Antivirus HQ

خلاصه ی داستان

پست های پیشنهاد شده

خلاصه ی داستان بازی رزیدنت ایول5

 

رویدادهای این بازی در سال 2009 (باگریزی به سال 2006)، یعنی6 سال پس از نابود شدن شرکت Umbrella رخ میدهد. Chris Redfield به سازمان «B.S.A.A» پیوسته بود. این سازمان به شکل نظامی با فعالیت‌های غیرقانونی بیولوژیکی (بیوتروریست) ، در جهان مبارزه می‌کرد. کریس توسط این سازمان برای بررسی موارد قاچاق سلاح‌های بیولوژیکی در غرب افریقا به آنجا فرستاده می‌شود. به محض ورود کریس به منطقه خود مختار کیجوجو، دوست و همکار جدیدش به او سلام میکند، Sheva Alomar، از مقر B.S.A.A در غرب افریقا با کریس در انجام ماموریتش همراه می‌شود. آن دو با هم، به سوی قرار گاه گروه آلفاحرکت کردند.باتوجه به تغییر دولت در کیجوجو، این منطقه تبدیل به مکانی مناسب برای قاچاقچی ها شده بود.طبق گزارشی که از مرکز به دست آنان رسیده بود ، هم اکنون آنها در تلاش برای جلوگیری از فعالیت‌های یک قاچاقچی سلاح‌های بیولوژیکی، به نام ریکاردو ایروینگ هستند. به هر حال در ادامه ی داستان نیز میفهمیم که مردم بی‌آزار این شهر نیز قربانی آزمایش‌های بیولوژیکی و ژنتیکی (به نام پلاگا) قرار گرفتند و به موجوداتی به نام ماجینی، در حال تغییر بودند. آن دو سرانجام تنها بازمانده گروه آلفا، فرماندهDechhant را پیدا کرده و مدرکی را بر ضد ایروینگ از او دریافت می‌کنند. یافتن مدرک بر ضد فعالیت‌های ایروینگ نخستین و مهمترین ماًموریت آن دو بود. با پیشبرد بازی، کریس و شوا، ایروینگ را پیدا می‌کنند، ولی ایروینگ با کمک زنی ناشناس موفق به فرار می‌شود اما ایروینگ از خود یک پرونده را جا گذاشت. کریس و شوا موفق شدند توسط آن پرونده، در مورد فعالیت‌های ایروینگ درمنطقه ی نفتی مارشلند اطلاعاتی به دست بیاورند و آن را با مرکز فرماندهی درمیان گذاشتند. دیری نپایید که B.S.A.A گروه دلتا را به پشتیبانی آن دو فرستاد. فرمانده josh Stone، رهبر گروه دلتا، به کریس یک کارت حافظه که شامل عکس‌هایی از پژوهش‌های مهم بود داده و کریس با بازکردن و مشاهده عکس‌ها به شکل ناگهانی عکسی از Jill Valentine را می‌بیند. پس از آن کریس که در مورد مرگ جیل در رویداد عمارت اسپنسر، تردید داشت، هم اکنون یقین پیدا کرد که جیل در آن حادثه نمرده است. کریس و شوا به دنبال یافتن ایروینگ بودند، اما نمی‌دانستند که آن زن ناشناس که لباسی شبیه به کلاغ پوشیده است، کیست و چه رابطه ای با اروینگ دارد. با پیشبرد داستان، کریس و شوا از موقعیت تقریبی ایروینگ، که در یک پالایشگاه وابسته به شرکت Tricell بود و درهمان منطقه ی مارشلند قرار داشت آگاه شدند و به سوی آنجا حرکت کردند.

درست زمانی که آن دو به پالایشگاه رسیدند، ایروینگ به همراه آن زن ناشناس با کشتی از آن مکان فرار کرد و با بمب‌های ساعتی که در پالایشگاه جاسازی کرده بود آنجا را نابود کرد، کریس و شوا پیش از نابودی پالایشگاه به کمک جاش استون، از آنجا فرار می‌کنند و به دنبال ایروینگ حرکت می‌کنند. پس از رسیدن به کشتی ایروینگ و وارد شدن به آن، ایروینگ با تزریق یک ویروس به خودش که از همان ناشناس گرفته بود، به هیولایی بزرگ به شکل کراکن تبدیل می‌شود. شوا و کریس پس از نابود کردن هیولا، از ایروینگ که در حال مرگ بود پرسسش‌هایی را مطرح کردند. ایروینگ از زنی به نام Excella Gionne نام برد و او را در شریک خود و یکی از بانی های این ماجرا معرفی کرد. و پیش از مرگش مکان غاری را به کریس و شوا نشان داد که آنها را به سمت اکسلا هدایت میکرد.

کریس و شوا در جستجوی این زن برآمدند. با پیشبرد بازی آن دو با اکسلا رو به رو می‌شوند. کریس و شوا از او در مورد پژوهش‌های غیرقانونی شان و البته جیل می‌پرسند و اکسلا به آنها توضیحاتی در آن مورد می‌دهد. آنها موفق به کشف ویروسی شده بودند، که در آن، میزبان این ویروس، به موجودی به نام «یو-۸» (U-۸) تکامل می‌یافت. این «B.o.w» -سلاح بیواورگانیکی - جدید دارای هوش بالاتر، قدرت تخریب بیشتر و البته با ویژگی فرمان برداری بود. اکسلا، آن دو را با این مخلوق تنها گذاشته و آن مکان را ترک می‌کند. شوا و کریس پس از یک نبرد دشوار با این موجود، او را از پای درمی‌آورند و دوباره به جستجوی اکسلا می‌پردازند.

کریس و شوا با دشواری فراوان موفق به پیدا کردن اکسلا می‌شوند. کریس باز هم در مورد جیل و مکان او، از اکسلا می‌پرسد، که در این لحظه، همان زن ناشناس که به ایروینگ کمک می‌کرد، وارد صحنه شده و با کریس و شوا درگیر می‌شود. در این درگیری نقاب زن ناشناس از صورتش جدا می‌شود، ولی هویت او همچنان نامشخص می‌ماند. در این هنگام Albert Wesker وارد صحنه شده و هویت آن زن را برای شوا و کریس آشکار می‌کند. آن زن ناشناس، همان جیل ولنتاین است و اینکه درکمال تعجب برای وسکر کار می‌کند. کریس که به شدت در حال تعجب است، تلاش می‌کند تا خود را به جیل بشناساند، اما گویی جیل هیچ‌کدام از حرف‌های کریس را متوجه نمی‌شود. وسکر، کریس و شوا را به مبارزه‌ای دو به دو با خود و جیل دعوت می‌کند. مبارزه با فرا انسانی به نام وسکر و دوست و همکاری قدیمی به نام جیل والنتاین. در نهایت پس از  مبارزه، وسکر به کریس اعلام می‌کند که باید آن دو را برای انجام کارهایی مهمتر از مبارزه ترک کند. با پیشبرد داستان متوجه میشویم که جیل، با یک کپسول دارای مادهٔ P۳۰ که به سینه‌اش نصب شده بود، در کنترل وسکر و اکسلا قرار داشت، و از روی اراده این کار را انجام نداده بود. مادهٔ P۳۰،که توسط وسکر و اکسلا کشف شده بود ، اثری زود گذر داشت و بنابراین باید مرتب به بدن جیل، با کمک آن کپسول تزریق می‌شد. میزان تزریق نیز با کمک یک ریموت که در اختیار وسکر بود تعیین می‌شد. کریس و شوا بدون جیل، به حرکت خود برای پیدا کردن وسکر ادامه دادند و وارد کشتی وسکر شدند. با پیشبرد بازی، کریس و شوا با اکسلا رو به رو می‌شوند. او بار اول از دست کریس و شوا فرار میکند و موقع فرار کیفی حاوی سرنگ های ناشناس از خود برجای میگذارد.پس از کمی جستجو، درنهایت موفق به پیدا کردن اکسلا میشونداما اوضاع او اصلا عادی نبود ! در حالی که اکسلا از درد به خود می‌پیچید، صدای وسکر از بلندگو پخش شد. آلبرت وسکر جدیدترین اکتشافات بیولوژیکی شرکت ترایسل را بر روی اکسلا آزمایش کرده بود. با در اختیار بودن منابع غذایی و ژنتیکی برای این انگل، این قابلیت را دارد که در یک بالانس از خود ۶ بیلیون انگل دیگر متولد کند. اکسلا پس از تبدیل شدن به یک هیولای بزرگ و ترسناک به کریس و شوا حمله کرده و بتدریج سطح کشتی را درخود فروبرد. آن دو پس از فرار به درون کابین آن کشتی غول آسا، برای بار دیگر مجبور بودند با هیولا مبارزه کنند. پس از یک نبرد بسیار نفسگیر با این هیولا، کریس و شوا با کمک نوعی سلاح ماهواره ای تعبیه شده در عرشه ی کشتی، موفق به نابودی آن می‌شوند، و برای پیدا کردن وسکر حرکت می‌کنند. در این هنگام جیل با کریس تماس گرفته و علاوه بر اعلام اینکه بدنبال راهی برای فرار است ،نقطه ضعف وسکر را برای کریس فاش می‌کند.جیل گفت که قدرت فراانسانی وسکر ناشی از وجود یک سرم به نام PG67A/W است که اگر به مقدار زیاد به بدن وسکر تزریق شود، مانند یک سم عمل میکند.کمی بعد آن دو متوجه میشوند که این سرم در واقع همان سرنگی است که در کیف جامانده از اکسلا وجود داشت. با پیشبرد داستان بازی، کریس و شوا، وسکر را یافته و با او مبارزه می‌کنند. پس از نبرد کریس موفق می‌شود تا این سرم را به بدن وسکر تزریق کند. سپس وسکر تعادل جسمی و روانی خود را از دست داده و به کریس می‌گوید که این پایان کار نیست. وسکر می‌خواست با یک هواپیمای موشک انداز، موشک‌های دارای ویروس اوروبوروس (Uroburos) را در اتمسفر آزاد کند و موجب ابتلای میلیون ها نفر انسان شودو اینکه باور داشت ،فقط انسان هایی با نژاد برتر میتوانند این ویروس را در بدن خود کنترل نمایند. به همین منظور خود را به هواپیما رساند و آماده پرواز شد. کریس و شوا نیز به دنبال او رفته و موفق شدند خود را به هواپیما برسانند و موجب سقوط آن شوند. با پیشبرد بازی هواپیما به یک منطقهٔ آتشفشانی سقوط می‌کند. وسکر ویروس اوروبوروس را به بدن خود وارد کرده و دارای قدرتی بسیار بیش از پیش می‌شود. کریس و شوا در پایان یک نبرد هیجان انگیز با وسکر در آن محیط آتشفشانی، موفق به شکست وسکر می‌شوند، وسکر به درون آتش می‌افتد و کریس و شوا توسط یک بالگرد که جیل و جاش در آن بودند، نجات می‌یابند. اما این پایان ماجرا نبود و وسکر هنوز زنده بود و در درون آتش، بالگرد را گرفته بود که در این لحظه با پیشنهاد جیل، کریس و شوا با شلیک ۲ راکت به وسکر و در حالی که در آتش می‌سوخت او را نابود کردند.

درسکانس پایانی ماجرا ، کریس،جیل،شوا و جاش درحال پرواز به سمت افق بودند و ضمن تبریک پایان ماجرا به یکدیگر،کریس در ذهن خود جملاتی را مرور کرد و جنگیدن برای فردایی بدون ترس و واهمه را لایق انجام و ارزشمند دانست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیالوگ های معروف داخل داستان بازی (بصورت مضمون):

کریس ردفیلد:

هرچه بیشتر و بیشتر به خود میام ،که این همه جنگیدن آیا ارزششو داره یانه...برای آینده ای بدون ترس...آره ارزششو داشت.

 

آلبرت وسکر:

چرا نمیخوای بفهمی کریس؟ انتخاب طبیعی ، انسان های قدرتمند تر و بهتر رو انتخاب میکنه

 

جیل ولنتاین:

کریس! این تنها شانس ماست...قبل از اینکه خیلی دیر بشه... به همکارت اعتماد نداری؟

 

شوا آلومار:

این به حساب  برادران ازدست رفته ام!

 

جاش استون:

اگه مانتونیم به کریس و شوا کمک کنیم، اون [داگ] بیهوده جونشو از دست داده...

--------------------------------------------------------------------

معروفترین مکالمه های بازی:

آلبرت وسکر: په جالبه که دوباره ماکنار هم جمع شدیم!

کریس: ما؟

آلبرت: خوب چشماتو باز کن!

کریس: جیل! این منم کریس!

شوا: واقعا مطمئنی اون جیله؟

آلبرت وسکر: ردخور نداره!

 

*******

جیل: اینجا توروهم یادگذشته ها انداخته.مگه نه؟

کریس: راکون سیتی؟ متاسفانه بله!خیلی وقته که از اون حادثه میگذره.

جیل: باورم نمیشه اون حادثه خیلی وقت پیش تموم شده...احساس میکنم پیرتر شدم...

کریس: توتنهاکسی نیستی [که این اتفاق براش افتاده]...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.