رفتن به مطلب
Wolfwand Rubel

فایل های بازی

پست های پیشنهاد شده

اولین فایل بازی- موجود در زندان

 

قوانین زیر نظر گیری نمونه های آزمایشی

 

 * هر نمونه باید 24 ساعته تحت نظر باشد.

* سنسور های را برای هر تغییر بررسی کنید.  هر 10 دقیقه گزارش دهید.

هر نمونه ای که نشانه های غیر معمول از ود نشان میدهد به سرعت از بین ببرید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

افزایش اقدامات امنیتی

مطابق دستورات مدیر یک دستگاه شعله افکن جلوی در خروجی قرار دادم.

شعله هایی که این دستگاه به بیرون میدمه شوخی نیستند. حتی اگر چند تا از نمونه های ازمایشی به طور همزمان قصد فرار داشته باشند، بدون هیچ چون و چرایی کباب خواهند شد. هیچ کسی حق فرار ندارد.

هر کسی که قصد فرار داشته باشد، به این سرنوشت دچار خواهد شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگرفته شده از "در تبعیدگاه" اثر کافکا

مسافر پرسید، «یعنی او جملات خودش را هم نمی شناسد؟»

افسر پاسخ داد، «دادن این اطلاعات به او بی فایده است. چرا که او ان را بر روی بدن خودش ازمایش میکند.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه زندانی

(نوشته شده به زبان روسی)

مادر عزیزم،

مطمئن نیستم این نامه به دستت برسه و بتونی بخونیش. اما من بهت احتیاج دارم...

اونها ما رو نمونه های ازمایشی صدا می زنند. هر روز ما رو شکنجه میدن. هر، روز.

مگر من چکار کردم که مستحق این همه بلا باشم؟ علت این همه اتفاقات چیه؟

خیلی درد داره. هر روز از این میترسم که دفعه بعد قراره چه اتفاقی بیافته.

خواهش میکنم مادر، لطفا کمکم کن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موارد امنیتی در رسیدگی به نمونه های ازمایشی

سنسورهایی که نمونه های ازمایشی به دست دارند، سطح ادرنالین و نوراپی نفرین خون را اندازه گیری میکند تا میزان ترسی را که نمونه در لحظه تجربه میکند نشان دهد.

رنگ سنسورها به ترتیب زیر تغییر میکند.

سبز: حالت عادی

نارنجی: مضطرب

قرمز چشمک زن: ترسیده

قرمز: جهش

اگر رنگ سنسور نمونه ای قرمز شده، یعنی وارد مرحله جهش شده است. سریع به انها شلیک کنید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگرفته شده از "محاکمه" اثر کافکا

مرد درخواست کرد تا از دروازه رد شود.

نگهبان پاسخ داد، «اگر واقعا خواهان رد شدن هستی، پس قوانین را بشکن و برو. اما اگاه باش؛ من فقط یک نگهبان ساده هستم. کسانی که در انطرف دروازه قرار دارند باعث میشوند از ترس به لرزه بیفتی.»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گزارش فرار

به نمونه J038 در حالی که داشت فرار میکرد شلیک کردم و اون رو کشتم. جسد او به طور صحیح دور انداخته شد.

استفاده از سلول 1# در ورودی طبقه دوم تا زمانی که دیوار تعمیر شود ممنوع هست. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوشته های روزانه زندانی

(نوشته شده به زبان روسی)

7 اگوست

از موقعی که اینجا زندانی شدم چند روز گذشته؟

هر روز ما رو شکنجه میکنن و به این کارها میگن "ازمایشات". اخرش که چی بشه؟

امیدوارم فرد دیگه ای رو نیاورده باشن.

8 اگوست

برادر بیچاره و بدبختم با من تو این جهنم زندانی شده.

امروز دست چپش رو با یه نوع دستگاه شعله افکن سوزاندن و پای چپش رو هم با یکی از اون دستگاه های تیغه دار قطع کردن. گفتن میخوان فردا همین کار رو با بقیه اعضای باقیمانده اش انجام بدن.

اون به من التماس کرد تا از این درد و رنج خلاصش کنم. نمیتونم اون کلمات رو از سرم بیرون کنم.

ارام و قرار ندارم. دست خودم نیست، چون اون نگهبان لعنتی گفت اگر برادرم بمیره من جای اون رو میگیرم. یعنی قرار نیست درد و رنج ما تموم بشه؟  

9 اگوست

به نظر میرسه روزی که ازش میترسیدم فرا رسیده.

دیگه صدای برادرم رو نمیشنوم. اما صدای قدم های نگهبان رو میشنوم که داره به این سمت میاد! باید زمانی که فرصتشو داشتم برای مرگم دعا میکردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادداشت فراری

(نوشته شده به زبان روسی)

باورم نمیشه. از اونجا زنده فرار کردم. نمیگم کاملا صحیح و سالم...اما حداقل زنده هستم.

هنوز نمیتونم بفهمم اونجا داشت چه اتفاقی می افتاد. تمام کارهایی که برای ترسوندن و بازیچه قرار دادن ما میکردن... دیوانگی محض بود.

به چند نفر توی جنگل برخورد کردم، اما حرف هام رو باور نکردند. سرزنششون نمیکنم، چون اگر من هم جای انها بودم این حرف ها رو باور نمیکردم. اصلا کسی جرائش رو داره مقابل کسی که همه ما رو نجات داده بایسته؟

من نمیتونم تنهایی این کارو بکنم. به برج مراقبت رفتم و سعی کردم درخواست کمک کنم، اما هیچ پاسخی دریافت نکردم. ما اینجا گیر افتادیم. اگر هیچ پاسخی از بیرون دریافت نکنیم کار همه مون تمومه.

نجات دهنده؟ معلومه که نه. اون بیشتر شبیه شیطان هست.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادداشت پِدرو درباره دستبند

دستبند (چیز هایی که تا الان فهمیدم)

- یک ردیاب GPS داخل دستبند قرار داره. احتمالا برای اینکه بفهمند ما کجا هستیم.

- این دستبند یک فرستنده دو طرفه هست. ما میتونیم صدای اون رو بشنویم و اون هم میتونه صدای ما رو بشنوه.

- منبع امواج فرستنده یک جای بلند در وسط جزیره هست. باید همون برج بد ریخت باشه. شک ندارم که اون زن هم اونجاست!

- همینطور به نظر میرسه این دستنبند ضربان نبض ما رو هم ثبت میکنه. برای چه هدفی؟ اون زن شوخی نمی کرد موقعی که گفت ما رو با یک ویروس الوده کرده. خدای من! یعنی باید چکار کنیم؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات مسافر

 

11 اکتبر، 2008

این جزیره کوچک رو در یک کتاب قدیمی خاک گرفته پیدا کردم، هیچ اثزی ازش روی نقشه یا چیز دیگه ای نبود. بنابراین با خودم فکر کردم عالیه، یه فرصت برای ماجراجویی در یک جزیره ناشناخته.

تقریبا به اونجا رسیدم. اجاره کردن یک هلیکوپتر برای رسیدن به اونجا ارزون نبود. و به محض اینکه اونجا فرود اومدیم، اهالی جزیره هلیکوپتر رو توقیف و من رو زندانی کردند. اصلا خوب نبود. و حالا تو این اتاق کثیفِ قدیمی زندانی شدم.

این ادمها حسابی درب و داغون هستن. نمیتونم بگم چطوری، اما میدونی مثل موقعی که به کسی نگاه میکنی و احساس میکنی یه چیزی درست نیست؟ درسته، احساس خیلی بدی در مورد اینجا دارم.

12 اکتبر، 2008

این ادم ها با هم دیگه بحث می کردن که با من چکار کنن. چطوره بزارن من برم؟ بارها بهشون گفتم فقط برای مسافرت و ماجراجویی به اینجا اومدم، اما گوش نمیدن. اصلا وضعیت خوبی نیست. 

19 اکتبر، 2008

ظاهرا این ادم ها نمیتونند این موضوع رو بفهمند که یه خارجی میتونه اینجا رو پیدا کنه. وقتشه بیدار بشن، الان عصر تکنولوژی هست. اصلا مگه میشه کسی با دقت بگرده و چیزی رو پیدا نکنه؟ اما میدونی، کم کم دارم به این نتیجه میرسم اومدن به اینجا اصلا فکر خوبی نبود...  

10 دسامبر، 2008

دو ماه لعنتی گدشته و هنوز اینجام. مزخرفه. یه اتفاق بدی داره میافته. مدتی هست کسی رو ندیدم. نمیتونم ببینم، اما صدایی مثل غرش یه حیوان رو میشنوم. این دیگه چه وضعشه! اونها که من رو اینجا فراموش نکردن، درسته؟ درسته؟ 

19 دسامبر، 2008

نه غذایی نه ابی یه مقدار اب بارون گرفتم کمک میکنه حتی نمیتونم یه موش رو بگیرم نمیتونم طاقت بیارم  

26 دسامبر، 2008

اب اب اب خدایا خواهش میکنم اب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نتایج ازمایش اولیه


8 نوامبر. 2009

اخرین ازمایش ها ما را به ازمایش نهایی نزدیکتر کرد.

اینبار 11 داوطلب دستبندهای سنسودار را پوشیدند، سپس بوسیله هیجان روحی شدید در بازه های زمانی متفاوت ازمایش شدند.

نتایج: سه نفر به سرعت مردند. هشت نمونه باقیمانده هم سرانجام در یک نقطه دچار جهش و دور انداخته شدند.

ازمایش با این نتیجه که هیچ کدام از نمونه ها نتوانستند بر ترس خود غلبه کنند پایان یافت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادداشت شهرنشین

(نوشته شده به زبان روسی)

از موقعی که پدرت به ارامگاه رفته اصلا به خونه برنگشته. من سعی کردم صبر کنم، اما دیگه بیشتر از این نمیتونم منتظر بمونم. از اینجا میرم تا دنبال اون بگردم.

خیلی اضطراب داشتم، اما اونجا همه با من رفتار خیلی خوبی داشتند. اونها به من گفتند اتفاقات بدی اونجا رخ داده، بخاطر همین هشدار دادند تا مراقب خودم باشم، و گفتند این دستبند میتونه ازم محافظت کنه.

اینجا خیلی بزرگ و شگفت انگیزه. تا حالا چیزی مثل این رو ندیده بودم! معلومه، این برای اون زن هیچ زحمتینداره. اون جزیره ما رو نجات داده. کم کم دارم به این نتیجه میرسم قادره هر کاری انجام بده.

حتی نمتیونم به خودم اجازه بدم تا بهش شک کنم.

گمون کنم چیزی نیست، اما یخورده احساس سرگیجه میکنم. شاید فقط فشارم بالا رفته.

راستی، بالاخره پدرت رو پیدا کردم! در واقع، قسمتی از اون رو. من همیشه میدونستم اون یه سر خوب روی شونه هاش داره. حالا اون سر تنها چیزی هست که ازش باقی مانده.

احتمالا نمیتونم اون رو با این وضعیت برگردونم.

این دستبند صداهای عجیب و غریبی از خودش درمیاره. کمی ازار دهنده هست.

اما نگران نباش، من میرم تا بقیه پدرت رو پیدا کنم، بعد با هم دیگه بر میگردیم خونه.

تو باید خیلی گرسنه باشی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادداشت گِیب

برای هر دوستی که این یادداشت رو پیدا میکنه

ما بر خلاف خواستمون ربوده و با زور به این جزیره منتقل شدیم. اسامی ما نِیل فیشر، پِدرو فرناندز، اِدوارد تامسون و گَبریل چاوز هست.

من مختصات محل خودمون رو ندارم و نمیدونم فرد دیگه ای هم همراه ما اینجا هست یا نه.

یه چیزی اون بیرون هست. نمیتونم تشخیص بدم انسانه یا حیوان، اما میتونم صدای غرش بدی مثل صدای یک حیوان وحشی رو بشنوم. حداقل حضور چند تا دشمن حتمی هست.

این دستبندهای عجیب و غریب به مچ دستمون بسته شده. ما یک تماس از طرف یک زن ناشناس دریافت کردیم، اون گفت تا به "وآسِک" بریم. (مطمئن نیستم درست تلفظ کردم یا نه).

اگر کسی که این نامه رو میخونه یک دوست هست، ما رو در وآسِک ملاقات کنید. مراقب خودتون باشید، احتیاط کنید.

گ. چاوِز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه زن روستایی

(نوشته شده به زبان روسی)

عزیزِ دلم،

از موقعی که برای کار به معدن ها رفتی یک سال گذشته. من بابت خدمتی که میکنی متشکرم، و همینطور از کسی که به ما این فرصت رو داد ممنونم، کسی که ما رو از این ناامیدی نجات داد.

تو قرار بود فقط برای یک سال بری. قرارداد این بود. اما هنوز برنگشتی. چرا؟

نه فقط تو، بقیه دوست ها و روستایی ها هم ناپدید شدند و هیچ وقت برنگشتند.

من شایعه هایی شنیدم، درباره گازهای مسموم کننده و حیوانات درنده و خطرات غیرقابل وصف و نمیخوام بگم دیگه چه چیزهایی شنیدم.

امیدوارم خیلی زود به خونه برگردی. منتظرت هستم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادداشت شهر نشین

(نوشته شده به زبان روسی)

از موقعی که اون به اینجا اومده چیزهای زیادی تغییر کرده. زآبیتیج ما الان تقریبا یک جزیره کاملا متفاوت هست.

تجهیزات جدیدی در معدن ها وجود داره. و همینطور شغل های جدید! نه فقط کارگرهای معدن، همچنین افرادی رو هم به عنوان محقق استخدام کرده. فرصت های شغلی زیادی وجود داره.

من واقعا نمیدونم چطور تشکر و قدردانی خودم رو از صمیم قلب نسبت به اون ابراز کنم.

با این وجود کسایی هستند که به اون شک دارند. عجب نمک ناشناسایی هستند!

اگر از اون خوشتون نمیاد، هر لحظه که خواستید میتونید این جزیره رو ترک کنید.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نتایج تحقیقات ازمایشگاهی

24 ژانویه. 2010

ازمایش ها در مورد ویروس تی فوبوس تقریبا کامل هست. ما موفق شدیم درجه کشنده بودن ویروس تی را کاهش بدیم، در همین حین حالتی را بوجود اوردیم که به محض اینکه نمونه دچار یک شک عصبی و روحی شدید شد، عمل میکنه. 

همچنین میزان مقاومت ویروس را به زیر 2% پایین اوردیم. همه چیز طبق برنامه پیش می رود.

به هر حال، زمان موعود نزدیکتر می شود. ما به موفقیت کامل نزدیک هستیم، و هیچ احتمالی برای اشتباه وجود ندارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سوگنامه ای در وصف پدر عزیزم

پیرمرد بدبخت و ضعیف.

تو میخواستی یک جهان نو را درست کنی، و مثل یک خدا بر ان جهان فرمانروایی کنی. اما به خاطر همه بلند پروازی هاییکه داشتی نتوانستی بر سخت ترین دشمن های انسان، پیری و بیماری غلبه کنی. تو همه چیز داشتی، اما بدن پیر و فرسوده ات به تو خیانت کرد.

و سپس "پسر" خودت باقیمانده زندگی ات را از درون احشاء و امعاء رقت انگیزت بیرون کشید و از تو چیزی جز یک نام در برگ تاریخ باقی نگذاشت.

پیرمرد، تو شکست خوردی.

اما نترس. رویای تو همچنان ادامه خواهد داشت.

من تمام ذخیره و ثروتی را که از دانش، قدرت و نمونه های ازمایشی به من دادی خواهم گرفت و شکست تو را با موفقیت جبران میکنم. من جهان نو را درست می کنم و مثل یک خدا بر ان جهان حکومت خواهم کرد. میراث تو برای همیشه به فرموشی سپرده خواهد شد، اما برای من این تازه شروع کار هست.

باشد که روح تو - البته اگر روحی داشتی - برای همیشه در عذاب و شکنجه بپوسد، و بگذار که جهنم با صدای پی در پی بهم سائیده شدن دندان هایت پر شود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوشته روی دیوار اتاق شاهین

شما باید بدون هیچ ترسی مرگ خود را بپذیرید.
مثل یک انسان بالغ.


یادداشت های روزانه رئیس کارخانه 1

(نوشته شده به زبان روسی)

من هر کاری میتونستم کردم، اما به نظر میرسه بعد از این همه مدت قراره والدینم رو ناامید میکنم. من نمیتونم کارخانه خانوادگی رو نجات بدم.

هنوز هیچ دستوری نیومده. کاری از دست من برنمیاد. همه اش تقصیر اون هست! هیچ شکی درش نیست!

اون داره تمام تلاششو میکنه تا ما رو از اینجا بیرون کنه. مثل اینکه میخواد فرار کنه.

اون خیلی خوب میدونه هیچ شانسی برای جنگیدن با اون نداریم. اصلا خیال کرده که کی هست؟ مثل یه ابرقدرت زورگو رفتار میکنه!

اما با اوضاعی که الان هست، غیر ممکنه بتونی به زندگی کردن تو این جزیره ادامه بدی و در ملا عام با اون مخالفت کنی .

من واقعا هیچ چاره ای ندارم. مجبورم هر کاری که اون میخواد انجام بدم. حداقل بهم قول داد همچنان به عنوان رئیس کارخانه باقی میمونم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوشته روی دیوار اتاق نور

در تاریکی گم شدید؟
کمی نور به جایی که هستید بتابانید.


یادداشت های روزانه رئیس کارخانه 2

(نوشته شده به زبان روسی)

کارخانه من داغون شده! داغون! همه اینها به لطف اون هست!

معنی این همه تله که کار گذاشته چیه؟ اون میگه امنیت. من تا حالا امنیتی مثل این رو ندیدیم. چطور ممکنه این تله ها باعث امنیت بشن؟

اون نقشه های شومی تو سرش داره. باید تقصیر پدر و مادرش باشه. خدا میدونه که چه سوء استفاده های وحشتناکی ازش نکردند.

باید مراقب رفتارم باشم. خیلی زیاده روی کردم، سر اون داد کشیدم.

با این وجود، اون به من فهموند. اون سر قولش نموند و الان همه کاره اینجاست.

نمیخوام بیشتر از این عصبانیش کنم، بنابراین دهنم رو میبندم. من جایگاهم رو میدونم و این جایگاه همچنان سر جاش باقی میمونه.

بعد از این همه مدت، تنها چیزی که برام باقی مونده جونم هست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار دروازه

با حرکت به جلو بدون اگاهی، فقط جان خود را به خطر می اندازید.

آگاهانه انتخاب کنید.

هر چند ممکن است سریع به جواب نرسید.


ستایشی در وصف برادرانم

ما ارباب الکس را تا جزیره زآبیتیج که انجا را با اسم رمز ".No. 46" نامگذاری کرده بود، همراهی کردیم. تلاش ما باعث بوجود امدن رونق و رفاه در این جزیره شد. اما مهمتر از ان، ما به اینجا امدیم تا به ارباب در بدست اوردن هدفش یعنی حیات دوباره کمک کنیم.

شما وظایف خود را تمام و کمال انجام دادید. حتی وظیفه اخرتان را که رساندن ان اطلاعات با ارزش به ارباب بود به اتمام رساندید، هر چند به قیمت جانتان تمام شد. 

ما متعهد شدیم که خدمتگزار ارباب باشیم. من به شما به چشم هم قطاران و دوستانم نگاه میکنم. من به ارباب کمک خواهم کرد تا کاری را که همه با هم شروع کردیم به سرانجام برسد. من قول می دهم که فداکاری شما بیهوده نخواهد بود. 

روحتان شاد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برداران سوگند یاد کنید

اگر خواهان پی بردن به حقیقت هستید، به ترتیب وفاداری خود را با سوگند خوردن اثبات کنید. تنها آن موقع هست که میتوانید دوش خود را از بار سنگین گناهان سبک کنید!

خطاب به اولی، تو همیشه در گمراهی بودی، بنابراین قبری نخواهی داشت.

خطاب به دومی، تو روی خود را به پشت بر میگردانی.

خطاب به سومی، تو به فاصله سه قدم در کنار چهارمی، اما یک ردیف عقب تر قرار میگیری.

خطاب به چهارمی، تو سرت را از دست خواهی داد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستور العمل برای استوارت

استوارت،

نمونه ها از افریقا رسیدند. درجه الودگی فوق العاده بالاست. پتانسیل خیلی زیادی در ویروس هست. کمتر از این هم از یک وسکر دیگه انتظار نداشتم.

نمونه ها رو به رئیس بخش تحقیقات تحویل بده و بگو که کارکنان سریعا کار بر روی اون رو شروع کنند.

دیگه چیزی نمونده که تی فوبوس کامل بشه. من تمام چیزهایی رو که برای مرحله نهایی نقشه ام لازمه در اختیار دارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خداحافظی استوارت

ارباب الکس، 

برای من خدمت به شما در چند دهه اخیر واقعا یک افتخار و مایه خرسندی بوده. من خودم رو خوش شانس میدونم که شاهد نبوغ علمی و اینده نگری شما بودم. جهان به یک رهبر نیاز داره، و به نظر من اون رهبر کسی نیست جز شما، و فقط شما قادر هستید از انجام این وظیفه بزرگ بر بیاید. من و بقیه محقق ها همگی همین نظر رو داریم. 

برای اینکه از سلامتی شما مطمئن بشیم، بدون وقفه کار کردیم تا مرحله انتقال رو کامل کنیم. میزبانی که انتخاب کردیمکوچکترین نقصی نداره. من به شما اطمینان خاطر میدم که فرایند انتقال هیچ مشکلی نخواهد داشت.

برای رسیدن به اینجا مجبور شدیم قربانی های زیادی بدیم. ایمان من نسبت به رویای شما همچنان پابرجاست، بنابراین خودم رو اماده کردم تا تاوان گناهانی که از روی هوس و نادانی مرتکب شدم پس بدم. اما معتقدم قبل از اینکه نقشه شما به موفقیت برسه، باید اول برای گناهانمون طلب امرزش کنیم.

برای همین تمام کارهای ضروری برای مراسم امرزش رو انجام دادم. بقیه محقق ها همگی بهشون رسیدگی شده. من هم به زودی بهشون ملحق خواهم شد. این کار به شما هم کمک خواهد کرد تا بدون هیچ مزاحمتی فرایند انتقال رو انجام بدید.

به نمایندگی از طرف تمام کسانی که صادقانه به شما خدمت کردند، بابت فرصتی که به ما دادید تا به شما در رسیدن به خواسته هاتون کمک کنیم سپاسگزاریم.

خدمتگزار وفادار و همیشگی شما، 

استوارت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نامه ای برای هم وطنانم

هم پیمانان من،

سرانجام زمان موعود فرا رسیده. همه چیز طبق برنامه ریزی من پیش رفته. فقط کافیه اون زن سر قولش بمونه و طبق معامله عمل کنه. بعدش میتونم کاری رو که هفت سال پیش شروع کردیم تموم کنم.

تنها چیزی که من نیاز دارم یک نمونه کوچک هست تا بتونم جهان رو تغییر بدم.

البته جهان خیلی وقته دچار تغییر شده، اما نه در یک مسیر درست. اخرین حوادثی که در افریقا رخ داد این موضوع رو به خوبی نشون میده. این نوع حوادث جنون آمیز مدام تکرار میشه تا اینکه چیزی به جز مصیبت و نا امیدی باقی نمیمونه.

جهان به کسی نیاز داره که مسئولیت اون رو به عهده بگیره و اون رو در این دوران سیاه رهبری کنه.

بدون شک حق با لنزدیل بود. کاری که اون سعی کرد در تراگریجیا انجام بده، مردم گفتند اون یک ادم خبیث هست. اما اون یک قهرمانه. اون میخواست همه ما رو نجات بده.

من این موضوع رو به خوبی درک میکنم، همونطور که شماها درک میکنید. من هر کاری که لازمه انجام میدم تا رویای اون رو به واقعیت تبدیل کنم. اون تنها کسی بود که می فهمید همچین فداکاری هایی لازمه، اما در قبال این فداکاری ها چیز های بهتری بدست میاد. حتی اگر به قیمت روبرو شدن با اون زن شیطانی باشه، باید وظیفت رو انجام بدی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×