رفتن به مطلب

C.Price

کاربر فعال

آهنگ های مورد علاقه ی من

آخرین بار برد C.Price در 9 آبان

C.Price یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

217 خوب

درباره C.Price

  • درجه
    کاربر ویژه
  • تاریخ تولد 2 مرداد 1395
  • Age 1

راه های ارتباط

  • آیدی استیم
    76561198282638454
  • Age 1

اطلاعات پروفایل

  • جنسیت :
    آقا
  • علایق
    فوضولی؟
  • Age 1

رتبه

  • لیبل :
  • Age 1

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,366 بازدید کننده نمایه
  1. مهم قالب جدید انجمن

    سلام خسته نباشین 300 کیلو بایت واسه آواتار یکم کم نیس؟
  2. دفتر فنی

    سلام برای اکانت دوستم مشکلی پیش اومده و نمیتونه وارد سایت بشه میگه وقتی میخاد وارد سایت بشه نام کاربری با رمز رو که میزنه میگه همچین کاربری با این نام تو سایت نیس اسم اکانتش هم emily pop هست لطفا سریع تر رسیدگی کنین ممنون
  3. الــو انتخـاب تمـوم شد؟ :/

    1. C.Price

      C.Price

      هن؟ آره دیگه:2lxwef8:

      چرا همه این سوالو میکنن؟!؟!؟!

    2. Mina

      Mina

      یـنـی دیـگـه نمیـنویســی؟ :585552aff0f7e_emoticon(12):

    3. C.Price

      C.Price

      ت

      م

      و

      م

      ش

      د

      ه

  4. انتخاب

    سخن پایانی: خب دوستان این داستان هم بالاخره تموم شد ممنون از دوستانی ک وقت گذاشتن و خوندنش امیدوارم خوشتون اومده باشه:) میدونم ک این داستان درمقایسه با فریاد انتقام خیلی ضعف داشت و خب طبیعی هم بود چون دیگه شور و وقت اون زمان رو ندارم :( در فریاد انتقام سعی کردم علاوه بر دیالوگ حس بقا رو هرچند کم القا کنم اما توی انتخاب تا حدودی توی این ضمینه کم کاری کردم به بزرگی خودتون ببخشید پایان این داستان اونجوری نبود ک خودم میخواستم اما خب به خاطر احترام به نظر بعضی دوستان پایانش رو اینطوری نوشتم. ممنون از همه ی شما. موفق باشین :) کاپتان پرایس 1378 C.Price ........................................................................................................................... 1سال بعد 11/05/2015 پارک مرکزی واشنگتن ، در محوطه ی بازی کودکان: دختربچه به بچه هایی که در حال بازی هستند نگاه میکرد ایدا به دختر بچه لبخندی زد و گفت: برو...باهاشون بازی کن بهت خوش میگذره دختر بچه: بهم قول میدی؟ ایدا لبخندی زد و گفت: بهت قول میدم در همین لحظه تلفن ایدا زنگ زد و جواب داد ایدا: بله؟...آم مویرا تویی...آره همینجام...الان میام غر نزن. ایدا تلفنش را قطع کرد با لبخند به دختر بچه گفت: تو همینجا بازی کن تا من برگردم ایدا دور شد دختر بچه خواست که به سمت بقیه ی بچه ها برود که مردی جلویش ایستاد و گفت : هی کوچولو...صب بخیر : تو کی هستی؟ مرد: هه....منو یادت نمیاد؟ من توبیم...توبی دیاس پایان
  5. انتخاب

    قسمت پایانی سه روز بعد... مکان: کلابی در لس آنجلس زمان: 22:40 شب جاستین در پشت میزی نشسته و در حالیکه نگاهش به سمت دختری که برای مشتری ها نوشیدنی می برد بود خود نیز نوشیدنی اش را میخورد. در همین حین مردی وارد کلاب شد و در صندلی کنار جاستین نشست. پس از چند لحظه: :جاستین تویی؟ جاستین که کمی مست بود با هان حالت به مرد نگاهی کرد و دون اینکه نگاهش را برگرداند گفت: اسم قشنگیه مگه نه؟ : لهجت قشنگ تره... منو میشناسی؟ جاستین نگاهش را از مرد برداشت و به لیوان خود نگاه کرد. جاستین: نه... اما چند تا حدس زدم... : مثل چی؟ جاستین: مثل... مثل وسکر! مرد خنده ی کوتاهی زد و گفت: به عنوان حدس خوبه... (آن مرد در واقع جیک مولر است) جاستین سرش را تکان داد و لبخند سریعی زد و نوشیدنی اش را خورد. جاستین: فکر نمیکردم ببینمت...اصلا برام مهم نیس که چطوری منو پیدا کردی اما... هر ملاقاتی یه دلیلی داره! جیک: چن تا سوال ازت دارم. جاستین(با هان حالت مستی و لبخند همیشگی اش): چن تا؟!؟! پس خرجت خیلی میره بالا. جیک: نگران نباش... به اندازه کافی گلوله دارم! جاستین سرش را تکان داد و گفت: چقدر مصمم!... من چرا باید بهت جواب بدم؟ جیک: چون زندیگیت رو دوس داری... مثل بقیه ی مردم. جاستین زن گارسون را صدا زد. زن: بله قربان؟ جاستین(با لبخند): اوه عزیزم... چرا برام یه نوشیدنی نمیریزی؟ جاستین را یان را گفت و درحالیکه در جیب زن پول میگذاشت گفت: میدونم که کارت خیلی خسته کنندس ولی اگه امشب سرت خلوت باشه، قول میدم خستگیت رو خالی کنم... نظرت چیه هان؟ عزیزم... زن در حالیکه داشت برای جاستین نوشیدنی میریخت با لبخند گفت: چرا که نه... من امشب شیفت شب ندارم... جاستین: اوه خدای من... امشب شب شانس منه... زن رو به جیک کرد و گفت: نوشیدنی بریزم؟ جیک: نه... زن رفت و جاستین یکسره نوشیدنی اش را سر کشید... پس از مدتی: جاستین: خب حالا سوالات چی هست؟ جیک: مطمئنی که دیگه میتونی جواب سوالامو بدی؟ جاستین(با لبخند): آره... چون زندگیمو دوس دارم! جیک: سوال اول... چه اتفاقی واسه ونگ افتاد... جاستین خنده ی کوتاهی زد و سرش را پایین انداخت و گفت: ونگ ونگ ونگ... دیگه حالم از این اسم به هم میخوره... جیک: دوباره ازت میپرسم... چه اتفاقی سر ونگ و بقیه اومد؟ جاستین: تا جایی که من میدونم ونگ به هوش اومد... اما بعید میدونم که حافظش برگشته باشه.... جیک(با تعجب): حافظش؟ بینم مگه ونگ فراموشی گرفته؟ جاستین: تو خیلی از داستان عقبی رفیق... ولی فراموشی ونگ داستان خیلی طولانی داره...راستش رو بخوای، زیاد از این که ایدا فراموشی گرفته ناراحت نیستم! جیک: چرا؟ جاستین: دلیلش شخصیه دوست من... جیک: ادامه بده.... جاستین: مثل اینکه ونگ بعد از به هوش اومدن و درمان کامل الان داره با یه اسم جدید نزدیکای ساحل لاپوش زندگی میکنه! جیک (با تعجب): دخترش؟؟؟ هه... مثل اینکه قهرمان کار خودش کرده! جاستین(با همان حالت مستی): نمیدونم منظورت از... از این قهرمان کیه اما... اون دختر... دختر واقعی ونگ نیس. جیک: و بقیه؟ جاستین: اول از هر کس... بانو ردفیلد دوباره برگشت سر کارش. جیک: کلر؟ کلر ردفیلد؟... چه خوب.... جاستین: دولت جدید یه پیشنهاد همکاری مجدد به لیان توی داده و لیان هم به ناچار قبول کرده. مویرا برتون هم... جیک سریع وسط حرف جاستین پرید و گفت: هر اتفاقی که براش افتاده... نمیخوام بدونم. جاستین کتف هایش را بالا انداخت و گفت: هر طور مایلی! راستش اونم نمیخواست چیزی درمورد تو بشنوه... جیک کمی مکث کرد و گفت: ببینم بین اونا... یه دختر با موهای کوتاه و بلوند طلایی نبود؟ جاستین کمی فکر کرد و گفت: تا اونجا که من یادمه... فقط ونگ بود و بانو ردفیلد و... همونی که ظاهرا ازش بدت میاد... جیک کمی اخم کرد و گفت: اونم از من بدش میاد... جاستین در حالیکه به جایی خیره شده با لبخند گفت: عروسک... منظورت عرسکه! جیک: چی؟ جاستین: بیخیال... منظورت اون مامور مرموزی که شبیه عروسک بود... مامور برکین. جیک سرش را به نشانه تایید تکان داد و با لبخند گفت: شری... شری برکین. جاستین پوزخند بلندی زد و گفت: آره درسته... اون حالش خوبه... ببینم واسه چی حال اونو میپرسی؟ جیک(با حالت تمسخر آمیز): شخصیه... دوست من! جاستین: خب شرمنده که تو باید این مورد رو به من بگی... میدونی.... بخوام واضح تر بگم، روی این موضوع کنجکاوم و تا جواب سوالمو ندی جوابی بهت نمیدم... جیک مکثی کوتاهی کرد و گفت: خیلی خب... فقط بیا فکر کنیم که من برای نقشه بعدیم به اون نیاز دارم! جاستین مکثی کرد و گفت: قانع کننده بود! جیک به سمت جاستین نزدیک تر شد. جیک (با جدیت و به آرامی): آخرین و البته مهم ترین سوال... رئیس جمهور فرار کرده و یه جایی مخفی شده... همه میدونن که زنده بودن اون برای این دنیا مثل زدنده بودن پدرم خطرناکه... حتی عوضیایی مثل تو هم اینو میدونن... سوال من اینه... اون هرزه ی مادر به خطا کجاست؟ جاستین مکثی کرد و گفت: اگه بهت بگم چی نصیب من میشه؟ جیک لبخند مرموزانه ای زد و گفت: یه نوشیدنی مهمون من میشی. و البته... فکر نمیکنم قیمت اون دختری که امشب قراره با هم خستگی در کنید ارزون باشه! جاستین فنجان نوشیدنی اش را بالا آورد و گفت: قبوله... جیک(با همان لخند): معامله معاملست... رفیق... ............................................................................................ خانم رئیس جمهور در اتاق کوچکی نشسته بود. صدای تیر اندازی از پشت در شنیده می شد اما او بی تفاوت فقط به میزی که رو به رویش قرار داشت خیره شده بود. پس از چند لحظه در اتاق به آهستگی باز شد و مردی که پیرهنی مشکی و نقابی داشت و یک کلت و چاقوی خونی در دستانش بود وارد شد. مرد جلوتر آمد و چاقوی خونی اش را به زمین انداخت. مرد: بی عرضه ها... نتونستن ازت محافظت کنن... البته تعدادشون کمتر از اونی بود که فکر میکردم. رئیس جمهور سرش را بالا آورد و گفت: هیچ وقت از مرگ نترسیدم... چون اصلا بهش فکر نمیکردم. مرد: خب ولی من هرروز بهش فکر میکنم. میدونی بهتره همیشه آماده باشی که یه عوضی بیاد و تورو بکشه اینطوره موقع مرگت شوکه نمیشی! رئیس جمهور: فکر کنم این حقمه که بدونم تو کی هستی ! مرد: نه... مرد سرش را پایین انداخت و پس از مدت کوتاهی سرش را بالا آورد و گفت: میدونی چیه الان که دارم فکر میکنم چون تمام پولی که خواسته بودم رو بهم دادی بهت میگم کی هستم! مرد روپوش صورتش را برداشت... رئیس جمهور با دیدن صورت مرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که دوباره میبینمت آقای... مرد وسط حرف رئیس جمهور پرید و گفت: مرگ... برای تو من آقای مرگ هستم! رئیس جمهور لبخندش را خورد و با جدیت گفت: انجامش بده! میدونم که عجله داری! مرد اسلحه اش را روی سر رئیس جمهور گرفت و گفت: ممنونم، اول بخاطر اینکه پولم رو سریع دادی و دوم به خاطر اینکه کاری کردی که امروز احساس قدرت بیشتر کنم! صدای شلیک آمد... .................................................... روز بعد... ساعت:00:25 شب مکان: خارج از شهر نیویورک در کلبه ای متروکه: جسیکا با لباس های زندان در کلبه ای که در آن قفل بود است و استرس زیادی دارد. در کلبه باز شد و جاستین داخل آن شد. جسیکا بادیدن او تعجبی کرد و پس از مکثی گفت: نگو که کار تو بود... جاستین(با همان لبخند همیشگی): فرار دادن تو؟ البته که کار من بود عزیزم... اوه راستی... سلام خوشگله! جسیکا(در هم): فکر میکردم کار رئیس جمهور باشه... چرا تو؟ جاستین: خودت میدونی اگه دست من بود می شستم و مرگت رو تماشا میکردم و ازش لذت میبردم... اما خب یه معامله خوب بهم پیشنهاد شد...منم قبول کردم. در همین لحظه مرد دیگری وارد کلبه شد... جاستین با دیدن مرد لبخندی زد و گفت: سلام رفیق... یکم دیر کردی. جسیکا با دیدن مرد شوکه شد و با تعجب گفت: ت...تو؟ جاستین: معرفی میکنم جسیکا... این مرد همون کسیه که ازم خواست تو رو از دست BSAA فراری بدم...جیک مولر یا بهتر گم... جیک وسکر... البته شما از قبل همدیگه رو میشناسین. جیک: سلام...خوشگله! از دیدن فرشته ی نجاتت خوشحالی؟ جسیکا: فرشته نجات؟ پس چرا من فکر میکنم که تو قراره فرشته ی عذابم باشی؟ جاستین: شاید فکرت خرابه... جیک : ببین ...خواسته ی من خیلی کمه تازه به نفع خودت هم هست...من میخوام که بهم کمک کنی تا انتقام بگیرم... جسیکا پوزخندی زد و گفت: انتقام؟ هه...از کی؟ جیک: یکی که تو باهاش همکار بودی... جسیکا: و اگه کمکت نکنم؟ جیک پوز خندی زد و تفنگش را در آورد و بهش نگاهی کرد و گفت: انتخاب با خودته.
  6. انتخاب

    ساعاتی قبل در شهر: مرکز(از پشت بیسیم): هنوز عامل پخش ویروس پیدا نشده و نوع ویروس هم برامون ناشناختس. اما اینو میدونیم که تعداد کمی از مردم این محله به این ویروس مبتلا شدن... تیم براوو با همکاری پلیس این محله رو قرنطینه کرده. ماموریت شما نابود کردن تمام B.O.W ها و نجات دادن بازمونده هاست. باید اینکارو سریعا انجام بدین. موفق باشین. کریس ردفیلد: دریافت شد...تمام. جیل سرش را تکان داد و گفت: خیلی دوست دارم بدونم این بار کی پشت ماجراست. کریس: اگه منظورت رئیس جمهوره باید بهت بگم این نمیتونه کار اون باشه. با پخش شدن اون ویدئو توی تلیوزیون کار اون زن تمومه. سربازی به سمت کریس آمد و گفت: قربان... ما آماده ی دستوریم. کریس(با صدای بلند): بسیار خب... همگی به من گوش کنید... مثل اینکه توی این شهر دوباره یه کم کثیف کاری شده. همونطور که مرکز گفت ما باید هر چه سریع تر این محله رو پاکسازی کنیم تا B.O.Wها بیشتر از این توسعه پیدا نکنن. پیش هم بمونید و خیلی احتیاط کنید. مفهوم بود؟ سرباز ها: بله قربان. مدتی بعد: کریس و جیل و سرباز ها به آرامی در خیابان قدم بر میداشتند. باران نم نم می آمد. یکی از سرباز ها به آرامی به سرباز دیگری گفت: اینجا خیلی ساکته... این بارون لعنتی هم... سرباز وسط حرف او پرید و به آرامی گفت: ترسناکه... خودم میدونم... : میدونی اتفاقات بد همیشه از سکوت شروع میشه! :جدی؟ از کجا میدونی؟ :نامزدم همیشه بهم میگفت... :نامزدت دیوونه بوده رفیق ! : آره میدونم...اما هر وقت این حرف رو میزدم مجبور بودم باهاش برم خرید...میدونی این خودش یه اتفاق وحشتناکه... جیل: به جای این حرفا تمرکز کنین : آاام..بله قربان در همین لحظه صدای چند سگ به گوش رسید. کریس و جیل و سرباز ها سریع به سمت صدا برگشتند. سه سگ زامبی چند قدم دور تر از آنها بودند. کریس(با فریاد): اونا تبدیل شدن بزنیدوشون! با این حرف کریس سرباز ها و کریس و جیل شروع به شلیک کردن به سگ ها کردند. سگ ها سریع به سمت آنها دویدند. یکی از آنها به سرعت به سمت کریس رفت کریس جا خالی داد و سریع با اسلحه اش به سگ شلیک کرد. سگی دیگری به سمت سربازی رفت اما قبل از رسیدن به او سرباز سگ را کشت. در همین حین سگ آخر سریع به روی سرباز پرید. سرباز به زمین افتاد. سگ میخواست که گردن سرباز را پاره کند اما سرباز با دستانش گردن سگ را گرفته بود.کرس با دیدن این صحنه سریع سر سگ را نشانه گرفت و به سر سگ شلیک کرد و او را کشت. کریس به سمت سرباز رفت و دستش را به سمت او دراز کرد. سرباز که نفس نفس میزد دست کریس را گرفت و بلند شد. کریس: حالت خوبه؟ سرباز(نفس زنان): ب...بله قربان. کریس: بهتون گفته بودم مراقب باشین. سرباز(نفس زنان): بله...ولی...واقعا کار سختی بود. اون(سگ) خیلی سریع بود! کریس: مهم نیست کاری که میکنی چقدر سخت باشه... مهم اینه که با قدرت و سریع انجامش بدی! سرباز چیزی نگفت. جیل: داریم زمان رو از دست میدیم. هنوز هیچ بازمونده ای رو پیدا نکردیم! کریس: میدونم...شایدم هیچ بازمونده ای نمونده باشه مدتی بعد: کریس: میدونی...زمان خیلی عجیبه... جیل: منظورت چیه؟ کریس: با اینکه آزاده اما بهاش زیاده....ما نمیتونیم بخریمش اما میتونیم ازش استفاده کنیم. نمیتونیم نگهش داریم اما میتونیم خرجش کنیم...وقتی که... جیل وسط حرف او پرید و گفت: وقتی که از دستش بدیم دیگه نمیتونیم برش گردونیم! ببینم کتاب خون شدی؟ کریس: فهمیدی که مال یه کتاب بود؟ جیل: آره... اون کتاب یکی از کتابای مورد علاقه ی منه....بگذریم...میدونی خیلی خوشحالم که دست رییس جمهور واسه همه رو شد..حداقل دیگه الان همه میدونن که ونگ بیگناه بوده کریس: شاید بیگناه بوده... جیل: بیخیال کریس...میدونم هنوز فکر میکنی مرگ سربازات به خاطر ونگ بوده اما خودت که حقیقت رو فهمیدی....اگه باور نداشتی که اون بی گناهه، کمکش نمیکردی که از زندان فرار کنه....هرچند که دیگه خیلی دیر شده بود. کریس (با بی حوصلگی): حالا هرچی....ونگ مرده پس بیا در موردش حرف نزنیم و بـ... در همین لحظه صدای جیغ زنی شنیده شد. کریس(با تعجب): شنیدی؟ جیل: از توی اون خیابون بود! کریس و بقیه سریعا به سمت خیابان رو به رو رفتند.نگهبان(ماریا) زنی را گرفته بود و انگل های ماری شکل خود را در دهان زن کرده بود. سرباز(با وحشت): خدای من... این دیگه چیه؟ کریس: اون داره با اون زن چیکار میکنه؟ ناگهان انگل ها نگهبان از سفید به سبز عوض شد. زن که دستش را روی انگل ها گرفته بود بی حال دستش را ول کرد و دیگر هیچ عکس العملی نشان نداد. جیل: داره اونو تبدیل میکنه! کریس(با فریاد): آتش! تمامی سرباز ها و کریس و جیل به نگهبان(ماریا) شلیک کردند.نگهبان فریادی زد و زن را ول کرد. زن که بی هوش شده بود روی زمین افتاد. از انگل ها پشت کمر نگهبان مایعی سبز رنگ بر روی زمین میریخت. کریس: مراقب اون مایع سبز رنگ باشین. یکی از سرباز ها به سر نگهبان شلیک کرد. نگهبان ساکت شد و پس از چند لحظه به سرعت به سمت سرباز حمله ور شد و او را با دست راستش که خیلی بزرگتر از دست چپش بود گرفت. کریس(با فریاد): تحمل کن! کریس سریع به سمت نگهبان و سرباز رفت و در همین حین به او شلیک میکرد. نگهبان با دیدن کریس با دست چپش کریس را به سمت دیوار پرتاب کرد. کریس محکم به دیوار خورد و به زمین افتاد. جیل: لعنتی! نگهبان سرباز را محکم فشار میداد سرباز از شدت درد فریاد بلندی کشید. در همین حین نگهبان یکی از انگل های ماری شکل خود را در گلوی سرباز فرو کرد و او را به سمتی پرتاب کرد. نگهبان به سمت جیل حرکت کرد. اما قبل از رسیدن به او چیزی را زیر پای خود حس کرد. او به پای خود نگاه کرد. زیر پای نگهبان نارنجکی بود که کریس آن را پرتاب کرده بود. نارنجک منفجر شد و نگهبان به سمتی پرتاب شد. جیل به کریس نگاهی کرد و گفت: حالت خوبه؟ کریس(نفس زنان): بیا کار این عوضی رو تموم کنیم! ساعاتی بعد: کریس(با بیسیم): تمام نیروها... فرمانده آلفا صحبت میکنه. گزارش بدین. :تیم یک... موقعیتمون پاک سازی شد. :تیم دو... کار ما تمومه. کریس: مرکز... ردفیلد صحبت میکنه. منطقه مورد نظر پاک سازی شد.ما با یه B.O.W ی عجیب روبه رو شدیم اما تونستیم از شرش خلاص شیم... هیچ بازمونده ای پیدا نشد. تیم ها در حال برگشتن به موقعیت خودشون هستن... بر میگردیم خونه. مرکز: دریافت شد ردفیلد... پرنده بزرگ توی موقعیت منتظرتونه. کریس: دریافت شد تمام. صبح روز بعد در خانه ی کریس: کلر(با حالت تمسخر): متاستفم که بهت چیزی نگفته بودم داداش بزرگه... ولی من دیگه یه دختر بچه نیستم. کریس(با عصبانیت): تو توی خطر بزرگی افتاده بودی! کلر در حالیکه دست به سینه بود گفت: خب؟ کریس(با جدیت): تو باید به من میگفتی. کلر کیفش را از روی میز برداشت و گفت: به جای اینکه دعوام کنی یکم مفید باش و برو سراغ پرونده ی همون کسی که بهت گفتم. کریس سرش را تکان داد و گفت: باشه فقط... فقط اسمش لعنتیش چی بود؟ کلر: اسمش جاستین بود پیرمرد...اگه هم نتونستی واسش کاری کنی مهم نیست. کریس سرش را تکان داد و گفت: خب حالا این جاستین کیه؟ از کجا پیداش شده؟ کلر: داستانش طولانیه...آآآم ببین من باید برم بیمارستان... لیان چند بار بهم زنگ زده. امیدوارم حال ونگ زودتر خوب بشه. کلر این را گفت و سریع از خانه خارج شد. کریس مکثی کرد و زیر لب گفت: قبلنا خداحافظی میکرد. در همین لحظه تلفن کریس زنگ خورد... : سلام؟ : کریس منم جیل! :جیل!؟!؟ چه خبر شده؟ : متاستفانه یه خبر بد برات دارم... ما ارتباطمون رو با کتی از دست دادیم... مثل اینکه آریاس از هویت اون اخبر شده... خودت باید به اونجا بری! کریس: میدونستم که نمیشه واسه مدت زیادی برنامه ریزی کرد...باید خودم برم سراغ تاجر مرگ
  7. بحث و گفتگوی آزاد در مورد سری The Evil Within

    موافقم ک اویل ویتن2 از اویل7 بهتر عمل کرد البته تا ب الان نمرات اویل7 بهتر بوده خب اویل ویتن و رزیدنت اویل دوتا جهان مختلفن پس نمیشه ک اویل ویتن جایگزین اویل بشه.هنوز اویل طرفدارای زیادی داره من از نسخه اول اویل ویتن خوشم نیومد به نظرم داستان جالب و شخصیت پردازی خوبی نداشت و اما گیم پلیش برام راضی کننده بود اما اویل ویتن2 کاملا منو متحیر کرد. بهترین بازی سبک هرور هست ب نظرم البته بی نقص نیس اما ب نظرم خیلی بهتر از اویل7 اومد.
  8. انتخاب

    دکتر خواست که برود اما کلر جلویش را گرفت. کلر: ببینم...ما... قبلا همدیگه رو ندیده بودیم؟ دکتر: اینطوری فکر نمیکنم... چطور؟ کلر: به نظرم صدات خیلی برام آشناست! دکتر مکثی کرد و گفت: نمیدونم... دکتر این را گفت و به راه خود ادامه داد. هنوز چند قدمی از کلر دور نشده بود که کلر تفنگش را به سمت او گرفت و گفت: همونجا وایسا! دکتر به آرامی برگشت و به کلر نگاه کرد. کلر: فکر نمیکنم تو هم مثل ایدا فراموشی گرفته باشی مگه نه؟ دکتر(با خونسردی): شاید... کلر: دستاتو ببر بالا... جسیکا! دکتر لبخند زد و ماسکش را از روی صورتش برداشت. دکتر همان جسیکا بود. کلر(با عصبانیت): مطمئنم که کریس از دیدنت خوشحال میشه... باید خیلی احمق باشی که اومدی اینجا ! لیان و بقیه با دیدن این صحنه به سمت کلر رفتند. تمامی سرباز ها به کلر و جسیکا نگاه میکردند. جسیکا دستانش را بالا برد و با دیدن لیان و جاستین و بقیه(مویرا و شری و بری) لبخندی زد و گفت: خب خب خب... چطورین رفقا؟ لیان(با تعجب): تو؟ کلر: اون همون دکتریه که پیش ما بود. جسیکا با لبخند مرموزانه اش گفت: درسته... اما تو موضوع رو خیلی دیر میگیری ردفیلد... درست مثل برادرت! البته برادرت از تو باهوش تر بود اما... کلر: به جای این مزخرفات به فکر این باش که روزای آخر عمرت رو توی زندان چجوری بگذرونی؟ جسیکا(با لبخند مرموزانه اش): زندان؟ این دنیا خودش بدترین زندانه ردفیلد!... راستی نمیخوای بدونی به سرم ایدا چی اضافه کردم؟ مویرا: دارو؟ کلر با عصبانیت گفت: تو با اون چیکار کردی؟ جسیکا رو به جاستین کرد و به او لبخندی زد. جاستین: اوه... سلام خوشگله؟ حالت چطوره عزیزم؟ لیان رو به کلر کرد و به آرامی گفت: اسلحتو یار پایین کلر. کلر به لیان نگاهی کرد و به آرامی اسلحه اش را پایین آورد. لیان: مویرا برو پیش ایدا و دختر بچه. مویرا سرش را تکان داد و سریع به سمت آمبولانس رفت. جسیکا: ببینم جاستین... به چه قیمتی سازمان رو فروختی؟ جاستین:بیخیال جسیکا... به همون قیمتی که رئیس جمهور تو و بقیه رو از سازمان انداخت بیرون! جسیکا(با لبخند خود): میدونی همکار قدیمی... تو نمیتونی منو گول بزنی... جاستین: خودم اینو میدونم... دختر جذاب! من میخوام تحریکت کنم! جسیکا(با لبخند): اوه پسر... همیشه پشت سر تو پر از حرف بوده جاستین. جاستین لبخند سریعی زد و گفت: میدونی... شاید پشت سر من همیشه حرف زیاد بود اما تو... در مورد پشتت حرف زیاد بود! اکثرا راضی بودن!!! کلر با عصبانیت فریاد زد: با ونگ چیکار کردی لعنتی؟ جسیکا با لحن جدی به کلر نگاه کرد و گفت: همون کاری که باید میکردم. کاری کردم که دوباره فراموش کنه چه هیولایی بوده. جسیکا لبخند زد و ادامه داد: یا شایدم کاری کردم که یه هیولا بشه! اوووه جاستین...باورت میشه؟ همکار مغرورمون دوباره فراموشی میگیره ! شری: اوه خدای من! لیان با عصباینت: تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟ جاستین به سمت جسیکا رفت و با لبخند همیشگی خود اسلحه اش را به آرامی روی سر جسیکا گذاشت. جاستین(با لبخند): گوش کن جذاب... خیلی دوست دارم که طعم اون لبای شیرینتو بچشم... حیف که شاید خونی باشه. شاید تو هم مثل ونگ از دست من عصبی باشی و بخوای منو یکشی که هرچند... میدونم چند بار سعی کردی اینکارو بکنی... اما یادت نره... اگه قرار باشه زمان به گذشته برگرده... مطمئن باش کاری که با ایدا و تو کردم رو دوباره فقط روی تو انجام میدم! قیافه ی جسیکا جدی شد و گفت: کاری کردم که ونگ دیگه یادش نیاد کی بوده... البته اگه به هوش بیاد... من به این میگم انتقام ! جسیکا این را گفت و خنده ی کوتاهی کرد... جاستین با شنیدن این حرف کمی تعجب کرد و اسلحه اش را پایین آورد. جسیکا(با همان حالت خندیدن): فکر...فکرشو بکن... دوباره اون زن مغرور یادش نمیاد کی بوده... حتی...حتی دیگه اون دختر بچه رو هم نمیشناسه! لیان(با عصباینت): ببینم تو شیطانی؟ جسیکا: بدتر... کلر با عصبانیت یقه ی جسیکا را گرفت و مشت محکمی به صورت او زد. لیان: حرومزاده ی بدبخت. جسیکا در حالیکه خون صورتش را با دستش پاک میکرد گفت: همه ی ما شیطانیم آقای کندی. شیطان همیشه با ماست. و ما همیشه از اون راضی هستیم. شری به دو نفر از سرباز ها اشاره کرد. سرباز ها به سمت جسیکا رفتند و بازوان او را گرفتند و او را دستبند زده به سمت ماشین نظامی که در آنجا بود بردند. برای مدتی کسی چیزی نگفت. بری سکوت را شکست و گفت: با حرف زدن چیزی درست نمیشه. لیان:مشکا اینجاست که با حرف زدن هم چیزی درست نمیشه... بری: گوش کنید... میدونم که الان همتون به خاطر اون فاحشه عصبی هستین... اما الان باید فکر کنیم که بهترین کار رو انجام بدیم. جاستین: من از اینکه ونگ دوباره منو یادش نمیاد خیلی خوشحالم! کلر: خیلی دوست دارم که بدونم بین تو ایدا چه اتفاقی پیش اومده اما الان حوصلشو ندارم. جاستین(با لبخند): مشکلی نیست. هر وقت بخوای میتونم برات تعریف کنم...بانو... البته فقط برای تو! شری نفس عمیقی کشید و درحالیکه به طلوع خورشید نگاه میکرد گفت: چرا هیچ وقت این داستان پایان خوشی نداره؟...
  9. انتخاب

    کلر: منظورت جسیکاست؟ بعید میدونم اون همچین کمکی به ما بکنه. لیان: موافقم... از اون گذشته... اون زن از کجا این ویدئو رو پیدا کرده؟ باید کار کسی باشه که به رئیس جمهور خیلی نزدیک باشه! جاستین: نمیدونم.. بری: یه جای کار درست نیست! جاستین: جسیکا زن عجیب و مرموز و البته خوشگلیه... توی سازمان ونگ و اون مثل هم بودن... شری: من فکر کنم اهمیت خاصی نداشته باشه که این ویدئو توسط کی به دستمون رسیده... چیزی که مهمه اینه که، تا چن ساعت دیگه تمام دنیا میفهمن که مقصر اصلی بلویو (شهر مورد حمله در داستان فریاد انتقام) کی بوده! مویرا: دقیقا! جاستین با نگاه معنا داری سرش را تکان داد و پوزخندی زد. کلر رو به جاستین کرد و گفت: چیه؟ جاستین(با جدیت): خودت چی فکر میکنی؟ به نظرت ما میتونیم به یه مامور دولت که تا همین دیروز بستری بوده اعتماد کنیم؟ شری(با تعجب): منظورت منم؟ جاستین(با فریاد): دقیقا عروسک! شری(با عصباینت): من به خاطر دوستام اینجام نه به خاطر تو.... جاسوس! جاستین(با فریاد): آره تو فقط یه... مویرا(با فریاد و عصبانیت): تمومش کنید... همه سکوت کردند و به مویرا نگاه کردند... مویرا(با جدیت): هر چقدر که مزخرف بگین فقط وقت رو هدر دادیم... ایدا داره هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشه و شماها فقط مزخرف میگین! جاستین: ینی هنوز نمرده؟ کلر و لیان نگاه معنا داری به او کردند... جاستین: آآآآم...ینی منظورم اینه که خیلی خوبه هنوز زندس! شری: بیرون از خونه آمبولانس و دکتر هست... با اینکه BSAA به ما گزارش داده این منطقه پاک سازی شده اما هنوز هم اینجا امن نیست. لیان: پس وقتی واسه از دست دادن نیست! کلر به سمت ایدا رفت و او را کول کرد. لیان: هی کلر... کمک نمیخوای؟ کلر: برو کنار پیرمرد... از پسش بر میام. بعد از مدتی همگی از خانه بیرون رفتند.... در بیرون از خانه: باران ملایمی می آمد و هوا نسبتا سرد بود. کلر وشری در حال صحبت کردن با چند سرباز نظامی بودند. مویرا و دختر بچه داخل آمبولانس کنار برانکارد ایدا نشسته بودند. دختربچه از روی خستگی سرش را روی کتف مویرا گذاشته بود و در حالیکه پتویی روی خودش کشیده بود خوابیده بود. لیان و بری به سمت آن دو آمدند. بری(با لبخند): اون کوچولو رو نگاه کن! ظاهرا خیلی خسته شده... مویرا(با لحنی آرام): آره... روز خیلی بدی بود... روزی که صبحش با فرار کردن از پنجره اتاقم شروع شد و آخرش هم به پیدا کردن این کوچولو و ایدا توی یه جهنم وحشتناک! دکتر که ماسکی بر صورت زده بود و در حال معاینه ی ایدا بود به مویرا نگاه کرد و لبخندی زد. لیان(با لبخند): اینا همش به خاطر اینه که به حرف پدرت گوش نکردی! بری و مویرا و لیان خندیدند.... پس از مدتی بری دستش را روی کتف لیان گذاشت و پس از چند لحظه در حالیکه به مویرا نگاه میکرد گفت: اون دختر منه...و به خاطر همینه که هیچ وقت دست بردارنیست... و به خاطر همینه که من همیشه بهش احتیاج دارم. مویرا لبخند زد. مدتی همه سکوت کردند. خانم دکتر به سرم ایدا آمپولی تزریق کرد و روبه لیان کرد و گفت: آقای کندی... خانم ردفیلد کجا هستند؟ لیان با دستش کلر را نشان داد و گفت: اونجاست! خانم دکتر بعد از تشکر از لیان به سمت چند سرباز رفت. لیان رو به بری کرد و گفت: میدونی آقای برتون... کم کم دارم به خانوادتون حسودیم میشه! اما به هر حال باید یاد آوری کنم که دختر شما بدون اجازه اسلحه شما رو برداشته بود. مویرا سرش را تکان داد و خندید. بری و لیان هم خندیدند. در همین لحظه شری و کلر به جمع آنها پیوستند. شری: آآآم...کسی اینجا جک تعریف کرده که میخندیدن؟ لیان: یه جورایی. مویرا: البته خیلی بی مزه بود... بری: هی کلر...مطمئنی که این سربازا واسه دستگیری شما اینجا نیومدن؟ کلر: خودت چی فکر میکنی؟ بری(با جدیت): من فکر میکنم اونا قبل از اینکه سربازای دولت و رئیس جمهور باشن جز مردمن... مثل اینکه اون ویدئو کار خودشو کرده...هه...مثل اینکه این ماجرای شیطانی به آخرش نزدیک شده. کلر با لبخند سرش را تکان داد و گفت: تقریبا لیان: راستی جاستین کو؟ کلر: فکر میکردم پیش شماست... مویرا(با تعجب): اینجا نیست... بری: خب.... البته اون داره به کارش میرسه! بری این را گفت و به جایی اشاره کرد. همه به جایی که بری اشاره کرده بود نگاه کردند... جاستین در حالیکه داشت به سمت آنها می آمد با یک لبخند عجیبی با یک زن سرباز حرف میزد و دستش را دور کمر او انداخته بود.... کلر با تعجب به جاستین کرد و با نا امیدی گفت: ینی خودش رو نتونست کنترل کنه؟ بری(با عصبانیت): این چه وضعشه؟ لیان لبخند ریزی زد... جاستین گردن سرباز زن را بوسید و از او جدا شد و در حالیکه چیزی را در جیبش میگذاشت به سمت آنها آمد. میرا: آه این عوضی حالمو بهم میزنه! جاستین با دیدن طرز نگاه های آنها با تعجب گفت: چیزی شده؟ بری(با عصباینت): یکم احترام برای خودت قائل باش... تا حالا چن تا دختر رو بدبخت کردی؟ جاستین: نه نه نه .... اشتباه نکن پیرمرد... اونا منو بدبخت کردن! کلر: بی خیال.... تو که به هر حال عوض نمیشی... جاستین: البته که میتونم... اگه شما بخواین بانو. کلر: گوربابات... بری (با تعجب): ردفیلد...توم اینطوری شدی؟ لیان: حالا که بارون بند اومده بهتره که... جاستین وسط حرف لیان پرید و گفت: راستی امیدوارم بانو ردفیلد قضیه ی پرونده لــعنتی من و پاک کن رو یادشون نرفته باشه! شری(با تعجب): منظورت چیه؟ جاستین: به تو مربوط نیست...عروسک. در همین لحظه دکتر به سمت کلر آمد و به او گفت: معذرت میخوام...خانم رفیلد؟ کلر به دکتر نگاه کرد و گفت: بله خودمم. دکتر: باید باهاتون حرف بزنم. کلر به بقیه نگاه کرد و با تعجب گفت: بله حتما... چرا که نه! کلر و دکتر از بقیه جدا شدند. کلر: مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟ دکتر: در مورد خانم ونگه. کلر(با تعجب): اون حالش خوبه؟ دکتر: نه... کلر(با تعجب): انتظار داشتم بگی بله! دکتر: متاستفم خانم ولی بهتره که که فیلمای پایان بد هم ببنی. اون خون زیادی از دست داده...یه نوع ویروس در بدنش شناسایی شده که البته زیاد مهم نیست ولی... اون حالش اصلا خوب نیست !
  10. انتخاب

    در بیرون از خانه: سربازنظامی به سمت شری رفت و به او سلام نظامی داد. سرباز: دستورتون چیه خانم؟ شری: مطمئنین که این محل پاک سازی شده؟ سرباز: بله خانم. BSAA تمامی BOW های این منطقه رو نابود کرده. شری مکثی کرد و گفت: بسیار خب...من میرم داخل خونه و تا من نگفتم هیچ کس وارد خونه نمیشه فهمیدی؟ سرباز(با تعجب): اما قربان... شری وسط حرف سرباز پرید و گفت: به این حرفی که الان میخوای بزنی ایمان داری؟ سرباز مکثی کرد و چند قدم عقب تر رفت. شری(با لحن جدی): هر اتفاقی که افتاد... حتی اگه صدای شلیک شنیدین وارد خونه نمیشین. واضح بود سرباز؟ سرباز سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: کاملا. شری نزدیک خانه شد. او اسلحه اش را به آرامی در آورد و نزدیک در خانه شد. نفس عمیقی کشید و به آرامی در را باز کرد. خانه تاریک بود و چیزی قابل مشاهده نبود. شری چراغ قوه ی خود را در آورد و خواست آن را روشن کند که در همین هنگام در بسته شد. شری شوکه شد و به سمت در برگشت اما تفنگی را روی سرش احساس کرد. شری(با اضطراب): کسی اینجاس؟ :اسلحه ی من گرسنس.... یه حرکت احمقانه بکن تا موهات قرمز بشه یا.... مثل یه دختر خوب دستاتو میبری بالا و اون اسلحه لعنتیت رو میندازی زمین! شری به آرامی دستانش را بالا برد و تفنگش را به زمین انداخت. : آفرین دختر خوب....معلومه که رنگ موهاتو دوست داری.... حالا راه برو. شری: چی؟ کجا برم؟ فرد با اسلحه اش کمر شری را هل داد و با جدیت گفت: مستقیم برو. شری: باشه باشه... شری چند قدمی را نرفته بود که گفت: ولی اینجا خیلی تاریکه من هیچی نمیبینم. فرد همانطور که از پشت اسلحه اش را روی کمر شری گذاشته ود چراغ قوه ی او را از کمر بندش برداشت و روشن کرد. فرد چراغ قوه را روی پله های خانه انداخت و گفت: برو. شری همانطور که از پله ها بالا میرفت گفت: صدات آشنا نیست... هی تو انگلیسی هستی درسته؟ فرد: به تو ربطی نداره. آنها از پله ها بالا رفتند. فرد شری را به داخل اتاقی هل داد و خودش هم وارد آن شد. شری: هی آروم باش... من واسه ی دعوا نیومدم. در همین لحظه فرد نور چراغ قوه را به صورت شری گرفت. رشی دستانش را روی صورتش گرفت. شری: داری چه غلطی میکنی؟ لیان: تمومش کن جاستین. جاستین که در واقع همان فردی بود که شری را گرفته بود با شنیدن این جمله نور چراغ قوه را پایین انداخت و برق اتاق را روشن کرد. شری با تعجب به سمت صدا برگشت و گفت: لیان؟ لیان (با لبخند): خوشحالم که دوباره میبینمت. کلر که اسلحه ی شری در دستش بود وارد اتاق شد و گفت: اومدی تا بهمون دستبند بزنی؟ شری به طرف کلر برگشت و با دیدن کلر هیجان زده گفت: کللللر.... شری این را گفت و پرید بغل کلر! کلر: آآآم... سلام... باشه منم دلم برات تنگ شده بود... هی شری دیگه نمیتونم نفس بکشم! شری کلر را ول کرد با لبخند گفت: معذرت میخوام... خدا رو شکر که سالمین. کلر تفنگ شری را به او پس داد و گفت: مگه قراره مرده باشیم؟ شری: خب پس شما از ماجرا خبر ندارین. لیان: کدوم ماجرا؟ شری: مهم نیست... الان چیزای مهم تری هست. شری به سمت مویرا که کنار جاستین ایستاده بود برگشت و گفت: تو... تو بای دمویرا باشی درسته؟ مویرا(با بی حوصلگی): آره... تو هم همون شری برکین دختر آنت برکین هستی... میشناسمت . شررو به بری کرد و گفت: و شما باید بری باشین. پدر مویرا. بری با لبخند سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. شری با تعجب به دختر بچه ای که پشت بری قایم شده بد نگاه کرد و گفت: اون هم باید دخترتون باشه. مویرا: آآآم در واقع نه... خواهرای من سفرن. شری: خب پس اون.. کلر وسط حرف شری پرید و گفت: داستانش طولانیه... جاستین به سمت کلر آمد و گفت: ما وقت زیادی واسه آشنا کردن این یارو با بقیه نداریم. شری: تو کی هستی؟ جاستین: جاسوسم. شری(با تعجب): جاسوس؟ ببینم تو انگلیس همه اسم بچه هاشونو اینطوری میزارن؟ جاستین(با عصباینت): تو داری بد روی اعصابم میری دختر کوچولو. کلر: آروم باش جاستین. لیان: اسمش جاستینه. شری مکثی کرد و همان طور که به جاستین نگاه میکرد گفت: به هرحال... شری به سمت لیان برگشت و ادامه داد: ببینید... من میدونم که شمابیگناهید و برای چی به.... لیان وسط حرف شری پرید و گفت: میدونم... اما یه چیزی هست که باید بدونی. شری(با تعجب): چی؟ لیان و بری که در کنار هم ایستاده بودند کنار رفتند در پشت آنها ایدا روی تختی بی هوش دراز کشیده بود و یک ملافه ی خونی هم روی او کشیده شده بود. شری(با تعجب): اوه خدای من. لیان: احتمالا باید این زن رو(ایدا) یادت بیاد. شری: قیافه آشنایی داره. لیان: خب بزار معرفیش کنم. در حال حاضر اون همون زن تروریستیه که تو جریان حمله بیولوژیکی قبل اعدام شد. شری: ونگ؟ مویرا(با عصبانیت): بله خودشه... و این بو هم که توی اتاق من میاد بوی خون ایشونه که روی تخت من ریخته! شری: پس یعنی ونگ اعدام نشده بود و توی اون ساختمون زندانی بوده؟ جاستین: تو قضیه ی ساختمون رو میدونی؟ شری: آره... جاستین: پس شکم بهت بیشتر شده. شری: چه شکی؟ جاستین: تو یه مدت طولانی توی کما بودی... و بعدش هم تا اخیرا حال خوبی نداشتی. شری: من قضیه ی ساختمون رو توسط یه نفر دیگه فهمیدم. کلر: کی؟ شری: نمیدونم.... چن وقت پیش یه پاکت بی اسم به دستم رسید که توش یه برگه و یه رم بود. توی اون رم یه ویدئو بود که تقزیبا بیگناهی شما رو اثبات میکرد. جاستین(با جدیت): مزخرفه! شری: نه... توی اون ویدئو یه مردی با ترس گفت که اون و زنش یه ویروس رو به دستور رئیس جمهور ساختن. اون گفت بزودی میمیره اما تنها نگرانیش دخترشه! جاستین: دیوید.... اون شوهر ماریا بود... و البته پدر... جاستین چیزی نگفت و فقط به دختر بچه که پشت بری بود نگاه کرد. شری که متوجه همه چی شده بود با تعجب گفت: خدای من... چطور ممکنه؟ کلر: شری... اون ویدئو کجاست؟ شری: من اونو به یکی از همکارای مورد اعتماد و قدیمی لیان دادم. اونم با یه ایمیل جعلی ویدئو رو برای چند تا از مدیرای شبکه های خصوصی تلویزیون ایمیل کرد. لیان: اینکار فقط از هانیگین بر میاد. شری: درسته...احتمالا تا فردا صبح همه ی مردم ماجرا رو میفهمن! مویرا(با تعجب): به همین راحتی؟ لیان: اون ویدئو رو کی بهت داد...شری؟ شری: من که گفتم... روی اون پاکت نامه هیچ اسمی نوشته نشده بود. کلر: خیلی عجیبه... کی و چرا باید به ما همچین کمکی بکنه؟ جاستین به سمت کلر رفت و آهسته در گوش او گفت: اون(شری) داره دروغ میگه! میدونی ردفیلد قیافش منو یاد آنابل میندازه... یه جورایی قیافه ی شیطانی ای داره... کلر با عصبانیت به جاستین نگاه کرد... جاستین زیر لب غری زد و کنار رفت. کلر رو به شری کرد و گفت: ببینم شری... تو گفتی توی پاکت نامه ی برگه هم بود... توی اون چی بود؟ شری: جمله ی بی معنی ای بود...دقیقا نوشته بود: من بهترین انتخابم رو در زندگی کردم... اما فهمیدم که بزرگترین اشتباه انتخاب کردنه!... الان میدونم که انتخاب یه توهمه... اما من این آخرین انتخابمو دوست دارم... و میدونم که دیگه توهم نیست... حالا میخوام فریاد بزنم که... انتخاب من انتقامه! برای مدتی همه سکوت کرده بودند. جاستین که سرش را پایین انداخته ود و فکر میکرد به آرامی سرش را بالا آورد و ا همان لبخند همیشگی خود گفت: انتخاب اشتباه...توهم... انتقام... فریاد انتقام... هه... فکر کنم حالا بدونم کی مسیح ما شده!
  11. انتخاب

    مویرا (با حالت تمسخر): وسکر؟ هه... متاستفم ولی هم خانم وسکر هم آقای وسکر الان توی جهنم تشریف دارن. لیان و کلر نگاه معنا داری به مویرا کردند. مویرا با دیدن آن دو مکثی کرد و گفت: ینی میخواین بگین خون وسکر تو بدن ایداس؟ با گفتن این حرف کلر با دستش پیشانی خود را گرفت و با حالتی گرفته گفت: انقدر کودن نباش! مویرا مکثی کرد و با تعجب گفت: پسرش؟؟؟ جاستین: تو یه نابغه ای... لیان: اون(رئیس جمهور) چجوری از ما به جیک میرسه؟ جاستین با لبخند همیشگی اش جواب داد: خب اون مطمئن بوده که شما احمق ها و پسر وسکر یه روز دوباره همدیگر رو ملاقات میکنین...چون همتون میخواین انتقام بگیرین. کلر: پس جیک الان توی این شهره؟ جاستین(با حالت تمسخر): نمیدونم... ببینم بهش ردیاب وصل کردین؟ لیان: به همین دلیل توبی اومد پیش من... جاستین: احتمالا... ولی الان مهم ترین چیز پسر وسکره. مویرا: پسر وسکر یه احمق روانیه...مثل خودت. جاستین(با لبخند همیشگی اش): جدی میگی؟ اوه پسر حیف شد... اگه زن بود حتما عاشقش میشدم! کلر: بسه. جاستین به کلر نگاهی کرد و گفت: هر چی بانو بگه!!! لیان از پنجره بیرون را نگاه کرد... صدای شلیک از فاصله ی خیلی دور به گوش میرسید. لیان: مثل اینکه BSAA وارد ماجرا شده! حالا چیکار کنیم؟ کلر: باید صبر کنیم تا حال ونگ بهتر بشه. جاستین(با عصبانیت و تعجب): چی؟ شوخی میکنی؟ به اون بیرون نگاه کردی؟ ونگ دیگه آخر خطه... همین الانش هم اون یه مردس که فقط داره نفس میکشه...فایده این آدم چیه؟ کلر با عصبانیت یک قدم جلو آمد و با فریاد گفت: تو هم همین الان مثل یه مرده میمونی که فقط نفس میکشی و مزخرف میگی. فایده ی تو چیه؟ لیان: نگران نباش... اون به هوش میاد... چون هنوز یه کار نا تموم داره! مویرا: منظورت چیه؟ لیان کمی مکث کرد و سپس رو به کلر کرد و گفت: بهتره برقا رو خاموش کنیم اینطوری کمتر کسی متوجه ما میشه... هی غریبه... از تاریکی میترسی؟ جاستین( با حالت عصبی): برو گمشو ...فکر میکنی با اینکاراتون عصبی میشم؟یا اینکه هی به من میگی غریبه؟ اگه من نبودم شما کودنا الان شام اون نگهبان بودین. لیان(خونسرد): از زحماتت خیلی ممنونم...غریبه ! کلر لبنخند کوتاه و تمسخر آمیزی زد. مویرا برق های خانه را خاموش کرد. پس از مدتی... مویرا چراغ قوه ای به دست داشت... لیان در گوشه ای با تفنگش ور میرفت... کلر روی کاناپه کنار ایدا نشسته بود وبه اسلحه ی شاتگان بری نگاه میکرد. جاستین هم که قیافه ی در همی داشت در حالیکه تفنگش را در دست داشت در گوشه ای نشسته بود. مویرا به جاستین نگاهی کرد و به سمت او رفت و کنارش نشست. جاستین(با بی حوصلگی): چیه؟ اومدی نور چراغ قوت رو بندازی تو چشمم؟ مویرا: از کجا میدونستی که اون دختر بچه راس ساعت00:30 تبدیل میشه؟ جاستین: به خاطر ویروس توی بدنشه... نگران نباش دیگه اونجوری نمیشه. مویرا: از کجا میدونی؟ جاستین: ببینم تو فقط همین یه بابا رو داری؟... ینی خواهر دیگه ای نداری؟ مویرا: جواب منو بده. جاستین مکثی کرد و گفت: وقتی که توی ساختمون بودم پروندش رو خودنم...همینطو.ر پرونده ی بقیه رو. مویرا: خب؟ جاستین: تا همینجاش برات کافیه... بری در حالیکه چراغ قوه ای به دست داشت از طبقه ی بالا به طبقه ی پایین آمد. بری: تلفنا قطعه. کلر: انتظار داشتن همیچین شانسی توی این موقعیت بعید بود. دختر بچه به آرامی از پله ها پایین آمد و در حالیکه چشمانش را می مالید گفت: مامانی... چرا همه جا انقدر تاریکه؟ بری به او نگاهی کرد و با تعجب گفت: تو... تو کی بیدار شدی؟ در همین لحظه صدای ماشین و صدا پای سربازان در بیرون از خانه شنیده شد. کلر (با تعجب): این صداها برای چیه؟ لیان با احتیاط به سمت پنجره رت و بیرون را نگاه کرد. لیان: از گفتنش متنفرم ولی... محاصره شدیم! جاستین با خونسردی سرش را تکان داد و گفت: عه؟...چه جالب! بری(با تعجب): منظورت چیه که محاصره شدیم؟ لیان(با جدیت): مامورای دولت... جاستین با شنیدن این حرف شوکه شد و سریع از جایش بلند شد و وحشت زده گفت: لعنت به شماها…ا... از اولش هم میدونستم همراه شدن با شماها یه جور خودکشیه... امیدوارم اول از همه ونگ رو بکشن...اووون ...اون باعث این اتفاقه... مویرا(با ترس): من تا حالا زندان نرفتم! جاستین(شوکه): زندان؟ هه... اگه الان زنده بزارنت بازم بلافاصله اعداممون میکنن! لللعنت به این زندگی ... چقدر کوتاه بود...هنوزم دارم حسرت اون دختره که نتونستم... بری وسط حرف جاستین پرید و با عصبانیت داد زد: خفه شو ... لیان(با تعجب و خونسردی): بینگو...هی کلر ببین کی اینجاست! کلر آرام نزدیک پنجره شد و به بیرون نگاه کرد... کلر(با تعجب): شری؟؟؟
  12. انتخاب

    با شنیدن این حرف جاستین همه ساکن شدند. لیان کمی جلوتر آمد و با جدیت گفت: اگه چیزی میدونی بهمون بگو... اینجا چه خبره؟ چطوری ایدا هنوز زندس؟ توبی واقعا کیه؟ جاستین پوزخندی زد و گفت: بروبابا! کلر (با جدیت): تو همه چیز رو بهمون میگی نه به خاطر اینکه بهمون کمک کرده باشی، به خاطر اینکه بهمون و به خصوص من احتیاج داری! جاستین: ببخشید؟ کلر: یادمه با هم در مورد پرونده ی زیبات در و پاک کن و صحبت با برادرم حرف زده بودیم... جاسوس عزیز!!! جاستین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت... مویرا: زود باش عوضی حرف بزن! جاستین رو به کلر کرد و گفت: این دختر واقعا دوست توئه؟ مویرا: تو... کلر وسط حرف مویرا پرید و به جاستین گفت: مطمئن باش با گفتن ماجرا به ما اولین کار مثبتت رو توی این دنیا کردی! جاستین پس از کمی سکوت گفت: خیلی خب. مویرا سریع گفت: پس قضیه ی خودت و ایدا رو هم بگو! جاستین لبخندی زد و گفت: اون دیگه به شماها ربطی نداره ... میدونی یه جورایی شخصیه ! لیان: ما فقط دارین وقت رو از دست میدیم. جاستین مکثی کرد و با دستش چشمانش را مالید و گفت: اون هیولا... یا همون نگهبان... اسمش ماریاست. اون و شوهرش با هم ویروس رو ساختن. مویرا: ویروس چی؟ جاستین: همون ویروسی که از پسر وسکر ساخته شده بود... ماریا و شوهرش باهم اون ویروس رو برای دولت... یعنی رئیس جمهور ساختنن. شوهرش به خاطر آزمایشایی که روش انجام شد مرد... لیان(با تعجب): منظورت اینه که اونا توی اون ساختمون روی آدما آزمایش انجام میدادن؟ جاستین: توقع داشتی روی موش اینکار رو بکنن؟ متاستفم ولی این آزمایشات روی موش جواب نمیده! کلر: پس احتملا به خاطر همین آزمایشات بوده که آدمای توی اون ساختمون میخواستن ما رو بکشن. مویرا: مثل اون زنی که توی ساختمون بود... یا حتی باب! جاستین: ماریا به خاطر دخترش به خودش آخرین ویروسی که داشتن با شوهرش میساختن رو به خودش تزریق میکنه... اون یه ویروس خاصه و روی هر بدنی عمل نمیکنه! کلر: خب؟ جاستین: اون ویروس... که نمیدونم از چی ساخته شده... روی بدن ماریا مثبت عمل نکرد... مویرا: پس به همین خاطر این شکلی شد؟ اصلا برای چی اینکارو کرد؟ اون ویروس روی چه کسی عمل میکنه؟ کلر: احتمالا ماریا اینو نمیدوسته که ویروس که تو میگی روش عمل نمیکنه! جاستین: ماریا خودش میدونست که ویروس روش عمل منفی میکنه...خودش اونو ساخته بود! لیان(با تعجب): منظورت چیه؟ جاستین نفس عمیقی کشید و گفت: اون ویروس... در واقعا ویروس نیست... اگه اون ویروس بتونه بدن دلخواهش رو پیدا کنه... دیگه ویروس به حساب نمیاد... اما اگه به بدن غیر دلخواهش تزریق بشه... شخص رو تبدیل به یه شیطان میکنه! کلر:خب ماریا چرا اینکارو کرد؟ جاستین: اون با جسیکا قرار گذاشته بود که وقتی ویروس رو به بدنش تزریق کرد... جسیکا و ونگ که پیش دخترش بود با هم فرار کنن! جسیکا و ونگ موفق میشن با دختر بچه فرار کنن اما ظاهرا توی راه فرار قبل از خروج با هم درگیر میشن که در نتیجش ونگ فراموشی میگیره و با دختر بچه توی همین ساختمون گیر میوفته و جسیکا.... فرار میکنه! مویرا: چرا نگهبان توی این مدت ایدا و دختر بچه رو نکشت؟ جاستین سرش را تکان داد و گفت: نمیدونم... ولی احساس میکنم هنوز یه حس مادری نسبت به بچش داره و چون توی ساختمون از ونگ ودختر بچه در مقابل اون زندانیا که حالا هر کدومشون تبدیل به یه هیولا شده بودن دفاع میکرده بهش میگفتن نگهبان! کلر: یعنی ماریا انقدر قویه؟ جاستین: خب هیولا ها هر چقدر که قوی باشن از شیطان ضعیف ترن مگه نه؟ کلر: بعدش چی شد؟ جاستین: با تبدیل شدن ماریا به هیولا و فرار جسیکا رئیس جمهور تصمیم میگیره که اون ساختمون رو یه چن وقت واسه اینکه مردم بویی نبرن تعطیل کنه. کلر: پس چرا رئیس جمهور ویروس رو توی شهر پخش کرده؟ جاستین پوزخندی زد و گفت: معذرت میخوام که اینو میگم ولی... عقلت رو به کار بنداز بانو ردفیلد! رئیس جمهور اینکارو نکرده! لیان: پس کار کیه؟ جاستین: خب احمق ها... برای انجام همچین کاری... منظورم پخش شدن ویروس توی شهره.... برای انجام همچین کاری باید آدم پلیدی باشی که در بین تمام افراد این ماجرا فقط سه نفرن که انقدر پلیدن! کلر: کیا؟ جاستین رو به کلر کرد و با لبخند گفت: خب بانو... خودم... توبی دیاس و.... کلر: و کی؟ جاستین قیافه اش را جدی کرد و گفت: جسیکا شروات! لیان: این کار توبی نیست. کلر به جاستین نگاه کرد. جاستین با دیدن نگاه معنا دار کلر گفت: خب کار منم نیست! مویرا(با تعجب): یعنی...یعنی کار جسیکاست؟ جاستین با حالت تمسخر گفت: آفرین دختر باهوش! کلر: چرا اون باید همچین کاری بکنه؟ جاستین: خب این دقیقا بخاطر همون چیزی که شماهم میخواین اینکارو کرده... انتقام... برای مدتی همه سکوت کردند... لیان حواسش به بیرون بود. مویرا(با تعجب): تو..هی تو اینا رو از کجا میدونی؟ جاستین لبخند سریعی زد وگفت: بیا فکر کنیم که من نویسنده ی این داستانم. جاستین این را گفت با همان لبخندش چشمکی به مویرا زد. مویرا: اصلا خنده دار نبود. جاستین رو به کلرکرد و گفت: خیلی خب جناب قاضی... دادگاه تمومه؟ کلر که به پایین نگاه میکرد با این حرف جاستین به او نگاه کرد و گفت: نه... هنوز یه سوال مونده! جاستین(با تعجب): چی؟ شوخی میکنی؟ کلر: چرا رئیس جمهور ما و ونگ رو نکشته؟ با این داستانی که تو گفتی پس اون میدونسته که ما میریم توی اون ساختمون. جاستین لبخندی زد و گفت: هنوز نگرفتی بانو ردفیلد؟ ما زنده ایم به خاطر ونگ... ونگ هم زندس چون هنوز رئیس جمهور از ونگ یه چیزی میخواد. مویرا(با تعجب): چی رو؟ جاستین رو به مویرا کرد و گفت: چیزی که قبلا میخواست... خون وسکر!!!
  13. انتخاب

    مویرا سریع در را بست و با سرعت به داخل خانه بازگشت. جاستین که از صدای جیغ مویرا از خواب پریده ود چشمانش را مالید و گفت: چی شده؟ وقت شامه؟؟؟ کلر(با تعجب): مویرا... چی شده؟ مویرا که زبانش از ترس بند آمده بود به آرامی با دستش به در اشاره کرد. بری(با تعجب): مویرا حالت خوبه؟ کی بود؟ حرف بزن دختر... مویرا با ترس و من من کنان جواب داد: ا...اون... صورتش... پر از خون بود...اون... لیان که به مویرا نگاه میکرد گفت: منظورت چیه؟ جاستین: داری مشخصات یه زامبی رو میگی؟ کلر و لیان با تعجب به هم نگاه کردند. کلر تفنگش را به آرامی از پشتش در آورد و به سمت در رفت... او نفس عمیقی کشید و به آرامی و با احتیاط در راباز کرد یک زامبی با صورتی پر از خون و زخم هایی که بر روی چشمان و دهانش بود پشت در ایستاده بود و سریع به کلر حمله کرد. کلر روی زمین افتاد. دختر بچه جیغ بلندی زد. جاستین سریع بلند شد و با تفنگش چند شلیک به سر زامبی کرد زامبی به زمین افتاد اما هنوز زنده بود. کلر سریع از موقعیت بدست آمده استفاده کرد و با سالحه ی خود چند شلیک دیگر به سر زامبی کرد. زامبی فریادی ضعیفی کشید و مرد. بری سریع به سمت در رفت و آن را قفل کرد.جاستین هم به سمت کلر رفت و دستش را به سمت او گرفت. کلر به او نگاهی کرد و دست او را گرفت و بلند شد. جاستین: خوبی؟ کلر: آره... جاستین(با لبخند): خب قابلی نداشت... بانو. کلر در حالیکه به زامبی نگاه میکرد گفت: آره... ممنون. بری(وحشت زده): اون لعنتی دیگه چی بود؟ جاستین: بهشون میگن پیرمرد. مویرا که حالش بهتر شده بود با عصبانیت گفت: با پدر من درست صحبت کن... میدونی اون کیه؟ ایدا که حالش وخیم تر شده بود آب دهانش را قورت داد و با همان حالت ادامه داد: اون... چط.... لیان(باتعجب): چی؟ ایدا با همان حالت ادامه داد: اون... چطوری اینجا بود؟ مویرا: کی؟ زامبی؟ لیان به پنجره نگاهی انداخت و گفت: زامبی نه...زامبی ها!!! مویرا از پنجره به بیرون نگاه کرد و با تعجب گفت: لعنتی... اینجا چه خبره؟ این آدما چرا این شکلی شدن؟؟؟ ایدا تو چیزی... مویرا به ایدا نگاه کرد و با دیدن ایدا مکثی کرد و با تعجب بسیار گفت: ایدا؟ همه به ایدا نگاه کردند. مویرا سریع پیش ایدا رفت. دختر بچه دست ایدا را گرفته بود. ایدا بی هوش شده بود و از دهانش کمی خون بیرون ریخته بود. کلر نبض ایدا را گرفت. دختر بچه(با ناراحتی): چی شده؟ مرده؟ کلر با تعجب به دختر بچه نگاه کرد و گفت: البته که نه! مویرا(با پریشانی): اون از دهنش خون بیرون ریخته... جاستین: خب چیکار کنیم؟ دهنش رو بخیه بزنیم؟ لیان(با عصبانیت): میدونی چیه؟ من نمیدونم بین تو ایدا چه اتفاقی افتاده و ایدا چرا انقدر از تو متنفره... تو با اون چیکار کردی؟ جاستین لبخندی زد و گفت: الان وقتش نیست رفیق! مویرا به پنجره اشاره کرد و با وحشت گفت: بچه ها... همه به پنجره نگاه کردند. زامبی ها به سمت خانه می آمدند.بری به سمت دختر بچه رفت. بری: گوش کن عزیزم... حال مامانت خوب میشه. ولی الان تو نباید اینجا باشی! دختر خوبی باش و دنبال من بیا باشه! دختر بچه کمی مکث کرد و سپس به نشانه ی تایید سرش را تکان داد. بری لبخندی زد و گفت: خوبه.... فقط یه لحظه صبر کن. بری به سمت دیواری که اسلحه ی شاتگان به آن وصل بود رفت. او شاتگان را برداشت و آن را به کلر داد. کلر: ممنون... بری! بری چیزی نگفت و به سمت دختر بچه رفت و با او به طبقه بالا رفت. مویرا که پیش ایدا بود بلند گفت: فکر کنم نفس نمیکشه! جاستین: خب میخوای بهش تنفس مصنوعی بدم؟ با اینکار ممکنه به زندگی برگرده! مویرا(با عصبانیت): خفه شو. کلر بار دیگر نبض ایدا را گرفت. کلر: نبضش ضعیفه... اما هنوز نفس میکشه! خون زیادی از دست داده. با اینکه زخمش رو بخیه زدم اما به خاطر حرکت دادنش وضع زخمش خوب نیس. لیان: زخمش عفونت کرده؟ کلر: نه... جاستین: مطمئنین که نمیخواین بهش تنفس مصنوعی بدم؟ در همین لحظه صدای شکستن پنجره آمد. چند زامبی با شکستن پنجره در حال ورود به خانه بودند. مویرا: لعنتی! کلر هندگان خود را به لیان داد. لیان: ممنون. کلر در حالیکه خشاب شاتگانی که بری به او داده بود را چک میکرد گفت: با این راحت ترم! مویرا: فکر نکنم بری از شلیک کردن توی خونش خوشش بیاد... مادرم هم همینطور! جاستین تفنگش را به سمت زامبی ها گرفت و گفت: تقصیر ایناست دختر جون... جاستین و کلر و لیان شروع به شلیک کردن به طرف زامبی ها کردند. لیان: امیدوارم زیاد نباشن! کلر: آره... من تیر زیادی ندارم! با شنیدن صدای شلیک بری خودش را سریعا به پایین رساند و با دیدن زامبی ها وحشت زده گفت: اینجا چه خبره؟ کلر: مهمون ناخونده... کلر این را گفت و به شلیک کردن ادامه داد... بری(با عصبانیت): همش تقصیر توئه ردفیلد! اول مویرا رو بردی... بعد با یه مجرم برگشتی. حالا هم با خودت این لعنتیا رو آوردی! کلر: ببخشید بری... جاستین(با عصبانیت): هی پیرمرد... دختر بچه کجاست؟ بری: به من.... نگو پیرمرد! پس از مدتی... آخرین زامبی هم روی زمین افتاد و کشته شد. لیان تفنگش را پایین آورد و گفت: فکر کنم دیگه امن باشه. کلر: مویرا بری کجاست؟ مویرا: طبقه ی بالا پیش دختر بچه. جاستین: باید سریعتر از اینجا بریم اگه میخوایم بفهمیم جریان از چه قراره. کلر: نمیتونیم ونگ رو حرکت بدیم. کلر به سمت ایدا رفت وبا آستینش خون دهن ایدا را پاک کرد... کلر: اگه ونگ یه بار دیگه به هوش بیاد... میفهمیم که اینجا چه خبره... جاستین: و احتمالا میدونی تا چند دقیقه دیگه اینجا چه خبر میشه؟ کلر: آره... جاستین: نه نمیدونی... اینجا راکون نیست بانو... اینجا یه جهنم بدتر از شهر راکونه! حالا خوب گوش کنین... موندن توی این خونه دقیقا خودکشیه... شماها رو نمیدونم اما من هنوز زندگیم رو دوست دارم. کلر با عصبانیت داد زد: میگی چه غلطی بکنیم ها؟ تا همین الانش هم نمیدونم که ونگ زنده میمونه یا نه ... اون از تمام داستان خبر داره پس من یکی بیخیالش نمیشم و میدونم که این کار درسته ولی تو... کلر مکثی کرد و با همان عصبانیت اما با صدای آرام تر گفت: ولی تو فقط یه جاسوسی که فقط واست پول و جون خودت ودختر بازی مهمه... جاستین با صدای بلندی داد زد: اون زن نصف اون چیزایی که من میدونمم نمیدونه !
×