رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 3- Nemesis

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers

    سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6- Jake & Sherry

    جیک مولر در حالی که سوت میزند یا سیب را بالا پایین میاندازد ودر یک خرابه راه میرود. سپس روی زمین نشسته و یک سرنگ را تماشا کرده وبه خود تزریق میکند.
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 -Leon & Helena

    لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند.
  • وارد شوید

    پرچمداران

    1. AMIR GAMER

      AMIR GAMER

      پرمیوم


      • امتیاز

        3

      • تعداد ارسال ها

        317


    2. C.Price

      C.Price

      کاربر فعال


      • امتیاز

        1

      • تعداد ارسال ها

        120


    3. Mina

      Mina

      کاربر رسمی


      • امتیاز

        1

      • تعداد ارسال ها

        40



    مطالب محبوب

    در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان یکشنبه, 2 اردیبهشت 1397 در همه بخش ها

    1. 1 امتیاز
      قســمت نـهــم: بدتــر از مــرگ_________________________________________________1روز بــعـد کریـس:یـنـی چـی کـه بـه خونت حملــه شد؟لیـون:ینــی همیـن . نگـران نبـاش فقـد یکـم پــــول ازم دزدیـدنجیـل:همیـن؟فقـد پـــول؟لیـون:آره دیگـه اصلــن بیخـیال ببینم چیـــزی در مورد شـری و کـلـر و چمبرز پیدا نکردین؟کریـس:هیچـی! انگــاری آب شـدن جیـل: بـا عـقـل جــور در نمیـادلیـون:چـی بـــا عــقـل جـــور در نمیــاد؟جیـل:مـن شـایـد یـه مــامور حـرفـه ای دولـت نبـاشـــم امــا میــدونم کــه تـو یــه چیـزی رو بـــه مـــا نمیگی کنــدیلیــون:چی؟جیـل:دزد؟خـودتــو بـزار جـــای مـن باورت میشــد؟کریـس:جیــل بیخــیال الــان وقـــت ایـن چیزا نیســتلیــون: مــا چطوری باید با هم کار کـــنـیـم وقـتـی هــنــوز بــه هــم اعــتـماد نداریم؟ من برا چی باید بهت دورغ بگم؟جیــل: من نمیگم که تو دورغ میگی من میگم تو حقیقتــو نمیـگـیلیــون:نــه اصلــن میدونی چیه خانـم من از اولشــم اشتباه کــردم کـه قــبـول کــردم باهاتون همکاری کنمکریــس:بـــــســــــه!!! جفتـتـون، مــا کـارای مـهــم تـــری داریم الــان چــنــدین روز از ایـــن مـــاجرا گـــــذشــتـه ولی ما هنوز هیچی نمیدویم، چرا عیـن بچه ها رفتار میکنین؟لیــون: به اون بگو نــه بـــه مـــن جیــل: بــاشه باشــه ، حـق با کریــسه پیـدا کردن اونـا مـهـم تر از اینه که بفهمیم توی خونه ی کندی واقعــه چه اتفاقی افتادهکریـس :ممنون کـه متوجه هستی ، ایــن کـه نمیدونـــم خواهرم الــان در چـــه حالــیه برام از مرگ بــدتــرهلــیـون:مــا پیـداش میکنیـم__________________________________________________ ______________________________________________ربــکا:بـچـه ها من یکــم گرسنمــهکلــر:مــنم، میدونیـن فــک کنم اگــه بــاهم حرف بزنیم شاید گشنگی یادمون برهشـری: دیــگه چقــدر حـرف بــزنیــم بابا؟مــن خستــم ای کاش بشــه فهمید چی تــوی کله ی اون احمقــه!در هـمـیــن لحــظه در اتـــاق بـــاز شد و یکی دیــگه داخل اتاق پرت شد و روی زمین افتـاد:ایــنـم از اون مـهـمـونی کـه میگفتم فقــد حیف کــه خوابــهدر اتـــــــاق بــــســـــتــــــه شــــــــدکلـر و ربـکا و شـری رفتـن بالـای سرشربـکـا:ایـن کیـه؟ مُـرده؟ کـلـر: نــه فقــد بیهوشــهشـری: قـیـافـش آشنـاس!:مــ مــن !مــن کـــجــام؟__________________________________________________ __________________
    2. 1 امتیاز
      شروع پارت دوازدهم - 12 - پارت آخر قتی درد میکشید و داشت آلوده میشد گفت : بعد از اینکه سربازم جای ما رو لو داد نمیدونم چجوری شد که پلیسا قضیه رو فهمیدن و دارن دنبالم میگردن و حتما ممنوع خروج کردن ..... شما احمقا باعث شدین که نقشم خراب بشه و تصمیم گرفتم که به دخترم ویروس دی بزنم که به هیولا تبدیل بشه و شما رو نابود کنه ولی دیگه الان دخترمم برام مهم نیست و به خودم ویروس جی تزریق کردم که هم شما رو بکشم و هم دنیا رو نابود کنم. ..... و بعد قهقه زد و به طرف لیون و ایدا که دیگه تبدیل شده بود حرکت کرد .....بلا داشت گریه میکرد و باورش نمیشد که پدرش این قدر پست باشه ایدا خودش و سپر بلا کرد که نتونه به بلا صدمه بزنه که بلا گفت : ازت متنفرم پدر هم مامان و کشتی و هم میخوای منو به هیولا تبدیل کنی ...... تو یه هیولایه پستی .. و با گریه به سمت پله ها دوید ایدا : بلا نه .... صبر کن و به سمت بلا دوید و که یک دفعه ادوارد با دستش به اون ضربه محکمی زد که به این طرف پرت شد و خودش خواست که به طرف پله ها برود لیون : ایدااا .... ادوارددددددد نباس این کارو میکردییییی و به ادوارد شلیک کرد و به سمتش نارنجک انداخت ایدا که به این طرف پرت شده بود درد بدی داشت ولی از هوش نرفته بود که یه شادگام دید و اونو برداشت و از روی زمین بلند شد و لیونو صدا کرد : لیونننن لیون به سمت ایدا برگشت و ایدا شاتگام و به سمت لیون پرتاب کرد و لیون گرفت و شروع کرد به شلیک کردن و ایدا به سمت لیون دوید و شروع به شلیک کردن کرد و یه نارنجک پرتاب کرد و به لیون گفت : حواسشو پرت کن ... لیون :برای چی؟؟ ایدا : تو فقط حواسشو پرت کن یه نقشه دارم لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون حواسشو پرت کرد و ایدا با هوک شاتش بالا رفت و هوک شاتش و گرفت و با حالت فرود اومدن با پاهاش به ادوارد ضربه محکمی زد و ادوارد روی زمین افتاد و ایدا روی زمین فرود اومد و چاقوشو فرو کرد تو چشمش و ازش فاصله گرفت... ادوارد بلند شد ....ایدا با هوک شاتش دوباره رفت بالا و ادوارد و از عمد دنبال خودش کشوند و وقتی رسید به بشکه های نفت ایدا با هوک شاتش پایین اومد ..... ادوارد خندید و گفت : میکشمت ایدا پوزخند زد و گفت : اشتباه نکن و شلیک کرد به بشکه های نفت و ترکیدن و ادوارد روی زمین افتاد و لیون اومد و با شاتگام به چشمش شلیک کرد ایدا بلا رو دید و به سمتش دوید و ادوارد یک دفعه با دستش لیون رو پرتاب کرد که لیون زخمی شد و روی زمین افتاد ایدا به سمت لیون برگشت : لیوننن بلا : ایدا بگیرش .... و یه آرپی‌جی یه سمت ایدا پرتاب کرد ....ایدا با دیدن آر پی جی خندید و گفت : این و از کجا پیدا کردی ؟؟ بلا : از وسایل افراد بابام ... (: ایدا پوزخند زد و گفت : وروجک و به سمت لیون برگشت و دید ادوارد به سمتش میره و لیون هم نمیتونه حرکتی کنه ایدا از روی زمین آرپی‌جی رو برداشت و با هوک شاتش بالا رفت و به سمت لیون آرپی‌جی رو پرت کرد ایدا : بگیرش لیون .... تمومش کن لیون از روی زمین آرپی‌جی رو بلند کرد و به سمت ادوارد نشونه گرفت ادوارد : نههههههههههههه و لیون شلیک کرد و ادوارد منفجر شد ..... ایدا به سمت بلا رفت ایدا : متاسفم عزیزم ...... بلا : نه ....اون دیگه به هیولا تبدیل شده بود اگه نمیکشتینش هم تو و هم لیون و میکشت و منو به هیولا تبدیل میکرد ... ایدا و بلا به سمت لیون رفتن لیون با درد گفت : وقتشه که ما هم بریم اون دنیا ایدا : نترس تو هفت تا جون داری لیون : ینی بمیرم دیگه .... باش میمیرم بلا با خنده گفت : لوس ترسو خخخخخ خخخ بلا حرکت کرد و به اون سمت رفت ایدا : حق با تو بود لیون..... لیون با خنده گفت : همیشه حق با منه.... و با حالت گیجی گفت : در مورد چی حق با من بود ؟؟؟ ایدا : اعتماد به سقفت تو حلقت اونم از نوع کاذبی هاش ..... من بلا رو نمیخوام ببرم به سازمان چون کارای پدرش و باهاش میکنن... ولی نمیزارم تو هم ببریش لیون : باشه ..... ولی کجا میبریش؟؟ ایدا با پوزخند گفت : میبینی و هردو به سمت بلا حرکت کردند بلا با خنده گفت : لیون اعتراف کردی؟؟ ..... کارای رمانتیکتون تموم شد ؟؟؟ خخخخ خخخ ولی من ندیدم ببوسی....... و زود ایدا دهن بلا رو گرفت و با عصبانیت گفت : وروجک لیون پشت سر هم داشت سرفه میکرد که گفت : جاننننن؟؟؟؟ .... بچه بودن بچه های قدیم والله. .. و زود از ایدا و بلا فاصله گرفت بلا : آخیییی خجالت کشید ایدا با اخم گفت : بلاااا .... دیگه هیچ وقت این حرف و نزن .... من و اون هیچ همکار هم نیستیم و مجبوری داشتیم با هم کار میکردیم و داشتیم در مورد اینکه تو رو کجا ببریم حرف میزدیم .... بلا : باشه قبول ....ولی تو گفتی و منم باور کردم ...مجبوری ؟؟؟..... همکار نه عاشق خخخخ خخخ .... و زود از ایدا فاصله گرفت ایدا : پوفففف ..... وروجک و سرشو به سمت راست و چپ تکون داد و دنبال بلا حرکت کرد هر سه به سمت در خروجی رسیدن و لیون گفت : ایدا من دو تا نارنجک پرتاب میکنم و بعد از عقب شلیک میکنم تا زامبی ها بهمون نرسن و تو هم از جلو ... و زود به سمت ماشین میدویم ایدا : قبول... و به گفته لیون ایدا از جلو دوید و لیون هم از عقب و بلا هم تو وسطتشون تا بهش زامبی ها آسیب نرسونن سگ و زامبی ها به سمت اونا میدویدن و لیون و ایدا شلیک میکردن .... رفتم زود خودشونو به سمت ماشین رسوندن و بلا تو عقب و لیون تو جلو و ایدا هم تو صندل شوفر و زود حرکت کرد و از اونجا فاصله گرفت و زامبی ها و سگا نتونستن خودشونو برسونن ایدا اول به سمت ساختمون پلیس که تو اونجا باند هلیکوپتر داشت. .... ایدا رو به بلا گفت : میتونم از خونت برای آدمای شهر استفاده کنم؟؟ چون خون تو آنتی ویروسه بلا : باشه اشکالی نداره ایدا ...... ایدا میخواست که آنتی ویروس رو توی یکی از مخزن های هوا رها کنه و تمام هواکش های شهر و به خصوص مرکزی رو فعال کنه..... با کمک لیون اونو تو شهر پخش کردن و مردم به حالت اول برگشتن ولی همشون تو تعجب بودن که چطور شده این اتفاق ها افتاده و شهر شلوغه ..... ایدا : خب تونستیم همه رو نجات بدیم و آدمای شهر رو به حالت اولشون برگردونیم لیون : درسته ... و حالا موند بلا .... گفتی یه جا میبریش ایدا : آره ... سوار ماشین شو ..... میریم لیون : اوهوم لیون و ایدا و بلا سوار شدن و ایدا حرکت کرد ایدا جلوی یک پرورشگاه نگه داشت و همگی پیاده شدن و یک زن از پرورشگاه بیرون اومد زن : اوه ... ایدا خوش اومدی ایدا : ممنونم ترسا ..... میخوام از وروجک مراقبت کنین و مثل بچه های دیگه بزرگ بشه و زندگیه خوبی داشته ترسا : حتما ... مطمئن باش ایدا : ممنونم بلا از لیون و ایدا خدا حافظی کرد و رفت لیون : خب ایدا کار خیلی خوبی کردی ... و به سمت ایدا برگشت ولی هیچکسو ندید لیون به این طرف و اون طرف نگاه کرد و گفت : ایدا؟؟؟؟ و بوق صدای ماشین رو شنید ایدا : خب ماموریت تموم شد حالا وقتشه که بری و به تعطیلاتت برسی ..... به امید دیدار لیون : ایدااا؟؟ "_" .... خداحافظ ^_^ به امید دیدار و به خونه برگشت و به بقیه تعطیلاتش رسید و ایدا هم به استراحت کردن خودش رسید ......................................... پایان ♡_♡ همکاری ♥️ نویسنده : همدم گیمر امیدوارم از داستان خوشتون امده باشه ... امتیاز و نظرات یادتون نره ... ممنونم :)
    3. 1 امتیاز
      قسمت بیست و هشتم ایدا در حالیکه نشسته بود با تعجب به آن ها نگاه میکرد... دختر بچه دوید و ایدا را بغل کرد. دختر بچه: سلام مامانی... مویرا کمی جلوتر آمد ... مویرا (با خوشحالی): ایدا...تو..ت... تو هنوز زنده ای! دختر بچه: مامان... این آقا و خانم با تو کار دارن. لیان اسلحه اش را پشت کمرش گزاشت و جلوتر آمد... لیان: ایدا... چرا حرف نمیزنی؟ تو چطور زنده موندی؟ ا...ا..البته از این بابت خیلی خوشحالم اما... من خودم عکسای اعدامت رو دیدم! ایدا(با تعجب): من؟... نمیدونم شما کی هستین؟ اینجا چیکار دارین؟ لیان و مویرا با تعجب به هم نگاه کردن... مویرا(با تعجب): ها؟؟؟ دختر بچه: اسم من ایداس! لیان(با عصبانیت): تو ساکت باش کوچولو! دختر بچه ناراحت شد... ایدا: تو حق نداری با دختر من اینطوری حرف بزنی! مویرا: دخترت؟ دیوونه شدی؟ لیان نفس عمیقی کشید و گفت: باشه باشه...معذرت میخوام که با دخترت بد حرف زدم... حالا به حرفام گوش کن...تو منو یادت نمیاد؟ ایدا: نه! مویرا: هه... عالی شد پس منم یادت نمیاد مگه نه؟ برای چند لحظه همه سکوت کردند... دختر بچه: سرت چطوره مامان؟ هنوز درد میکنه؟ ایدا لبخندی زد و گفت: داره بهتر میشه... راستی نقاشی کشیدی؟ دختر بچه سرش را تکان داد و گفت: اوهوم... مویرا رو به لیان کرد و گفت: حالا چه غلطی بکنیم؟ لیان: میدونی که نمیدونم! شاید...شاید ایدا دوباره یه نقشه ای داره! مویرا: فکر نمیکنم... شاید فراموشی گرفته یا شاید اصلا این ایدایی که ما میشناسیم نیست! لیان: مزخرفه! من ایدا رو بهتر از تو میشناسم مطمئنا یه نقشه داره... مویرا: میدونی مدت زیادی گذشته و خوب اگه ایدا واقعا توی این مدت اینجا بوده این رفتارا ازش طبیعیه! هر کسی که منو کلر اینجا دیدم رفتاراشون غیر طبیعی بوده... قرار نبوده که باهاش اینجا خوب رفتار کنن مگه نه؟ لیان: شاید... بهتره به کلر و توبی خبر بدم... لیان(از پشت بیسیم): توبی؟ کلر؟ کسی صدامو میشنوه؟ توبی(از پشت بیسیم): صداتو میشنوم لیان... لیان: خوبه...ما باید همدیگرو ببینیم... بیاین آخرین جایی که همدیگرو دیدیم...اتاق دوربین! توبی: مشکل چیه؟ لیان: موضوع یکم پیچیدس... بیاین میفهمین! توبی: خیلی خب... ما تو راهیم! لیان: دریافت شد. لیان جلوتر پیش ایدا رفت و گفت: باهام بیا... باید چیزی رو نشونت بدم! ایدا: چی؟ چرا؟ لیان: برای رضای خدا هم که شده اینبار لجبازی نکن... مویرا: نگران نباش... با ما بیا اتفاقی نمیوفته... قول میدم همه چیز بهتر بشه.. پایان قسمت بیست و هشتم
    این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد
    ×