رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 6 - Ada Wong

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
    • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

      هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

    پست های پیشنهاد شده

     

    mxu8_640x180-q100_7197886c02c9cf381f38ba

     

    این داستانیه که خودم یه مدته روش فکر کردم و میخوام اینجا بزارمش.

    امیدوارم شما ها هم خوشتون بیاد.

    :NewPack_wink1:

    • خوشم اومد 4

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمت اول:کابوس های شبانه

    __________________________________________________________________________________________________________________

     

    چهار روز بعد از حوادث وندتا

    کلر و لیون داخل تونلی تاریک بودن.

    کلر:چه بوی بدی!

    لیون:آره،حال به هم زنه.کم کم دارم بالا میارم!

    لیون و کلر بازم به راهشون توی تونل تاریک ادامه دادن تا به یه دو راهی رسیدن.

    کلر با دستش که تفنگش رو گرفته بود به سمت راست اشاره کرد.

    :من از طرف تو هم از اون طرف!

    لون و کلر از هم جدا شدن.

    لیون کمی که دور شد به یه مکانی رسید که گوشه اطراف پر از میله های بلند و تیز بود!لیون به اونا نگاهی انداخت.

    :بهتره زودتر از اینجا برم! حس بدی در این مورد دارم!

    لیون خواست که دوباره راه بیوفته اما یهو با یه ضربه محکم به سمت میله ها پرت شد!تفنگش هم دورتر از خودش پرت شد.

    لیون:تو؟ اینکارت نامردی بود میدونی؟

    کسی که به لیون حمله کرده بود به سمت میله ها رفت و یه دونه از اونا رو برداشت و به سمت لیون پرت کرد اما خیلی سریع یکی خودش رو از سمتی دیگه روی لیون پرت کرد و میله تو کمر اون فرو رفت!

    لیون وحشت زده از خواب پرید، به دوروبرش نگاهی کرد و نفس عمیقی کشیدو فهمید که تو خونه ی خودشه و همه ی اونا یه کابوس بوده.

    بلند شد و کنار تختش نشست و چشماش رو مالید. ایدا که کنار اون خوابیده بود بلند شد و سرش رو روی کتف لیون گذاشت.

    :خیلی ترسناک بود؟

    لیون چن لحظه صبر کرد و بعد گفت: آره.ترسناک و عجیب، ولش کن ببخشید که توروهم بیدار کردم!من میرم یه لیوان آب بخورم.

    ایدا با لبخند سرش رو تکون داد و دوباره سرش رو روی بالش گذاشت.

    بعد از اینکه لون برگشت ایدا رو ندید.پنجره اتاق باز بود و روی تخت یه کاغذ بود.

    لیون کاغذو برداشت.

    روی کاغذ نوشته بود:بعدا میبینمت!

    لیون لبخندی زد : زنها!

    ____________________________________________________________________________

     

     

     

    • خوشم اومد 3

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمت دوم: به مهمانی نرو!

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     

    یک روز بعد خانه ی ردفیلد

    کلر توی اتاقش بود و کریس هم روی مببل داشت تلویزیون نگاه میکرد.کلر اومد و کنار کریس روی مبل نشست و با حالتی خاص به کریس نگاه میکنه.

    بعد از چند لحظه کریس که میدونست کلر میخواد چی بهش بگه روش رو به طرف کلر برگردوند و بهش گفت: چیه؟

    کلر با لبخند گفت: میدونی کریس تو قوی ترین و مهربون ترین برادر دنیایی.

    کریس: حدس میزدم. چی میخوای؟

    کلر:من؟هیچی؟باور کن.فقط اگه بتونی همین یه امشبو ظرفا رو بشوری بهم لطف بزرگی کردی!

    کریس:فکرشم نکن.

    کلر:خواهش میکنم کریس امشب یه مهمونی هس که مویرا و شری هم میان! میخوام با همدیگه آشناشون کنم.فقط همین یه امشب.

    کریس:با اینکه دیشب ظرفا رو شستم اما باشه.

    کلر جیغ زد و برید بغل کریس: ممنون. میدونستم که قلب بزرگی داری!من برم حاضربشم.

     

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    بعد از اینکه کریس ظرفا رو شست اومد و روی مبل نشست تا اینکه موبایلش زنگ خورد:بله؟

    :الو؟ آم کریس؟

    :خودمم شما؟

    :من - آم من مویرام.دوست کلر.

    :اوه آره.کلر و بری در موردت خیلی حرف زده بودن. ببین اگه کلر گفته زنگ بزنی بهش بگو ظرفا رو شستم.

    :نه. کلر که اینجا نیس. منم به همین دلیل زنگ زدم!

    :نیومده؟ یعنی چی؟

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     

     

    • خوشم اومد 3

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمت سوم: تو به من خوردی!

    ___________________________________________________________________________________________

    آزمایشگاهی توی نیویورک:

    ربکا در حال راه رفتن توی راهروی خلوت آزمایشگاه بود که یهویی به شری میخوره و لیوان قهوش روی پیرهن سفیدش میریزه!

    :اوه نه نه نه!

    شری: اوه شرمنده. من واقعا عذر میخوام خانم.اصلا حواسم به شما نبود.بازم شرمنده.

    ربکا:نه مشکلی نیس.از این جور اتفاقا پیش میاد.

    شری:مطمئنی؟بنظر میاد از کارکنای اینجا باشی،واقعا شرمندم،شاید همکارات بهت بخندن.

    ربکا:آره.اما نگران نباش یه لباس دیگه دارم.راستی توهم اینجا کار میکنی؟

    شری:نه در حقیقت.اینجا کار نمی کنم.

    ربکا:که این طور.به هر حال من ربکام.

    شری:شری برکین.

    ربکا و شری به هم دست دادن و لبخندی زدن.

    شری:راستی چون اینجا کار میکنی،ببین من اینجا اومده بودم چون میخواستم...

    شری یهو بیهوش شد و روی زمین افتاد.ربکا که شوکه شده بود گفت

    :شری؟شری؟صدامو میشوی؟یهو چت شد آخه؟خدای من شری؟

    ربکا احساس میکرد که سرش گیج میره

    ____________________________________________________________________________________________________

    ربکا و شری توی یه اتاق تاریک از پشت به هم بسته شده بودن.اونا کم کم به هوش اومدن.

    ربکا:  ینی چی؟من کجام؟چرا هیچی یادم نمیاد؟چه اتفاقی افتاد؟

    :منم هیچی یادم نمیاد.

    :تو؟ببینم شری تویی؟

    :آره خودمم!

    :چه اتفاقی افتاد؟

    :نمی دونم.یهویی افتادم زمین.

    :البته واسه تو طبیعیه.ببینم تو عاشقی؟یا حواست نیس میخوری به من یا یهویی بیهوش میشی.

    :البته تجربه عشق رو داشتم اما به خاطر اون نبود.

    :اینا مهم نیس.الان چرا اینجاییم؟

    :نمی دونم. این قسمت بد داستانه.

    -------------------------------------------------------------------------------------------

    با عرض پوزش از دوستان به خاطر اینکه این قسمت رو دیر گذاشتم

    • خوشم اومد 3

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمت چهارم: به هر قیمتی

    _______________________________________________________________________-

    مرکز سازمان BSAA :

    کریس: خبر جدیدی شد؟

    جیل: هیچی.

    کریس که عصبی شده بود داد زد: هیچی؟ الان یه روز از گم شدن کلر میگزره.

    جیل سعی کرد کریس  رو آروم کنه: نمیدونم . بری و دخترش میگن که خواهرت به اون مهمونی نرفته.

    کریس: ینی دزدیده شده؟

    :احتمالا.

    کریس: دوباره.

    :هی ناامید نشو. تو پیداش میکنی من مطمئنم . 

    یه سرباز BSAA داخل اتاق شد و بعد از دادن سلام نظامی به کریس گفت:خبر بدی دارم قربان.

    :دیگه چی شده؟؟؟؟؟؟

    : در مورد خانم چمبرزه . 

    کریس: ربکا؟

    : اون ناپیدید شده کاپیتان و ما نمیدونیم که کجاست...

    کریس: لعنت بر شیطون

    جیل: کریس ، یه حسی بهم میگه که این تصادفی نیست.

    : منظورت چیه؟

    : دزدیده شدن خواهرت و ناپدیده شدن ربکا رو میگم. 

    کریس تو فکر فرو  رفت و گفت : دقیقا ، این نمیتونه تصادفی بوده باشه ، اما کار کی میتونه باشه؟

    جیل : باید بفهمیم.

    جیل دستش رو روی کتف کریس گزاشت و گفت : ما موفق میشیم . مطمئن باش همونطور که من مطمئنم .

    کریس : من خواهرم رو پیدا میکنم به هر قیمتی .

    ___________________________________________________________________________________________

     

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمت پنجم:حرفه ای

    _______________________________________________

    مرکز سازمان BSAA:

    جیل به اتاقی که کریس توش بود اومد

    کریس: جیل، پیداش کردی؟

    :آره، باهاش حرف زدم.

    :خب چی گفت؟

    جیل: تا چند ساعت دیگه باید بیاد. فقط نگفتم که تو کارش داری.

    کریس: خوبه، ممنون جیل.

    : قابلی نداشت همکار. اما چرا اون؟

    کریس: چون اون تو کارش حرفه ایه.

    ___________________________________________________________________________________

    4 ساعت بعد:

    لیون وارد اتاق کریس شد و با دیدن کریس با عصبانیت گفت: نگو که اون کسی که به کمکم نیاز داره تویی.

    کریس: چرا منم.

    لیون: من فرشته ی نجات نیستم.

    جیل: ما واسه نجات دو نفر بهت نیاز داریم.

    لیون: نشنیدی؟ من فرشته ی نجات نیستم.

    کریس: این آخرین باره.کمکم کن تا خواهرم رو پیدا کنم.

    لیون: خواهرت؟ کلر ؟

    کریس: آره، همونی که باهاش توی راکون آشنا شدی.

    جیل: چند وقت پیش اون و ربکا چمبرز ناپدید شدن. ربکا رو که میشناسی؟

    لیون: زیاد از آشناییمون نمیگزره.

    کریس: بهمون کمک میکنی؟

    لیون روی صندلی نشست و پاهاش رو روهم انداخت و گفت: راه دیگه ای ندارم. جالبه چون چند روز پیش هم یکی از مامورای دولت به نام شری برکین گم شد. میشناسیش مگه نه؟

    کریس: آره توی آدونیا با پسر وسکر دیدمش.

    لیون: سرنخی ندارین؟

    جیل:  من یه چیزی پیدا کردم.

    کریس: جدی؟ چی؟

    جیل: توی اتفاقاتی که بین شما و آریس افتاد ، همه ی آدم بدا نابود نشدن.

    لیون: چی؟ کی؟

    جیل:  خواهر زن آریس.

    _______________________________________________________________________________________________________________________________________

     

     

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمــت ششم:مـا کجــاییـــم ؟

    ______________________________________________________________________________________

    توی اتاق تـــاریـکـی کــــــــه ربکا و شـــری زنــدانــــــــی بــــــودن:

    ربکـا: هی شری هنوز بیداری؟

    :اهـــــوم ، خیلی دوست دارم بدونم که چرا اینجام

    : منم همینطور،راستـــی چرا اومده بودی آزمایشگاه؟

    : براچـی میپرسی؟

    : الان حدود 3 ساعته که اینجاییم،دارم کلافه میـــــــشـم حــرف زدن باعث میشه کمتر حس کنم مـیدونی

    در اتاق باز شد و یه نفر که نور نمیذاشت صورتش معلوم بشه یه نفر دیگه رو پرت کرد تو اتــاق و دررو بست و قفلش کرد

    ربکا: هـــــــی تو کیی؟ 

    اون هیــچ جوابـــی نداد و مـــچ دستاش رو مالـــید قیـــافش معلوم نبود

    شری: چرا جواب نمیدی؟

    ربکا: ببینم تو میدونی که ما کجاییم؟

    :نـــه ولی اگه میدونستمم کمکی به حالتون نمیکرد

    شری: صدات خیلی شبیه به_____، کلــر تویی؟

    :تو رو هم تو راه مهمونی گرفتن؟

    ربکــا: بینم شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟ 

    کلــر دستای ربکا و شری رو باز کرد و گفت: یکم بیشتر از شناختن معمولی

    شـری: اما، من نمیفهمم ، ما چــرا ایــنــجـــایـیــم؟

    کلر: خودمم نمیدونم، داشتم میومدم مهمونی که یهو توی یه خیابون سرم گیج رفت و خوردم زمین الانم که سر از اینجا در آوردم

    ربکا: مام همینطور، راستی من ربکام،ربکا چمبرز

    کلر: جای خوبی باهم آشنا نشدیم ربکا، من کلرم کلر ردفیلد 

    ربکا: ردفیلد؟ کریس ردفیلد برادرته؟

    کلر: از کجا برادر منو میشناسی؟

    ربکا: قضیه داره عجیبتر میشه، آشنایی منو و برادرت برمیگرده به سالها قبل توی عمارت اسپنسر

    شری: خب حالا که باهم آشنا شدیم میشه فک کنیم و راهی واسه فرار پیدا کنیم؟

    ربکا: آخه چطوری وقتی حتی نمیدونیم کجـــایـیـم؟

    کلر: دیر یا زود معلوم میشه، فقد امیدوارم این داستان زیاد بد نباشه چون من حس خوبی بهش ندارم

    شری: ای کاش حداقل میدونستیم گناهمون چیه

    کلـر: نگران نباشین، هرجا که باشیم برادرم پیدامون میکنه و مارو نجات میده

    در اتـــاق باز شــــد و بـــازم همـــونی که نور باعث میشد که قیافـــش دیده نشه گــــفت

    : منم دقیقا میخوام که برادرت بیاد اینجا، کلــــی کـــار دارم باهاش

    کلـر: تو یه زنی؟از جون ما چی میخوای؟

    : صبور باش خانم خانمــــا،همــون طـورکه گفتــی همه چــی معلـــوم میـــشه امـــا فعــلــن هنوز یه نفر دیگه باید به جمـــتون اضافـــه بـــشه

    _____________________________________________________________________________________________________________________________________________________

     

     

     

    • خوشم اومد 3

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    خـــــــب ســـــــــــلام give_rose.gif
    بــه خاطــر فاصلــــــه ای که افتـــاده معــذرت میخـوام خیر سـرم کنکــور دارم درکـم کنینgrin.gifgrin.gif
    ادامه ی داستانم رو به زودی میزارم اینم بگم که C.Price هم توی نوشتنش قـراره بهـم کمـک کنـع:4chsmu1:

    ویرایش شده در توسط Mina
    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قسمت هفتم:تـو کـی هـستــی؟

    ______________________________________________

    لیون وارد خــونــش میشه و برقا رو روشن میکنه. میره تو آشپــزخونــه و از یخچالش یه بطری آب بر میداره و در یخچالو میبنده ، صورتش رو که بر میگردونه ایدا رو میبیه که رو به روش وایساده

    :ایدا ! منو ترسوندی،میدونی معمولـــن وقتی میرن خونه ی کسی در میزنن

    :جدی؟ پس چرا پنجره رو ساختن؟

    لیون می خنده و ایداـم همینطور

    لیون:اینجا چی کار میکنی؟

    :خواستم یه قهوه مهمونم کنی

    :شرمنده که باید همین آبــو باهام شریک شی،درحال حاضر هیچ خوراکی ـی توی خونم پیدا نمیکنی

    ایدا: خرید کردن رو دوس نداری یا پول نداری؟

    لیون: هیچ کدوم،وقت ندارم

    ایدا:وقت؟چطور؟ نکنه به خاطر دولتــه؟

    :نــه،بیا بشین تا بــهـت بگم

    ________________________________________________________________________________________________________

    ایــدا: پس اون ردفیلـد ازت کمـک خواسته تا خواهرش رو پیدا کنــی،کار انسـان دوستانه ایــه

    لـیـــون:نه فقد اون،شـــــری بــرکـــیــــــــن یکی از مامورای دولته که اونم به تازگی گم شده،جالب اینجاست که پرفسور ربــکــا چــمـبرزـم کــه تـوی همین اتفاقات اخیرن باهاش آشنا شده بودمـم گم شده

    ایــدا:کـه اینطور ، میدونی دارم بــه چــی فکــ میکنم؟

    لـیـون:بـه چی فکـــ میکنی؟

    ایــدا:تـو بیش از حد بـا دخــترا آشـنا میـشـی

    لیـون خندیـد

    ایـدا: حرفـمـو جـدی نگرفتی؟

    لـیون:نـه منظورم ایــن نبــود،میدونی آشنـا شدن خیــلی فرق داره بـــاـــــــــــ

    ایـدا: بـــــا؟

    لـیـون:مـن با هرکی آشنا میـشم بـه خاطـــر اتفاقایی کـــه بـرام میوفته ، امـــا خــب ، هیـچکدومشــون بـرام مثـل زنـی کـه اولــین بـار تـوی راکـون دیـدمشو اسـتاد در رفتن و الـــــــــبــته خوابیدن سرکاره نیـست

    ایــدا: عجـب زن جـالبـیـه ، حالـا اسمـش چـی هــس ؟

    لـیـون لبـخند میـزنـه و گــف

    :از خـود مچـکـر،هـی میخوام بـرم ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که بخوریم ، میشه تا برگردم از پنجره استفاده نکنی؟

    ایـدا: قـول

    لیون پاشد که به آشپزخونه بره که یهویی در خونش محکــم بــاز شد و دود سیاهی خونش رو پــر کرد

    لـیون و ایدا سـرفه میکردن و نمیتونستن تو اون دود همــدیگـه رو ببیــنـن،لیون از پشـت بــه سرش ضربـه ای خورد و بیهـوش روی زمیــن افتـــاد 

    ایـدا: لیــون ، کــــ کجــایـی؟

    : اون خوابــش بـرد ، منـو ببخـش خـانـم وونـگ کـــه بایـد بی دلـیـل وارد ایــن بــازی شـــی

    :تـــو ، تــو کــی هســتی؟

    ______________________________________________________________________________________________

    • خوشم اومد 3

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    قســمـت هشــتم: روانـــــــــــــی

    _________________________________________________________________

    1روز بــعد تــوی اتاقی که کلــر و شــری و ربکــا زنــدانیــن:

    در اتـــاق باز شد و زنــی وارد شــد 

    ربــکا: تــو؟ قــیافـــت خــیــلی آشناس

    کــلــر:از مــا چــی میخوای؟

    : منــو یادت نیومد ربــکــا چمبــرز؟

    ربــکــا:کــم کــم داره یادم میاد صبـــ کــن ببیــنم تــو رو پیــش آریــاس دیــدم آره توـــ تــو خــواهــر همســر آریــاســی؟

    : خــواهــر بیچاره ی مـــن خیـــــلــــــی شبیــــه تو بـــــــــود

    شــری: شــمــا همــو میشــناســین؟

    کـــلــــر: از مـــــا چــــــی میخــــــوای روانـــــــــــــی؟

    : شمـــاهــــا فـقــــــد ابــــــزاریــــــن ـــــــ ابزاری کـــه منــــو بـــــــه بــــــــرادرت میرسونـــه 

    ربــکا: تــو انتـــقــام میخوای

    : درســـته پرفســـور ، پــدر مـــنـــو اون فـــرمانــده ی BSAA و اون مـــامـــور بـــی عرضـــه ی دولـــت بـــی عرضـــه کشـــت، مـــنــم واســـه رسیــدن بــه اونـــا بـــه شمـــا نیــــاز داشتـــم

    زن روبـــه شـــری کـــرد و ادامـــه داد: البـــتــه تـــو تـــوی نقشــــم نبـــودی تقصـــیر خودت بود کـــه اونجـــا بـــودی

    کـــلر: تــــو میـــخـــوای از بـــرادر مـــن انتـــقــام بگیــری؟کـــارت بیـــهودس روانـــی -_-

    : خـــواهیــــم دیـــد راســـتی یـــه مهــمون داریــم کــــه بـــه زودی بـــهتون ملحـــق میشـــه و احتمالـــن تا حــــالا ندیدینـــــش امیـــدوارم دوســـتای خوبـــی بشـــیــن

    ___________________________________________

     

     

     

     

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری


    ×