رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 6 - Ada Wong

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
    • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

      هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

    Wolfwand Rubel

    اختصاصی سناریوی فارسی Resident Evil Revelations 2

    پست های پیشنهاد شده

    RERV2Sc.png

    در این پست سناریوی بازی شیطان مقیم افشاگری 2 به مرور زمان ارسال می شود.

    توضیحات سناریو با رنگ قرمز و دیالوگهای هر شخصیت، با رنگ ویژه آن شخصیت ارسال می شود.

    ×این سناریو شامل 11 پارت خواهد بود×

    ×4 پارت مختص سناریوی کلر و مویرا، 4 پارت مختص سناریوی بری و ناتالیا، 2 پارت مختص اکسترا اپیزودها و یک پارت توضیح بداندینگ×

    ×سناریو به صورت تایم لاین ارسال می شود×

    ×مطالب حاوی اسپویل داستان هستند×

    ×لطفا از ارسال هرگونه پستی در این تاپیک خودداری کنید×

    • خوشم اومد 7

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    nC4ym.png

     

    (صحنه)

    صحنه تصاویری از حوادث شهر تراگریجیا و کیجوجو را نشان می دهد.

    راوی: بیوتروریسم. دنیا با آن زندگی می کند ... شما با آن زندگی می کنید. ویروس های دزدیده شده، باز سازی می شوند و نتیجه استفاده از آنها مرگبار است. و شما به چه کسی می توانید اعتماد کنید؟ سیاست مدارانی که برای چند رای خودشان را می فروشند؟ سازمانهایی که به خاطر یک مشت دلار به افرادشان خیانت می کنند؟ به جای آنها روی ما حساب کنید. ما همواره هشیاریم. همیشه آماده روبرو شدن با خطراتیم. ما فرای سیاست هستیم. ما گروهی هستیم که کار را برای شیاطین بیوتروریسم و سلاح های شیمیایی سخت می کنیم. نام ما تراسیو است.  زیرا Terr حتما نباید با rist تکمیل شود.

     

    01.jpg

     

    صحنه از روی نمایشگر به داخل مهمانی می رود. کلر ردفیلد وارد مهمانی می شود.

    کلر: سلام دوستان.

    گیب: ردفیلد.

    پدرو: سلام کلر!

    مویرا از دور کلر را می بیند.

    مویرا: هی! هی کلر!

    کلر: مویرا! به گروه خوش اومدی.

    مویرا: گزارش وظیفه خانم ردفیلد. زر زرها کی شروع میشه؟

    کلر: بس کن، ما چند وقته با هم دوستیم؟

    مویرا: اونقدری هست که بتونم جفنگ بارت کنم.

    نیل: کلر. میشه یه لحظه...؟

    کلر به همراه نیل به گوشه ای می روند.

    کلر: چه خبره نیل؟

    نیل: یه خبرایی تو واشنگتون شده. در موردش شنیدی؟

    کلر: چی؟ ویروس جدیدی در کاره؟ دست بردار، تو تاریخچه ترایسلو میدونی درسته؟ الو؟

    نیل به لیستی که در دستش است، نگاه می کند و سپس به مویرا اشاره می کند.

    نیل: هی اون دختر بری برتونه؟

    کلر: آره، مویرا امروز کارشو شروع کرده. ولی بهتره حواست باشه یه وقت اشاره ای ...

    نیل: اونو باباش؟ اوه آره. انفجار احساسات ...

    کلر: خوبه، کارتو خوب انجام دادی. چه جور اطلاعات فوق سری اون تو داری؟

    نیل: هی، من باید حواسم به تراسیو باشه. ما دشمنای خودمونو داریم. در هر صورت تو رام کردنش موفق باشی!

     

    02.jpg

     

    کلر: اون اسب نیست. خدافظ.

    کلر از پشت به مویرا نزدیک می شود. مویرا درحالی که موبایلش در دستش است، به نظر عصبی می آید.

    کلر: او-او، اینبار باز چی کار کرده؟

    مویرا: بری لعنتی. هر وقت هر چی ازش میخوام مخالفت میکنه. اگه به حرفش گوش داده بودم اصلا اینجا نبو --

    با قطع شدن برق سالن، حرف مویرا نیمه تمام باقی می ماند. عده ای به ساختمان حمله می کنند.

    مویرا: چه خبره؟ ولم کن!

    سرباز: کلر ردفیلد، تو با ما میای!

    کلر: چی؟ نه، باید یه اشتباهی چیزی شده با ...

    سربازی کلر را بیهوش می کند.

    مویرا: کلـــــــــــــــــــــــــــــر!

     

    03.jpg

     


     

    (صحنه)

    کلر درون سلولی به هوش می آید. دستبندی با نوری به رنگ سبز در دستانش است. به نظر شخصی از کنار سلول او عبور می کند. در سلول باز می شود.

     

    04.jpg

     

    (گیم پلی)

    کلر: چرا در باز شد؟ من که کاری نکردم ... کجا آوردنم؟

    کلر از سلول خارج می شود. صدای مویرا به گوش می رسد.

    مویرا: بیخیال! خواهش می کنم ... مجبور نیستین اینکار رو بکنین ...

    کلر: این مویراست؟

    مویرا: بذارین بیام بیرون! جدی میگم. نیروهای ویژه کثافت عوضی! کسی صدامو میشنوه؟ کمکم کنین ...

    مویرا کلر را می بیند.

    مویرا: وای خدا جون، کلر!

    کلر: نگران نباش. همین الان از اونجا درت میارم.

    مویرا: کلر لطفا یه کاری بکن! خدا جون ... منو در بیار!

    (صحنه)

    کلر به سلول مویرا نزدیک می شود.

    کلر: مویرا حالت خوبه؟ بهت صدمه زدن؟

    مویرا: کلر! همه چیزی که من یادم میاد ...

    کلر: هی هی. آروم باش.

    مویرا: منظورم اینه که واسه چی باید مثل روانیا ...

    کلر: یه دقیقه حرف نزن. بذار ببینم با این باید چی کار کرد ...

    سلول مویرا باز می شود.

    مویرا: وای کلر! من فقط میخوام برم خونه.

    کلر: چیزی نیست. از اینجا میریم بیرون.

     

    05.jpg

     

    (گیم پلی)

    مویرا: هیچ کدوم از اینا با عقل جور درنمیاد. مگه ما چی کار کردیم؟

    کلر: کاش برات جوابی داشتم.

    از قسمت سلول ها خارج شدند. اجسادی از سقف آویزان است.

    مویرا: چقدر ناجوره! فکر میکنی اینجا واسه چه کاری بوده؟

    صدای فریاد زنی می آید.

    کلر: تو هم شنیدی؟

    مویرا: یه نفر دیگه هم اینجاست؟

    (صحنه)

    چاقو و چراغ قوه ای روی میز است.

    کلر: میتونه به درد بخوره.

    مویرا: فکر کنم تامین نور به عهده من باشه.

     

    06.jpg

     

    (گیم پلی)

    به بن بست رسیده اند و تنها راه عبور شیشه ای ترک خورده است که به نظر آنطرف آن راه دیگری است.

    کلر: فکر کنم اون طرف شیشه یه راه عبور باشه.

    راهشان توسط یک قفسه فلزی شکسته، مسدود شده است.

    کلر: فکر کنم بشه از زیرش رد شد. بیا کمکم کن، مویرا.

    کلر قفسه را بلند می کند تا مویرا از زیر آن عبور کند.

    کلر: برو!

    مویرا رد می شود و طرف دیگر را می گیرد تا کلر عبور کند.

    مویرا: حله!

    کلر: مواظب باش. برو عقب.

    کلر قفسه ای که سد راهشان است را هل می دهد و دشمنی حمله می کند.

    مویرا: یا خدا. چه کوفتی.

    کلر: نزدیک بود.

    وارد اتاقی شدند. یکی از دشمنان دنبال زنی است.

    مویرا: سگ تو روحش! میخواد بکشتش!

    کلر: راه بیفت! عجله کن!

    زنی غرق در خون به آن دو نزدیک می شود.

    کلر: جینا!

    جینا: چشمای حیوون! وای خدا ...

    جینا می میرد.

    مویرا: میشناختیش؟

    کلر : آره از اعضای تراسیوه ... چرا کسی باید همچین کاری بکنه؟

    صدای باد به گوش می رسد.

    مویرا: صدای باد میشنوم. این باید راه خروج باشه.

    کلر: پس باید یه راهی برای عبور ازش پیدا کنیم.

    جسدی از سقف آویزان است که یک دسته کلید به لباسش است.

    مویرا: کدوم بی صاحاب مونده ای ممکنه ... این اصلا خوب نیست!

    (صحنه)

    کلر سعی می کند کلید را بردارد.

    کلر: بیا دستمو بگیر نیفتم. 

    مویرا: آ~ ... باشه.

    کلر: چیزی نمونده ...

    قفل پای جسد باز می شود و سقوط می کند.

    مویرا: خب، به فنا رفت!

     

    07.jpg

     

    (گیم پلی)

    به نزدیک کلید رسیدند.

    کلر: خب رسیدیم. کلید اونجاست.

    مویرا: پوف، چقدر اینجا چندشه.

    صدای به گوش می رسد.

    مویرا: تو روحش، صدای چی بود؟

    (صحنه)

    کلر جسد را بررسی می کند.

    کلر: کلیدا نیست ...

    کلر سلاحی که در آنجاست، بر می دارد.

    مویرا: تو میــ ... ، آ~ میخوای ازش استفاده کنی؟

    کلر: این از هر آدمی قابل اعتماد تره.

    مویرا: اگه تو میگی حتما هست.

     

    08.jpg

     

    (گیم پلی)

    کلر: کلید حتما یه جایی موقع سقوط جسد گیر کرده. میتونه هر جایی باشه. خیلی تاریکه برای پیدا کردنش. با چراغ قوه اطراف رو ببین.

    مویرا کلید را پیدا می کند.

    مویرا: کلر، کلیدا رو پیدا کردم!

    کلر: دستمون بهش نمیرسه. بذار من بهش شلیک کنم.

    به سمت نردبان می روند که دشمنی می آید.

    مویرا: مواظب باش!

    کلر به دشمن شلیک می کند اما تعدادشان بیشتر می شود.

    مویرا: ولشون کن! فقط فرار کن!

    کلر: بدو مویرا! بــــدو!

    از نردبان بالا می روند.

    مویرا: کی قراره تموم بشه؟

    کلر: بیا برگردیم و کلیدو امتحان کنیم.

    اسلحه شاتگانی در راه است.

    کلر: مویرا، تو هم سلاح احتیاج داری.

    مویرا: نه، من واقعا، من واقعا لازم ندارم. متاسفم، من نمیتونم شلیک کنم. نه بعد از اتفاقی که افتاد.

    کلر: اه لعنتی، ببخشید. پاک یادم رفته بود. شاید بتونیم یه چیز دیگه برات پیدا کنیم.

    مویرا: نه. من فقط ... همین وظیفه نور دهیم بسمه یا یه چیز دیگه. همین خوبه.

    کلر: فکر میکنم یه چیزی اون پشت برق میزنه ولی نمی ببینم چیه.

    مویرا: بذار با چراغ قوه نور بندازم ... عالیه. سلاح نه چندان تیز ... با این میتونم کار کنم.

    دختر بچه ای را می بینند.

    مویرا: کلر؟ تو هم دیدیش، نه؟؟

    کلر : آره. یه چیزی ... دیدم.

    به بخش دیگری از زندان رسیدند. صدای زنی از دستبندشان به گوش می رسد.

    (صحنه)

    زن: ترس چیزیست که به آن تبدیل می شوید و به آنچه که از آن می ترسید، تبدیل می شوید ...

    مویرا: چی؟ این کدوم خریه که تو این هاگیر واگیر داره واسمون دکلمه میخونه؟

    زن: میترسید؟ میتونید به من بگین. با من حرف بزنین.

     

    09.jpg

     

    (گیم پلی)

    مویرا: از چی حرف میزنی؟

    زن: رنگ اون دستبند ها در پاسخ به ترس تغییر میکنه.

    کلر: و جنابعالی دقیقا کی باشین؟

    زن: باید خیلی درد آور باشه ... شما حتی هنوز نمیدونین باید از چی بترسین.

    مویرا: داره با ما حرف میزنه یا برای ما1

    به دری که کنارش چرخ دنده ایست، می رسند اما در باز نمی شود.

    مویرا: تکنولوژیِ بیخود ...

    دستگاه شکنجه ای رو به رویشان است.

    مویرا: به نظر راحت میاد.

    کلر: آره. بیا یکیشونو با خودمون ببریم خونه.

    مویرا: این دستگاهو ببین. انگار یه چیزی توش گیر کرده. کارنمی کنه.

    کلر: حتما به خاطر برقشه که قطعه. شاید یه کلیدی داشته باشه؟

    راهی ندارند. نردبانی نیمه شکسته دیده می شود.

    کلر: مویرا قلاب میگیرم برات. ببین میتونی بالا بری.

    مویرا: باشه.

    مویرا در را برای کلر باز می کند. 

    مویرا: کلـــر! از این طرف!

    کلر پیش مویرا می رود.

    مویرا: شاید اگه بریم بیرون یکیو پیدا کنیم که کمکمون کنه.

    صدای غرش و سپس ضربات محکم به گوش می رسد. مویرا صدایش را پایین تر می آورد.

    مویرا: فقط میخوام از اینجا بریم بیرون ...

    کلر: بیا دست و پامونو گم نکنیم.

    دشمنی جلویشان سبز می شود.

    مویرا: لعنت. یکی دیگه!

    به ماشین زباله سوز می رسند.

    مویرا: سوســــک! معلومه که اینجا باید سوسک داشته باشه ...

    مویرا برق را وصل می کند. گردونه به کار می افتد.

    مویرا: چی؟ دستم میندازی!؟

    با وصل شدن برق، ماشین زباله سوز نیز فعال می شود.

    مویرا: کلر! از اونجا بیا بیرون! بجنب!

    از آنجا خارج می شوند.

    مویرا: خدایا! حالت خوبه؟

    کلر: آره، تقریبا تبدیل به ساندویچ کلر شده بودم. 

    مویرا: بری این داستانو واسه همه تعریف کرده؟

    کلر: حداقل برق وصل شد. این خودش کمک بزرگیه.

     

    10.jpg

     

    بالاخره از زندان بیرون می روند.

    مویرا: خب. ریدم به این جا و مکان. واقعا فکر میکنی کجاییم؟

    بار دیگر صدای زن از دستبند، شنیده می شود.

    زن: ... گفته شده که اون زن پس از رسیدن به سر منزل تقدیرش، روح بیچاره خودش رو گم کرد.

    مویرا: لعنتی بازم این دستبندای مسخره.

    کلر: تو کی هستی؟ بهم جواب بده!

    زن: من ناظـــــــر هستم. ترس به ببیننده احتیاج داره ... و به یک عامل.

    مویرا: ناظر؟

    ناظر: باید به واسک برید. جایی که زندکی از آنجا آغاز می شود.

    کلر: از جون ما چی میخوای؟

    ناظر دیگر پاسخ نمی دهد.

    کلر: عالیه. جدا که عالیه.

    برج رادیویی به چشم می خورد.

    مویرا: کلر، نگاه کن! اونجا رو ببین!

    کلر: یه برج رادیویی؟ شاید بتونیم یه سیگنال بفرستیم.

    پلی که قصد عبور از آن را دارند، شکسته است.

    مویرا: بهم بگو که نمیخوایم از اینجا بپریم.

    کلر می پرد.

    کلر: دیدی؟ از پسش بر میای.

    مویرا می پرد اما چوب زیر پایش می شکند. کلر به او کمک می کند.

     

    11.jpg

     

    کلر: گرفتمت!

    مویرا: سگ تو روحت هالیوود. حتی یه ذره هم ساده نبود!

    کلر: گوش کن مویرا. من واقعا متاسفم. نمیدونم تو رو قاطی چه جریانی کردم. بری هیچ وقت منو نمیبخشه ...

    مویرا: این تقصیر تو نیست. همچنین بری بره به جهنم. اون مرتیکه همه اش داره در مورد همه چی غر و نق میزنه.

    (صحنه)

    کلر سعی می کند با دستگاه سیگنالی بفرستد.

    مویرا: خب؟

    کلر: نه، قطعه.

    کلر به سمت پنجره می رود و برج را می بیند.

    کلر: تو اینجا بمون. من میرم یه نگاهی بکنم.

     

    12.jpg

     

    کلر به بالای برج رسیده و برق را وصل می کند.

    کلر: خوبه. بهتره کار کنه ...

    مویرا از طرف دیگر سعی می کند ارتباطی برقرار کند.

    مویرا: لعنت! کسی صدامو میشنوه؟ اسم من مویرا برتونه. من و همکارمو دزدیدن و آوردن اینجا. نمیدونم کجا. به دستمون این دستبندای کوفتی رو زدن و یه زن روانی باهامون حرف میزنه. یه جور هیولاهایی همه رو کشتن. خواهش میکنم، کمک بفرستین. خواهش میکنم ... لعنتی! یه بار دیگه. اسم من مویرا برتونه.

    صحنه کلر را که متعجب است، نشان می دهد.

    کلر: وای خدا ... اینجا دیگه کجاست!؟

    سپس جزیره ای که آنها در آنجا هستند، نمایش داده می شود.

     

    13.jpg

     

     

     

    Bazitarsnak.ir

    Editor:Shinymoon

    Translator: Wolfwand Rubel

    • خوشم اومد 5

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    Ep02_CM.png

     

    (صحنه)

    صحنه فرار گیب، نیل و پدرو از دست چند دشمن را نشان می دهد.

    پدرو: حرومزاده ها، زندگی بهتر از این نمیشه.

    گیب: درست مثل کیجوجوئـه، مرد. خوشگذرونیِ گُهی.

    نیل: بدون من ادامه بدین! بعدا همو میبنیم!

    پدرو: شنیدی که چی گفت، گیب.

    نیل: برید.

    گیب: هیچ مرگت نشه، فیشر!

    گیب و پدرو، نیل را ترک می کنند.

     

    201.jpg

     

    (صحنه)

    صحنه گیب و پدرو را نشان می دهد که به واسک رسیدند.

    گیب: هوی، فرناندز. اونجا رو ببین.

    پدرو: اینجا همونجاست؟ واسیت؟ حالا هر چی اسمش هست.

    گیب: آره. "جایی که زندگی شروع میشه."

    گیب و پدرو وارد واسک می شوند. پدرو دستبندی را روی میز می گذارد.

    گیب: اون مال تامپسونه؟

    پدرو: آره. میخوام بررسیش کنم.

    به نظر سایه ای از پشت سر دیده شد.

    پدرو: وای لعنتی! گیب!

    گیب پشت در گارد می گیرد و به کلر حمله می کند اما کلر او را نقش بر زمین می کند.

    کلر: گیب؟

    گیب: ردفیلد؟ تو زنده ای.

    کلر: خیلی خب. پاشو.

    کلر دست گیب را می گیرد و به او کمک می کند تا از جایش بلند شود.

    پدرو: خدایا ... خودمو از ترس خیس کردم!

    کلر: بیا تو.

    گیب: تازه واردمونم حالش خوبه!

    پدرو: من دونستم شما دوتائین.

    دست پدرو به دستگاه پخش موسیقی می خورد و دستگاه موسیقی پخش می کند.

    پدرو: آهنگ درخواستی ندارین؟

     

    202.jpg

     

    (گیم پلی)

    گیب: ما وسط جنگل بیدار شدیم. شماها چی؟

    کلر: یه جور زندان متروکه. گیب، جینا مرده.

    گیب: لعنتی. تامپسونم همینطور.

    پدرو: آره، ولی من یادم بود که دستبندشو بردارم. ادی ازم خواست که بفهمم چطور کار میکنه.

    مویرا: تو زدی دستشو قطع کردی؟!

    کلر: گاهی باید تصمیمای سخت بگیری. بیا، ببینیم تو این ساختمون چی پیدا میکنیم.

    از دستنبد ها بار دیگر صدای ناظر به گوش می رسد.

    ناظر: به لبه یِ پرتگاهِ ترسِ واقعی خوش اومدید.

    کلر: ناظر. چی میخوای؟

    ناظر: میخوام آزمایشتون کنم تا ببینم کی دووم میاره و کی نمیاره. ولی در این مورد بخصوص این آزمایش ویروس خاصیه که به تک تکتون تزریق کردم.

    پدرو: یه چــ -- تو چی؟

    ناظر: ما هممون یه روز میمیریم. در این شکی نیست. ولی یکی از شماها هنوز شانس اینو داره که خوب بمیره.

     

    (صحنه)

    گیب: من موش آزمایشگاهی نیستم. اون نمیتونه هر غلطی دلش میخواد بکنه.

    کلر: ولی اگه ما رو به چیزی آلوده کرده --

    مویرا: اون زنیکه بهم سوزن زده؟

    گیب: بهش فکر نکن. ردفیلد. با من بیا.

    گیب به سمت در رفته و چوب را از پشت در بر می دارد.

    گیب: بجنب!

     

    203.jpg

     

    (گیم پلی)

    گیب: میخوام یه چیزی رو اونجا بهت نشون بدم. پسر، امیدوارم فیشر حالش خوب باشه.

    کلر: نیل؟ نیل با شماها بود؟

    گیب: آره، تو راهِ اینجا از هم جدا شدیم.

    گیب هلی کوپتری را به کلر و مویرا نشان می دهد.

    کلر: فکر میکنی میشه باهاش پرواز کرد؟

    گیب: وقتی تعمیرش کنم. باتریش خوب ولتاژ نمیده. یه باتری نو و یکم سوخت احتیاج داریم.

    مویرا: آها بعد قراره ما این چیزایی که گفتی رو از تو این آشغالدونی پیدا کنیم؟

    کلر: با توجه به تجربیات من بله. بهم کمک کن پیداشون کنیم.

    صداهایی به گوش می رسد.

    مویرا: کلر؟

    کلر: فکر کنم تنها نیستیم.

    مویرا: پدرو!

    پدرو: منو اینجوری نترسون بچه جون. ببینین چی پیدا کردم، اگه دیوار ضعیفی دیدین شرط میبندم وقتی دریلش کنم بشه ازش رد شد.

    پدرو با دریل دری را خورد می کند.

    پدرو: ببین چیزی اون تو هست که بدردمون بخوره.

    دری دیگر می بینند که بسته است.

    مویرا: فکر میکنی پدرو با اون دریلش بتونه اینو خراب کنه؟

    کلر: فقط یه راه واسه فهمیدنش هست.

    پیش پدرو می روند.

    کلر: فکر کنم یه استفاده ای برای دریلت پیدا کردیم، البته اگه حالشو داری یکم تخریب کنی.

    پدرو: باکی نیست. جاشو نشونم بدین.

    پدرو را به مکان مشخص شده می برند.

    پدرو: اینجاست؟ باشه، برین عقب.

    مویرا: او او، باز سرو کلشون پیدا شد.

    پدرو: چی؟ یه کار کنین نتونن بیان جلو. از من دورشون نگه دارین.

    راه باز می شود.

    پدرو: خیلی خب، تموم شد.

    کلر: ممنونم.

    سوخت را نیز پیدا کردند.

    کلر: به نظرم چیزایی که لازم داریمو جمع کردیم.

    مویرا: بهتره برگردیم بدیمش به گیب.

    پدرو: من رد فرستنده امواج رو گرفتم. از جایی طرفای شمال میاد. به گمونم از یه ارتفاعی چیزی. چون هرجا میریم، داره ردمونو!

    کلر: آره، شکی نیست ... کارت عالی بود پدرو، مکان اون زن ممکنه کلید خروج از این جزیره باشه.

    سوخت و باتری را به گیب می دهند.

    کلر: اینم همه چیزایی که لازم داشتی.

    گیب: کارت خوب بود ردفیلد. البته من که تعجب نکردم. حالا وقت جادوی منه. جادو روغن کاری تعمیر هلیکوپتر در ایکی ثانیه.

    صدای آژیری از واسک می آید.

    مویرا: حتما داری دستم میندازی!

     

    204.jpg

     

    کلر: کار ناظره. داره اون جونورا رو به سمت ما هدایت میکنه.

    پدرو: ولی این نامردیه! حالا باید چی  کار کنیم؟

    گیب: من سرعت تعمیر هلیکوپترو زیاد میکنم، یکی بره اون سوت وامونده رو خفه کنه!

    کلر: باشه ما اینکار رو میکنیم. از بار پخش میشه. لطفا این آهنقراضه رو تعمیر کن.

    گیب: بهتره دروازه رو ببندم. متاسفم.

    ناظر: هیچ لغزشی از درون وجود نداره. فقط نابودی از درون هست.

    مویرا: اون بوق از سقف رستوران پخش میشه. پس کلیدش حتما داخله. بریم پیداش کنیم!

    کلر آژیر را قطع می کند. پدرو نیز در را از پشت می بندد.

    پدرو: ای وای من! محاصره شدیم. راه در رو نداریم. کارمون تمومه!

    کلر: آروم باش پدرو.

    پدرو: چه بلایی سر دستبندم اومده؟ چرا رنگش داره عوض میشه؟ دارن از تو پنجره میان!

    کلر: پس بجنگ و جلوشونو بگیر!

    پدرو: ما همینجا میمیریم. نمیدونم چی کار کنم؟ 

    مویرا: گام اول: اون ناامیدی مسخرتو از بین ببر!

    پدرو: از من دور شو! چرا این اتفاق برای من افتاده؟ این منصفانه نیست! تموم شد؟ دورشون کردیم؟

    یکی از دشمنان پدرو را می گیرد.

    کلر: دووم بیار!

     

    (صحنه)

    ناظر: ترس ویروس رو فعال میکنه.

    کلر: پدرو؟

    ناظر: میبینی چطور رنگ دستبندش در پاسخ به ترس تغییر میکنه؟

    پدرو گردن کلر را می گیرد.

    مویرا: کلر! دارمت!

    ناظر: منظورم اینه که اون فقط نیست. راه فرار من مرگ خواهد بود. ولی نه مثل این.

     

    205.jpg

     

    (گیم پلی)

    پدرو کاملا جهش یافته است.

    پدرو: دریل، دریل، دریل ... دریل!!

    مویرا: شوخی میکنی؟ هیچ راهی واسه زدن این جونور نیست.

    کلر: بدو مویرا، بدو!

    پدرو: به من نگاه کن ... به من نگاه کن ...

    نیل از راه می رسد. نردبانی را به پایین می اندازد.

    نیل: ... کلر؟ کلر! بیا این بالا! از این طرف.

    کلر و مویرا از نردبان بالا می روند.

    نیل: من میرم در رو از اون طرف باز کنم.

    نیل به طرف دیگر در می رود و آن را باز می کند.

    نیل: خب بازه، بیاین.

    در را می بندند.

     

    206.jpg

     

    کلر:دووم میاره؟

    نیل: امیدوارم.

    کلر: وایسا نیل! گیب چی میشه؟

    نیل : میدونم ولی ... نمیتونیم با ایستادن اینجا ریسک کنیم. ببین جوش نزن، اون قبلا تو ارتش بوده. آدمیه که جون به عزرائیل نمیده.

    به راه بسته ای می رسند.

    نیل : از این طرف، کمکم کنید.

     

    (صحنه)

    نیل لبه سنگ را می گیرد.

    نیل: حاضرین؟ بلندش کنین.

    سنگ را تا حدی بالا می آورند.

    نیل : برو!

    کلر به طرف دیگر می رود و سنگ را از آن طرف می گیرد.

    نیل: تو هم برو!

    مویرا نیز به طرف دیگر می رود و سنگ را می گیرد. نیل میخواهد عبور کند.

    مویرا: بجنب!

     

    207.jpg

     

    (گیم پلی)

    به راهروی زیر زمینی می رسند.

    کلر: میدونی، من ... من خوشحالم که حالت خوبه. گیب گفت از هم جدا شدین.
    نیل: آره، ولی من سریع میدوئم. خاصیت باشگاه رفتنه. خب، امم ... اون هیولائه چی بود اون پشت؟
    کلر: پدرو بود. ناظر یه جور ویروسی بهمون زد. ویروس وقتی پدرو خیلی ترسید تو بدنش فعال شد.
    نیل: فکر کنم راجع بهش شنیدم ... ویروسی که به ترس واکنش میده. یا مسیح، بنا بود از مردم در مقابل ویروس ها محافظت کنیم، نه اینکه خودمون بگریمیشون.
    مویرا: به طرز ناجوری مسخره اس.
    کلر: مویرا، فکر نکنم با نیل آشنا شده باشی. اون رئیسمونه.
    نیل: نیل فیشر. تو دختر بری برتونی، نه؟ بابات تو BSAA ـه.
    مویرا: یه لطفی در حق من بکن و اسم من و بری رو توی یه جمله نیار، قربان.

    برجی را می بینند.

    کلر: پدرو گفت که سیگنال از اون بالا اومد. باید همون باشه.
    نیل: اون برج؟
    کلر: ناظر ممکنه اونجا باشه. میگم بیاین بریم بفهمیم.
    نیل: اوه، فکر بدیه. باید تا طلوع آفتاب صبر کنیم.
    کلر: تا طلوع آفتاب، ممکنه هممون مثل پدرو بشیم. زمان داره میگذره، نیل.

    چند حیوان به آنها حمله می کنند.

    مویرا: وای نه نه نه!

    چند دشمن می آیند.

    کلر: او-اوه، برگشتن.

    نیل: باید ساکنین جزیره باشن. چرا ناظر اصلا باید یه جزیره رو به ... حالا هرچی تبدیل کنه؟

     

    (صحنه)

    کلر برای مویرا قلاب می گیرد تا از نردبان بالا برود. سپس نیل برای کلر قلاب می گیرد.

    نیل: بجنب!

    کلر بالا رفته و دستش را به سمت نیل دراز می کند. در همین حین درِ فلزی می شکند.

    کلر: نیل! بجنب!

    نیل: شماها به سمت برج ادامه بدین، من قول میدم بعدا بهتون ملحق بشم! بجنبین بد ترکیبا، اگه میتونین منو بگیرین!

     

    208.jpg

     

    (گیم پلی)

    کلر و مویرا به داخل می روند. صداهایی می شوند.

    کلر: اینجا هم هستن. مواظب باش.

    مویرا: باشه.

    دختری که در زندان دیده بودند، را می بینند.

    مویرا: همون دخترست!

    کلر: آره، توی زندان دیدیمش.

    مویرا: اونم دستبند داره.

    کلر: فکر میکنی اونم بخشی از آزمایشه؟

    مویرا: اگه ناظر سعی داره بچه های کوچیک رو هم بترسونه، این دیگه قابل تحمل نیست.

    در بسته می شود.

    مویرا: زیاد باز نمیمونه. باید سریع باشیم که بتونیم رد بشیم.

    دوباره دختر را می بینند.

    کلر: هی، صبر کن!

     

    (صحنه)

    کلر و مویرا به دخترک رسیدند.

    کلر: صبر کن! چیزی نیست. نترس. اسمت چیه؟ اهل کجایی؟ اون زن تو رو آورد اینجا؟

    مویرا: واو. تو واقعا خوبی، کلر. بذار من باهاش حرف بزنم.

    مویرا به دختر نزدیک می شود.

    مویرا: تو باید خیلی ترسیده باشی. من که خیلی ترسیدم. اسم من مویراست. مبینی؟ ما مثل دوتا خواهر هستیم. اوضاع مرتبه ... اسم دوستت چیه؟

    دختر: لاتی.

    مویرا: هردوی شما خیلی شجاعین.

    کلر: با بچه ها خوب کنار میای.

    مویرا: بیا. باشه.

     

    209.jpg

     

    (گیم پلی)

    کلر: پس تو خودت تنهایی از دست هیولاها فرار کردی؟

    دختر: اوهوم.

    مویرا: تو دختر شجاعی هستی، ولی همه اینا زود تموم میشه.

    کلر: گوش کن، یه زن بد توی اون برج هست. وقتی گیرش بیاریم میتونیم از این جزیره  همه با هم بریم.

    صدایی می آید.

    کلر: مویرا ... شنیدی؟

    مویرا: آره یکی دیگه از اون کثافتای گــُ ... ببخشید، منظورم از اون بی خاصیتای گنده بود و میدونی که با بی خاصیتای گنده چی کار میکنیم.

    به راه پله ای نیمه شکسته می رسند که صدایی از آن پایین می شنوند.

    مویرا: لعنتی. یه چیزی اون پایینه.

    مویرا و کلر به پایین می روند و تعداد زیادی دشمن را می بینند.

    مویرا: گندش بزنن. تا بهت علامت ندادیم همونجا بمون.

    دختر: باشه.

    دشمنی بزرگتر از بقیه دشمنان می بینند.

    کلر: اونجارو ببین! این با بقیه فرق داره!

    مویرا : دارم میبینم!

    تمام دشمنان را می کشند.

    کلر: فکر کنم حل شد.

    مویرا: بریم دنبال دختره.

    به سمت راه پله می روند.

    مویرا: هی همه جا امنه. میتونی بیای پایین؟

    دختر پایین می آید. سوراخی در دیوار دیده می شود.

    دختر: من از این سوراخ رد میشم.

    و به طرف دیگر می رود و در را باز می کند.

     

    210.jpg

     

    دختر: بازه!

    مویرا: دمش گرم واقعا.

    مویرا و کلر پیش دختر می روند.

    مویرا: خرست خیلی با مزه اس. اون پسر دوستته؟

    دختر: لاتی دختره. یه مرد مهربون اونو بهم داد.

    کلر: کدوم مرد مهربون؟

    دختر: اون آقا مهربونه که تو تراسیو بود. وقتی بچه بودم منو نجات داد.

    کلر: موندم کسی از تراسیو مونده که گیر نیفتاده باشه.

     

    (صحنه)

    گیب در هلی کوپتر است و به سمت کلر و مویرا می آید.

    گیب: بـــله! تحویل بگیر زنیکه! ما داریم از این جزیره کوفتی در میریم!

    ناظر: اوه، پسرک عزیز من. این تقلبه.

    سیستم هلی کوپتر دچار مشکل می شود.

    گیب: خدا لعنتت کنه، بجنب!

    کلر: گیب ...

    گیب: گندش بزنن. نه نه نــه!

    گیب با چاقو دست خود را قطع می کند. هلی کوپتر او می چرخد.

    کلر: گیب، از اونجا بیا بیرون!

    ناظر: راهِ فرار من مرگ خواهد بود. ولی نه اینطور.

    مردی ناشناس دختر را می برد. هلی کوپتر به ساختمانی برخورد می کند.

    کلر: گیب ...

    ناظر: دوستتون حیف شد ولی شماها از اون سرسخت ترین. شما وسط بازی در نمیرین، میرین؟

    مویرا متوجه نبودنِ دختر می شود.

    مویرا: کلر! ما دختر رو گم کردیم!

     

    211.jpg

     

    BaziTarsnak.ir

    Editor: Shinymoon

    Translator : Wolfwand Rubel

    • خوشم اومد 4

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    Ep03_CM.png

     

    (صحنه)

    صحنه برج را نشان می دهد.

    مویرا: کلر! چیزی پیدا کردی؟

    کلر : نه، هیچ اثری ازش نیست. چه اتفاقی میتونه افتاده باشه؟

    کلر یادداشتی را روی در ورودی برج می یابد.

    کلر: مویرا اینو ببین. یکی این یادداشتو گذاشته. نوشته که: "برید به سمت کارخانه"

    مویرا: تو باروش میکنی؟

    کلر: این دست خط نیله. میشناسم دست خطشو.

     

    301.jpg

     

    (گیم پلی)

    مویرا: اصلا باورم نمیشه دختره رو گم کردیم. حتی نشد اسمشو ازش بپرسم.

    کلر: ممکنه جایی مخفی شده باشه. تو راه دنبالش میگردیم.

    مویرا: خب، کلر ... حالا چرا رئیس باید بخواد بریم کارخونه؟

    کلر: نمیدونم، نیل گاهی یه کارایی میکنه.

    از دری عبور می کنند که ناگهان پشت سرشان بسته می شود.

     

    (صحنه)

    مویرا: چی؟

     

    (گیم پلی)

    ناظر: به کیِرلینگ خوش اومدین، جایی که هر چیزی به پایان میرسه.

    کلر: بازم اونه. انگار همه جا چشم داره ...

    مویرا: یه چیزی این وسط درست نیست. حواستو جمع کن.

    به مجسمه ای می رسند. کارتی از گردن مجسمه آویزان است.

    کلر: این مال نیل ــه.

    ناظر: پرومته رو تماشا کنید. او بود که آتش مقدس خدایان رو دزدید و به خاطر آن به یک صخره زنجیر شد.

    (یادداشت مترجم: پرومته مسئول آموزش انسان بود. وقتی دیگر چیزی برای آموزش انسان نداشت، آتش را از المپ دزدید و به انسان داد. به همین خاطر زئوس او را به کوهی زنجیر کرد و کرکسی و در برخی منابع عقابی را مامور کرد تا جگر او را بخورد. جگر هر بار سالم می شد و مجددا کرکس یا عقاب آن را می خورد.)

    کلر: جالب بود. نیل کجاست؟

    ناظر: برای اینکه دوباره ببینیدش، باید شجاعت ایستادن در مقابل اراده خدایان رو داشته باشید.

    کلر: باید عجله کنیم. نیل به من احتیاج داره.

    مویرا: به تو ... احــتـــیاج داره ...؟!

    کلر: هه. بریم داخلو بگردیم.

    حسگری کنار دری که قفل بود، قرار دارد.

    کلر: یه حسگر چشمی؟ تو یه کارخونه؟ گندش بزنن ....

    مویرا: این نمیذاره ما ازین در رد شیم. و این یعنی ما برای عبور ازش به تخم چشم یکی نیاز داریم؟ چقدر چندش. پوفف ... حتما این کارخونه، کارخونه پهن سازی بوده!

    سقف اتاقی که وارد آن شدند، پر از تیغ است.

    مویرا: کلر، سقف رو ببین ...

    مجسمه کلاغی دیده می شود.

    مویرا: اینو نیگا. توی نوکش یک کلیده.

    کلر: باید یه جوری برش داریم.

    مویرا وارد محیط امنیتی می شود و لیزرهایی قرمز رنگ در اطرافش حرکت می کنند.

    مویرا: ای تو روحش ... فکر کنم بهتره جلوتر نریم!

    کلر: باشه ... هیچ حرکت ناگهانی انجام نده. بیا برگردیم عقب و فکر کنیم چیکار باید کرد.

    مویرا به مجسمه می رسد و گوی را بر می دارد. لیزر ها غیر فعال می شود.

    کلر: ممکنه به درد بخوره.

    چشم را بر می دارند.

    کلر: این باید روی اسکنر چشم کار کنه.

    در را باز می کنند.

    کلر: مویرا ببین. اون چیزی که تو بدن جسده اس ...  همونیه که من فکر میکنم؟

    مویرا: این قراره چی باشه؟ شبیه یه تیکه از اعضای بدنه.

    کلر: یه نقشه هم اینجاس.

    مویرا: این نقشه مسیر آب زیر کارخونه اس که به برج منتهی میشه. ولی اون مجسمه لعنتی جلوشو گرفته.

    کلر: میدونی، خدایان برای مجازات پرومته یه عقاب فرستادن تا جیگرشو بخوره.

    مویرا: پس ... بعله حالا گرفتم جریان چیه.

    کلر: نیل، تو کجایی؟

    مویرا: نیل؟! پس دختره چی؟

    جگری که پیدا کردند را درون مجسمه می گذارند.

    مویرا: فکر کنم نصف جیگر جلو افتادیم.

    کلر: پس بریم باقیشو پیدا کنیم.

    به قسمت دیگرِ کارخانه که با اسکن چشم باز می شد، می روند.

    مویرا: پوف... بوی پهن گاو میده.

    کلر: حتما اینجا حیوونا رو نگه میداشتن. اینجا قصابیه. بخش کشتارگاه.

    مویرا: به نظرت واسه اینکه این همه خون اینجا باشه چند تا جونور رو باید بکشن؟

    کلر: هیش، یه چیزی داره میاد ...

    دشمنی می آید. پس از کشتن دشمن، کلر کلید را از روی گردونه ای تیغی بر میدارد. به محض برداشتن کلید، گردونه راه می افتد.

    مویرا: کلر راه افتادن!

    مخزنی را می بینند.

    مویرا: یه چیزی توی مخزن میبینم.

    گوشتی را به چرخ گوشت مخزن می اندازند.

    مویرا: باید بیشتر توش خون بریزیم؟ پسر این زنه واقعا مشکل داره.

    تکه ای دیگر از جگر از داخل مخزن بیرون می ریزد.

    مویرا: کلر! یه چیزی از مخزن افتاد بیرون!

    ناظر: صدای فریاد های پرومته رو میشنوید؟ 

    مویرا: دارن گروهی بهمون حمله میکنن. باید از اینجا بریم!

    جگر را داخل مجسمه می گذارند.

    کلر: خب، این باید کار کــُ ...

    مجسمه می ترکد.

    مویرا: مجسمه کثـــــــــــــافت!

    کلر: و هممونو ترکوند. بیا بریم.

    صداهایی از پشت بلندگو به گوش می رسد.

    مویرا: داره چه مزخرفی میگه؟

    به مکانی غرق در آتش می رسند.

     

    303.jpg

     

    کلر: برو!

    مویرا: باشه؟!

    ناظر: کارم با شماها تموم شده. شما از آزمایش حذف شدید.

    کلر: گور بابای آزمایش! با نیل چی کار کردی؟

    ناظر: مجازات خدایان دلایل خود رو داشت. اکنون آتش پرومته همه چیز رو در بر خواهد گرفت!

    مویرا: میدونستم تله اس! بدو کلر!

    کلر: اینو بسپارش به من! من درستش می کنم!

     

    (صحنه)

    در را باز می کنند.

    کلر: بدو!

    هردو به بیرون می پرند.

    مویرا: گندش بزنــــــــــــــن!!!!

    ساختمان پشت سرشان منفجر می شود و آن دو به درون فاضلاب می افتند.

    مویرا: به تو هم همینقدر خوش گذشت؟

    کلر: راه بیفت. باید از اینجا بریم.

     

    304.jpg

     

    (گیم پلی)

    مویرا: کلر! این خودشه! همون راه آبی که به زیر برج میرسه!

    کلر: ناظر تک تک قدمهای ما از اول زیر نظر داشته. ولی اگه فکر کنه ما توی انفجار مردیم ...

    مویرا: میتونیم غافلگیرش کنیم!

    کلر: خیلی نزدیک شدیم. میتونم حسش کنم مویرا.

    مویرا: نیل و دختره توی کارخونه نبودن.

    کلر: آره. باید به حرفت گوش میدادم. نیل اون نامه رو ننوشته بود. نمیتونست اینکار رو کرده باشه.

     

    (صحنه)

    کلر به در بسته می رسد و اسلحه ای به سر مویرا می خورد.

    مویرا: اوخ! 

    پیرمرد: تو کی هستی؟ اینجا چی میخوای؟

    کلر: بیارش پایین.

    مویرا: تو روحش. از اعضای تراسیوه؟

    پیرمرد: تا حالا این چیزی که میگی رو نشنیدم.

    کلر: دستبند نداره. چرا دستبند نداری؟

    پیرمرد: به نظرت من شبیه زن هام؟

    مویرا: گندش بزنن. تو خبر نداری چه خبر شده پیرمرد؟ باید از اینجا بری قبل از اینکه خیلی دیر بشه.

    پیرمرد: هرگز. من توی خونه ام میمونم. حالا گورتونو گم کنین.

    او در را باز می کند.

    پیرمرد: شماها به جزیره زیبای ما اومدین و همه چیو از بین بردین. هر بلایی که میخواد سرتون بیاد، از من کمک نخواید. برین هرجا که دلتون میخواد بمیرین. اینجا جای منه.

     

    305.jpg

     

    (گیم پلی)

    مویرا: دایناسور احمق. از مردایی مثل اون خسته شدم.

    کلر: ... منظورت مردایی مثل بریه.

    مویرا: تو بهش میگی "هی برو سمت راست" و اون دقیقا میپیچه سمت چپ. چون فکر میکنه میدونه کدوم راه درست تره.

    کلر: آره، داداش بزرگ منم همینجوری بزرگ میشد.

    مویرا: یه بار پدرمو در آوردن و... بیخیال تو شرایط فعلی نیازی ندارم یارو حالمو بگیره.

    تمام دشمنان را می کشند.

    مویرا: باید به زیر برج رسیده باشیم. درسته؟

    کلر: فکر کنم. این دیگه چیه؟

    مویرا: شبیه قبرستونه.

    کلر: فکر کنم برج درست بالای سر ماست.

    مویرا: امیدوارم بتونیم یجوری دخلشو در بیاریم ...

    کلر: ما میتونیم. بیا اطرافو بگردیم و یه راهی پیدا کنیم که خودمونو بهش برسونیم.

    به محوطه ای بزرگ داخل برج می رسند.

    مویرا: اثری از آثار دوست پسرت نیست.

    کلر: نیل دوست پسر من نیست!

    مویرا: باشه. لعنت. گوش کن ... وقتی با نیل بودیم یه چیزی رو متوجه شدم. دستبندش اصلا تغییر رنگ نداد. منظورم اینه که از چپ و راست داشت آدمخور میریخت سرمون، باید حداقل میترسید ...

    کلر: نه. نه نه. امکان نداره. فهمیدی؟ این بحث همینجا تمومه.

     

    (صحنه)

    داخل اتاق مانیتور می روند. کلر از روی میز لیستی از نام اعضای تراسیو را پیدا می کند.

    کلر: این لیست... تو جشن دست نیل بود. برتون، چاوز ... ردفیلد ... اسم هممون توشه. اون تراسیو رو فروخت!

    مویرا: کلر، من واقعا متاسفم. هی، ببین!

     

    306.jpg

     

    مانیتور نیل را نشان می دهد.

    نیل: خیلی خب. من بهترین گزینه ها رو برات آوردم.

    ناظر: کارت خوب بود.

    نیل : حالا نوبت توئه که کارت رو بکنی ...

    ناظر ویروسی به او تزریق می کند.

    نیل: چی کار ...

    ناظر: نمونه اوروبوس رو میخواستی؟ حالا گرفتیش ... سگ ولگرد.

    نیل : تو هیچ چی در مورد من نمیدونی.

    ناظر: میدونم تو عروسک خیمه شب بازی لنسدیل بودی. وقتی ولترو توی تراگریجیا 7 سال پیش دستش رو شد، اف بی سی رو منحل کردن. دخل پیرمرد اومد ولی اونقدر باهوش بود که میراثشو به نفر بعدی منتقل کنه.

    نیل : منو فریب دادی ...
    ناظر: چون یه احمقی. فکر کردی میتونی یک خطر تروریستی جدید تولید کنی تا  FBC رو توجیح کنی.
    نیل: هیولایی مثل تو هیچ وقت نمیفهمه.

    مانیتور خاموش می شود.

     

    307.jpg

     

    (گیم پلی)

    مویرا: کلر ... داری گریه میکنی؟

    کلر: نه ... امم ... دارم یاد میگیرم یکم واضح تر به قضیه نگاه کنم.

    آسانسور پایین می آید.

     

    (صحنه)

    کلر و مویرا به آسانسور نزدیک می شوند.

    کلر: نیل ...

    نیل روی کلر می افتد.

    کلر: نیل.

    نیل: من کاری رو انجام دادم که فکر میکردم درسته.

    کلر: درست نبود.

    نیل: از من دور شو! هیچ راهی برای برگردوندن FBC نیست. من لنسدیل رو نا امید کردم . اوروبوروس ... مرگ نیست ... قدرته ...

    نیل جهش می یابد.

     

    308.jpg

     

     

    (گیم پلی)

    کلر: نیل! من بهت اعتماد کردم! تراسیو واسه این تشکیل شد که از مردم محافظت کنه! این موضوع رو اون اسم لعنتیشم هست!

    نیل: ما مردم رو نجات میدیم. با ترس و قدرت ... تمام دنیا نجات خواهد یافت ...

    کلر: بهتره امیدوار باشی یکی خودتو نجات بده!

    نیل: تو دخالت نکن! مرگ برای همه! برای FBC! دارم می سوزم!

    مویرا: فقط میخوام تموم بشه.

    کلر: حالا تو مشتمونه.

    آسانسور در میانه راه متوقف می شود.

     

    (صحنه)

    کلر در را باز می کند. نیل به داخل هجوم می آورد.

    کلر: نیل!

    نیل مویرا را می گیرد.

    کلر: کافیه! دستتـــــو ازش بکــــش!

    کلر به نیل حمله می کند و هر سه از آسانسور به پایین پرت می شوند.

    مویرا: ممنونم... فکرکنم.

    کلر: حالت خوبه؟ میتونی پاشی؟

    مویرا: کثافت! کلر پشت سرت!

    نیل روی کلر می افتد و اسلحه از دست کلر پرت می شود.

    مویرا: نـــــــــــــه!

    کلر: نیل، ما کجا اشتباه کردیم؟

    نیل: تو میتونی بهم کمک کنی ... هنوزم دیر نیست ...

    مویرا: لعنت کلر!

    مویرا صحنه ای که به اشتباه به پولی شلیک کرد، را بخاطر می آورد.

    مویرا: پولی! نمیر!

    بری: وای خدای من ... قرار نبود شماها اینجا باشین! چطور تونستی ...

    مویرا: بابا تقصیر من نیست! تفنگ خودش شلیک کرد!

    بری: یا مسیح ... برو به آمبولانس زنگ بزن.

    کلر: مویرا!

    مویرا اسلحه را بر میدارد.

    مویرا: سلاح های کوفتی ...

    او به سمت نیل نشانه می گیرد.

    مویرا: برو به جهنم رئیس.

    و چندین بار به نیل شلیک می کند. نیل روی زمین می افتد.

    کلر: مویرا تو ... تو تونستی.

    مویرا: کلر. دیگه اینجوری منو نترسون.

     

    309.jpg

     

    صحنه کلر و مویرا را از درون مانیتور نشان می دهد. ناظر در حال دیدن آنهاست.

    ناظر : من چیزی که لازم دارم رو بدست آوردم. دیگه کسی مزاحممون نمیشه عزیزکم. من و تو دوستای خوبی خواهیم بود.

    ناتالیا روی تختی بیهوش خوابیده است.

    ناظر: همدیگه رو از درون و بیرون خواهیم شناخت.

     

    310.jpg

     

    BaziTarsnak.ir

    Editor: Shinymoon

    Translator : Wolfwand Rubel

    • خوشم اومد 5

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     

    (صحنه)

    ناظر در کنار ناتاليا است.

    ناظر: تو فوق العاده اي. شش ماه ديگه تو به عنوان من بيدار خواهي شد و جهان واقعا خواهد ترسيد. پس آسوده بخواب عزيز من. همه اون مدت تلف شد. تمام عمرم براي اين لحظه صرف شد، تولد حقيقي من.

     

    401.jpg

     

    کلر و مويرا داخل آسانسور هستند و به سمت بالا مي روند.

    کلر: وقتشه مسئول اصلي مشکلامونو ملاقات کنيم.

    آسانسور مي ايستد و آن دو از آن پياده مي شوند.

    مويرا: اينجا ديگه کجاست؟

    کلر: اهميتي نداره. بيا ناظر رو پيدا کنيم.

     

    402.jpg

     

    (گيم پلي)

    وارد اتاق مانيتور شدند. اهرمي را کشيدند که باعث تغيير مسير آب سد شد.

    کلر: اون اهرم جهت آب رو عوض کرد.

    مويرا: آره ولي کجا؟ ما همچين جايي رو نديديم!

    سپس چشمشان به مانيتور ها مي افتد.

    مويرا: اين فيلماي ويدويي رو ببين. ما بيشتر اين جاها بوديم.

    کلر: و اون قدم به قدم ما رو زير نظر داشته.

    به اتاقي رسيدند که آکواريومي در آن است.

    مويرا: چي ازش فهميدي؟

    کلر: نميدونم. نميتونم ناظر رو درک کنم.

    کلر آکواريوم را هل مي دهد و اهرمي را مي کشد.

    کلر: خب راهون باز شد. عجله کن.

    به ناظر رسيدند. ناظر پشت محفظه اي شيشه اي ايستاده است.

    کلر: بالاخره همو ملاقات کرديم.

    ناظر: همه اين راهو اومدين که خداحافظي کنين؟ واقعا تحت تاثير قرار گرفتم. تقريبا تموم شده. من از ترس گذشتم و قدرت خدا شدن رو بدست آوردم.

    مويرا: از پشت اون شيشه بيا بيرون تا نشونت بدم خدا کيه.

    ناظر: تنها يک امتحان باقي مونده. يک راه براي عبور.

    کلر: اصلا به ما گوش ميده؟

    ناظر: گريز برادر من مرگ بود. و بزودي من هم همينطور خواهم شد. من در سرنوشت او سهيم خواهم شد و از او جلو خواهم افتاد.

    مويرا: ميخواي چي کار کني؟

    ناظر: ... فرار.

    ناظر خودکشي مي کند.

    کلر: ... بعله اين شکلي.

    http://s9.picofile.com/file/8289998092/403.jpg

     

    "هشدار: پروتوکول ايميني فعال گرديد. سيستم خود تخريب بخش بالايي ساختمان به زودي فعال خواهد گرديد. چنانچه شما در محل ياد شده حضور داريد، لطفا خونسردي خود را حفظ کنيد."

    مويرا: بايد از اينجا بريم.

    کلر: و بذاريم تمام جواباب باهاش به گور برن؟ باشه. برگرديم سمت آسانسور. عجله کن!

    مويرا: من با اون زنيکه ديوونه هم تابوت نميشم!

    وقتي به آسانسور مي رسند، آسانسور سقوط مي کند.

    مويرا: سگ تو روح يک يکيشون!

    کلر: اون پايين يه راه ديگه هست. يه راهي پيدا کن بهش برسيم.

    متوجه چيز عجيبي مي شوند.

    مويرا: يه مشکلي هست.

    کلر: حق با توئه. نميبينمش. ولي يه چيزي اينجا با ماست.

    مويرا: ديگه چي اينجا مخفي شده؟

    کلر: فقط چشماتو باز نگه دار و برو!

     

    (صحنه)

    از راه خروجي اضطراري، خارج مي شوند.

    مويرا: دستم ميندازي اين ديگه چه طرز خروجي اضطراريه؟

     

    404.jpg

     

    (گيم پلي)

    "فاز دوم محافظت فعال گرديد. چنانچه شما هنوز در محدوده ياد شده هستيد، ميتوانيد وحشت کنيد."

    مويرا: من اين همه راه رو اومدم!

    کلر: نميتونيم اجازه بديم اون برنده بشه. بجنب!

    مويرا: به خدا قسم من هرجوري که شده زنده ميمونم!

    راهي براي عبور نيست.

    کلر: ادامه بده من يه راهي پيدا ميکنم.

    مويرا راه را براي کلر باز مي کند.

    مويرا: تو از پسش برمياي. بجنب کلر!

    دوباره وارد ساختمان مي شوند.

    مويرا: ساختمون داره مياد رو سرمون.

    کلر: پس بايد بريم پايين.

    مويرا: بدو بدو بدو بدو!!!! از پسش بر مياي!

     

    (صحنه)

    سقف مي ريزد و مويرا خود را به سمت کلر پرت مي کند تا کلر آسيب نبيند.

    مويرا: کلــــر!

    کلر بلند شده و متوجه عدم حضور مويرا مي شود.

    کلر : مويرا!

     

    405.jpg

     

    (گيم پلي)

    مويرا زير آوار و در فاصله دوري از کلر افتاده است.

    مويرا: نه! به من اهميتي نده!

    کلر: مويرا. واي خدا. تو رو از اينجا ميبرم بيرون!

    مويرا: برو ... کلر. خودتــو ... نجات بده. اوضاع مرتبه ... پشت سرتو نگاه نکن ...

     

    (صحنه)

    کلر به پايين برج نگاه مي کند.

    کلر: خدا کمکم کنه.

    کلر از برج به درون آب مي پرد.

     

    406.jpg

     

    BaziTarsnak.ir

     

    Editor:Shinymoon

    Translator: Wolfwand Rubel

    • خوشم اومد 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری


    ×