رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

- گلها..عاشقشونم..با اینکه زودتر از وقتی که بشه کامل ازشون لذت برد پژمرده میشن..ولی باز رنگ و بوشون مست آوره..هرچند که فهمیدیم بعضیاشون کاربردهای دیگه ای هم دارند..

 

-پروفسور! اخرین سوژه آماده آزمایشه!Ft150

-بسیار خب..

مرد که پروفسور خطاب شده بود دکمه ای رو زد و نمای دیوار رو به رو با صدای ضعیفی تغییر کرد..دیوار نبود..یک نوع شیشه بود که با سیستمی زیرکانه به دیوار شبیه شده بود.

پشت شیشه یک زن با چند نوار چرمی به تختی بسته شده بود..آروم و عمیق نفس میکشید.‌سرش هم با نوار کوچکتری از پیشونی به تخت محکم بسته شده بود..با چشماش دنبال راهی بود که بتونه از چیزی که نمیدونست سر دربیاره..

ظهر با صدای تقی از خواب بیداره شده بود و خودش رو داخل اتاق تمام سفید دیده بود و الان که چند ساعت گذشته بود بزور وادارش کرده بودن روی این تخت داخل اتاق عجیب دیگه که پر از دستگاه بود قرار بگیره..روی میز کنار تخت که با فاصله ای نیم متری قرار داشت چند شاخه گل زرد رنگ پریده داخل گلدونهای تکی و کوچیکی قرار گرفته بودند..زن اگر دقت میکرد متوجه میشد که همه ی گلها رو به سمت اون قرار داشتند..

-شروع کنید.

نفسها در سینه حبس شد..البته به جز زن نگون بخت که مدام و از روی ترس هوا رو عمیق به درون ریه ها میکشید و با هول و ولا آزاد میکرد..هرچیزی که بود میدونست چیز خوبی نیست..نمیتونست فریاد بزنه..آمپولی که بهش زده بودند باعث فلجی موقت لبها تا حنجره ش شده بود و حتی نمیتونست دهانش رو‌ ببنده..

پرستاری به داخل وارد شد..لباس مخصوص پوشیده و کپسولی که در پشتش تعبیه شده بود لحظه ای توجه زن رو جلب کرد..

پرستار به سمت میز سیار رفت و اروم بدون اینکه سعی کنه گلدونی جا به جا بشه گلها رو به سمت سوژه برد..سوژه نگون بخت FT150

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لحظات اول اتفاق خاصی نیفتاد..اما پس از چند ثانیه ساقه گلها شروع کردند به خم شدن و‌ آرام به سمت صورت زن نزدیک میشدند..کمی بعد ساقه ها حالت عادی به خودشون گرفتند و گلبرگها ناگهان پژمرده شدند..

زن با ترس چشمانش رو به اینور‌ و اونور میچرخوند اما‌چیز عجیبی حس نمیکرد..کمی بعد رنگ پوستس شروع به تغییر کرد..اول زرد..بعد سیاه..درست مثل رنگ فعلی گلها ..چشمها ارغوانی شدند و از زیر ناخن ها مایعی قرمز رنگ به بیرون زد..خون بود‌‌..ناکهان از تمام منافذ پوستی زن خون به بیرون فوران کرد..

دکتر با تاسف سری تکون داد و به پرستار اشاره کرد..پرستار با عجله وارد اتاق شد و داخل دهان زن مقداری در حد نیم بند انگشت پودری ریخت..پودر با تماس با دهان زن کار خودش رو آغاز کرد.

چند ثانیه بعد..زن مرده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حراج سالیانه شروع شده بود و‌‌ خیابان‌ها پر از مردمی بود که برای خرید و حتی دیدن اجناس متراکم و یکنواخت رفت و آمد میکردند.

درکنار چند غرفه جمعیت بیشتری به چشم میخورد .. یکی از غرفه ها که جلب توجه میکرد غرفه گلهای زینتی و ساختمانی بود ، انواع گلها با رنگ های جادویی که توجه هر بیننده رو جلب میکرد ، بیشترین گلهایی که در غرفه بود دارای گلبرگهای طلایی و ساقه های زرد مایل به سیاه رنگ بود ، مردی عجیب با پالتوی کهنه و ریش های نامرتب در حالیکه مرموز وار به دور و‌بر نگاه میکرد صاحب غرفه بود..چندین دقیقه نگذشته بود که گلها به آرامی رو به پژمرده شدن میرفتند..اثری از صاخب غرفه نبود.

***

- امسال شلوغتره ، حتی جای پارکم دیده نمیشه .مثل اینکه باید برگردیم ! 

- اوه نه اد ، تو که میدونی من چقدر مشتاق این حراجم .. ایناها اینم جای پارک ..

-پارک ممنوعه !

- تو پلیسی ..میتونی پارک کنی!!

- نه وقتی تو‌ماموریت نیستم

-آه اد ‌.. بعضی وقتا فکر میکنم چرا با تو ازدواج کردم

- چون زیادی خوشتیپ بودم؟؟

هردو‌ خندیدند !

 

ادامه دارد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...