم؟؟ چون خون تو آنتی ویروسه بلا : باشه اشکالی نداره ایدا ...... ایدا میخواست که آنتی ویروس رو توی یکی از مخزن های هوا رها کنه و تمام هواکش های شهر و به خصوص مرکزی رو فعال کنه..... با کمک لیون اونو تو شهر پخش کردن و مردم به حالت اول برگشتن ولی همشون تو تعجب بودن که چطور شده این اتفاق ها افتاده و شهر شلوغه ..... ایدا : خب تونستیم همه رو نجات بدیم و آدمای شهر رو به حالت اولشون برگردونیم لیون : درسته ... و حالا موند بلا .... گفتی یه جا میبریش ایدا : آره ... سوار ماشین شو ..... میریم لیون : اوهوم لیون و ایدا و بلا سوار شدن و ایدا حرکت کرد ایدا جلوی یک پرورشگاه نگه داشت و همگی پیاده شدن و یک زن از پرورشگاه بیرون اومد زن : اوه ... ایدا خوش اومدی ایدا : ممنونم ترسا ..... میخوام از وروجک مراقبت کنین و مثل بچه های دیگه بزرگ بشه و زندگیه خوبی داشته ترسا : حتما ... مطمئن باش ایدا : ممنونم بلا از لیون و ایدا خدا حافظی کرد و رفت لیون : خب ایدا کار خیلی خوبی کردی ... و به سمت ایدا برگشت ولی هیچکسو ندید لیون به این طرف و اون طرف نگاه کرد و گفت : ایدا؟؟؟؟ و بوق صدای ماشین رو شنید ایدا : خب ماموریت تموم شد حالا وقتشه که بری و به تعطیلاتت برسی ..... به امید دیدار لیون : ایدااا؟؟ "_" .... خداحافظ ^_^ به امید دیدار و به خونه برگشت و به بقیه تعطیلاتش رسید و ایدا هم به استراحت کردن خودش رسید ......................................... پایان ♡_♡ همکاری ♥️ نویسنده : همدم گیمر امیدوارم از داستان خوشتون امده باشه ... امتیاز و نظرات یادتون نره ... ممنونم :)
    13. داستان

      شروع پارت یازدهم - 11 ‍ (https://attach.fahares.com/FDIolHvL5MRG4IVXiI+LxQ==) لیون : آماده ایی بریم؟؟ ایدا پوزخند زد گفت : مثل همیشه. ... لیون : خوبه ..... پس شروع میکنیم.... (: ایدا و لیون از آزمایشگاه خارج شدن و به سمت ماشین ایدا رفتن لیون و در ماشین و باز کرد و سوار شد و گفت : خب ببینیم دست فرمون شما چطوره ؟؟ ^_^ ایدا پوزخند زد و پاشو روی پدال فشار داد و ماشین مثل برق از زمین کنده شد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد لیون : میگم تا برسیم اونجا نمیریم؟؟ ایدا : نه به دست فرمونم شک ندارم ... :) آدرسو بده لیون : بیمارستان چاردین .... میشناسیش؟؟ ایدا : معلومه که آره بعد از چند دقیقه به بیمارستان رسیدن و ایدا ماشینشو پارک کرد و به دور و اطراف نگاه کرد ایدا : به نظرت زیادی ساکت نیست؟؟ لیون : چه تفاهمی منم میخواستم درست همین حرف و بزنم .... بهتره تا شب نشده بریم داخل... ایدا گارد گرفت و به داخل رفت چند زامبی بود که سر راهشون کشتن .... لیون : نظرت چیه بریم داخل اون اتاق .... اول از اون شروع کنیم ایدا : باشه.... لیون گارد گرفت و درو باز کرد و داخل شدن ایدا : اینجا چه خبره؟؟ همه جا پر از خون بود و روی زمین پر از جسد تازه دکترا و سربازا بود که برای ادوارد کار میکردن لیون : نمیدونم .... فک کنم یکی دیونه شده ... لیون و ایدا هم زمان به سمت هم برگشتن و با هم گفتن ایدا و لیون : بلااااا؟؟ ایدا : نه نه نه. ... لیون : لعنتیییی زود در اتاقا رو باز میکردن و دنبال بلا میگشتن و آخرین اتاق لیون : امیدوارم این تو باشه ... ایدا زود در و باز کرد و لیون پشت سرش رفتن داخل اتاق و یه محفظه دیدن که بلا توش بود و یه دکتر که داشت دستگاه ها رو تنظیم میکرد لیون : از اون دستگاها زود فاصله بگیر دکتر دستاشو برد بالا ایدا : کاری که نکردی؟؟ دکتر : نه نه .... اون همرو مجبور میکرد که به دخترش ویروس دی که اونو به ضد گلوله تبدیلش میکنه تزریق کنیم و یکی از دکترا قبول نکرد که یه دفعه از جیبش تفنگ در اورد و شروع کرد به شلیک کردن و همرو کشت و تنها من موندم که مجبورم کرد دخترش و تو محفظه قرار بدم و بهش ویروس دی بزنم.... گفت اگه قبول نکنم منو میکشه منم مجبور شدم .... ایدا : خوبه.... لیون دست دکتر و گرفت و اونو روی زمین نشوند و دستاشو و بست ایدا از روی زمین یه صندلی بلند کرد و شیشه محفظه رو شکوند و بلا روی زمین افتاد ایدا : بلا ... بلا صدامو میشنوی حالت خوبه ؟؟... بلا چشماشو آروم باز کرد و ایدا رو بغل کرد و گفت : سردمه ... شما اومدین ؟؟؟ ولی نباید میومدین پدرم خیلی عصبانیه شما رو میکشه ... لیون : نترس بلا ما تو رو از اینجا میبریم بیرون .... پدرت نمیتونه ما رو بکشه .... ایدا بلا رو از روی زمین بلند کرد و دستشو گرفت و هر سه از اتاق خارج شدن و به سمت در خروجی حرکت کردن و به در رسیدن لیون : لعنتیییی. ... نمیتونیم از در بریم ... ایدا بلا رو به دیوار تکیه داد و به سمت در خروجی رفت و با هزاران زامبی و سگ مواجه شد ایدا : نمیشه از اینجا رفت... پس از پشت بوم فرار میکنیم ... ایدا دست بلا رو گرفت و به سمت پله ها رفت لیون : ایدا ایدا : چیزی شده ؟؟ لیون : آره میخوام باهات صحبت کنم ... ایدا : صحبت ؟؟ باشه و روبه بلا گفت : همینجا وایستا .... الان میایم و یکم از بلا فاصله گرفتن ایدا : خب ؟؟ میشنوم. ... لیون : ببین ایدا میخوام بهت بگم ......هوففف.... میخوام بهت بگم که بلا یه سرنگ نیست که اونو مثل سرنگا ازم بگیری و فرار کنه این یه آدمه یه دختر بچست .... تو میخوای اونو از دست پدرش نجات بدی که نتونه ازش استفاده کنه و هی ازش خون بگیره ....و میخوای بری و تحویل کسایی بدی که کارای پدرشو باهاش بکنن و هی روش آزمایش انجام بدن و خون بکشن ..... آره ؟؟ ایدا با پوزخند گفت : تو هم قراره این کارو بکنی لیون .... به هرحال باید زود تر از اینجا بریم..... لیون : باشه ...بریم ایدا دست بلا رو گرفت و راه افتاد بلا : چی داشتین به هم میگفتین؟؟ ایدا پوزخند زد وگفت : وروجک.... هیچی لیون داشت میگفت که من میترسم .... منم گفتم نترس مگه بچه ایی حتی بلا هم از تو شجاع تره لیون داشت که از چشماش از کاسه در میومد گفت : چی ؟؟ حالا ترسو هم شدیم ؟؟ من ترسو؟؟ بلا که داشت میخندید گفت : آقا اس کندی ترسو آقا اس کندی ترسو آقا اس کندی ترسو خخخ خخخخخ و ایدا هم پوزخند زد که حرف لیون خندش گرفت و خندید لیون : دستتون درد نکنه دیگه آبرومونم بردین هر سه میخندین که به پشت بوم رسیدن و با صدایی که شنیدن تو جاشون خشک شدن و خندشون قطع شد **** : کجاااا دارین با دخترم فرار میکنین هر سه به سمت صدا برگشتن ایدا : ادوارد ؟؟ ادوارد با صدای بلند خندید و گفت : نمیتونی دخترمو ببری و از چنگم فرار کنی و بعد یه سرنگ از جیبش در آورد و به دستش زد لیون : ویروس جی؟؟ چرا میخوای این کارو بکنی؟؟ پایان پارت یازدهم - 11
    14. داستان

      شروع پارت دهم - 10 صبح ساعت 7:30 بیدار شدم تا برم ایدا رو صدا کنم که بریم و به گشتنمون ادامه بدیم در اتاق رو باز کردم و میخواستم برم بیرون که در اتاق ایدا باز شد زود در و بستم و از لای در که یه ذره گذاشته بودم باز بمونه نگاه کردم منتظر بودم که بیاد و صدام کنه ولی از پله ها آروم پایین رفت و از خونه خارج شد ..... لیون : که این طور ایدا ....... ولی خودت میدونی که میام دنبالت ..(: از اتاق خارج شدم و از خونه زدم بیرون تا ایدا رو تعقیب کنم ایدا با ماشینش حرکت کرد... لیون : اوه انصاف نیست ایدا..... کنار خیابون یه ماشین پارک شده بود و صاحبش به زامبی تبدیل شده بود سریع رفتم و دستش و گرفتم و محکم کوبیدمش به زمین و کلیدش و از جیبش در اوردم لیون : ماشینتو بهم قرض بده... نترس سالم برات برش میگردونم به سمت ماشین حرکت کردم و زود سوار شدم و دیدم صاحبش از روی زمین دستشو بلند کرد و صداش در اومد لیون : فک کنم داره میگه که ماشینمو نبر ..... عجب ....زامبی بودن زامبی های قدیم ولی ببخشید داداش نیازش دارم .... زود ماشین و روشن کردم و رفتم دنبال ایدا و تعقیبش کردم ...... ایدا روبه روی یه آزمایشگاه ماشینشو پارک کرد و گارد گرفت و داخل رفت ... لیون : آزمایشگاه آلدروان؟؟ حتما بلا اینجاست و منم رفتم داخل ایدا رو دیدم از یه اتاق بیرون اومد و شروع کرد به دویدن پشت سرش راه افتادم و از پشت دیدم که ایدا ایستاد و پشت دیوار گایم شدم لیون : ینی فهمید که من دارم تعقیبش میکنم /: *_* که صدای ادوارد رو شنیدم : تو نمیتونی منو گیر بندازی ایدا وانگ .... و از پشت دیوار نگاه کردم که ادوارد رفت و ایدا میخواست به سمتش بره که دره آسانسور باز شد و کلی زامبی از توش در اومد "_" زود از پشت دیوار بیرون اومدم و صداش کردم : ایدا به سمتم برگشت و با حالت علامت سوالی بهم نگاه کرد ؟_؟ و گفت لیون؟؟؟ زود گفتم : من به حساب اینا میرسم...... زود باش بروو ^_^ و به سمت پله ها دوید و شروع کردم به شلیک کردن و نارنجکمو بیرون اوردم و به سمت زامبی ها پرتابش کردم و پناه گرفتم .... از پشت دیوار زود اومدم بیرون و به سمت راه پله های پشت بوم حرکت کردم و دیدم ادوارد داره فرار میکنه و ایدا داره فریاد میزنه : بلاااا ..... ادوارد تو نمیتونی تا آخر عمرت فرار کنی .... و دیدم ادوارد علامت داد و یکی از سربازا با پشت اسلحش به سر ایدا ضربه زد و چون ناگهانی بود ایدا نتونست از خودش دفاع کنه و به سرش ضربه زد و ایدا افتاد رو زمین داد زدم : ایداااا ..... لعنتیییی "_" و به سمت سرباز ها حرکت کردم و با اونا درگیر شدم و بعد از کشتن سربازا که یکیشو گروگان گرفتم ایدا رو از روی زمین برداشتم و بغل کردم و به سمت یکی از اتاقای آزمایشگاه رفتم و ایدا رو خوابوندم رو تخت ..... و صبر کردم که به هوش بیاد .... ایدا کم کم چشماشو باز کرد و به اطرافش نگاه کرد و لیونو در کنارش دید ایدا : لیون. ...... من کجام؟؟؟ لیون : بالاخره به هوش اومدی ^_^.... تو توی یکی از اتاقای آزمایشگاهی که بعد از از هوش رفتنت من آوردمت اینجا تا به هوش بیای .......(: ایدا : بلا؟؟؟ ادوارد؟؟ لیون : فرار کرد نتونستم جلوشونو بگیرم ولی یه گروگان گرفتم و به مردی که روی زمین بود و از هوش رفته بود اشاره کرد ایدا : تو چجوری فهمیدی من اینجام ؟؟؟ "_" لیون : چرا صبح به من نگفتی و تنهایی اومدی اینجا ..... میخواستی بلا رو برداری و فرار کنی ؟؟ ایدا : نه .... لیون : میدونی این یه تله بود ؟؟؟ ایدا : چی؟؟..... ولی..... لیون : درسته اون مرد راست گفته بودش ولی بعد از اون اون طور که اون سرباز گفت ادوارد موضوع رو فهمید و گفت که بهت بگه تنها بیای .... مگه ندیدی اون مردی که جسیکا رو کشته بود رو زمین افتاده بود و زخمی بود و مرد .... ادوارد از کجا فهمید که تو میای و زود فرار کرد؟؟ ..... درسته اون برات نقشه کشید ... اول مرد و زخمی کرد و بعد گفت که بگه اونا از روی پشت بوم فرار میکنن تا تو بری دنبالشون و میدونست که میری.....بعدش همون طور که نقشش بود تو رفتی دنبالش و دیدی اونجا وایستاده و خواست تو رو با زامبی ها بکشه ولی میدونست که تو زنده بیرون میای به خاطر همین گفت به سربازاش وقتی که هواسش به هلیکوپتر پرته تو رو با اسلحه بزنن و بعدش بکشنت ..... اگه من نبودم چه اتفاقی میوفتاد ایدا ... به این فکر کردییی؟؟ که میمیریییی ؟؟ میدونم که کار گروهی دوس نداری مخصوصا با من و همیشه دوس داری تنها کار کنی و علاوه بر اینا میخوای که بلا رو برداری و زود فرار کنی ولی ..... باید بهم میگفتی ایدا ... شاید الان با هم نقشه کشیده بودیم و با کمک هم تونسته بودیم که ادوارد و بگیریم و بلا رو نجاتش بدیم ایدا : میدونم لیون درسته .... خودتم میدونی هیچ وقت از کارمم پشیمون بشم معذرت خواهی نمیکنم .. (: لیون : میدونم .... (: ایدا : خب..... تونستی از سرباز حرف بکشی ؟؟ لیون با خنده گفت : آره .... سرباز اصلا وفاداری نبود .... (: ایدا : اونا کجان ؟؟؟ لیون : آماده ایی که بریم ؟؟ ایدا با پوزخند گفت : مثل همیشه ..... لیون : خوبه .....پس شروع میکنیم ... (: پایان پارت دهم - 10
    15. داستان

      شروع پارت نهم - 9 ایدا از روی زمین بلند شد و اره برقی رو از روی زمین برداشت و گفت : لیون بلندش کن....... درسته تو عمرم آدمای زیادی کشتم ولی نه با اره برقی. ...... ولی باید انتقام خراش بزرگی رو که رو پام زده رو بگیرم ....... ایدا به طرف لیون و ماری حرکت کرد و لیون همون طور که گفته بود ماری رو بلند کرد و دستاش و از پشت گرفت ....ایدا اره برقی رو به طرف ماری گرفت و ماری زود گفت : بلا دوست صمیمیه من بود و من نمیدونستم که این اتفاقات قراره بیوفته و مادرش بمیره و حالش خوب نشه و من نمیدونم الان بلا کجاست ...... و بعد قهقه زد و گفت : درسته که من نمیتونم شما رو بکشم دیگه ولی شما با بمبی که تو ساختمون جا سازی شده میرید رو هوا.....(: ایدا اره رو به سر ماری نزدیک کرد و گفت : کجا جا سازی شده؟؟؟ ماری : نمیدونم..... فقط میدونم تا 10 دقیقه دیگه میرید رو هوا ایدا پوزخند زد و گفت : این طوری از یه آدم حرف میکشن ...... من هر تورم بکشم با اره برقی نمیکشم....(: لیون ماری رو محکم با طناب به ستون بست و از اتاق خارج شدن و فرار کردن تا راه خروج رو پیدا کنن .... و هردو به صدایی که میومد گوش کردن ... انفجار تا 10 ثانیه دیگر 10... 9...8....7 ..... 6 هر دو زود به طرف خروجی رفتن و از ساختمان خارج شدند و همین که اونا خارج شدند ساختمون منفجر شد لیون : خوب رسیدیما وگرنه تکه تکه میشدیم ایدا : هممممم ..... ولی بازم بلا رو نتونستیم پیدا کنیم و شب شده و باید یه پناهگاه پیدا کنیم ..... اممممممم..... خونه من همین اطرافه بیا بریم اونجا ...... لیون : باشه.. (: هر دو به سمت خونه ایدا حرکت کردن و وارد خونه ایدا شدن ایدا : برو بشین رو کاناپه ..... منم میرم لباسمو عوض کنم لیون : باشه .... از زبون ایدا.................................... رفتم تو اتاقم که لباسمو عوض کنم ..... قبلا یه تاپ قرمز با یه کوت سیاه و شلوار لیه آبی پوشیده بودم و عوض کردم و یه پیراهن قرمز ( مثل رزیدنت ایول 6) با یه دامن سورمه ایی تا زانو هام بود پوشیدم و کمربند دخترونه سرمه ایی دور کمرم انداختم و همون کفشای پاشنه بلندم که انگشتای پای بیرون مونده بود که پوشیده بودم رو پوشیدم و رفتم بیرون ..... لیون رو کاناپه نشسته بود و سرش و با دستاش گرفته بود ایدا : لیون ...... چیزی شده لیون : نه فقط یکم گیج شدم اصلا از موضوع سر در نمیارم که هدف ادوارد چیه ... ایدا : منم از موضوع سر در نمیارم ..... وقتی بلا رو پیدا کردیم همچی رو میفهمیم و میفهمیم هدف ادوارد چیه ..... لیون : درسته...... کاشکی زود تر بتونیم بلا رو پیدا کنیم تا اون ادوارد بلایی سرش نیورده ... ایدا : اوهوم ... به سمت آشپزخونه رفتم و از یخچال که از شانسم پیتزا مخلوط مونده بود و در اوردم و گذاشتم توی بشقابا و روی میز غذا خوری گذاشتم و پارچ آب و از یخچال در اوردم و به همراه تو تا لیوان روی میز گذاشتم و به سمت لیون رفتم ایدا :لیون گشنته؟؟ لیون : نه زیاد .... و خندید و گفت: نکنه میخوای شام درست کنی مگه آشپزی هم بلدی ..... پوزخند زدم و گفتم : یکم ولی الان پیتزا هستش.... اگه میخوری بیا لیون : باشه ..... (: لیون بلند شد و پشت سرم اومد و روی صندلا نشستیم و شروع کردیم به خوردن .... ایدا : من میرم بخوابم یکم خستم و تو هم برو تو اون اتاق بخواب .... و با دستم به اتاق بالای اشاره کردم ..... لیون : باشه ... ممنون...... شب خوش (: ایدا : شب به خیر .... و به سمت اتاقم رفتم .... روی تخت دراز کشیدم و داشتم فکر میکردم که صدای گوشیم اومد که یکی بهم پی ام داد .... گوشیمو از روی میز عسلی کناریم برداشتم و نگاش کردم و شروع کردم به خوندن **** : سلام ایدا ... تو از اونی که فکر میکردم باهوش تری و تونستی از دست ماری فرار کنی و زنده بمونی .... ‍ (https://attach.fahares.com/FDIolHvL5MQvSR9dFHlzUg==) **** : سلام ایدا. .... تو از اونی که فکر میکردم باهوش تری و تونستی از ماری فرار کنی و زنده بمونی ..... ایدا : تو کی هستی؟؟ **** : من یکی از کارکنان ادوارد هستم و از این وضعیت خسته شدم و میخوام که شهرمو به حالت اولش بر گردونی .... بلا توی ساختمون آزمایشگاه آلدروانه بیا اونجا...... تنها بیا ایدا : چرا میخوای بهم کمک کنی؟؟؟ ولی هیچ جوابی نیومد ... یکم عجیب بود اون به خاطر شهرش میخواد جای بلا رو بگه و ممکنه جونشو از دست بده؟؟ ولی بازم به تله ایی که ممکنه باشه اهمیت نمیدم من بلا رو پیدا میکنم از زبون راوی ساعت 7:30صبح... ایدا صبح ساعت 7:30 بلند شد و زود لباس خوابشو در اورد و همون لباس های دیشب شو ( پیراهن قرمز و دامن تا زانو سرمه ایی )پوشید و از اتاقش آروم خارج شد و زود رفت بیرون تا لیون متوجه نشه همون طور که مرد گفته بود خودشه به آزمایشگاه آلدروان با ماشین فراریه آلبالوییش زود رسوند و داخل آزمایشگاه شد و با چند تا سرباز مواجه شد که نگهبانی میدادن و با اونا درگیر شد ..... بعد از کشتن سربازا به داخل اتاق رفت و یه مرد زخمی که از دهنش خون میومد دید و مرد گفت : دیر .....اومدی... ایدا وانگ ایدا : تو همون کسی هستی که بهم خبر داد ..... ولی چرا ؟؟؟ مرد گفت : من همون کسی هستم که جسیکا رو کشت از این وضعیت دیگه خسته شدم .... ادوارد هی بهم دستور میداد و جلوی چشمام اون بلا ها رو سر جسیکا و ماری و بقیه انسانای بیگناه اورد .....اون هی از دخترش خون میکشه و یا به اون یه چیزی تزریق میکنه .... ایدا : اون بلا رو به یه هیولا تبدیلش کرده؟؟ مرد : نه میخواست اولش بکنه و نمیدونم چرا تصمیمش عوض شده یا هنوز به فکره فراره ..... خودتو بهش برسون زود باش برو روی پشت بام. .... و مرد چشماش بسته شد و از دنیا رفت ایدا زود بلند شد و دوید تا بتونه خودشو به پشت بام برسونه و توی راه ادوارد و دید که ایستاده که ایستاد ادوارد داشت پوزخند میزد و گفت : تو نمیتونی منو گیر بندازی ایدا وانگ ...... و لبخند زد و رفت...... ایدا میخواست به سمتش بدود که در آسانسور باز شد و کلی زامبی ازش بیرون اومد ..... ایدا : لعنتییییی و شروع کرد به شلیک کردن **** : ایدا ایدا زود به سمت صدا چرخید ایدا : لیون؟؟؟ لیون : من به حساب اینا میرسم ... زود باش بروو ایدا : باشهه و به سمت پله ها دوید ایدا به پشت بوم رسید و با چند سرباز مواجه شد و ادوارد را در حال سوار شدن به هلیکوپتر دید ایدا : بلاااا ..... نمیتونی فرار کنی تا آخر عمرت ادوارد براوان و به سرش سرش ضربه محکمی وارد شد و روی زمین افتاد و لیون و در حال درگیر شدن با سربازا دید و چشمانش بسته شد پایان پارت نهم - 9
    16. داستان

      شروع پارت هشتم - 8 ا : ایدا : نه زیاد ولی گفت بلا توی مرکز ش و مرد و نتونست حرفشو بزنه .. لیون : بهتره بریم و بازم ساختمون رو بگردیم از زبون راوی آزمایشگاه ادوارد .... مرد : قربان تونستیم جسیکا رو بکشیم .... ادوارد : خوبه ...اون که نتونست حرفی بزنه؟؟ مرد :نه قربان میخواست بگه ولی زود کشتیمش.... ادوارد : اون دوتا چی شدن ....شما رو که ندیدن مرد: نه اونا مارو ندیدن زود فرار کردیم ...... وباز به سمت آزمایشگاه حرکت کردن و مطمئنم اون چیز حتما اونا رو میکشه ..... ادوارد خندید و گفت : خیلی خوبه .... مطمئنم کارشونو خوب میسازه ........ از زبون ایدا آزمایشگاه آنتی براوان ..................................... من و لیون دوباره وارد آزمایشگاه شدیم و از هم جدا شدیم و به راه خودمون ادامه دادیم در یکی از اتاقا رو باز کردم پر از خون و جسد کارکنان بود که تازه توسط یه چیزی کشده شده بودن ... گارد گرفتم و وارد اتاق شدم یه محفظه دیدم که شیشش شکسته بود و نشون میداد که قبلا آدم توش بود که تبدیل شده و محفظه رو شکسته بود ..... صدایی از پشت سرم اومد اسلحمو به سمت صدا گرفتم ولی هیچ کس نبود صدای یه دختر بچه اومد که میخندید و از در خارج شد فک کردم بلاست و به سمت صدا دویدم ایدا : بلا وایستا منم ایدا وانگ. ..... وایستا اومدم که تو رو نجات بدم ... از زبون راوی ........................... دختر بچه با این حرف ایدا وایستاد و یه دفعه با تمام سرعت به سمت ایدا دوید و گردنشو گرفت و از گردن بلندش کرد و به دیوار تکیش داد و قهقه ایی زد و گفت : به نظرت من بلام ؟؟ ایدا : کی هستی که ادوارد این بلا رو سرت اورده دختر بچه باز قهقه ایی زد و گفت : کسی که قراره تو رو بکشه..... (: ایدا با فریاد گفت :هه... مگه اینکه تو خواب ببینی ..... (: و محکم با پاش به شکم دختر بچه زد و باعث شد که بچه به اون طرف پرت بشه و ایدا به زمین بیوفته ایدا با دستش گلوشو گرفت و سرفه کرد و دختر بچه بلند شد و به طرفش حمله کرد ... ایدا زود جاخالی داد و اسلحشو در اورد و به سمتش شلیک کرد و در همین حال گفت : تو کی هستی که ادوارد این بلا رو سرت اورده ..... بلا رو کجا بردینش و باز به اون شلیک کرد ولی هیچ تاثیری رو دختر بچه نداشت بچه به طرف ایدا رفت و اونو محکم حل داد و ایدا پرت شد و سرش به دیوار خورد و چشماش سیاهی رفت و از هوش رفت از زبون لیون ............................ داشتم طبق معمول دنبال بلا میگشتم ولی بازم نبود که نبود هوا داشت تاریک میشد و برق هم نبود به خاطر همین تصمیم گرفتم ایدا رو پیدا کنم داشتم برمیگشتم که صدای یه مرد از توی اتاق اومد پشت در ایستادم و گوش کردم مرد : الاناست که کارشون تموم بشه ...... بله قربان و صدا دیگه نیومد .... زود به در لقد زدم وارد اتاق شدم و اسلحمو به سمت مرد گرفتم لیون : بلا کجاست اونو کجا بردین .... کار کی تموم میشه ؟؟ مرد : من نمیدونم... مرد که ترسو بود اسلحمو روی سرش گذاشتم و گفتم : اگه حرف بزنی مطمئن باش که جونتو میبخشم و کنار پاش شلیک کردم و گفت : باشه باشه میگم .... من نمیدونم اون دختر بچه کجاست ولی میدونم چون میدونسن شما اینجا میاین از اینجا رفتن و اون دختر بچرو توی محفظه قرار دادن که شما رو بکشه .... لیون : چی؟ .... اون دختر بچه کیه ؟؟ چرا اونو به یه هیولا تبدیلش کردین که ما رو بکشه مرد :اون دختر بچه دوست صمیمیه بلاست... آقای ادوارد به اون گفته بود که به بلا بگه که به بازار سیاه بره و از اونجا ویروس تی رو بخره تا حالش خوب بشه .... دختر بچه از ادوارد پرسید که چرا خودتون اونو نمیخرینش؟؟ ادوارد گفته بود تو به اونش کار نداشته باش اگه بگی بهت پول زیادی میدم ...دختر بچه که اسم پول رو شنید قبول کرد و همون طور که ادوارد گفته بود به بلا گفتش بعد از اینکه فهمید هدفش چی بود و مادر بلا رو باعث شده که آلوده بشه به ادوارد گفت که همچی رو به بلا میگه اون فکر میکرده پس واقعا حالش خوب میشه .... ادوارد وقتی تهدید دختر بچه رو دید دستور داد که اون تو محفظه قرار بدن و بعدش که فهمید شما دست بردار نیستین بهم گفت که دره محفظه رو بشکنم تا شما رو بکشه و بعد خودم فرار کنم ..... و اون دختر بچه الان دوستتو گرفته و میخواد با ارّه برقی بکشتش لیون : چیییییی؟؟ ایدا رو کجا بردنش؟؟ زود باش حرف بزن مرد: اونو تو اتاق آخر راهرو بردن .... و زود از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق رفتم .... از زبون راوی.................................. ایدا رو تو اتاق آخر راهرو رو تخت خواب خوابونده بودن و بسته بودنش ....ایدا کم کم چشماشو باز کرد و سرش به خاطر اینکه به دیوار خورده بود سرش تیر میکشید ایدا دید که رو زمین و رو دیواره خون پاشیده شده با چشماش داشت دنبال دختر بچه میگشت که صدای روشن شدنه اره رو شنید سرش و بلند کرد و دید دختر بچه اره برقی رو روشن کرد و داره میاد سمتش ایدا هی تقلا میکرد که طنابی که با اون بستتش پاره بشه ولی طناب خیلی سفت بود ایدا : لعنتییییی و دختر بچه به سمت ایدا حرکت کرد ایدا : لعنتییییی. ...... و دختر بچه به سمت ایدا حرکت کرد و قهقه ایی زد و اره برقی رو بلند کرد و گفت : با زندگیت خداحافظی کن ....... (: ایدا چشماشو بست و به قول ماری با زندگیش خداحافظی کرد و منتظر بود که سرش بریده بشه که یکی از پشت سرش با تفنگ ماری رو زد و اومد با یه حرکت زد و ماری به اون سمت پرتاب شد ایدا چشماشو باز کرد و ماری رو روی زمین دید و زود به طرف کسی که نجاتش داده بود برگشت لیون با پوزخند در حالی که طناب رو با چاقوش باز میکرد گفت : فکر میکنی من میزارم بمیری ... (: ایدا پوزخند زد .... ماری از روی زمین بلند شد و گفت : فکر میکنی میتونی منو شکست بدی (: مو قشنگ تو هم با این خوشگله میری به قبرستان و بعد قهقه زد و اره برقی رو از رو زمین برداشت لیون گفت : به همین خیال باش. ...... ایدا باید کاری کنیم که اره برقی از دستش بیوفته و نزاریم دستش به اون برسه. ......آماده ایی ؟؟؟ ایدا با پوزخند گفت : چه جورم. ... هر دو با اسلحشون به اون شلیک میکردن و با تکنیک های خودشون به اون ضربه وارد میکردن ولی اون خیلی تند و تیز بود ...... ماری با گوشه اره برقی به پای ایدا ضربه بدی زد و بعد اونو پرتش کرد و ایدا گوشه ایی به زمین افتاد ...... لیون زود خودشو به ایدا رسوند و با یه دستش سر ایدا رو بلند کرد و گفت : حالت خوبه ..... صدامو میشونی ؟؟ الان انتقامتو میگیرم .... و سر ایدا رو رو زمین گذاشت و با عصبانیت بلند شد و با فریاد گفت : نباس ( ینی نباید) این کارو میکردی ..... الان حالیت میکنم با کی طرفی لیون زود چاقوشو در اورد و به سمت دسته ماری که با اون اره برقی رو بلند کرده بود زود پرتاب کرد و اره برقی از دست ماری افتاد لیون با تمام سرعت خودشو به اون رسوند تا نتونه اره برقی رو برداره و با تمام قدرتش به ماری با پاش لگد محکم زد که ماری به اون طرف پرتاب شد و نتونست اره برقی رو برداره و لیون به طرفش رفت و روی شکم ماری نشست و پشت سر هم به او مشت زد که باعث شد ماری ضعیف بشه چون گلوله زیادی خورده بود ایدا از روی زمین بلند و اره برقی رو از روی زمین برداشت و گفت : لیون بلندش کن ..... درسته تو عمرم آدمای زیادی کشتم ولی نه با اره برقی. ..... ولی باید انتقام خراش بزرگی رو که رو پام زده و رو بگیرم. ....... (: پایان پارت هشتم - 8
    17. داستان

      شروع پارت هفتم - 7 از زبون لیون. ........................... همراه ایدا با هم دیگه از شرکت خارج شدیم و به سمت نشانه هایی که تو مکان یاب نشون میداد راه افتادیم و توی راه به چند زامبی بر خوردیم و با اونا درگیر شدیم که باعث شد ساعت 6 عصر بشه به راهمون ادامه دادیم به یه ساختمون بزرگ رسیدیم ایدا : خب همون طور که این مکان یاب نشون میده باید این ساختمون باشه لیون : درسته این ساختمونه اسمشو بخون ایدا : آزمایشگاه تخصصیه آنتی براوان ..... خب آنتی ینی آنتی ویروس و براوان هم اسم بزرگشه ( ینی فامیلیش) پس درسته همین جاست .... و با هم وارد آزمایشگاه شدیم ایدا : اگه اینجاست پس چرا اینقدر درب و داغون شده. ..... شتتتت ینی دیر رسیدیم ؟؟؟ لیون : صبر کن هنوز ایدا باید اینجا رو خوب بگردیم ایدا : پس باید از هم جدا بشیم .... لیون : چرا ....... مگه هر دومون هدفمون پیدا کردن بلا نیست؟؟ ایدا : درسته ... ولی اگه جداشیم زود تر میتونیم پیداش کنیم ...... به امید دیدار و بعد ایدا به اون سمت دوید لیون : ایدا. ...... صبر کن از زبون راوی................................. هر دو از هم جدا شدند و به راه خود ادامه دادند ایدا به طرف اتاق ها رفت ولی باز هم خبری از بلا نبود لیون به سمت یکی از اتاق ها رفت و گارد گرفت و درش را باز کرد یک زن را دید که روی تخت خوابیده است که کنارش پر از واکسن وجود دارد لیون به طرف زن رفت لیون : هی خانم حالتون خوبه ؟؟ میتونین حرف بزنین ..... زن چشمانش را باز کرد و لیون رو کنارش دید و شروع کرد به داد و فریاد کشیدن زن : نه دست از سرم بردارین ...... چه قدر میخواین بهم واکسن بزنین. ...... دیگه خسته شدم نه ولم کنینننننن ...... لیون : ششششششش .... آروم باش قرار نیست من بهت واکسن بزنم من کمکت میکنم از اینجا بریم بریم بیرون ..... آروم باش زن از تخت خواب بلند شد و لیون رو بغل کرد و با گریه گفت : تو رو خدا نجاتم بده اونا هی بهم واکسن میزنن از اون وقت به بعد بدنم حالت عجیبی داره..... بعضی اوقات هم به شدت مریض میشم .... کنترلامم از دست میدم .... همش تقصیر ادوارد تو رو خدا کمکم کن ... لطفا لیون : آروم باش من نجاتت میدم و تو هم باید همچی رو برام از اول تعریف کنی و بهم بگی بلا کجاست ... لیون در همین حال میخواست زن را از خودش جدا کند که یه دفعه ایدا وارد آن اتاق شد ایدا : هه.... لیون یکم زود نیست چه زود واسه خودت پیدا کردی ..... هنوز آشنا نشده بغلشم کردی ..... لیون زن را از بغلش جدا کرد و گفت : هی ایدا چی داری میگی ... اون حالش خیلی بده روش کلی آزمایش انجام دادن و منم داشتم از اینجا نجاتش میدادم ..... شاید این بتونه برامون تعریف کنه که هدف اصلی ادوارد چیه و بلا کجاست ... زن : باید از این ساختمون بریم اونا میان ... اونا میان لیون : آروم باش ..... بهتره از اینجا بریم ایدا : اوهوم هر سه از ساختمون خارج شدند و کنار ساختمون یه نیمکت وجود داشت بر روی آن نشستند ایدا : خب برامون تعریف کن .... خانمه؟؟...... زن : اسمم جسیکاست .... ادوارد منو گول زد اون بهم گفت که بعد از اینکه زنشو بکشه ما با هم ازدواج میکنیم و پولدار میشیم و بعد از این شهر میریم .... ولی اون منو تو اون اتاق زندانی کرد و روم آزمایشات زیادی انجام داد و بهم کلی واکسن تزریق کرد...... و زن شروع کرد به گریه کردن ایدا : اون از اینی که فکر میکردم پَست تره ..... پول چشماشو کور کرده ...... اون بهت گفته که نقشش چیه ؟؟ میخواد با بلا چیکار کنه ؟؟ جسیکا : اون گفت که ........ جسیکا میخواست حرف بزنه ولی یه دفعه اونو از بالای ساختمون با تک تیر انداز زدن تا نتونه حرف بزنه لیون :لعنتی ... اون کی بود و بلند شد و اسلحشو به بالای ساختمون گرفت ایدا : جسیکا بگو اون میخواست چیکار کنه .... بلا کجاست .... جسیکا در حالی که از دهنش خون میومد گفت : اون ..... توی .... توی مرکز ش....... و مرد و نتونست حرفشو ادامه بده ایدا : لعنتی. .... و رو به لیون گفت: لیون تونستی ببینیش؟؟ لیون : نه .... ولی اون هر کی بود از آدمای ادوارد بود اون میدونست که همچی رو میگه و از عمد کشتش تا نتونه حرف بزنه ..... لعنتی .... تو چی تونستی چیزی بفهمی؟ ایدا : نه زیاد ولی گفت بلا توی مرکز ش و مرد و نتونست حرفشو بزنه .. لیون : بهتره بریم و بازم ساختمون رو بگردیم پایان پارت هفتم - 7
    18. داستان

      شروع پارت ششم - 6 از زبون راوی. ........................... ایدا که در یکی از اتاق های دیگه بود چشماشو باز کرد اونم مثل لیون دستاشو به صندلی بسته بودن با سرش داشت دنبال بلا و لیون میگشت که بلا رو دید که روی یه تخت بستنش ادوارد : ایدا وانگ بالاخره بیدار شدی.. ایدا : تو کی هستی چی از جون ما میخوای ؟؟ ادوارد : من به جون شما کاری ندارم من فقط اونو میخوام و با دستش به بلا اشاره کرد ایدا : میدونم به خاطر اینکه اون خونش آنتی ویروسه میخواینش ولی من نمیزارم بهش صدمه ایی بزنین ...... مرد قهقهه ایی زد و گفت : تو از کجا میدونی که دخترم یه آنتی ویروسه؟؟ ایدا : دخترت ؟؟ داری دروغ میگی اون بهمون گفت که شما آلوده شدین....... ادوارد : درسته من آلوده شده بودم ولی افرادم منو نجات دادن و بهم آنتی ویروس تزریق کردن و باعث شد که دوباره خوب بشم ...... همه این اتفاق ها نقشه من بود همسرم توسط من بیمار شده بود ...... ایدا : تو یه حرومزاده ایی .... مرد با عصبانیت گفت : خفه شووو ...... آلیسا ( نام مادر بلا ) حقش بود اون نمیزاشت به کارم برسم و سر راهم بود و من اونو از سر راهم برداشتم پدر بلا میخواست برای ایدا همه چی را بگوید همه نقشه اش را ولی با بیدار شدن بلا سکوت کرد بلا از روی تخت خواب بلند شد و با دیدن پدرش تعجب کرد و به طرفش رفت و بغلش کرد بلا : پدر تو زنده ایی خیلی خوش حالم که نمردی خیلی خوشحالم که الان پیشمی من خیلی ترسیدم .... چرا مامان داشت تو رو میخورد قرار بود اون خوب بشه ........ و اشک میریخت بلا : نه اون بهم گفت که قراره مامان حتی سر حال تر ....... پدرش وسط حرفش پرید و گفت : آروم باش دخترم آروم باش من کنارتم دیگه به مامانت فکر نکن عزیزم مهم اینکه من پیشتم و اون رو از اتاق برد ایدا : تو یه آشغالییی حتی به زنتم رحم نمیکنی عوضی ... چند ساعت گذشت و ایدا سعی کرد فرار کنه توی جیبش یه چاقو داشت به جیبش نگاه کرد که اونو برداشتن یا نه و دید اونو برنداشتن چون بیشتر شبیه فلش بود تا چاقو یه چاقو خیلی کوچیک بود به زور از جیبش در آورد و دستاش و رو باز کرد و به بیرون از اتاق رفت که تفنگ ها و هوک شاتش و بلا و لیون رو پیدا کنه ....... توی راه به یکی از اتاقا بر خورد که صدای ادوارد میومد پشت در ایستاد و گوش کرد مرد :قربان با بلا دخترتون چیکار کنیم؟؟؟.... ادوارد : اونو ببرین به بخش اِی میخوام اونو به یه ضد گلوله بسیار قوی تبدیلش کنم که کشده نشدنی باش ایدا زیر لب گفت : نه بلا به یه هیولا تبدیل میشه باید بخش اِی رو زود تر پیدا کنم ........ ایدا از اتاق فاصله گرفت و به راه خودش ادامه داد دو سرباز ایستاده بودن ایدا با سکوت به اون طرف رفت و یکیش رو سرش رو گرفت و گردنش رو شکوند و اون یکی هم یک مشت محکم زد که از هوش رفت ایدا با پوزخند گفت : حالا حالا ها میخوابی ..... :) و وارد اتاق شد و اسلحه و هوک شاتش رو دید صدایی از پشت اومد زود گارد گرفت و پشت دیوار گایم شد با دیدن لیون که روی صندلی بسته شده بود بیرون اومد ایدا با پوزخند گفت : میبینم هنوز نتونستی در بری ...... لیون اوه .... ایدا آدم یه سرفه ایی چیزی میکنه ایدا : آخیییی خیلی ترسیدی؟؟... لیون : میخوایم اینجا وایستیم بحث کنیم یا منو باز کنی و بریم بلا رو نجات بدیم ..... ایدا : گفتی بلا یادم افتاد باید هر چه زودتر پیداش کنیم اونا میخوان اونو به یه هیولا تبدیل کنن لیون : چرا مگه بلا یه آنتی ویروس نیست مگه نمیخوان از خونش دارو بسازن ؟؟ ایدا : نمیدونم .... کسی که بلا رو دزدیده پدرشه شاید خونه مورد نیازشو کشیده و میخواد اونو یه یه هیولا تبدیل کنه و باز ازش خون بکشه و از خونش ویروس درست کنه و به بازار سیاه بفروشه ..... لیون : ممکنه......شاید .. بهتره زود تر از اینجا بریم و از در خارج شدند ...... لیون : ممکنه. ....... شاید.... بهتره زود تر از اینجا بریم..... و از در خارج شدند ......... ایدا و لیون در هنگام راه رفتن بودن تا بلا رو بتونن پیدا کنن لیون : ایدا تو گفتی پدر بلا اونو دزدیده مگه بلا نگفت اونا آلوده شدن.... ایدا : درسته .... ولی آدمای ادوارد اونو نجات دادن و بهش آنتی ویروس تزریق کردن.... اون گفت که همه اینا نقشه خودش بوده و همسرش رو اون بیمار کرده تا سر راهش قرار نگیره و داشت ادامه میداد که چیکار کرده ولی بلا از خواب بلند شد و نتونستم بفهمم نقشش چی بود لیون : عجب تیمارستانی هایی پیدا میشه به خاطر پول همسرشو کشته و هی داره از دخترش خون میکشه که به زودی خونش تموم میشه و باعث مرگش میشه ...... ایدا : مرگ نه هیولا ....باید زود تر پیداش کنیم ..... هر دو به راه خود ادامه دادن ولی هر کاری کردن نتوانستن بلا رو پیدا کنن لیون : پس بلا کجاست اونو کجا بردنش ایدا : اینجا یه شرکته و اینجا نمیتونن به آزمایشات خود برسن ... پس اونا به آزمایشگاه رفتن لیون : ولی ما نمیدونیم که آزمایشگاه کجاست ایدا با خودش فکر کرد و گفت. .... اممممممم...... شاید من بدونم (: لیون : از کجا میدونی کدوم آزمایشگاهه اینجا هزاران آزمایشگاه هستش ایدا پوزخند زد و گوشیش رو از جیبش در آورد و گفت : مکان یاب ... لیون : چی... مکان یاب به چه دردمون میخوره ؟؟ ایدا : مگه ادوارد براوان یه فیلسوف نیست؟؟ لیون : خب آره ..... و لیون فهمید منظور ایدا چیه که گفت : اوووو ایدا تو چه قدر باهوشی ...چرا به ذهن خودم نرسید ایدا با پوزخند گفت : چون فکر نمیکنی فقط بلدی حرف بزنی .... الان راه بیوفتم یا نه؟؟ لیون : باشه باشه ...... بریم پایان پارت ششم - 6
    19. داستان

      شروع پارت پنجم - 5 از زبون راوی ................ بلا که مادرش به او حمله کرده بود زود در و بسته بود و توانسته بود از اونجا فرار کند و مادرش و پدرش که آلوده شده بود به همسایه های دیگر حمله کردن و اونا رو تبدیل کردند و بلا از اونجا توانست فرار کند و پنهان شود ............................هتل کانسیوا محل زندگی لیون لیون تو تعطیلاتش بود و روی مبل نشسته بود و در هنگام نوشیدن آب‌میوه اش بود که گوشیش زنگ خورد لیون : هانگین ..... فک نمیکنی الان توی تعطیلات باشم ؟؟ هانگین : میدونم لیون تو الان توی تعطیلاتی ولی میخوای شهرت به جهنم مثل راکون سیتی تبدیل بشه ......؟؟ لیون : نه ... منظورت چیه .... هانگین : تو اون طرف شهر نیویورک یه فاجعه بزرگ رخ داده و همه جا پر از زامبی شده و میخوام به اونجا بری و دختر پروفسور ادوارد بِراوان رو نجات بدی ...... دختر اون یه آنتی ویروسه و پدرش با استفاده از خون اون دارو های زیادی برای بیماری ها پیدا کرده....... و مطمئنم کسای زیادی هستن که میخوان دستشون به اون برسه و میخوام زود پیداش کنی لیون : باز تعطیلاتم خراب شد ...... فک کنم تعطیلات برام حرامه .... دیگه چیکار میشه کرد ...... باشه هانگین آلان راهیه اونجا میشم .... لیون سوار هلی‌کوپتر شد و راهیه اونجا شد و بعد از رسیدن روی یکی از ساختمان ها فرود اومد و گارد گرفت و به طرف در پشت بوم حرکت کرد و وارد راهرو شد روی زمین خون ریخته بود و به سمت یکی از اتاق ها کشیده شده بود و لیون به سمت خون کشیده شده رفت و به اتاق رسید وقتی وارد شد اونجا تاریک بود به سمت کلید رفت که لامپ رو روشن کنه ولی برق ها رفته بودن و چراغ قوه شو روشن کرد و به بالای گوشش گذاشت با دیدن وسایل ورزشی فهمید که اونجا باشگاهه و در هنگام دیدن بود که صدای کشیده شدن طناب اومد از طرف پنجره و به سمت پنجره رفت کنار پنجره کمی روشن بود از عقب لیون صدایی اومد با برگشتن لیون لیون متوجه 20 . 25 تا زامبی شد که همشون با هیکلای بزرگ بودن لیون : به به مهمون های واکسینه داریم ( به بازو هاشون واکسن زده بودن که بازو هاشون بزرگ باشه) به سمت پرده رفت و دید یه دختر وارد شد و سریع جلوی دهن دختر رو گرفت ........ از زبون ایدا :) .......................... هلیکوپتر روی یکی از خونه ها فرود اومد و از این هلیکوپتر پیاده شدم فردریک: مراقب باش ..... موفق باشی ...... (: ایدا : ممنونم با هوک شاتم از خونه روی زمین فرود اومدم و فردریک با هلیکوپتر از اینجا دور شد..... دره خونه باز بود گارد گرفتم و وارد خونه شدم ..... وای خدای من اینجا پر از سگ بود فکر کنم صاحبشون به سگ خیلی علاقه داشت از پشت سرم یه پیر زن بهم حمله کرد و زود جا خالی دادم و با تفنگ به سرش شلیک کردم و سگا با شنیدن صدای گلوله به طرفم دویدن به چند تاشون شلیک کردم ولی خیلی بودن حدود 20 تا سریع از خونه فرار کردم ولی بازم دنبالم میومدن با خودم فقط 30 تا گلوله داشتم که 12 تاش و شلیک کردم و فقط 18 تا برام باقی مونده بود پس با هوک شاتم به بالای یکی از ساختمون ها رفتم و سگ ها هم پایین موندن و پنجره رو به آرومی باز کردم و وارد شدم که یه دفعه یکی از پشت سرم جلوی دهنمو گرفت و خواستم با یه حرکت ازش جداشم که زود به آرومی پشت گوشم گفت *** : اگه میخوای هر دومون رو به کشتن ندی حرکت نکن ...... الان دستمو از دهنت برمیدارم و قول بده با دیدن 20 تا زامبی جیغ نکشی ........ سرمو به نشونه باشه تکون دادم و تو دلم گفتم : هه ..... منو جیغ کشیدن .... مراقب باش خودت جیغ نکشی ولی صداش برام آشنا بود ....... از زبون راوی. ..................... لیون به آرومی دستشو از جلوی دهن ایدا برداشت ایدا با وجود اون همه زامبی بازم بهشون توجهی نکرد که ممکنه صدایی ایجاد بشه زود با یه حرکت از لیون فاصله گرفت و تفنگ رو به سمتش گرفت ........ ایدا : چی لیون ....... گفتم صدات برام آشناست لیون : ایدا ......تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ ایدا : منم میخواستم همین سوالو از تو بپرسم ...... به هر حال من میخوام از این اتفاق تاریک برم بیرون لیون : هه ....با وجود این همه زامبی....؟؟ ایدا : هه .. مگه از زامبی ها میترسم لیون : نه ولی ...... ایدا پاش به یه چیزی که روی زمین خورد و صدا ایجاد کرد که زامبی ها متوجه اونا شدن و بهشون حمله کردن لیون : شتتتتتتتت.... ایدا زود جاخالی داد و محکم با لقد به پای زامبی زد و افتاد روی زمین و ایدا در همین حال زود سر زامبی رو گرفت و پیچوند و گردنشو شکست ایدا : یکم گردنش سفت بود و دیر شکست لیون به سمت ایدا برگشت : منم میخواستم. ..... ایداااا مراقب باش ایدا زود به پشتش برگشت ولی زامبی یه ضربه محکم به او زد و رو زمین افتاد .... لیون : ایدا ..... لعنتی ایدا از رو زمین زود بلند شد و گفت : این انصاف نیست...... یه نگاه به اندام خود بنداز یه نگاه به اندام من .... ولی حسابی عصبانیم کردی نباس اینکارو میکردی ... و زود با پاهاش سر زامبی رو گرفت و او را کوبوند به زمین که گردنش شکست لیون با دیدن این اتفاق گفت : هه.....امان از زنا..... حتی اگه واکسینه هم باشی ولی بازم جات تو قبره.... ایدا : میخوای همون جا وایستی و حرف بزنی یا فرار کنیم من گلوله ایی ندارم دیگه ....... لیون : باشه .... منم مهماتم داره کم کم تموم میشه پس بریم لیون زیر لب طوری که ایدا نشنوه گفت : حیف که داشتم با زامبی کشتن در کنار ایدا لذت میبردم ..... محکم گفت بای بای واکسینه ها ‍ (https://attach.fahares.com/msBmpmj3+HscIhzyauUQ6g==) لیون زیر لب طوری که ایدا نشنوه گفت : حیف که داشتم با زامبی کشتن در کنار ایدا لذت میبردم. ....... محکم گفت بای بای واکسینه ها ..... هر دو از در خارج شدن و به طرف در خروجی میدویدن که دوتا لیکر سر راهشون سبز شد ایدا : بفرما ...... از شانس گند شماس درست در زمانی که گلوله نداریم باید سر راهمون سبز بشن لیون گلوله هارو به ایدا داد گفت : بیا اینارو من یه نقشه دارم تو از جلو شلیک کن و حواسشون رو پرت کن تا من بتونم خودمو به عقبشون برسونم و یکیش رو با چاقو گلوش رو ببرم و اون یکی هم با نارنجک .... ایدا : قبوله .... (: ایدا سوت زد که باعث شد اونا رو به طرف خودش بکشونه و در همین حال که به سمتشون شلیک میکرد با پوزخند گفت : هی پسرا ...... دنبالم بیاین و دوید لیون زود یک نارنجک به سمتشان پرتاب کرد و باعث یکی از لیکر ها بمیرد و دومی را همون طور که گفته بود به پشتش پرید و گلوی اورا برید و باعث شد بمیرد لیون : :) خوب چطور بود ایدا ...... از یک تا ده بهم چند میدی؟؟.... ایدا : اممممممم ..... پنج ... لیون : یکم بی انصافی نیست؟؟ ایدا : هه .... نه همین قدر واست کافیه ..... بهتره زود تر از اینجا بریم تا سر و کله سگا هم پیدا نشدن لیون : باشه .... از زبون راوی.................................. بلا در هنگام راه رفتن بود تا برای خودش یک پناهگاه پیدا کند اون بسیار ترسیده بود و نمیدونست چیکار کنه با خودش گفت : چرا یه دفعه این اتفاق باید بیوفته .... همچی قرار بود خوب پیش بره و مادرم دوباره حالش خوب بشه و حتی سر حال تر از قبل ..... ماری گفته بود که اون خوب میشه و با خودش اشک میریخت که با دیدن زامبی ها سر جایش خشک شد زامبی ها به طرف اون میومدن و بلا داد میزد و کمک میخواست : نههههههه...... کمک کمک یکی کمکم کنه ..... نهههه دست از سرم بردارین لیون و ایدا که در آن هنگام در آن اطراف بودن صدای بلا را شنیدن و به سمت صدا دویدن لیون : فکر کنم خودش باشه همون دختر بچهه ایدا : چی ؟؟؟ تو هم اومدی که اون دختر بچرو پیدا کنی؟؟ لیون : آره نکنه تو هم اومدی تا ...... جیغغغغغغغ جیغغغغغغغ بلا داشت فریاد میکشید و کمک میخواست لیون زود به طرفش دوید و به زامبی ها شلیک کرد و بلا را نجات داد لیون : حالت خوبه ؟؟ نترس من یه مامور پلیس هستم اسمم لیون اس کندی هستش اومدم تا تورو نجات بدم بهم اعتماد کن :) بلا : اوهوم...... لطفا نذارین اونا به طرفم بیان من خیلی میترسم ایدا : نترس کوچولو اسمت چیه؟....(: بلا : اسمم بلا هستش ... تو دیگه کی هستی تو هم ماموری ؟؟... ایدا : نه من مامور نیستم ولی اومدم که تو رو نجات بدم .... بلا : اوهوم هر سه تایشان به راه خود ادامه دادند و در حین راه لیون گفت : اونجا رو یه مغازه اسلحه فروشی ..... بهتره برین به اونجا ایدا : باشه هر سه به طرف مغازه رفتن و در مغازه را باز کردند لیون : واووووو چه قدر اینجا گلوله و مهمات هستش...... ایدا : فک نمیکنی یکم مشکوک باشه ؟؟.... لیون : نمیدونم ... شاید ایدا و لیون در حال پر کردن اسلحه هایشان بودند که در این هنگام دو مرد به مغازه وارد شد و بلا خواست فریاد بکشد و لیون و ایدا را صدا کند که زود دهنش را با دستمال گرفتن و بلا از هوش رفت و مرد ها به سمت لیون و ایدا رفتن و به سر آن ها ضربه زدند و هر دو به زمین افتادند ایدا در هنگامی که چشمانش بسته میشد بلا را دید به زمین افتاده و از هوش رفته و مرد گفت : ممنون که کمک کردین به بلا صدمه ای نرسه و زود تر پیداش کنیم........ و ایدا دیگر هیچی نشنید و چشمانش بسته شد ....... از زبون لیون ............................ کم کم چشمام و باز کردم و سرم به دلیل ضربه ایی که خورده بود به شدت درد میکرد توی اتاق که دستام و به صندلی بسته بودن بودم به طرف چپ و راست نگاه کردم تا بتونم بلا و ایدا رو ببینیم ولی اونا اونجا نبودن و در این هنگام دو نفر که یکیش زن بود و یکیش مرد وارد اتاق اومدم و زنه گفت زن : به به آقای خوش خواب بالاخره بیدار شدی ؟؟ هنوز میخوابیدی (: لیون : ایدا و بلا کجان ... اونا رو کجا بردید عوضی ها...... مرده یقمو گرفت و گفت : ببین بهتره مراقب حرف زدنت باشی وگرنه حالیت میکنم ........ زنه : جیکوب ولش کن ما اونو لازمش داریم ..... (: بهتره بازم یکم بخوابی و به سرم ضربه وارد کرد که باعث شد دوباره از هوش برم ........ از زبون راوی. ........................... ایدا که در یکی از اتاق های دیگه بود چشماشو باز کرد اونم مثل لیون دستاشو به صندلی بسته بودن با سرش داشت دنبال بلا و لیون میگشت که بلا رو دید که روی یه تخت بستنش پایان پارت پنجم - 5
    20. داستان

      شروع پارت چهارم (از زبون راوی ) ...................... بلا به خونه برگشت و دید مادرش بیدار شده و تصمیم گرفت به او خواب آور دهد تا بخوابونتش و واکسن را به او تزریق کند .... بعد از به خواب رفتن مادر که شب شده بود .... واکسن تزریق کردن را از پدرش یاد گرفته بود به مادرش تزریق کرد و از اتاق مادرش خارج شد ..... با لبخند به اتاقش رفت و به خواب رفت ......... (از زبون بِلا )................. با صدای عجیبی بیدار شدم و از اتاق خارج شدم مثل صدای خورد شدن استخوان بود که صدا از توی اتاق پدر و مادرم میومد در را به آرومی باز کردم ...... با چیزی که دیدم در جایم خشک شدم .. وای مادرم داره ... داره چیکار میکنه ..... اون داره پدرم و میخوره .... داشتم عقب عقب راه میرفتم تا از اتاق فرار کنم که .... که پام به میز خورد و گلدان روش افتاد زمین و تکه تکه شد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد..... مادرم با این صدا از جایش بلند شد و به طرفم حمله کرد ............... ( اون طرفه شهر نیویورک)........... مرد : ماموریتت شروع شد در اون طرف شهر نیویورک یه فاجعه رخ داده و میخوام همین الان راهیه اونجا بشی *: نه این غیر ممکنه. ..... نه نباید ... چرا باید اینجا رخ بده ... مرد : اتفاقی که افتاده میخوام بری و یه دختر بچه که تقریبا 11 یا 12 سالشه رو نجاتش بدی برام پیدا کنی.... * : مطمئنم برای نجات دادن اون دختره منو نمیفرستی اونجا .... حتما یه دلیلی داره مرد پوزخند زد و گفت : درسته. ... تو خیلی باهوشی .... اون دختره یه چیزه بسیار ارزشمندیه .... (: * : واووووو ...نکنه اون .. مرد : درسته ایدا وانگ اون یه آنتی ویروسه ...پدرش که یه پرفوسوره بسیار باهوشیه با استفاده از خون دخترش که در هنگام خواب از اون میگرفت دارو های بسیاری برای انواع بیماری ها پیدا کرده ..... میخوام اونو برام بیاریش ایدا با پوزخند گفت : پیدا شده حسابش کن ( ینی زود برات پیداش میکنم ) .... و از در خارج شد پایان پارت چهارم
    21. داستان

      شروع پارت سوم - 3 به بازار سیاه رسیده بودم واقعا جای عجیبی بود با آدمای عجیب یکم ترسیدم ولی به راه خودم ادامه دادم که به یه مرد برخورد کردم مرد : چیکار میکنی بچه جای پاتو نگاه کن مگه کوری .....؟؟؟ بلا : واقعا ببخشید. ....... متاسفم مرد : برای چی اومدی اینجا ..... اینجا برای بچه ها جای مناسبی نیست. ... برای اونم که اشکام داشت سرازیر میشد قضیه مادرم رو تعریف کردم و مرده دلش به حالم سوخت و گفت : باشه گریه نکن من از بچه هایی که گریه کنن متنفرم. ....... دنبالم بیا به دنبال مرد راه افتادم و دیدم اونجا پر از دارو های عجیب غریب هستش و مرده گفت چی میخوای حالا ؟؟ بلا : نمیدونم اسمش چی بود ..... بی ..... دی .... نمیدونم ولی بهم گفتن که اونو بخرم .... مرد قهقهه ایی زد و گفت :منظورت ویروس تی هستش ؟؟؟؟؟ بلا : بله ...... فکر کنم مرد : بیا بگیرش واکسن رو گرفتم و میخواستم به راهم ادامه بدم که مرد با عصبانیت گفت : کجااااا؟؟ ...... پولشو بده میشه 1600000 ..... بلا: ولی من اینقدر پول ندارم میشه برم و از خونمون بیارمش؟؟؟ مرد : نوچ .. نمیشه و چشمش به گردنبندم افتاد و با پوزخند گفت : فکر کنم با اون بشه حلش کرد (: بلا: ولی این گردنبندیه که مادر بزرگم بهم یادگاری داده ...... نمیتونم بدمش مرد : پس مادرت میمیره (: با مجبوری گردنبند رو به مرده دادم و از اونجا خارج شدم ........ پایان پارت سوم - 3
    22. داستان

      شروع پارت دوم - 2 ‍ (چند روز بعد) .................... چند روز گذشته بود و بلا و ماری دوستای خیلی خوبی با هم شده بودن که یه روز ماری دوباره از بلا پرسید ...... ماری : بلا ؟؟ ببینم مگه ما دوستای صمیمی باهم نشدیم...... ؟؟ بلا : آره چطور مگه؟؟......... ماری : پس بهم بگو چرا اینقدر ناراحتی بهم اعتماد کن من راز داره خوبیم.......... (: بلا : اه.... من مادرم به شدت مریضه و نمیدونیم باید چیکار کنیم پدرم یه پرفوسوره ولی نمیتونه درمانش رو پیدا کنه ........ ): ماری : خیلی متاسفم........ اممممممم ..... ببینم تو بازار سیاه رو میشناسی ....؟؟ بلا : نه چطور مگه؟؟؟........ ماری : من یه نفر رو میشناختم که به شدت مریض بود و به همه دکترا رفته بود ولی هیچ تاثیری نداشت ...... بعد از چند ماه اون بازار سیاه رو پیدا کرد و یه واکسن که اسمش دی .....بی ..... نمیدونم همچنین چیزی بود که اونو خرید و بعد از اون حالش خیلی خوب شد و حتی سر حال تر از قبل ...... و فردای اون روز به یه شهر دیگه رفت ..... ولی شنیدم که هواپیماشون سقوط کرده و حالا نمیدونم زندست یا نه ......... تو هم برو از بازار سیاه برای مادرت دارو پیدا کن ... (: بلا : اممممممم .... نمیشناسش ولی سعی میکنم پیدا کنم ... خیلی ازت ممنونم که گفتی ... (: ماری : خواهش میکنم کاری نکردم.... ((((: ...................... ( از زبون بِلا) بعد از انجام دادن تکالیفم با خودم توی تخت خوابم فکر میکردم فردا روز جمعه بود و مدرسه تعطیل بود با خودم فکر میکردم که چه جوری بازار سیاه رو پیدا کنم ..... ولی باید به خاطر مادرم اونجا رو پیدا کنم .... و با خودم لبخند زدم و تا بشماری سه خوابم برد ...... ....................... ( فردا صبح زود ساعت 7:39 فردا صبح زود بیدار شدم و تصمیم گرفتم برم و بازار سیاه ...... پدرم رفته بود و مادرم خواب بود.. کمی صبحونه خوردم و تصمیم گرفتم راه بیوفتم و کفشامو پوشیدم و بیرون از خونه رفتم ...... توی راه سوار اتوبوس شدم و از زنی که کنارم بود پرسیدم بلا : ببخشید خانم شما بازار سیاه رو میشناسین....؟؟ زنه : نه عزیزم ولی فکر نکنم جای خوبی باشه ........ بلا : باشه ممنونم .... ولی به حرف زنه گوش نکردم و از یه مرده دیگه پرسیدم و مرده گفت : برای چی میپرسی ؟؟؟؟ برای اون قضیه مادرم رو تعریف کردم و به آرومی گفت: آره میشناسم ..... اون توی خیابونه ................... هستش بلا : خیلی ازتون ممنونم (: خیلی خوشحال بودم که تونستم به این زودی پیداش کنم ولی با خودم فکر کردم : واقعا عجیب میاد ... چرا باید اسم اونجا بازار سیاه باشه ؟؟ چرا بهش میگن سیاه ؟؟ و اون زنه گفت فکر نکنم جای خوبی باشه واقعا جای خطرناکیه .....؟؟ توی افکارم بودم که دیدم به ایستگاه رسیدم و افکارم رو پس زدم و گفتم : به خاطر مادرم و با خودم پوزخند زدم و بعد از حساب کردن از اتوبوس پیاده شدم پایان پارت دوم - 2
    23. داستان

      داستان با حال ... همکاری نویسنده داستان : همدم گیمر ( عزیزه ) ایدی تلگرام : @Girl_gamer_RE در این داستان شخصبت های رزیدنت اویل از جمله ( لیون - ایدا وانگ - کریس و... ) وجود دارند شروع پارت اول - 1 - از زبون بِلا نیویورک ما به دلیل کار پدرم که به این شهر انتقالش دادن که کارش رو اینجا ادامه بده تقریبا 2 روزه که به این شهر ( یعنی نیویورک ) اومدیم پدرم یه دکتر خیلی معروفیه و دارو های زیادی برای انواع بیماری ها درست کرده ولی مادرم از وقتی که به این شهر اومدیم به شدت مریضه و پدرم نمیدونه چیکار کنه و پدرم به شدت کار میکنه که یه درمان برای مادرم پیدا کنه حتی میتونم بگم گاهی شب ها هم کار میکنه ولی هیچ تاثیری نداره و مادرم روز به روز حالش بد تر میشه ): .............................چند روز بعد ( از زبون راوی ) حال مادر بلا همون طوریه و هیچ تغییری نکرده و بلا از این موضوع خیلی ناراحته امروز اولین روزیه که بلا میخواد به مدرسه بره ولی اصلا حال و حوصله مدرسه نداره زنگ تفریح بود و بلا روی یکی از نیمکت های مدرسه نشسته بود و با خودش فکر میکرد که یه دفعه یه توپ به شدت به سرش خورد بلند شد و دید یه دختر دوان دوان به سمت او میاید دختر : حالت خوبه؟؟ واقعا ببخشید... سرت ضربه بدی خورد ؟؟ بلا : نه اتفاقی بود پیش میاد من حالم خوبه اشکالی نداره ...... دختره : باشه (: ببینم تو همون شاگرده جدیده هستی فک کنم تازه اومدین به این شهر ... بلا : اوهوم دختره : اسم من ماری هستش و از همکلاسیت هات هستم و از دیدنت خوشبختم .. بلا : منم همینطور...... (: ماری : ببینم به نظر ناراحت میای چیزی شده عزیزم؟؟ زییییییینننننگگگگ زینگگگگ ( زنگ مدرسه ) بلا : زنگ آخر خوردش من میرم خونمون بعدا میبینمت...... (: ماری : منم همینطور............... (: و ماری به سمت خونه راه افتاد................... پایان پارت اول - 1
    24. وین بلند شد و خواست به سمت ایدا بره که تیری از پشت به گردنش خورد . وین افتاد .. کرنس پست سرش ایستاده بود و تیر رو به اون زده بود. کرنس : نا امیدم کردید... و تیر دیگری به ایدا زد.............. ..................یک ماه بعد...... از زبان تالیا . جولیا هرجایی که فک میکرد ایدا ممکنه رفته باشه رو گشت . تا اینکه ... (صدای زنگ در) جولیا : برو درو باز کن تالیا تالیا در رو باز کرد . پستچی : منزل کرنس ؟ تالیا : بله پستچی : یه بسته دارید . اینجارم امضا کنید( و تخته شاسی رو به تالیا داد ) تالیا اون رو امضا کرد و به پستچی داد و بسته رو تحویل گرفت. جولیا : چی بود ؟ تالیا بسته رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست : یه بسته اس . جولیا : از طرف کی؟ : ننوشته _ خب بازش کن ببین چی توشه تالیا در بسته رو باز کرد و جیغ محکمی کشید . جولیا و به سرعت به سمتش رفت : چه مرگته ؟ ( و به دعوتنامه اشاره کرد ) اون چیه ؟ تالیا دعوتنامه رو باز کرد و شروع به خواندن کرد : با سلام از شما خانواده محترم و عزیز کرنس دعوت میشه که به مهمونی آخر هفته ی سالن کلاتن ، با سخنرانی شهردار برای قدردانی از شورا برگزار میگردد ملحق شوید . با تشکر _ شهردار لیام داتن یا همون عموتون لی* جولیا : خب که چی؟ چرا خوشحالی؟ تالیا : خب شاید بتونیم پیداش کنیم . مگه نگفتید بابا اونو دزدیده ؟ خب میتونیم پیداش کنیم شاید اونجا باشه . آخه میدونی که بابا هیچوقت مهمونی های عمو لی رو از دست نمیده . جولیا : باشه . میریم من به لیان هم زنگ میزنم اونم بیاد . به عنوان همراهمون. تالیا : باشه . جولیا به لیون زنگ زد و ماجرا رو گفت و لیون هم قبول کرد . لیون به آژانس هتل گفت و یه ماشین شیک درخواست کرد . لحظاتی بعد...... لیون توی سالن انتظار با کت و شلوار نشسته بود . _قربان ماشینتون جلوی دره . لیون : ممنون _ فقط.. لیون : مشکلی هست ؟ _ راننده تون یه زنه . مشکلی ندارید ؟ آخه برخی از مهمونا دلشون میخاد که رانندشون مرد باشه . لیون : نه مشکلی ندارم . خدمتکار سرشو به نشونه ی تائید تکون داد. لیون بیرون رفت . یک زن درحالی که لباس راننده ها تنش بود و کلاه رسمی داشت و کنار 6 در ایستاده بود و صورتش زیاد معلوم نبود در ماشین رو برای لیون باز کرد . لیون صندلی عقب نشست . زن وارد ماشین شد . : کجا بریم قربان ؟ لیون تعجب کرده بود ..صدا براش آشنا بود ولی اهمیتی نداد و گفت : سالن کلاتن. فکر میکردم میدونید. زن : فقط میخواستم مطئنم شم. لیون : صداتون..صداتون یکم برای من آشناست! زن با لحن ملایم و دوستانه گفت : خیلی ها اینو میگن قربان . من قبلا توی رادیو کار میکردم و به احتمال زیاد شاید یکی از برنامه های صبح گاهیمونو شنیده باشید . لیون : اما من اصلن رادیو گوش نمیکنم.. زن : ببخشید گیجتون کردم قربان . میخام حرکت کنم. لیون همچنان با تعجب به آینه ی ماشین نگاه میکرد تا بتونه صورت زن رو ببینه . تقریبا نزدیک بود ببینه که زن کلاهش رو پائین تر کشید و ماشین رو روشن کرد . لیون بیخیال شد و به صندلی تکیه داد ........توی راه...... زن : میتونم یه سوالی بپرسم قربان؟ لیون : بله . زن : تموم راه رو شما داشتید بیرون رو میدیدید . مثل اینکه چیزی گم کرده باشید . دنبال کسی یا چیزی میگردید ؟ لیون لبخند کوچیکی زد و با لحن خاص گفت : دنبال یه بچم . زن : یه بچه ؟ به پلیس اطلاع دادید؟ لیون : نیازی به پلیس ندارم . تعریف از خود نباشه یه پلیس درجه یکم زن خنده ی کوتاهی کرد : برای یک بچه ، فک میکنم پرسیدم . آخه به من گفته بودن که چون راهی که طی میکنیم طولانیه شما رو با حرف زدن سرگرم کنم. لیون : مشکلی ندارم از اینکه با یکی صحبت کنمو مشکلاتمو بهش بگم خوشم میاد . زن : اون واقعا بچه است ؟ لیون : نه اون یه زنه . کنجکاو شدید ؟ زن خندید : نه فقط نگرانیتون به نگران بودن برای یه بچه نمیخورد ... لیون : اون یه زنه و از نظر من درست مثل گربه هاست . یهو تو تاریکی ناپدید میشه. برای همین گمش کردیم . زن پوزخندی زد و ماشین رو نگه داشت : رسیدیم قربان. در رو برای لیون باز کرد و لیون بیرون اومد. لیون خواست صورت زن رو ببینه که زن سرش رو به پائین خم کرد . لیون : مشکلی هست ؟ زن : فقط یه سوختگیه که دوست ندارم مهمون ها ببینن. لیون : اوه . اوکی.ممنون بابت رانندگیت . اصن چیزی از دست انداز هارو حس نکردم . ( سپس دست توی جیبش کرد و یه 100 دلاری در آورد و به زن داد ) اینم انعام زن : من انعام نمیگرم قربان ، ممنون. لیون : به عنوان دستمزد بهش فکر کن . شاید بخوام بازم رانندم باشی. زن 100 دلاری رو گرفت : با کمال میل. این قسمتو خودم خیلی میدوستم *-* پایان ایپزود 33
    25. .........................دقایقی بعد لیون بعد از اینکه تالیا رو توی ماشین گذاشت برگشت و خواست به کمک ایدا بره . اما هیچکس اونجا نبود . نه ایدا و نه کرنس! لیون تمام ساختمون رو دنبالشون گشت اما ساختمون خالیه خالی بود... در همین حال که نزدیکای صبح بود هلیکوپتری از بالای سرش رد شد و لیون تونست ایدا رو توی اون هلیکوپتر ببینه . هلیکوپتر آنتی ویروس رو پخش میکرد . لیون با تعجب به سمت ماشین رفت و در کیفی که از جولیا گرفته بود رو باز کرد و داخلش رو نگاه کرد . خالی بود ... لیون : لعنتی! ........لحظاتی قبل داخل زیرزمین قبل از اومدن لیون............. ایدا خطاب به کرنس : میخای چیکار کنی؟ کرنس با عصبانیت فریاد زد : جولیا کجاست؟ ایدا پوزخند زد. کرنس : پرسیدم جولیا کجاست؟ ایدا : جاش امنه کرنس : تو به قولت عمل کردی و با دیکسی حرفاتو زدی . خب 24 ساعت تموم شد . بازیه ماهم همینطور.... درهمین لحظه کرنس ماسکی بر روی دهن خود گذاشت و فندکش رو جلوی ایدا پرت کرد ... فندکش باز شد و گازی از فندک بیرون اومد و ایدا بیهوش روی زمین افتاد . آخرین چیزی که دید سربازایی بودن که وارد زیرزمین شدن و کیف رو برداشتن ...... ....................................ساعاتی بعد.............................. ایدا چشماش رو باز کرد . داخل یک اتاق بود که روبروش یه زامبی بزرگ بسته شده بود .. زامبی شباهت عجیبی به وین داشت...( اگه یادتون رفته قسمت42 رو بخونید ) ایدا کمی دقت کرد . اون خود وین بود! در همین لحظه کرنس وارد اتاق شد و رو به ایدا کرد : آشناست مگه نه ؟ یه تغییراتی توش دادم اما خب ... هنوزم همون آشغاله . مثل دیوید که بهم خیانت کرد و نکشتش. حالا پسرش میخاد به تو خیانت کنه و طرف من باشه . میخام ببینم کدومتون تو این بازی برنده میشه ... یه انسان یا یه حیوون جهش یافته ی دست انسان؟ خواهیم دید.. سپس از اتاق بیرون رفت . لحظه ای بعد. وین آزاد شد و به طرف ایدا رفت . ایدا جاخالی داد . و مشت وین به دیوار خورد. ایدا : واقعا میخای ببینی کی قویتره ؟ در همین لحظه ایدا با لگد به کمر وین ضربه زد . ایدا : بالاخره هرکی یه نقطه ضعفی داره مگه نه وین ؟ وین در حال که پهلوش رو گرفته بود به ایدا خیره بود. ایدا : میخای به این بازی ادامه بدی وین ؟ هنوزم میخای مثل پادو ها باهات رفتار شه ؟ بیدار شو پسر! در همین حال لگد دیگری به گردن وین که روی زانو بود زد . وین روی زمین افتاد . وین غرق خون شده بود . ایدا دقیقه به جاهایی ضربه زده بود که منبع جهشش بودن . وین کوچک تر شد و به حالت قبلیه خودش برگشت ... وین سرفه ای کرد و خون از دهنش بیرون پاشید و سرشو بالا آورد و به ایدا نگاه کرد : ایدا؟.... پایان ایپزود 32
    26. ..............لیون و تالیا توی ماشین... لیون : بنظرت کار بدی کردیم اومدیم پشتیبانیش؟ تالیا : ایدا از اولشم از پشتیبانا و کار گروهی خوشش نمیومد . فک کنم عصبانیش کردیم . یا اینکه...( و سپس با ترس و نگرانی رو به لیون کرد : نکنه پدرم اونجا باشه"؟ لیون : پدرت؟ تالیا به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمون رفت . لیون هم دنبالش رفت تا متوجه قضیه شه . ............................. ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن . دردسر توئی! ایدا و کرنس به زیرزمین ساختمون رفتن. کرنس دستای ایدا رو بست و روبروی ایدا ایستاد : اینطور فکر میکنی ؟ با اینکارا میخای چی بدست بیاری ؟ پول ؟ شهرت ؟ البته گزینه ی اول بدردت نمیخوره . دومیم که هستی . پرونده ی درخشانی تو سازمان ملل داری. ایدا پوزخند زد : تو میخای چی بدست بیاری؟ کل دنیارو ؟این کشور برات بس نیست؟ کرنس : نه . این کشور تازه بخشی از قلمرو منه . راستی بخاطر اینکه دخترامو ازم دزدیدی تنبیه میشی. ایدا : دیکسیو کجا بردید ؟ کرنس : برای پروژه ی جدیدمون بدردبخوره . گفتم شاید دلت بخواد باهاش بازی کنی. برا همین میخام ارتقاش بدم در همین لحظه بودن که لیون و تالیا به اونجا رسیدن . تالیا درحالی که دستاشو مشت کرده بود و با عصبانیت به کرنس خیره شده بود گفت : کافیه فقط یه تارموی ایدا کم بشه.... کرنس : اوه تالیا! دختر عزیزم خیلی وقت بود ندیده بودمت . تالیا : من دیگه اون دختر کوچولوی عزیزت که ازش مراقبت میکردی نیستم بابا. کرنس خندید : باشه . امتحان میکنیم . ( سپس ریموتی از توی جیبش در آورد و دکمه اش رو فشار داد ) کلی زامبی از توی قفس های زیر زمین آزاد شدن به سمت لیون و تالیا رفتن . اولین زامبی رو لیون با تفنگ هدشات کرد . تالیا با عصبانیت به سر یکی از زامبیا مشت زد و زامبی روی زمین افتاد . لیون از تعجب به تالیا نگاه میکرد . تالیا دست خالی ، با تمام زامبیایی که به سمتش میومدن مبارزه میکرد و بالاخره موفق شد و همه شونو کشت . لیون ( با خودش ) : این جنبه شو ندیده بودم ! کرنس خندید : اوه عالیه! میبینم که مثل ایدا یه رزمی کار شدی . ( سپس رو به ایدا کرد ) استاد خوبی هستی . اما به پای من نمیرسی. سپس کرنس به سمت تالیا رفت و خواست مشتی به او بزند که تالیا جاخالی داد . لیون خواست با کرنس درگیر شه که زامبیا به سمتش رفتن و مجبور شد با زامبیا بجنگه . از اونطرف ، ایدا دستاشو باز کرد و به سمت لیون رفت و همراه اون زامبیارو کشت . تالیا نفس نفس میزد و درحالی که بازوشو گرفته بود روی زمین افتاد و بیهوش شد . توی این مبارزه تالیا باخت.. کرنس : بهت که گفتم ایدا . ایدا خطاب به کرنس : عوضی!( پس سمت کرنس حمله ور شد و به صورتش مشتی محکم زد ) کرنسکه نفس نفس میزد ، خون توی دهنش رو تف کرد : شاگردت مثل تو مبارزه نمیکرد ایدا . یا من براش خیلی قوی بودم؟ ایدا با پا لگدی به پهلوی کرنس زد : عوضی ! اون دخترته . نیست ؟ میخای به کشتنش بدی؟ در همین لحظه لیون سمت تالیا رفت و اون رو از زمین بلند کرد . ایدا خطاب به لیون : تالیا رو ببر بیرون . بعدا درمورد اینکه چرا دوباره اومدید بحث میکنیم. لیون تالیا رو بیرون از ساختمون برد و توی ماشین گذاشت. پایان ایپزود 31 .
    27. اخیر

      TEW 2 خیلی خوش ساخت و سرگرم کننده بود، به نظر من TEW 2 !
    1. نمایش فعالیت های بیشتر
    ×