رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 6 - Ada Wong

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
    • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

      هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

    Wolfwand Rubel

    اختصاصی سناریو فارسی Resident Evil 6 -Leon & Helena

    پست های پیشنهاد شده

     

     

    83t6_resident_evil_6_wallpaper_by_jevang

     

    دوستان  عزیز بزودی اینجا سناریو رزیدنت اویل 6 - بخش لیون وهلنا قرار میگیره

    تا کامل شدن موضوع از دوستان خواهش مندم پیام یا اسپم ندن تا کار زودتر تموم بشه

     

     

     

    bpc_2563.png

     

    • خوشم اومد 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    65.thumb.png.7f11f080ce8666db4287ee9521093576.png

     

    29 ژوئن 2013 - تال آکس- ایالت متحده

     

    لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند.

     

    سلاح های زیستی یک تهدید جهانیه و ما هم نسبتا این وسط مقصریم

    ...باید با بقیه دنیا  متحد بشیم...

     

    حادثه شهر راکن

    شهر راکن

     

    رئیس جمهور مقابل لیان در دفترش ایستاده و با اون صحبت میکند:

    میخوام همه چیو بگم

    ممکنه بیشتر موجب دردسر بشه تا رفع مشکل...

    و آخرین تصویر رئیس جمهور دستش را روی شانه لیان میگذارد و با لبخند میگوید:

    من همیشه برای دوستی تو ارزش قائل بودم لیان...

    زامبی برخاسته وبه سمت لیون می آید. این زامبی همان رئیس جمهور آمریکاست.

    لیان: همونجا که هستی بمون ... ( زامبی به سمت او می اید، در اتاق هلنا هارپر نیز ایستاده است و اونیز با حالتی که نمیداند باید چه کند سلاحش را روی رئیس جمهور نشانه رفته) جناب رئیس جمهور ... (زامبی پیش می اید)  مجبورم نکن... )زامبی مسیرش را به سمت هلنا کج میکند و لیون فریادمی زند ) ) ادام   (او را با تیر میزند)

    m2pp_1.png

     

    هلنا: این تقصیر منه... من اینکار رو کردم...

    لیان: از چی حرف میزنی؟

    هلنا: کلیسای تال آکس. اونجا همه چیو توضیح میدم مامور کندی 

    لیان: از کجا اسم منو میدونی؟

    صدای زنگ گوشی می اید. هلنا گوشی را برداشته و لیان تصویر هانیگن را در گوشی هلنا می بیند.

    لیان: هانیگن...

    هانیگن: خوشحالم حال جفتتون خوبه

    لیان: چطور همو میشناسین؟

    هانگین: ایشون هلنا هارپره از پارسال توی سازمان مخفی اومده باور نمیکنین چقدر از اینکه جفتتون سالمین خوشحالم .... ببین اصلا خوشم نمیاد این آشنایی رو قطع کنم ولی لازمه بدونم شرایط اونجا چطوره

    لیان: من همین الان به رئیس جمهور شلیک کردم...

    هانیگن: چی؟

    هلنا: اون وقتی پیدا کردیم آلوده شده بود...لیان...لیان کاری رو کرد که باید میکرد... جون منو نجات داد 

    هانیگن: خدا به دادمون برسه

    باشه من گزارشو مینویسم. شما دوتا یه راهی پیدا کنین که از اونجا فرار کنین...ویروس همین الانشم تا سه مایلی خارج تال آکس پخش شده وداره بیشترم میشه باید عجله کنین.

    هلنا: نه قبل از اینکه کلیسای جامع رو چک کنیم. مامور کندی یک سری سرنخ پیدا کرده که کی ممکنه پشت این ماجراها باشه

    هانیگن: لیان همینطوره؟

    لیون نگاهی به هلنا می اندازد و میگوید:

    لیان: آ..ره... فکر کنم یه چیزایی دستم اومده

    هانیگن: دریافت شد. سعی میکنم امن ترین راهو براتون مشخص کنم

    و گوشی را قطع میکند . لیون به هلنا نگاه میکند

    لیان: سرنخ پیدا کردم؟

    هلنا: اگه باهام بیای اره

     

    (گیم پلی)

     

    لیان از جسد رئیس جمهور بلند میشود

    لیان: آدام متاسفم 

    خب این کلیسا چه چیز خاصی داره؟ میخوای بری به گناهات اعتراف کنی؟

    هلنا: توضیحش سخته... اگه توی کلیسا بهت نگم ممکنه باور نکنی

    لیون: وقتی رسیدیم کلیسا همه چیو بهم میگی، قبوله؟

    هلنا: قبوله

    و وارد راهرو میشوند.

    لیان: اینجا هم همین وضعه.داره از کنترل خارج میشه

    اگه دیدشون سرشونو هدف بگیر. بهترین جایی که میتونی بزنی

    هلنا: باشه

    آنها به صحن مهمانی میرسند.

    لیان: اینجا قرار بود مهمونی باشه... اگه اینجوری نمیشد الان همشون داشتن شام میخوردن...

    هلنا: فکر میکنی کسی زنده مونده؟

    لیان: امیدوارم                      

    باورم نمیشه داره دوباره این اتفاقا می افته... درست مثل راکن...

    هلنا: شهر راکن؟ تو یکی از بازمونده ها بودی درسته؟

    لیان: اره . هیچ وقت فراموشش نکردم. ما به این کلیسایی که تو میگی میریم. ولی اگه واقعا تو این کار دست داشته باشی باید با آزادیت خدافظی کنی

    هلنا: میدونم

    سایه ای در سالن میبنند.

    اون چی بود؟

    لیان: فقط یه راه برا فهمیدنش هست بدو ...اون پشت

     

     

    (کات سین)

     

     

    لیان وهلنا یک مرد را در آنجا پیدا میکنند.

    مرد: صبر کن شلیک نکن!

    لیان: حالتون خوبه؟

    مرد: دود ...

    هلنا: چی؟

    مرد: دود...از ناکجا اومد...(صدای نا مفهوم جیغ دختری از دور می اید ومرد فریاد میزند ) لیز...

    لیان: صبر کن

    مرد: ولم کن

    لیان: خیلی خطرناکه 

    مرد: دخترم.. اون تنهاست اگه یه کاری نکنیم...

    لیان مرد را به دیوار میچسباند و جلو دهانش را میگیرد.

    لیان: گرفتم چی میگی ولی اگه صداتو نیاری پایین زنده نمیمونی که بری نجاتش بدی... فهمیدی؟

    مرد سرش را تکان میدهد و لیان او را رها میکند.

    مرد: لیز ( و به عکسی در گوشی اش نگاه میکند) 

    لیون: این دخترته؟ باشه بریم پیداش کنیم

    هلنا: لیون ما وقت...

    لیون: چرا وقت داریم

     

    پایان کاتسین - شروع گیم پلی

     

    مرد: لیز... کجایی؟

    ناگهان یک لوستر از بالا به پایین میافتد و راه طبقه بالا را میبندد

    لیان: چقدر به موقع!

    مرد: باید پیداش کنیم 

    لیان: پیداش میکنیم. نزدیک بمون

    مرد: ممنونم...لیز؟ لیز! لطفا جواب بده... بابایی صدات میکنه...

    لیون: نمیدونم چقدر وقت داریم قبل اینکه این جسدا سرپا شن

    حالتون خوبه؟

    مرد: وقتی دخترم رو پیدا کنم بهتر میشم. سعی کردم با گوشیش تماس بگیرم ولی قطع شد. یه جایی همین جاهاست

    لیان: باید کاری کنیم که این اسانسور کار کنه

    مرد: قفله ولی من اینجا کار میکنم. کلیداش دستمه

    وقتی بریم داخل میتونیم  با ماشین من بریم

    لیون: ممنون. بیا لیز رو پیدا کنیم و گورمونو از اینجا گم کنیم.

    مرد: لیز؟ لیز خودتی؟

    لیان: مواظب باش

    کمی جلوتر دختر مرد را میابند

    مرد: لیز...

    لیز: بابا؟ لیام ومامان کجان؟

    مرد: اونا رفتن بیرون. خونه منتظرمونن

    لیان: چطور ازاینجا بریم بیرون؟ 

    مرد: از طریق پارکینگ زیر زمین آسانسور جلوتره. امیدوارم هنوز کار کنه

    خوشحالم شماها اینجا بودین

    مرد: همه چی درست میشه لیزی...

    و سوار اسانسور میشوند

    لیز: بابا

    مرد: تقریبا رسیدیم...لیز...

    ولی مرد و دختر در اسانسور تبدیل به زامبی میشوند. لیز به هلنا حمله میکند 

    هلنا: یا خدا

    لیان: اون همین الانشم مرده...بهش شلیک کن...

    هلنا لیز را با تیر میزند و متعجب بلند میشود.

    هلنا: ولی... باورم...نمیشه...

    لیان: خب عادت کن ... یا ما یا اونا ... و اونا درنگ نمیکنن 

    هلنا: چرا باید این اتفاق پیش بیاد؟

    از کانال آسانسور صدا ناله می اید.

    فکر کنم تنها نیستیم.

    لیان: اره میدونم (در اسانسور باز میشود وابنوهی از زامبیه اداخل میریزند ) لعنت بهشون شلیک کن

    کمی جلوتر به پارکینگ میرسند ولی در پارکینگ توسط زامبی ها محاصره شده است.

    لیان: اون راه خروجمونه

    هلنا:دیگه نمتونم باهات موافق باشم...

     

    کاتسین

     

    و مسیرشان را به اتاق کنترل ادامه میدهند. در تصاویر چند نفر درخواست کمک میکنند ولی زامبی ها به انها رسیده وآنها را میخورند.

    لیان  (سلاحش را مسلح میکند) بریم

    هلنا: لیون خیلی دیر شده... کاری از ما بر نمیاد

    لیان: حق باتوئه بیا از اینجا بریم

     

    پایان کاتسین

    j6td_2.png

     

    اون در مورد دود حرف زد... اگه این کوفتی با هوا پخش میشه...پس هرکی تنفسش کنه آلوده میشه

    هلنا: پس هر کسی که توی دانشکده بوده گرفته...

    لیان: اره... ولی چرا ایقدر همه جا ساکته؟ حس خوبی ندرم...(و با ضربه پایه قوطی به پایین پرت مکیشود ویک زامبی برمیخیزد) قصد نداشتم مزاحمتون بشم...

    لیان: موندم اصلا کسی زنده مونده...

    و به در خروجی میرسند.

    هانیگن در قفله میتونی یه کاریش بکنی؟

    هانیگن: شرمنده از اینجا نمیشه 

    ساختمون خدمه پشت حیاط رو یه بررسی بکنین. فکر کنم اونجا بتونین کلیدو پیدا کنین.

    لیان: انگشتتو رو ماشه نگه دار معلوم نیس یه هو چه اتفاق بیفته

    هلنا: گرفتم

    لیان: هیانگین در قفله راه برا بیرون رفتن نیست!

    صدای آژیر باعث میشود تمام زامبی ها به راهرو سرازیر شوند.

    هانیگن: دارم روش کار میکنم یه دقیقه فرصت بده

    هلنا: تعدادشون خیلی زیاده نمیتونیم دخل همشونو بیاریم

    لیان: حالا فهمیدیم همه آلوده ها کجا قایم شده بودن!

    هانیگن: واسه یه محوطه دانشگاهی واقعا قفل امنیتی ناجوری گذاشتن...

    لیون: زودباش هانیگن باید از اینجا بزنیم بیرون.

    هانیگن: چیزی نمونده طاقت بیارین.

    باز شد از اونجا برین!الان!

    لیون وهلنا مسیر را ادامه میدهند. پس از باز کردن در خروجی از گیت عبور کرده وسرو صدای درب امنیتی به هوا میرود.

     لیون: همینجوری غافلگیری پشت غافلگیری!

    باید میدونستم...

    آنسوی در یک خیابان است .

    هانیگن: همینجوری مستقیم برین چیزی نمونده برسین بدوین!

    لیون: گمونم راه خروجمونو پیدا کردیم

    و به سمت یک ماشین پلیس میدوند وسوار میشوند.

    تو روحش...کلیداش نیستن...

    هلنا: مطمئنی؟

    لیون: دارم میگردم...شاید تو داشتبرده؟

    هلنا: نه نیست

    لیون: دزدیدن یه ماشین به اون سادگی که تو فیلما نشون میدن نیست...

    هلنا: باید سیماشو اتصال بدیم؟

    لیون: صبرکن ! کلیدا رو یافتم!

    هلنا: پشت سرمون چیزی نیست دنده عقب برو!

    لیون: کمر بندتو بستی؟

    هلنا: اره

    لیون: پس سفت بچسب!

    و بعد از زیر گرفتن زامبی ها از محوطه خارج میشود.

    خب از دانشکده در اومدیم حالا باید از شهر بگذریم

    هلنا: و در ضمن کشته هم نشیم

    یک زامبی روی کاپوت میپرد وماشین چپ میشود.

    هانیگین: لیون؟ هلنا؟ شما دوتا خوبین؟

    لیون: داریم سعیمونو میکنیم... ولی یه راه دیگه لازم داریم که به کلیسا برسیم

    خب من یه راه زیر زمینی پیدا کردم که ممکنه امن تر باشه

    لیون: فاضلاب ها؟ عالیه

     

    کاتسین

     

    و هردو داخل لوله میپرند.

    هلنا: من خوبم... باید عجله کنیم

    لیون: چطور؟ از فاضلاب خوشت نمیاد؟

    هلنا: بیا باید برسیم به کلیسا بعدش همه چیو بهت میگم

     

    فلش بک در ذهن لیان شکل میگیرد

    رئیس جمهور: میخوام همه چیو بهشون بگم

    همه چیزایی که در مورد حادثه راکن میدونیم

    لیون: ولی قربان...

    رئیس جمهور :آدمای زیادی دارم علاقه منو به گفتن حقیقت زیر سوال میبرن و میدونم از کجا میان

     ممکنه بیشتر از حل مشکل ، مسئله ایجاد کنه

    درسی که من به خوبی توی ارتش یاد گرفتم 

    سلاح های زیستی یه تهدید جهانی هستن و ما هم این وسط تقریبا مقصریم باید شفاف سازی کینم و با بقیه دنیا برای ریشه کن کردن این خطر همکاری کنیم. اگه بخوایم شانسی داشته باشیم که باهاش مبارزه کنیم

    لیون: هر تصمیمی بگیرید قربان من با شما هستم

    رئیس جمهور: من همیشه برای  دوستی تو ارزش زیادی قائل بودم وقتشه که مسئولیتو به عهده بگیریم و به این خرابکاری پایان بدیم

     

    پایان فلش بک

     oqzp_3.png

    لیون: راه سختی در پیشه

     

    پایان کاتسین

     

    هلنا: بیا بریمو وقت زیادی نداریم

    لیان: مشخصه کارمون پدرمونو در آورده

    هلنا: باور کن . میدونم

    هانیگن: لیون هلنا وقتی برین اونجا ارتباطمون باهاتون قطع میشه سعی میکنم ردتونو داشته باشم ولی با حتیاط کنین

    و مسیرشان را به داخل تونل مترو ادامه میدهند.

    قطار داره میاد

    هلنا: قطارا چطور هنوز فعالن؟

    لیون: کسی نیست کنترلشون کنه... قطار سریع السیر زامبی ها...

    در مسیر باتری چراغ قوه تمام میشود.

    لیون: عالیه حالا چه وقتش بود...

    هلنا: یکی منم خاموش شد هیچی نمبینم 

    به یک قطار میرسند که مسیر را بسته است.

    لیون: نمیتونیم بازش کنیم

    هلنا: میخوام یه نگاهی به اطراف بندازم. جاپا بگیر برم بالا 

    لیون: فقط منو قال نذاری

    آنطرف قطار یک زن در قطار گیر کرده است.

    زن: هی هی... یکی در رو باز کنه... عجله کنین... باید پیتر رو نجات بدم... 

    لیون وهلنا در قطار را باز میکنند

    هلنا: اینجوری بخوایم پیش بریم هیچ وقت به کلیسا نمیرسیم

    زن با سرعت به سمت دری میدود که پشت آن پر از زامبیست و در را باز میکند.

    هلنا: صبر کن! در رو باز نکن!

    زن: خدا..پیتر طاقت بیار... دارم میام...

    هلانیگن: برای رسیدن به کلیسا باید ازا ون بخش شهر بگذرین

    حواستونو جمع کنین چون خدا عالمه اونجا چه خبره!

    در شهر غوغاست. شخصی زیر ماشین گیر کرده است

    لیون: دووم بیار میکشیمت بیرون

    هلنا: حق با هانیگن بود همه چه داره تبدیل به جهنم میشه!

    بجنب وقت نداریم که با اینا تلف کنیم. بجنب 

    هلنا: اگه اون آلارم خاموش نشه همشون میریزن اینجا

    لیون: اگه البته اینجا وایستیم. بجنب

    لیون: فکر کنم نمیشه از اون طرف بریم...

    هانیگن: فکر خوبیه اگه تا حد امکان بتونین از توی خونه های حرکت کنین امن ترخواهد بود

    لیون: شاید حتی بشه یه نفسی بکشیم

    هلنا: نشنیدی گفتم باید عجله کنیم؟

    در حین عبور از داخل خانه تلویزون روشن است:

    زیر دریایی ارتش که در تاریخ 26 ام در ساعت 11:26 این ماه گم شد با اینحال پیش از غیب شدن آن پیام هایی از یک سکوی فرار دریافت شد . این ارتباط نشان میدهد که امکان حمله توسط یک سازمان یا فرد خاص ناشناس وجود دارد...

    موجودی بیرون میپرد که صدای آزارد هنده ای دارد.

    هلنا: این دیگه چیه؟

    لیون: با اون جیغش ... مثل کشیدن ناخن روی تخته میمونه

    لیون: هانیگن در قفله...

    هانیگن: لعنت... هچ راهی هست که از روی در بپرین؟

    پس از رسیدن به خیابان اصلی متوجه عده ای بازمانده میشوند.

    دختر: چرا این اتفاق داره می افته؟

    نه من نمیخوام بمیرم!

    لیون: ادمای زنده! باید کمکشون کنیم

    هلنا: باشه

    مرد: بمیر نفهم آدمخور!

    مرد: این کوفتیا از کجا دارن میان؟

    یک افسر پلیس: روز اول کارمه و وسط یه تیر اندازیم!

    :- قبل اینکه زامبی بشم خودمو میکشم...

    دختر: پیتر منو ترک نکن

    پیتر: دستم میندازی؟ نمیخوام سرعتمو کم کنی!

    پلیس: اروم باشین جماعت! قبل نشونه گیری هدف بگیرین!

    پیتر: کی گفت تو فرماندهی؟

    دختر: پیتر وایستا!

    مرد: ولش کن! اون به کشتن میدتت!

    دختر: کی از تو پرسید!

    :سگ تو روحش...

    یک حادثه رانندگی رخ میدهد ویک آمبولانس مستقیم وارد یک پمپ بنزین میشود.

    یکی به بنزینا شلیک کنه میتونیم دخل این کوفتیا رو باهم بیاریم!

    هی بیاین  این طرف امن تره

    یه اسلحه فروشی بالاتره میتونیم تجدید سلاح کنیم 

    احتمالا آدمای بیشتری اونجان

    لیون: چی فکر میکنی؟

    هلنا : گزینه های زیادی پیش رو نمیبینم

    وارد مغازه اسلحه فروشی میشوند:

    بعله منم تو طبقه دوم پناه گرفتم.  در بزن

    یک نفر : بجنب مرد در رو باز کن  بذار بیایم تو!

    صاحب مغازه: فراموشش کن! اون جونورا توی مغازه ام ول میگردن... تا وقتی از شرشون خلاص نشین این  در بسته یممونه!

    لیون: یارو فکر میکنه ما کی هستیم؟ منهدم کننده ها؟

    دختر: پیتر کمکم کن!

    پلیس:دستمو بگیر!

    خوبی؟ 

    پیتر: چته تو خلی؟ قهرمان بازی در نیار! اون فقط سرعتموم کم میکنه

    هلنا: تو چه مرگته؟ مگه اون دوست دخترت نیست؟

    پیتر: لعنتی سلاحم گیر کرد 

    تفنگتو بده من ( وسلاح دوست دخترش را میگیردشما احمقا  میتونین تا هر وقت خواستین بجنگین من دارم میرم

    دختر :پیتر نه!

    پیتر بیرون کشته میشود.

    صاحب مغازه: اون پایین چه ساکته شما ها هنوز زنده این؟

    لیون: تا الان که زنده ایم. مغازه پاکسازی شد. حالا میخوای بذاری بیایم تو یا نه؟

    صاحب مغازه: باشه پاشین بیاین بالا تا نظرم عوض نشده

    بیاین

    کارتون اون پایین معرکه بود. خبر خوب اینه که یه عده جمع شدن دارن با اتوبوس میان. بزودی میرسن

    میتونیم یه راست بریم کلیسا جامع. ملت همه دارن میرن اونجا. تو رادیو شنیدم.

    ولی این فقط یه امکانه. اون بیرون غوغاس ... واسه باقی ملت سرگردون واینمیستیم

    هی رفیق ژاپنی پشت در رو ببند

    مرد ژاپنی: بذارش به عهده من

    صاحب مغازه: اینجا نمیشه بمونیم. بریم اتاق بعدی

    بیاین اونجا جماعت!

    ناگهان زامبی بسیار چاقو غولپیکیری سر میرسد.

    - تو روحش یکم سنگین بشه سقف میره پایین!

    لیون: حالا فوق گنده هم شدن؟

    مرد: بیا کیسه پشمکی پر از فضولات!

    لیون: یارو اینجا رو رو سرمون خراب میکنه

    مرد: یا مسیح!

    یکی از افراد از نرده های بالکن آویزان میشود

    لیون: بکشینش بالا من پوششتون میدم

    نفر بالایی: دووم بیار من میکشمت بالا

    مرد در خطر: منو ول کن خودتو نجات بده

    زن: نه ما هممون زنده میومنیم!

    و مرد را بالا میکشند.

    "اتوبوس رسید"!

    صاحب مغازه: اتوبوس رسید جماعت باید بریم تو خیابون تا سوارش شیم

    خروجی اضطراری بازه بیاید!

    همه سوار اتوبوس میشوند.

    لیون: از اینجا ببرمون!

    راننده: اون کوفتی چاق جلو رامونه!

    مرد: لعنتی ولم کن آشغال عوضی...

    مرد دیگر: لعنتی بزن بهش! الان میام کمکت!

    : باهام میای پسر؟ باشه تو جهنم برات یه نوشیدنی میخرم!( و خودش را با نفر دیگر که گیر زامبی ها افتاده اند منفجر میکند.(

    لعنتی چیزی نمونده بود موفق بشه

    زامبی چاق تعادلش را از دست میدهد 

    لیون: برو برو

    راننده پایش را روی گاز گذاشته و از روی او رد میشود و از شهر جنگزده میگریزند.

     

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    12.thumb.png.c2aaadc9d61118e537324255a65421ed.png

    اتوبوس در مسیر کلیسای جامع پیش میرود.

    هانیگن: 90% افراد تال آکس به ویروس آلوده شدن  حدود 70000 نفر . یه سری اطلاعاتم از یه سازمانی به نام نئو آمبرلا دریافت کردیم که مسئولیت این ماجرا رو به عهده گرفته

    لیون: نئو آمبرلا...

    هانیگن: میدونم به چی داری فکر میکنی

    لیون:انگار شهر راکن دوباره داره تکرار میشه

    هانیگن: این همه خبرایی بود که دستم داشتم. حالا نوبت شما دوتاس که بهم کمک کنین . باید بدونم چی توی اون کلیساس . چند تا ادم کت شلواری دارن بهم فشار میارن

    لیون: کت شلواری؟

    هانیگن مخفیانه به پشت سرش اشاره میکند وبه سیمونز نیم نگاهی میاندازد .

    هانیگن: دقیقتر بخوام بگم، درک.سی.سیمونز. مشاور امنیت ملی

    یک زامبی وسط راه پدیدار میشود .

    Leon_21.thumb.png.de2e1d41dc23556c5c94b53dbbb78d87.png

    مرد: سفت بچبین

    راننده به زامبی میزند وبعد تعادل ماشین بهم خورده واز صخره آویزان میشود. انبوه زامبیه ا به سوی اتوبوس می ایند. لیون و هلنا کم کم بهوشم می آند ومتوجه میشوند که درگیری بین زامبی ها وسایر سرنشینان در انجام است.

    نه ! نه!

    نه !کمک! خدایا کمک!

    حرومزاده...ولم کن

    اه گندش بزنن

    برو عقب

    اتوبوس سر میخورد

    دارم میریم پایین!

    خودتو سف بگیر!

    یه چیزی رو بگیر!

    اتوبوس از دره به پایین پرتاب میشود. لیون و هلنا زنده میمانند ولی باقی افراد در انفجار اتوبوس از بین میروند.

     

    Leon_22.thumb.png.3d5553a2459de1bb62b774adc55c5ebd.png

    لیون: اونا از آلودگی زنده موندن تا بیان اینجا اینجوری بمیرن!

    هلنا: واسه غصه خوردن وقت نداریم. باید بریم کلیسا

    هانیگن: لیون هلنا؟ شما دوتا خوبین؟

    لیون: اره به هر دلیل که هست ما هنوز زنده ایم

    هلنا: ما داریم از وسط قبرستون میریم سمت کلیسای جامع

    در ورودی قفل است و کلید آن به گردن یک سگ .

    فکر کنم بدتر از اینکه یه سگو تو قبرستون دنبال کنیم هست

    هلنا: آره اینکه اون دنبالمون کنه!

     

    پس از کشتن سگ کلید را به دست می آورند.

    خب حالا بریم سمت کلیسا 

    خیلی خب رسیدیم

    به محض ورود یک زامبی روی لیون میپرد واو را به زمین میاندازد.

    لیون حالت خوبه؟

    خب جاییم که نشکسته ...یه جورایی بعید میدوسنتم واسم برگردی 

    هلنا: خبر نداری. جای کلیسا منتظرتم

    خب خدا رو شکر هنوز زنده ای

    لیون: مرد ... تو باعث میشی چشمام بهتر ببینه

    هلنا: ممنونم حالا باهام میای کلیسا یا نه بلاخره                    

    و به حیاط اصلی کلیسا وارد میشوند.

    هلنا: دیدمش بجنب

     سلام؟ میدونم یکی اونجاس... در رو باز کنین

    و محکم در میزند.

    پائول – مسئول در : دیوونه شدی؟ اون کوفتیا میکشنمون

    لیون: ببین فقط ماییم سریع در رو باز کم بذار بیایم تو

    پائول : شوخی میکنی. صدای اون کوفتیا رو میشنوم...

    هلنا: باشه باشه اول دخل اونا رو میاریم

    صدای دوم: پائول کسی اون بیرونه؟ بذار بیان تو!

    پائول: و یه گله جسد متحرکم باهاشون بیاد تو؟ زده به سرت؟

    زنگ کلیسا به صدا در می آید.

    هلنا: زنگ کلیسا؟ دستم میندازی؟

    لیون: آماده باش مهمونا اومدن

    یکی پنجره بالایی را میشکند و سلاحش را به سمت زامبی ها میگیرد.

    تیرانداز: بهتون کمک میکنم رفقا . بزنیم شرشونو کم کنیم

    لیون: خوشحالم یکی اون تو بلاخره هست که جرئت داشته باشه 

    یکی از حاضرین : پائول در رو همین الان باز کن!

    پائول: باشه باشه... بیاین اینجا

    واسه اعتماد به تو کلی چیزا رو توی خطر انداختم امیدوارم اطلاعاتت ارزششو داشته باشه...

    به محض ورود افراد با اشتیاق به سمت آنها می ایند.

    مرد: شما...

    لیون: شرمنده دوستان. ما برای نجات نیومدیم

    مردم نا امید پراکنده میشوند.

    هلنا: پشت اون مجسمه یه راه مخفی هست که میره پایین باید یه راهی پیدا کنیم که بازش کنیم

    لیون: میخوای بهم بگی اون زیر چیه؟

    هلنا: نشونت بدم بهتره

    مرد: پسرم مارکو توی BSAA هه اونو وارتششون هر لحظه ممکنه سر برسن حالا میبنین

    هلنا: زیر این مجسمه راه پله اس دفعه آخر که من اینجات بودم باز بود... گندش بزنن حالا باید چی کار کنیم

    لیون: یه راهی براش پیدا میکنیم. بیا اطرافو بگردیم

    مرد: حالتون خوبه؟

    لیون: این بخشی از دکور نیست

    هلنا:حق با تونه  چیزای بیشتری اینجا هست نسبت به چیزایی که میبنیم

    یک زن : پدر مقدس التماس میکنم  لطفا مراقب نانسی باش اون پیش دوست پسرشه... راستش من مطمئن نیستم اون ازش مراقبت کنه

    لیون: باید یه چیزی رو جا انداخته باشیم

    و یک مجسمه مشابه مجسمه قبلی پیدا میکنند.

    جفت هم دیگه ان... یه حسی بهم میگه فقط واسه قشنگی نیستن

    حالا داریم به یه جایی میرسیم

    هلنا: از این همه بازی خسته شدم بیا بریم

    لیون اون دکمه روی مجسمه رو فشار بده ظاهرا با اون غیر فعال میشن

    لیون: کار داره بیخ پیدا میکنه

    هلنا: واسه این مسخره بازیا وقت نداریم

    فکر میکنی این متوقفم میکنه؟ ادامه بده!

    لیون: منم به همین فکر میکردم. نمیخوام تفریحمونو از دست بدیم

     هلنا: باشه بریم

    5 زنگ به نواخت در می آید آنگاه راه پدیدار خواهد شد.

    لیون به زنگ ها کلیسا شلیک میکند.

    خب همشونو زدم. یکم حس ناجوریه به عتیقه ها شلکی کنی

    یه صدایی اومد شنیدی؟

    هلنا: بیا امیدوار باشم در باشه

    آنها راه زیر زمینی مجسمه را باز میکنند ولی موجودی چاق و زشت از راه پله به سختی بالا می اید.

    اون دیگه چه کوفتیه؟

    لیون: داری از من میپرسی؟

    موجود از خودش گازی ساطع میکند که افراد با تنفس آن تبدیل به زامبی میشوند.

    Leon_23.thumb.png.60166e3f16be1bd0d621cc6adaa89f0a.png

    حالتون خوبه؟

    لیون: گمونم اون همون کوفتیه که کل این جهنمو راه انداخته...

    هلنا: اون کوفتی از کجا سرو کله اش پیدا شد

    لیون: مواظب گازش باشین!

    وحشت نکنین جماعت فقط از سر راهش بیرون کنار

    همه برین کنار ما دختلشو میاریم!

    پس از کشتن موجود .

    زن: مگان...همه ...همه رفتن...

    مگان: همه چی درست میشه... حداقل ما هنوزه مو داریم

    لیون: خب آماده ای؟

    هلنا: آره

    ووارد راه مخفی میشوند.

    لیون: دلم میخواست فکر کنم خدا هوامونو داره ولی فکر میکنم الانم همه چی با خودمونه

    فکر میکنم این پنل اعداد به شماره های روی در متصله

    حل شد

    عجب سیستم امنیتی خفنی! فقط کافیه عدد روی در رو بزنی

    باز شد بریم

    آنها وارد اتاقی میشوند که یک صندلی در مرکزآن است.

    هلنا: وایستا...اینجا رو میشناسم دبرا باید همین نزدیکی باشه

    لیون: کی؟ 

    هلنا: لطفا سالم باش                      

    هلنا با حالت نگران شروع به گشتن تمام اتاق ها میکند.

     خواهش میکنم نه... خدا و شکر اون نیست 

     بجنب... کجایی.. اینجا هم نیس...

    لیون: داریم دنبال کی میگردیم؟

    هلنا: دبرا اگه اینجایی یه نشونه ای بهم بده

    لیون: یه جورایی دارم خسته میشم که هی منو میکشونی اینور اونور. میخوای بهم بگی جریان چیه یا نه؟

    هلنا: میگم..فقط... وقتمون داره تموم میشه...لیون یکم دیگه تحمل کن

    و وارد اتاقی میشوند که در کپسول های ازمایش موجوداتی قهوه ای رنگ وجود دارند.

    لیون: اینا دیگه کوفتی ان...

    هلنا: هیچکدوم از اینا سه روز پیش اینجا نبودن

    توجه لیون به یک نوار ویدیویی جلب میشود که روی ان نوشته شده است" تولدت مبارک ایدا وانگ"

    لیون: ایدا؟

    و ویدیو را پلی میکند در آن میبیند که ایدا وانگ ازد اخل یک پیله بیرون آمد.

    این چیزی بود که میخواستی نشونم بدی؟

    هلنا: من ؟...نه...

    Leon_24.thumb.png.9cd07e999d5cd79c6be0787909f334f9.png

    این دیگه چی بود که من دیدم ایدا؟

    هلنا: پس اون زن یا هرچی که بود... تو میشناخت؟

    لیون: یه جورایی

    به یکسری اهرم برای باز کردن در می رسند.

     گرفتم باید یکی یک فعالشون کنیم

    هلنا: چرا همه چی باید اینقدر پیچیده باشه...

    لیون: چرا هنوزنیمتونی جریانو بهم بگی

    هلنا: چون احتمالا حرفمو باور نمیکنی برای همی نمیخوام نشونت بدم و وقتی اینکار رو بکنم برای همه چیزایی که لازم داری مدرک نشونت میدم

    لیون: خب...توی اون آزمایشگاه...اون نواره...

    هلنا: که دوستت توش بود؟ جریان اون چیه؟

    لیون: ببین اگه جواب میخوای خودت باید اول چند تا سوالو جواب بدی

    هلنا: حق با توئه ... گمونم عادلانه اس

    کمی جلوتر دختری را میبنند که بر روی یک صفحه دراز کشیده و ظاهرا بیهوش است.

    هلنا: دبرا!...دبرا!...دبرا!... صدامو میشنوی؟

    دبرا: هلنا؟

    هلنا: خدایا شکرت...

    لیون: خیلی خب ، مخفی کاری بسه اینجا چه خبره؟

    هلنا: بذار اول از اینجا ببریمش بیرون بعد همه چیو بهت میگم قول میدم

    دووم بیار خواهر

    و هلنا خواهرش را کول میکند.

    لیون: تو مواظب اون باش. بقیه مهاجما با من

    هلنا: دبرا صدامو میشونی؟ دارم میبرمت خونه..

    هلنا: لیون! کمک!

    لیون: سقف داره میاد رو سرمون!

    هانیگن: لیون! هلنا؟ شما کجایین؟ چه اتفاقی...؟!..

    لیون: هانیگن؟ به گوشم؟...تو روحش

    دبرا: آآآه.

    هلنا: دبرا طاقت بیار چیزی نمونده دبرا به من گوش کن...دبرا!

    نه دبرا نه!

    و دبرا آتش میگیرد وبه چیزی شبیه پیله فرو میرود.

    نه...نه... این نمیتونه اتفاق بیفته

    و بعد از پیله بیرون می اید و دستش را به سمت هلنا دراز میکند ولی پیش از اینکه هلنا دست او را بگیرد یک تیر کمان بزرگ مستقیم به میان پیشانی دبرا میخورد واو را عقب می اندازد. زنی قرمز پوش به آندو نزدیک میشود و لیون سلاحش را به سمت او میگیرد

    Leon_25.thumb.png.f131f422b4561b2de4c4531f878d1063.png

    لیون: ایدا!

    و سلاحش را پایین می آورد.

    ایدا: قیافت طوریه انگار روح دیدی

    هلنا باز میگردد وسلاحش را به سمت ایدا میگیرد ولی لیون سلاح او را پایین میدهد و هلنا گریه میکند.

    لیون: ایدا اینجا چه خبره؟

    ایدا: پیچیده اس... ولی نه اینجا جاشه نه الان وقت گفتنش

    و سقف میلرزد.

    این راه ها ددوم نمیارن. باید بریم پایین

    هلنا: متاسفم دبرا...همه اش تقصیر منه...

    لیون: هلنا از ش فاصله بگیر

    هلنا: صبر کن شلیک نکن خواهش میکنم

    ولی دبرا او راپرتاب میکند.

    Leon_26.thumb.png.a0a765c0222f1bfe0b796f5059f8bf62.png

    دبرا؟ تو کجایی؟

    راه فرو میریزد ولیون وایدا با هم می افتند تا خود را به هلنا برسانند.

    ایدا: بگیر

    لیون: یه حلقه؟!

    ایدا: با خودت فکر و خیال نکن .بعدا به دردت میخوره

    لیون: حواستونو جمع کنین .اون قویه

    ایدا: تو حواست به خودت باشه

    هلنا: دبرا

    ایدا: باید دخلو بیاری ، اگه دوستش داری

    هلنا: این یه کابوسه نمیتونه واقعیت داشته باشه

    دبرا زمین را خراب کرده وهلنا و ایدا با هم می افتند.

    لیون: هلنا ایدا! یه کم اینور میشه کمک کنین؟

    ایدا: هرچقدر که همه چی تغییرمیکنه بعضیا مثل سابقشون میمونن

    سوار یک واگن میشوند.

    لیون: همه سوار شن بیا امیدوار باشیم این یه حرکت بدون توقف تا خارج ازا ینجا باشه

    ایدا: من بودم روش حساب نمیکردم...

    هلنا: تمومش کن دبرا تو نمیتونی اینجوری باشی! دبرا!

    ایدا: نگو که هنوز داری گریه میکنی داره سعی میکنه بکشتت!

    هلنا: فکر نمیکنی اینو میدونم؟

    به انتهای مسیر میرسند و هلنا ودبرا باهم افتاده و لیون وایدا نیز با هم.

    هلنا: دبرا!

    و به دبرا شلیک میکند.

    لیون: هلنا!

    دبرا: هلنا...

    و از پرتگاه آویزان میشود. هلنا دست او را میگیرد.

    هلنا: دیگه گریه نمیکنم...نه تا وقتی انتقامتو نگیرم... خواهش میکنم... منو ببخش... (و دست او را ول میکند ) کاری میکنم تاوان اینکارشو بده

    فلش بک در ذهن هلنا

    هلنا ودبرا در اتاقی به صندلی بسته شده اند وسیمونز نیز آنجا حضور دارد.

    به من نگاه کن به من نگاه کن ! همه چی درست میشه... حواست به من باشه...

    دبرا: کمکم کن...

    هلنا: من از اینجا میبرمت بیرون دبرا ...دبرا به من نگاه کن ...ما از پس اینکار برمیایم... 

    سیمونز به دو مرد اشاره میکند وآندو دبرا را میبرند.

    نه ولش کن! نه ... خواهرم نه...! خواهش میکنم... منو بجاش بگیرین... بهش صدمه نزنین ... دبرا

    پایان فلش بک

    نمیدونستم چی کار کنم برای همین کمکش کردم... من کاری کردم که سیستم محافظتی رئیس جمهور شکسته بشه

    ایدا: دقیقا شبیه کارای خود سیمونزه...

    لیون: واسه چی باید همچین غلطی بکنه؟

    ایدا: داستانش طولانیه

    و تلفنش زنگ میخورد.

    ما علیه کسایی هستیم که واقعا این کشور رو میچرخونن... بازی بسیار خطرناکی توش هستیم...و اگه شما دوتا درست حرکت نکنین...

    و بلافاصله با گرپل گانش میرود.

    گوشی لیون زنگ میخورد.

    هانیگن: لیون؟ کجایی؟

    لیون: هانیگن سیمونز اونجاس؟

    هانیگین: اره

    لیون: هانیگن باید مواظب باشی فکر میکنم اون کسیه که...

    سیمونز: اسم خودمو شنیدم؟

    و وارد تصویر گوشی میشود.

     Leon_27.thumb.png.57aa6cbae9e184d99a31eab4106ac4fc.png

     

     


     

     

    2563.png.15a60367c671c572b2f5761220764e02.png

     

    • خوشم اومد 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    8.thumb.png.b3afd19f2fe26e86cde3c75e21181290.png

    سیمونز: رئیس جمهور درمورد شما خیلی صحبت میکردن 

    لیون: همچینین، میگفت 30 ساله باهم دوستین

    سیمونز: بگین ببینم... شما تنها کسی بودین که در لحظه مرگش حضور داشتین؟

    لیون: چی میخوای بگی؟

    سیمونز: خب ، باید بدونین که شما دو نفر به نوعی مظنونین این حمله هستین      

    هلنا: چی؟!

    سیمونز: مامور هارپر مشا در زمان حمله پستتون رو ترک کردین و رئیس جمهور رو در وضعیت آسیب پذیر قرار دادین. متوجهین که چنین رفتاری موجب تردید هایی میشه...

    هلنا: مرتیکه حرومزاده! خودت همه اینا رو برنامه ریزی کردی!

    سیمونز: با کدوم مدرکی همچین اتهامی میزنین؟ من مشاورامنیت ملی ام. وظیفه من جلوگیری از حوادث تروریستیه نه ایجادشون

    هلنا: دروغ میگی عین سگ!

    لیون: هلنا!        

    سیمونز: اگه شما دوتا تا این حد خودتونو بیگناه میدونین پس نباید مشکلی باشه که خودتنو تحویل بدین...

    و گوشی را قطع میکند.

    هلنا: کاری میکنم تاوان اشتباهشو پس بده        

    لیون شد: انگار قضیه از حالت بد وارد فاز افتضاح             

    لیون: منو تو الان جفتمون تو یه مخمصه ایم... گمونم این باعث میشه باهم همکار باشیم. چه خوشت بیاد چه نیاد

    هلنا: من مشکلی ندارم. تا وقتی که بهم کمک کنی دستمون به سیمونز برسه...همه اینا مال سیمونزه؟

    لیون: با اون دم ودستگاه آزمایشگاهی که بالا سرمون بود؟ ناچارا باید اعتراف کنم بله 

    هلنا: خب این ایدا؟ میشه بهش اعتماد کرد؟

    لیون: این ازاون سوالایی که نمیشه راحت جواب داد             

    هلنا: پس تاریخچه دارین با هم ها؟           

    یک سری آدمخور به آنها حمله میکند.

    لیون: اوه چه دلربا...      

    باید به یکی دو نفر توی کلیسا میگفتیم واسمون دعا کنن! چرا مرده ها مرده نمیمونن؟

    خب از اینور نمیریم مگه اینکه بخوای با آتیش  بازی کنی

    هلنا: بیا یه راه دیگه پیدا کنیم        

    به یک در قفل میرسند.

    یه چیزی روی در نوشته: چهارمین مدرک کیث وکن را قرار دهید...

    هلنا:کیث و کین؟ شجره نامه خانوادگی سیمونز؟ من که هیچ مدرکی نیاوردم... توچی؟

    لیون: نه، قوم و خویش منم که نیستن فکر میکنی ممکنه چیزی این اطراف جا گذاشته باشن؟ صبر کن! حلقه ای که ایدا بهم داد

    هلنا: حلقه؟ کی بهت حلقه داد؟

    لیون: ای ول! ممنون واسه هدیه ات ایدا                    

    وارد محدوده ای میشوند که آب آنجا را فرا گرفته است.

    لیون: انگار باید پاهامو خیس کنیم...

    مواظب باش تنها نیستیم

    پوفف... واسه یه بارم که شده دلم میخواد از توی یه حوضچه آب گرم رد بشیم...

    هلنا از راه بالایی برو

    هلنا: لیون!

    لیون: هلنا ؟ حالت خوبه؟     

    هلنا: من حالم خوبه ولی اینجا گیر کردم

    لیون: من تاجایی که بتونم پوششت میدم. سعی کن بری جلو

    هلنا: باشه لیون برو...لیون من نمیتونم ادامه بدم میتونی راهو باز کنی؟      

    لیون: صبر کن بذار ببینم.      

    تونستی رد شی؟

    هلنا: آره... خوبه

    لیون: امکان نداره بشه از این رد شد

    هلنا: شاید راهی باشه که بشه متوقفش کرد همه چی اینجا با اهرم فعال میشه....

    لیون: پس اگه کسیو که داره مچرخونتش رو بکشیم با نیزه ها خدافظی میکنیم      

    لیون: حدس بزن چی شد؟ اینجا اهرم نداره. میرم دنبالش بگردم       

    هلنا: دنبالش بگردی؟ اصلا معلوم نیست اینجا باشه یا نه     

    لیون: قبول دارم...ولی چه کارد یگه ای ازمون برمیاد؟

    خب بریم

    هلنا: بیا ازا ینجا بریم از این موش و گربه بازی حوصله ام سر رفت        

    لیون: به مرکز زمین خوش اومدیم...      

     

    لیون: نمیذاریم سیمونز ازا ینکاراش قسر در بره

    هلنا: تا دستمون به اون عوضی نرسه استراحت نمیکنیم

     

    لیون: هلنا بدو!

    داخل یک راهرو آبی می افتند.

    هلنا: واسه رضای خدا!! حالا چی کار کنیم؟

    لیون: به حضرت عباس اگه بدونم

    داخل آب می افتند وشنا میکنند.

    لیون: امروز روز شانسم نیس

    یک کوسه به آنها حمله میکند وهلنا را میگیرد. لیون وهلنا از او میگریزند.

    هلنا: مواظب باش! اون کوفتی هنوز همین اطرافه

    لیون: باشه یه راهی پیدا میکنم که بیام بالا

    هلنا میتونی یه فکری به حال این نرده ها بکنی؟

    هلنا: سعیمو میکنم، صبر کن

    لیون ازا ون جا بیا بیرون! داره میاد!

    لیون: لعنت! ممنون هلنا! کمک لازمم !

    تو هم با این شانست! برو!

    هلنا:بجنب...

    لیون: آماده باش! داره میاد!

    دینامیتو هدف بگیر

    آندو داخل یک رودخانه می افتند. چندهوایپیمای به سمت شهر می روند و آنجا را بمباران میکنند.

    هلنا: داره منطقه رو پاکسازی میکنه

    لیون: و مدارکو نابود میکنه...

    هلنا: چطور میتونه...

    هانیگن: خدا رو شکر جفتتون زنده این       

    لیون: سیمونز کجاس؟

    هانیگن: یکم بعد از تماس با شما رفت، عجله هم داشت

    لیون: لعنت...

    هلنا: کجا رفت؟

    هانیگن: وقتی داشت میرفت با تلفن حرف میزد، خیلی خوشحال نبود      

    هلنا: راهی هست بفهمیم کجا رفت؟

    هانیگن: نگران نباش ، ردشو دارم. داره میره فرودگاه با یک جت اختصاصی که مستقیم بره چین

    لیون: چین؟

    هانیگن: اره، این عکسا رو ببین      

    هلنا: چه اتفاقی افتاده؟

    هانیگن: یه حمله تروریستی دیگه، BSAA تایید کرده که این همون ویروسیه که شیش ماه پیش تو اروپای شرقی تحت اسم ویروس سی استفاده شده بود 

    لیون: ویروس سی؟

    هلنا: ما همین پیله ها رو اینجا دیدیم

    لیون: باید همین الان سیمونز رو توقیف و بازداشت کنیم

    هانیگن: ما هیچ مدرکی نداریم، خود شما دو تا هم صدر لیست مظنونین هستین 

    هلنا: نه...

    لیون: گوش کن هانیگن میتونی مرگ ما رو جعل کنی؟

    هلنا: چی؟

    هانیگن: معلومه ولی اونا میفهمن... میخواین چی کار کنین؟      

    لیون: میریم چین.

     



    2563.png.8076468a54548533969ca6a1c19971e6.png


    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     

    98.thumb.png.64794b42a40d0f644b88f398b9d04214.png

     

    30 ژوئن 2013 - فضای هوایی لیوشیانگ . چین

    لیون و هلنا سوار یک هوایپیما هستند.

     

    هلنا: همین الان وارد محدوده هوایی چین شدیم

    لیون: خوبه ... اوضاعت چطوره؟

    هلنا: چرا منو تحویل ندادی؟ میتونستی خودتو تبرئه کنی       

    لیون: ممکنه ولی جلوی سیمونزو نمیگرفت... در ضمن تازه داره ازت خوشم میاد..

    هواپیما به سختی تکان می خود. لیون وهلنا به اتاق فرمان میروند ومیبینند که خلبان تبدیل شد.

    ...هلنا... تو که فکر نمیکنی همچین چیزی بتونه هوا پیما برونه، نه؟

    هانیگن مشکل داریم... یه ناجورش

    خلبان به همونجور هیولایی تبدیل شد که توی کلیسا قبلا دیدیم

    هانیگن: چی؟!...ب..باشه ... یه آن صبر کن  یه فکری میکنم

    لیون: لعنت!

    هانیگین: لیون هلنا صدامو دارین؟ یه مشکلی برای بخش هوایی پیش اومده برید ته هواپیما ببینین جریان چیه؟

    هلنا: همه آروم باشین روی صندلی ها بشینین وهمونجا بمونین

    لیون: لعنتی داره همون گازه رو پخش میکنه! باید از شرش خلاص شیم لازمه دریچه رو باز کنیم...

    هانیگن: هواپیما داره اوج میگیره برگردین به کابین خلبان       

    لیون: هلنا باید بریم! برایه مینه که نمیتونم تو هواپیما بخوابم 

    یا عیسی مسیح چقدر دیگه میتونه ناجور تر بشه...

    هانیگن: وقتی دریچه رو باز کردین به خاطر تغییر فشار هواپیما از حالت تعادل خارج شده. لیون تو باید کنترلو به دست بگیری

    لیون: نگران بودم اینو بگی...باشه من هواپیما رو میرونم. تو یه فکری به حال آلوده ها بکن      

    هلنا: باشه

    هانیگن: خیلی خب اول دکمه خلبان خودکار رو فشار بده تا بره روی حالت دستی بعد دکمه سوم از ردیف چهارم اون  پنل بالایی  رو فشار بده 

    لیون: کارکرد؟ هیچ اتفاقی نیفتاد...

    هانیگن: دوباره انجام بده

    باشه حالا اهرم سمت راست رو بده بالا 

    لیون: باشه ...ازا ونچیزی که به نظر میاد سخت تره یالله بیا بالا!

    هلنا: لیون گاز بده! بیارش بالا!

    لیون: چند تا اهرم واسه پروندن این وامونده لازمه؟ بجنب...تقریبا رسیدیم            

    هواپیما سقوط میکند. لیون وهلنا شری وجیک را میبنند.

    شری: لیون؟

    لیون: شری!؟ تو اینجا چی کار میکنی؟

    شری: تو ماموریت محافظتیم...

    لیون: اره شنیدم مامور شدی

    شری: تو اینجا چی کار میکنی؟

    لیون: دنبال کسی هستیم که این بلبشو رو راه انداخته.مشاور امنیت ملی .سیمونز

    شری: چی؟ باید اشتباه شده باشه من به سیمونز گزارش میدم

    لیون: اون سوپروایزرته؟

    شری: ما الان داریم میریم ملاقاتش

    لیون: کجاست؟ ببین من باید بدونم...

    لیون به سمت شری میرود وجیک او را هل میدهد.

    جیک: هی!

    شری: بذار من حلش کنم

    جیک: فکر میکردم بهت دستور دادن با هیچکس تماس نگیری...

    شری: لیون هیچکس نیست. اون جون منو توی راکن سیتی نجات داد

    جیک:منصفانه اس...

    هلنا: مواظب باش! لیون! هواپیما

    اوستاناگ از پشت هواپیما ظاهر میشود.

    جیک: بازم اون؟!

    لیون: رفیقته؟

    جیک: بیشتر شبیه دوست دختر قبلی آدمه. یارو نمیدونه کی  بیخیال شه...

    لیون: به جمع ما خوش اومدی...بهش عادت میکنی

    شری: مواظب بازوش باشین!

    لیون: گرفتم

    شری: ولش کن!       

    شری: خوبی؟

    لیون: در مقایسه با شهر راکن مثل اب خوردن میمونه نه؟      

    شری: نمیدونم اونزمان کوچیکتر ازا ین بودم که بفهم چه خبره. بجنب باید بریم پیششون. به کمکمون احتیاج دارن

    لیون: گمونم بتونم درستش کنم برو پشت فرمون.

    شری: گرفتم.

    هلنا: چطور هنوز وایستاده رو پاهاش؟     

    شری: نذار شروع کنم ولی شاید چهارتاییمون با هم بتونیم یه بار برا همیشه دخلشو بیاریم

     

    هلنا: چطور هنوز واستاده؟

    جیک: قبلا که گفتم ، فنا ناپذیر!

    لیون: امیدوار بودم اغراق کرده باشی...       

    هلنا: نترس بنا نیست به خاطر این موضوع  اوضاعو براش ساده کنیم

    لیون: شری

    شری: ما باید به ساختمون کولشانگ توی خیابون  کوچنگ بریم. اونجا با سیمون ملاقات داریم 

    لیون: شری! گوش کن! تا به اونجا برسی ازت میخوام که...      

    و انفجاری مانع ادامه گفتگو میشود.

    هلنا: فکر میکنی موفق بشن؟

    لیون: بیا امیدوار باشیم این پسره جیک به همون خوبی باشه که فکر میکنه

    هانیگن: لیون صدامو میشنوی؟ 

    لیون: هانیگن؟ 

    هانیگن: وای... بعد سقوط هواپیما کلا گمتون کردم چند لحظه پیش وصل شدم ولی برنداشتین. گوش کن . ساختمونی که مامور برکین آدرس داد خیلی دور نیست فقط مسیری که توشینو ادامه بدین باشه؟

    لیون: گرفتم. ممنون

    هانیگن:شری گفت با سمینوز توی ساختمون کانلانگ قرار داره . اولین کاری که باید بکنین اینه که از بازار اونجا رد بشین

    لیون: این طرف؟       

    هلنا: اون چی بود باز؟

    لیون: دردسر!

    هلنا: این آدمای بیچاره...

    لیون: اوه عالیه یه قفل سه گانه 

    هلنا: یا مسیح.. بیا یه راهی پیدا کینم که بازش کنیم.

    هلنا: چه کوفتی؟

    لیون: گمونم برای همین همه خیابون چفت وبست شده ، ساکنینش قصد داشتن اینو دور نگه دارن

    هلنا: این یکی با بقیه فرق داره!         

    لیون: این شعبده بازی جدیده      

    هلنا: این جواب نمیده! تا کی باید اینکار رو بکنیم؟

    لیون: اونقدر انجامش میدیم که مهماتمون تموم شه

    لیون وهلنا ایدا را میبنند ولی پیش از هر حرفی کسی به سوی او شلیک میکند و ایدا با سلاح پرنده اش میگریزد.

    لیون: بیا بریم جواب سوالامونو بگیریم        

    باید به اون آسانسور برسیم بدو!

    پیرز: کسی اینجاست؟

    کریس: احتمالا از جک و جونوراشن  ولشون کن. هدف اونه

    کارلا: خوشحالم اومدین تو، از کاری که با این محل کردم خوشتون میاد؟

    امیدوارم از حضورتون در این جا لذت ببرین

    لیون: وقت واسه بازیات ندارم...

    هلنا: اونا اول بهش رسیدن

    هلنا: وقت نداریم وایستیم      

    لیون: پس از پله ها میریم

    هلنا: این اتاق واسه چیه؟

    لیون: نمیدونم و از شکل وظاهرشم خوش نمیاد

    قفله

    :قفل شدن درب ها. تست کردن نمونه های اولیه

    لیون: ایدا!

    یه همچین سیستم مجذوب کننده ای اینجا راه انداختیم

    چرا یکم با نمونه های اولیه خوش نگذرونین؟!

    هلنا: به اینا بمبم وصل کرده، با خودش که فکری میکنه؟

    لیون: وقتی گرفتیمش ازش میپرسم

    هانیگن: لیون هلنا به گوشم  دارم سعی میکنم در رو باز کنم ولی امنیتش نسبتا بالاست سعی میکنم هکس کنم ولی ببینین میتونین دستی قفلشو باز کنین یا نه

    هلنا: تو مواظب اینا باش من با هانیگن همکاری میکنم که سیستم امنیتی رو دور بزنیم

    " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد "

    "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. "

    " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد "

    "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. "

    هانیگن: کارتون خوبه نصفشو رفتیم      

    " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد "

    "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. "

    " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد "

    "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. "           

    هانیگن: دووم بیارین تقریبا تموم شد

     

    "قفل های اتاق شماره 0 باز میشود:

    لیون: خب تموم شد. بریم دنبالش

    پیرز: این کوفتی دیگه چیه؟

    لیون: ایدا صبر کن! باید باهم حرف بزنیم!

    کارلا: شرمنده حوصله حرف زدن ندارم

    لیون: ایدا!

    هلنا: رفیقت به نظر میاد خیلی سخته گرفتنش، همیشه اینجوری بوده؟

     

    کریس: گمش نکن!

    پیرز: نمیکنم

     

    کریس: اونجاست راهشو ببند

    پیرز: دارمش

    کارلا رد محاصره پیرز وکریس قرار میگرد .لیون سر میرسد و با کریس درگیر میشود ودر نهایت سلاح به دست مقابل هم می ایستند.

    لیون: کریس؟

    کریس: لیون! تو اینجا چی کار میکنی؟

    لیون: سلاحتو بیار پایین  اون یه شاهد کلیدیه لازمش داریم

    کریس: شاهد؟ اون کسیه که همه اینکار را کرده 

    لیون: نه کار اون نبود کار سیمونز بود. مشاور امنیت ملی

    کریس: من همه افرادمو به خاطر این زن از دست دادم

    لیون: منم 70000 رو به خاطر سیمونز از دست دادم همچینین رئیس جمهور رو اونم به خاطر سیمونز

    کریس: اون واسه نئو آمبرلا کار میکنه میدونی معنیش چیه؟

    لیون: میدونم

    کریس: و با این وجود میخوای از این زن محافظت کنی؟

    لیون: اره

    کارلا یک بمب نوری میاندازد ومیگریزد.

    پیرز: کاپتان!

    پیرز: سرجات بمون! لعنتی

    لیون: هلنا

    هلنا: میزنه میکشتش!

    لیون: کریس صبر کن ما جفتمون اینجا یه چیز رو میخوایم      

    کریس: باشه BSAA به ایدا رسیدگی میکنه تو برو حساب سیمونزو برس

    لیون: کریس! میدونم تو کار درست رو انجام میدی              

    هلنا: مطمئنی میشه روش حساب کرد؟

    لیون: اونم تقریبا از وقتی من با اینچیزا درگیرم قاطی این موضواع شده. من بهش اعتماد دارم

    هلنا: باشه

    لیون: خیلی خب بریم سیمونزو پیدا کنیم

    هانیگن: لیون ، هلنا  اگه شری بحثش سر پول بوده حتما خود سیمونزم هست. مواظب باشین هانیگن تمام

    لیون: حالا به تو بستگی داره کریس

    هلنا: تو واقعا مطمئنی با این موضوع مشکلی نداری؟

    لیون:هدف ما سیمونزه .از اول اینجوری بوده

    هلنا: پشیمون نیستی که دنبالش نرفتی؟       

    لیون: باید بعدا برای ایدا نگران بشیم الان باید روی سیمونز متمرکز بشیم

    هلنا: باشه بریم اون حرومزاده رو بگیریم      

    هلنا: سمونز!

    سیمونز: خب. غافلگیر کننده بود

    شری: نه صبر کن!      

    سمونز: اه مامور برکین. درست به موقع رسیدین میشه این دو نفر رو بازداشت کنین؟      

    شری: میگن تو توی این حادثه تروریستی دخیل بودی راست میگن؟

    سیمونز: یعنی چی راه افتادن تو خیابونو اینو به هرکسی که گوش میده میگن؟        

    شری:جواب منو بده!

    سیمونز: این به نفع ایالت متحده و  امنیت جهانیه

    لیون: نمیفهمم کشتن رئیس جمهور کجاش به نفع کشوره!

    شری: رئیس جمهور کشته شده؟

    سیمونز: خب برای اینکار باید از لیون تشکر کرد

    هلنا: سگ تو روح جد آبادت سیمونز!     

    سیمونز: از شرشون خلاص شین

    شری: نه!

    سیمونز: شلیک نکنین. اون دوتا هنوز به دردمون میخورن

    لیون: باید بیشتر مواظب باشی

    جیک: باشه بابا قهرمان نقشه چیه

    لیون: فکر میکنی به اون در برسین؟      

    جیک: چرا نریم بترکونیمشون؟

    لیون: چون ازت میخوام مراقب شری باشی                        

    سیمونز: میشه سریعتر جمعش کنیم؟ من کارایم همتری دارم که انجام بدم

    شری: شما دوتا میخواین چیکار کنین؟

    هلنا: کار سیمونزو تموم کنیم

    شری: این اطلاعاتیه که میتونه ویروس سی رو متوقف کنه ، سیمونزم یخوادش

    لیون: ممنون من با dos تماس میگیرم تا براتون نیروی محافظتی بفرستن...حالا برین!      

    و از هم جدا میشوند.

    سیمونز: به کسایی که بیرونن خبر بده

    یک جوآوو به سیمونز نزدییدک شده واو را با سرنگ میزند.

    سیمونز: منو فریب داد... عالی بازی کردی

    هلنا: داره در میره       

    لیون: بجنب!

    هلنا: برگرد اینجا ببینم! نباید بذاریم در بره

    لیون: نمیذاریم همنیجا تمومش میکنیم

     

    و به دنبال سیمونز میروند.

     



     

     

    2563.png.37e1312055e3aa7bd0f9f78d60663202.png

     

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     

     

    Resident Evil 6

    Leon S. Kennedy  & Helena Harper

    Chapter 5#

     

     

    لیون وهلنا بر روی یک قطار با سیمونز روبرو میشوند که رد حال گوش دادن به یک صدا است.

    کارلا: من همون چیزی رو میدم بهت که تو به من دادی سیمونز. اولش میترسی ولی نگران نباش بزودی به هیولایی تبدیل میشی که همیشه بودی. تو و همه آدمای رو کره زمین

    لیون: تسلیم شو سیمونز. راه برای فرارنداری

    سیمونز: هنوز دارین دنبال من میاین درحالی که اون زن آزاده؟

    لیون: کدوم زن؟

    سیمونز: اون خائن ایدا وانگ!

    کسی چه میدونه اون چه برنامه ای داره؟

    لیون : یه گروه دیگه رفتن دنبال اون و تو سیمونز مال مایی

    سیمونز: اینجایین تا انتقام مرگ رئیس جمهوررو بگیرن؟ احمقین جفتتون . اگه حقیقت شهرراکن ور برملا میکرد ، آمریکا  تمام نفوذشو از دست میداد و نظم جهانی به هم میریخت

    هلنا: پس اومدی واسه جلوگیری از یه حادثه احتمالی یه فاجعه دیگه ای رو راه انداختی بدون توجه به این همه آدمی که ممکن بود بمیرن!

    سیمونز: اون باید جلوش گرفته میشد اون داشت کشور من و جهان رو به سوی بی نظمی هدایت میکرد

    اون زن... چطور جرئت کرد همچین کاری با من بکنه؟ 

    و تبدیل میشود.

    سیمونز: لعنت به شماها...

    لیون: مواظب باش بیا عقب

    خیلی نزدیک بیا بریم بیا تا وقت هست فاصمونو باهاش زیاد کنیم

    سیمونز: لعنت به شماها لعنت به جفتتون. شما دو تا رو با دستای خالی میکشم!

    هلنا: باید راهی باشه که بریم بالا

    لیون هلنا به طور مداوم از مقابل ضربات سیمونز فرار میکنند و درگیری آغاز میشود.

    هلنا: حالت خوبه؟

    لیون: هلنا خوبی؟

    هلنا: کشتمیش؟

    هلنا: لیون! لیون خوبی؟

    یا خدا چی شد باز؟

    لیون داره میاد دنبالت فرار کن من هواتو دارم

    لیون بپر اینور!

    سیمونز: شما دو تا موجود پست بی ارزش تیکه تیکه تون میکنم!

    هلنا: لیون بجنب!

    سیمونز: تفریحمون داره تموم میشه!

    میشنویش؟ ویروس سی داره برای ازاد شدن جیغ میکشه! قابل کنترل نیست!

    نظرت چیه به خواهرت ملحقت کنم مامور هارپر؟

    جا واسه در رفتن ندارین!

    این اخر خطه!

    لیوووون!!!

    لیون: سیمونز!

    سیمونز به آدم تبدیل شده وجلوی لیون وهلنا می افتد.

    سیمونز: شماها نمیفهمین! اگه من بمیرم چی میشه!

    لیون: دنیا جای بهتری میشه!

    هلیکوپتری به سیمونز که دوباره تبدیل یافته نزدیک میشود.

    مرد: ولش کنیم

    سیمونز: نه ... چطور خانواده ام میتونن منو رها کنن!!!

    پای سیمونز سر میخورد و از روی قطار پایین میافتد وقطار از رویش رد میشود.

    قطار از مسیر خارج میشود وداخل رودخانه می افتد.

    هلنا: بپررر!!!

    هلنا ولیون از اب بیرون می ایند و به سمت مسیر اصلی میروند. افراد BSAA در حال تخلیه مردم هستند.

    تیم اکو به مرکز

    داریم مردم رو از تاچی اسکورت میکنیم

    هی تو تو مسیر راه برو!

    هلنا: تمومش کردیم؟

    لیون: نمیدونم ولی چیزیکه از دستمون بر می اومدو انجام دادیم

    هیچ اثری از ویروس سی اینجا نیس

    چرا داریم تخلیه میکنیم؟

    واسه ایمنیه، همه چی ممکنه تو یه لحظه به فنا بره. نمیخوام جریان وای یپ تکرار شه

    هلنا: تموم شد؟

    لیون: اره تموم شد

    هانیگن: لیون یه مشکلی داریم، شری و همراهش دزدیده شدن

    ماهواره های ما مکان اونا رو تو منطقه نفتی توی 80 مایلی شما نشون دادن

    لیون: دزدیده شدن؟ چرا؟

    هلنا: فایل ها، مدارکی که بهت داد

    وایستا بینم اینکه کلید متوقف کردن ویروس سی یه...

    این که

    لیون: جیک!، هانیگین ببین میتونی از افسرای بی اس ا ا کسی تو اون منطقه رو پیدا کنی؟

    هانیگن: یه دقیقه صبر کن

    چشم هلنا به نقطه نورانی می افتد که به سوی شهر میرود.

    هلنا: اون چیه دیگه؟

    هانیگن:خب ، کریس ردفیلد رو پیدا کردم میارمش رو خط ، وصلت میکنم به جتش

    لیون: کریس ردفیلد رو؟!

    کریس: لیون! لیون! کجایی تو؟

    لیون: ما طرفای تاچی هستیم چرا؟

    کریس: گورتو از اونجا گم کن!!!!

    موشک حامل ویروس به وسط شهر رفته ومنفجر میشود.

    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    fgh.thumb.png.fcafc5b29125636cb6b99331b8888559.png

     

    لیون وهلنا بر روی یک قطار با سیمونز روبرو میشوند که رد حال گوش دادن به یک صدا است.

    کارلا: من همون چیزی رو میدم بهت که تو به من دادی سیمونز. اولش میترسی ولی نگران نباش بزودی به هیولایی تبدیل میشی که همیشه بودی. تو و همه آدمای رو کره زمین

    لیون: تسلیم شو سیمونز. راه برای فرارنداری

    سیمونز: هنوز دارین دنبال من میاین درحالی که اون زن آزاده؟

    لیون: کدوم زن؟

    سیمونز: اون خائن ایدا وانگ!

    کسی چه میدونه اون چه برنامه ای داره؟

    لیون : یه گروه دیگه رفتن دنبال اون و تو سیمونز مال مایی

    سیمونز: اینجایین تا انتقام مرگ رئیس جمهوررو بگیرن؟ احمقین جفتتون . اگه حقیقت شهرراکن ور برملا میکرد ، آمریکا  تمام نفوذشو از دست میداد و نظم جهانی به هم میریخت

    هلنا: پس اومدی واسه جلوگیری از یه حادثه احتمالی یه فاجعه دیگه ای رو راه انداختی بدون توجه به این همه آدمی که ممکن بود بمیرن!

    سیمونز: اون باید جلوش گرفته میشد اون داشت کشور من و جهان رو به سوی بی نظمی هدایت میکرد

    اون زن... چطور جرئت کرد همچین کاری با من بکنه؟ 

    و تبدیل میشود.

    سیمونز: لعنت به شماها...

    لیون: مواظب باش بیا عقب

    خیلی نزدیک بیا بریم بیا تا وقت هست فاصمونو باهاش زیاد کنیم

    سیمونز: لعنت به شماها لعنت به جفتتون. شما دو تا رو با دستای خالی میکشم!

    هلنا: باید راهی باشه که بریم بالا

    لیون هلنا به طور مداوم از مقابل ضربات سیمونز فرار میکنند و درگیری آغاز میشود.

    هلنا: حالت خوبه؟

    لیون: هلنا خوبی؟

    هلنا: کشتمیش؟

    هلنا: لیون! لیون خوبی؟

    یا خدا چی شد باز؟

    لیون داره میاد دنبالت فرار کن من هواتو دارم

    لیون بپر اینور!

    سیمونز: شما دو تا موجود پست بی ارزش تیکه تیکه تون میکنم!

    هلنا: لیون بجنب!

    سیمونز: تفریحمون داره تموم میشه!

    میشنویش؟ ویروس سی داره برای ازاد شدن جیغ میکشه! قابل کنترل نیست!

    نظرت چیه به خواهرت ملحقت کنم مامور هارپر؟

    جا واسه در رفتن ندارین!

    این اخر خطه!

    لیوووون!!!

    لیون: سیمونز!

    سیمونز به آدم تبدیل شده وجلوی لیون وهلنا می افتد.

    سیمونز: شماها نمیفهمین! اگه من بمیرم چی میشه!

    لیون: دنیا جای بهتری میشه!

    هلیکوپتری به سیمونز که دوباره تبدیل یافته نزدیک میشود.

    مرد: ولش کنیم

    سیمونز: نه ... چطور خانواده ام میتونن منو رها کنن!!!

    پای سیمونز سر میخورد و از روی قطار پایین میافتد وقطار از رویش رد میشود.

    قطار از مسیر خارج میشود وداخل رودخانه می افتد.

    هلنا: بپررر!!!

    هلنا ولیون از اب بیرون می ایند و به سمت مسیر اصلی میروند. افراد BSAA در حال تخلیه مردم هستند.

    تیم اکو به مرکز

    داریم مردم رو از تاچی اسکورت میکنیم

    هی تو تو مسیر راه برو!

    هلنا: تمومش کردیم؟

    لیون: نمیدونم ولی چیزیکه از دستمون بر می اومدو انجام دادیم

    هیچ اثری از ویروس سی اینجا نیس

    چرا داریم تخلیه میکنیم؟

    واسه ایمنیه، همه چی ممکنه تو یه لحظه به فنا بره. نمیخوام جریان وای یپ تکرار شه

    هلنا: تموم شد؟

    لیون: اره تموم شد

    هانیگن: لیون یه مشکلی داریم، شری و همراهش دزدیده شدن

    ماهواره های ما مکان اونا رو تو منطقه نفتی توی 80 مایلی شما نشون دادن

    لیون: دزدیده شدن؟ چرا؟

    هلنا: فایل ها، مدارکی که بهت داد

    وایستا بینم اینکه کلید متوقف کردن ویروس سی یه...

    این که

    لیون: جیک!، هانیگین ببین میتونی از افسرای بی اس ا ا کسی تو اون منطقه رو پیدا کنی؟

    هانیگن: یه دقیقه صبر کن

    چشم هلنا به نقطه نورانی می افتد که به سوی شهر میرود.

    هلنا: اون چیه دیگه؟

    هانیگن:خب ، کریس ردفیلد رو پیدا کردم میارمش رو خط ، وصلت میکنم به جتش

    لیون: کریس ردفیلد رو؟!

    کریس: لیون! لیون! کجایی تو؟

    لیون: ما طرفای تاچی هستیم چرا؟

    کریس: گورتو از اونجا گم کن!!!!

    موشک حامل ویروس به وسط شهر رفته ومنفجر میشود.

    کریس: لیون! لیون؟ حالت خوبه؟

    لیون: اره...ولی یه هو همه چی خراب شد... خراب واقعی!

    کریس: گندش بزنن

    لیون: گوش کن کریس ، ازت میخوام دوتا گروگان رو از بخش سکوی نفتی نجات بدی، مامور برکین وجیک مولر، اون پسر وآلبرت وسکره

    کریس: وسکر؟!

    لیون: کریس، اون پادتن های ویروس سی رو داره      

    کریس: دارمش، تو راهم

    لیون: خوبه ممنون

    کریس: لیون وایستا...یه چیزی رو باید بهت بگم...ایدا وانگ مرد        

    لیون: دریافت شد...شری و جیک بهت احتیاج دارن، نا امیدشون نکن 

    هلنا: خوبی؟     

    لیون: بیا بازمونده ها رو پیدا کنیم وبزنیم به چاک

    اکو به مرکز، صدایم نو میشنوی؟ گزارش بده!

    هوی! شما دوتا اونجا چه غلطی میکنین؟ بجنبین باید بریم!

    در گاز نشونه های ویروس سی دیده شده

    به نظر همون گازیه که توی تال آکس استفاده شد!

    ما میریم دنبال تخلیه زنده مونده ها

    هلنا: صبر کن

    آندو کارتشان را به یکی از افسرهای BSAA نشان میدهند.

    لیون: میخوایم کمک کنیم       

    باشه بیاین از اینور

    خوبه که BSAA اینجاس

    نرو نزدیک گاز

    لیون: نگران نباش نمیرم

    بهشون شلیک کن!

    ما داریم میریم سمت برج کواد

    بیاین اینور

    خوبی؟ اون بیرون چه جهنمیه

    این چیزی که من میبینم فاجعه اس، و فکر نمیکنم چیزی که میبنم حتی نصفشم باشه

    برمیگردیم سمت برج کواد، ببینیم میشه تخلیه کرد

    اون پشت یه ماشنی دارم اگه میخواین سوار شین

    لعنت!

    صبر کن الان بازش میکنم

    باشه برید!

    دارمش برو برو برو!

    ماشین کو؟

    اون پشته

    برو!

    بجنب برو!

    یکی از افسران BSAA بعد از خروج هلنا ولیون در را میبندد وبا آدمخورها آنجا میماند.

    پشت سرتونو نگاه نکنین فقط برین

    لیون: موفق باشی

    باشه بپرین بالا

    این خاکستر از کجا اومده؟

    احتمالا از موشکه

    مرکز به چارلی نقشه عوض شد ورود به تاچی ممنوعه عقب نشینی کنید ومنتظر دستور باشید

    چی؟ ولی تیم اکو هنوز اونجان! به کمکمون احتیاج دارن!

    عقب نشینی کنید این یه دستوره

    نمیتونیم جون افراد بیشتری رو به خطر بندازیم

    لعنتی

    اوضاع خرابه...

    هلنا: سیمونز اینکار رو کرد؟ 

    لیون: دارن محاصرمون میکنن! باید بریم

    نیروهای BSAA با جماعت آدمخور درگیر میشوند:

    فهمیدم فهمیدم

    نه! برو عقب! بمیر!

    لعنتی

    از این جلوتر نیمتونم ببرمتون، برج اون جلوئه شما دوتا به حرکت ادامه بدین

    من میرم ببینم از تیمم کیا باقی موندن

    تشکر

    لیون: مواظب باش باشه؟

    تیم اکو، کسی اونجا هست؟

    یک تانکر منفجر میشود ولیون وهلنا پرتاب میشوند.

    لیون: بیا گرفتمت

    هلیکوپتری پدیدار میشود.

    هلنا: لیون.. اون..

    لیون:ایدا! فکر میکردم مرده! لعنتی خیلی زیادن

    هلنا: لیون ازا ون ور

    هانیگن: لیون لیون؟صدامو داری؟ حالت خوبه؟

    لیون: زنده ام هنوز ولی به نظرم میاد همه چی قراره بدتر بشه       

    این فاجعه اس! چه اتفاقی افتاده کریس؟

    هانیگن ما میتونیم از این راه برسیم به برج؟

    هانیگن : اره فقط تو همون مسیر حرکت کنین

    بیاین اینجا! سوار شین!

    لیون: گندش بزنن!      

    یکم دیگه بیشتر نمونده!

    لیون وهلنا خود را به یکی از هلیکوپترهای BSAA میرسانند.

    هلنا!        

    خلبان وافسری که سوار هلیکوپترند آلوده شده وتبدیل میشوند.هلیکوپتر از کنترل خارج شده و به درو دیوار میخورد.

    ای بر قبر پدرش... سفت بگیر!

    لیون: خوبی؟

    هلنا: اره

    جلوتر بار دیگر سیمونز جلوی آنها در میآید.

    لیون: جونت میخاره؟

    سیمونز: میدونم تو چی کار کردی! ایدا! تو از من نافرمانی کردی

    تو پسر وسکر رو دزدیدی

    تو از خون اون حرمزاده استفاده کردی تا ویروسو قوی تر کنی

    لیون: امیدوارم اون دنیا چند تا دوست داشته باشی، چون اینجا که کسی دلش برات تنگ نمیشه                 

    افسری کهپیشتر آنها را رسانده بود با ماشین ظاهر میشود.

    اینجا چه خبره

    سوار شین

    هلنا: خوشحالم میبنم سالمی

    سریع برو

    با آخرین سرعتم میرم

    لیون:فکر کنم عصبانیش کردیم

    تمرکز کن میتونیم دخلشو بیاریم

    سیمونز:نه... باید تبدیل شم

    هلنا ولیون درگیری را به پایان میبرند. ایدا با هلیکوپتر به سمت بالای پشت بام میرود.

    لیون: داره میره سمت پشت بوم

    هلنا: بیا امیدوار باشیم اسانسورا هنوز کار کنن... چی شده؟

    لیون: هیچی بزن بریم

    هلنا ولیون سوار آسانسورند.

    هلنا:اون بیشتر از یه دوسته نه؟ تو بهش علاقه داری

    آسانسور منفجر میشود وآندو از یک کابل آویزان میشوند.

    لیون: توصیه میکنم پایینو نگاه نکنی

    هلنا: قصدشم نداشتم خودم

    دعا میکنم دوباره اینجوری نشه!

    لیون: سیمونز

    هلنا: هنوز زنده اس!

    لیون: واقعا نباید هلیکوپتر رو ول میکرد

    به نظرم هنوز مشکلشونو باهم حل نکردن

    لیون: ایدا!

    هلنا: رفت بالا!

    لیون: بجنب

    باشه بالا رفتن کافیه

    هلنا: دخلت اومده سیمونز

    لیون :بپر!

    لعنت مواظب باش!

    هلنا: ایدا اگه صدامو میشنوی بهش شلیک کن! همین حالا!

    سمونز تغییر عقیده داده و به سمت ایدا میپرد و او را میزند وبیهوش میکند.لیون پایین میپرد وخود را به ایدا میرساند.

    لیون: ایدا! هلنا هوامو داشته باش ایدا صدامو میشنوی؟          

    نذار اینجوری تموم شه..

    سیمونز: ازش دور شو لیون تو نصف چیزیکه اون میخواد هم نیستی...        

    لیون: مگه به خواب ببینی

    بامن بیا عشقم... ما باهم خواهمی بودتا ابد

    لیون: اگه تو واقعا ایدا هستی، میتونی موفق بشی... جفتمون میتونیم!

    ایدا: من فقط داشتم به چشمام استراحت میدادم

    لیون: نباید سر کار بخوابی

    ایدا: اگه تا الان متوجه نشدی باید بگم که سیمونز خیلی از پس زده شدن خوشش نمیاد

    لیون: اینجا داستانی هست که من لازم باشه بدونم؟      

     ایدا: ارزش گفتن نداره

    هلنا: لیون!

    سیمونز: میخوای زنده بمونی؟ التماس کن التماس کن تا نکشمت

    سیمونز لیون را از راه پایین پرت میکند ولیون با یک دست خودش را میگیرد.

    هلنا: لیون!

    سیمونز: میخوای زنده بمونی؟ التماس کن، برای زندگیت التماس کن...

    و دست لیون را لگد میکند.

    لیون: حرف مفت نزن

    ایدا: نمیشه که همیشه هر چی میخوای بدست بیاری!

    و یک تیر در پهلوی سیمونز فرو کرده واو را با خود به پایین پرتاب میکند

     اینو پایان کار به حساب بیار... ازا ولشم نباید ادامه میدادی!

    و با گرپل گان بالا میرود.

    لیون: تو چی هستی؟ چرا کمکمون میکنی؟

    ایدا:" کاش میتونستم بیشتر بمونم ولی باید برم، رو پشت بوم برات یه کادو گذاشتم، بعدا میبنمت لیون"

    لیون: ایدا!

    هلنا: منتظر چی هستی؟ برو دنبالش!

    لیون: نه ما باهم میریم       

    سیمونزسر میرسد.

    هلنا: بیخیال نمیشه نه؟

    لیون: بسه هرچی ریختشو دیدیم

    بلاخره قرار تقاص کاراتو پس بدی سیمونز!

    هلنا: مطمئنم توی جهنم برات یه اتاق نگه داشتن

    لیون: بیا یه کاریش بکنیم!

    هلنا: مرد بلاخره؟

    لیون: دفعه پیشم همین فکر رو کردیم

    هلنا: باید به اون هلیکوپتر برسیم           

    لیون: هرچی سریعتر بهتر!

    هلنا: لیون!

    لیون: من خوبم منو ازاینجا در بیار!

    هلنا: باشه

    لیون: میخوای خشن باشی ها؟ باشه! هرکاری که داری میکنی داره جواب میده

    هلنا چه خبره؟

    هلنا: نگران نباش دارم ترتیبشو میدم

     

    لیون با موشک سیمونز را میزندو اون را میکشد

     

    این برای خواهرم بود

    لیون: بیا بریم سمت هلیکوپتر

    باشه بیا از اینجا بریم

    هلنا: این مال ایداست؟

    لیون این!!!

    لیون: مدارکی که ثابت میکنه سیمونز گناه کاره

    هلنا: و تو بیگناهی      

    لیون: بیگناهی جفتمون

    هلنا: من همچین چیزی رو نمیخوام

    لیون: هلنا!

    هانیگن: خبر خوب لیون ، راهی پیدا کردیم که ویروس خنثی کنیم

    لیون: دریافت شد ما داریم برمی گردیم بزودی میبنمت بریم       

    در قبرستان هستند وهلنا مقابل قبر خواهرش ایستاده است .

    هلنا: وقتشه مسئولیتشو به عهده بگیرم

    ممنونم

    من آماده ام

    لیون سلاح هلنا را به دست او میدهد.

    ...ولی... من به حمله کمک کردم!

    هانیگن: کمسیون بررسی مدارک رو مجدد بازبینی کرده و به نظرش نا عادلانه اومده که شما رو برای جرایم سیمونز مقصر بدونه. همچنین یافته هاشون این واقعه به سمع عموم نمیرسه

    هلنا: ولی...

    لیون: رئیس جمهور هم که بود اینکار رو میکرد

    هانیگن: باشه بریم به گروه ملحق شیم

    هلنا: لیون!

    نگهش دار تا  وقتی دوباره ببینیش

    لیون: خانوما...

     



     

    2563.png.b84a97aad8d364bf96f9a29574c826d5.png

     

     

    The End

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری


    ×