رفتن به مطلب

AMIR GAMER

پرمیوم
  • تعداد ارسال ها

    320
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    72

تمامی مطالب نوشته شده توسط AMIR GAMER

  1. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت دوازدهم - 12 - پارت آخر قتی درد میکشید و داشت آلوده میشد گفت : بعد از اینکه سربازم جای ما رو لو داد نمیدونم چجوری شد که پلیسا قضیه رو فهمیدن و دارن دنبالم میگردن و حتما ممنوع خروج کردن ..... شما احمقا باعث شدین که نقشم خراب بشه و تصمیم گرفتم که به دخترم ویروس دی بزنم که به هیولا تبدیل بشه و شما رو نابود کنه ولی دیگه الان دخترمم برام مهم نیست و به خودم ویروس جی تزریق کردم که هم شما رو بکشم و هم دنیا رو نابود کنم. ..... و بعد قهقه زد و به طرف لیون و ایدا که دیگه تبدیل شده بود حرکت کرد .....بلا داشت گریه میکرد و باورش نمیشد که پدرش این قدر پست باشه ایدا خودش و سپر بلا کرد که نتونه به بلا صدمه بزنه که بلا گفت : ازت متنفرم پدر هم مامان و کشتی و هم میخوای منو به هیولا تبدیل کنی ...... تو یه هیولایه پستی .. و با گریه به سمت پله ها دوید ایدا : بلا نه .... صبر کن و به سمت بلا دوید و که یک دفعه ادوارد با دستش به اون ضربه محکمی زد که به این طرف پرت شد و خودش خواست که به طرف پله ها برود لیون : ایدااا .... ادوارددددددد نباس این کارو میکردییییی و به ادوارد شلیک کرد و به سمتش نارنجک انداخت ایدا که به این طرف پرت شده بود درد بدی داشت ولی از هوش نرفته بود که یه شادگام دید و اونو برداشت و از روی زمین بلند شد و لیونو صدا کرد : لیونننن لیون به سمت ایدا برگشت و ایدا شاتگام و به سمت لیون پرتاب کرد و لیون گرفت و شروع کرد به شلیک کردن و ایدا به سمت لیون دوید و شروع به شلیک کردن کرد و یه نارنجک پرتاب کرد و به لیون گفت : حواسشو پرت کن ... لیون :برای چی؟؟ ایدا : تو فقط حواسشو پرت کن یه نقشه دارم لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون حواسشو پرت کرد و ایدا با هوک شاتش بالا رفت و هوک شاتش و گرفت و با حالت فرود اومدن با پاهاش به ادوارد ضربه محکمی زد و ادوارد روی زمین افتاد و ایدا روی زمین فرود اومد و چاقوشو فرو کرد تو چشمش و ازش فاصله گرفت... ادوارد بلند شد ....ایدا با هوک شاتش دوباره رفت بالا و ادوارد و از عمد دنبال خودش کشوند و وقتی رسید به بشکه های نفت ایدا با هوک شاتش پایین اومد ..... ادوارد خندید و گفت : میکشمت ایدا پوزخند زد و گفت : اشتباه نکن و شلیک کرد به بشکه های نفت و ترکیدن و ادوارد روی زمین افتاد و لیون اومد و با شاتگام به چشمش شلیک کرد ایدا بلا رو دید و به سمتش دوید و ادوارد یک دفعه با دستش لیون رو پرتاب کرد که لیون زخمی شد و روی زمین افتاد ایدا به سمت لیون برگشت : لیوننن بلا : ایدا بگیرش .... و یه آرپی‌جی یه سمت ایدا پرتاب کرد ....ایدا با دیدن آر پی جی خندید و گفت : این و از کجا پیدا کردی ؟؟ بلا : از وسایل افراد بابام ... (: ایدا پوزخند زد و گفت : وروجک و به سمت لیون برگشت و دید ادوارد به سمتش میره و لیون هم نمیتونه حرکتی کنه ایدا از روی زمین آرپی‌جی رو برداشت و با هوک شاتش بالا رفت و به سمت لیون آرپی‌جی رو پرت کرد ایدا : بگیرش لیون .... تمومش کن لیون از روی زمین آرپی‌جی رو بلند کرد و به سمت ادوارد نشونه گرفت ادوارد : نههههههههههههه و لیون شلیک کرد و ادوارد منفجر شد ..... ایدا به سمت بلا رفت ایدا : متاسفم عزیزم ...... بلا : نه ....اون دیگه به هیولا تبدیل شده بود اگه نمیکشتینش هم تو و هم لیون و میکشت و منو به هیولا تبدیل میکرد ... ایدا و بلا به سمت لیون رفتن لیون با درد گفت : وقتشه که ما هم بریم اون دنیا ایدا : نترس تو هفت تا جون داری لیون : ینی بمیرم دیگه .... باش میمیرم بلا با خنده گفت : لوس ترسو خخخخخ خخخ بلا حرکت کرد و به اون سمت رفت ایدا : حق با تو بود لیون..... لیون با خنده گفت : همیشه حق با منه.... و با حالت گیجی گفت : در مورد چی حق با من بود ؟؟؟ ایدا : اعتماد به سقفت تو حلقت اونم از نوع کاذبی هاش ..... من بلا رو نمیخوام ببرم به سازمان چون کارای پدرش و باهاش میکنن... ولی نمیزارم تو هم ببریش لیون : باشه ..... ولی کجا میبریش؟؟ ایدا با پوزخند گفت : میبینی و هردو به سمت بلا حرکت کردند بلا با خنده گفت : لیون اعتراف کردی؟؟ ..... کارای رمانتیکتون تموم شد ؟؟؟ خخخخ خخخ ولی من ندیدم ببوسی....... و زود ایدا دهن بلا رو گرفت و با عصبانیت گفت : وروجک لیون پشت سر هم داشت سرفه میکرد که گفت : جاننننن؟؟؟؟ .... بچه بودن بچه های قدیم والله. .. و زود از ایدا و بلا فاصله گرفت بلا : آخیییی خجالت کشید ایدا با اخم گفت : بلاااا .... دیگه هیچ وقت این حرف و نزن .... من و اون هیچ همکار هم نیستیم و مجبوری داشتیم با هم کار میکردیم و داشتیم در مورد اینکه تو رو کجا ببریم حرف میزدیم .... بلا : باشه قبول ....ولی تو گفتی و منم باور کردم ...مجبوری ؟؟؟..... همکار نه عاشق خخخخ خخخ .... و زود از ایدا فاصله گرفت ایدا : پوفففف ..... وروجک و سرشو به سمت راست و چپ تکون داد و دنبال بلا حرکت کرد هر سه به سمت در خروجی رسیدن و لیون گفت : ایدا من دو تا نارنجک پرتاب میکنم و بعد از عقب شلیک میکنم تا زامبی ها بهمون نرسن و تو هم از جلو ... و زود به سمت ماشین میدویم ایدا : قبول... و به گفته لیون ایدا از جلو دوید و لیون هم از عقب و بلا هم تو وسطتشون تا بهش زامبی ها آسیب نرسونن سگ و زامبی ها به سمت اونا میدویدن و لیون و ایدا شلیک میکردن .... رفتم زود خودشونو به سمت ماشین رسوندن و بلا تو عقب و لیون تو جلو و ایدا هم تو صندل شوفر و زود حرکت کرد و از اونجا فاصله گرفت و زامبی ها و سگا نتونستن خودشونو برسونن ایدا اول به سمت ساختمون پلیس که تو اونجا باند هلیکوپتر داشت. .... ایدا رو به بلا گفت : میتونم از خونت برای آدمای شهر استفاده کنم؟؟ چون خون تو آنتی ویروسه بلا : باشه اشکالی نداره ایدا ...... ایدا میخواست که آنتی ویروس رو توی یکی از مخزن های هوا رها کنه و تمام هواکش های شهر و به خصوص مرکزی رو فعال کنه..... با کمک لیون اونو تو شهر پخش کردن و مردم به حالت اول برگشتن ولی همشون تو تعجب بودن که چطور شده این اتفاق ها افتاده و شهر شلوغه ..... ایدا : خب تونستیم همه رو نجات بدیم و آدمای شهر رو به حالت اولشون برگردونیم لیون : درسته ... و حالا موند بلا .... گفتی یه جا میبریش ایدا : آره ... سوار ماشین شو ..... میریم لیون : اوهوم لیون و ایدا و بلا سوار شدن و ایدا حرکت کرد ایدا جلوی یک پرورشگاه نگه داشت و همگی پیاده شدن و یک زن از پرورشگاه بیرون اومد زن : اوه ... ایدا خوش اومدی ایدا : ممنونم ترسا ..... میخوام از وروجک مراقبت کنین و مثل بچه های دیگه بزرگ بشه و زندگیه خوبی داشته ترسا : حتما ... مطمئن باش ایدا : ممنونم بلا از لیون و ایدا خدا حافظی کرد و رفت لیون : خب ایدا کار خیلی خوبی کردی ... و به سمت ایدا برگشت ولی هیچکسو ندید لیون به این طرف و اون طرف نگاه کرد و گفت : ایدا؟؟؟؟ و بوق صدای ماشین رو شنید ایدا : خب ماموریت تموم شد حالا وقتشه که بری و به تعطیلاتت برسی ..... به امید دیدار لیون : ایدااا؟؟ "_" .... خداحافظ ^_^ به امید دیدار و به خونه برگشت و به بقیه تعطیلاتش رسید و ایدا هم به استراحت کردن خودش رسید ......................................... پایان ♡_♡ همکاری نویسنده : همدم گیمر امیدوارم از داستان خوشتون امده باشه ... امتیاز و نظرات یادتون نره ... ممنونم :)
  2. AMIR GAMER

    داستان

    داستان با حال ... همکاری نویسنده داستان : همدم گیمر ( عزیزه ) ایدی تلگرام : @Girl_gamer_RE در این داستان شخصبت های رزیدنت اویل از جمله ( لیون - ایدا وانگ - کریس و... ) وجود دارند شروع پارت اول - 1 - از زبون بِلا نیویورک ما به دلیل کار پدرم که به این شهر انتقالش دادن که کارش رو اینجا ادامه بده تقریبا 2 روزه که به این شهر ( یعنی نیویورک ) اومدیم پدرم یه دکتر خیلی معروفیه و دارو های زیادی برای انواع بیماری ها درست کرده ولی مادرم از وقتی که به این شهر اومدیم به شدت مریضه و پدرم نمیدونه چیکار کنه و پدرم به شدت کار میکنه که یه درمان برای مادرم پیدا کنه حتی میتونم بگم گاهی شب ها هم کار میکنه ولی هیچ تاثیری نداره و مادرم روز به روز حالش بد تر میشه ): .............................چند روز بعد ( از زبون راوی ) حال مادر بلا همون طوریه و هیچ تغییری نکرده و بلا از این موضوع خیلی ناراحته امروز اولین روزیه که بلا میخواد به مدرسه بره ولی اصلا حال و حوصله مدرسه نداره زنگ تفریح بود و بلا روی یکی از نیمکت های مدرسه نشسته بود و با خودش فکر میکرد که یه دفعه یه توپ به شدت به سرش خورد بلند شد و دید یه دختر دوان دوان به سمت او میاید دختر : حالت خوبه؟؟ واقعا ببخشید... سرت ضربه بدی خورد ؟؟ بلا : نه اتفاقی بود پیش میاد من حالم خوبه اشکالی نداره ...... دختره : باشه (: ببینم تو همون شاگرده جدیده هستی فک کنم تازه اومدین به این شهر ... بلا : اوهوم دختره : اسم من ماری هستش و از همکلاسیت هات هستم و از دیدنت خوشبختم .. بلا : منم همینطور...... (: ماری : ببینم به نظر ناراحت میای چیزی شده عزیزم؟؟ زییییییینننننگگگگ زینگگگگ ( زنگ مدرسه ) بلا : زنگ آخر خوردش من میرم خونمون بعدا میبینمت...... (: ماری : منم همینطور............... (: و ماری به سمت خونه راه افتاد................... پایان پارت اول - 1
  3. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت یازدهم - 11 (https://attach.fahares.com/FDIolHvL5MRG4IVXiI+LxQ==) لیون : آماده ایی بریم؟؟ ایدا پوزخند زد گفت : مثل همیشه. ... لیون : خوبه ..... پس شروع میکنیم.... (: ایدا و لیون از آزمایشگاه خارج شدن و به سمت ماشین ایدا رفتن لیون و در ماشین و باز کرد و سوار شد و گفت : خب ببینیم دست فرمون شما چطوره ؟؟ ^_^ ایدا پوزخند زد و پاشو روی پدال فشار داد و ماشین مثل برق از زمین کنده شد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد لیون : میگم تا برسیم اونجا نمیریم؟؟ ایدا : نه به دست فرمونم شک ندارم ... :) آدرسو بده لیون : بیمارستان چاردین .... میشناسیش؟؟ ایدا : معلومه که آره بعد از چند دقیقه به بیمارستان رسیدن و ایدا ماشینشو پارک کرد و به دور و اطراف نگاه کرد ایدا : به نظرت زیادی ساکت نیست؟؟ لیون : چه تفاهمی منم میخواستم درست همین حرف و بزنم .... بهتره تا شب نشده بریم داخل... ایدا گارد گرفت و به داخل رفت چند زامبی بود که سر راهشون کشتن .... لیون : نظرت چیه بریم داخل اون اتاق .... اول از اون شروع کنیم ایدا : باشه.... لیون گارد گرفت و درو باز کرد و داخل شدن ایدا : اینجا چه خبره؟؟ همه جا پر از خون بود و روی زمین پر از جسد تازه دکترا و سربازا بود که برای ادوارد کار میکردن لیون : نمیدونم .... فک کنم یکی دیونه شده ... لیون و ایدا هم زمان به سمت هم برگشتن و با هم گفتن ایدا و لیون : بلااااا؟؟ ایدا : نه نه نه. ... لیون : لعنتیییی زود در اتاقا رو باز میکردن و دنبال بلا میگشتن و آخرین اتاق لیون : امیدوارم این تو باشه ... ایدا زود در و باز کرد و لیون پشت سرش رفتن داخل اتاق و یه محفظه دیدن که بلا توش بود و یه دکتر که داشت دستگاه ها رو تنظیم میکرد لیون : از اون دستگاها زود فاصله بگیر دکتر دستاشو برد بالا ایدا : کاری که نکردی؟؟ دکتر : نه نه .... اون همرو مجبور میکرد که به دخترش ویروس دی که اونو به ضد گلوله تبدیلش میکنه تزریق کنیم و یکی از دکترا قبول نکرد که یه دفعه از جیبش تفنگ در اورد و شروع کرد به شلیک کردن و همرو کشت و تنها من موندم که مجبورم کرد دخترش و تو محفظه قرار بدم و بهش ویروس دی بزنم.... گفت اگه قبول نکنم منو میکشه منم مجبور شدم .... ایدا : خوبه.... لیون دست دکتر و گرفت و اونو روی زمین نشوند و دستاشو و بست ایدا از روی زمین یه صندلی بلند کرد و شیشه محفظه رو شکوند و بلا روی زمین افتاد ایدا : بلا ... بلا صدامو میشنوی حالت خوبه ؟؟... بلا چشماشو آروم باز کرد و ایدا رو بغل کرد و گفت : سردمه ... شما اومدین ؟؟؟ ولی نباید میومدین پدرم خیلی عصبانیه شما رو میکشه ... لیون : نترس بلا ما تو رو از اینجا میبریم بیرون .... پدرت نمیتونه ما رو بکشه .... ایدا بلا رو از روی زمین بلند کرد و دستشو گرفت و هر سه از اتاق خارج شدن و به سمت در خروجی حرکت کردن و به در رسیدن لیون : لعنتیییی. ... نمیتونیم از در بریم ... ایدا بلا رو به دیوار تکیه داد و به سمت در خروجی رفت و با هزاران زامبی و سگ مواجه شد ایدا : نمیشه از اینجا رفت... پس از پشت بوم فرار میکنیم ... ایدا دست بلا رو گرفت و به سمت پله ها رفت لیون : ایدا ایدا : چیزی شده ؟؟ لیون : آره میخوام باهات صحبت کنم ... ایدا : صحبت ؟؟ باشه و روبه بلا گفت : همینجا وایستا .... الان میایم و یکم از بلا فاصله گرفتن ایدا : خب ؟؟ میشنوم. ... لیون : ببین ایدا میخوام بهت بگم ......هوففف.... میخوام بهت بگم که بلا یه سرنگ نیست که اونو مثل سرنگا ازم بگیری و فرار کنه این یه آدمه یه دختر بچست .... تو میخوای اونو از دست پدرش نجات بدی که نتونه ازش استفاده کنه و هی ازش خون بگیره ....و میخوای بری و تحویل کسایی بدی که کارای پدرشو باهاش بکنن و هی روش آزمایش انجام بدن و خون بکشن ..... آره ؟؟ ایدا با پوزخند گفت : تو هم قراره این کارو بکنی لیون .... به هرحال باید زود تر از اینجا بریم..... لیون : باشه ...بریم ایدا دست بلا رو گرفت و راه افتاد بلا : چی داشتین به هم میگفتین؟؟ ایدا پوزخند زد وگفت : وروجک.... هیچی لیون داشت میگفت که من میترسم .... منم گفتم نترس مگه بچه ایی حتی بلا هم از تو شجاع تره لیون داشت که از چشماش از کاسه در میومد گفت : چی ؟؟ حالا ترسو هم شدیم ؟؟ من ترسو؟؟ بلا که داشت میخندید گفت : آقا اس کندی ترسو آقا اس کندی ترسو آقا اس کندی ترسو خخخ خخخخخ و ایدا هم پوزخند زد که حرف لیون خندش گرفت و خندید لیون : دستتون درد نکنه دیگه آبرومونم بردین هر سه میخندین که به پشت بوم رسیدن و با صدایی که شنیدن تو جاشون خشک شدن و خندشون قطع شد **** : کجاااا دارین با دخترم فرار میکنین هر سه به سمت صدا برگشتن ایدا : ادوارد ؟؟ ادوارد با صدای بلند خندید و گفت : نمیتونی دخترمو ببری و از چنگم فرار کنی و بعد یه سرنگ از جیبش در آورد و به دستش زد لیون : ویروس جی؟؟ چرا میخوای این کارو بکنی؟؟ پایان پارت یازدهم - 11
  4. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت دهم - 10 صبح ساعت 7:30 بیدار شدم تا برم ایدا رو صدا کنم که بریم و به گشتنمون ادامه بدیم در اتاق رو باز کردم و میخواستم برم بیرون که در اتاق ایدا باز شد زود در و بستم و از لای در که یه ذره گذاشته بودم باز بمونه نگاه کردم منتظر بودم که بیاد و صدام کنه ولی از پله ها آروم پایین رفت و از خونه خارج شد ..... لیون : که این طور ایدا ....... ولی خودت میدونی که میام دنبالت ..(: از اتاق خارج شدم و از خونه زدم بیرون تا ایدا رو تعقیب کنم ایدا با ماشینش حرکت کرد... لیون : اوه انصاف نیست ایدا..... کنار خیابون یه ماشین پارک شده بود و صاحبش به زامبی تبدیل شده بود سریع رفتم و دستش و گرفتم و محکم کوبیدمش به زمین و کلیدش و از جیبش در اوردم لیون : ماشینتو بهم قرض بده... نترس سالم برات برش میگردونم به سمت ماشین حرکت کردم و زود سوار شدم و دیدم صاحبش از روی زمین دستشو بلند کرد و صداش در اومد لیون : فک کنم داره میگه که ماشینمو نبر ..... عجب ....زامبی بودن زامبی های قدیم ولی ببخشید داداش نیازش دارم .... زود ماشین و روشن کردم و رفتم دنبال ایدا و تعقیبش کردم ...... ایدا روبه روی یه آزمایشگاه ماشینشو پارک کرد و گارد گرفت و داخل رفت ... لیون : آزمایشگاه آلدروان؟؟ حتما بلا اینجاست و منم رفتم داخل ایدا رو دیدم از یه اتاق بیرون اومد و شروع کرد به دویدن پشت سرش راه افتادم و از پشت دیدم که ایدا ایستاد و پشت دیوار گایم شدم لیون : ینی فهمید که من دارم تعقیبش میکنم /: *_* که صدای ادوارد رو شنیدم : تو نمیتونی منو گیر بندازی ایدا وانگ .... و از پشت دیوار نگاه کردم که ادوارد رفت و ایدا میخواست به سمتش بره که دره آسانسور باز شد و کلی زامبی از توش در اومد "_" زود از پشت دیوار بیرون اومدم و صداش کردم : ایدا به سمتم برگشت و با حالت علامت سوالی بهم نگاه کرد ؟_؟ و گفت لیون؟؟؟ زود گفتم : من به حساب اینا میرسم...... زود باش بروو ^_^ و به سمت پله ها دوید و شروع کردم به شلیک کردن و نارنجکمو بیرون اوردم و به سمت زامبی ها پرتابش کردم و پناه گرفتم .... از پشت دیوار زود اومدم بیرون و به سمت راه پله های پشت بوم حرکت کردم و دیدم ادوارد داره فرار میکنه و ایدا داره فریاد میزنه : بلاااا ..... ادوارد تو نمیتونی تا آخر عمرت فرار کنی .... و دیدم ادوارد علامت داد و یکی از سربازا با پشت اسلحش به سر ایدا ضربه زد و چون ناگهانی بود ایدا نتونست از خودش دفاع کنه و به سرش ضربه زد و ایدا افتاد رو زمین داد زدم : ایداااا ..... لعنتیییی "_" و به سمت سرباز ها حرکت کردم و با اونا درگیر شدم و بعد از کشتن سربازا که یکیشو گروگان گرفتم ایدا رو از روی زمین برداشتم و بغل کردم و به سمت یکی از اتاقای آزمایشگاه رفتم و ایدا رو خوابوندم رو تخت ..... و صبر کردم که به هوش بیاد .... ایدا کم کم چشماشو باز کرد و به اطرافش نگاه کرد و لیونو در کنارش دید ایدا : لیون. ...... من کجام؟؟؟ لیون : بالاخره به هوش اومدی ^_^.... تو توی یکی از اتاقای آزمایشگاهی که بعد از از هوش رفتنت من آوردمت اینجا تا به هوش بیای .......(: ایدا : بلا؟؟؟ ادوارد؟؟ لیون : فرار کرد نتونستم جلوشونو بگیرم ولی یه گروگان گرفتم و به مردی که روی زمین بود و از هوش رفته بود اشاره کرد ایدا : تو چجوری فهمیدی من اینجام ؟؟؟ "_" لیون : چرا صبح به من نگفتی و تنهایی اومدی اینجا ..... میخواستی بلا رو برداری و فرار کنی ؟؟ ایدا : نه .... لیون : میدونی این یه تله بود ؟؟؟ ایدا : چی؟؟..... ولی..... لیون : درسته اون مرد راست گفته بودش ولی بعد از اون اون طور که اون سرباز گفت ادوارد موضوع رو فهمید و گفت که بهت بگه تنها بیای .... مگه ندیدی اون مردی که جسیکا رو کشته بود رو زمین افتاده بود و زخمی بود و مرد .... ادوارد از کجا فهمید که تو میای و زود فرار کرد؟؟ ..... درسته اون برات نقشه کشید ... اول مرد و زخمی کرد و بعد گفت که بگه اونا از روی پشت بوم فرار میکنن تا تو بری دنبالشون و میدونست که میری.....بعدش همون طور که نقشش بود تو رفتی دنبالش و دیدی اونجا وایستاده و خواست تو رو با زامبی ها بکشه ولی میدونست که تو زنده بیرون میای به خاطر همین گفت به سربازاش وقتی که هواسش به هلیکوپتر پرته تو رو با اسلحه بزنن و بعدش بکشنت ..... اگه من نبودم چه اتفاقی میوفتاد ایدا ... به این فکر کردییی؟؟ که میمیریییی ؟؟ میدونم که کار گروهی دوس نداری مخصوصا با من و همیشه دوس داری تنها کار کنی و علاوه بر اینا میخوای که بلا رو برداری و زود فرار کنی ولی ..... باید بهم میگفتی ایدا ... شاید الان با هم نقشه کشیده بودیم و با کمک هم تونسته بودیم که ادوارد و بگیریم و بلا رو نجاتش بدیم ایدا : میدونم لیون درسته .... خودتم میدونی هیچ وقت از کارمم پشیمون بشم معذرت خواهی نمیکنم .. (: لیون : میدونم .... (: ایدا : خب..... تونستی از سرباز حرف بکشی ؟؟ لیون با خنده گفت : آره .... سرباز اصلا وفاداری نبود .... (: ایدا : اونا کجان ؟؟؟ لیون : آماده ایی که بریم ؟؟ ایدا با پوزخند گفت : مثل همیشه ..... لیون : خوبه .....پس شروع میکنیم ... (: پایان پارت دهم - 10
  5. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت نهم - 9 ایدا از روی زمین بلند شد و اره برقی رو از روی زمین برداشت و گفت : لیون بلندش کن....... درسته تو عمرم آدمای زیادی کشتم ولی نه با اره برقی. ...... ولی باید انتقام خراش بزرگی رو که رو پام زده رو بگیرم ....... ایدا به طرف لیون و ماری حرکت کرد و لیون همون طور که گفته بود ماری رو بلند کرد و دستاش و از پشت گرفت ....ایدا اره برقی رو به طرف ماری گرفت و ماری زود گفت : بلا دوست صمیمیه من بود و من نمیدونستم که این اتفاقات قراره بیوفته و مادرش بمیره و حالش خوب نشه و من نمیدونم الان بلا کجاست ...... و بعد قهقه زد و گفت : درسته که من نمیتونم شما رو بکشم دیگه ولی شما با بمبی که تو ساختمون جا سازی شده میرید رو هوا.....(: ایدا اره رو به سر ماری نزدیک کرد و گفت : کجا جا سازی شده؟؟؟ ماری : نمیدونم..... فقط میدونم تا 10 دقیقه دیگه میرید رو هوا ایدا پوزخند زد و گفت : این طوری از یه آدم حرف میکشن ...... من هر تورم بکشم با اره برقی نمیکشم....(: لیون ماری رو محکم با طناب به ستون بست و از اتاق خارج شدن و فرار کردن تا راه خروج رو پیدا کنن .... و هردو به صدایی که میومد گوش کردن ... انفجار تا 10 ثانیه دیگر 10... 9...8....7 ..... 6 هر دو زود به طرف خروجی رفتن و از ساختمان خارج شدند و همین که اونا خارج شدند ساختمون منفجر شد لیون : خوب رسیدیما وگرنه تکه تکه میشدیم ایدا : هممممم ..... ولی بازم بلا رو نتونستیم پیدا کنیم و شب شده و باید یه پناهگاه پیدا کنیم ..... اممممممم..... خونه من همین اطرافه بیا بریم اونجا ...... لیون : باشه.. (: هر دو به سمت خونه ایدا حرکت کردن و وارد خونه ایدا شدن ایدا : برو بشین رو کاناپه ..... منم میرم لباسمو عوض کنم لیون : باشه .... از زبون ایدا.................................... رفتم تو اتاقم که لباسمو عوض کنم ..... قبلا یه تاپ قرمز با یه کوت سیاه و شلوار لیه آبی پوشیده بودم و عوض کردم و یه پیراهن قرمز ( مثل رزیدنت ایول 6) با یه دامن سورمه ایی تا زانو هام بود پوشیدم و کمربند دخترونه سرمه ایی دور کمرم انداختم و همون کفشای پاشنه بلندم که انگشتای پای بیرون مونده بود که پوشیده بودم رو پوشیدم و رفتم بیرون ..... لیون رو کاناپه نشسته بود و سرش و با دستاش گرفته بود ایدا : لیون ...... چیزی شده لیون : نه فقط یکم گیج شدم اصلا از موضوع سر در نمیارم که هدف ادوارد چیه ... ایدا : منم از موضوع سر در نمیارم ..... وقتی بلا رو پیدا کردیم همچی رو میفهمیم و میفهمیم هدف ادوارد چیه ..... لیون : درسته...... کاشکی زود تر بتونیم بلا رو پیدا کنیم تا اون ادوارد بلایی سرش نیورده ... ایدا : اوهوم ... به سمت آشپزخونه رفتم و از یخچال که از شانسم پیتزا مخلوط مونده بود و در اوردم و گذاشتم توی بشقابا و روی میز غذا خوری گذاشتم و پارچ آب و از یخچال در اوردم و به همراه تو تا لیوان روی میز گذاشتم و به سمت لیون رفتم ایدا :لیون گشنته؟؟ لیون : نه زیاد .... و خندید و گفت: نکنه میخوای شام درست کنی مگه آشپزی هم بلدی ..... پوزخند زدم و گفتم : یکم ولی الان پیتزا هستش.... اگه میخوری بیا لیون : باشه ..... (: لیون بلند شد و پشت سرم اومد و روی صندلا نشستیم و شروع کردیم به خوردن .... ایدا : من میرم بخوابم یکم خستم و تو هم برو تو اون اتاق بخواب .... و با دستم به اتاق بالای اشاره کردم ..... لیون : باشه ... ممنون...... شب خوش (: ایدا : شب به خیر .... و به سمت اتاقم رفتم .... روی تخت دراز کشیدم و داشتم فکر میکردم که صدای گوشیم اومد که یکی بهم پی ام داد .... گوشیمو از روی میز عسلی کناریم برداشتم و نگاش کردم و شروع کردم به خوندن **** : سلام ایدا ... تو از اونی که فکر میکردم باهوش تری و تونستی از دست ماری فرار کنی و زنده بمونی .... (https://attach.fahares.com/FDIolHvL5MQvSR9dFHlzUg==) **** : سلام ایدا. .... تو از اونی که فکر میکردم باهوش تری و تونستی از ماری فرار کنی و زنده بمونی ..... ایدا : تو کی هستی؟؟ **** : من یکی از کارکنان ادوارد هستم و از این وضعیت خسته شدم و میخوام که شهرمو به حالت اولش بر گردونی .... بلا توی ساختمون آزمایشگاه آلدروانه بیا اونجا...... تنها بیا ایدا : چرا میخوای بهم کمک کنی؟؟؟ ولی هیچ جوابی نیومد ... یکم عجیب بود اون به خاطر شهرش میخواد جای بلا رو بگه و ممکنه جونشو از دست بده؟؟ ولی بازم به تله ایی که ممکنه باشه اهمیت نمیدم من بلا رو پیدا میکنم از زبون راوی ساعت 7:30صبح... ایدا صبح ساعت 7:30 بلند شد و زود لباس خوابشو در اورد و همون لباس های دیشب شو ( پیراهن قرمز و دامن تا زانو سرمه ایی )پوشید و از اتاقش آروم خارج شد و زود رفت بیرون تا لیون متوجه نشه همون طور که مرد گفته بود خودشه به آزمایشگاه آلدروان با ماشین فراریه آلبالوییش زود رسوند و داخل آزمایشگاه شد و با چند تا سرباز مواجه شد که نگهبانی میدادن و با اونا درگیر شد ..... بعد از کشتن سربازا به داخل اتاق رفت و یه مرد زخمی که از دهنش خون میومد دید و مرد گفت : دیر .....اومدی... ایدا وانگ ایدا : تو همون کسی هستی که بهم خبر داد ..... ولی چرا ؟؟؟ مرد گفت : من همون کسی هستم که جسیکا رو کشت از این وضعیت دیگه خسته شدم .... ادوارد هی بهم دستور میداد و جلوی چشمام اون بلا ها رو سر جسیکا و ماری و بقیه انسانای بیگناه اورد .....اون هی از دخترش خون میکشه و یا به اون یه چیزی تزریق میکنه .... ایدا : اون بلا رو به یه هیولا تبدیلش کرده؟؟ مرد : نه میخواست اولش بکنه و نمیدونم چرا تصمیمش عوض شده یا هنوز به فکره فراره ..... خودتو بهش برسون زود باش برو روی پشت بام. .... و مرد چشماش بسته شد و از دنیا رفت ایدا زود بلند شد و دوید تا بتونه خودشو به پشت بام برسونه و توی راه ادوارد و دید که ایستاده که ایستاد ادوارد داشت پوزخند میزد و گفت : تو نمیتونی منو گیر بندازی ایدا وانگ ...... و لبخند زد و رفت...... ایدا میخواست به سمتش بدود که در آسانسور باز شد و کلی زامبی ازش بیرون اومد ..... ایدا : لعنتییییی و شروع کرد به شلیک کردن **** : ایدا ایدا زود به سمت صدا چرخید ایدا : لیون؟؟؟ لیون : من به حساب اینا میرسم ... زود باش بروو ایدا : باشهه و به سمت پله ها دوید ایدا به پشت بوم رسید و با چند سرباز مواجه شد و ادوارد را در حال سوار شدن به هلیکوپتر دید ایدا : بلاااا ..... نمیتونی فرار کنی تا آخر عمرت ادوارد براوان و به سرش سرش ضربه محکمی وارد شد و روی زمین افتاد و لیون و در حال درگیر شدن با سربازا دید و چشمانش بسته شد پایان پارت نهم - 9
  6. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت هشتم - 8 ا : ایدا : نه زیاد ولی گفت بلا توی مرکز ش و مرد و نتونست حرفشو بزنه .. لیون : بهتره بریم و بازم ساختمون رو بگردیم از زبون راوی آزمایشگاه ادوارد .... مرد : قربان تونستیم جسیکا رو بکشیم .... ادوارد : خوبه ...اون که نتونست حرفی بزنه؟؟ مرد :نه قربان میخواست بگه ولی زود کشتیمش.... ادوارد : اون دوتا چی شدن ....شما رو که ندیدن مرد: نه اونا مارو ندیدن زود فرار کردیم ...... وباز به سمت آزمایشگاه حرکت کردن و مطمئنم اون چیز حتما اونا رو میکشه ..... ادوارد خندید و گفت : خیلی خوبه .... مطمئنم کارشونو خوب میسازه ........ از زبون ایدا آزمایشگاه آنتی براوان ..................................... من و لیون دوباره وارد آزمایشگاه شدیم و از هم جدا شدیم و به راه خودمون ادامه دادیم در یکی از اتاقا رو باز کردم پر از خون و جسد کارکنان بود که تازه توسط یه چیزی کشده شده بودن ... گارد گرفتم و وارد اتاق شدم یه محفظه دیدم که شیشش شکسته بود و نشون میداد که قبلا آدم توش بود که تبدیل شده و محفظه رو شکسته بود ..... صدایی از پشت سرم اومد اسلحمو به سمت صدا گرفتم ولی هیچ کس نبود صدای یه دختر بچه اومد که میخندید و از در خارج شد فک کردم بلاست و به سمت صدا دویدم ایدا : بلا وایستا منم ایدا وانگ. ..... وایستا اومدم که تو رو نجات بدم ... از زبون راوی ........................... دختر بچه با این حرف ایدا وایستاد و یه دفعه با تمام سرعت به سمت ایدا دوید و گردنشو گرفت و از گردن بلندش کرد و به دیوار تکیش داد و قهقه ایی زد و گفت : به نظرت من بلام ؟؟ ایدا : کی هستی که ادوارد این بلا رو سرت اورده دختر بچه باز قهقه ایی زد و گفت : کسی که قراره تو رو بکشه..... (: ایدا با فریاد گفت :هه... مگه اینکه تو خواب ببینی ..... (: و محکم با پاش به شکم دختر بچه زد و باعث شد که بچه به اون طرف پرت بشه و ایدا به زمین بیوفته ایدا با دستش گلوشو گرفت و سرفه کرد و دختر بچه بلند شد و به طرفش حمله کرد ... ایدا زود جاخالی داد و اسلحشو در اورد و به سمتش شلیک کرد و در همین حال گفت : تو کی هستی که ادوارد این بلا رو سرت اورده ..... بلا رو کجا بردینش و باز به اون شلیک کرد ولی هیچ تاثیری رو دختر بچه نداشت بچه به طرف ایدا رفت و اونو محکم حل داد و ایدا پرت شد و سرش به دیوار خورد و چشماش سیاهی رفت و از هوش رفت از زبون لیون ............................ داشتم طبق معمول دنبال بلا میگشتم ولی بازم نبود که نبود هوا داشت تاریک میشد و برق هم نبود به خاطر همین تصمیم گرفتم ایدا رو پیدا کنم داشتم برمیگشتم که صدای یه مرد از توی اتاق اومد پشت در ایستادم و گوش کردم مرد : الاناست که کارشون تموم بشه ...... بله قربان و صدا دیگه نیومد .... زود به در لقد زدم وارد اتاق شدم و اسلحمو به سمت مرد گرفتم لیون : بلا کجاست اونو کجا بردین .... کار کی تموم میشه ؟؟ مرد : من نمیدونم... مرد که ترسو بود اسلحمو روی سرش گذاشتم و گفتم : اگه حرف بزنی مطمئن باش که جونتو میبخشم و کنار پاش شلیک کردم و گفت : باشه باشه میگم .... من نمیدونم اون دختر بچه کجاست ولی میدونم چون میدونسن شما اینجا میاین از اینجا رفتن و اون دختر بچرو توی محفظه قرار دادن که شما رو بکشه .... لیون : چی؟ .... اون دختر بچه کیه ؟؟ چرا اونو به یه هیولا تبدیلش کردین که ما رو بکشه مرد :اون دختر بچه دوست صمیمیه بلاست... آقای ادوارد به اون گفته بود که به بلا بگه که به بازار سیاه بره و از اونجا ویروس تی رو بخره تا حالش خوب بشه .... دختر بچه از ادوارد پرسید که چرا خودتون اونو نمیخرینش؟؟ ادوارد گفته بود تو به اونش کار نداشته باش اگه بگی بهت پول زیادی میدم ...دختر بچه که اسم پول رو شنید قبول کرد و همون طور که ادوارد گفته بود به بلا گفتش بعد از اینکه فهمید هدفش چی بود و مادر بلا رو باعث شده که آلوده بشه به ادوارد گفت که همچی رو به بلا میگه اون فکر میکرده پس واقعا حالش خوب میشه .... ادوارد وقتی تهدید دختر بچه رو دید دستور داد که اون تو محفظه قرار بدن و بعدش که فهمید شما دست بردار نیستین بهم گفت که دره محفظه رو بشکنم تا شما رو بکشه و بعد خودم فرار کنم ..... و اون دختر بچه الان دوستتو گرفته و میخواد با ارّه برقی بکشتش لیون : چیییییی؟؟ ایدا رو کجا بردنش؟؟ زود باش حرف بزن مرد: اونو تو اتاق آخر راهرو بردن .... و زود از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق رفتم .... از زبون راوی.................................. ایدا رو تو اتاق آخر راهرو رو تخت خواب خوابونده بودن و بسته بودنش ....ایدا کم کم چشماشو باز کرد و سرش به خاطر اینکه به دیوار خورده بود سرش تیر میکشید ایدا دید که رو زمین و رو دیواره خون پاشیده شده با چشماش داشت دنبال دختر بچه میگشت که صدای روشن شدنه اره رو شنید سرش و بلند کرد و دید دختر بچه اره برقی رو روشن کرد و داره میاد سمتش ایدا هی تقلا میکرد که طنابی که با اون بستتش پاره بشه ولی طناب خیلی سفت بود ایدا : لعنتییییی و دختر بچه به سمت ایدا حرکت کرد ایدا : لعنتییییی. ...... و دختر بچه به سمت ایدا حرکت کرد و قهقه ایی زد و اره برقی رو بلند کرد و گفت : با زندگیت خداحافظی کن ....... (: ایدا چشماشو بست و به قول ماری با زندگیش خداحافظی کرد و منتظر بود که سرش بریده بشه که یکی از پشت سرش با تفنگ ماری رو زد و اومد با یه حرکت زد و ماری به اون سمت پرتاب شد ایدا چشماشو باز کرد و ماری رو روی زمین دید و زود به طرف کسی که نجاتش داده بود برگشت لیون با پوزخند در حالی که طناب رو با چاقوش باز میکرد گفت : فکر میکنی من میزارم بمیری ... (: ایدا پوزخند زد .... ماری از روی زمین بلند شد و گفت : فکر میکنی میتونی منو شکست بدی (: مو قشنگ تو هم با این خوشگله میری به قبرستان و بعد قهقه زد و اره برقی رو از رو زمین برداشت لیون گفت : به همین خیال باش. ...... ایدا باید کاری کنیم که اره برقی از دستش بیوفته و نزاریم دستش به اون برسه. ......آماده ایی ؟؟؟ ایدا با پوزخند گفت : چه جورم. ... هر دو با اسلحشون به اون شلیک میکردن و با تکنیک های خودشون به اون ضربه وارد میکردن ولی اون خیلی تند و تیز بود ...... ماری با گوشه اره برقی به پای ایدا ضربه بدی زد و بعد اونو پرتش کرد و ایدا گوشه ایی به زمین افتاد ...... لیون زود خودشو به ایدا رسوند و با یه دستش سر ایدا رو بلند کرد و گفت : حالت خوبه ..... صدامو میشونی ؟؟ الان انتقامتو میگیرم .... و سر ایدا رو رو زمین گذاشت و با عصبانیت بلند شد و با فریاد گفت : نباس ( ینی نباید) این کارو میکردی ..... الان حالیت میکنم با کی طرفی لیون زود چاقوشو در اورد و به سمت دسته ماری که با اون اره برقی رو بلند کرده بود زود پرتاب کرد و اره برقی از دست ماری افتاد لیون با تمام سرعت خودشو به اون رسوند تا نتونه اره برقی رو برداره و با تمام قدرتش به ماری با پاش لگد محکم زد که ماری به اون طرف پرتاب شد و نتونست اره برقی رو برداره و لیون به طرفش رفت و روی شکم ماری نشست و پشت سر هم به او مشت زد که باعث شد ماری ضعیف بشه چون گلوله زیادی خورده بود ایدا از روی زمین بلند و اره برقی رو از روی زمین برداشت و گفت : لیون بلندش کن ..... درسته تو عمرم آدمای زیادی کشتم ولی نه با اره برقی. ..... ولی باید انتقام خراش بزرگی رو که رو پام زده و رو بگیرم. ....... (: پایان پارت هشتم - 8
  7. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت هفتم - 7 از زبون لیون. ........................... همراه ایدا با هم دیگه از شرکت خارج شدیم و به سمت نشانه هایی که تو مکان یاب نشون میداد راه افتادیم و توی راه به چند زامبی بر خوردیم و با اونا درگیر شدیم که باعث شد ساعت 6 عصر بشه به راهمون ادامه دادیم به یه ساختمون بزرگ رسیدیم ایدا : خب همون طور که این مکان یاب نشون میده باید این ساختمون باشه لیون : درسته این ساختمونه اسمشو بخون ایدا : آزمایشگاه تخصصیه آنتی براوان ..... خب آنتی ینی آنتی ویروس و براوان هم اسم بزرگشه ( ینی فامیلیش) پس درسته همین جاست .... و با هم وارد آزمایشگاه شدیم ایدا : اگه اینجاست پس چرا اینقدر درب و داغون شده. ..... شتتتت ینی دیر رسیدیم ؟؟؟ لیون : صبر کن هنوز ایدا باید اینجا رو خوب بگردیم ایدا : پس باید از هم جدا بشیم .... لیون : چرا ....... مگه هر دومون هدفمون پیدا کردن بلا نیست؟؟ ایدا : درسته ... ولی اگه جداشیم زود تر میتونیم پیداش کنیم ...... به امید دیدار و بعد ایدا به اون سمت دوید لیون : ایدا. ...... صبر کن از زبون راوی................................. هر دو از هم جدا شدند و به راه خود ادامه دادند ایدا به طرف اتاق ها رفت ولی باز هم خبری از بلا نبود لیون به سمت یکی از اتاق ها رفت و گارد گرفت و درش را باز کرد یک زن را دید که روی تخت خوابیده است که کنارش پر از واکسن وجود دارد لیون به طرف زن رفت لیون : هی خانم حالتون خوبه ؟؟ میتونین حرف بزنین ..... زن چشمانش را باز کرد و لیون رو کنارش دید و شروع کرد به داد و فریاد کشیدن زن : نه دست از سرم بردارین ...... چه قدر میخواین بهم واکسن بزنین. ...... دیگه خسته شدم نه ولم کنینننننن ...... لیون : ششششششش .... آروم باش قرار نیست من بهت واکسن بزنم من کمکت میکنم از اینجا بریم بریم بیرون ..... آروم باش زن از تخت خواب بلند شد و لیون رو بغل کرد و با گریه گفت : تو رو خدا نجاتم بده اونا هی بهم واکسن میزنن از اون وقت به بعد بدنم حالت عجیبی داره..... بعضی اوقات هم به شدت مریض میشم .... کنترلامم از دست میدم .... همش تقصیر ادوارد تو رو خدا کمکم کن ... لطفا لیون : آروم باش من نجاتت میدم و تو هم باید همچی رو برام از اول تعریف کنی و بهم بگی بلا کجاست ... لیون در همین حال میخواست زن را از خودش جدا کند که یه دفعه ایدا وارد آن اتاق شد ایدا : هه.... لیون یکم زود نیست چه زود واسه خودت پیدا کردی ..... هنوز آشنا نشده بغلشم کردی ..... لیون زن را از بغلش جدا کرد و گفت : هی ایدا چی داری میگی ... اون حالش خیلی بده روش کلی آزمایش انجام دادن و منم داشتم از اینجا نجاتش میدادم ..... شاید این بتونه برامون تعریف کنه که هدف اصلی ادوارد چیه و بلا کجاست ... زن : باید از این ساختمون بریم اونا میان ... اونا میان لیون : آروم باش ..... بهتره از اینجا بریم ایدا : اوهوم هر سه از ساختمون خارج شدند و کنار ساختمون یه نیمکت وجود داشت بر روی آن نشستند ایدا : خب برامون تعریف کن .... خانمه؟؟...... زن : اسمم جسیکاست .... ادوارد منو گول زد اون بهم گفت که بعد از اینکه زنشو بکشه ما با هم ازدواج میکنیم و پولدار میشیم و بعد از این شهر میریم .... ولی اون منو تو اون اتاق زندانی کرد و روم آزمایشات زیادی انجام داد و بهم کلی واکسن تزریق کرد...... و زن شروع کرد به گریه کردن ایدا : اون از اینی که فکر میکردم پَست تره ..... پول چشماشو کور کرده ...... اون بهت گفته که نقشش چیه ؟؟ میخواد با بلا چیکار کنه ؟؟ جسیکا : اون گفت که ........ جسیکا میخواست حرف بزنه ولی یه دفعه اونو از بالای ساختمون با تک تیر انداز زدن تا نتونه حرف بزنه لیون :لعنتی ... اون کی بود و بلند شد و اسلحشو به بالای ساختمون گرفت ایدا : جسیکا بگو اون میخواست چیکار کنه .... بلا کجاست .... جسیکا در حالی که از دهنش خون میومد گفت : اون ..... توی .... توی مرکز ش....... و مرد و نتونست حرفشو ادامه بده ایدا : لعنتی. .... و رو به لیون گفت: لیون تونستی ببینیش؟؟ لیون : نه .... ولی اون هر کی بود از آدمای ادوارد بود اون میدونست که همچی رو میگه و از عمد کشتش تا نتونه حرف بزنه ..... لعنتی .... تو چی تونستی چیزی بفهمی؟ ایدا : نه زیاد ولی گفت بلا توی مرکز ش و مرد و نتونست حرفشو بزنه .. لیون : بهتره بریم و بازم ساختمون رو بگردیم پایان پارت هفتم - 7
  8. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت ششم - 6 از زبون راوی. ........................... ایدا که در یکی از اتاق های دیگه بود چشماشو باز کرد اونم مثل لیون دستاشو به صندلی بسته بودن با سرش داشت دنبال بلا و لیون میگشت که بلا رو دید که روی یه تخت بستنش ادوارد : ایدا وانگ بالاخره بیدار شدی.. ایدا : تو کی هستی چی از جون ما میخوای ؟؟ ادوارد : من به جون شما کاری ندارم من فقط اونو میخوام و با دستش به بلا اشاره کرد ایدا : میدونم به خاطر اینکه اون خونش آنتی ویروسه میخواینش ولی من نمیزارم بهش صدمه ایی بزنین ...... مرد قهقهه ایی زد و گفت : تو از کجا میدونی که دخترم یه آنتی ویروسه؟؟ ایدا : دخترت ؟؟ داری دروغ میگی اون بهمون گفت که شما آلوده شدین....... ادوارد : درسته من آلوده شده بودم ولی افرادم منو نجات دادن و بهم آنتی ویروس تزریق کردن و باعث شد که دوباره خوب بشم ...... همه این اتفاق ها نقشه من بود همسرم توسط من بیمار شده بود ...... ایدا : تو یه حرومزاده ایی .... مرد با عصبانیت گفت : خفه شووو ...... آلیسا ( نام مادر بلا ) حقش بود اون نمیزاشت به کارم برسم و سر راهم بود و من اونو از سر راهم برداشتم پدر بلا میخواست برای ایدا همه چی را بگوید همه نقشه اش را ولی با بیدار شدن بلا سکوت کرد بلا از روی تخت خواب بلند شد و با دیدن پدرش تعجب کرد و به طرفش رفت و بغلش کرد بلا : پدر تو زنده ایی خیلی خوش حالم که نمردی خیلی خوشحالم که الان پیشمی من خیلی ترسیدم .... چرا مامان داشت تو رو میخورد قرار بود اون خوب بشه ........ و اشک میریخت بلا : نه اون بهم گفت که قراره مامان حتی سر حال تر ....... پدرش وسط حرفش پرید و گفت : آروم باش دخترم آروم باش من کنارتم دیگه به مامانت فکر نکن عزیزم مهم اینکه من پیشتم و اون رو از اتاق برد ایدا : تو یه آشغالییی حتی به زنتم رحم نمیکنی عوضی ... چند ساعت گذشت و ایدا سعی کرد فرار کنه توی جیبش یه چاقو داشت به جیبش نگاه کرد که اونو برداشتن یا نه و دید اونو برنداشتن چون بیشتر شبیه فلش بود تا چاقو یه چاقو خیلی کوچیک بود به زور از جیبش در آورد و دستاش و رو باز کرد و به بیرون از اتاق رفت که تفنگ ها و هوک شاتش و بلا و لیون رو پیدا کنه ....... توی راه به یکی از اتاقا بر خورد که صدای ادوارد میومد پشت در ایستاد و گوش کرد مرد :قربان با بلا دخترتون چیکار کنیم؟؟؟.... ادوارد : اونو ببرین به بخش اِی میخوام اونو به یه ضد گلوله بسیار قوی تبدیلش کنم که کشده نشدنی باش ایدا زیر لب گفت : نه بلا به یه هیولا تبدیل میشه باید بخش اِی رو زود تر پیدا کنم ........ ایدا از اتاق فاصله گرفت و به راه خودش ادامه داد دو سرباز ایستاده بودن ایدا با سکوت به اون طرف رفت و یکیش رو سرش رو گرفت و گردنش رو شکوند و اون یکی هم یک مشت محکم زد که از هوش رفت ایدا با پوزخند گفت : حالا حالا ها میخوابی ..... :) و وارد اتاق شد و اسلحه و هوک شاتش رو دید صدایی از پشت اومد زود گارد گرفت و پشت دیوار گایم شد با دیدن لیون که روی صندلی بسته شده بود بیرون اومد ایدا با پوزخند گفت : میبینم هنوز نتونستی در بری ...... لیون اوه .... ایدا آدم یه سرفه ایی چیزی میکنه ایدا : آخیییی خیلی ترسیدی؟؟... لیون : میخوایم اینجا وایستیم بحث کنیم یا منو باز کنی و بریم بلا رو نجات بدیم ..... ایدا : گفتی بلا یادم افتاد باید هر چه زودتر پیداش کنیم اونا میخوان اونو به یه هیولا تبدیل کنن لیون : چرا مگه بلا یه آنتی ویروس نیست مگه نمیخوان از خونش دارو بسازن ؟؟ ایدا : نمیدونم .... کسی که بلا رو دزدیده پدرشه شاید خونه مورد نیازشو کشیده و میخواد اونو یه یه هیولا تبدیل کنه و باز ازش خون بکشه و از خونش ویروس درست کنه و به بازار سیاه بفروشه ..... لیون : ممکنه......شاید .. بهتره زود تر از اینجا بریم و از در خارج شدند ...... لیون : ممکنه. ....... شاید.... بهتره زود تر از اینجا بریم..... و از در خارج شدند ......... ایدا و لیون در هنگام راه رفتن بودن تا بلا رو بتونن پیدا کنن لیون : ایدا تو گفتی پدر بلا اونو دزدیده مگه بلا نگفت اونا آلوده شدن.... ایدا : درسته .... ولی آدمای ادوارد اونو نجات دادن و بهش آنتی ویروس تزریق کردن.... اون گفت که همه اینا نقشه خودش بوده و همسرش رو اون بیمار کرده تا سر راهش قرار نگیره و داشت ادامه میداد که چیکار کرده ولی بلا از خواب بلند شد و نتونستم بفهمم نقشش چی بود لیون : عجب تیمارستانی هایی پیدا میشه به خاطر پول همسرشو کشته و هی داره از دخترش خون میکشه که به زودی خونش تموم میشه و باعث مرگش میشه ...... ایدا : مرگ نه هیولا ....باید زود تر پیداش کنیم ..... هر دو به راه خود ادامه دادن ولی هر کاری کردن نتوانستن بلا رو پیدا کنن لیون : پس بلا کجاست اونو کجا بردنش ایدا : اینجا یه شرکته و اینجا نمیتونن به آزمایشات خود برسن ... پس اونا به آزمایشگاه رفتن لیون : ولی ما نمیدونیم که آزمایشگاه کجاست ایدا با خودش فکر کرد و گفت. .... اممممممم...... شاید من بدونم (: لیون : از کجا میدونی کدوم آزمایشگاهه اینجا هزاران آزمایشگاه هستش ایدا پوزخند زد و گوشیش رو از جیبش در آورد و گفت : مکان یاب ... لیون : چی... مکان یاب به چه دردمون میخوره ؟؟ ایدا : مگه ادوارد براوان یه فیلسوف نیست؟؟ لیون : خب آره ..... و لیون فهمید منظور ایدا چیه که گفت : اوووو ایدا تو چه قدر باهوشی ...چرا به ذهن خودم نرسید ایدا با پوزخند گفت : چون فکر نمیکنی فقط بلدی حرف بزنی .... الان راه بیوفتم یا نه؟؟ لیون : باشه باشه ...... بریم پایان پارت ششم - 6
  9. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت پنجم - 5 از زبون راوی ................ بلا که مادرش به او حمله کرده بود زود در و بسته بود و توانسته بود از اونجا فرار کند و مادرش و پدرش که آلوده شده بود به همسایه های دیگر حمله کردن و اونا رو تبدیل کردند و بلا از اونجا توانست فرار کند و پنهان شود ............................هتل کانسیوا محل زندگی لیون لیون تو تعطیلاتش بود و روی مبل نشسته بود و در هنگام نوشیدن آب‌میوه اش بود که گوشیش زنگ خورد لیون : هانگین ..... فک نمیکنی الان توی تعطیلات باشم ؟؟ هانگین : میدونم لیون تو الان توی تعطیلاتی ولی میخوای شهرت به جهنم مثل راکون سیتی تبدیل بشه ......؟؟ لیون : نه ... منظورت چیه .... هانگین : تو اون طرف شهر نیویورک یه فاجعه بزرگ رخ داده و همه جا پر از زامبی شده و میخوام به اونجا بری و دختر پروفسور ادوارد بِراوان رو نجات بدی ...... دختر اون یه آنتی ویروسه و پدرش با استفاده از خون اون دارو های زیادی برای بیماری ها پیدا کرده....... و مطمئنم کسای زیادی هستن که میخوان دستشون به اون برسه و میخوام زود پیداش کنی لیون : باز تعطیلاتم خراب شد ...... فک کنم تعطیلات برام حرامه .... دیگه چیکار میشه کرد ...... باشه هانگین آلان راهیه اونجا میشم .... لیون سوار هلی‌کوپتر شد و راهیه اونجا شد و بعد از رسیدن روی یکی از ساختمان ها فرود اومد و گارد گرفت و به طرف در پشت بوم حرکت کرد و وارد راهرو شد روی زمین خون ریخته بود و به سمت یکی از اتاق ها کشیده شده بود و لیون به سمت خون کشیده شده رفت و به اتاق رسید وقتی وارد شد اونجا تاریک بود به سمت کلید رفت که لامپ رو روشن کنه ولی برق ها رفته بودن و چراغ قوه شو روشن کرد و به بالای گوشش گذاشت با دیدن وسایل ورزشی فهمید که اونجا باشگاهه و در هنگام دیدن بود که صدای کشیده شدن طناب اومد از طرف پنجره و به سمت پنجره رفت کنار پنجره کمی روشن بود از عقب لیون صدایی اومد با برگشتن لیون لیون متوجه 20 . 25 تا زامبی شد که همشون با هیکلای بزرگ بودن لیون : به به مهمون های واکسینه داریم ( به بازو هاشون واکسن زده بودن که بازو هاشون بزرگ باشه) به سمت پرده رفت و دید یه دختر وارد شد و سریع جلوی دهن دختر رو گرفت ........ از زبون ایدا :) .......................... هلیکوپتر روی یکی از خونه ها فرود اومد و از این هلیکوپتر پیاده شدم فردریک: مراقب باش ..... موفق باشی ...... (: ایدا : ممنونم با هوک شاتم از خونه روی زمین فرود اومدم و فردریک با هلیکوپتر از اینجا دور شد..... دره خونه باز بود گارد گرفتم و وارد خونه شدم ..... وای خدای من اینجا پر از سگ بود فکر کنم صاحبشون به سگ خیلی علاقه داشت از پشت سرم یه پیر زن بهم حمله کرد و زود جا خالی دادم و با تفنگ به سرش شلیک کردم و سگا با شنیدن صدای گلوله به طرفم دویدن به چند تاشون شلیک کردم ولی خیلی بودن حدود 20 تا سریع از خونه فرار کردم ولی بازم دنبالم میومدن با خودم فقط 30 تا گلوله داشتم که 12 تاش و شلیک کردم و فقط 18 تا برام باقی مونده بود پس با هوک شاتم به بالای یکی از ساختمون ها رفتم و سگ ها هم پایین موندن و پنجره رو به آرومی باز کردم و وارد شدم که یه دفعه یکی از پشت سرم جلوی دهنمو گرفت و خواستم با یه حرکت ازش جداشم که زود به آرومی پشت گوشم گفت *** : اگه میخوای هر دومون رو به کشتن ندی حرکت نکن ...... الان دستمو از دهنت برمیدارم و قول بده با دیدن 20 تا زامبی جیغ نکشی ........ سرمو به نشونه باشه تکون دادم و تو دلم گفتم : هه ..... منو جیغ کشیدن .... مراقب باش خودت جیغ نکشی ولی صداش برام آشنا بود ....... از زبون راوی. ..................... لیون به آرومی دستشو از جلوی دهن ایدا برداشت ایدا با وجود اون همه زامبی بازم بهشون توجهی نکرد که ممکنه صدایی ایجاد بشه زود با یه حرکت از لیون فاصله گرفت و تفنگ رو به سمتش گرفت ........ ایدا : چی لیون ....... گفتم صدات برام آشناست لیون : ایدا ......تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ ایدا : منم میخواستم همین سوالو از تو بپرسم ...... به هر حال من میخوام از این اتفاق تاریک برم بیرون لیون : هه ....با وجود این همه زامبی....؟؟ ایدا : هه .. مگه از زامبی ها میترسم لیون : نه ولی ...... ایدا پاش به یه چیزی که روی زمین خورد و صدا ایجاد کرد که زامبی ها متوجه اونا شدن و بهشون حمله کردن لیون : شتتتتتتتت.... ایدا زود جاخالی داد و محکم با لقد به پای زامبی زد و افتاد روی زمین و ایدا در همین حال زود سر زامبی رو گرفت و پیچوند و گردنشو شکست ایدا : یکم گردنش سفت بود و دیر شکست لیون به سمت ایدا برگشت : منم میخواستم. ..... ایداااا مراقب باش ایدا زود به پشتش برگشت ولی زامبی یه ضربه محکم به او زد و رو زمین افتاد .... لیون : ایدا ..... لعنتی ایدا از رو زمین زود بلند شد و گفت : این انصاف نیست...... یه نگاه به اندام خود بنداز یه نگاه به اندام من .... ولی حسابی عصبانیم کردی نباس اینکارو میکردی ... و زود با پاهاش سر زامبی رو گرفت و او را کوبوند به زمین که گردنش شکست لیون با دیدن این اتفاق گفت : هه.....امان از زنا..... حتی اگه واکسینه هم باشی ولی بازم جات تو قبره.... ایدا : میخوای همون جا وایستی و حرف بزنی یا فرار کنیم من گلوله ایی ندارم دیگه ....... لیون : باشه .... منم مهماتم داره کم کم تموم میشه پس بریم لیون زیر لب طوری که ایدا نشنوه گفت : حیف که داشتم با زامبی کشتن در کنار ایدا لذت میبردم ..... محکم گفت بای بای واکسینه ها (https://attach.fahares.com/msBmpmj3+HscIhzyauUQ6g==) لیون زیر لب طوری که ایدا نشنوه گفت : حیف که داشتم با زامبی کشتن در کنار ایدا لذت میبردم. ....... محکم گفت بای بای واکسینه ها ..... هر دو از در خارج شدن و به طرف در خروجی میدویدن که دوتا لیکر سر راهشون سبز شد ایدا : بفرما ...... از شانس گند شماس درست در زمانی که گلوله نداریم باید سر راهمون سبز بشن لیون گلوله هارو به ایدا داد گفت : بیا اینارو من یه نقشه دارم تو از جلو شلیک کن و حواسشون رو پرت کن تا من بتونم خودمو به عقبشون برسونم و یکیش رو با چاقو گلوش رو ببرم و اون یکی هم با نارنجک .... ایدا : قبوله .... (: ایدا سوت زد که باعث شد اونا رو به طرف خودش بکشونه و در همین حال که به سمتشون شلیک میکرد با پوزخند گفت : هی پسرا ...... دنبالم بیاین و دوید لیون زود یک نارنجک به سمتشان پرتاب کرد و باعث یکی از لیکر ها بمیرد و دومی را همون طور که گفته بود به پشتش پرید و گلوی اورا برید و باعث شد بمیرد لیون : :) خوب چطور بود ایدا ...... از یک تا ده بهم چند میدی؟؟.... ایدا : اممممممم ..... پنج ... لیون : یکم بی انصافی نیست؟؟ ایدا : هه .... نه همین قدر واست کافیه ..... بهتره زود تر از اینجا بریم تا سر و کله سگا هم پیدا نشدن لیون : باشه .... از زبون راوی.................................. بلا در هنگام راه رفتن بود تا برای خودش یک پناهگاه پیدا کند اون بسیار ترسیده بود و نمیدونست چیکار کنه با خودش گفت : چرا یه دفعه این اتفاق باید بیوفته .... همچی قرار بود خوب پیش بره و مادرم دوباره حالش خوب بشه و حتی سر حال تر از قبل ..... ماری گفته بود که اون خوب میشه و با خودش اشک میریخت که با دیدن زامبی ها سر جایش خشک شد زامبی ها به طرف اون میومدن و بلا داد میزد و کمک میخواست : نههههههه...... کمک کمک یکی کمکم کنه ..... نهههه دست از سرم بردارین لیون و ایدا که در آن هنگام در آن اطراف بودن صدای بلا را شنیدن و به سمت صدا دویدن لیون : فکر کنم خودش باشه همون دختر بچهه ایدا : چی ؟؟؟ تو هم اومدی که اون دختر بچرو پیدا کنی؟؟ لیون : آره نکنه تو هم اومدی تا ...... جیغغغغغغغ جیغغغغغغغ بلا داشت فریاد میکشید و کمک میخواست لیون زود به طرفش دوید و به زامبی ها شلیک کرد و بلا را نجات داد لیون : حالت خوبه ؟؟ نترس من یه مامور پلیس هستم اسمم لیون اس کندی هستش اومدم تا تورو نجات بدم بهم اعتماد کن :) بلا : اوهوم...... لطفا نذارین اونا به طرفم بیان من خیلی میترسم ایدا : نترس کوچولو اسمت چیه؟....(: بلا : اسمم بلا هستش ... تو دیگه کی هستی تو هم ماموری ؟؟... ایدا : نه من مامور نیستم ولی اومدم که تو رو نجات بدم .... بلا : اوهوم هر سه تایشان به راه خود ادامه دادند و در حین راه لیون گفت : اونجا رو یه مغازه اسلحه فروشی ..... بهتره برین به اونجا ایدا : باشه هر سه به طرف مغازه رفتن و در مغازه را باز کردند لیون : واووووو چه قدر اینجا گلوله و مهمات هستش...... ایدا : فک نمیکنی یکم مشکوک باشه ؟؟.... لیون : نمیدونم ... شاید ایدا و لیون در حال پر کردن اسلحه هایشان بودند که در این هنگام دو مرد به مغازه وارد شد و بلا خواست فریاد بکشد و لیون و ایدا را صدا کند که زود دهنش را با دستمال گرفتن و بلا از هوش رفت و مرد ها به سمت لیون و ایدا رفتن و به سر آن ها ضربه زدند و هر دو به زمین افتادند ایدا در هنگامی که چشمانش بسته میشد بلا را دید به زمین افتاده و از هوش رفته و مرد گفت : ممنون که کمک کردین به بلا صدمه ای نرسه و زود تر پیداش کنیم........ و ایدا دیگر هیچی نشنید و چشمانش بسته شد ....... از زبون لیون ............................ کم کم چشمام و باز کردم و سرم به دلیل ضربه ایی که خورده بود به شدت درد میکرد توی اتاق که دستام و به صندلی بسته بودن بودم به طرف چپ و راست نگاه کردم تا بتونم بلا و ایدا رو ببینیم ولی اونا اونجا نبودن و در این هنگام دو نفر که یکیش زن بود و یکیش مرد وارد اتاق اومدم و زنه گفت زن : به به آقای خوش خواب بالاخره بیدار شدی ؟؟ هنوز میخوابیدی (: لیون : ایدا و بلا کجان ... اونا رو کجا بردید عوضی ها...... مرده یقمو گرفت و گفت : ببین بهتره مراقب حرف زدنت باشی وگرنه حالیت میکنم ........ زنه : جیکوب ولش کن ما اونو لازمش داریم ..... (: بهتره بازم یکم بخوابی و به سرم ضربه وارد کرد که باعث شد دوباره از هوش برم ........ از زبون راوی. ........................... ایدا که در یکی از اتاق های دیگه بود چشماشو باز کرد اونم مثل لیون دستاشو به صندلی بسته بودن با سرش داشت دنبال بلا و لیون میگشت که بلا رو دید که روی یه تخت بستنش پایان پارت پنجم - 5
  10. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت چهارم (از زبون راوی ) ...................... بلا به خونه برگشت و دید مادرش بیدار شده و تصمیم گرفت به او خواب آور دهد تا بخوابونتش و واکسن را به او تزریق کند .... بعد از به خواب رفتن مادر که شب شده بود .... واکسن تزریق کردن را از پدرش یاد گرفته بود به مادرش تزریق کرد و از اتاق مادرش خارج شد ..... با لبخند به اتاقش رفت و به خواب رفت ......... (از زبون بِلا )................. با صدای عجیبی بیدار شدم و از اتاق خارج شدم مثل صدای خورد شدن استخوان بود که صدا از توی اتاق پدر و مادرم میومد در را به آرومی باز کردم ...... با چیزی که دیدم در جایم خشک شدم .. وای مادرم داره ... داره چیکار میکنه ..... اون داره پدرم و میخوره .... داشتم عقب عقب راه میرفتم تا از اتاق فرار کنم که .... که پام به میز خورد و گلدان روش افتاد زمین و تکه تکه شد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد..... مادرم با این صدا از جایش بلند شد و به طرفم حمله کرد ............... ( اون طرفه شهر نیویورک)........... مرد : ماموریتت شروع شد در اون طرف شهر نیویورک یه فاجعه رخ داده و میخوام همین الان راهیه اونجا بشی *: نه این غیر ممکنه. ..... نه نباید ... چرا باید اینجا رخ بده ... مرد : اتفاقی که افتاده میخوام بری و یه دختر بچه که تقریبا 11 یا 12 سالشه رو نجاتش بدی برام پیدا کنی.... * : مطمئنم برای نجات دادن اون دختره منو نمیفرستی اونجا .... حتما یه دلیلی داره مرد پوزخند زد و گفت : درسته. ... تو خیلی باهوشی .... اون دختره یه چیزه بسیار ارزشمندیه .... (: * : واووووو ...نکنه اون .. مرد : درسته ایدا وانگ اون یه آنتی ویروسه ...پدرش که یه پرفوسوره بسیار باهوشیه با استفاده از خون دخترش که در هنگام خواب از اون میگرفت دارو های بسیاری برای انواع بیماری ها پیدا کرده ..... میخوام اونو برام بیاریش ایدا با پوزخند گفت : پیدا شده حسابش کن ( ینی زود برات پیداش میکنم ) .... و از در خارج شد پایان پارت چهارم
  11. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت سوم - 3 به بازار سیاه رسیده بودم واقعا جای عجیبی بود با آدمای عجیب یکم ترسیدم ولی به راه خودم ادامه دادم که به یه مرد برخورد کردم مرد : چیکار میکنی بچه جای پاتو نگاه کن مگه کوری .....؟؟؟ بلا : واقعا ببخشید. ....... متاسفم مرد : برای چی اومدی اینجا ..... اینجا برای بچه ها جای مناسبی نیست. ... برای اونم که اشکام داشت سرازیر میشد قضیه مادرم رو تعریف کردم و مرده دلش به حالم سوخت و گفت : باشه گریه نکن من از بچه هایی که گریه کنن متنفرم. ....... دنبالم بیا به دنبال مرد راه افتادم و دیدم اونجا پر از دارو های عجیب غریب هستش و مرده گفت چی میخوای حالا ؟؟ بلا : نمیدونم اسمش چی بود ..... بی ..... دی .... نمیدونم ولی بهم گفتن که اونو بخرم .... مرد قهقهه ایی زد و گفت :منظورت ویروس تی هستش ؟؟؟؟؟ بلا : بله ...... فکر کنم مرد : بیا بگیرش واکسن رو گرفتم و میخواستم به راهم ادامه بدم که مرد با عصبانیت گفت : کجااااا؟؟ ...... پولشو بده میشه 1600000 ..... بلا: ولی من اینقدر پول ندارم میشه برم و از خونمون بیارمش؟؟؟ مرد : نوچ .. نمیشه و چشمش به گردنبندم افتاد و با پوزخند گفت : فکر کنم با اون بشه حلش کرد (: بلا: ولی این گردنبندیه که مادر بزرگم بهم یادگاری داده ...... نمیتونم بدمش مرد : پس مادرت میمیره (: با مجبوری گردنبند رو به مرده دادم و از اونجا خارج شدم ........ پایان پارت سوم - 3
  12. AMIR GAMER

    داستان

    شروع پارت دوم - 2 (چند روز بعد) .................... چند روز گذشته بود و بلا و ماری دوستای خیلی خوبی با هم شده بودن که یه روز ماری دوباره از بلا پرسید ...... ماری : بلا ؟؟ ببینم مگه ما دوستای صمیمی باهم نشدیم...... ؟؟ بلا : آره چطور مگه؟؟......... ماری : پس بهم بگو چرا اینقدر ناراحتی بهم اعتماد کن من راز داره خوبیم.......... (: بلا : اه.... من مادرم به شدت مریضه و نمیدونیم باید چیکار کنیم پدرم یه پرفوسوره ولی نمیتونه درمانش رو پیدا کنه ........ ): ماری : خیلی متاسفم........ اممممممم ..... ببینم تو بازار سیاه رو میشناسی ....؟؟ بلا : نه چطور مگه؟؟؟........ ماری : من یه نفر رو میشناختم که به شدت مریض بود و به همه دکترا رفته بود ولی هیچ تاثیری نداشت ...... بعد از چند ماه اون بازار سیاه رو پیدا کرد و یه واکسن که اسمش دی .....بی ..... نمیدونم همچنین چیزی بود که اونو خرید و بعد از اون حالش خیلی خوب شد و حتی سر حال تر از قبل ...... و فردای اون روز به یه شهر دیگه رفت ..... ولی شنیدم که هواپیماشون سقوط کرده و حالا نمیدونم زندست یا نه ......... تو هم برو از بازار سیاه برای مادرت دارو پیدا کن ... (: بلا : اممممممم .... نمیشناسش ولی سعی میکنم پیدا کنم ... خیلی ازت ممنونم که گفتی ... (: ماری : خواهش میکنم کاری نکردم.... ((((: ...................... ( از زبون بِلا) بعد از انجام دادن تکالیفم با خودم توی تخت خوابم فکر میکردم فردا روز جمعه بود و مدرسه تعطیل بود با خودم فکر میکردم که چه جوری بازار سیاه رو پیدا کنم ..... ولی باید به خاطر مادرم اونجا رو پیدا کنم .... و با خودم لبخند زدم و تا بشماری سه خوابم برد ...... ....................... ( فردا صبح زود ساعت 7:39 فردا صبح زود بیدار شدم و تصمیم گرفتم برم و بازار سیاه ...... پدرم رفته بود و مادرم خواب بود.. کمی صبحونه خوردم و تصمیم گرفتم راه بیوفتم و کفشامو پوشیدم و بیرون از خونه رفتم ...... توی راه سوار اتوبوس شدم و از زنی که کنارم بود پرسیدم بلا : ببخشید خانم شما بازار سیاه رو میشناسین....؟؟ زنه : نه عزیزم ولی فکر نکنم جای خوبی باشه ........ بلا : باشه ممنونم .... ولی به حرف زنه گوش نکردم و از یه مرده دیگه پرسیدم و مرده گفت : برای چی میپرسی ؟؟؟؟ برای اون قضیه مادرم رو تعریف کردم و به آرومی گفت: آره میشناسم ..... اون توی خیابونه ................... هستش بلا : خیلی ازتون ممنونم (: خیلی خوشحال بودم که تونستم به این زودی پیداش کنم ولی با خودم فکر کردم : واقعا عجیب میاد ... چرا باید اسم اونجا بازار سیاه باشه ؟؟ چرا بهش میگن سیاه ؟؟ و اون زنه گفت فکر نکنم جای خوبی باشه واقعا جای خطرناکیه .....؟؟ توی افکارم بودم که دیدم به ایستگاه رسیدم و افکارم رو پس زدم و گفتم : به خاطر مادرم و با خودم پوزخند زدم و بعد از حساب کردن از اتوبوس پیاده شدم پایان پارت دوم - 2
  13. در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم . . . 

    سال نو مبارک ...
    امیدوارم سالی پر برکت و خوبی رو داشته باشید

    1. Leon S. Kennedy

      Leon S. Kennedy

      خیال آمدن RE 8 را به آغوش خسته کشیدی؟ :DD:

    2. AMIR GAMER

      AMIR GAMER

      نه باوووو منتظر اویل ویتین 3 ام و خدای جنگ 4

       

      بعدش رزیدنت اویل رولیشن 3  :DD:

      چون اویل 8 

      حالا حالا نمیاد 

    3. Leon S. Kennedy
  14. AMIR GAMER

    the last of us2

    تصاویر جدید و با کیفیت بازی THE LAST OF US 2
  15. AMIR GAMER

    the last of us 2

    تریلر رسمی و غیر رسمی بازی گذشته آمریکا پارت 2 با کیفیت HD THE LAST OF US 2 Trailer EXTENDED (2018) Survival Adventure https://hw17.asset.aparat.com/aparat-video/8f6d3afa24b695a5ce86439a57b9f1be9456142-720p__18720.mp4 جهت مشاهده و دانلود ویدیو اینجا را کلیک کنید
  16. AMIR GAMER

    شما اول باید از فایل ها بکاپ میگرفتی .... اما اگه نگرفتی راه هایی رو که میگم تست کن آنتی ویروس ات رو غیر فعال کن اول تنظیمات گرافیک بازی رو بیار پایین و بعدش فریم بازی رو درست کن اگه درست نشد احتمالا بدون مشکل از خود بازی ات هست که فایل ها ، با نسخه بازی ات هم خونی نداره ولی من تست کردم اصلا مشکلی واسم پیش نیامد
  17. AMIR GAMER

    پارت چهاردهم - 14 / پارت آخر ..نه....نه...نه.نه.اااااااا درد شدیدی تو دستام احساس میکردم ...انگار‌داشت از درون متلاشی میشد.....ولی...من نباید اینجا متوقف میشدم ....من باید ماوو رو نجات میدادم .....دردم داشت کم کم کمتر میشد.... با تمام توانم دستم رو مشت کردم .....و درد ناگهان قطع شد... .....تمام دستم کریستالی شده بود......باور نکردنی بود....دستام خیلی سنگین بود خیلی سخت میشد حرکتش داد.... خودمو از اون غار دور کردم...و به جنگل ها پناه بردم.... هوا کم کم داشت تاریک میشد باید امشب رو اینجا میموندم..... ...باید یه درخت قطع میکردم تا بتونم باهاش هیزم درست کنم....ولی هیچ چیز‌همراه من نبود تا بتونم باهاش درخت رو ببرم ...تصمیم گرفتم تبدیل به گرگینه بشم تا بتونم ببرمش... .... اا لعنتی ....چرا نمیشه...چرا تبدیل نمیشم....چه بلایی سر من اومده... صبر‌کن ببینم ....شاید با این دستام بتونم یه کاری کنم دستام مشت کردم و ضربه محکمی به درخت زدم ..... باور نکردنی‌بود....این دستای کریستالی خیلی بهم قدرت میدادن.. بعد از روشن کردن اتش احساس خستگی‌و بی حالی میکردم .... چشمانم را بستم .... وقتی بیدار شدم صبح شده بود ...... بلند شدم و به راه افتادم ....من باید اول گرگینه رو پیدا میکردم بعد از کمی‌راه رفتن به یک کلبه رسیدم...نگاهی به نقشه انداختم ....یکی از علامت ها کلبه رو نشون میداد .... من باید مواظب باشم ....نمیتونم به گرگینه تبدیل بشم.... یه تبر روی زمین بود....وقتی دستم به سمتش دراز کردم و برداشمتش ....یهویی قسمت هایی از اون تبدیل به کریستال شد ..... در رو باز کردم و داخل کلبه شدم.. _اااا یاد نگرفتی بی اجازه وارد‌خونه کسی بشی +تو..تو دیگه کی هستی... پارت آخر داستان هم به پایان رسید امیدوارم از این داستان خوشوت آمده باشه ، نظرات و امتیاز یادتون نره ... ممنون نویسنده داستان : محمد - Mokingstar
  18. AMIR GAMER

    داستان فریاد بی صدا ... نویسنده : محمد ( ممد ) - ایدی تلگرام : @Mokingstar این داستان سبک انیمه و مانگا هست و نویسنده این داستان دوستم محمد هست . پارت اول همیشه...جلوی همه تحقیر میشدم .....همیشه اخرین بودم.... همه منو بازنده صدا میزنن...هیچوقت نتونستم اهدافم دنبال کنم....... برای هیشکی‌ مهم نبودم ...هیشکی‌دوسم نداشت.. هیچ نوع توانایی نداشتم ....همیشه تو تمام درسا پایین ترین نمره رو می‌اوردم ....یک حس خیلی عجیب داشت از درون منو میخورد .. همیشه برام جالب بود که مانگا بخونم و انیمه ببینم...چون یه جورایی احساس میکردم چیزی‌که گم کردم و میتونم بدستش بیارم فقط از این طریق‌ممکنه.... همیشه خودم سرزنش میکردم که چرا نتونستم ضعف های خودم جبران کنم و اونا رو به نقطه قوتم تبدیل کنم.... .......... صبح ۶:۳۰ اا بازم یه روز بی حس دیگه ..خیلی خستم دلم میخواد بخوابم و دیگه بلند نشم... از‌ تخت خوابم بلند شدم و یونیفورم مدرسه رو پوشیدم و صبحانه اماده کردم و بعد از صرف صبحانه کفشام و پوشیدم ..راهی مدرسه شدم ........ ............................. _بچه ها ببینین کی اومده +ایسه بازنده :هه بیریخت ایسه: ا سلام بچه ها چطورین :) _عجب رویی داره +گمشو عوضی :ایشش حالم بهم خورد ایسه:چرا من هیچ دوستی ندارم.....چرا همه از من بدشون میاد چرا من چنین زندگی‌دارم ...... همه از شکست من خوشحال میشن....هیشکی نمیخواد من وجود داشته باشم ..... صدای شکستن غرورم و ترکیدن بغضم همیشه تو گوشم میپیچید... خیلی دردناکه ....که زنده باشی و احساس کنی مردی.... ... ..................................... یهو مدیر وارد کلاس شد و یه دختر با موهای بلند و قرمز رنگ وارد کلاس شد مدیر:بچه ها امروز میخوام یه دانش اموز انتقالی جدید رو بهتون معرفی‌ کنم سلام ...اسم من ماوو امیدوارم لحظات خوبی رو با شمابگذرونم ... زنگ تفریح به صدا در اومد .... همه از‌ کلاس خارج شدن.....من دلیلی برای بیرون رفتن نداشتم همونجا روی میزم نشستم ... پایان پارت اول
  19. AMIR GAMER

    شروع پارت سیزدهم - 13 +داری زیاده روی میکنی ایسه... -برام مهم نیس...این چیزا روم اثر نداره.. این چهارمین پیکی بود که نوشیدم... مست بودم ولی هشیاریم هنوز سرجاش بود... +خیلیا قبل مرگ از هشیاری حرف میزنن..نمیخوای که همه چیو خراب کنی.. -بهم اعتماد کن کایز..من خیلی چیزا رو از دست دادم که به اینجا برسم...مطمئن باش تو یه شب خرابش نمیکنم.. یک سال از جدایی با ماوو میگذره....تنفرم از بهشتیا و تلاش برای آزادی ماوو باعث شد خطر کنم و به دروازه جهنم بیام و از شانس بدم با کایز آشنا شدم... جن خوش قیافه ای که ادعا داره میتونه ارتش کوچیکی برام درست کنه.... منم چون راهی نداشتم باهاش همکاری کردم و اینم میدونستم که در عوض چیزی از من میخواد..... کشتن یکی از سران نژاد آتش... داستان از این قرار بود که کایز توی جنگی بین آتشیان و اجنه ، خانوادشو از دست داده بود و اونم مثل من دنبال انتقام بود‌..... شاید به همین دلیل بود که به اون اعتماد کردم... +اونا برای استراحت یه شب اینجا میخوابن....میتونیم موقع خواب اونو بکشیم... در اینکه کایز جن زرنگی بود شکی نداشتم...مسافرخونه جای خوبی برای غافلگیر کردن و کشتنه..... -کی میرسن؟؟ +تا چن دقیقه دیگه...تو باید محافظاشو بکشی...خودم کارشو میسازم... -مواظب خودت باش...شک دارم بتونی از پس همچین کاری بر بیای.... +سال ها منتظر این موقع بودم...حتی اگه به قیمت جونمم تموم بشه باید اونو بکشم.... -پس‌ سعی کن نمیری...بهت نیاز دارم... ................................................... همه چی طبق نقشه پیش رفت.... کایز تونست انتقامشو بگیره....خوشحال نبود ولی از درد های زیادی خالی شده بود.... نوبت اون بود بهم کمک کنه... بهم یک نقشه داد با پنج علامت.... +این پنج نفر میتونن کمکت کنن به بهشت حمله کنی.... -تو به من قول ارتش داده بودی.. +این پنج نفر هر کدوم قدرت یک ارتش رو دارن...بهشت جای مناسبی برای حمله ارتش های بزرگ نیست.... -دربارشون بهم بگو...چطور راضیشون کنم؟؟!! +اولین نفر یک گرگینه جوون مثل خودته...زندگیشو از پول راهزنی میگذرونه...یکم عصبانیه ولی قدرتش فوق العادس....اون به راحتی با غارت پول بهشت راضی میشه... نفر دوم دختری از نژاد الف هاست....کماندار مهاریه...کمان اون از جنس درخت زندگیه...هیچوقت تیراش خطا نمیره...میتونی راضیش کنی ولی فقط باید دلشو بدست بیاری....اون با حرف قانع میشه... نفر سوم یک آتشیان فراریه...اون از ارتش نژاد آتش فرار کرده... توی یک روستا زندگی میکنه و از جنگ دوری میکنه...تو باید اونو راضی کنی دوباره شمشیرشو به دست بگیره...ولی کار راحتی نیست....اون از جنگ ضربه روحی سختی دیده... نفر چهارم یکی از شاگردای جادوگر جنگله....اون بیشتر اوقات زندگیشو صرف یاد گرفتن ورد و جادو های زیادی کرده....لیاقت کامل برای جادوگر شدن رو داره...ولی اگر درخواست اتحاد بدی حتما قبول میکنه چون معتقده اونجا آینده ای نداره..... نفر آخر هم شوالیه ی نوره...چیزی برای گفتن نیست...وقتی ببینیش ارتشت کامل میشه...اون قدرتمند ترین عضو ارتشت خواهد بود... -ممنون کایز....بی حساب شدیم!! پایان پارت سیزدهم - 13
  20. AMIR GAMER

    شروع پارت دوازدهم - 12 بعد از اینکه همه اونا مردن یهو احساس ضعف و خستگی کردم دستامو احساس نمیکردم....چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم ماوو: ایسسه اییییییسسسسسسههه .................... ماوو:من...من باید نجاتش بدم.....ایسه....ایسه بلند شو.....مجبورم از قدرت خودم استفاده کنم ....باید از تمام توانم در جهت دوباره به زندگی‌برگردوندنش انجام بدم...... خوب شروع میکنیم ............................ .................... _این دیگه چیه...اینجا خیلی تاریکه....هیچی اینجا نیس.....خیلی سرده....نمیتونم بدنم تکون بدم....احساس میکنم هرچه قدر بیشتر‌سقوط میکنم هوا گرم تر میشه...... ها این تصویر چیه یهو ظاهر شد..... _بابا .....ماماننن ....منو تنها نزارین .....بابااااا ...ماماااان +پسرم بابایی و مامایی باید برن تا با این هیولاهای به ظاهر فرشته نما بجنگن .....فرار‌کن پسرم ......نباید دست اینا به تو برسه ....فرارررر‌کن ایسهههههه +من شما رو تنها نمیزارم.....بابا......من باید.....من باید تبدیل شم......ااااااا(فریاد از شدت و اوج نفرت و خشم و احساس تعصف) +ااا چی....ایسه....تو....تو...نباید الان بهش بگم که اون قدرت یک پادشاه تمام هیولاهای شیطانی رو داره ...نباید بزارم بمیره ... ساکورا بیا بریم _بابااااااا نهههه مامااااننن شما نباید بمیرین ......نههه اینا دیگه کین....این منم.....اینا کین .....پدرم...؟مادرم؟ +پسرم تو قراره یه گرگینه خیلی قوی بشی تو پادشاه تمام هیولاهای جهان میشی.... صداش برام خیلی اشناس.....انگار همونیه که تو اوج نا امیدیم اومد تو خوابم به من گفت....قوی تر خواهی شد.... این....این یعنی چی.......این همه مدت داشتم با یه باور دروغ زندگی میکردم ..... پدرم و مادرم با اون فرشته های اشغال جنگیدن......دارم همه چیو به یاد میارم.....نههههههههه نه نمیخوام....... پدرم و مادرم تا اخرین نفس با اونا جنگیدن....تا وقتی که اونا پاهاشون رو قطع کردن...و تا لحظه مرگشون بهشون شکنجه دادن ....تا بمیرن.....اونا تا لحظه اخر‌منو صدا میزدن......نههه ننهه این واقعیت نداره.... اااااااااااااااا(فریاد از غم و اندوه و ناراحتی و احساس تعصف و ضعف)...... .............................. ماوو:ایسه بیدار شدی .... ایسه:ماوو....ماوو...ماوو... ماوو:چی شده ایسه چرا انقدر ناراحت بنظر میرسی....وقتی تو چشمات نگاه میکنم درد و غمتو احساس میکنم...... ایسه:ماوو من...من حافظم بدست اوردم....پدرم یه گرگینه بودو مادرم یه خون اشام اونا تا اخرین نفس با خاندان و خوانواده تو جنگیدن.... ...من......پادشاه شما رو میکشمممممممممم پایان پارت دوازدهم - 12
  21. AMIR GAMER

    شروع پارت یازدهم - 11 بعد از پشت سر‌گذاشتن سه تست تقریبا به طور‌کامل به قدرتم مسلط شده بودم .... روزها و روزها میگذشت ....و ماوو اغاز کننده و مایان دهنده روز من بود کم کم داشتم بهش وابسته میشدم ....بدون اون خیلی سخت میگذشت ..... این سوال همیشه تو ذهنم بود....که اونم منو دوست داره ... ایا عشق‌یه هیولای شیطانی با یک بهشتی امکان داره .. ...... _بهت تبریک میگم ایسه خیلی خوشحالم تونستی این تست رو هم با موفقیت پشت سر‌بزاری...اا ایسه +بله _میخواستم یه چیزی‌بهت بگم .... +بفرما _من....من.....دو....س.. +یه چیزی میخوای بگی ماوو ؟ ماوو خیلی سریع‌دوید و منو بغل کرد....خیلی شوکه شدم ....شاید ...اونم دوسم داشته باشه... ماوو داشت گریه میکرد‌انگار از به چیزی‌ناراحت یا خوشحال بود +ماوو گریه نکن....اشگاتو پاک کن...ماوو از وقتی تو رو دیدم زندگیم عوض شده از یک فرد افسرده که هر روزارزوی مرگ میکرد تبدیل به این شدم ...ماوو میخوام یه چیزی‌بهت اعتراف کنم .... دوس....ت دارم ماوو ماوو با چشمانی متعجب و دستانی لرزان به من نگاه کرد.....چشمام بستم و محکم بغلش کردم +دوست دارم ماوو از این پس زندگیم مال توعه حتی اگه همه دنیا بخوان تو رو ار من بگیرن با همشون میجنگم ... _ا ایسه احمق ...تویی که هنوز کنترل‌کامل‌به قدرتت نداری داری این حرف‌میزنی‌با این حال مثل یه بچه ۶ ساله میمونی‌که مامانشو بغل کرده .......منم دوست دارم ایسه ...و همیشه ازت محافظت میکنم و دوستت خواهم داشت ..... قلبم داشت تند تند میزد جوری که انگار میخواست از جاش در اد ...ولی حس خوبی‌بود برای اولین بارتوی عمرم کسیو دوست داشتم ...و کلمه دوست داشتن ودوست رو درک میکردم........ ............ _در بشگنین +قدرت هاتونو ازاد کنین ... *هدف ما کشتن ماوو است خیلی سریع بکشینش نزارین زنده بمونه ماوو:ایسه.......صدای چیه ایسه:صبر‌کن ببینم.......لعنتی اینا دیگه کین مثل من قدرت شیطانی‌دارن باید ماوو رو از اینجا دور کنم.... صدای جیغ ماوو رو از پشت سرم شنیدم..... سرم رو که برگردوندم یه مرد‌با یک اسلحه کالیبر ۵۰ مگنوم رو به سر‌ماوو گرفته بود .... _اهای اشغال عوضی از اینجا گمشو تا نکشتمت ...تو کار‌ما دخالت نکن ایسه:دست کثیفت رو از روی ماوو بردار _ها داری شوخی میکنی ایسه:داری‌کار اشتباهی میکنی‌...بهتره که از ماوو فاصله بگیری...چون اگه حتی یک تار مو هم ازش‌کم بشه استخون دنده هات رو جوری خورد میکنم که حتی نتونی از درد فریاد بزنی... _ها چه مسخره بازیا عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود .... براب محافظت ار ماوو باید این قاتلا رو میکشتم... اااااااشغالای کثیف همتونو میکشم بدنم خیلی بزرگ تر شده بود...انگار داشتم تبدیل به گرگ میشدم ...موهام داشت دراز میشد .....احساس خیلی عجیبی داشم احساس نفرت گرسنگی‌عصبانیت _لعنتی تبدیل به گرگینه شد ماوو رو کنار زدم و اون قاتل‌رو با یک ضربه نصف‌کردم ... چن نفر داشتن از پله بالا میومدن ....سلاح سنگینی با خودشون داشتن... ایسه:لعنتییی مثلثل دارن ماوو رو بغل کردم .....و همه جای بدنشو پوشوندم تا بهش تیر‌نخوره... تیرا یکی‌پس‌از دیگری‌بهم میخوردن....درد شدیدی احساس میکردم ولی حتی یک لحظه هم از نجات دادن ماوو دریغ نکردم ..... گلوله اونا تموم شد بلند شدم و بر روی دست و پا به سمتشون حمله کردم و با تمام توان بهشون ضربه زدم.....واونا رو کشتم... ........... بعد از اینکه همه اونا مردن یهو احساس ضعف و خستگی کردم دستامو احساس نمیکردم....چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم ماوو: ایسسه اییییییسسسسسسههه -ایسه....پسر کازوی بی رحم‌...اون چطور این همه سال مخفی‌ بوده... +همونطور که گفتم...اون پسر یک گرگینه و یک خوناشامه...که در کنار‌ آدمیزاد ها زندگی کرده....و عاشق یک پری شده ممکنه برای هممون خطرناک باشه.... داره بهشت رو وارد ماجرا میکنه +خوناشام ها و گرگینه ها هیچوقت باهم صلحی نخواهند داشت و صلح آنها باعث شکستن قوانین جهنم‌ میشه..... -ایسه‌ رو پیدا کنین و اونو بیارین جهنم....باید مثل پدرش تو شکنجه و‌ عذاب بمیره...اون خیانتکاره..... ................................................... + سای بزرگ.... دخترتون عمل‌ سنگینی مرتکب شده....اون‌ با یک شیطان همنشینی‌ کرده....باید توسط قوانین بهشت مجازات بشه... -چطور ممکنه...من دخترم رو در آبشار بهشت شست شو دادم....اون از خون اصیل پریان بدنیا اومده.....در ذات اون شیطان مستحق نابودیه.....حتما اشتباهی رخ داده... +واحیان بهشت تایید کردن که وجود اون دو باعث بهم خوردن نظم زمین هم شده....باید سریع تر اون ها رو از هم جدا کنیم...منتظر دستور شماییم سای بزرگ... پدر ماوو نگاهی به همسرش کرد سپس‌ گفت:اون شیطان رو نابود کنین و نظم رو به زمین بازگردونید.... دخترم هم به بهشت برگردونین....قوانین‌ در مورد او حکم خواهد کرد... +الساعه قربان.....حکومت بهشت جاویدان!!!! پایان پارت یازدهم - 11
  22. AMIR GAMER

    شروع پارت دهم - 10 کل شب رو بیدار موندم... نمیتونستم‌ باهاش کنار بیام...نمیتونستم باورش کنم... اینکه مرحم هر زخم باید مکیدن خون باشه..... گرگینه ها قوی ان وحشی ان انرژی زیادی مصرف میکنن این یعنی خون زیاد.... من‌ شیطانی ام...چرا باید وجود داشته باشم... یک نیرویی درون قلبم منو از این خوردن خون منع میکنه... ولی نمیتونم...اگه نخورم میمیرم... پس‌ یعنی باید قدرتمو کنار بزارم...ولی.... ماوو چی...اونم نمیخواد من تسلیم بشم.... نمیتونم ترکش کنم....قدرتم تنها دلیل با اون بودنمه....نمیتونم بهش بگم عاشقتم... ولی آیا اون عاشق هس...عاشق یک شیطان!!! خورشید طلوع کرده بود... صدای همیشگی هر صبح داشت گوشم رو نوازش میداد... صدای پرنده ها...بوق ماشین پست...صدای چمن زن همسایه ها... شاید این زندگی‌ تکراری برام بهتر باشه.. صدای مادرم رو شنیدم که برای صبحانه صدام میزد... امروز خیلی اشتها داشتم...تو دو روز گذشته تنها تغذیه ام خون‌ بود.... بعد صبحانه یه راست به طرف مدرسه رفتم.. خسته کننده بود...زمان دیر میگذشت... ولی به هر حال تونستم اون روزو تموم کنم و روز جدیدی شروع کنم.. روز من با ماوو شروع میشد... ................................................ +تست آخر خیلی سخته ولی مطمئنم بعد این تست میتونی قدرتتو کنترل کنی... لباس تنگ ماوو باعث شد حواسم پرت بشه و جمله آخرشو نشنوم...ولی فک نکنم اونقدرم مهم بوده باشه..مهم اینه که بعد این تست میتونم خودمو کنترل کنم....یه زندگی بدون دردسر... +تنها راه برای اینکه بتونی قدرتتو کنترل کنی اینه که آدمی رو بدون خشم بکشی... بهت یک آدرس میدم.. مخفیگاه قاچاقچی های آدم!!! اونا دخترای بیگناهو میدزدن و به عنوان فاحشه به پولدارا میفروشن...پس وجدانت تو رو تو انجان تست آزرده نمیکنه -وجدانم مسئله مهمی نبود....مسئله اینه که زنده میمونم؟؟ +آره تا زمانی که بتونی خشمتو کنترل کنی...برای همین باید چشم بسته همشونو بکشی.... میدونم سخته ولی چاره ای نیست..... -امکان نداره....حتی اگه خشممو کنترل کنم ، درد باعث میشه کنترلمو از دست بدم... ماوو لبخند مرموزی زد : برای اونم یه فکرایی دارم.... .................................................. قرص آرام‌ بخش!!!؟ ماوو‌ آدم عجیبیه....ولی بهش اعتماد دارم...به هرحال این اخرین شانسمه... باید این تستو تموم کنم...باید به زندگی عادیم برگردم... مخفیگاه قاچاقچیا یه اسکله پر از کانتینر بود.... ۵ نفر بودن...دوتا دختر رو گرفته بودن....میخواستن از طریق کانتینر جابجا کنن...ماوو راست میگف دقیق تر نگاه کردم..... ۲ نفر جلوی در ورودی...دو نفر پشت‌ کانتینر نفر آخر هم در حال بازکردن کانتینر بود..... چشمامو بستم و یک قرص آرام بخش خوردم....نباید از دستش بدم... خودمو به در ورودی رسوندم.... +تو دیگه کدوم خری هستی؟؟؟؟ -من‌ دیدم دارین چیکار میکنین.....بهتره اون دخترا رو ول کنین و از اینجا برین تا بهتون آسیبی نرسه..... هیچی نمیدیم...برام سخت بود... صدای خنده ای شنیدم.... صدای بالا رفتن اسلحه... صدای شلیک گلوله... درد عجیبی رو شونم حس کردم.... ولی مث درد دیشب نبود... دستام سنگین شد... حس بویاییم قوی شد...حس میکردم موهام دارن رشد میکنن...حس عجیبی بود‌‌‌‌‌... ولی از یه چیزی مطمئن بودم... اینکه دارم کنترلش میکنم..... +لعنتی... این دیگه چیه؟؟ +نمیدونم....فقط شلیک کن...بکشش صدای گلوله ها بیشتر شد ولی دردی حس نمیکردم....چشم بندمو کنار زدم.... به سمت قاچاقچیا حرکت کردم.....با ترس شلیک میکردن....تیراشون خطا میرفت ولی اگرم میخورد فرقی به حالم نمیکرد... نفر دوم فرار کرد به طرف کانتینرا.... تیرای نفر اول تموم شد و چاقوشو در اورد... کند بود... بهش حمله ور شدم و اونو انداختم زمین... ناخونام تبدیل به پنجه شده بود..... حس خوبی بود.... گردن طرف رو دریدم و به طرف کانتینرا دویدم... ای دفعه روی دست و پاهام میدویدم....سریع بودم... اونا بهم شلیک کردن ولی هم من سریع تر از اونا بودم.... دو نفر دیگه رو کشتم.... یک نفر از پشت بهم چاقو زد‌....دردناک بود ولی منو از پا در نمیورد... برگشتم و ضربه محکمی بهش زدم... سرش قطع شد.... تا به حال از کشتن کسی راضی نبودم..میخواستم نهایت لذتو از مرگشون ببرم... نفر آخر نبود... دوتا دختر رو آزاد کردم....توقع تشکر نداشتم...هیچ کس تا به حال از یک گرگینه تشکر نکرده.... نفر آخر یک دفعه ظاهر شد ولی یک نفر اونو با تیر زد.... تیر کمان.... ماوو روی کانتینر نشسته بود....خوشگل شده بود... گوش های تیز.... موها و کمان آبی.... چشمای براق..... مثل یک پری... +تبریک میگم...تونستی موفق بشی....بهت افتخار میکنم ایسه پایان پارت دهم - 10
  23. AMIR GAMER

    شروع پارت نهم - 9 قرار بود امروز بخاطر موفقیتم تو تست جشن بگیرییم _ایسه میخوام برات کیک بپزم +اا چه خوب بی صبرانه منتظرم بچشمش _ممنون :) +اا ماوو من میرم از بیرون یکم خوراکی و نشیدنی بخرم ... _باشه از خونه ماوو بیرون رفتم .....به یه فروشگاه نزدیک همونجا رفتم تا یکم وسایل‌بخرم ... ...... وقتی داشتم بر میگشتم ...ناگهان چند نفر‌به من حمله ور شدند _ااااا لعنتی + بمیر‌اشغال ایسه: هه _این چرا یهو اینجوری شد +فرار کنننننن بوی خون داشت دیوانه ام میکرد‌دلم میخواست هر دوی اونا رو تکه تکه کنم _لعنتی‌گرفتش +ولممم کن ولم کن ااا ایسه:انقد تقلا نکن امممم +ااااااااا(فرباد از درد) وقتی به خودم اومدم دیدم یه نفر‌جلوی من تکه تکه شده ... احساس کردم چیزی تو دهنمه.... ....خون...خون بود ...من خونریزی کردم....؟ لعنتی....صبر‌کن ببینم.....این خون که مال من نیست.... نکنه؟؟ من چنین کاری کردم ...من الان.... چشمام داشت سیاهی میرفت .....سرم گیج میرفت ...دیگه نمی تونستم روی پام وایسم ....از حال رفتم ..... ...................... وقتی بهوش اومدم تو اتاق‌ماوو بودم .... _ماوو...من..چم شده... +بهت حمله کرده بودن و تو هم نتونستی قدرتت رو کنترل کنی‌....بهشون حمله کردی .... _ااخخخ (اهی از درد) +بلند نشو احمق خونریزیت شدیده....با یه کاتانا شکمت رو سوراخ کردن تا الان باید ترمیم شده باشه...بزار ببینم... نه....لعنتی...خونریزیت داره بیشتر میشه پس‌چرا ترمیم نمیشه.... _خون...بوی خون داره منو از کنترل خارج میکنه... +شاید این تنها راه ترمیم بدنت باشه...بیا یکم از‌خون من بخور _نه....من نباید.... +اگه این کار‌نکنی میمیری _معذرت میخوام ... شروع به خوردن خون از گردنش‌کردم ....گردنش بوی خیلی خوبی میداد .... +اه چی شده ایسه چرا داری گریه میکنی _خیلی ازت ممنونم... وقتی همه از من بدشون میومد‌و از من متنفربودن تو اومدی با حرفای دوستانت نجاتم دادی...وقتی همه منو پس‌میزدن تو منو پذیرفتی .....ازت ممنونم +مثل یه بچه میمونی....که مامانش بغل کرده ...من باید ازت مراقبت کنم ....به هر نحوی که شده تا کنترلتو بدست بیاری _چرا اینکارا رو بخاطر‌من میکنی +اا خودم میخوام :) پایان پارت نهم - 9
  24. AMIR GAMER

    شروع پارت هستم - 8 -ااا... بزنمت؟؟؟ +آره...تست دوم اینه که محکم منو بزنی این دفعه هزارمه که دارم توضیح میدم... -خب نمیتونم....تو دوستمی!! +مهم نیست من‌ کیم.. تو باید بتونی قدرتتو کنترل کنی....نگران منم نباش حالا تمرکز کن رو قدرتت... -دارم کم کم از داشتن این قدرت متنفر میشم خلاف خواسته باطنیم تمرکز‌ کردم و مشتمو به سمتش پرتاب کردم همونطور که انتظار میرف خیلی قدرتم کم بود و ماوو راحت مشتمو پس‌ زد +خیلی کندی ایسه.... -بهت گفته بودم که نمیشه.....جدا از اینکه دلم نمیخواد بزنمت ، کنترل کردن همچین قدرتی غیر ممکنه... ماوو پوزخندی زد +برای من و تو هیچی غیر ممکن نیس ایسه... اینو یادت باشه.... همینجا بمون الان میام... سپس‌ با چوب بیسبال بزرگی وارد شد.. -ااا...اون برای چیه؟؟ +میدونی....خشم محرک اصلی قدرتاته...کنترل خشمم برای تو آسون نیس پس‌ برات دشواره که بتونی به قدرتات چیره بشی... ولی من یه فکری دارم...حدس میزنی چی باشه؟؟ -اینکه بیخیال قدرتام‌ بشم؟؟ +نه نادون..تو تنها محرک قدرتات خشم نیست.‌..بلکه درد هم میتونه محرک موثری باشه... عرق سردی رو گونه ام نشست:مطمئنی؟؟؟ +مطمئن نیستم ولی میخوام مطمئن شم... ماوو به حالت تهاجم‌ ایستاد و چوب بیسبالو به سمت من گرفت... -چی‌ نه!!صب کن... دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم چون همه چی جلوم سیاه شد و درد شدیدی رو سرم احساس کردم.... ولی هنوز میتونسم حس کنم دستام داره سنگین میشه...حس بویاییم قوی شده میتونستم بوی خیلی چیزا رو حس کنم ولی بوی خون بیشتر منو وسوسه میکرد... سعی کردم‌ بلند شم ولی دیگه چیزی نفهمیدم.... ............................................... از خواب‌ بیدار شدم..... چن دقیقه طول کشید بفهمم قضیه از چه قرار بوده.. تو اتاق خواب ماوو بودم... سریع از‌ جام بلند شدم و بیرون رفتم... خونه مثل قبل نبود... منظورم اینه که مطمئنم پرده ها و میز سالم بود و دیوار ترک نداشت... همچنین در سالن غذاخوری سر جاش بود... -گرگینه خیلی کندی هستی.... ماوو پشت‌ سرم بود...جالب بود که همه‌ جاش سالم بود فقط یک زخم کوچیک‌ بالای پیشونیش نمایان‌گر بود... +ااا...حالت خوبه؟؟؟ من...من متوجه نشدم چی شد... -ولی انگار حس کردی که چه اتفاقی افتاد!!! +خب آره... میدونم که دستام‌ سنگین شده بود ‌و حس بویاییم قوی شده بود... -خوبه...تو حالت گرگینه ای بودی....برای شروع خوبه...ولی هنوزم نمیتونی قدرتتو کنترل کنی..نسبت به خون چه حسی داری؟؟ +اوممم...یادمه که بوی خون بیشتر وسوسم میکرد... -خبر خوبیه....داری کم کم موفق میشی هر دوتا قدرتتو کنترل کنی... اره انگار خبر خیلی خوبی بود...شاید میتونستم بالاخره یکم حس قدرتمندی رو تجربه کنم... -خبر بدم اینه که زدی خونمو بهم ریخته کردی و الان باید همه چیو مرتب کنی...قراره برای موفقیتت تو تست دوم جشن بگیریم.... خنده ی ماوو باعث شد منم خندم بگیره...خنده شیرینی داشت...شیرین ترین خنده ای که تا به حال دیده بودم... پایان پارت هشتم - 8
  25. AMIR GAMER

    شروع پارت هفتم - 7 خیلی بزرگ بود نمیشد از بیرون انقدر بزرگ تصورش کرد...... _ماوو اینجا کجاس منو اوردی +اینجا خونه منه اینجا اوردمت تا ازت تست بگیرم ...تا ببینم از چه نژادی.... _ااا منظورت چیه من انسانم +اشتباه میکنی...تو انسان نیستی تو یه هیولایی _هااااااا چی‌ هیولا ...من....نه +باید قبولش کنی و با اغوش باز قدرت ها و توانایی هات روبپذیری _لعنت ? +خوب ایسه بیا اینو امتحان کن _اومم این چیه +این یه دستگاهی که قدرت ضرباتت رو سنجش میکنه _اووو خوب دقیقا باید چیکار‌کنم +به این دستگاه ضربه بزن امم خوب باشه با تمام قدرتم بهش ضربه زدم فکر نمی کردم دستام انقد قوی باشن + ااا فوقولادس ..... ? دستگاه شگفت انگیز من...نصف شد _ها ....من ....من اینو نصف‌کردم +یادت نمیاد ؟ _نه ? +قدرت های تو ام مثل من کنترلشون سخته .... بزار واضح تر برات توضیح بدم ....بدن تو از یک هیولای خیلی خطرناک و قدرتمند و مهرموم شده ساخته شده .... کنترل افکار اهریمنی و جلوگیری از وقوع حادثه های وحشتناک که ممکنه حتی باعث مرگ خودتم بشه..... وقتی به کشتن و حمله کردن فکر‌میکنی‌بدنت به طور غریزی تنها قدرت ناچیزی از هیولای درونت ازاد میکنه که باعث میشه رفتار هایی ازت سر‌بزنه که حتی خودتم نتونی اونا رو درک کنی... _اااا داشتی از نژادم حرف میزدی میشه برام توضیح بدیش +باید ازت خون بگیرم و ازگایشش کنم _اا باشه ................ نیم ساعت بعد ماوو:امکان نداره ...تو .....تو _چی شده چرا تعجب کردی... ماوو:خون تو با تمام نژادهای هیولایی منطبق میشه .... یکی از ساده ترین قدرت هات ترمیم سریع بدنت و دریاقت چندبار بیشتر قدرت و سرعت در هنگام نبرد تن به تنه و اینکه اطلاعاتی دیگر در اختیارت قرار میدم نژاد هیولاها بسیار زیاده و تنوع و قدرت هاشون خیلی زیاده ... گرگینه ...خون اشام دو نوع از بهترین اوناست پایان پارت هفتم - 7
×