پست های پیشنهاد شده

باشه ، من الان ترسيدم

جمعه 21 ژانويه 2009 

امروز صبح به خاطر هياهوي زيادي كه بيرون به پا شده بود خيلي زود از
خواب بيدار شدم. ( متنفرم از اينكه زودتر از زماني كه ساعتمو كوك كردم بيدار شم.) Kijuju هميشه سر صبح ها خيلي شلوغ و پر سر صدا ميشه چونكه همه بعد از طلوع خورشيد از خواب
بيدار ميشن. من دليلشو هرگز نفهميدم. امروز خبري از اون سر و صدا و شلوغي هميشه نبود.
من صداي فريادهاي عصباني رو شنيدم. با اكراه از تخت خواب بلند شدم تا بفهمم موضوع
چيه !
چيزي كه ديدم رو هرگز فراموش نميكنم. اين قضيه صد برابر اون سگ مرده بدتر
بود. توده ي خيلي زيادي از مردم جمع شده بودند و داشتند كيسه هايي رو كه خدا
ميدونه داخلشون چيه رو روي هم انباشته مي كردند. من ديدم كه يك ماده سياه و لزج از
بعضي كيسه ها تراوش كرده بود. نفت ؟ شايدم خون ؟
وقتي كه توده حدود 2 متر ارتفاع گرفت، روز بعد مردي كه عينك زده بود
بيرون آمد و با بلندگو شروع به سخنراني كرد. نمي دونم سخنراني واژه درستي هست يا
نه. انگار حرفاش آتيش بودن كه اونا رو به بيرون مي انداخت. درست متوجه نشدم اون
مرد چي ميگه (مردم فرياد ميزدند، انگار قلبم از دهنم داشت بيرون ميزد) اما من چيزايى شنيدم،كلماتي 
همانند اين شنيدم كه ميگفت "عدالت" و "جشن مرگ".
مو روي گردنم سيخ ميشد هر وقت كه لغت مرگ را به كار ميبرد.
جمعيت خيلي شلوغ كرده بودند اما بعدش ديدم كه اونها مسيري را كه يك
مرد مشعل به دست به سمت توده ميرفت را خلوت كردند.  اون مرد تپه رو آتش زد و تمام همراهاش هورا مي كشيدند.
هيچ وقت فكرشم نمي كردم كه هياهوي مردم انقدر من به ترس بندازه. زماني كه تپه آتش
گرفت يكي از كيسه ها به پايين افتاد. آتش كمي از كيسه را از بين برده بود و
محتويات داخل كيسه بيرون ريخته شد.
درست نتونستم بفهمم چي هست ولي شبيه جنازه همون قصابه بود ! چي
داره توي زمين سبز خدا اتفاق ميفته ؟!
خيلي سريع پرده ها رو كشيدم و به تختخوابم رفتم. بعد از اينكه جمعيت
پراكنده شدند من اين پست رو گذاشتم. نيازي به گفتن نيست من امروز نمي تونم كار كنم.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ايميلي به يك آشنا

سلام
مي دونم خيلي ناگهانيه اما، من قصد دارم، خيلي زود به مرخصي برم.
ما بيشتر كارمون رو بر روي پروژه جديدمون، انجام داديم ( متأسفم، مي دوني
در مورد كارمون نمي تونم توضيح بدم) بنابراين اونها به عنوان پاداش كمي مرخصي به
ما مي دهند. همه كاركنان فردا مي روند و ما نهايتا از اين كشور مي ريم.
من مستقيما به آريزونا خواهم رفت، و نمي تونم خونه بگيرم و منتظر
بمونم تا همه رو ببينم.

علاوه بر اين، من بايد خوشحال باشم كه از ميگوئل دور مي شم. پسره فكر
مي كنه كه خيلي باهوشه.
ميگوئل مردي هست كه نزديك من در محل كار ميشينه ، محقق خوبي هست و به
من اجازه اشتباه نميده .ايده هاي خوبي داره و خيلي به جزئيات دقت ميكنه اما هر
زماني كه هر زمان شروع به حرف زدن مي كنه خيلي ادامه ميده و از خودش تعريف مي كنه
نمي توني تصور كني كه گوش دادن به حرفاش چقدر عذاب آوره. كاش يك داروي آرامش بخش
ساخته بوديم و من اون بهش مي دادم.

ولش كن ( فراموشش كن. )

چيزي كه خيلي مهمه اينه كه من بايد طي چند روز آينده به خانه برگردم.
زماني كه برگشتم با شما يك تماس مي گيرم. ما بايد بيرون بريم. من مي تونم از اين
زمان استراحت خوب استفاده كنم.


به زودي باهات حرف مي زنم
 

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فاكتور كپي
ساختمان آموزشي آمبرلا
دكتر جيمز ماركوس
5 نمونه از نمونه هاي Progenitor كشف شد.
15 دسامبر 1997
مدير مركز تحقيقات واقع در آفريقا
Brandon Bailey

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آزمایش پلاگاس نوع دو

ليست زير شامل 3 آزمايش كليدي براي ارزيابي پلاگاس نوع 2 است:
1ـ عفونت
تزريق نمونه هاي نوع 2 به 10 فرد آلوده و مشاهده ميزان گسترش عفونت در
آنها. بايد به اين 10 نمونه مورد آزمايش به اندازه كافي نوع 2 داده شود تا نتايج قابل
اندازه گيري توليد كنند.


2 ـ كنترل
يعني اينكه تا چه اندازه 
رفتار وحشي گري ناشي از
پلاگاس قابل كنترل است. اين موضوع توسط گروه BSAA كه در منطقه كار مي كنند اثبات خواهد شد.
3ـ مبارزه
جمع آوري اطلاعات در مورد نوع 2 در مبارزه.
ميزبانان نوع دوم با افراد گروه BSAA كه در منطقه مشغول انجام
عمليات هستند مبارزه مي كنند.
اين آزمايش آخرين مرحله ارزيابي تأثير نوع 2
پلاگاس خواهد بود.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داده هاي نمونه تست

نمونه تست
زنان قفقازي
رنگ چشم: آبي
 
نمونه تست براي برقراري حالت تعادلش تحت مراقبتهاي پزشكي است. همه ي
نشانه هاي حياتي از قبيل سرعت تپش قلب، تنفس، فشار خون، و درجه حرارت بدن همگي
عادي هستند.
رنگي غير طبيعي مشاهده شده است. در اثر اين وضعيت غير طبيعي فوليكول هاي
موهاي سر كاهش يافته اند.
علاوه بر اين كمي سفيد شدگي پوست (از دست دادن رنگ) هم مشاهده شده
است.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گزارشي بر پروژه وسكرها 28 آگوست
1998

اين كاملا اثبات شده كه حادثه ساختمان تحقيقاتي آركلي در نتيجه پيشرفت
نمونه تست به شماره 013 پروژه وسكر ها بوده است. ( اين نمونه نامش آلبرت بوده
است.) مرگش در اين حادثه سبب شده كه ديگر هيچ گونه اطلاعاتي نتوانيم به دست آوريم.
(مرگ آلبرت توسط سازمان اطلاعاتي تأييد شده است.

مرگ وسكر احتمال موفقيت پروژه وسكر ها را به 18 درصد كاهش مي دهد.
سهم افراد واجد شرايط براي پروژه وسكرها به شدت كاهش يافته است. اين
يك موقعيت خطرناك براي پيشرفت پروژه باشه.

از انجايي كه هيچ فهرستي از افراد واجد شرايط براي جايگزيني اين شكست (
م. منظور مرگ آلبرت وسكر) وجود ندارد توصيه مي شود كه انتخاب افراد از ديگر
كانديدا ها شروع شود.
بعد از اين تنظيماتي انجام خواهد شد كه درصد موفقيت را بعد
از مرگ آلبرت وسكر به 93 درصد خواهد رساند.


دپارتمان اطلاعاتي آمبرلا
الكس وسكر

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گزارشي درباره تلاش هاي انجام شده
براي جلوگيري از درز اطلاعات به بيرون

گزارشي بر جزئيات انجام دستورات شما

ساعت 8:53
همه كاركنان ساختمان تحقيقاتي وارد سوار اتوبوس شدند.

8:57
ساختمان تحقيقاتي كاملا خالي شده است و همگي به سمت فرودگاه رفته اند.

9:22
گاز خواب آور پخش شده است و همگي هدف هاي براي حذف شدن به كما رفته اند.

9:25
حالا همه چيز متوقف شده است و اهداف به بيرون اتوبوس آوره شده اند تا
همگي نابود شوند.

9:44
نابودسازي اهداف پايان يافته است.

11:03
اجساد اهداف جمع آوري شده و به ساختمان تحقيقاتي بازگردانده شدند.

11:35
اجساد همراه با اشياي شخصي شان در كوره هاي زير زميني انداخته شده اند
13:10
تمامي اجساد همراه با وسايل شخصي شان كاملا از بين رفته اند. همه
دستورات به درستي انجام شده است.

پايان گزارش

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مسئول ساخت و ساز

بالاخره ما به خرابه هاي Ndipaya حمله كرديم. من شنيده
بودم اين تنها راه به دست آوردن گل بوده است الان خيلي نگرانم. چيزي كه مي دونم
اينه كه ساخت ساز در اينجا يك دردسر بزرگ است. تلاش براي ساختن چيزي در ميان اين
خرابه ها تقريبا غير ممكنه و فقط ما بايد كار شروع كنيم، ما مجبوريم كه كانال هاي
آب زير زميني را تغيير دهيم. به خاطر اينكه در قديم گل ها خوب آبياري نشدند و الان
گل ها از بين رفتند.

ما يك سر محقق به متن نقل قول شده
نام Brandon داريم. اون ميگه كه
تسهيلات بايد سه برابر بزرگتر از اون چيزي كه برنامه ريزي شده ساخته بشوند. بعد از
اينكه اين برنامه تصويب شد، آنها سرپرست قبل از من يعني پيتر را اخراج كردند. نمي دونم
دليلش چيه ، شايد بهشون بد نگاه كرده يا شايدم چيز ديگه اي بوده !
اگه اجازه بدم كه اين گل ها از بين بروند بعد
مدتي خود منم مي ميرم. نمي تونم كمكي بكنم اما دلم براي Petey بيچاره كه با اين تيپ دانشمندا كار
مي كنه مي سوزه !  
اميدوارم كه خيلي سريع يك منبع آب پيدا كنيم. بررسي هاي
ما نشان مي دهد احتمالا 500 متر زير زمين يك منبع آب وجود داره. خيلي عاليه ،
بنابراين ما مجبوريم كه از يك سيستم آبياري جديد از شركت فابيانو استفاده كنيم.
احتمالا اين سيستم آبياري جديد خوب كار مي كنه اما با چطور چيزي انقدر زمين را حفر
كنيم؟ مطمئنم بالاخره يك جاي كار به مشكل مي خوريم.
تنها مشكل اينكه زماني كه سيستم جديد رو دارن
نصب مي كنن من هيچ نظر خاصي ندارم. حتي در بهترين حالت، هيچ راهي وجود نداره، ما
پمپ هاي جديد را مي خريم و آنها را قبل از اينكه سال تمام بشود نصب مي كنيم. به
نظر مي رسه ما بايد به روش قديم مردم مجبور كنيم تا اب براي گل ها بيارن تا گل ها
از بين نروند.
احتمالا 60 اُمين كريسمس زنديگم رو هم بايد دور
از خانوادم توي اين محيط سرد ، اين غار تاريك به عنوان يك باغبان سپري كنيم.
عجب زندگي نكبتي ....

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تلگرافي از طرف جيمز ماركوس

بهبود ويروس تي يك موفقيت است.
Jan 13 1978
جيمز ماركوس

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات اسپنسر آزول 4

سرانجام! گزارش موفقيت رسيد.
آزمايش با موفقيت انجام شد.

خبرها باعث شده من انرژي دوباره بگيرم.

احساس مي كنم دوباره جوان شدم. شام ديشب خيلي چسبيد. مشروب خيلي عالي
بود. خدمتكارم ، پاتريك يك آشپز تمام عيار هست.

متأسفانه، شادي خيلي كوتاه بود.

الكس ناپديد شده ! كاش گزارش نااميد كننده فقط از جزيره بود.
ديگر محققان هم ناپديد شده اند.
نمونه هاي تست ناپديد شده اند.

از همه مهم تر تمامي مواد آزمايشي از قبيل ويروس نهايي كه قرار بود من
تبديل به خدا كنه نيز ناپديد شده است.
واقعا بهم خيانت شده !
دوباره به خودم اجازه دادم تا بهم خيانت بشه
من بايد از اشتباهاتي كه درباره آلبرت كردم درس عبرت مي گرفتم.
حالا زنديگيم رو لبه چاقو قرار گرفته است.
تنها كسي كه مي تونم بهش اعتماد كنم خدمتكارم وفادارم پاتريك هست.

اون تنها اميد من در جايگزيني ويروسي هست كه نجات بخش زندگيه منه.

اما گذر زمان رو چي كار كنم؟

اين پرسشي هست كه خيلي وقته ذهن من درگير خودش كرده است؟


و تنها جواب و راه چاره اش خدا شدن منه !
منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شغل من

سه شنبه 16 دسامبر 2008
به طور مداوم دارم اين سوال رو ميشنوم " آدام توي Kijuju  داري چي كار ميكني؟ " من هميشه اين جوابو ميدم كه
اين مثل بودن يك انسان در آشغالاي لب ساحله . اين كار به خودي خود فريبنده نيست،
اما مكانش عاليه. خوب ، شايد تنها نكته مثتبش همينه. من توي يه معدن كار ميكنم و
همينطور كه حدس ميزنيد اينجا چيز خيلي جالبي وجود نداره.
چيزي كه معمولا در حين كار بهش فكر ميكنم اينكه چطوري رئيس
خودم رو بپيچونم. حماقت اين مرد هيچ حد و مرزي نداره. به ما گفته كه ميتونيم از ضايعات
آب براي حمام رفتن و نوشيدن استفاده كنيم! مطمئنا اگه پوستم از بين بره و تبديل به
يكي از اون هيولا ها بشم اون وقت ميتونم هركاري كه خواستم انجام بدم.
بهترين بخش كار زمان استراحت هستش. چون من و بعضي
ديگه از بچه ها ميتونيم بريم و يه چيزي بخوريم. تا زماني كه من اون آبجوي سردي رو
كه در آخر روز ميگيرم ميتونم هركاري انجام بدم. من نميخوام درباره شورشي كه زماني 
ما قدرت خودمون رو از دست داديم رخ داد حرفي بزنم، اونا دو روز فقط آبجو گرم به ما
مي دادند. به هر حال من يك نقطه روشن ميبينم كه مي تونم تمركز خودمو روي اون
بزارم. (و
اون آبجو نيست ) من امروز يك دختر مو بلوند خيلي
دوست داشتني ديدم.
مثل اين مي مونه كه يك سال رو توي يك صحرا
سرگردان سپري كردم و بالاخره كسي به من پيشنهاد يك ليوان آب يا آبجو خنك رو داده. ما
تعداد خيلي زيادي كارگر داريم مثل خودم، و هنوز نميدونم اون دختره اينجا چي كار
ميكنه. به درك من حتي نميدونم اون ميتونه انگليسي صحبت كنه يا نه ! (بيشتر كار
كنيد بجز براي اون مرد فرانسوي . فكر كنم كه اون انگليسي صحبت ميكنه اما نميتونم بفهمم
كاركردش براي زندگي من چيه اون هميشه عصباني صحبت ميكنه)
من شما رو در جريان
اتفاقاتي كه با اين زن مي افته ميذارم. اولين وظيفه من اينكه بفهمم اون كيه! اگه
وقت داري خجالت نكش نظر بده.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يكشنبه

14 دسامبر 2008
سلام به همگي متأسفم توي اين مدت وبلاگمو آپديت
نكردم. كار كردن با كامپيوتر و اتصال به اينترنت توي Kijuju خيلي سخته. (اينجا من براي كساني
دارم كار ميكنم كه تا حالا چيزي نخوندن(!) ) من بالاخره يك كانكشن جديد درست كردم. با
تشكر از Experience Kijuju حالا من ميتونم به عنوان يك غريبه در
اين منطقه شما رو در جريان همه چيز بزارم.
كارا رو به راه شده و من الان دارم اينجا كار ميكنم. بالاخره يكم
زندگيم نظم پيدا كرده. حالا ميتونم به چيزايي ديگه اي هم تو زندگيم اهميت بدم:
نوشيدن (م:مشروب) با زنان.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارتش
اينجاست

جمعه
20 فوريه 2009
ارتش اينجاست. نيروي كمكي الان اينجاست. اما تنها كاري كه اونا انجام
دادن اين بود كه يك ديواري رو براي محافظت از ما در برابر سوراخ آتشين بنا كردند. اونا
از محيط بيرون به صورت اسلحه به دست محافظت ميكردند. اونا به ما اجازه نميداند كه
بيرون بريم. اونا مردم Kijuju رو آزاد گذاشتن و كاري بهشون نداشتند
اما اگر حتي به فكر يكي از اونا خطور ميكرد كه از ديوار بالا بره ....
خوب، احتمالا اونا 
در آرامش استراحت ميكنند.
اونا واسه كمك كردن به ما اينجا نيومدن ، اومدن اينجا تا به ما بپيوندند. اونا
اميدوارند كه ما رو اينجا گير بندازند و بعدشم شاهد نابودي ما توسط خودمون باشند.
 
حتي ديگه نمي تونم از پنجره به بيرون نگاه كنم چه برسه به اينكه بخوام
بيرون كاري انجام بدم. الان ميدونم كه بعدها چه اتفاقي مي افته. ميدونم، چونكه هر
روز دارم صداي فريادهاي خونين قربانيانو مي شنوم. بعدم صداي هوراي اون وحشي ها رو مي شنوم.
مي دونم كه يكي ديگه از ما - انسان ها - از بين رفته. سعي ميكنم كه ديگه صداها رو
نشنوم. تو مي دوني كه اينجا جايي هست كه گوشت از هم پاره ميشه و استخوان ها خرد
ميشن.
اونا منو تا مغز استخوان سرما دادن. و اون ارتش لعنتي كاري نكرد. فقط
بيرون واستاده بودند و اميدوار بودند تا ما مشكلات رو براشون حل كنيم. ديگه
نميتونم به دولت اعتماد كنم.
لطفا ، اگه داريد اينو
مي خونيد منو نصيحت نكنيد. كمكم كنيد.
به يكي بگيد تا
آشفتگي اينجا رو گزارش بده. شما بايد اين پيامو بدين. بذارين بدونن كه هنوز هم مردم
خوبي توي Kijuju  زندگي مي كنن - مردمي كه نياز به حفاظت دارن
تا سالم بمونن. الان ما به كمك نياز داريم.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قطرات اشک در آبجوی من   

جمعه 16 ژانویه 2009
خیلی متأسفم که زودتر نتونستم آپدیت کنم.  اخیرا حرفای زیادی برای گفتن از زندگیم داشتم
اما موقعیتی برای پست کردنشون نداشتم. اون دختره مو بلوند که عاشقم شده بود رو
یادته ؟ الان میدونیم که اسمش Allyson هست. خیلی باحاله که اول اسم هر دوی
ما با A شروع میشه .
خبرای خوب اينا بود. خبر بد اینکه Kijuju هر لحظه داره اوضاعش خراب
تر میشه و مرزش خطرناک تر. من الیسون رو در چاه های آب مشاهده کردم. فکر میکنم که
همه چیز خوب بود. اون دو بطری ویسکی داشت و من یک لیوان کوچک آبجو نوشیدم.
وقتی که چند تا پسر که من قبلا اصلا ندیده بودمشون با صدای بلند شروع
به صحبت کردند من کلی کیف کردم. اون پسره عینک آفتابی زده بود و زمانی که صحبت
میکرد شیشه آبجوی خود را به میز میکوبید. حقیقتاً انگار که داره داد فریاد میکنه !
ظاهرا داشت میگفت که این خارجی ها باید از این سرزمین برن بیرون و ما هم به شهرمون
برمیگردیم. اون آبجو رو به همه جا میریخت.
الیسون طوری که به من نگاه میکرد که انگار داشت بهم میگفت باید برم و
بعد هم به اون پسره چیزی گفت. دوس دارم که برم اما نمیخوام شیشه آبجوم رو همینجوری
اینجا ول کنم. من تنها 
کسی نبودم که از گوشه ای مراقب پسره بودم. مرد قصاب نیز
خیلی وحشت زده داشت به مردی که فریاد میزد نگاه میکرد. کمی بعد صدای فریادی شنیدم
" خفه شو" بعد یک شیشه به هوا پرتاب شد و شکست . دعوا شروع شد من خیلی
سریع دست الیسون رو چنگ زدم  (شایدم اون
دست من گرفت) و بعدش شروع به دویدن کردیم.
ما با هم دیگه به سمت پناهگاه من فرار کردیم چونکه هم نزدیک بود و هم
اینکه او کاملا در طرف دیگر شهر شناخته شده بود. ما به پناهگاهم برگشتیم و من سعی
کردم که دستش واسه راحتیش بگیرم اما اون صورتش خودش با دستاش پوشونده بود. من دستم
رو روی شونش گذاشتم.
نمیدونستم چی بگم. بقیه شب را هم گذروندیم. صبح اون بهم گفت که دیگه
نمیتونه اینجا بمونه. این اون زندگی مورد نظر من نیست. میرم تا دوست پسرمو پیدا کنم
و بهش بگم که ما رو از این کشور بیرون ببره. میخوام برم خونه
سعی کردم متقاعدش کنم
تا با من بمونه بهش گفتم ازش حمایت میکنم. اما اون بدون هیچ حرفی رفت. به من بگو
این یک رفتار نرمال از طرف یک زنه؟ من باید دنبالش برم.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر کردن
به اون (دختره)

جمعه 19 دسامبر 2008
من آن زنی رو که درباره اش
در وبلاگم نوشتم را در خارج از شهر دیدم. (و 
خاك بر سرت اگه اونو نخوندی!)
 متأسفانه
من در مسیر رفتن به سر کار خودم بودم و نمیخواستم که دیر برسم آخه اینجوری دفعه
سومی بود که توی این هفته دیر میرسیدم سر کار.  
فکر میکنم چیزی خوبی واسه نشون دادن در سرکار نیست. هرچند که رئیسم از
دستم ناراحته. امیدوارم که ما اینجا استانداردهای ایمنی را داشته باشیم.
اما من موافق نیستم. من نمیتونم با اون زن حرف بزنم و خیلی چیزا رو
بفهمم. اون دختره اینجا زندگى نميكنه ، اون همراه دوست پسرش میاد که اگر شایعات درست
باشه دوس نداره به طور عادی در محیط کار دیده بشه.
ممکنه که هرچند وقت یکبار دیر برسم، اما حداقل هر روز اونجا میام. این
کار من انقدر هم دردسر ساز نیست. اما با نوشیدنی هایی که خیلی ارزان اند، من
میتونم پسره رو حسابی سرزنش کنم.
اون دختره ظاهرا یک دوست پسر داره، اما اگر پسره کارش برای همیشه از
دست داده احتمالا الان دیگه به دختره توجهی نداره. الان ممکنه یک موقعیت خوب برای
اقای ادام باشد تا شاهزاده خانم رو از پریشانی دربیاره. اگه که هیچکس هم هیچ نظری
نداشته باشه من باید برم تا شانس خودم امتحان کنم. زندگی در Kijuju انگار هر روز داره بهتر
میشه.
جمعه است، زمانی دیگر
برای نوشین در شب. شاید من به 
شاهزاده مو بلوند رویایی خودم برسم.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دسامبر 2008

من امروز چيز خيلي تنفرانگيزي ديدم. نميتونم توضيح بدم چي بود. داشتم
توي يكي از خيابان هاي پشت Kijuju قدم مي زدم، و كه يك سگ مرده ديدم كه روي زمين افتاده بود. قبلا
هم حيوانات مرده اونجا ديده بودم بنابراين زياد هم برام تعجب برانگيز نبود. ( براي
اولين بار مي تونه نگران كننده باشه. اما من سعي ميكنم كه روشن فكر باشم. ). هرچند
كه سر سگ كلا كنده شده بود، اما نمي دونم كي و چجوري سرش كنده ، اما هروقت سر سگي
را كنديد اون همينجوري روي زمين ول نكنيد. سر يك سگ به چه درد ميخوره ؟! اصلا بعد
از اينكه مرده سرش جدا كردند يا قبل از مرگش ؟
چقدر اين سگ چندش آوره، من برگشتم و ديدم كه پشت سرم پشت يك مغازه
قصابي است. من چي پيدا كردم؟ قصاب داشت يك ساطور بزرگ رو كه آغشته به خون بود
ميشست. فكر نميكنم كه قصاب سگ رو بدون دليل كشته باشه اما اگر هم اين كار كرده چرا
فقط سرش زده بعدشم جنازش همينجوري ول كرده ؟ اصلا سگ به چه دردش ميخوره ؟ اون اين
اطراف هيچ دوستي نداره. وقتي كه بهش سلام مي كنم در جواب فقط صدايي شبيه صداي خوك
مي شنوم. من زياد باهاش معامله نمي كنم چونكه از صورتش مي ترسم، كي دلش ميخواد يك
بز  
مرده رو كه 3 روزه در هوا و زمين معلق است رو بخره؟ قصابي كه حتي فريزر نداره !
چيزي كه بدون هيچ دليلي اتفاق مي افته بدون هيچ گونه بازرسي بهداشتي.
تو مي دوني، همونجوري كه تايپ مي كنم من نميتونم كمكي بكنم اما احساس
مي كنم اخيرا چيزي در هوا تغيير كرده است. نميتونم انگشتام روي اون بزارم و توضيحش
بدم. فكر كنم كه نياز به يك نوشيدني دارم.

منبع

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.