رفتن به مطلب

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'داستان'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • انجمن بازی ترسناک
    • قوانین
    • کاربران
    • شورای انجمن
  • بخش تخصصی
    • مقالات
    • سناریو
    • نقد
  • تالار وحشت
    • اخبار
    • مانگا و کمیک
    • ویدیو های اختصاصی
  • بحث و گفتگو
    • فن فیکشن
    • بحث و گفتگوی آزاد
  • مرکز دانلود
    • دانلود بازی های ترسناک
    • افزونه ها و بروزرسانی بازی ها
    • ترینر و کد تقلب
    • افزونه ها و آپدیت بازی ها
    • شبیه ساز
    • متفرقه
  • Alan Wake
    • Alan Wake
    • Alan Wake's American Nightmare
  • Dead Space
    • Dead Space 1
    • Dead Space 2
    • Dead Space 3
  • Dino Crisis
    • Dino Crisis 1
    • Dino Crisis 2
  • OutLast
    • OutLast 1
    • OutLast 2
  • Resident Evil
    • Resident Evil 0
    • Resident Evil 1 Remake
    • Resident Evil 2
    • Resident Evil 3
    • Resident Evil 4
    • Resident Evil 5
    • Resident Evil 6
    • Resident Evil 7
    • Resident Evil – Code : Veronica
    • Resident Evil Revelations 1
    • Resident Evil Revelations 2
    • Resident Evil Survivor
    • Resident Evil Survivor 2 Code : Veronica
    • Resident Evil : Dead Aim
    • Resident Evil Outbreak - File #1
    • Resident Evil Outbreak - File #2
    • Resident Evil : The Umbrella Chronicles
    • Resident Evil : The Darkside Chronicles
    • Resident Evil : The Mercenaries 3D
    • Resident Evil : Operation Raccoon City
    • Resident Evil Umbrella Corps
  • The Last of Us
    • The Last of Us 1
    • The Last of Us 2
  • The Evil Within
    • The Evil Within 1
    • The Evil Within 2
  • بچه های انجمن بازی ترسناک موضوع ها
  • کانون هواداران بازی شیطان درون The Evil Within موضوع ها

تقویم ها

  • Community Calendar
  • بچه های انجمن بازی ترسناک رویداد
  • کانون هواداران بازی شیطان درون The Evil Within رویداد

دسته ها

  • مرکز دانلود
    • دانلود بازی های ترسناک
    • افزونه ها و بروزرسانی بازی ها
    • ترینر و کد تقلب
    • شبیه ساز
    • متفرقه
  • بچه های انجمن بازی ترسناک فایل
  • کانون هواداران بازی شیطان درون The Evil Within فایل

Categories


5 نتیجه پیدا شد

  1. ONCE UPON A TIME

    این داستانیه که خودم یه مدته روش فکر کردم و میخوام اینجا بزارمش. امیدوارم شما ها هم خوشتون بیاد.
  2. ترسناک ToRtUrEr

    دوستان این داستانو در سایت زندگی پیشتاز هم به اشتراک میذاشتم گفتم اینجا هم بزارین مستفیز(مستفیض؟فیظ؟ثفیز؟) شین بیدار شدم و خود را در یک اتاق پیدا کردم... سرد بود، ولی پیدا که سرمای مرگ بود. دردی احساس نمیکردم ولی دستی هم بر بدنم نبود. چه شد؟ کجای مسیر اشتباه شد؟ به دیواری نگاه کردم و یک جمله یافتم: خطا رفت...! انگار همه چیز یادم آمده بود! شکنجه گر... connection error subject offline لعنت به اینترنت ... لعنت! چجوری باید پیداش کنم؟ تنها شاهد اون بود که رفت! از صندلی بلند شدم، ساندویچ سوسیس رو انداختم توی سطل آشغالی و از رییس خداحافظی کردم... از ساختمون دور شدم و سوار ماشین شدم این کوفتی هم که روشن نمیشه... وقتشه یه نوشو بگیرم به سختی دستی رو خوابوندم و راه افتادم... اون یارو چی میگفت؟ سارا... شکنجه گر.. ماشینم خیلی ضعیف بود ولی من تا میتونستم گاز میدادم...یک دفعه خاموش شد...این شهر... برای یک پلیس خطری نداره ولی وای به حال کسی که اینجوری گیر میکرد توی این حال...رفتم توی خونه.... گوشی قدیمی مارک هوآوی... خیلی ضعیف بود.بوی بد موش ها داشت خفم میکرد... میخواستم بخوابم که به گوشیم پیام اومد: لنی... اینجا اوضاع خوب نیس... بهتره بیای کمک.نوشتم: لعنت بهت حروم ز**ده... چه مرگت شده؟پیام اومد:شکنجه گر... اینجاسنوشتم: شکنجه گر... صبر کن ببینم... سارا؟پیام اومد: نمیدونم ساراــه یا چه کوفتیهنوشتم: کدوم گوری هستی؟پیام اومد:اوهاکلامانوشتم: تو اونجا چیکار میکنی عوضی؟پیام اومد: مثل اینکه منم پلیسم... بیا ببینیم این شکنجه گر کیه که انقد سر صدا به پا کردهسوار ماشین شدم و تا فرودگاه رفتم.یه پیام اومد:سلام... منو نمیشناسی... من کلانتر اوهاکلاما هستم... خوش خواهی اومد به شهر ما!مگه هنوز کلانتر هم هست؟ چه جالب یه پیام دیگه اومد:بجنب... بیا دیگهباشه حرومز**ده میام ------------------------------------ اینم از فروگاه لعنتی... برم ببینم چی میشه... چندی بعد در اوهاکلاما: این مایک کجاس؟ باید پیداش شه دیگه سلام... من کلانتر جسیکا هستم... شما باید لنی باشید... نه؟ آره خودمم بهتره غریبه نباشیم... اینجا من رییسم.... کلانتر منم و بدون من هیچ غلتی نمیکنی خیله خب چرا عصبانی میشی... دوستم کجاست؟ مگه با تو نیست؟ نه که نیست! یه زنگ بزن ببینم کجاس busy... part one end Torturer part two: hanged man _زنگ زدم بهش ولی جواب نمیده +این دوست خل و چلت... لعنت بهش _دوباره زنگ میزنم _عــه ! پیام داد! آمدی؟ من توی کافه ام! به سوی کافه رفتم ولی کسی اونجا نبود... بعد چند دقیقه گشتن دختربچه ای به سمت ما آمد و گفت که چند نفر اورا اذیت میکنند _آهای... فکر کردین اینجا هم طولیس که اینجوری به جون این بدبخت افتادین؟ *مواظب باش... شکنجه گر دنبال توست +اینجا کلانتر منم... پس شما کاره ای نیستید *دوستت پیش ماست _چی؟؟ چی گفتین؟ دوستم؟ +ولشون کن اونا حیوونن نمیفهمن چی میگن _دوستم پیش شماست؟ *پیش مامور اعدام _اون کدوم خریه؟ +من میدونم... برات توضیح میدم *دوستت در خطر است... به نام شیطان _شیطان؟ من به خدا اعتقاد ندارم اونوقت به شیطان ؟ +تو دین نداری؟ _ولکن این وسط کمی بعد در خانه جسیکا _شکنجه گر کیه؟ +خب پس گوش کن... شکنجه گر کسی نیست... یک روح شیطانیه _صبر کن.. این چرت و پرت +چرت و پرت نیست لنی، عین واقعیته! این روح در جلد بعضی انسان ها نفوذ میکنه و اونها تبدیل میشن به یه قاتل _مامور اعدام چی؟ +خب اون خیلی پیچیدست... مامور اعدام اسم یک شبکه محلی در دارک وبسه... شکنجه گر ها زیر دست مامور اعدام هستن، جالبه بدونی مامور اعدام به اظهار خیلی ها شیطانه _اصن گیریم تو راست میگی... من چیکار میتونم بکنم +هیچ کار دلم خالی شد.... نمیدونستم چی بگم +چی شد خشکت زد؟ _اون دوستمه و ... یه جورایی برادرمه! یه کاری باید بکنیم +یه راه است! _چی؟ +تهران کرج! _مسخره نکن ! +باید نفوذی شی توی شکنجه گر ها! _خب چجوری؟ مگه نمیگی یک روح شیطانیه؟ +یکم بی رحمی میخواد... … Torturer: become a fox من هم دیگه میدونستم باید چیکار کنم... یک نفوذی شم... اما خطرناکه. +خشکت زده شکنجه گر؟ _اون اسمو به من نگو +به هر حال که چی؟ نباید دوستتو نجات بدی؟ اون دوست عزیز تر از جونت؟ _یه چیز مهم هم هست... اون یه چیزی رو میدونه که من نمیدونم، خواهرم! +خواهرت؟ _آره... اون پلیس نبود، یک قاتل بود، ولی من نجاتش دادم! اونم گفت که راجع به خواهر گمشده من چیزی میدونه چون دستش توی اون کارا بوده +کم کم داره جالب میشه! _بهم گفت واسش یه کار دست و پا کنم، بعدش یکم که پولدار شد بهم میگه خواهرم کیه +چرا ؟ _من فقط خواهرم برام مهم بود. +... _حالا اون آشغال گم شده... من باید بدونم خواهرم کیه. +هی لنی... آماده ای؟ _گمون کنم کمی بعد در انبار سیرک _اینجا چه غلتی میکنیم؟ +مگه نمیخوای نفوذی شی؟ _اینجا؟سیرک؟ +آره...آره _ چرا اینجا؟ + اینجا لباس،تبر،آتیش و شمشیر هست! چطوره بریم فیلم ببینیم؟ _شروع کنیم! +هرجور مایلی! نمیدونستم جسیکا این اطلاعاتو از کجا داره، ولی دیدم داره یه ظرف خیلی بزرگ پر مایه سبز رو جوش میده +آماده ای؟ _چی ؟ +چشماتو ببند _صبر کن... منو هل داد توی ظرف خانه دکتر بی & این عوضی کی بیدار میشه؟ +عین خرسه! _ب...ببا مم..من چییکار کردین عع..عوضیا؟ +تورو تبدیل کردیم به یک & شکنجه گر! _آآ..آش...غالا & اسید اورانیوم همراه با کمی نمک! _چچ...چی؟ +پیشنهاد میکنم چهرتو نبینی _وای وای وای وای وای &بالاخره زبون باز کرد _حالا بگین باید چیکار کنم؟ +آماده ای؟ _مگه راه دیگه ای هم هست؟ +باید به یک سایت بریم... دکتر بی، بیا! &اینم از لپ تاپ +خب لنی پیشنهاد میکنم اگه روحیت ضعیفه چیزی نبینی چیزهایی توی اون صفحه لب تاب بود که حالمو به هم میزد... سر انسان، انسان زنده، عروسک زنده انسان! +تمام شد... شب تو قبرستون جک ماری همدیگرو میبینین _اون کدوم گوریه؟ &هرکسی نمیره اونجا +بیا این عکسو ببین _اون یه درـــه +باید بری اون تو ... torturer: i am a torturer وارد در شدم... خبری نبود! تاریـــک... مثل تصور من از مرگ... یک کم گذشت... چند نفر با صدایی خیلی عجیب و ترسناک اومدن و گفتن: آماده ای؟ منم گفتم : چطور؟ یا خدا! صدام به کل تغییر کرده بود! به سمت در فراری شدم چند نفر اونجا بودن با تبر ! دوباره پرسیدن به لحنی خشن تر: آماده ای؟ گفتم: اگر نباشم؟ گفتن: میری پیش بقیه از لحن گفتنشون معلوم بود اگه آماده نبودم خیلی زنده نمیموندم گفتم: آره آماده ام... چیزی دارین به درد بخوره؟ گفتن: دنبال ما بیا دنبالشون راه افتادم... احساس کردم توی یک زندان هستم.... یک زندان قدیمی.... اتاقک هایی وجود داشت و توش یه سری آدم بودن... بعضی زنده و بعضی ... اونایی که زنده بودن وضعشون خیلی خراب بود... اونایی که مرده بودن بدتر! دل و روده ریخته بود روی زمین و حالمو به هم میزد... از طرفی سوسک و موش و مار ها هم من رو میترسوند پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفتن: جهنم... گفتم: یعنی چی؟ گفتن: یعنی این کاری که داری میکنی با خودم گفتم معنی این حرفشون چی بود که صدای ناله یک دختر بلند شد: ولم کنید کثافتای لعنتی... من کاری نکردم... نه نـــــه! و صداش قطع شد... یکی از اون شکنجه گر ها که از رنگ لباسش و قد و بالاش معلوم میشد رئیسی چیزی هست، گفت: ما انسان های برتر هستیم... خدایی جز مامور اعدام نیست و کسی نمیتواند خلاف این بگوید باخودم گفتم: یعنی اینا مامور اعدام رو خدای خودشون میدونن بعد اینکه کلی جنازه و جیغ و داد دیدم و شنیدم، رسیدیم به یک در! باز هم در... ولی این یکی فرق میکرد... سر قطع شده ی یک بچه روی در بود و برای باز شدن در باید به دهن پسر یک لگد خیلی سفت میزدی... در باز شد و رفتیم داخل... باز هم تاریکی -باید امتحان بشوی یک لگد خیلی سفت به من خورد کسی که لگد زده بود گفت: باید به مامور اعدام بزرگ احترام بذاری آشغال از سر جام به سختی بلند شدم... احساس کردم یک استخونی چیزی ازم شکسته شد... تعظیم کردم... مامور اعدام نزدیک آمد و یک تبر به من داد و گفت: آیا آماده ای؟ گفتم: آره گفت: این تبر رو بگیر و سر ال دایابلو رو قطع کن یکی از شکنجه گر ها گفت: اما سرورم، همه میدانند که کسی به قدرت من نیست... آیا میخواهید که اورا بکشم؟ مامور اعدام چیزی نگفت ولی به نشانه ی شروع کردن مسابقه ی مرگ، تبرش رو به میزی که در وسط اتاق بود زد... من هیچ چیز رو نمیدیدم... هیچ چیزی رو! احساس کردم یکی داره با سرعت از روبرو بهم نزدیک میشه... فقط تبر رو بردم جلو و از شانس من خورد به شکمش و شکمش پاره شد... بالا آوردم. مامور اعدام گفت: سرش رو میخام... سرش! نمیتونستم این کار رو بکنم... از طرفی قضیه پیدا کردن خواهرم بود و اگه این کارو نمیکردم میمردم... تبر رو با قدرت تمام روی سر ال دایابلو فرود آوردم و سرش کنده شد... خون فواره میزد! کله اش رو دادم به مامور اعدام و گفتم: آماده ام؟ گفت: آره و بلافاصله ضربه بسیار سفتی به سرم خورد وقتی به هوش اومدم ... نظرات تمام دوستان رو خوندم و چشم همه رو اعمال میکنم راستی کاور داستان هم آماده شدtorturer:b isn't for blood چشام باز شد... خون همه جا ریخته بود... یک مرتیکه ی غول نما اومد و با صدای عجیبش گفت: ها ها ها... میدونی که کجایی؟ دیگه نمیترسیدم از هیچکی... گفتم: روی گور تو نشستم... گفت: شاید... تبرش رو آورد تا بزنه توی سرم، پاهامو یکم بالا آوردم و طناب پاره شد... -حالا چی شد غول بچه؟ -آشغاااااال یک ضربه دیگه زد و جاخالی دادم و زدم توی دماغش و خون میریخت.... یک دفعه عین اینکه رباتی رو خاموش کنی افتاد و مرد! به دور و برم یه نگاهی انداختم... اتاقش انگار انباری بوده.... به سمت در رفتم -مامور اعدام اینجاس! ترسیدم... در رو با تمام قدرت به جلو هل دادم تا اگه کسی پشتش باشه در بخوره بهش و بیوفته درو هل دادم و کسی نبود... -پس اون صدا مال کی بود؟ یه راهرویی بود که انگار خیلی سال شده کسی درِش رفت و آمد نکرده... هر قدمی که برمیداشتم زیر پام صدای شکستن یه مشت استخون رو میشنیدم... در خروج رو دیدم... سریع دویدم سمتش... یک دفعه در باز شد و یک نفر که بهش میخورد از شکنجه گر ها نباشه پرت شد سمت من یکم که با دقت نگاه کردم دیدم یارو نه دست داره نه پا... به سمت عقب دویدم تا فرار کنم دیدم که عه... اون ور هم یکی افتاده بود... مثل اینکه باید وارد در میشدم.......
  3. آخر الزمان

    سلام ... من امیر گیمر و داستان بازی ام رو با داستان خودم ترکیب کردم و یه داستان جدید درست کردم و امیدوارم خوشتون بیاد این داستان رو در کانالم قرار داده ام ... اینجا هم هر هفته چند قسمت شو میزارم اسم داستان : آخر الزمان نام داستان : آخرالزمان - Apocalypse فصل اول ... قسمت یک استیو گرت ( Steve Garrett ) و لیون اس کندی ( Leon S. Kennedy ) دو دوست صمیمی هستن ، آنها در آمریکا در شهر نیویورک در سال 1995 به دنیا آمدن این دو نفر بعد از درس هاشون در سال 20 سالگی عضو گروه و نیرو های ویژه میشوند کلر ردفیلد (Claire) و ایدا وانگ (Ada wong) دو دوست صمیمی بودن آنها در آمریکا شهر کالفرونیا در سال 1997 به دنیا میایند خلاصه بعد از تموم شدن مدرسه و درس ها شون به علاقه ای که به پلیسی داشتن در 20 سالگی عضو نیرو ویژه میشوند ... معرفی کوتاه تموم شد میریم به شروع داستان ... بیمارستان کالفرنیا ، 5 آگوست سال 2017 لیون چشم هاش رو باز میکنه و میبینه که روی تخت هست و یک پزشک و دو پرستار دارن هل میدن لیون رو به اتاق مراقبت های ویژه میبرن و یکی از پرستارا از لیون میپرسه چطوری زنده موندی... شانس آوردی و لیون بیهوش میشه و همه اتفاقاتی رو که براش میفته رو به یاد میاره ... سال 2005 ، اردوگاه آموزش نیرو های فوق ویژه (CIA) استیو و لیون وارد اردوگاه میشن ، فرمانده سباستین بهشون خوشامد میگه و بهشون محل خواب و ... رو نشون میده ، سباستین میگه فردا صبح ساعت 6 صبح آموزش شروع میشه فردا تو حیاط منتظر باشید . استیو : از این اتاق غذا خوردی و اتاق خواب معلمومه خیلی خیلی بدبتختیم باید خیلی سخت تمرین کنیم لیون : آره حالا باید ببینم و باید سختی بکشیم تا بتوانیم برای این کشور نیرو های خوبی باشیم استیو : موافقم ، اووووو شت لیون لیون : چیه ؟ چی شده اسیو : ساعت رو نگاه کن ، 1 نیمه شبه ، بدون بریم بخوابیم که ساعت 6 تمرین دارم لیون : اوکی ... شب خوش ساعت 6 صبح ... 30 تا نیرو در حیاط منتظرن ، بعد از حدود 5 دقیقه فرمانده میاد سباستین : خب اینجا پادگانه و ممکنه هر اتفاقی بیفته و یا بمیرید شما خودتون با پای خودتون آمدید پس برای اینکه نیرو های ویژه بشید باید در سخت ترین شرایط هم دوام بیارید ... بعد از گدشت حدودا 15 – 20 دقیقه سخنرانی سباستین : ما شما رو به 5 تیم تقسیم میکنیم ... 5 تیم 7 نفره تیم های آبی ، زرد ، قرمز ، سبز و نارنجی استیو و لیون به تیم آبی رفتن آموزش ها شروع میشه 2 سال گذشت .. پایان قسمت اول ...
  4. داستان بازی

    به نام خدا داستان RESIDENT EVIL 4 ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ۶ ﺳﺎﻝ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩﻫﺎﯼ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﺍﮐﻮﻥ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻟﯿﺎﻥ ﺍﺳﮑﺎﺕ ﮐﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﯼ ﺩﻭﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺯﯾﺪﻧﺖ ﺍﯾﻮﻝ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﻠﺮ ﺭﺩﻓﯿﻠﺪ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺁﻥ ﺑﺎﺯﯼ، ﻟﯿﺎﻥ ﺍﺱ. ﮐﻨﺪﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺎﻻﺕ ﻣﺘﺤﺪﻩ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ . ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺗﯿﻢ ﺣﻔﺎﻇﺖ ﺍﺯ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺍﯾﺎﻻﺕ ﻣﺘﺤﺪﻩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﺵ، ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ . ﺍﺷﻠﯽ ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ، ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ، ﺗﻮﺳﻂ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻧﺎﻣﺸﺨﺺ ﺭﺑﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻟﯿﺎﻥ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﻃﻦ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ . ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺟﺎﺳﻮﺳﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﺍﺷﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻟﯿﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﯽﻧﺎﻡ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻗﺴﻤﺖ ﻧﺎﻣﺸﺨﺺ ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ‏(ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺻﺮﯾﺢ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﻧﻤﯽﺁﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺍﺳﺖ ‏) ﻣﯽﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﭘﯿﺸﺒﺮﺩ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ‏« ﻟﻮﺱ ﺍﯾﻼﻣﯿﻨﺎﺩﻭﺱ‏» ‏( ﺑﻪ ﻓﺎﺭﺳﯽ : ﺑﺮﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺷﻦﻓﮑﺮﺍﻥ ‏) ، ﺍﺷﻠﯽ ﮔﺮﺍﻫﺎﻡ ﺭﺍ ﺭﺑﻮﺩﻩﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺬﻫﺒﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﻞ ﻻﺱ ﭘﻼﮔﺎﺱ ‏( ﺑﻪ ﻓﺎﺭﺳﯽ : ﺁﻓﺖ ﻭ ﺑﻼ ‏) ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺘﺮﻝ ﮐﺎﻣﻞ ﻓﮑﺮ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻫﺮ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﮕﻞ ﻣﺒﺘﻼﺳﺖ، ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺭﻫﺒﺮﺍﻥ ﮔﺮﻭﻩ ﻟﻮﺱ ﺍﯾﻼﻣﯿﻨﺎﺩﻭﺱ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﻣﺒﺘﻼﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﮕﻞ، ﺩﯾﮕﺮ ﯾﮏ ﺯﺍﻣﺒﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؛ ﺁﻧﻬﺎ ﻟﻮﺱ ﮔﺎﻧﺎﺩﻭﺱ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺍﺳﻤﻮﻧﺪ ﺳﺪﻟﺮ ﺭﻫﺒﺮ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﺩﺭ ﺳﺪﺩ ﺑﻮﺩ، ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﺍﺯﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﮐﻨﺪ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺭﺍ ﺭﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻧﮕﻞ ﺑﻪ ﺑﺪﻥ ﺍﻭ، ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺥ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﮑﺸﺎﻧﻨﺪ . ﻟﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻟﻮﺋﯿﺲ ﺳﺮﺍ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﭘﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﺎﺩﺭﯾﺪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﮏ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﻭﻩ ﻟﻮﺱ ﺍﯾﻼﻣﯿﻨﺎﺩﻭﺱ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻟﻮﺋﯿﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻭﻩ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﮐﺸﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺁﻥ، ﺑﻪ ﻟﯿﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻟﯿﺎﻥ، ﺍﺷﻠﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﮑﺎﻥ ﺑﺮﻣﯽﺁﯾﺪ. ﻟﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺗﻼﺵ ﺧﻮﺩ، ﺗﻤﺎﻡ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﺍﻧﮕﻠﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺭﻫﺒﺮﺷﺎﻥ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﻠﯽ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻭﻃﻦ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ . ﻧﮑﺘﻪﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺣﻀﻮﺭ ﺍﯾﺪﺍ ﻭﺍﻧﮓ ﻭ ﺟﮏ ﮐﺮﺍﻭﺯﺭ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﺪﺍ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺯﯾﺪﻧﺖ ﺍﯾﻮﻝ ۲ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺘﯽ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻭﺳﮑﺮ ﺩﺍﺷﺖ . ﺍﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﻧﮕﻞ ﻻﺱ ﭘﻼﮔﺎﺱ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﯽ ﻣﺨﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ. ﺍﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺷﺪ؛ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺳﺪﻟﺮ ﻧﻤﻮﻧﻪﯼ ﺍﻧﮕﻞ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻟﯿﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﺪﺍ ﺑﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻟﯿﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﺟﮏ ﮐﺮﺍﻭﺯﺭ ﻧﯿﺰ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻟﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﺍﯾﻨﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺪﻟﺮ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﻟﯿﺎﻥ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ؛ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﮐﺮﺍﻭﺯﺭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﯾﺪﺍ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﻟﻮﺋﯿﺲ ﻧﯿﺰ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺭﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﮔﺬﺍﺭﺩﻥ ﻗﺮﺹﻫﺎﯼ ﻣﺨﺼﻮﺻﯽ ﺑﻪ ﻟﯿﺎﻥ، ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺩﻫﺪ. ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﺪﻟﺮ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. Six years after the events of Resident Evil 2, former Raccoon City police officer Leon S. Kennedy is sent on a mission to rescue Ashley Graham , the U.S. President's daughter, who has been kidnapped by a mysterious cult. He travels to a nameless rural village in an unspecified part of Spain, where he encounters a group of hostile villagers who pledge their lives to Los Illuminados ("The Enlightened Ones" in Spanish), the cult that kidnapped Ashley. While in the village, Leon is captured by its chief, Bitores Mendez, and injected with a mind-controlling parasite known as Las Plagas . He finds himself held captive with Luis Sera , a former Los Illuminados researcher. The two work together to escape, but then quickly go their separate ways. Leon discovers that Ashley is being held in a church, and rescues her. They both escape from the church after Osmund Saddler , leader of the Illuminados , reveals his plan to use the plaga they injected into Ashley to manipulate her into injecting the president of the United States with the "sample" (a Master Plaga) once she returns home, allowing Saddler to begin his conquest of the world. Leon and Ashley try to take refuge in a castle, but are attacked by more Illuminados under the command of Ramon Salazar , another of Saddler's henchmen who owns the castle, and the two become separated by Salazar's traps. Meanwhile, Luis searches for the pills to slow Leon and Ashley's infection, as well as a sample of Las Plagas . He brings the two items to Leon but is killed by Saddler, who takes the sample, while the pills to suppress the infection remain in Leon's hands. While in the castle, Leon briefly encounters Ada Wong ( Sally Cahill ), a woman from his past who supports him during his mission. He then battles his way through the castle before finally killing Salazar. Afterwards, Leon travels to a nearby island research facility, where he continues the search for Ashley. He soon discovers that one of his former training comrades, Jack Krauser ( Jim Ward ), who was believed to have been killed in a helicopter crash two years prior, is responsible for her kidnapping. It is eventually revealed that both Ada and Krauser are working with Albert Wesker ( Richard Waugh ), for whom both intend to secure a Plagas sample. Suspicious of the mercenary's intentions, Saddler orders Krauser to kill Leon, believing that no matter which one dies, he will benefit. After Krauser's defeat, Leon rescues Ashley, and they remove the Plagas from their bodies using a specialized radiotherapeutic device. Leon finally confronts Saddler, and with Ada's help, manages to kill him. However, Ada takes the sample from Leon at gunpoint before escaping in a helicopter, leaving Leon and Ashley to escape via her jet-ski as the island self-destructs.
  5. داستان رزیدنت اویل 6

    داستان بازی رزیدنت ایول 6 داستان نسخه ششم سری رزیدنت ایول، درسال ۲۰۱۳ و ۱۵ سال پس از رویدادهای شهر راکون روایت می‌گردد. بخش اول از 24 دسامبر 2012 آغاز میشود.در شرق اروپا حملات تروریستی روی داده است. جیک مولر پسر آلبرت وسکر برای جلوگیری از این حملات به آنجا فرستاده میشود در این راه شری برکین از بازمانده های شهر راکون جیک را همراهی میکند.شری به جیک میگوید از آنجایی که تو پسر آلبرت وسکر هستی برای توقف تمام این ماجراها نیاز به خون تو است و جیک موافقت میکند تا با شری به جایی برود که از ادامه همه حملات جلوگیری کنند. ناگهان هیولای بزرگی در این راه به این دو حمله میکند.شری و جیک چندین بار با آن مبارزه کرده اما این هیولا آنها را تا چین دنبال میکند. همزمان با این حملات کریس ردفیلد و پی‌یرس نیوانس نیز بخش دوم داستان را رغم می زنند.ایدا وانگ به کریس و پیرس حمله کرده است و بیشتر اعضای گروه BSAA توسط وی کشته میشوند و کریس و پیرس به کشور چین میروند تا وظیفه مقابله با “ویروس-سی” را داشته باشند. بخش دیگری از داستان به شش ماه بعد و 29 ژوئن 2013 برمیگردد. لیان اسکات کندی و هلنا هارپر مامور محافظت از رئیس جمهور آمریکا آدام بنفورد هستند. که رئیس جمهور دچار حمله بیوتروریستی میشود.لیان و هلنا به دنبال این هستند که چه کسی در پس پرده این حملات بیوتروریستی قرار دارد تا انتقام خون رئیس جمهور را از وی بگیرند. لیان و هلنا متوجه میشوند که فردی که در حال حاضر کنترل تمامی نیروهای مبارز حملات بیوتروریستی را برعهده دارد درک سیمونز است که خود بر خلاف چیزی که خیلی ها فکر میکنند در پشت حملات قرار دارد.لیان و هلنا به طور مخفیانه با فردی از داخل نیروهای دولتی راهی را برای رسیدن به سیمونز پیدا میکند تا اینکه متوجه میشود تمام این سره نخ ها به کشور چین برمیگردد.لیان و هلنا به چین میروند و متوجه میشوند که جیک و شری نیز در آنجا هستند.لیان ،هلنا ، شری و جیک در کنار هم در برابر هیولایی که مدت ها به دنبال جیک و شری بود میجنگند و خود را به سیمونز میرسانند.سیمونز نیز به همراه همکاران خود به آنها حمله و تیراندازی میکند. اما در همین بین فردی به طور مخفیانه آمپولی از “ویروس-سی” را به بدن سیمونز میزند و سیمونز تبدیل به یک هیولای بزرگ میشود.لیان و هلنا در روی ریل قطار در حال حرکت با سیمونز مقابله کرده و موفق به شکست وی میشوند.همه فکر میکنند که تمام ماجراها به پایان رسیده اما ناگهان موشکی وارد خاک چین شده و ویروس-سی را پخش میکند و دوباره تمام مردم دچار این ویروس میشوند.اینبار لیان و هلنا با کریس ردفیلد و پیرس نیوانس مواجه میشوند و با هم به دنبال این خواهند رفت که بفهمند پشت پرده این ماجرا چه چیزی است. بخش پایانی داستان مربوط به قسمت دیگری از ماجرای کریس ردفیلد و پی‌یرس نیوانس است.کریس و پیرس در حال مبارزه با حملاتی هستند که در شرق آسیا رخ میدهد.در این بازی، مردم جهان در ترسی مشترک از حملات بیولوژیکی قرار گرفته‌اند و کشوری در جهان، مصون از ایین گونه حملات نیست.
×