رفتن به مطلب

emily pop

کاربر فعال
آهنگ های مورد علاقه ی من

آخرین بار برد emily pop در 25 آبان

emily pop یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

68 ضعیف

10 دنبال کننده

درباره emily pop

  • درجه
    کاربر رسمی
  • تاریخ تولد 4 شهریور 757
  • Age 639

راه های ارتباط

  • آیدی استیم
    dosti74
  • Age 639

اطلاعات پروفایل

  • جنسیت :
    خانم
  • مکان :
    کوچه بقلیتون (:
  • علایق
    موزیک *_* بازی *_* فیلم ترسناک و انیمه
  • Age 639

رتبه

  • لیبل :
  • Age 639

آخرین بازدید کنندگان نمایه

476 بازدید کننده نمایه

حالت

  • متحیرم
  • احساس فعلی متحیرم
  • Age 639
  1. ماموریت قرمز

    لیان ، جولیا و تالیا به محلی رسیدن که روی پشت بومش آتیش بازی راه انداخته بودن . وارد ساختمون شدن . یه اداره ی پست معمولی بود . لیان : جولیا تو همراه تالیا باش جدا میشیم. جولیا : باشه. جولیا و لیان از هم جدا شدن. لیان به اتاق کنترل دوربین ها رسید . نگاهش به یکی از مانیتور ها افتاد .. : ایدا ؟ ایدا توی یکی از اتاق ها درحال صحبت با یه نفر بود . لیان کد ، و شماره ی اتاق رو دید و به سمت اون رفت . .......... دقایقی بعد لیان ایدا رو دید که روی زمین افتاده . به سرعت سمتش و بلندش کرد : حالت خوبه ؟ ایدا!؟ ایدا چشماش رو باز کرد : لیون ؟ لیون : چه اتفاقی افتاده ؟ ایدا به سرعت بلند شد و به سمت یکی از اتاقا رفت! لیون هم همراهش رفت . اتاق خونی بود اما کسی اونجا نبود . ایدا با عصبانیت دستشو مشت کرد : لعنتیا! بردنش.. لیون : کیو ؟ ایدا : دیکسیو . اونا میدونستن آلودست ! باید بریم دنبالش. یه اسلحه بهم بده . لیون کلت کمریش رو به ایدا داد. ایدا اسلحه رو گرفت و درحالی که گارد گرفته بود همراه لیون از ساختمون خارج شدند. در راه صدایی شنیدند : کمک! به سمت صدا دویدند . ... تالیا روی یه صندلی بسته شده بود و دور بر صندلیش پر بود از لیزر . ایدا : حالت خوبه تالیا ؟ تالیا : ایدا این یه تله اس! فرار کن . برید دنبال جولیا . اونا دنبالشن لیون : شماها چیکار کردید؟ تالیا : جولیا یکی شونو کشت و یه کیف دستی ازشون گرفتیم که توش یه چیزی مثل آنتی ویروس بود . اوناهم افتادن دنبالمون . من طعمه شدم جولیا فرار کنه که .. ایدا: لیون تو همینجا بمون و سعی کن تالیا رو بیاری بیرون . لیون : میبینمت. ایدا سرشو به معنیه مثبت تکون داد و راهی شد . ............................. جولیا به بن بست خورده بود . _ تکون نخور! دستاتو بزار روی سرت حالا! ایدا که پشت سر سرباز ها بود با کلت همه رو هدشات کرد و به سمت جولیا رفت : تو حالت خوبه ؟ جولیا کیف رو به ایدا نشون داد : همین بود؟ ایدا : چرا تو و تالیا اینجائید ؟ جولیا چیزی نگفت . ایدا فریاد زد: گفتم چرا؟ جولیا : همراه لیون اومدیم که تو رو.. ایدا با عصبانیت : پس لیون آوردتون ؟ سپس پوزخند زد : جولیا تو همین الان میری خونه! جولیا : اما.. ایدا : گفتم برو! جولیا سرش رو پائین انداخت و کیف رو به ایدا داد : میبینمت! مارو باش برای نجات کی اومدیم.. سپس به سمت در خروجی رفت . ایدا نفس عمیقی کشید و سمت اتاقی رفت که تالیا توش بود . لیون موفق شده بود لیزر رو از کار بندازه و تالیا رو بیرون بیاره . ایدا رو به تالیا کرد : جولیا جلوی در ساختمون منتظرتونه . همراه لیون برید . لیون : ما باتو میریم بیرون ایدا . برای همین اینجائیم. ایدا جدی تر شد : نباید میاوردیشون! تو هیچ میدونی اونا چقد تشنه ی خون کرنس هان ؟ لیون که دید ایدا عصبانیه رو به تالیا کرد : میریم بیرون تالیا . تالیا : اما ایدا چی؟ لیون با کنایه : فک کنم دلش میخاد هیمنجا بمونه ! ایدا پوزخند زد : روز خوش ! لیون و تالیا به سمت در خروجی رفتن . ایدا از پله های اظطراری به پشت بوم رفت . دیکسی روی زمین افتاده بود و چند سرباز جلوی اون بودن و ایدا رو نشونه گرفته بودن . ایدا پوزخندی زد و اسلحه اش رو زمین گذاشت و دستاش رو بالا برد . ایدا: خب کرنس حالا امنه چرا نمیای بیرون؟ کرنس از پشت سر ایدا اومد و به دست هاش دستبند زد : خوشحالم از اینکه دوباره میبینمت ایدا. ایدا : یه چند سالی میشه نه ؟ مرد خندید و از پشت ایدا بیرون اومد و جلوی او ایستاد : شنیدم دخترام زیاد برات دردسر درست میکنن ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن. دردسر توئی! پایان ایپزود 30 ( بابت تاخیر عذرمیخام /:
  2. ماموریت قرمز

    ............عمارت شرق کرنس.............. ایدا روی مبل روبروی مردی نشسته بود . لیوان قهوه رو روی میز گذاشت : پس ازم میخواید باهاش حرف بزنم چون بهتون اطلاعات میده ؟ مرد دستش رو زیر چونش گذاشت : درسته . بعدش هرکار میخواید میتونید انجام بدید . ایدا پوزخند زد : خب اگه اینکارو نکنم چی؟ چون قرار داد ما خیلی وقته تموم شده . _ خب دوباره تمدیدش کردم ! ( سپس پوزخند زد و لب تابش رو نشون ایدا داد ) ایدا با تعجب به مانیتور خیره شد ... دوربنی های مدار بسته شهر زامبی هایی رو نشون میدادند که درحال تغذیه از باقی مونده ها هستن . ایدا توی یکی از دوربین ها لیان بهمراه جولیا و تالیا رو دید ! مرد به سرعت در لب تاب رو بست ! _ خب نظرت چیه ؟ هالووین نزدیکه مگه نه ؟ ایدا : اینکارا برای چیه ؟ _ فقط باهاش حرف بزن . چیز زیادی نیست در قبال آنتی بادی درست میگم ؟ ایدا : بهتون اعتماد ندارم . _ ما هم همینطور.. ایدا : نوعش چیه ؟ _ فرض کن مثل یه رژ لب 24 ساعته است ! ایدا پوزخند زد : رژ لب ؟ مثال بهتری گیر نیاوردی؟ با جسدای خورده شده چیکار میکنی؟ _ زامبیا درواقع اونارو نمیخورن . تظاهر به خوردن میکنن. ایدا : خب بزا نتیجه گیری کنیم . این یه ویروس 24 ساعته است و اگه من با یه نفر حرف بزنم تو آنتی شو توی شهر پخش میکنی شهرو مثل اولش میکنی و منم فقط یه دختر ساده لوحم که فکر کردی با اینا میتونی گولش بزنی یا با یه آب پرتقال ببریش خونه . درست نمیگم ؟ مرد خندید : ازت خوشم میاد وانگ ! خیلی رک هستی ولی ساده لوح نیستی . شاید تو عمرم بتونم چند نفو گول بزنم ولی هرگز نتونستم تورو گول بزنم چون بعدش با چند تا تیکه و حرفای معنی دار سورپرایز میشم. مردی وراد اتاق شد : قربان . تشریف آوردن . _ راهنمائیشون کنید داخل ! زنی وارد اتاق شد . ایدا با تعجب : دیکسی؟ دیکسی : آره...خودمم! .................... ایدا و دیکسی روبروی هم روی صندلی نشسته بودن . ایدا پوزخند زد : میبینم که زیادی هوای روسیه بهت ساخته ! دیکسی پاش رو روی هم انداخت و دست به سینه نشست : آره تازه کجاشو دیدی ! ایدا : خب ، برو سر اصل مطلب. چی میخوای بگی ؟ دیکسی : نمیتونم اینجا بهت بگم . ایدا .. تو باید درستش کنی ! میسپارمش به خودت . آنتی ویروسو ازشون بگیر و کارت رو انجام بده حتی اگه باعث مرگ من شد. ایدا : چی میخای بگی؟ دیکسی یقه ی لباسش رو کنار زد و گردنش رو نشون داد . ایدا : کی گازت گرفتن ؟ دیکسی : تو راه اینجا . تقریبا 1 ساعت پیش. ایدا : برای چی براشون کار میکنی؟ دیکسی : من فقط میخواستم خرج عمل دنیل رو از پدرم بگیرم .اما...اما خودت که دیدی کرنس نذاشت ! ایدا : کرنس الان رئیس جمهوره اینجاست . میدونستی؟ دیکسی : دختراش چی شدن ؟ ایدا : اونام تو همین خراب شده زندگی میکنن.. دیکسی خندید : پس اونام پدرشونو ول کردن ؟ ایدا پوزخند زد : آره. سپس از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت . لحظه ای مکث کرد : حواست باشه . چیزی که تو این شهر زیاده گرگه ! دیکسی : امیدوارم ملاقات بعدیمون یه جای بهتر باشه ! ایدا از اتاق خارج شد . ............................. پایان ایپزود 29
  3. ماموریت قرمز

    فلش بک : زن دوان دوان از دستشون فرار میکرد و سعی میکرد که یه جا مخفی بشه...بارون میومد . زن برگشت سپس با کلتش به مغز یکی از آنها شلیک کرد . عجیب بود اون وقت شب...و اون شهر چطوری به این زودی آلوده شده! بعد از اینکه هر سه زامبی را کشت کنار کیوسک تلفن رفت و شروع به شماره گرفتن کرد: 9..24.. همین طور اعداد را میگفت و میزد . _ بله؟ + منم . الان همونجام . _ اوه پس موفق شدی؟ + تو باید بهم میگفتی تو این جهنم چه خبر شده! چقد از شهر آلودست؟ _ فقط همون محله اس ولی به لطف تو تا آکیتا ادامش میدیم.. زن در حالی که نفس نفس میزد : لعنت بهت ! مورد کجاست؟ _ توکیو. خیابون هشتم . توی یه هتله . الان پیش ماست میتونی بیای ببینیش! تلفن قطع شد. زن تلفن رو سرجاش گذاشت: وای به حالت اگه دروغ بگی ! سپس سمت آدرس حرکت کرد. فلش بک : مرد وارد شد . .لیون روی صندلی بسته شده بود . _ تو کلر ردفیلد رو میشناسی؟ لیون : کلر؟ _ فقط به بگو میشناسیش؟ لیون : مجبور نیستم جوابتو بدم! ........ زمان حال... ساعت 7 صبح.. صدا شکستن شیشه توی اتاق تالیا تالیا رو بیدار کرد . پنجره اتاقش شکسته بود و بیرون بارون میومد. چند قطره وارد اتاق شد و روی تالیا ریخت . تالیا پتو رو کنار زد : چه خبره؟ سپس پنجره ی حیاط پشتی رو دید و سریع از اتاق خارج شد....امکان نداره..شهر پر بود از زامبی هایی که داشتن از باقی مردم تغذیه میکردن. تالیا به سرعت سمت جولیا و لیان رفت که روی مبل نشسته بودن و جولیا داشت با فلش بک آپ پیامای پاک شده ی تلفن ایدا رو چک میکرد. تالیا به سمتشون رفت و درحالی که میترسید : اون بیرون..اون بیورن اوضاع خوبی نداره بروبچ ! در همین حال بود که جولیا با خوشحالی : پیداش کردم! ناگهان پنجره ی یکی از اتاقا شکست و چند زامبی وراد خونه شدن. جولیا شماره تلفنی که آخرین بار به ایدا پیام داده بود رو یادداشت کرد و در جیب خود گذاشت . لیون کلتش رو در آورد : باید از اینجا بریم . وسایلی که میخواید و مهم هستنو زود جمع کنید . سپس لیان شروع به شلیک به تک تک زامبی ها کرد . تالیا پس از مدتی با ساک کوچکی از اتاقش بیرون اومد . لیون : اینجا اسلحه هم دارید ؟ تالیا در ساکش رو باز کرد . ساک پر بود از خشاب و اسلحه های مختلف. لیون یه کلاش برداشت . : خب این ماله من . شروع کرد به شلیک به زامبی هایی که در اطرافشون بودن . بعد از کشتن چند زامبی از خونه بیرون رفتن . .....مدتی بعد.... گوشه ای پناه گرفتن . جولیا تلفنش رو در آورد و شماره ای که روی کاغذ نوشته بود رو وارد کرد و باهاش تماس گرفت ... _ بله؟ + ایدا کجاست ؟ تو کدوم ماد.... لیون : آروم..آروم باش /: جولیا نفس عمیقی کشید. : ببین ژیگول نمیدونم کدوم خری هستی و کجایی ! ایدا کجاست؟ _ ایداوانگ رو میگی؟ + کجاست ؟ _ میخوای ببینیش؟ اوه ببینم تو جولیایی؟ + عوضی تو کی هستی؟ جوابمو بده ایدا کجاست ؟ تلفن قطع شد..... جولیا گوشی رو محکم به زمین پرت کرد ! لیان : اون چی گفت؟ جولیا : هیچی نگفت ! فقط اسم منو گفت . تالیا : بچه ها فک کنم یه پارتی بزرگ داریم امشب... سپس با دستش به آتش بازی های توی آسمون اشاره کرد . لیان : میریم همونجا! پایان ایپزود 28
  4. ماموریت قرمز

    _ جولیا برو درو وا کن! تالیا : چرا من باید برم ؟ _ زودباش دیگه تالیا سمت در رفت و در رو باز کرد : خدای من ایدا! حالت خوبه ؟ ( نگاهی به دور و بر ایدا انداخت ) تنهایی؟ ایدا : خب وین رفت پیش خانوادش. تالیا : واقعا؟ آمم .. باشه بیا تو ایدا وارد خونه شد. جولیا: به به تشریف آوردید ! لطفا قبل از اینکه یهویی بری یه چیزی بگو . داشتیم برات آگهی میزدیم! ایدا : آگهی ؟ فکر نمیکنی دستگیرم کنن ؟ تالیا : جولیای خنگ ! میخواستی ایدا توی دردسر بیفته؟ ایدا روی کاناپه نشست : بهرحال من امشب برمیگردم نیویورک. جولیا ( با تعجب ) : برمیگردی؟ تالیا : اما تو که تازه اومدی! ایدا : همین الانشم زیادی تو دردسر بودیم! ممکن بود بمیرید ! جولیا : خب حالا که زنده ایم! ایدا با عصبانیت : من نمیتونم ریسک کنم! تالیا : اما.. ایدا : فردا ساعت 12 ظهر بلیت دارم. جولیا به ساعت مچیش نگاه کرد : خب به پاسی از صبح رسیدیم! ساعت 12 شد! تالیا : جولیا ینی تو میخوای ایدا به همین راحتی بره ؟ جولیا : ایدا رو که میشناسی . نمیشه جلوشو گرفت! وقتی یه تصمیم میگیره دیگه کسی نمیتونه نظرشو عوض کنه! تالیا : ولی یه نفر تونست! ایدا : اون یه نفر شاهکار کرد ! خب میشه درموردش حرف نزنیم ؟ جولیا : من که میرم بخوابم! .........ساعت 4 صبح...... تالیا به آرامی درحالی که سوییشرتش رو میپوشید در خونه رو باز کرد و رفت بیرون. بارون میومد و خیابونا لغزنده بود ... تالیا به دور و برش نگاه کرد. : چقد خلوته! سپس دستش رو توی جیبش برد و کارتی رو در آورد که یه آدرس روش نوشته شده بود : هتل مارونس ......دقایقی بعد...... تالیا جلوی درب هتل ایستاد : پیداش کردم! با خوشحالی وارد هتل شد و سمت اطلاعات رفت : ببخشید اتاق 114 از کدوم طرفه ؟ : طبقه ی سوم سالن اول تالیا : ممنون. تالیا به سمت آسانسور رفت ...به طبقه ی سوم رسید و اتاق رو پیدا کرد . زنگ کوچیک بقل در رو فشرد . لیون در رو باز کرد : تالیا ؟ تالیا : به کمکت احتیاج دارم لیون! ... پایان ایپزود 25 تالیا و لیون روی مبل نشستن . لیون : خب قضیه چیه ؟ تالیا : درمورده وینه . لیون : همون پسره ؟ تالیا :آره. لیون : خب مشکل چیه؟ تالیا : وقتی که ایدا اومد پیش شما من روی ماشین یه نوشته دیدم که خب مطمئنم وین اونو نوشته بوده چون وین همون موقع پشت یه درخت قایم شده بود! لیون : اما وین پیش ما بود... تالیا ( با ترس ) : پس...پس یعنی.. لیون : لعنتی من باید اینو گزارش بدم! تالیا : نه صبر کن!جون ایدا در خطره! لیون : اون پیام چی بود ؟ تالیا : مراقب..خانوم باش... ................ جولیا : ایدا ! ایدا چشماش رو باز کرد و پتو رو از خودش کنار زد : چیه ؟ جولیا :تالیا..تالیا نیست! ایدا : نیست ؟ منظورت چیه ؟ تلفن حونه در همین لحظه زنگ میخوره... جولیا سمت تلفن رفت و اون رو ورداشت : بله؟ سپس جولیا نگاهی به ایدا کرد : با تو کار دارن.. ایدا تلفن رو از جولیا گرفت : بله ؟ : وانگ ؟ ایدا : خودمم. : عمارت شرق کرنس . ایدا : چی ؟ تلفن قطع شد. جولیا : کی بود ؟ ایدا : نمیدونم ولی باید همین الان برم جولیا : منم باهات میام. ایدا : تو همینجا بمون وقتی تالیا برگشت بهم زنگ بزن باشه؟ جولیا : باشه. ......................دقایقی بعد ایدا حاضر شد و به سمت عمارتی رفت که بهش گفتن..... زنگ خونه به صدا در اومد . جولیا سمت در رفت و در رو باز کرد : فکر نمیکردم انقد زود...تالیا؟ تالیا و لیون پشت در ایستاده بودن . تالیا : ایدا کجاست ؟ جولیا : چند دقیقه ی پیش رفت بیرون که دنبال... لیون : لعنتی! ..................
  5. مهم فراخوان عضویت در گروه تحریریه

    توی بخش تحریریه چه فعالیت هایی اجباریه ؟
  6. ماموریت قرمز

    صبح شده بود و لانا و لیون بیدار شدن . از کلبه بیرون رفتن و ایدا رو دیدن که داره با یه نفر حرف میزنه . لیون : ایدا ؟ ایدا با لحن تمسخرانه: صبح متعالی جناب عالی ! وین اسلحه شو سمت لیون گرفت . ایدا : وین اون الان یه دوسته . وین : اما اون بود که شما رو دستگیر کرد. ایدا : مهم نیست فقط اسلحه تو بیار پائین . لانا در حالی که خمیازه میکشید از کلبه بیرون اومد : خب خب میبینم که ایدا دیشب نگهبان بوده! پس بگو چرا انقد راحت خوابیدم. لیون : قبلش منم مراقب بودما. لانا : آره میدونم چون اصلا اون موقع خوابم نبرد . لیون : واقعا؟ لانا : آم..ایدا این پسره.. ایدا : اسمش وینه! دوست و همکارمه. لانا : اوهوم..خوشبختم من لانا هستم و الان بشدت خستم ایدا : بهتره راه بیفتیم. لیون : میخوای چیکار کنی ؟ بری سراغ دیوید یا بری به ادامه ی تعطیلاتت برسی؟ وین : پس فکر کردی من اینجا چیکار میکنم ؟ اومدم خانوم رو ببرم. ایدا : وین قبلا هم بهت گفتم. باید اول از شر دیوید خلاص بشیم. وین: دیوید ؟ خالق زنبور بی؟پدر....من؟ ایدا : متاسفانه بله . وین با ناراحتی و عصبانیت سرش رو پائین انداخت : پس اون باعث این اتفاقات بود. ایدا ، اون به تو صدمه ای نزد ؟ ایدا : نگران من نباش وین ما باهمدیگه شکستش میدیم مگه نه؟ وین : یعنی من پدرمو بکشم ؟ ایدا : مجبور نیستی اینکارو بکنی راه های دیگه ای هم برای شکست دادنش هست . ایدا و بقیه در حال رفتن به سمت خونه ی عمارت دیوید که آتیشش زده بودن، بودن که تنه ی درختی به سمتشون پرتاب شد . ایدا : بخوابید رو زمین! همه روی زمین خوابیدن و تنه ی درخت از بالای سرشون رد شد . دیوید به سرعت سمتشون میومد. لیون و لانا با اسلحه بهش شلیک میکردن ولی دیوید متوقف نمیشد و همچنان به سمتشون میومد. وین جلوی ایدا ایستاد : خانوم برید عقب! ممکنه بهتون اسیب برسه. ایدا با دستش وین رو کنار زد : من نیازی به مراقبت ندارم وین. دیوید سمت ایدا اومد و به سرعت اسلحه شو ازش گرفت خواست که با دست به سمت دیگه یا پرتش کنه که ایدا جاخالی داد . لیون و لانا با ضرباتشون سعی میکردن دیوید رو از پا بندازن اما دیوید لانا رو گرفت و به سمت یکی از درختا پرت کرد. لانا بیهوش روی زمین افتاد . لیون فریاد زد : لعنتی ! لانا! دیوید لیون رو با یه دستش گرفت و اون رو هم به یه سمت پرت کرد و سراغ ایدا رفت. ایدا ضربات دیوید رو دفع میکرد . ناگهان وین جلوی ایدا اومد و دست دیوید رو گرفت تا مشتش به ایدا نخوره . سپس خطاب به ایدا گفت : خانوم....ازتون ممنونم که بهم کمک کردید بیشتر شبیهر به یه انسان باشم...ازتون ممنونم ....ازتون بخاطر همه چی ممنونم! سپس وین جعبه ی کوچکی از توی جیبش در آورد و محتویات جعبه رو خورد جهش یافت و بزرگ تر شد. بدنش مثل یه زنبور شده بود و وین با دیوید در گیر شد. ایدا : وین اینکارو نکن تو نمیتونی مثل قبل بشی! وین با صدای کلفت و بلندی گفت : برام اهمیتی نداره! سپس مشتی محکم به دیوید زد که باعث شد دیوید چند متری اون طرف تر بیفته . وین : باید کار این عوضیو تموم کنم! وین سمت دیوید رفت و با پاش روی کله ی دیوید رفت . دیوید سعی میکرد پا رو از روی صورتش برداره در این صورت دهنش رو بیرون آورد و گفت : تو میتونی بهتر از من بشی پسرم... مطمئنم میتونی چون تو پسر منی! وین با عصبانیت : خفه شو! ( سپس پاش رو روی صورت دیوید کوبید و اون رو له کرد ... ایدا به سمت لیون رفت و اون رو به درخت تکیه داد: حالت خوبه ؟ لیون چشماش رو باز کرد : یه درصد فکر کن بد باشم. ایدا : بلند شو بابا ! سپس سمت لانا رفت . لانا بهوش بود و سرفه میکرد : من عالیم وانگ! ایدا پوزخند زد سپس سمت وین رفت ..وین جهش یافته بود و مثل یه هیولا درحال ضربه زدن به جسد دیوید بود . ایدا : وین تو... وین با عصبانیت فریاد زد: از اینجا برید! ایدا سمت لیون و بقیه رفت : بهتره بریم. ایدا ، لیون و لانا از جنگل خارج شدن .... درحال رفتن به سمت دروازه ی خروجیه روستا بودن که لیون ایستاد : ایدا ایدا سمت لیون برگشت : چیه ؟ لیون : قراره یه هلیکوپتر برای بردن ما بیاد . بهتره که تو .. ایدا : آره میدونم. بهتره برم تا دستگیرم نکنن. اهمیتی نداره . هرچه زودتر اون آشغالو بکشم به نفعمه . لیون : خب منتظرتم . من ازش حفاظت میکنم تو بکشش نقشه ی جالبیه نه ؟ ایدا پوزخند زد : البته! مثل یه جوک میمونه ایدا در حالی که ازشون فاصله میگرفت گفت : هی لیون بهتره بیشتر مواظب خودت باشی ! اون آقا پسر خودش از موهاش خطرناک تره. لیون : موهاش؟ ایدا خندید و به سمت دیگری دوید . لانا : مکالمه ی خوبی بود لیون. ( سپس مشتی به شونه ی لیون زد ) ادامه بده پسر تو میتونی لیون نگاه معنا داری به لانا کرد : میدونی چیه ؟ لانا : هوم؟ لیون : گشنت نیست؟ لانا خندید : خیلی خوب بلدی بحثو عوض کنیا! پایان ایپزود 24
  7. بحث و گفتگوی آزاد در مورد Resident Evil

    هوووم حوصلم پوکیده /: خب میدونید کپ کام داره کارو خراب میکنه! اما با اومدن شینجی پایان داستان اصلی توی یه نسخه ی دیگه حتمیه
  8. Resident Evil 7

    به نظرم اویل 7 بازیه خوبی بود /: اما تنها یه مشکل داشت اونم این بود که خنده دار بود /: مثلا با منگنه دستشو میچسبونه و پاشو با یه مایع که به نظر بتادین ( شاید ) میاد پاشو که جک با بیل قطع کرده میچسبونه /: یا اینکه جک بیکر با بیل تونست سر اون یارو پلیسه رو بزنه /: جمجمه سفت تر از ایناست که با بیل بریده بشه هاا /: البته خب کپ کام باید سعی کنه طرفدارا رو راضی نگه داره! مثلا با آوردن شخصیتای قدیمی و کامل کردن داستان بازی! نه اینکه هی زرت زرت شخصیت اضافه کنه این فنای بی جنبه هم که میرن همه رو به هم میچسبونن. ولی اینکه اول شخص بود خیلی خوب بود! خوشم اومد /: زیاد حرف زدم نه ؟ سلام /: اینجا تهران ساعت 12:05 دقیقه اس /: پیام منو از انجمن بازی ترسناک دارید
  9. معرفی بچه های انجمن

    خب امیلی پاپ هستم ^-^ اسم اصلیم مهساست و علاقه ی خاصی به بازی های ترسناک دارم! شهر ری زندگی میکنم و 17 سالمه! متولد 26 آبان بازی های مورد علاقم : سری اوت لست ، سری رزیدنت اویل ، گرید 2 و کال اف دیوتی این انجمن هم واقعا عالیه و بهتر از انجمن رزیدنت اویله ! موفق باشید!
  10. ماموریت قرمز

    ‍ سپس ایدا کیفی که وسایلش توش بود رو از دیوید گرفت و داشت از اتاق خارج میشد که در خود به خود بسته شد . دیوید : فکر کردی میزارم به راحتی خارج شی؟ ایدا پوزخند زد : و تو فکر کردی این کیف و لوازمش برام مهمه ؟ سپس ایدا به سرعت کیف رو سمت دیوید پرت کرد و حواسش رو پرت کرد ف سپس چند لگد به او زد و باهاش درگیر شد. دیوید بیهوش رو زمین افتاد . ایدا سمت در رفت و اون رو شکوند ، از اتاق خارج شد و سمت اتاقی رفت که لیون و بقیه توش حبس بودن . در اتاق رو باز کرد . لیون و بقیه نشسته بودن و منتظر بودن تا ایدا بیاد. لیون : یکم دیر نکردی؟ ایدا : نه دقیقا سر وقت اومدم. لیون ، لانا و زین از اتاق خارج شدن و به همراه ایدا از اونجا بیرون رفتن. ایدا سمت اتاق مهمان و نارنجک ها رفت سپس رو به لیون کرد : هی میخای کار اینجا رو یه سره کنی ؟ لیون سمت ایدا برگشت : البته! لانا : خب پس ما میریم بیرون شما دوتا اینجارو بترکونید حله ؟ لیون : خدای من اگه نمیگفتی ما اینجا میموندیم! لانا خندید و همراه زنی از خونه بیرون رفت. لیون چند نارنجک برداشت و رو به ایدا گفت : همینا بسه. بیا بریم. ایدا سرش رو به نشونه ی نه تکون داد سپس آرپی جی ای که دستش بود رو به لیون داد : این عالیه! باهاش کلی سرگرم میشی لیون : واقعا ؟ لیون و ایدا از خونه بیرون رفتن و ازش فاصله گرفتند . سپس لیون با شلیک کردن یه آر پی جی به خونه اونو نابود کرد .. لانا : من زنگ میزنم آتیش نشانی تا کل جنگل نسوزه. زین : فکر خوبیه. ایدا از پشت سنگر بیرون اومد و بلند شد : خب دیگه کارمن تموم شد ! زین اسلحه شو سمت ایدا گرفت : صبر کن ! تو بازداشتی. ایدا : چی؟ زین: ایداوانگ ، تو به دلیل کشتن حامیای کلوب بازداشتی. ایدا پوزخند زد : واقعا ؟ لیون با تعجب رو به لانا کرد : هی اینکارا برای چیه ؟ زین : رئیس بهمون گفته که اون فرار کرده . ما هم باید ببریمش . لیون : الان وقتش نیست! فعلا باید از این جنگل بریم بیرون و درضمن اون بود که نجاتتون داد! لانا با تعجب رو به زین کرد : زین الان وقتش نیست! چطور میتونی؟ _ چون من بهش گفتم.. دیوید درحالی که از توی آتیش بیرون میومد سمتشون اومد. سپس لیون و لانا اسلحه شونو سمت دیوید گرفتن. دیوید : چیه ؟ خائن کوچولو خودت براشون توضیح بده. زین پوزخند زد : خب راستش من بودم که لانا رو بیهوش کردم و اون پیغام رو فرستادم . لیون : توی عوضی! چطور تونستی؟ لانا : اوه خدای من تو یه خیانت کاری! دیوید : درسته! اون یه خیانت کاره . ولی خیانت کاره خوبیه. ایدا به سرعت اسلحه ی زین رو ازش گرفت و با لگد به سمت درخت پرتش کرد : ابله! چه وضعشه ؟ سپس اسلحه شو سمت دیوید گرفت : خب میبینم که آزمایشاتت رفت رو هوا! دیوید پوزخند زد : ولی هنوز خودم هستم . ایدا نگاهی به بدن دیوید انداخت : پس تو خودت منبع آزمایشاتی! دیوید : خیلی باهوشی دختر! دقیقا! گوش کن من و تو میتونیم از اون یارو انتقام بگیریم. چطوره ؟ با قدرت من و هوش تو میتونیم فرمانروای کشور و تک تک کل دنیا بشیم. ایدا خندید : فرمانروا ؟ ببخشید! ولی این یکی از داستان های دیزنی نیست. ( سپس ایدا به سر دیوید شلیک کرد ) سپس رو به لیون کرد : اگه میخاید زنده بمونید همراهم بیاید! لیون و لانا همراه ایدا به سمت وسط جنگل دویدند. ...........( توی کلبه ای که ایدا و لیون ولانا توش پناه گرفتن شب شده بود و ایدا با چند تا چوب و سنگ آتیش کوچیکی جلوی کبله روشن کرد . ایدا ، لیون و بقیه دور آتیش نشستن . لیون : باورم نمیشه زین اینکارو کرد . لانا : اون مثل برادرم بود ! ایدا پوزخند زد : خب لیون امیدوارم قضیه رو فهمیده باشی. لیون : تا یه جاهایی آره. لانا بلند شد و به سمت کلبه رفت : من میرم تو یکمی استراحت کنم. تا صبح باید هوشیار باشیم. لیون : اینطور که من فهمیدم رئیس جمهور داره این ویروسو پرورش میده . درسته؟ ایدا : دقیقا! لیون : و حامیای کلوب کسایی بودن که میخواستن ویروس رو بخرن و تو کشتیشون . ایدا : خب درسته . ولی اونا انسان نبودن . یه مشت آشغال که با تزریق زنبور بی به خودشون فکر میکردن قوی و آسیب ناپذیر شدن! لیون : هی ، سردت نیست ؟ ایدا : نه لیون : ولی لباست برای شب مناسب نیست. حس میکنم سردته . ایدا : خب تو یه کاری کن . اصلا حس نکن. لیون بلند شد و کتش رو روی سر ایدا انداخت و خندید : برو بابا! ایدا کت رو از روی سرش برداشت : چیکار میکنی؟! لیون در حال که سمت اسلحه اش میرفت گفت : تو برو تو . من خودم اینجا رو میپام. ایدا : عه ؟ مثلا الان میخوای بگی خیلی شجاعی ؟ لیون : آره خب. هستم . نیستم ؟ ایدا در حال که بلند میشد کت لیون رو بهش داد و گفت ک بیا سردت میشه. ( سپس سمت کلبه رفت ) لیون در حالی که خشاب اسلحه اش رو پر میکرد : زن ها... ........................
  11. مهم قالب جدید - نظر دهید !

    خب میتونم یه انتقادی از قالب بکنم ؟ مشکل اینجاست که صفحه ی زمینه چشم رو میزنه و یا شایدم این مشکل بخاطر کامپیوتر من باشه! چون طوسی با سفید زیاد میونه ی خوبی نیست و یکم بد نشون میده! ولی بازم خسته نباشید بابت ساختنش !
  12. مهم قالب جدید - نظر دهید !

    واو قالب عالی شده !
  13. ماموریت قرمز

    .................اونطرف لانا و بقیه ... لانا : اوه باورم نمیشه اومدید دنبال من! لیون : مارو از کجا پیدا کردی؟ لانا با دست به ایدا اشاره کرد : اونجاست. اون منو پیدا کرد و منو تا اینجا همراهی کرد . لیون ایدا رو دید : فقط اون بود ؟ لانا : نه دوتا دختر و یه پسر دیگه هم بودن . زین : پس وین رو. پیدا کردن. خیالت راحت باشه لیون اون چیزیش نمیشه. با اون ضربه ای که به شکم من زد فک میکنم واسه خودش شیرزنیه! لیون پوزخند زد : پس کتک خوردی مامور دولت؟ زین : هی خب بی هوا زد! لانا خندید : خدایا تو از یه زن کتک خوردی؟ لیون : اون یه زن معمولی نیست لانا زین : اوهوم..البته که نیست. ............................... ایدا در حال رفتن به سمت ماشین بود که ناگهان ضربه ای از پشت به سرش خورد و بیهوش روی زمین افتاد . ........ ایدا چشماش رو باز کرد . توی یه اتاق بزرگ و مجلل بود . ایدا بلند شد و به سمت در رفت ولی در قفل بود .پس از مدتی در اتاق بازی شد و مردی با کت و شلوار مشکی وارد اتاق شد .ایدا گارد گرفت : من کجام ؟ _ خب چطوره از اسم شروع کنیم ؟ اسم من دیویده!تو چی ؟ ایدا : گفتم من اینجا چیکار میکنم ؟ _ خب ما مهمونامون رو میاریم توی این اتاق و ازشون پذیرایی میکنیم. به خانه ی وحشت خوش اومدید خانوم وانگ! ایدا دیگه گارد نگرفت سپس رو به مرد گفت :خب خوشبختانه نیومدم مزاحم آزمایشاتون بشم _ خب متاسفانه تو آزمایشاتمونو دیدی و نمیتونیم بزاریم از اینجا بری. ایدا : با قوانین کار آشنائی دارم. نگران نباش به کسی نمیگم. _ نوچ نوچ.نوچ. نشد ! یا تا آخر عمرت همینجا میمونی یا برای من کار میکنی. چطوره ؟ ایدا : دیوید قبلیم همینارو میگفت. ببخشید ولی من الان تو مرخصیم. _ سابقتو چک کردم. خیلی حرفه ای و قابل اعتمادی. فقط در بعضی مواقع کار رو تحویل نمیدادی و شهررو به قول خودت از آلودگی دور نگه میداشتی . ایدا با بی حوصلگی روی تخت نشست : پووف! یه چیزی بگو حوصلم سر نره آقای آماتور _ برای من کار میکنی یا نه ؟ ایدا : بنظرت انتخاب دیگه ای دارم ؟ _ عالیه! خب ماموریت تو اینه که بری اون سه تا مزاحم که از طرف دولت اومدن رو بیاری اینجا. چطوره ؟ از پسش بر میای؟ ایدا : فکر کن بر نیام! ........ .......توی جنگل ........ ایدا ، لیون و بقیه رو دید و به سمتشون رفت . لیون : ایدا ؟ ایدا در حالی که اسلحه شو رو به اونا گرفته بود گفت : میخواید از کارای این یارو دیوید سر در بیارید ؟ لیون : اره . ایدا : خب من یه نقشه دارم امیدوارم همکاری کنید ! لیون : مگه برای اون کار میکنی ؟ ایدا : امروز رو آره ! لیونپوزخند زد. ..............توی همون خونه .................. دیوید در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد : کارت عالی بود وانگ!ازت خوشم اومد! ایدا : خب حالا میتونم مهماتمو پس بگیرم و برگردم سر خونه زندگیم ؟ دیود : عجله نکن! ما میتونیم با همدیگه بیشتر کار کنیم. هوم؟ نظرت چیه ؟ ایدا با بی حوصلگی : نظرم منفیه پس بای بای !
  14. ماموریت قرمز

    ....اون طرف ایدا و بقیه..... ایدا ماشین رو سمت آبشار پارک کرد : خب رسیدیم! وین : واو! چقد اینجا قشنگه همه از ماشین پیاده شدند و ایدا در ماشین رو قفل کرد . ایدا : خب چطوره از مزرعه های برنج شروع کنیم؟ تالیا : اومم فکر خوبیه! جولیا : چرا تا اسم غذا میاد اینجوری میشی؟ تالیا : وقت غذاست؟ ایدا : عجله نکن تالیا فقط بیا خوش بگذرونیم. وین رو به ایدا کرد : خانوم ، اینجا خطرناک که نیست ؟ ایدا : نگران نباش. ما سمت جنگل و مردم نفرین شدش نمیریم. پس از مدتی همگی به مناطق گردشگری آکیتا رفتن و به سمت آبشار رفتن تا سوار ماشین بشن. تالیا : هی من گشنمه! همه در حال رفتن به سمت ماشین بودن که وین ایستاد . ایدا برگشت : چیزی شده وین؟ جولیا : چی شد ایدا ؟ ایدا : شما ها برید من میام. ایدا سمت وین رفت و دستش رو روی شونه ی ایدا گذاشت : خوبی؟ وین روی زمین افتاد . ایدا : اوه خدای من وین ؟ وین صدای منو میشنوی؟ جولیا تالیا ! جولیا و تالیا از ماشین پیاده شدند و به سمت ایدا رفتند : اوه خدایا اون چش شده ؟ ایدا : ما که سمت عسل یا همچین چیزی نرفتیم! تالیا سرش رو گرفت : هی بچه ها .. احساس میکنم سرم داره گیج میره .. جولیا : منم همینطور.. سپس تالیا و جولیا روی زمین افتادند. ایدا : اینجا چه خبره ؟ _ من بهتون میگم خانوم جوان . سپس ضربه ای از پشت به ایدا خورد و ایدا بیهوش روی زمین افتاد. ............پس از مدتی.......... ایدا چشماش رو باز کرد.. به یه ستون بسته شده بود و تالیا و جولیا هم روی ستون روبروی اون با طناب بسته شده بودن . ایدا اطراف رونگاه کرد اما اثری از وین نبود . _ دنبال چیزی میگردی ؟ ایدا سمت صدا برگشت : تو کی هستی ؟ مردی با شلوار لی و لباس بنفش آستین کوتاه سمت ایدا اومد و دستاش رو باز کرد . ایدا به سرعت گارد گرفت و با لگد به شکم مرد ضربه زد . مرد با دست شکم خود را گرفت : آخ آخ هی روانی چته! داشتم بازت میکردم خیر سرم!منم مثل تو ام بابا اومده بودم برای تفریح! ایدا : ما کجائیم ؟ _ واقعا نمیدونم. داشتم سعی میکردم راه خروجو پیدا کنم ولی همه ی در ها قفلن . ایدا سمت تالیا و جولیا رفت و طناب دورشون رو باز کرد . تالیا و جولیا پس از مدتی بیدار شدن . تالیا : ما..کجائیم؟ جولیا: اوف سرم ترکید! ایدا : صبح دل انگیزتون بخیر. جولیا : الان تو هتلیم ؟ ایدا : آره یه هتل 5 ستاره. پاشو بابا حال داری! ایدا سمت در خروجی رفت : خب این قفله . _ من که گفتم. سعی کردم با لگد بازش کنم ولی نشد پس تو هم بیخودی زور نزن. ایدا : تو اصلا میدونی با کی همسفر شدی ؟ سپس ایدا با یه لگد فیلیپینی قفل در رو شکست . مرد که با تعجب به ایدا نگاه میکرد : اسمم زینه . ایدا :. منم ایدام همه گی از کلبه بیرون اومدن . ناگهان صدای شلیک گلوله شنیدن و به سمت صدا برگشتن . ایدا با تعجب : لیون ؟ ( لیون در حال شلیک به چند آدم عجیب غریب بود . جولیا : اون اینجا چیکار میکنه ؟ ایدا : اصلا دوست ندارم باهاش رو در رو شم . بهتره بریم. زین : صبر کنید اون اومده نجاتمون بده! سپس مرد سمت لیون دوید : کندی خودتی ؟ لیون مکث کرد و رو به مرد کرد : زین ؟ تو اینجایی؟ لانا کجاست من همه جارو...( سپس چشمش به ایدا افتاد ) ایدا ؟؟ ایدا : اوه خدای من اون منو دید! جولیا : حالا که تا اینجا اومدیم سلام بد نیست نظرت ایدا ؟ لیون و زین سمت اونا اومدن : اینجا چیکار میکنید؟ تالیا : اومدیم تفریح! لیون : تفریح ؟ اونم اینجا؟ زین : هی لیون من اینا رو تو اون کلبه پیدا کردم. ایدا ازشون فاصله گرفت و به سمت کلبه برگشت . جولیا : هی ایدا چی شده ؟ ایدا وارد کلبه شد و همه جا رو گشت . جولیا و بقیه هم داخل کلبه رفتن . جولیا : ایدا چت شده ؟ دنبال چی میگردی ؟ ایدا : وین ! اون کجاست ؟ زین : منظورتون همون پسره اس که همراهتون بود ؟ ایدا: دقیقا! زین : من تو لحظات آخر هوشیار بودم. اونو سمت کندو های عسل میبردن . ایدا با نگرانی و عصبانیت : اوه خدای من! جولیا : لعنتی! اینم از شانس ما ! اومدیم تفریح مثلا! همه از کلبه بیرون اومدن . ایدا به یکی از درختا تکیه داد و دست به سینه ایستاد : خب حالا چیکار کنیم ؟ جولیا کنار یکی از درختا نشست : من چمیدونم! تالیا : میگم چطوره اول از این خراب شده ی نفرین شده بریم بیرون ؟ ایدا : اول باید وین رو پیدا کنیم!
  15. ماموریت قرمز

    لیون از فرودگاه بیرون اومده بود و به سمت یکی از هتل ها رفته بود و اقامت گرفته بود. لیون : اتاق 115... در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد و چراغ رو روشن کرد : هتلای توکیو محشرن! لیون چمدونش رو کنار تخت گذاشت و سمت کمد لباسا رفت . لباسش رو عوض کرد و توی کمد گذاشت . روی تخت نشست و موبایلش رو در آورد :خب هانگین ، مکان دقیق رو بگو . _ آکیتا . یکی از روستاهای معروف اطراف شهره . الان آدرسشو برات میفرستم . میتونی فردا بری اونجا. ...................... وین روی یکی از کاناپه ها نشسته بود . _ ایدا یه لحظه میتونی بیای ؟ ایدا از توی آشپزخونه در اومد و به ست وین رفت و روی کاناپه نشست : چیزی شده ؟ وین : خب..میدونی..من زیاد راحت نیستم چون خب...تا حالا .. ایدا لبخند زد : تا حالا پیش یه خانوم فهمیده یدونه بی ادب و یه با نمک نبودی درسته ؟ جولیا از توی اشپزخونه : بی ادب منظورت منم ؟ وین : دقیقا همینطوره ... ایدا : مشکلی نیست . سر همین خیابون یه هتل 5 ستازه هست . برات یه اقامت میگیریم. وین : پس پولش چی ، من نمیخوام شما رو تو خرج بندازم برای همین خودم پو... ایدا : پولش با من . انقدری همراهم آوردم که بتونم یه هتل رو بخرم! وین : خطرناک نیست اینهمه پول حمل میکنید؟ ایدا پوزخند زد : نه . روز اولی که میام توکیو اول میرم پیش یکی از دوستام و بهش کمک میکنم تا بتونه یه مکان عمومی رو راه بندازه ! تالیا از توی آشپزخونه بیرون اومد و به ایدا گفت : نکنه تو همون سرمایه گذاری که قراره کمک کنه اون موسسه خیریه ساخته بشه ؟ ایدا: شاید جولیا : پس چرا بهمون نگفتی؟ ایدا : مگه لازم بود بگم ؟ بالاخره خودتون میفهمیدید! تالیا : هی ایدا بنظرت برای تفریح اول کجا بریم ؟ ایدا : خب .. نمیدونم ! نظر تو چیه وین ؟ تو دوست داری کجا بری؟ وین : هر جا که شما بگید. ایدا : سعی کن صمیمی باشی وین وین : خب من توی مجله ها درمورد آکیتا چیزای زیاید شنیدم! مثلا آبشارش و غذاهای خوشمزه ای که اونجا داره ! تالیا : کسی در مورد غذا چیزی گفت ؟ ایدا : خب پس فردا میریم آکیتا ! جولیا : هی ایدا بنظرت فردا یکم زود نیست ؟ ایدا : هوم؟ چرا؟ جولیا : مهم نیست فقط خودت که منو میشناسی! ایدا پوزخند زد : البته!ولی نگران نباش اونجا ماهی نداره جولیا : خب خیالم راحت شد من میرم بساطمو جمع کنم. ایدا از روی کاناپه بلند شد : منم میرم هتل روبرو یه اقامت بگیرم . ...................... ( بعد گرفتن اقامت ) خب وین اینم کلید اتاقت! اتاق 114 ! امیدوارم امشب راحت باشی. وین : ممنونم خانوم. ایدا از هتل خارج شد ..... ......................صبح روز بعد ....... _جولیا آماده ای؟ جولیا : آره تالی ! بریم ایدا رو بیدار کنیم . جولیا در اتاق روب از کرد : ایدا من دارم میام داخل. در کمال تعجب ایدا رو دید که روی تخت نشسته و با لب تابش کار میکنه و قهوه میخوره. جولیا : کی بیدار شدی ؟ الان ساعت 5 صبحه ! ایدا : فکر میکنم اصلا نخوابیدم ! جولیا : از قهوه ی توی دستت معلومه. جولیا سمت تخت رفت و کنار ایدا نشست : حالا چیکار میکنی ؟ سایتای گردشگری؟ ایدا : گفتم جاهای دیگه هم بریم چطوره ؟ جولیا در لب تابو بست : ایدا من کل این کشورو شهراشو میشناسم نگران چی هستی ؟ ایدا : نگران وینم ! جایی که ما داریم میریم منبع زنبور عسله اگه اشتباه نکنم. جولیا : خب ما از خیابون فرعیش میریم! خوبه ؟ ایدا : خیله خب ، من میرم هتل سراغ وین . شما برید ماشینو اماده کنید . جولیا : میشه ایندفعه رو خودم برونم ؟ ایدا در حالی که سمت در میرفت خندید و گفت : نچ! .......... ایدا ماشین رو روشن کرد و به سمت آکیتا حرکت کرد . ........از اون طرف : لیون ) لیون همراه با یه تاکسی به سمت آکیتا حرکت کرد . توی تاکسی : هر آقا میرید آکیتا؟ لیون : اره . _ باید مراقب باشید چون میگن یه خبرائیه. لیون : چه خبرائی؟ _ میگن سمته زنبور عسل ها ومردمش نباید رفت . میگن اونا خیلی عجیب شدن . لیون : خب بزودی میبینیم. ............توی اکیتا ... لیون از تاکسی پیاده شد . تاکسی حرکت کرد و از آکیتا بیرون رفت . لیون موبایلش رو در آورد : خب هانگین من الان توی آکیتا هستم! + چیز عجیبی نمیبینی؟ لیون : نه + یه عکس برات میفرستم . امیدوارم بتونی لانا رو پیدا کنی. پس از چند دقیقه برای لیون عکس فرستاده شد و لیون عکس رو باز کرد : اصلا شبیه هانگین نیست. لیون گارد گرفت و شروع به حرکت کرد. پایان قسمت 20
×