رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 3- Nemesis

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers

    سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6- Jake & Sherry

    جیک مولر در حالی که سوت میزند یا سیب را بالا پایین میاندازد ودر یک خرابه راه میرود. سپس روی زمین نشسته و یک سرنگ را تماشا کرده وبه خود تزریق میکند.
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 -Leon & Helena

    لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند.
  • وارد شوید

    پرچمداران

    1. AMIR GAMER

      AMIR GAMER

      پرمیوم


      • امتیاز

        22

      • تعداد ارسال ها

        316


    2. Wolfwand Rubel

      Wolfwand Rubel

      تحریریه


      • امتیاز

        18

      • تعداد ارسال ها

        384


    3. emily pop

      emily pop

      کاربر فعال


      • امتیاز

        14

      • تعداد ارسال ها

        46


    4. Mina

      Mina

      کاربر رسمی


      • امتیاز

        8

      • تعداد ارسال ها

        40



    مطالب محبوب

    در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان یکشنبه, 5 فروردین 1397 در همه بخش ها

    1. 3 امتیاز
      کریس به هوش می اید و به دنبال پیرز میگردد. کریس: پیرز! پیرز : من خوبم کاپیتان کریس: حواستو جفت وجور کن میخوان محاصرمون کنن پیرز: پس اینا اخرین چیزی ان که نئو آمبرلا ساخته ،ها؟ کریس: آلفا به مرکز ، ما در حال نزدیک شدن به ایدا وانگ هستیم. مرکز: دریافت شد آلفا. پیرز: باید ببینیم چی رو عرشه قایم کرده. کریس: باید بریم بالای اون پله ها، عجله کن نمیتونیم بذاریم در بره پیرز: خب عالیه، دیگه چی ممکنه خراب بشه؟ چطور بناست اون در کوفتی رو باز کنیم؟ کریس: یه فکری براش میکنیم، این کارمونه. من و تو یه ماموریت داریم که باید انجامش بدیم، گرفتی؟ پیرز: اره، گرفتم. شاید بتونیم منفجرش کنیم. کریس از دور یک موشک میبند. کریس: هی پیرز، یه چیزی پیدا کردم که بتونیم اون دریچه رو باهاش بزنیم کریس و پیرز از هم جدا میشوند وصفحه زیر پایشان حرکت میکند. کریس: پیرز؟ خوبی؟ پیرز: من خوبم کریس: ادامه بده. بزودی بهم میرسیم. کریس و پیرز به هم میرسند وموشک را شلیک میکنند. مسیر باز میشود. کریس: اینجوری رد رو باز میکنن پیرز: آلفا به مرکز، ما داریم تعقیب ایدا وانگ رو ادامه میدیم. کریس: حالا بریم اون پله ها رو برگردونیم سرجاش کریس وپیرز ادامه میدهند. نور افکن دشمن روی کریس می افتد. کریس: ادامه میدم پیرز: دریافت شد. مرکز: مرکز به آلفا درگیری در شهر پخش شده باید جلوی ایدا وانگ رو همین الان بگیرین کریس: دریافت شد ، به پسرا بگو دووم بیارن. یک نفر سوار بر جت جنگی به سوی آنها نشانه میگیرد. پیرز: شوخی میکنی؟ کریس: فکر کنم زیادی منتظر خوش آمدگویی موندیم. کریس و پیرز از آن جهنم میگریزند. صدای ایدا(کارلا رادامز ) از بلند گو پخش میشود: حس میکنی که داره توی بدنت پخش میشه؟ من قیقا همون چیزی رو به تو میدم که تو به من دادی سیمونز. اولش میترسی، ولی نگران نباش بزودی تبدیل به هیولایی میشی که همیشه بودی. تو وهمه آدمای روی کره زمین... تو وخانواده ات خیلی تلاش کردین که به دنیا شکل بدین واونو به شکلی دربیارین که الان هست... ولی از فردا... همه چیز تغییر میکنه... کریس و پیرز سوار اسانسور میشوند. در هنگام توقف آسانسور ایدا را میبنند. پیرز: این ایداست! کریس: ایدا وایستا! کریس: به سمت پله ها، بجنب! پیرز: لعنتی داره باهامون بازی میکنه! پیرز: من اهرومو میچرخونم یکم برام زمان بخر کاپیتان کریس: من حساب اینا رو میرسم. کریس و پیرز بر روی بالکن بلاخره به کارلا میرسند. کریس : ایدا! کارلا به سمت آنها بر میگردد و میگوید: هنوز کافی نبوده ، هاه؟ بعد از اینکه همه افرادتو از دست دادی، اونم دوباره؟ با توجه به سابقه تو باید بگم، ازا ینکه توی تیم تو باشم متنفرم کریس! کریس از لای دندان هایش میغرد. پیرز: بهش گوش نده کاپیتان. کارلا: ولی ادبم کجا رفته؟ باید از افراد تشکر کنم که همچنی نمونه های ازمایشی خوبی بودن! کریس با عصبانیت سلاح کارلا را با تیر میزند. کریس: از زمان ادونیا، تنها چیزی که میخواستم ببینم مرگ تو بود. بحث انتقام نیست، بحث عدالته. تمومه ایدا کارلا: درسته تمومه، موشک بزودی شلیک میشه. پیرز: شلیک؟ کارلا: و تمام خیابون ها رو سیل مردگان فرا میگیرده، شبیه گذشته اس پسرا، مثل دباره دیدن راکن میمونه، منتها اینبار فقط یه شهر نیست، همه دنیا خواهد بود... هلیکوپتری بالا میاید وبه کارلا شلیک میکند ومیرود. کارلا: دست منو خوندی، کارت عالی بود... ولی حالا دیگه نمیتونه هیچکس متوقفش کنه... هیچکس... و از ساختمان به پایین پرتاب میشود. پیرز: لعنتی! الان چی شد؟! و در یک چمدان را باز میکند. پیرز: به نظر این سرنگ محتوایتش فرق میکنه ودر ضمن دوتاش کمه. کریس: همونیکه مونده رو بردار. برش میگردونیم به مرکز تا تحلیلش کنن. کریس: این فرمانده آلفاست . گزارش کشتیهای گم شده رو لازم دارم همین الان! مرکز: شهر داغون شده ارتباطمونو با بقیه مقرها از دست دادیم.زمان بیشتری لازم داریم. کریس: وقت نداریم! حمله تروریستی فقط یه رد گم کنی بوده . حمله اصلی ویروسو توی کل دنیا پخش میکنه. پیرز: حالا چی؟ کریس: بیا بریم یه نگاهی به عرشه بندازیم. باید جتی چیزی مونده باشه. پیرز: بله مرکز: تایید میکنیم که وانگ حقیقت رو میگفت. یک سامانه موشکی کملا مسلح تقریبا نزدیک شماست. ماهواره ها نشون میدن اونا دارن آماده میشن یه موشکی رو شلیک کنن. باید هر طور شده جلوشونو گیرن حتی یه موشک نباید شلیک شه. پیرز: دریافت شد مرکز. کریس: هدف همین جلومونو بجنب. پیرز: بله کاپیتان. پیرز: داره حس دریازدگی بهم دست میده فکر میکنی این آهنپاره چقدر دیگه دووم بیاره؟ کریس: دلم نمیخواد اینجا بمونم تا بفهمم. بجنب! به یک قفل سه گانه میرسند. کریس: لعنتی سه تا رمز جداگانه واسه باز کردنش لازمه پیرز: همینو کم داشتیم! بریم ببینم میتونیم پیداشون کنیم. کد اولی را برروی یک جسد میابند. کریس: این مرده، معنیش اینه که یکی دیگه هم اینجاس درهر صورت ماکه اولین کد رو پیدا کردیم. با دو موجود بی مرگ در آشپزخانه زندانی میشوند. پیرز: بیخیال یه دقیقه بذار به حال خودم باشم! درها باز میشوند. کریس: بلاخره بیا ازاینجا بریم! کریس و پیرز از هم جدا میشوند. پیرز: کاپیتان! هروقت آماده بودی بگو که در رو بازکنم. رمز دوم را میابند. کریس: یکی دیگه مونده. خب آخریشو هم گرفتیم برگردیم. در را باز میکنند. کریس: بیا! پیرز: من پشت سرتم. موجوداتی به سمت آندو میپرند. کریس: واسه شماها در حال حاضر وقت ندارم! به جت میرسند. کریس: بزین بریم آتیش کنیم! و با جت میروند. مرکز به آلفا ، محل سامانه موشکی شناسایی شد سامانه یاد شده دارای ضد هوایی هست ، دخل اون سلاحا رو بیارین آلفا پیرز: یه جت علیه همه اون ضد هوایی ها؟ اصلا میشه همچین کاری کرد؟ کریس: پیرز اوضاع مهماتت چطوره؟ پیرز: بهتر این نمیشه کاپیتان مرکز: اماده سازی شلیک همین الانم شروع شده وهیچ راهی نیست که بشه جلوشو گرفت کریس: موشک حامل ویروسه اگه شلیک بشه خیلی بدتر از یه موشک عادی پیامد داره پیرز: و تنها راه توقفشم از روی سکوشه کریس: چاره ای نیست ، اماده شو میرم پایین. (پیرز یکی از ضد هوایی ها را میزند) پیری: ها ها! گرفتمت کریس: ایدا گفت میخواد دنیا رو تبدیل به راکن سیتی کنه ولی تا جایی که میدونیم فقط یه موشک اینجاست. مرکز ، ایا هیچ سامانده موشکی دیگه یا پایگایهی این اطراف هست؟ مرکز: پاسخ منفیه ، تنها مورد همونه پیرز: شاید داشته ازخودش در می آورده، من زیاد رو حرفش حساب نمیکنم مرکز: همه ضد هوایی ها نابود شدن پیرز: خب الان میشه اون موشکو متوقف کنیم، یه جا پیدا کن که فرود بیای کاپیتان مرکز به آلفا! شمارش معکوس موشک شروع شد سیستم کنترل رو پیدا کنین و نذارین شلیک شه! پیرز: دریافت شد مرکز پیرز از جت پایین میپرد. پیرز: انگار راه من بسته شده، البته با یکم مواد منفجره میشه حلش کرد کریس: باشه ، من هواتو دارم پیرز خود را به موشک میرساند ولی یکی سلاح زیستی شش میتری از خواب بیدار میشود. پیرز: این دیگه بیشتر ازا ون حد مشکلیه که کم داشتیم! کریس: لعنت! این درگیری قراره ناجور شه بجنب پیرز! وقتمون داره تموم میشه! مرکز: مرکز به آلفا شلیک موشک متوقف شد. کریس: دست مریزاد پیرز! حالا برگرد بیا جای جت تا از اینجا بریم! پیرز: دریافت شد! کریس: پیرز بیا جای لبه، من سوارت میکنم پیرز: کاپتان اینجا اوضاع یکم قاراشمیشه میشه کمک کنی؟ پیرز به لبه رسیده خود را داخل جت میرساند . در این لحظه موشک بار دیگر فعال میشود. مرکز:مرکز به آلفا یه مورد اضطراری پیش اومده موشک آماده پرتاب شد! کریس: ای مرگ! پیرز: کار ایداس میدونست ما میریم متوقفش کنیم! مرکز: الفا وقتمون تموم شد، فرمان منفجر کردن موشک داده شد! کریس: لعنتی اون کوفتی جلو رومونه! کریس: باشه پیرز اون موشکو بزن! ولی موفق نمیشوند وموشک شلیک میشود. پیرز: داره میره سمت شهر! هانیگن:FOS صحبت میکنه. کسی اونجاس؟ پیرز: FOS؟ کریس: کریس ردفیلد از BSAA صحبت میکنه هانیگن: یه دقیقه صبر کنین الان به مامور لیون کندی وصلتون میکنم. کریس: چی؟...لیون! لیون تو کجایی؟ لیون: کریس؟ ما اطراف تاچی هستیم، چرا؟ کریس:همی الان از اونجا برو! موشک به میانه شهر میخورد وویروس پخش میشود . آدمهای زنده یکی به یکی آدمخور شده وبه بقیه هجوم میبرند. کریس: لیون؟! لیون؟ خوبی؟ لیون: اره ما خوبیم... ولی ا وضاع داره بد میشه، واقعا بد! کریس: اه تف تو ذاتش.... لیون: گوش کن کریس ازت میخوام دوتا گروگان رو در اسکله نفتی نجات بدی. مامور شری برکین وجیک مولر، اون پسر آلبرت وسکره. کریس: وسکر؟! لیون: اون پادتن های ویروس سی رو داره کریس: گرفتم. تو راهم. لیون: خوبه کریس: لیون. باید یه چیزی بهت بگم... ایدا وانگ مرده. لیون: دریافت شد. شریو جیک رو دریاب ، نا امیدشون نکن. وبا جت به سمت اسکله نفتی میروند.
    2. 2 امتیاز
      مشاهده فایل دانلود شبیه ساز دلفین دانلود شبیه ساز مخصوص کامپیوتر و آندروید ارسال کننده Kenshiro ارسال یکشنبه, 19 فروردین 1397 دسته شبیه ساز
    3. 2 امتیاز
      وین بلند شد و خواست به سمت ایدا بره که تیری از پشت به گردنش خورد . وین افتاد .. کرنس پست سرش ایستاده بود و تیر رو به اون زده بود. کرنس : نا امیدم کردید... و تیر دیگری به ایدا زد.............. ..................یک ماه بعد...... از زبان تالیا . جولیا هرجایی که فک میکرد ایدا ممکنه رفته باشه رو گشت . تا اینکه ... (صدای زنگ در) جولیا : برو درو باز کن تالیا تالیا در رو باز کرد . پستچی : منزل کرنس ؟ تالیا : بله پستچی : یه بسته دارید . اینجارم امضا کنید( و تخته شاسی رو به تالیا داد ) تالیا اون رو امضا کرد و به پستچی داد و بسته رو تحویل گرفت. جولیا : چی بود ؟ تالیا بسته رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست : یه بسته اس . جولیا : از طرف کی؟ : ننوشته _ خب بازش کن ببین چی توشه تالیا در بسته رو باز کرد و جیغ محکمی کشید . جولیا و به سرعت به سمتش رفت : چه مرگته ؟ ( و به دعوتنامه اشاره کرد ) اون چیه ؟ تالیا دعوتنامه رو باز کرد و شروع به خواندن کرد : با سلام از شما خانواده محترم و عزیز کرنس دعوت میشه که به مهمونی آخر هفته ی سالن کلاتن ، با سخنرانی شهردار برای قدردانی از شورا برگزار میگردد ملحق شوید . با تشکر _ شهردار لیام داتن یا همون عموتون لی* جولیا : خب که چی؟ چرا خوشحالی؟ تالیا : خب شاید بتونیم پیداش کنیم . مگه نگفتید بابا اونو دزدیده ؟ خب میتونیم پیداش کنیم شاید اونجا باشه . آخه میدونی که بابا هیچوقت مهمونی های عمو لی رو از دست نمیده . جولیا : باشه . میریم من به لیان هم زنگ میزنم اونم بیاد . به عنوان همراهمون. تالیا : باشه . جولیا به لیون زنگ زد و ماجرا رو گفت و لیون هم قبول کرد . لیون به آژانس هتل گفت و یه ماشین شیک درخواست کرد . لحظاتی بعد...... لیون توی سالن انتظار با کت و شلوار نشسته بود . _قربان ماشینتون جلوی دره . لیون : ممنون _ فقط.. لیون : مشکلی هست ؟ _ راننده تون یه زنه . مشکلی ندارید ؟ آخه برخی از مهمونا دلشون میخاد که رانندشون مرد باشه . لیون : نه مشکلی ندارم . خدمتکار سرشو به نشونه ی تائید تکون داد. لیون بیرون رفت . یک زن درحالی که لباس راننده ها تنش بود و کلاه رسمی داشت و کنار 6 در ایستاده بود و صورتش زیاد معلوم نبود در ماشین رو برای لیون باز کرد . لیون صندلی عقب نشست . زن وارد ماشین شد . : کجا بریم قربان ؟ لیون تعجب کرده بود ..صدا براش آشنا بود ولی اهمیتی نداد و گفت : سالن کلاتن. فکر میکردم میدونید. زن : فقط میخواستم مطئنم شم. لیون : صداتون..صداتون یکم برای من آشناست! زن با لحن ملایم و دوستانه گفت : خیلی ها اینو میگن قربان . من قبلا توی رادیو کار میکردم و به احتمال زیاد شاید یکی از برنامه های صبح گاهیمونو شنیده باشید . لیون : اما من اصلن رادیو گوش نمیکنم.. زن : ببخشید گیجتون کردم قربان . میخام حرکت کنم. لیون همچنان با تعجب به آینه ی ماشین نگاه میکرد تا بتونه صورت زن رو ببینه . تقریبا نزدیک بود ببینه که زن کلاهش رو پائین تر کشید و ماشین رو روشن کرد . لیون بیخیال شد و به صندلی تکیه داد ........توی راه...... زن : میتونم یه سوالی بپرسم قربان؟ لیون : بله . زن : تموم راه رو شما داشتید بیرون رو میدیدید . مثل اینکه چیزی گم کرده باشید . دنبال کسی یا چیزی میگردید ؟ لیون لبخند کوچیکی زد و با لحن خاص گفت : دنبال یه بچم . زن : یه بچه ؟ به پلیس اطلاع دادید؟ لیون : نیازی به پلیس ندارم . تعریف از خود نباشه یه پلیس درجه یکم زن خنده ی کوتاهی کرد : برای یک بچه ، فک میکنم پرسیدم . آخه به من گفته بودن که چون راهی که طی میکنیم طولانیه شما رو با حرف زدن سرگرم کنم. لیون : مشکلی ندارم از اینکه با یکی صحبت کنمو مشکلاتمو بهش بگم خوشم میاد . زن : اون واقعا بچه است ؟ لیون : نه اون یه زنه . کنجکاو شدید ؟ زن خندید : نه فقط نگرانیتون به نگران بودن برای یه بچه نمیخورد ... لیون : اون یه زنه و از نظر من درست مثل گربه هاست . یهو تو تاریکی ناپدید میشه. برای همین گمش کردیم . زن پوزخندی زد و ماشین رو نگه داشت : رسیدیم قربان. در رو برای لیون باز کرد و لیون بیرون اومد. لیون خواست صورت زن رو ببینه که زن سرش رو به پائین خم کرد . لیون : مشکلی هست ؟ زن : فقط یه سوختگیه که دوست ندارم مهمون ها ببینن. لیون : اوه . اوکی.ممنون بابت رانندگیت . اصن چیزی از دست انداز هارو حس نکردم . ( سپس دست توی جیبش کرد و یه 100 دلاری در آورد و به زن داد ) اینم انعام زن : من انعام نمیگرم قربان ، ممنون. لیون : به عنوان دستمزد بهش فکر کن . شاید بخوام بازم رانندم باشی. زن 100 دلاری رو گرفت : با کمال میل. این قسمتو خودم خیلی میدوستم *-* پایان ایپزود 33
    4. 2 امتیاز
      .........................دقایقی بعد لیون بعد از اینکه تالیا رو توی ماشین گذاشت برگشت و خواست به کمک ایدا بره . اما هیچکس اونجا نبود . نه ایدا و نه کرنس! لیون تمام ساختمون رو دنبالشون گشت اما ساختمون خالیه خالی بود... در همین حال که نزدیکای صبح بود هلیکوپتری از بالای سرش رد شد و لیون تونست ایدا رو توی اون هلیکوپتر ببینه . هلیکوپتر آنتی ویروس رو پخش میکرد . لیون با تعجب به سمت ماشین رفت و در کیفی که از جولیا گرفته بود رو باز کرد و داخلش رو نگاه کرد . خالی بود ... لیون : لعنتی! ........لحظاتی قبل داخل زیرزمین قبل از اومدن لیون............. ایدا خطاب به کرنس : میخای چیکار کنی؟ کرنس با عصبانیت فریاد زد : جولیا کجاست؟ ایدا پوزخند زد. کرنس : پرسیدم جولیا کجاست؟ ایدا : جاش امنه کرنس : تو به قولت عمل کردی و با دیکسی حرفاتو زدی . خب 24 ساعت تموم شد . بازیه ماهم همینطور.... درهمین لحظه کرنس ماسکی بر روی دهن خود گذاشت و فندکش رو جلوی ایدا پرت کرد ... فندکش باز شد و گازی از فندک بیرون اومد و ایدا بیهوش روی زمین افتاد . آخرین چیزی که دید سربازایی بودن که وارد زیرزمین شدن و کیف رو برداشتن ...... ....................................ساعاتی بعد.............................. ایدا چشماش رو باز کرد . داخل یک اتاق بود که روبروش یه زامبی بزرگ بسته شده بود .. زامبی شباهت عجیبی به وین داشت...( اگه یادتون رفته قسمت42 رو بخونید ) ایدا کمی دقت کرد . اون خود وین بود! در همین لحظه کرنس وارد اتاق شد و رو به ایدا کرد : آشناست مگه نه ؟ یه تغییراتی توش دادم اما خب ... هنوزم همون آشغاله . مثل دیوید که بهم خیانت کرد و نکشتش. حالا پسرش میخاد به تو خیانت کنه و طرف من باشه . میخام ببینم کدومتون تو این بازی برنده میشه ... یه انسان یا یه حیوون جهش یافته ی دست انسان؟ خواهیم دید.. سپس از اتاق بیرون رفت . لحظه ای بعد. وین آزاد شد و به طرف ایدا رفت . ایدا جاخالی داد . و مشت وین به دیوار خورد. ایدا : واقعا میخای ببینی کی قویتره ؟ در همین لحظه ایدا با لگد به کمر وین ضربه زد . ایدا : بالاخره هرکی یه نقطه ضعفی داره مگه نه وین ؟ وین در حال که پهلوش رو گرفته بود به ایدا خیره بود. ایدا : میخای به این بازی ادامه بدی وین ؟ هنوزم میخای مثل پادو ها باهات رفتار شه ؟ بیدار شو پسر! در همین حال لگد دیگری به گردن وین که روی زانو بود زد . وین روی زمین افتاد . وین غرق خون شده بود . ایدا دقیقه به جاهایی ضربه زده بود که منبع جهشش بودن . وین کوچک تر شد و به حالت قبلیه خودش برگشت ... وین سرفه ای کرد و خون از دهنش بیرون پاشید و سرشو بالا آورد و به ایدا نگاه کرد : ایدا؟.... پایان ایپزود 32
    5. 2 امتیاز
      ..............لیون و تالیا توی ماشین... لیون : بنظرت کار بدی کردیم اومدیم پشتیبانیش؟ تالیا : ایدا از اولشم از پشتیبانا و کار گروهی خوشش نمیومد . فک کنم عصبانیش کردیم . یا اینکه...( و سپس با ترس و نگرانی رو به لیون کرد : نکنه پدرم اونجا باشه"؟ لیون : پدرت؟ تالیا به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمون رفت . لیون هم دنبالش رفت تا متوجه قضیه شه . ............................. ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن . دردسر توئی! ایدا و کرنس به زیرزمین ساختمون رفتن. کرنس دستای ایدا رو بست و روبروی ایدا ایستاد : اینطور فکر میکنی ؟ با اینکارا میخای چی بدست بیاری ؟ پول ؟ شهرت ؟ البته گزینه ی اول بدردت نمیخوره . دومیم که هستی . پرونده ی درخشانی تو سازمان ملل داری. ایدا پوزخند زد : تو میخای چی بدست بیاری؟ کل دنیارو ؟این کشور برات بس نیست؟ کرنس : نه . این کشور تازه بخشی از قلمرو منه . راستی بخاطر اینکه دخترامو ازم دزدیدی تنبیه میشی. ایدا : دیکسیو کجا بردید ؟ کرنس : برای پروژه ی جدیدمون بدردبخوره . گفتم شاید دلت بخواد باهاش بازی کنی. برا همین میخام ارتقاش بدم در همین لحظه بودن که لیون و تالیا به اونجا رسیدن . تالیا درحالی که دستاشو مشت کرده بود و با عصبانیت به کرنس خیره شده بود گفت : کافیه فقط یه تارموی ایدا کم بشه.... کرنس : اوه تالیا! دختر عزیزم خیلی وقت بود ندیده بودمت . تالیا : من دیگه اون دختر کوچولوی عزیزت که ازش مراقبت میکردی نیستم بابا. کرنس خندید : باشه . امتحان میکنیم . ( سپس ریموتی از توی جیبش در آورد و دکمه اش رو فشار داد ) کلی زامبی از توی قفس های زیر زمین آزاد شدن به سمت لیون و تالیا رفتن . اولین زامبی رو لیون با تفنگ هدشات کرد . تالیا با عصبانیت به سر یکی از زامبیا مشت زد و زامبی روی زمین افتاد . لیون از تعجب به تالیا نگاه میکرد . تالیا دست خالی ، با تمام زامبیایی که به سمتش میومدن مبارزه میکرد و بالاخره موفق شد و همه شونو کشت . لیون ( با خودش ) : این جنبه شو ندیده بودم ! کرنس خندید : اوه عالیه! میبینم که مثل ایدا یه رزمی کار شدی . ( سپس رو به ایدا کرد ) استاد خوبی هستی . اما به پای من نمیرسی. سپس کرنس به سمت تالیا رفت و خواست مشتی به او بزند که تالیا جاخالی داد . لیون خواست با کرنس درگیر شه که زامبیا به سمتش رفتن و مجبور شد با زامبیا بجنگه . از اونطرف ، ایدا دستاشو باز کرد و به سمت لیون رفت و همراه اون زامبیارو کشت . تالیا نفس نفس میزد و درحالی که بازوشو گرفته بود روی زمین افتاد و بیهوش شد . توی این مبارزه تالیا باخت.. کرنس : بهت که گفتم ایدا . ایدا خطاب به کرنس : عوضی!( پس سمت کرنس حمله ور شد و به صورتش مشتی محکم زد ) کرنسکه نفس نفس میزد ، خون توی دهنش رو تف کرد : شاگردت مثل تو مبارزه نمیکرد ایدا . یا من براش خیلی قوی بودم؟ ایدا با پا لگدی به پهلوی کرنس زد : عوضی ! اون دخترته . نیست ؟ میخای به کشتنش بدی؟ در همین لحظه لیون سمت تالیا رفت و اون رو از زمین بلند کرد . ایدا خطاب به لیون : تالیا رو ببر بیرون . بعدا درمورد اینکه چرا دوباره اومدید بحث میکنیم. لیون تالیا رو بیرون از ساختمون برد و توی ماشین گذاشت. پایان ایپزود 31 .
    6. 2 امتیاز
      لیان ، جولیا و تالیا به محلی رسیدن که روی پشت بومش آتیش بازی راه انداخته بودن . وارد ساختمون شدن . یه اداره ی پست معمولی بود . لیان : جولیا تو همراه تالیا باش جدا میشیم. جولیا : باشه. جولیا و لیان از هم جدا شدن. لیان به اتاق کنترل دوربین ها رسید . نگاهش به یکی از مانیتور ها افتاد .. : ایدا ؟ ایدا توی یکی از اتاق ها درحال صحبت با یه نفر بود . لیان کد ، و شماره ی اتاق رو دید و به سمت اون رفت . .......... دقایقی بعد لیان ایدا رو دید که روی زمین افتاده . به سرعت سمتش و بلندش کرد : حالت خوبه ؟ ایدا!؟ ایدا چشماش رو باز کرد : لیون ؟ لیون : چه اتفاقی افتاده ؟ ایدا به سرعت بلند شد و به سمت یکی از اتاقا رفت! لیون هم همراهش رفت . اتاق خونی بود اما کسی اونجا نبود . ایدا با عصبانیت دستشو مشت کرد : لعنتیا! بردنش.. لیون : کیو ؟ ایدا : دیکسیو . اونا میدونستن آلودست ! باید بریم دنبالش. یه اسلحه بهم بده . لیون کلت کمریش رو به ایدا داد. ایدا اسلحه رو گرفت و درحالی که گارد گرفته بود همراه لیون از ساختمون خارج شدند. در راه صدایی شنیدند : کمک! به سمت صدا دویدند . ... تالیا روی یه صندلی بسته شده بود و دور بر صندلیش پر بود از لیزر . ایدا : حالت خوبه تالیا ؟ تالیا : ایدا این یه تله اس! فرار کن . برید دنبال جولیا . اونا دنبالشن لیون : شماها چیکار کردید؟ تالیا : جولیا یکی شونو کشت و یه کیف دستی ازشون گرفتیم که توش یه چیزی مثل آنتی ویروس بود . اوناهم افتادن دنبالمون . من طعمه شدم جولیا فرار کنه که .. ایدا: لیون تو همینجا بمون و سعی کن تالیا رو بیاری بیرون . لیون : میبینمت. ایدا سرشو به معنیه مثبت تکون داد و راهی شد . ............................. جولیا به بن بست خورده بود . _ تکون نخور! دستاتو بزار روی سرت حالا! ایدا که پشت سر سرباز ها بود با کلت همه رو هدشات کرد و به سمت جولیا رفت : تو حالت خوبه ؟ جولیا کیف رو به ایدا نشون داد : همین بود؟ ایدا : چرا تو و تالیا اینجائید ؟ جولیا چیزی نگفت . ایدا فریاد زد: گفتم چرا؟ جولیا : همراه لیون اومدیم که تو رو.. ایدا با عصبانیت : پس لیون آوردتون ؟ سپس پوزخند زد : جولیا تو همین الان میری خونه! جولیا : اما.. ایدا : گفتم برو! جولیا سرش رو پائین انداخت و کیف رو به ایدا داد : میبینمت! مارو باش برای نجات کی اومدیم.. سپس به سمت در خروجی رفت . ایدا نفس عمیقی کشید و سمت اتاقی رفت که تالیا توش بود . لیون موفق شده بود لیزر رو از کار بندازه و تالیا رو بیرون بیاره . ایدا رو به تالیا کرد : جولیا جلوی در ساختمون منتظرتونه . همراه لیون برید . لیون : ما باتو میریم بیرون ایدا . برای همین اینجائیم. ایدا جدی تر شد : نباید میاوردیشون! تو هیچ میدونی اونا چقد تشنه ی خون کرنس هان ؟ لیون که دید ایدا عصبانیه رو به تالیا کرد : میریم بیرون تالیا . تالیا : اما ایدا چی؟ لیون با کنایه : فک کنم دلش میخاد هیمنجا بمونه ! ایدا پوزخند زد : روز خوش ! لیون و تالیا به سمت در خروجی رفتن . ایدا از پله های اظطراری به پشت بوم رفت . دیکسی روی زمین افتاده بود و چند سرباز جلوی اون بودن و ایدا رو نشونه گرفته بودن . ایدا پوزخندی زد و اسلحه اش رو زمین گذاشت و دستاش رو بالا برد . ایدا: خب کرنس حالا امنه چرا نمیای بیرون؟ کرنس از پشت سر ایدا اومد و به دست هاش دستبند زد : خوشحالم از اینکه دوباره میبینمت ایدا. ایدا : یه چند سالی میشه نه ؟ مرد خندید و از پشت ایدا بیرون اومد و جلوی او ایستاد : شنیدم دخترام زیاد برات دردسر درست میکنن ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن. دردسر توئی! پایان ایپزود 30 ( بابت تاخیر عذرمیخام /:
    7. 2 امتیاز
      ............عمارت شرق کرنس.............. ایدا روی مبل روبروی مردی نشسته بود . لیوان قهوه رو روی میز گذاشت : پس ازم میخواید باهاش حرف بزنم چون بهتون اطلاعات میده ؟ مرد دستش رو زیر چونش گذاشت : درسته . بعدش هرکار میخواید میتونید انجام بدید . ایدا پوزخند زد : خب اگه اینکارو نکنم چی؟ چون قرار داد ما خیلی وقته تموم شده . _ خب دوباره تمدیدش کردم ! ( سپس پوزخند زد و لب تابش رو نشون ایدا داد ) ایدا با تعجب به مانیتور خیره شد ... دوربنی های مدار بسته شهر زامبی هایی رو نشون میدادند که درحال تغذیه از باقی مونده ها هستن . ایدا توی یکی از دوربین ها لیان بهمراه جولیا و تالیا رو دید ! مرد به سرعت در لب تاب رو بست ! _ خب نظرت چیه ؟ هالووین نزدیکه مگه نه ؟ ایدا : اینکارا برای چیه ؟ _ فقط باهاش حرف بزن . چیز زیادی نیست در قبال آنتی بادی درست میگم ؟ ایدا : بهتون اعتماد ندارم . _ ما هم همینطور.. ایدا : نوعش چیه ؟ _ فرض کن مثل یه رژ لب 24 ساعته است ! ایدا پوزخند زد : رژ لب ؟ مثال بهتری گیر نیاوردی؟ با جسدای خورده شده چیکار میکنی؟ _ زامبیا درواقع اونارو نمیخورن . تظاهر به خوردن میکنن. ایدا : خب بزا نتیجه گیری کنیم . این یه ویروس 24 ساعته است و اگه من با یه نفر حرف بزنم تو آنتی شو توی شهر پخش میکنی شهرو مثل اولش میکنی و منم فقط یه دختر ساده لوحم که فکر کردی با اینا میتونی گولش بزنی یا با یه آب پرتقال ببریش خونه . درست نمیگم ؟ مرد خندید : ازت خوشم میاد وانگ ! خیلی رک هستی ولی ساده لوح نیستی . شاید تو عمرم بتونم چند نفو گول بزنم ولی هرگز نتونستم تورو گول بزنم چون بعدش با چند تا تیکه و حرفای معنی دار سورپرایز میشم. مردی وراد اتاق شد : قربان . تشریف آوردن . _ راهنمائیشون کنید داخل ! زنی وارد اتاق شد . ایدا با تعجب : دیکسی؟ دیکسی : آره...خودمم! .................... ایدا و دیکسی روبروی هم روی صندلی نشسته بودن . ایدا پوزخند زد : میبینم که زیادی هوای روسیه بهت ساخته ! دیکسی پاش رو روی هم انداخت و دست به سینه نشست : آره تازه کجاشو دیدی ! ایدا : خب ، برو سر اصل مطلب. چی میخوای بگی ؟ دیکسی : نمیتونم اینجا بهت بگم . ایدا .. تو باید درستش کنی ! میسپارمش به خودت . آنتی ویروسو ازشون بگیر و کارت رو انجام بده حتی اگه باعث مرگ من شد. ایدا : چی میخای بگی؟ دیکسی یقه ی لباسش رو کنار زد و گردنش رو نشون داد . ایدا : کی گازت گرفتن ؟ دیکسی : تو راه اینجا . تقریبا 1 ساعت پیش. ایدا : برای چی براشون کار میکنی؟ دیکسی : من فقط میخواستم خرج عمل دنیل رو از پدرم بگیرم .اما...اما خودت که دیدی کرنس نذاشت ! ایدا : کرنس الان رئیس جمهوره اینجاست . میدونستی؟ دیکسی : دختراش چی شدن ؟ ایدا : اونام تو همین خراب شده زندگی میکنن.. دیکسی خندید : پس اونام پدرشونو ول کردن ؟ ایدا پوزخند زد : آره. سپس از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت . لحظه ای مکث کرد : حواست باشه . چیزی که تو این شهر زیاده گرگه ! دیکسی : امیدوارم ملاقات بعدیمون یه جای بهتر باشه ! ایدا از اتاق خارج شد . ............................. پایان ایپزود 29
    8. 2 امتیاز
      فلش بک : زن دوان دوان از دستشون فرار میکرد و سعی میکرد که یه جا مخفی بشه...بارون میومد . زن برگشت سپس با کلتش به مغز یکی از آنها شلیک کرد . عجیب بود اون وقت شب...و اون شهر چطوری به این زودی آلوده شده! بعد از اینکه هر سه زامبی را کشت کنار کیوسک تلفن رفت و شروع به شماره گرفتن کرد: 9..24.. همین طور اعداد را میگفت و میزد . _ بله؟ + منم . الان همونجام . _ اوه پس موفق شدی؟ + تو باید بهم میگفتی تو این جهنم چه خبر شده! چقد از شهر آلودست؟ _ فقط همون محله اس ولی به لطف تو تا آکیتا ادامش میدیم.. زن در حالی که نفس نفس میزد : لعنت بهت ! مورد کجاست؟ _ توکیو. خیابون هشتم . توی یه هتله . الان پیش ماست میتونی بیای ببینیش! تلفن قطع شد. زن تلفن رو سرجاش گذاشت: وای به حالت اگه دروغ بگی ! سپس سمت آدرس حرکت کرد. فلش بک : مرد وارد شد . .لیون روی صندلی بسته شده بود . _ تو کلر ردفیلد رو میشناسی؟ لیون : کلر؟ _ فقط به بگو میشناسیش؟ لیون : مجبور نیستم جوابتو بدم! ........ زمان حال... ساعت 7 صبح.. صدا شکستن شیشه توی اتاق تالیا تالیا رو بیدار کرد . پنجره اتاقش شکسته بود و بیرون بارون میومد. چند قطره وارد اتاق شد و روی تالیا ریخت . تالیا پتو رو کنار زد : چه خبره؟ سپس پنجره ی حیاط پشتی رو دید و سریع از اتاق خارج شد....امکان نداره..شهر پر بود از زامبی هایی که داشتن از باقی مردم تغذیه میکردن. تالیا به سرعت سمت جولیا و لیان رفت که روی مبل نشسته بودن و جولیا داشت با فلش بک آپ پیامای پاک شده ی تلفن ایدا رو چک میکرد. تالیا به سمتشون رفت و درحالی که میترسید : اون بیرون..اون بیورن اوضاع خوبی نداره بروبچ ! در همین حال بود که جولیا با خوشحالی : پیداش کردم! ناگهان پنجره ی یکی از اتاقا شکست و چند زامبی وراد خونه شدن. جولیا شماره تلفنی که آخرین بار به ایدا پیام داده بود رو یادداشت کرد و در جیب خود گذاشت . لیون کلتش رو در آورد : باید از اینجا بریم . وسایلی که میخواید و مهم هستنو زود جمع کنید . سپس لیان شروع به شلیک به تک تک زامبی ها کرد . تالیا پس از مدتی با ساک کوچکی از اتاقش بیرون اومد . لیون : اینجا اسلحه هم دارید ؟ تالیا در ساکش رو باز کرد . ساک پر بود از خشاب و اسلحه های مختلف. لیون یه کلاش برداشت . : خب این ماله من . شروع کرد به شلیک به زامبی هایی که در اطرافشون بودن . بعد از کشتن چند زامبی از خونه بیرون رفتن . .....مدتی بعد.... گوشه ای پناه گرفتن . جولیا تلفنش رو در آورد و شماره ای که روی کاغذ نوشته بود رو وارد کرد و باهاش تماس گرفت ... _ بله؟ + ایدا کجاست ؟ تو کدوم ماد.... لیون : آروم..آروم باش /: جولیا نفس عمیقی کشید. : ببین ژیگول نمیدونم کدوم خری هستی و کجایی ! ایدا کجاست؟ _ ایداوانگ رو میگی؟ + کجاست ؟ _ میخوای ببینیش؟ اوه ببینم تو جولیایی؟ + عوضی تو کی هستی؟ جوابمو بده ایدا کجاست ؟ تلفن قطع شد..... جولیا گوشی رو محکم به زمین پرت کرد ! لیان : اون چی گفت؟ جولیا : هیچی نگفت ! فقط اسم منو گفت . تالیا : بچه ها فک کنم یه پارتی بزرگ داریم امشب... سپس با دستش به آتش بازی های توی آسمون اشاره کرد . لیان : میریم همونجا! پایان ایپزود 28
    9. 2 امتیاز
      _ جولیا برو درو وا کن! تالیا : چرا من باید برم ؟ _ زودباش دیگه تالیا سمت در رفت و در رو باز کرد : خدای من ایدا! حالت خوبه ؟ ( نگاهی به دور و بر ایدا انداخت ) تنهایی؟ ایدا : خب وین رفت پیش خانوادش. تالیا : واقعا؟ آمم .. باشه بیا تو ایدا وارد خونه شد. جولیا: به به تشریف آوردید ! لطفا قبل از اینکه یهویی بری یه چیزی بگو . داشتیم برات آگهی میزدیم! ایدا : آگهی ؟ فکر نمیکنی دستگیرم کنن ؟ تالیا : جولیای خنگ ! میخواستی ایدا توی دردسر بیفته؟ ایدا روی کاناپه نشست : بهرحال من امشب برمیگردم نیویورک. جولیا ( با تعجب ) : برمیگردی؟ تالیا : اما تو که تازه اومدی! ایدا : همین الانشم زیادی تو دردسر بودیم! ممکن بود بمیرید ! جولیا : خب حالا که زنده ایم! ایدا با عصبانیت : من نمیتونم ریسک کنم! تالیا : اما.. ایدا : فردا ساعت 12 ظهر بلیت دارم. جولیا به ساعت مچیش نگاه کرد : خب به پاسی از صبح رسیدیم! ساعت 12 شد! تالیا : جولیا ینی تو میخوای ایدا به همین راحتی بره ؟ جولیا : ایدا رو که میشناسی . نمیشه جلوشو گرفت! وقتی یه تصمیم میگیره دیگه کسی نمیتونه نظرشو عوض کنه! تالیا : ولی یه نفر تونست! ایدا : اون یه نفر شاهکار کرد ! خب میشه درموردش حرف نزنیم ؟ جولیا : من که میرم بخوابم! .........ساعت 4 صبح...... تالیا به آرامی درحالی که سوییشرتش رو میپوشید در خونه رو باز کرد و رفت بیرون. بارون میومد و خیابونا لغزنده بود ... تالیا به دور و برش نگاه کرد. : چقد خلوته! سپس دستش رو توی جیبش برد و کارتی رو در آورد که یه آدرس روش نوشته شده بود : هتل مارونس ......دقایقی بعد...... تالیا جلوی درب هتل ایستاد : پیداش کردم! با خوشحالی وارد هتل شد و سمت اطلاعات رفت : ببخشید اتاق 114 از کدوم طرفه ؟ : طبقه ی سوم سالن اول تالیا : ممنون. تالیا به سمت آسانسور رفت ...به طبقه ی سوم رسید و اتاق رو پیدا کرد . زنگ کوچیک بقل در رو فشرد . لیون در رو باز کرد : تالیا ؟ تالیا : به کمکت احتیاج دارم لیون! ... پایان ایپزود 25 تالیا و لیون روی مبل نشستن . لیون : خب قضیه چیه ؟ تالیا : درمورده وینه . لیون : همون پسره ؟ تالیا :آره. لیون : خب مشکل چیه؟ تالیا : وقتی که ایدا اومد پیش شما من روی ماشین یه نوشته دیدم که خب مطمئنم وین اونو نوشته بوده چون وین همون موقع پشت یه درخت قایم شده بود! لیون : اما وین پیش ما بود... تالیا ( با ترس ) : پس...پس یعنی.. لیون : لعنتی من باید اینو گزارش بدم! تالیا : نه صبر کن!جون ایدا در خطره! لیون : اون پیام چی بود ؟ تالیا : مراقب..خانوم باش... ................ جولیا : ایدا ! ایدا چشماش رو باز کرد و پتو رو از خودش کنار زد : چیه ؟ جولیا :تالیا..تالیا نیست! ایدا : نیست ؟ منظورت چیه ؟ تلفن حونه در همین لحظه زنگ میخوره... جولیا سمت تلفن رفت و اون رو ورداشت : بله؟ سپس جولیا نگاهی به ایدا کرد : با تو کار دارن.. ایدا تلفن رو از جولیا گرفت : بله ؟ : وانگ ؟ ایدا : خودمم. : عمارت شرق کرنس . ایدا : چی ؟ تلفن قطع شد. جولیا : کی بود ؟ ایدا : نمیدونم ولی باید همین الان برم جولیا : منم باهات میام. ایدا : تو همینجا بمون وقتی تالیا برگشت بهم زنگ بزن باشه؟ جولیا : باشه. ......................دقایقی بعد ایدا حاضر شد و به سمت عمارتی رفت که بهش گفتن..... زنگ خونه به صدا در اومد . جولیا سمت در رفت و در رو باز کرد : فکر نمیکردم انقد زود...تالیا؟ تالیا و لیون پشت در ایستاده بودن . تالیا : ایدا کجاست ؟ جولیا : چند دقیقه ی پیش رفت بیرون که دنبال... لیون : لعنتی! ..................
    10. 1 امتیاز
      کریس و پیرز با جت بر روی سکوی نفتی فرود می ایند. کریس: برو و سوار آسانسور میشوند. در هنگام پایین رفتن اسانسور پیرز میگوید: یه جورایی طعنه داره واست مردی که همه عمرش تلاش کرد تا دنیا رو نابود کنه، حالا پسرش تنها کسیه که میتونه نجاتش بده کریس: واینجاس که من میرم کمکش پیرز: مردی که باباشو کشته، همونطور که گفتم ، طعنه آمیزه کریس: خب چمیدونم. شاید سرنوشته و چند لحظه در سکوت میگذرد. کریس: سه سالی میشه که من وسکر کشتم . نمیتونم اجازه بدم این جنگ تا ابد با من باشه وقتی جیک رو نجات دادیم من سلاحمو زمین میذارم پیرز: چی؟ یه دقیقه صبر کن.. کریس: وقتشه یکی جای منو بگیره و باعث افتخارمه که اون شخص تو باشی پیرز: من...من فکر نکنم آمادگیشو داشته باشم... کریس: تا اینجا رسیدی، مگه نه؟ و به پایان مسیر میرسند. کریس: باشه، خودشه پیرز: کدوم خری میاد همچین چیزی بسازه؟ کریس: همه جا اسم نئو آمبرلا نوشته شده. حواستو جمع کن با شناختی که ازشون دارم، کلی غافلگیری توراهه پیرز: گرفتم پیرز و کریس به اتاق کنترل وارد میشوند. پیرز: کایپتان! کریس مانیتوری را میبند که جیک و شری در آن بخش زندانی شده اند. کریس: باشه ( و سلاحش را به دست پیرز میدهد) بعد از کمی کارکردن با سیستم جیک و شری ازاد میشوند . کریس: خوبه حل شد. ولی صدای هشدار در فضا میپیچد. کریس: پیدامون کردن! پیرز: باید بریم.. کاپیتان میتونی محلشون مشخص کنی؟ کریس: تو یه جور آزمایشگاهی هستن. میتونیم از طریق طبقاتی زیری بهشون برسیم بیا بریم دنبالشون پیرز: میخوام اون طرفا رو یه نگاهی بکنم .کاپیتان ، یه کمکی به من بکن کریس: نمیتونم تا وقتی اون پره ها روشنن ازشون رد شم .ببین میتونی متوقفشون کنی یا نه پیرز: باشه... خاموش شد کریس: باشه دارم میرم تو و از دریچه میگذرد. کریس: یا مسیح... کریس: بذار ببینم چی پیدا میکنم . منتظر فرمان من باش پیرز: دریافت شد کریس: پیرز یه سری پره دیگه اینجان پیرز: میرم تو کارش، یکم وقت بده(چند لحظه بعد) قطعه میتونی بری. کریس: پیرز من آسانسور رو فعال کردم پیرز: خوبه اونجا میبنمت " درگیر شدن قفل های هوایی. ارتباط با بخش تحقیقات آغاز گردید لطفا تا پایان اتصال منتظر بمانید.” کارلا: سلام غریبه ها کریس: ایدا؟ کرالا: بعله، خودمم... یا باید بگم خودم بودم . اینو یه هدیه کوچیک از طرف من بدونین. اگه تا اینجا رسیدین فرض میکنم که از افراد BSAA باشید البته نه اینکه مهم باشه هنوز نمیتونین نقشه های منو متوقف کنین. هیچکس نمیتونه . یک موشک و این دنیا تغییر خواهد کرد . به یک بهشت جدید برای اخرین وعالیترین خلق من اون در سوختن شهر ها موفق خواهد بود و همه چیز رو بعد از سقوط بدست میاره... اون پادشاه قرن جدید خواهد بود... پیرز: یه چیزی بهم میگه این "خلق جدید" حیوون خونگی نیس کریس: میتونه با HQ پیام بدی؟ پیرز: نه، تا وقتی این پایینیم نمیشه کریس: پس خودمونیم وخودمون باشه بیا جیک و شری ور پیدا کینم وبزنیم به چاک! تعداد زیادی جوآو به آنها حمله میکنند. " ارتباط کامل شد . تنظیم فشار آغاز گردید. لطفا تازمان تنظیم فشار منتظر بمانید" کریس: نذار اهرمو بکشه پایین، تنها چیزی که کم داریم پیله های جونورای بیشتره پیرز: لعنت دارن مثل مور و ملخ میان کریس: ناچاریم ادامه بدیم "فشار تنظیم گردید. ارتباط کامل گردید . قفل های ایمنی باز میشوند" پیرز: بزن بریم کاپیتان شری و جیک را پس از خروج میبینند شری: کریس! کریس: خوشحالم حال جفتتون خوبه شری: صبر کن. شماها ما رو آزاد کردین؟ جیک: انگار بازم نجاتمون دادن. و از اندو درو میشود. کریس به سمت جیک برمیگردد: من پدرت رو درتو میبینم شری قصد دارد بحث را به مسیر امن تری بکشاند: چطور فهمیدین که ما... جیک به سمت کریس برمیگردد: یه دقیقه وایستا...(رو به کریس میکند) پس تو میشناختیش؟ کریس: اره ، میشناختمش.( مکث کوتاهی میکند) و من کسی بودم که کشتمش. جیک چند لحظه سکوت کرده وبه سمت شری نگاه میکند. شری رویش را برمیگرداند. سپس به طور ناگهانی سلاحش را میکشد وبه سمت کریس میگیرد: پس کارتو بود؟ کریس با خونسردی تمام پاسخ میدهد: درسته پیرز که سلاحش را به سمت شری گرفته میگوید: کریس؟ جیک: بهتره توله سگتو با قنلاده ببندی کریس به پیرز اشاره میکند ومیگوید: این قضیه بین من واونه و به سمت سلاح جیک میرود: بجنب. شلیک کن. حق اینکار روداری جیک ضامن سلاحش را میکشد. کریس: فقط بهم قول بده زنده میمونی. دنیا به این موضوع بستگی داره. جیک خشمگین سلاح را دو دستی چسبیده وفریاد میزند: فکر کردی کدوم خری هستی که بهم بگی چی کار کنم! شری با تشر میگوید: تمومش کن! و پرز از سوی دیگر با سلاح او را نشانه میرود: سلاحتو بگیر پایین. حالا! جیک بیتوجه به این دو میپرسد: بگو ببینم. داشتی از دستورات اطاعت میکردی، یا قضیه شخصی بود؟ کریس چند لحظه سکوت کرده وبعد پاسخ میدهد: هردوتاش شری: جیک لطفا دست نگه دار پیرز: قبل اینکه یه گلوله تو سرت بکارم سلاحتو بیار پایین! جیک فریادی میزند وشلیک میکند. گلوله از کنار صورت کریس میگذرد. جیک: اینجا چیزای مهمتری از من و تو هست که بخوایم بهش برسیم. زمین میلرزد و چیزهایی از سقف کنده میشوند. پیرز: باید بریم شری با حالت تشر: جیک! جیک: میدونم! شری: آقایون به نظر این یه جور بالابره یکی هم اونطرفه بیاین از اینجا بریم! شبیه سازی رهاسازی هائوس نرخ آلودیگ 20% ...60%..100%... جیک: این دیگه چه کوفتیه؟ پیرز: آخر دنیا کریس: مگه اینکه متوقفش کنیم شری: پس اگه اون پیله بزرگ باز بشه... کریس: تو دردسریم. جیک: فقط یکم. پیرز: باید از اینجا بریم بیرون وبه مرکز خبر بدیم کریس: اینور. شری: اینور یکی بیاد. چنانچه کریس با جیک بروند. جیک: فقط روشنت کنم ، من وتو حرفامون باهم تموم نشده. باید کلی توضیح بدی کریس: اگه از اینجا زنده بریم بیرون ، هرچی بخوای بهت میگم فقط امیدورام آمادگی شنیدنشو داشته باشی جیک: این مذخرفاتو بذار واسه بعد جیک: من شبیه چیزی که بابام بود نیستم، ولی اگه بین من وتو بنا باشه چیزیبشه، من کسی نیستم که پوکیده. گرفتی چیمیگم؟ کریس: کاملا واضح وروشن پیرز: دوستت یکم غیر قابل پیشبینیه نیست؟ حتما سخت بوده روش حساب کنی البته کاپیتان هم اخیرا خیلی ساده نبوده کار کردن باهاش شری: هیچکس کامل نیست، ولی من بهش اعتماد دارم در هرصورت تنها کاری که میتونیم الان بکنیم اینه که رو فرار کردنمون تمرکز کنیم. پریز : نکته خوبی بود آنها به انتهای مسیر میرسند ولی پیله شکاف خورده وهائوس از درون آن بیرون میاید وراه آنها را جدا میکند. شری: کریس! کریس: برید! پریز: از اینجا به بعد رو بسپرین دست ما جیک: بزن بریم. شری: وایستا! جیک دست شری را میگیرد: تو یه کاری داری که باید تمومش کنی. و به کریس نگاه میکند. کریس سری تکان داده وجیک وشری میروند. هائول نعره میکشد ودستانش را به اطراف تکان میدهد. پیرز: کایپتان باید بریم بالا! کریس: بدو وگرنه ما رو با خودش میبره پایین پیرز: کایپتان بیا اینجا کریس به پیرز کمک میکند تا بالا برود. کریس: خب من وبکش بالا هائوس دستش را روی مسیر میگذارد کریس: لعنت! پیرز: خب حالا بریم حرومزاده قدرتمندیه کریس: احتمالا ازاد کردن این از هم اول نقشه اش بوده پیرز: یا عیسی مسیح پس موشکا از هم اولم حواس پرت کنی بودن پیرز: دستم میندازی؟ اون کوفتی هنوززنده اس؟ کریس: چیز زیادی ار عمرش نمونده پیرز: گندش بزنن این جونور نمیمیره! کریس: ناجور تر از این حرفاس! نمیتونیم بذاریم این جونور از اینجا بره بیرون! کریس: پیرز!حالت خوبه؟ پیرز: بهتر از اینم بودم کریس: حرومزاده... پیرز: وقتمون داره تموم میشه کاپیتان باید بریم! پیرز: اه کاپیتان من نمیتونم بیام! کریس: بهش شلیک کن! پیرز:لعنت به من اگه اینجا بمیرم! در حال فرار کریس در رامیگیرد تا پیرز برسد. کریس: بجنب نمیتونم نگهش دارم! پیرز: ممنونم کاپیتان کریس: داریم اینجا گیر می افتیم! پیرز: حق با توئه باید بریم هائوس در امیشکند وپیرز را میگیرد. پیرز: کایپتان کریس: پیرز! وبه سمت هائوس شلیک میکند. هائوس پیرز را پرتاب کرده وکریس را میگیرد. پیرز که بازوی سمت راستش را به خاطر این اتفاق از دست داده باری نجات کریس ویروس سی را به خودتزریق میکند وبا برق هائوس را میزند. کریس: وای خدایا! پیرز تو چیکار کردی؟ "فشار غیر عادی تشخیص داده شد. تمامی در ها قفل میشوند" فشار سازی مجدد آغاز شد کریس: پیرز باید باهاش بجنگی. سعی کن کنترلش کننی "تا زمان کاهش فشار صبر کنید "کاهش فشار تقریبا تمام شده است" کریس: پیرز! بجنب! حواست به من باشه تو خوب میشی پیرز: متاسفم کاپیتان...برای BSAA اینکار رو کردم... برای آینده کریس: میدونم تو کار خوبی انجام دادی پیرز: تا وقتی که تو ... کریس: نمیخوام بشونم. منو تو از اینجا با هم میریم بیرون فهمیدی؟ "باز سازی فشار تکمیل شد . درها باز میشوند." کریس: من کنارتم تا از این وضعیت عبور کنی، صدامو میشنوی پیرز؟ "هشدار: پی ریزی سیستم در حال تخریب است. کنترل فشار اب امکان پذیر نمیباشد. تمامی کارمندان هرچه سریعتر اینجا راترک کنند." کریس و پیرز از آنجا میگریزند وبا نوعی دیواره زیستی مواجع میشوند. پیرز: عقب برگرد کاپیتان، من میتونم اینو بکشم در میان راه پیرز زمین میخورد.کریس بالای سر او میرود. کریس: پیرز... لعنت.. پیرز: تو برو.. کریس: نه تو خوب میشی . چیزی نمونده برسیم ... (و پیرز را بلند کرده وبا خود میکشد وبه بخش فرار اضطراری وارد میشود)محفظه های فرار. دیدی... خیلی زود از اینجا میریم بیرون وپیرز را کنار اتاق میگذارد و به سراغ یکی از محفظه های فرار میرود. پیرز نگاهی به بازیوتغییر یافته اش میکند. و سپس نگاهی به علامت BSAA بازویش میاندازد. کریس:حله درست شد بیا بریم پیرز. داریم از اینجا میریم و پیرز را بلند میکند ولی دم در محفظه فرار پیرز کریس را داخل اتاقک میاندازد ودر را میبندد.کریس برمیگردد وبه در مشت میزند. نه پیرز! اینکار رو نکن! در رو باز کن لعنتی! به من گوش کن! ما جفتمون میتونیم از اینجا بریم.!هنوز زمان هست. داری چی کار میکنی؟ نه پیرز اینکار رو نکن! پیرز! در رو باز کن! خدا لعنتت کنه! پیرز به سمت ضامن پرتاب میرود. پیرز این در لعنتی روباز کن این یه دستوره! نه...پیرز! پیرز ضامن را میکشد. محفظه فرار به بیرون پرتاب میشود. با اینحال هائوس به دنبال محفظه کریس آمده ومحفظه را میگیرد ولی فشار برقی از داخل سکو به او خورده و او را نابود میکند. کریس در یک رستورا ن نشسته و در حال خوردن استیک است.سربازی به او نزدیک میشود. سرباز: قربان دستورات جدیدی به ما رسیده کریس: بسیار خب .پس بهتره بریم انجامشون بدیم وبرخاسته و میرود.
    11. 1 امتیاز
      قســمت نـهــم: بدتــر از مــرگ_________________________________________________1روز بــعـد کریـس:یـنـی چـی کـه بـه خونت حملــه شد؟لیـون:ینــی همیـن . نگـران نبـاش فقـد یکـم پــــول ازم دزدیـدنجیـل:همیـن؟فقـد پـــول؟لیـون:آره دیگـه اصلــن بیخـیال ببینم چیـــزی در مورد شـری و کـلـر و چمبرز پیدا نکردین؟کریـس:هیچـی! انگــاری آب شـدن جیـل: بـا عـقـل جــور در نمیـادلیـون:چـی بـــا عــقـل جـــور در نمیــاد؟جیـل:مـن شـایـد یـه مــامور حـرفـه ای دولـت نبـاشـــم امــا میــدونم کــه تـو یــه چیـزی رو بـــه مـــا نمیگی کنــدیلیــون:چی؟جیـل:دزد؟خـودتــو بـزار جـــای مـن باورت میشــد؟کریـس:جیــل بیخــیال الــان وقـــت ایـن چیزا نیســتلیــون: مــا چطوری باید با هم کار کـــنـیـم وقـتـی هــنــوز بــه هــم اعــتـماد نداریم؟ من برا چی باید بهت دورغ بگم؟جیــل: من نمیگم که تو دورغ میگی من میگم تو حقیقتــو نمیـگـیلیــون:نــه اصلــن میدونی چیه خانـم من از اولشــم اشتباه کــردم کـه قــبـول کــردم باهاتون همکاری کنمکریــس:بـــــســــــه!!! جفتـتـون، مــا کـارای مـهــم تـــری داریم الــان چــنــدین روز از ایـــن مـــاجرا گـــــذشــتـه ولی ما هنوز هیچی نمیدویم، چرا عیـن بچه ها رفتار میکنین؟لیــون: به اون بگو نــه بـــه مـــن جیــل: بــاشه باشــه ، حـق با کریــسه پیـدا کردن اونـا مـهـم تر از اینه که بفهمیم توی خونه ی کندی واقعــه چه اتفاقی افتادهکریـس :ممنون کـه متوجه هستی ، ایــن کـه نمیدونـــم خواهرم الــان در چـــه حالــیه برام از مرگ بــدتــرهلــیـون:مــا پیـداش میکنیـم__________________________________________________ ______________________________________________ربــکا:بـچـه ها من یکــم گرسنمــهکلــر:مــنم، میدونیـن فــک کنم اگــه بــاهم حرف بزنیم شاید گشنگی یادمون برهشـری: دیــگه چقــدر حـرف بــزنیــم بابا؟مــن خستــم ای کاش بشــه فهمید چی تــوی کله ی اون احمقــه!در هـمـیــن لحــظه در اتـــاق بـــاز شد و یکی دیــگه داخل اتاق پرت شد و روی زمین افتـاد:ایــنـم از اون مـهـمـونی کـه میگفتم فقــد حیف کــه خوابــهدر اتـــــــاق بــــســـــتــــــه شــــــــدکلـر و ربـکا و شـری رفتـن بالـای سرشربـکـا:ایـن کیـه؟ مُـرده؟ کـلـر: نــه فقــد بیهوشــهشـری: قـیـافـش آشنـاس!:مــ مــن !مــن کـــجــام؟__________________________________________________ __________________
    12. 1 امتیاز
      سیو بازی Dead space3 برای نصب کردن سیو بازی از حالت فشرده خارج کنید و در ادرس زیر کپی کنید قبل از استفاده از فایل سیو بک اپ تهیه کنید در صورت بروز مشکل از سیو قبلی خود استفاده کنید: پسورد:www.bazitarsnak.ir C:\Users\user-name\Documents\EA Games\Dead Space 3 www.bazitarsnak.ir.zip
    13. 1 امتیاز
      سیو بازی outlast انتی ویروس خود را غیرفعال کنید فایل سیو را از حالت فشرده خارج کنید فایل موجود در پوشه های هر مرحله که میخواهید را در ادرس پایین کپی و جایگزین کنید . پسورد:www.bazitarsnak.ir C:\Users\”windows account name”\Documents\My Games/Outlast www.bazitarsnak.ir.zip
    14. 1 امتیاز
      شروع پارت دوازدهم - 12 - پارت آخر قتی درد میکشید و داشت آلوده میشد گفت : بعد از اینکه سربازم جای ما رو لو داد نمیدونم چجوری شد که پلیسا قضیه رو فهمیدن و دارن دنبالم میگردن و حتما ممنوع خروج کردن ..... شما احمقا باعث شدین که نقشم خراب بشه و تصمیم گرفتم که به دخترم ویروس دی بزنم که به هیولا تبدیل بشه و شما رو نابود کنه ولی دیگه الان دخترمم برام مهم نیست و به خودم ویروس جی تزریق کردم که هم شما رو بکشم و هم دنیا رو نابود کنم. ..... و بعد قهقه زد و به طرف لیون و ایدا که دیگه تبدیل شده بود حرکت کرد .....بلا داشت گریه میکرد و باورش نمیشد که پدرش این قدر پست باشه ایدا خودش و سپر بلا کرد که نتونه به بلا صدمه بزنه که بلا گفت : ازت متنفرم پدر هم مامان و کشتی و هم میخوای منو به هیولا تبدیل کنی ...... تو یه هیولایه پستی .. و با گریه به سمت پله ها دوید ایدا : بلا نه .... صبر کن و به سمت بلا دوید و که یک دفعه ادوارد با دستش به اون ضربه محکمی زد که به این طرف پرت شد و خودش خواست که به طرف پله ها برود لیون : ایدااا .... ادوارددددددد نباس این کارو میکردییییی و به ادوارد شلیک کرد و به سمتش نارنجک انداخت ایدا که به این طرف پرت شده بود درد بدی داشت ولی از هوش نرفته بود که یه شادگام دید و اونو برداشت و از روی زمین بلند شد و لیونو صدا کرد : لیونننن لیون به سمت ایدا برگشت و ایدا شاتگام و به سمت لیون پرتاب کرد و لیون گرفت و شروع کرد به شلیک کردن و ایدا به سمت لیون دوید و شروع به شلیک کردن کرد و یه نارنجک پرتاب کرد و به لیون گفت : حواسشو پرت کن ... لیون :برای چی؟؟ ایدا : تو فقط حواسشو پرت کن یه نقشه دارم لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون با پوزخند گفت : باشه..... لیون حواسشو پرت کرد و ایدا با هوک شاتش بالا رفت و هوک شاتش و گرفت و با حالت فرود اومدن با پاهاش به ادوارد ضربه محکمی زد و ادوارد روی زمین افتاد و ایدا روی زمین فرود اومد و چاقوشو فرو کرد تو چشمش و ازش فاصله گرفت... ادوارد بلند شد ....ایدا با هوک شاتش دوباره رفت بالا و ادوارد و از عمد دنبال خودش کشوند و وقتی رسید به بشکه های نفت ایدا با هوک شاتش پایین اومد ..... ادوارد خندید و گفت : میکشمت ایدا پوزخند زد و گفت : اشتباه نکن و شلیک کرد به بشکه های نفت و ترکیدن و ادوارد روی زمین افتاد و لیون اومد و با شاتگام به چشمش شلیک کرد ایدا بلا رو دید و به سمتش دوید و ادوارد یک دفعه با دستش لیون رو پرتاب کرد که لیون زخمی شد و روی زمین افتاد ایدا به سمت لیون برگشت : لیوننن بلا : ایدا بگیرش .... و یه آرپی‌جی یه سمت ایدا پرتاب کرد ....ایدا با دیدن آر پی جی خندید و گفت : این و از کجا پیدا کردی ؟؟ بلا : از وسایل افراد بابام ... (: ایدا پوزخند زد و گفت : وروجک و به سمت لیون برگشت و دید ادوارد به سمتش میره و لیون هم نمیتونه حرکتی کنه ایدا از روی زمین آرپی‌جی رو برداشت و با هوک شاتش بالا رفت و به سمت لیون آرپی‌جی رو پرت کرد ایدا : بگیرش لیون .... تمومش کن لیون از روی زمین آرپی‌جی رو بلند کرد و به سمت ادوارد نشونه گرفت ادوارد : نههههههههههههه و لیون شلیک کرد و ادوارد منفجر شد ..... ایدا به سمت بلا رفت ایدا : متاسفم عزیزم ...... بلا : نه ....اون دیگه به هیولا تبدیل شده بود اگه نمیکشتینش هم تو و هم لیون و میکشت و منو به هیولا تبدیل میکرد ... ایدا و بلا به سمت لیون رفتن لیون با درد گفت : وقتشه که ما هم بریم اون دنیا ایدا : نترس تو هفت تا جون داری لیون : ینی بمیرم دیگه .... باش میمیرم بلا با خنده گفت : لوس ترسو خخخخخ خخخ بلا حرکت کرد و به اون سمت رفت ایدا : حق با تو بود لیون..... لیون با خنده گفت : همیشه حق با منه.... و با حالت گیجی گفت : در مورد چی حق با من بود ؟؟؟ ایدا : اعتماد به سقفت تو حلقت اونم از نوع کاذبی هاش ..... من بلا رو نمیخوام ببرم به سازمان چون کارای پدرش و باهاش میکنن... ولی نمیزارم تو هم ببریش لیون : باشه ..... ولی کجا میبریش؟؟ ایدا با پوزخند گفت : میبینی و هردو به سمت بلا حرکت کردند بلا با خنده گفت : لیون اعتراف کردی؟؟ ..... کارای رمانتیکتون تموم شد ؟؟؟ خخخخ خخخ ولی من ندیدم ببوسی....... و زود ایدا دهن بلا رو گرفت و با عصبانیت گفت : وروجک لیون پشت سر هم داشت سرفه میکرد که گفت : جاننننن؟؟؟؟ .... بچه بودن بچه های قدیم والله. .. و زود از ایدا و بلا فاصله گرفت بلا : آخیییی خجالت کشید ایدا با اخم گفت : بلاااا .... دیگه هیچ وقت این حرف و نزن .... من و اون هیچ همکار هم نیستیم و مجبوری داشتیم با هم کار میکردیم و داشتیم در مورد اینکه تو رو کجا ببریم حرف میزدیم .... بلا : باشه قبول ....ولی تو گفتی و منم باور کردم ...مجبوری ؟؟؟..... همکار نه عاشق خخخخ خخخ .... و زود از ایدا فاصله گرفت ایدا : پوفففف ..... وروجک و سرشو به سمت راست و چپ تکون داد و دنبال بلا حرکت کرد هر سه به سمت در خروجی رسیدن و لیون گفت : ایدا من دو تا نارنجک پرتاب میکنم و بعد از عقب شلیک میکنم تا زامبی ها بهمون نرسن و تو هم از جلو ... و زود به سمت ماشین میدویم ایدا : قبول... و به گفته لیون ایدا از جلو دوید و لیون هم از عقب و بلا هم تو وسطتشون تا بهش زامبی ها آسیب نرسونن سگ و زامبی ها به سمت اونا میدویدن و لیون و ایدا شلیک میکردن .... رفتم زود خودشونو به سمت ماشین رسوندن و بلا تو عقب و لیون تو جلو و ایدا هم تو صندل شوفر و زود حرکت کرد و از اونجا فاصله گرفت و زامبی ها و سگا نتونستن خودشونو برسونن ایدا اول به سمت ساختمون پلیس که تو اونجا باند هلیکوپتر داشت. .... ایدا رو به بلا گفت : میتونم از خونت برای آدمای شهر استفاده کنم؟؟ چون خون تو آنتی ویروسه بلا : باشه اشکالی نداره ایدا ...... ایدا میخواست که آنتی ویروس رو توی یکی از مخزن های هوا رها کنه و تمام هواکش های شهر و به خصوص مرکزی رو فعال کنه..... با کمک لیون اونو تو شهر پخش کردن و مردم به حالت اول برگشتن ولی همشون تو تعجب بودن که چطور شده این اتفاق ها افتاده و شهر شلوغه ..... ایدا : خب تونستیم همه رو نجات بدیم و آدمای شهر رو به حالت اولشون برگردونیم لیون : درسته ... و حالا موند بلا .... گفتی یه جا میبریش ایدا : آره ... سوار ماشین شو ..... میریم لیون : اوهوم لیون و ایدا و بلا سوار شدن و ایدا حرکت کرد ایدا جلوی یک پرورشگاه نگه داشت و همگی پیاده شدن و یک زن از پرورشگاه بیرون اومد زن : اوه ... ایدا خوش اومدی ایدا : ممنونم ترسا ..... میخوام از وروجک مراقبت کنین و مثل بچه های دیگه بزرگ بشه و زندگیه خوبی داشته ترسا : حتما ... مطمئن باش ایدا : ممنونم بلا از لیون و ایدا خدا حافظی کرد و رفت لیون : خب ایدا کار خیلی خوبی کردی ... و به سمت ایدا برگشت ولی هیچکسو ندید لیون به این طرف و اون طرف نگاه کرد و گفت : ایدا؟؟؟؟ و بوق صدای ماشین رو شنید ایدا : خب ماموریت تموم شد حالا وقتشه که بری و به تعطیلاتت برسی ..... به امید دیدار لیون : ایدااا؟؟ "_" .... خداحافظ ^_^ به امید دیدار و به خونه برگشت و به بقیه تعطیلاتش رسید و ایدا هم به استراحت کردن خودش رسید ......................................... پایان ♡_♡ همکاری ♥️ نویسنده : همدم گیمر امیدوارم از داستان خوشتون امده باشه ... امتیاز و نظرات یادتون نره ... ممنونم :)
    15. 1 امتیاز
      پارت چهاردهم - 14 / پارت آخر ..نه....نه...نه.نه.اااااااا درد شدیدی تو دستام احساس میکردم ...انگار‌داشت از درون متلاشی میشد.....ولی...من نباید اینجا متوقف میشدم ....من باید ماوو رو نجات میدادم .....دردم داشت کم کم کمتر میشد.... با تمام توانم دستم رو مشت کردم .....و درد ناگهان قطع شد... .....تمام دستم کریستالی شده بود......باور نکردنی بود....دستام خیلی سنگین بود خیلی سخت میشد حرکتش داد.... خودمو از اون غار دور کردم...و به جنگل ها پناه بردم.... هوا کم کم داشت تاریک میشد باید امشب رو اینجا میموندم..... ...باید یه درخت قطع میکردم تا بتونم باهاش هیزم درست کنم....ولی هیچ چیز‌همراه من نبود تا بتونم باهاش درخت رو ببرم ...تصمیم گرفتم تبدیل به گرگینه بشم تا بتونم ببرمش... .... اا لعنتی ....چرا نمیشه...چرا تبدیل نمیشم....چه بلایی سر من اومده... صبر‌کن ببینم ....شاید با این دستام بتونم یه کاری کنم دستام مشت کردم و ضربه محکمی به درخت زدم ..... باور نکردنی‌بود....این دستای کریستالی خیلی بهم قدرت میدادن.. بعد از روشن کردن اتش احساس خستگی‌و بی حالی میکردم .... چشمانم را بستم .... وقتی بیدار شدم صبح شده بود ...... بلند شدم و به راه افتادم ....من باید اول گرگینه رو پیدا میکردم بعد از کمی‌راه رفتن به یک کلبه رسیدم...نگاهی به نقشه انداختم ....یکی از علامت ها کلبه رو نشون میداد .... من باید مواظب باشم ....نمیتونم به گرگینه تبدیل بشم.... یه تبر روی زمین بود....وقتی دستم به سمتش دراز کردم و برداشمتش ....یهویی قسمت هایی از اون تبدیل به کریستال شد ..... در رو باز کردم و داخل کلبه شدم.. _اااا یاد نگرفتی بی اجازه وارد‌خونه کسی بشی +تو..تو دیگه کی هستی... پارت آخر داستان هم به پایان رسید امیدوارم از این داستان خوشوت آمده باشه ، نظرات و امتیاز یادتون نره ... ممنون نویسنده داستان : محمد - Mokingstar
    16. 1 امتیاز
      داستان فریاد بی صدا ... نویسنده : محمد ( ممد ) - ایدی تلگرام : @Mokingstar این داستان سبک انیمه و مانگا هست و نویسنده این داستان دوستم محمد هست . پارت اول همیشه...جلوی همه تحقیر میشدم .....همیشه اخرین بودم.... همه منو بازنده صدا میزنن...هیچوقت نتونستم اهدافم دنبال کنم....... برای هیشکی‌ مهم نبودم ...هیشکی‌دوسم نداشت.. هیچ نوع توانایی نداشتم ....همیشه تو تمام درسا پایین ترین نمره رو می‌اوردم ....یک حس خیلی عجیب داشت از درون منو میخورد .. همیشه برام جالب بود که مانگا بخونم و انیمه ببینم...چون یه جورایی احساس میکردم چیزی‌که گم کردم و میتونم بدستش بیارم فقط از این طریق‌ممکنه.... همیشه خودم سرزنش میکردم که چرا نتونستم ضعف های خودم جبران کنم و اونا رو به نقطه قوتم تبدیل کنم.... .......... صبح ۶:۳۰ اا بازم یه روز بی حس دیگه ..خیلی خستم دلم میخواد بخوابم و دیگه بلند نشم... از‌ تخت خوابم بلند شدم و یونیفورم مدرسه رو پوشیدم و صبحانه اماده کردم و بعد از صرف صبحانه کفشام و پوشیدم ..راهی مدرسه شدم ........ ............................. _بچه ها ببینین کی اومده +ایسه بازنده :هه بیریخت ایسه: ا سلام بچه ها چطورین :) _عجب رویی داره +گمشو عوضی :ایشش حالم بهم خورد ایسه:چرا من هیچ دوستی ندارم.....چرا همه از من بدشون میاد چرا من چنین زندگی‌دارم ...... همه از شکست من خوشحال میشن....هیشکی نمیخواد من وجود داشته باشم ..... صدای شکستن غرورم و ترکیدن بغضم همیشه تو گوشم میپیچید... خیلی دردناکه ....که زنده باشی و احساس کنی مردی.... ... ..................................... یهو مدیر وارد کلاس شد و یه دختر با موهای بلند و قرمز رنگ وارد کلاس شد مدیر:بچه ها امروز میخوام یه دانش اموز انتقالی جدید رو بهتون معرفی‌ کنم سلام ...اسم من ماوو امیدوارم لحظات خوبی رو با شمابگذرونم ... زنگ تفریح به صدا در اومد .... همه از‌ کلاس خارج شدن.....من دلیلی برای بیرون رفتن نداشتم همونجا روی میزم نشستم ... پایان پارت اول
    17. 1 امتیاز
      شروع پارت سیزدهم - 13 +داری زیاده روی میکنی ایسه... -برام مهم نیس...این چیزا روم اثر نداره.. این چهارمین پیکی بود که نوشیدم... مست بودم ولی هشیاریم هنوز سرجاش بود... +خیلیا قبل مرگ از هشیاری حرف میزنن..نمیخوای که همه چیو خراب کنی.. -بهم اعتماد کن کایز..من خیلی چیزا رو از دست دادم که به اینجا برسم...مطمئن باش تو یه شب خرابش نمیکنم.. یک سال از جدایی با ماوو میگذره....تنفرم از بهشتیا و تلاش برای آزادی ماوو باعث شد خطر کنم و به دروازه جهنم بیام و از شانس بدم با کایز آشنا شدم... جن خوش قیافه ای که ادعا داره میتونه ارتش کوچیکی برام درست کنه.... منم چون راهی نداشتم باهاش همکاری کردم و اینم میدونستم که در عوض چیزی از من میخواد..... کشتن یکی از سران نژاد آتش... داستان از این قرار بود که کایز توی جنگی بین آتشیان و اجنه ، خانوادشو از دست داده بود و اونم مثل من دنبال انتقام بود‌..... شاید به همین دلیل بود که به اون اعتماد کردم... +اونا برای استراحت یه شب اینجا میخوابن....میتونیم موقع خواب اونو بکشیم... در اینکه کایز جن زرنگی بود شکی نداشتم...مسافرخونه جای خوبی برای غافلگیر کردن و کشتنه..... -کی میرسن؟؟ +تا چن دقیقه دیگه...تو باید محافظاشو بکشی...خودم کارشو میسازم... -مواظب خودت باش...شک دارم بتونی از پس همچین کاری بر بیای.... +سال ها منتظر این موقع بودم...حتی اگه به قیمت جونمم تموم بشه باید اونو بکشم.... -پس‌ سعی کن نمیری...بهت نیاز دارم... ................................................... همه چی طبق نقشه پیش رفت.... کایز تونست انتقامشو بگیره....خوشحال نبود ولی از درد های زیادی خالی شده بود.... نوبت اون بود بهم کمک کنه... بهم یک نقشه داد با پنج علامت.... +این پنج نفر میتونن کمکت کنن به بهشت حمله کنی.... -تو به من قول ارتش داده بودی.. +این پنج نفر هر کدوم قدرت یک ارتش رو دارن...بهشت جای مناسبی برای حمله ارتش های بزرگ نیست.... -دربارشون بهم بگو...چطور راضیشون کنم؟؟!! +اولین نفر یک گرگینه جوون مثل خودته...زندگیشو از پول راهزنی میگذرونه...یکم عصبانیه ولی قدرتش فوق العادس....اون به راحتی با غارت پول بهشت راضی میشه... نفر دوم دختری از نژاد الف هاست....کماندار مهاریه...کمان اون از جنس درخت زندگیه...هیچوقت تیراش خطا نمیره...میتونی راضیش کنی ولی فقط باید دلشو بدست بیاری....اون با حرف قانع میشه... نفر سوم یک آتشیان فراریه...اون از ارتش نژاد آتش فرار کرده... توی یک روستا زندگی میکنه و از جنگ دوری میکنه...تو باید اونو راضی کنی دوباره شمشیرشو به دست بگیره...ولی کار راحتی نیست....اون از جنگ ضربه روحی سختی دیده... نفر چهارم یکی از شاگردای جادوگر جنگله....اون بیشتر اوقات زندگیشو صرف یاد گرفتن ورد و جادو های زیادی کرده....لیاقت کامل برای جادوگر شدن رو داره...ولی اگر درخواست اتحاد بدی حتما قبول میکنه چون معتقده اونجا آینده ای نداره..... نفر آخر هم شوالیه ی نوره...چیزی برای گفتن نیست...وقتی ببینیش ارتشت کامل میشه...اون قدرتمند ترین عضو ارتشت خواهد بود... -ممنون کایز....بی حساب شدیم!! پایان پارت سیزدهم - 13
    18. 1 امتیاز
      شروع پارت دوازدهم - 12 بعد از اینکه همه اونا مردن یهو احساس ضعف و خستگی کردم دستامو احساس نمیکردم....چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم ماوو: ایسسه اییییییسسسسسسههه .................... ماوو:من...من باید نجاتش بدم.....ایسه....ایسه بلند شو.....مجبورم از قدرت خودم استفاده کنم ....باید از تمام توانم در جهت دوباره به زندگی‌برگردوندنش انجام بدم...... خوب شروع میکنیم ............................ .................... _این دیگه چیه...اینجا خیلی تاریکه....هیچی اینجا نیس.....خیلی سرده....نمیتونم بدنم تکون بدم....احساس میکنم هرچه قدر بیشتر‌سقوط میکنم هوا گرم تر میشه...... ها این تصویر چیه یهو ظاهر شد..... _بابا .....ماماننن ....منو تنها نزارین .....بابااااا ...ماماااان +پسرم بابایی و مامایی باید برن تا با این هیولاهای به ظاهر فرشته نما بجنگن .....فرار‌کن پسرم ......نباید دست اینا به تو برسه ....فرارررر‌کن ایسهههههه +من شما رو تنها نمیزارم.....بابا......من باید.....من باید تبدیل شم......ااااااا(فریاد از شدت و اوج نفرت و خشم و احساس تعصف) +ااا چی....ایسه....تو....تو...نباید الان بهش بگم که اون قدرت یک پادشاه تمام هیولاهای شیطانی رو داره ...نباید بزارم بمیره ... ساکورا بیا بریم _بابااااااا نهههه مامااااننن شما نباید بمیرین ......نههه اینا دیگه کین....این منم.....اینا کین .....پدرم...؟مادرم؟ +پسرم تو قراره یه گرگینه خیلی قوی بشی تو پادشاه تمام هیولاهای جهان میشی.... صداش برام خیلی اشناس.....انگار همونیه که تو اوج نا امیدیم اومد تو خوابم به من گفت....قوی تر خواهی شد.... این....این یعنی چی.......این همه مدت داشتم با یه باور دروغ زندگی میکردم ..... پدرم و مادرم با اون فرشته های اشغال جنگیدن......دارم همه چیو به یاد میارم.....نههههههههه نه نمیخوام....... پدرم و مادرم تا اخرین نفس با اونا جنگیدن....تا وقتی که اونا پاهاشون رو قطع کردن...و تا لحظه مرگشون بهشون شکنجه دادن ....تا بمیرن.....اونا تا لحظه اخر‌منو صدا میزدن......نههه ننهه این واقعیت نداره.... اااااااااااااااا(فریاد از غم و اندوه و ناراحتی و احساس تعصف و ضعف)...... .............................. ماوو:ایسه بیدار شدی .... ایسه:ماوو....ماوو...ماوو... ماوو:چی شده ایسه چرا انقدر ناراحت بنظر میرسی....وقتی تو چشمات نگاه میکنم درد و غمتو احساس میکنم...... ایسه:ماوو من...من حافظم بدست اوردم....پدرم یه گرگینه بودو مادرم یه خون اشام اونا تا اخرین نفس با خاندان و خوانواده تو جنگیدن.... ...من......پادشاه شما رو میکشمممممممممم پایان پارت دوازدهم - 12
    19. 1 امتیاز
      شروع پارت یازدهم - 11 بعد از پشت سر‌گذاشتن سه تست تقریبا به طور‌کامل به قدرتم مسلط شده بودم .... روزها و روزها میگذشت ....و ماوو اغاز کننده و مایان دهنده روز من بود کم کم داشتم بهش وابسته میشدم ....بدون اون خیلی سخت میگذشت ..... این سوال همیشه تو ذهنم بود....که اونم منو دوست داره ... ایا عشق‌یه هیولای شیطانی با یک بهشتی امکان داره .. ...... _بهت تبریک میگم ایسه خیلی خوشحالم تونستی این تست رو هم با موفقیت پشت سر‌بزاری...اا ایسه +بله _میخواستم یه چیزی‌بهت بگم .... +بفرما _من....من.....دو....س.. +یه چیزی میخوای بگی ماوو ؟ ماوو خیلی سریع‌دوید و منو بغل کرد....خیلی شوکه شدم ....شاید ...اونم دوسم داشته باشه... ماوو داشت گریه میکرد‌انگار از به چیزی‌ناراحت یا خوشحال بود +ماوو گریه نکن....اشگاتو پاک کن...ماوو از وقتی تو رو دیدم زندگیم عوض شده از یک فرد افسرده که هر روزارزوی مرگ میکرد تبدیل به این شدم ...ماوو میخوام یه چیزی‌بهت اعتراف کنم .... دوس....ت دارم ماوو ماوو با چشمانی متعجب و دستانی لرزان به من نگاه کرد.....چشمام بستم و محکم بغلش کردم +دوست دارم ماوو از این پس زندگیم مال توعه حتی اگه همه دنیا بخوان تو رو ار من بگیرن با همشون میجنگم ... _ا ایسه احمق ...تویی که هنوز کنترل‌کامل‌به قدرتت نداری داری این حرف‌میزنی‌با این حال مثل یه بچه ۶ ساله میمونی‌که مامانشو بغل کرده .......منم دوست دارم ایسه ...و همیشه ازت محافظت میکنم و دوستت خواهم داشت ..... قلبم داشت تند تند میزد جوری که انگار میخواست از جاش در اد ...ولی حس خوبی‌بود برای اولین بارتوی عمرم کسیو دوست داشتم ...و کلمه دوست داشتن ودوست رو درک میکردم........ ............ _در بشگنین +قدرت هاتونو ازاد کنین ... *هدف ما کشتن ماوو است خیلی سریع بکشینش نزارین زنده بمونه ماوو:ایسه.......صدای چیه ایسه:صبر‌کن ببینم.......لعنتی اینا دیگه کین مثل من قدرت شیطانی‌دارن باید ماوو رو از اینجا دور کنم.... صدای جیغ ماوو رو از پشت سرم شنیدم..... سرم رو که برگردوندم یه مرد‌با یک اسلحه کالیبر ۵۰ مگنوم رو به سر‌ماوو گرفته بود .... _اهای اشغال عوضی از اینجا گمشو تا نکشتمت ...تو کار‌ما دخالت نکن ایسه:دست کثیفت رو از روی ماوو بردار _ها داری شوخی میکنی ایسه:داری‌کار اشتباهی میکنی‌...بهتره که از ماوو فاصله بگیری...چون اگه حتی یک تار مو هم ازش‌کم بشه استخون دنده هات رو جوری خورد میکنم که حتی نتونی از درد فریاد بزنی... _ها چه مسخره بازیا عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود .... براب محافظت ار ماوو باید این قاتلا رو میکشتم... اااااااشغالای کثیف همتونو میکشم بدنم خیلی بزرگ تر شده بود...انگار داشتم تبدیل به گرگ میشدم ...موهام داشت دراز میشد .....احساس خیلی عجیبی داشم احساس نفرت گرسنگی‌عصبانیت _لعنتی تبدیل به گرگینه شد ماوو رو کنار زدم و اون قاتل‌رو با یک ضربه نصف‌کردم ... چن نفر داشتن از پله بالا میومدن ....سلاح سنگینی با خودشون داشتن... ایسه:لعنتییی مثلثل دارن ماوو رو بغل کردم .....و همه جای بدنشو پوشوندم تا بهش تیر‌نخوره... تیرا یکی‌پس‌از دیگری‌بهم میخوردن....درد شدیدی احساس میکردم ولی حتی یک لحظه هم از نجات دادن ماوو دریغ نکردم ..... گلوله اونا تموم شد بلند شدم و بر روی دست و پا به سمتشون حمله کردم و با تمام توان بهشون ضربه زدم.....واونا رو کشتم... ........... بعد از اینکه همه اونا مردن یهو احساس ضعف و خستگی کردم دستامو احساس نمیکردم....چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم ماوو: ایسسه اییییییسسسسسسههه -ایسه....پسر کازوی بی رحم‌...اون چطور این همه سال مخفی‌ بوده... +همونطور که گفتم...اون پسر یک گرگینه و یک خوناشامه...که در کنار‌ آدمیزاد ها زندگی کرده....و عاشق یک پری شده ممکنه برای هممون خطرناک باشه.... داره بهشت رو وارد ماجرا میکنه +خوناشام ها و گرگینه ها هیچوقت باهم صلحی نخواهند داشت و صلح آنها باعث شکستن قوانین جهنم‌ میشه..... -ایسه‌ رو پیدا کنین و اونو بیارین جهنم....باید مثل پدرش تو شکنجه و‌ عذاب بمیره...اون خیانتکاره..... ................................................... + سای بزرگ.... دخترتون عمل‌ سنگینی مرتکب شده....اون‌ با یک شیطان همنشینی‌ کرده....باید توسط قوانین بهشت مجازات بشه... -چطور ممکنه...من دخترم رو در آبشار بهشت شست شو دادم....اون از خون اصیل پریان بدنیا اومده.....در ذات اون شیطان مستحق نابودیه.....حتما اشتباهی رخ داده... +واحیان بهشت تایید کردن که وجود اون دو باعث بهم خوردن نظم زمین هم شده....باید سریع تر اون ها رو از هم جدا کنیم...منتظر دستور شماییم سای بزرگ... پدر ماوو نگاهی به همسرش کرد سپس‌ گفت:اون شیطان رو نابود کنین و نظم رو به زمین بازگردونید.... دخترم هم به بهشت برگردونین....قوانین‌ در مورد او حکم خواهد کرد... +الساعه قربان.....حکومت بهشت جاویدان!!!! پایان پارت یازدهم - 11
    20. 1 امتیاز
      شروع پارت دهم - 10 کل شب رو بیدار موندم... نمیتونستم‌ باهاش کنار بیام...نمیتونستم باورش کنم... اینکه مرحم هر زخم باید مکیدن خون باشه..... گرگینه ها قوی ان وحشی ان انرژی زیادی مصرف میکنن این یعنی خون زیاد.... من‌ شیطانی ام...چرا باید وجود داشته باشم... یک نیرویی درون قلبم منو از این خوردن خون منع میکنه... ولی نمیتونم...اگه نخورم میمیرم... پس‌ یعنی باید قدرتمو کنار بزارم...ولی.... ماوو چی...اونم نمیخواد من تسلیم بشم.... نمیتونم ترکش کنم....قدرتم تنها دلیل با اون بودنمه....نمیتونم بهش بگم عاشقتم... ولی آیا اون عاشق هس...عاشق یک شیطان!!! خورشید طلوع کرده بود... صدای همیشگی هر صبح داشت گوشم رو نوازش میداد... صدای پرنده ها...بوق ماشین پست...صدای چمن زن همسایه ها... شاید این زندگی‌ تکراری برام بهتر باشه.. صدای مادرم رو شنیدم که برای صبحانه صدام میزد... امروز خیلی اشتها داشتم...تو دو روز گذشته تنها تغذیه ام خون‌ بود.... بعد صبحانه یه راست به طرف مدرسه رفتم.. خسته کننده بود...زمان دیر میگذشت... ولی به هر حال تونستم اون روزو تموم کنم و روز جدیدی شروع کنم.. روز من با ماوو شروع میشد... ................................................ +تست آخر خیلی سخته ولی مطمئنم بعد این تست میتونی قدرتتو کنترل کنی... لباس تنگ ماوو باعث شد حواسم پرت بشه و جمله آخرشو نشنوم...ولی فک نکنم اونقدرم مهم بوده باشه..مهم اینه که بعد این تست میتونم خودمو کنترل کنم....یه زندگی بدون دردسر... +تنها راه برای اینکه بتونی قدرتتو کنترل کنی اینه که آدمی رو بدون خشم بکشی... بهت یک آدرس میدم.. مخفیگاه قاچاقچی های آدم!!! اونا دخترای بیگناهو میدزدن و به عنوان فاحشه به پولدارا میفروشن...پس وجدانت تو رو تو انجان تست آزرده نمیکنه -وجدانم مسئله مهمی نبود....مسئله اینه که زنده میمونم؟؟ +آره تا زمانی که بتونی خشمتو کنترل کنی...برای همین باید چشم بسته همشونو بکشی.... میدونم سخته ولی چاره ای نیست..... -امکان نداره....حتی اگه خشممو کنترل کنم ، درد باعث میشه کنترلمو از دست بدم... ماوو لبخند مرموزی زد : برای اونم یه فکرایی دارم.... .................................................. قرص آرام‌ بخش!!!؟ ماوو‌ آدم عجیبیه....ولی بهش اعتماد دارم...به هرحال این اخرین شانسمه... باید این تستو تموم کنم...باید به زندگی عادیم برگردم... مخفیگاه قاچاقچیا یه اسکله پر از کانتینر بود.... ۵ نفر بودن...دوتا دختر رو گرفته بودن....میخواستن از طریق کانتینر جابجا کنن...ماوو راست میگف دقیق تر نگاه کردم..... ۲ نفر جلوی در ورودی...دو نفر پشت‌ کانتینر نفر آخر هم در حال بازکردن کانتینر بود..... چشمامو بستم و یک قرص آرام بخش خوردم....نباید از دستش بدم... خودمو به در ورودی رسوندم.... +تو دیگه کدوم خری هستی؟؟؟؟ -من‌ دیدم دارین چیکار میکنین.....بهتره اون دخترا رو ول کنین و از اینجا برین تا بهتون آسیبی نرسه..... هیچی نمیدیم...برام سخت بود... صدای خنده ای شنیدم.... صدای بالا رفتن اسلحه... صدای شلیک گلوله... درد عجیبی رو شونم حس کردم.... ولی مث درد دیشب نبود... دستام سنگین شد... حس بویاییم قوی شد...حس میکردم موهام دارن رشد میکنن...حس عجیبی بود‌‌‌‌‌... ولی از یه چیزی مطمئن بودم... اینکه دارم کنترلش میکنم..... +لعنتی... این دیگه چیه؟؟ +نمیدونم....فقط شلیک کن...بکشش صدای گلوله ها بیشتر شد ولی دردی حس نمیکردم....چشم بندمو کنار زدم.... به سمت قاچاقچیا حرکت کردم.....با ترس شلیک میکردن....تیراشون خطا میرفت ولی اگرم میخورد فرقی به حالم نمیکرد... نفر دوم فرار کرد به طرف کانتینرا.... تیرای نفر اول تموم شد و چاقوشو در اورد... کند بود... بهش حمله ور شدم و اونو انداختم زمین... ناخونام تبدیل به پنجه شده بود..... حس خوبی بود.... گردن طرف رو دریدم و به طرف کانتینرا دویدم... ای دفعه روی دست و پاهام میدویدم....سریع بودم... اونا بهم شلیک کردن ولی هم من سریع تر از اونا بودم.... دو نفر دیگه رو کشتم.... یک نفر از پشت بهم چاقو زد‌....دردناک بود ولی منو از پا در نمیورد... برگشتم و ضربه محکمی بهش زدم... سرش قطع شد.... تا به حال از کشتن کسی راضی نبودم..میخواستم نهایت لذتو از مرگشون ببرم... نفر آخر نبود... دوتا دختر رو آزاد کردم....توقع تشکر نداشتم...هیچ کس تا به حال از یک گرگینه تشکر نکرده.... نفر آخر یک دفعه ظاهر شد ولی یک نفر اونو با تیر زد.... تیر کمان.... ماوو روی کانتینر نشسته بود....خوشگل شده بود... گوش های تیز.... موها و کمان آبی.... چشمای براق..... مثل یک پری... +تبریک میگم...تونستی موفق بشی....بهت افتخار میکنم ایسه پایان پارت دهم - 10
    21. 1 امتیاز
      شروع پارت نهم - 9 قرار بود امروز بخاطر موفقیتم تو تست جشن بگیرییم _ایسه میخوام برات کیک بپزم +اا چه خوب بی صبرانه منتظرم بچشمش _ممنون :) +اا ماوو من میرم از بیرون یکم خوراکی و نشیدنی بخرم ... _باشه از خونه ماوو بیرون رفتم .....به یه فروشگاه نزدیک همونجا رفتم تا یکم وسایل‌بخرم ... ...... وقتی داشتم بر میگشتم ...ناگهان چند نفر‌به من حمله ور شدند _ااااا لعنتی + بمیر‌اشغال ایسه: هه _این چرا یهو اینجوری شد +فرار کنننننن بوی خون داشت دیوانه ام میکرد‌دلم میخواست هر دوی اونا رو تکه تکه کنم _لعنتی‌گرفتش +ولممم کن ولم کن ااا ایسه:انقد تقلا نکن امممم +ااااااااا(فرباد از درد) وقتی به خودم اومدم دیدم یه نفر‌جلوی من تکه تکه شده ... احساس کردم چیزی تو دهنمه.... ....خون...خون بود ...من خونریزی کردم....؟ لعنتی....صبر‌کن ببینم.....این خون که مال من نیست.... نکنه؟؟ من چنین کاری کردم ...من الان.... چشمام داشت سیاهی میرفت .....سرم گیج میرفت ...دیگه نمی تونستم روی پام وایسم ....از حال رفتم ..... ...................... وقتی بهوش اومدم تو اتاق‌ماوو بودم .... _ماوو...من..چم شده... +بهت حمله کرده بودن و تو هم نتونستی قدرتت رو کنترل کنی‌....بهشون حمله کردی .... _ااخخخ (اهی از درد) +بلند نشو احمق خونریزیت شدیده....با یه کاتانا شکمت رو سوراخ کردن تا الان باید ترمیم شده باشه...بزار ببینم... نه....لعنتی...خونریزیت داره بیشتر میشه پس‌چرا ترمیم نمیشه.... _خون...بوی خون داره منو از کنترل خارج میکنه... +شاید این تنها راه ترمیم بدنت باشه...بیا یکم از‌خون من بخور _نه....من نباید.... +اگه این کار‌نکنی میمیری _معذرت میخوام ... شروع به خوردن خون از گردنش‌کردم ....گردنش بوی خیلی خوبی میداد .... +اه چی شده ایسه چرا داری گریه میکنی _خیلی ازت ممنونم... وقتی همه از من بدشون میومد‌و از من متنفربودن تو اومدی با حرفای دوستانت نجاتم دادی...وقتی همه منو پس‌میزدن تو منو پذیرفتی .....ازت ممنونم +مثل یه بچه میمونی....که مامانش بغل کرده ...من باید ازت مراقبت کنم ....به هر نحوی که شده تا کنترلتو بدست بیاری _چرا اینکارا رو بخاطر‌من میکنی +اا خودم میخوام :) پایان پارت نهم - 9
    22. 1 امتیاز
      شروع پارت هفتم - 7 خیلی بزرگ بود نمیشد از بیرون انقدر بزرگ تصورش کرد...... _ماوو اینجا کجاس منو اوردی +اینجا خونه منه اینجا اوردمت تا ازت تست بگیرم ...تا ببینم از چه نژادی.... _ااا منظورت چیه من انسانم +اشتباه میکنی...تو انسان نیستی تو یه هیولایی _هااااااا چی‌ هیولا ...من....نه +باید قبولش کنی و با اغوش باز قدرت ها و توانایی هات روبپذیری _لعنت 😣 +خوب ایسه بیا اینو امتحان کن _اومم این چیه +این یه دستگاهی که قدرت ضرباتت رو سنجش میکنه _اووو خوب دقیقا باید چیکار‌کنم +به این دستگاه ضربه بزن امم خوب باشه با تمام قدرتم بهش ضربه زدم فکر نمی کردم دستام انقد قوی باشن + ااا فوقولادس ..... 😭 دستگاه شگفت انگیز من...نصف شد _ها ....من ....من اینو نصف‌کردم +یادت نمیاد ؟ _نه 😕 +قدرت های تو ام مثل من کنترلشون سخته .... بزار واضح تر برات توضیح بدم ....بدن تو از یک هیولای خیلی خطرناک و قدرتمند و مهرموم شده ساخته شده .... کنترل افکار اهریمنی و جلوگیری از وقوع حادثه های وحشتناک که ممکنه حتی باعث مرگ خودتم بشه..... وقتی به کشتن و حمله کردن فکر‌میکنی‌بدنت به طور غریزی تنها قدرت ناچیزی از هیولای درونت ازاد میکنه که باعث میشه رفتار هایی ازت سر‌بزنه که حتی خودتم نتونی اونا رو درک کنی... _اااا داشتی از نژادم حرف میزدی میشه برام توضیح بدیش +باید ازت خون بگیرم و ازگایشش کنم _اا باشه ................ نیم ساعت بعد ماوو:امکان نداره ...تو .....تو _چی شده چرا تعجب کردی... ماوو:خون تو با تمام نژادهای هیولایی منطبق میشه .... یکی از ساده ترین قدرت هات ترمیم سریع بدنت و دریاقت چندبار بیشتر قدرت و سرعت در هنگام نبرد تن به تنه و اینکه اطلاعاتی دیگر در اختیارت قرار میدم نژاد هیولاها بسیار زیاده و تنوع و قدرت هاشون خیلی زیاده ... گرگینه ...خون اشام دو نوع از بهترین اوناست پایان پارت هفتم - 7
    23. 1 امتیاز
      شروع پارت پنجم - 5 رسیدم خونه..... خیلی ترسیده بودم ....خیلی....احساس میکردم که دارم تغییر میکنم بدون اینکه متوجه بشم ..... رفتار‌ ماوو ...رفتار همه با من‌.... خورشید داشت غروب میکرد...همه شهر تو تاریکی غرق می شد.... احساس میکردم امروز قراره یه اتفاق خیلی بد بیوفته ... اتفاقی که ممکنه به قیمت جونم تموم بشه.... روی تختم دراز کشیدم و چشمام بستم ..... ............... صداهایی میشنیدم ایسه....ایسه.....کمک....ایسسسههههه ماوو؟ تو اینجا ؟ من کجام ؟ لعنتی کمک....کمکک ولش کنین اشغالای عوضی ..ولشکنییییین ... از خواب پریدم...لعنتی لعنتی این دیگه چی بود ماوو تو دردسر افتاده ..لباس هام پوشیدم و از خونه بیرون امدم... تقریبا همه جا تاریک شده بود ...ولی من ...کجا باید دنبال ماوو بگردم .... حسم بهم میگه باید از این کوچه برم ...اااا من دارم میام ماوو خیلی سریع حرکت میکردم انگار یه جت پریرعت به من بستن .....این دیگه چیه احساس میکنم خیلی قدرت تو بدنم دارم ..... ماوو ...ماوو ...کجایی ...من اومدم نجاتت بدم ها چی شد اخ نمیتونم خودمو کنترل کنم بوشو احساس میکنم....چطوری مگه من حیوونم .... بو رو دنبال کردم ....اون بو میرسید به یه کارگاه متروکه .... در و باز کردمو داخل اونجا شدم .....ا منتظرت بودم ایسه :تو دیگه کی هستی هه اونجا رو ببین .... ایسه:ها ماوو ......ماووووو خون.....خونن اا این چیه....ماوو...ما..وو بلند شو با من شوخی نکن نه ..نه ...نمیخوام......مرگ ماوو رو ببینم باید یه کاری‌ کنم ها ها ها خوب انگار‌خیلی ناراحت شدی که اون عروسک نازنازی‌رو خراب کردیم نمی بخشمتون .....هرگگگززز...احساس میکردم پر از خشم و نفرتم .....به سمت اون مرد حمله ور‌شدم داشتم کنترل‌خودمو از دست میدادم .....ااااا نهههه اا لعنتی تو چرا انقد قوی هستی نباید تو رو دست کم می‌گرفتم ایسه:هه خفه شو صدات داره گوشام ازار میده... نظرت درباره شکستن استخونای دنده هات چیه .... ااااا نههه ننههه دارم زنده به گور میشم پایان پارت پنجم
    24. 1 امتیاز
      شروع پارت چهارم - 4 اون‌ روز بدترین تجربه عمرمو داشتم حس عجیبی داشت....... وحشت ، تعجب ، قدرت ، درد.... کنترلم‌ دست خودم نبود ولی چطور ممکنه من...من چطور تونستم... چرا اون کارو کردم؟.. تو راه خونه بودم تقریبا یادم رف به موقع سوار اتوبوس بشم زیادم برام مهم نبود حداقل میتونستم تو راه خونه بیشتر بهش فکر کنم بیشتر تنها باشم.... شاید بهتر نباشه برم‌ خونه من ممکنه خطرناک باشم ممکنه به بقیه آسیب برسونم... من چطور ممکنه..... ناگهان صدایی از پشتم‌ شنیدم +ایسه -ماوو تو اینجا.... +امروز دیدم چیکار کردی... عرق سردی رو گونه ام نشست -نگا کن...کار من نبود من...من کنترلم رو از دست داده بودم +میدونم... -میخوای به مدرسه گزارش بدی؟؟ +نه چرا باید این کارو کنم...هر کس جای تو بود این کارو میکرد..ولی فک نکنم هر کسی همچین قدرتی داشته باشه اون دختر خیلی عجیب رفتار میکرد انگار چیزی رو مخفی میکرد -ببخشید دیرم شده باید برم...بعدا میبینمت +باشه مراقب خودت باش براش دست تکون دادم... تقریبا بقیه راه رو دویدم... چیزی که دیدم رو نمیتونستم تصور کنم..... نگاه های مردم تو راه خونه.... وحشت کسایی که میخواستن بهم حمله کنن رفتار عجیب ماوو... انگار واقعا تغییر کردم پایان پارت چهارم
    25. 1 امتیاز
      شروع پارت دوم - 2 از پنجره بیرون تماشا میکردم .....هم کلاسی هام میدیدم ه چقدر با خوشحالی و اشتیاق دارن بازی‌میکنن و با هم حرف میزنن.... من اصلا معنی‌ کلمه خوشحالی و شادی رو نمیدوستم...... ولی بنظر‌چیز‌خوبی میومد.... از وقتی که یادمه سختی میکشدم ........ پدرم ترکم کرد...... خواهرم و مادرم به دست چن نفر کشته شدن....... فقط‌ من زنده موندم.....دلم نمیخواد زندگی کنم....همه....همه عزیزانم ترکم کردن ......کسیوندارم .....هر‌روز و هر شب ارزوی مرگ دارم.... لعنتی...کاش هیچوقت به اون سفر نمیرفتم....اون سفر لعنتی‌سفر اخر مامان و خواهرم بود..... .......... _انو ببخشید شما چرا زنگ تفریم کلاس میمونین +اشگ هام پاک کردم و نگاهی به اون انداختم......ااا ماوو دانش اموز انتقالی جدید..خوش امدی... ببخشید خودمو معرفی نکردم اسم من ایسه کانتسی است _ خوشبختم ...ااا ببخشید نمیخواین بیاین حیاط +نه شمامیتونین برین خیلی عجیب بود ...کسی‌ تا حالا با من اینجوری حرف نزده بود شکه شدم به هر حال برام مهم نیس ۱۳:۰۰ ساعت _بازم ابن ایسه عوضی +هه چقد دلم میخواد با این دستام خفش کنم *یه مرده متحرک &اصلا براب چی زندس ایسه:خفه شین ....از همتون متنفرم یه روزی میرسه که به جونتون التماس میکنن .... .................... من چرا انقد ضعیفم ....چرااااااااا چچچچررا من هیچی‌ندارم ....این چه مجازاتیه ای خدا......چرا میخوای زنده به گورم کنی.....اااااا از همه دنیا متنفرم .... ایسه :تادایماااا ااا دارم واس کی اعلام حضور میکنم....هه جز من که کسی اینجا نیس....خیلی طول میکشه عادت کنم ..مامان خیلی دلم برات تنگ شده...کجایی دیگه تحمل ندارم دلم میخواد بغلت کنم یه عالمه گریه کنم تو هم اشگام پاک کنی و بهم دلداری بدی.... .... خیلی خوابم میومد خیلی خسته بودم ...انقد که دلم میخواست تا یه مدت طولانی بخوابم....دیگه دلیلی واسه زنده موندن نداشتم ..... چشمام بستم و خوابم برد.............. پایان پارت دوم
    26. 1 امتیاز
      کریس به صحنه آتش کشیده شدن پیله ها نگاه میکند. کریس: پیرز پیرز: قربان؟ کریس: چه بلایی سر ایدا وانگ اومد؟ پیرز: یادت اومد؟!...کاپیتان؟ کریس: کجاست؟ پیرز: اون مسئول نئو آمبرلاس همه این تروریست ها... کریس: توی شهر هست یا نه؟ پیرز: از وقتی حمله شروع شده چند بار دیدنش...اره اینجاس کریس برمیخیزد: به بقیه بگو راه می افتیم. پیرز: بله قربان کریس: لعنت به تو وانگ در مسیر موجودی نا مرئی یکی از افراد آنها را می رباید. پیرز: آلفا به مرکز ما داریم با یه مهاجم درگیر میشیم کریس: پیرز مارکو دنبال من، میریم دنبال اون کوفتی مارکو: شنیدین که رئیس چی گفت، بریم افسر ناشناس: برو پیرز: باشه بریم داخل، ولی حواساتونو جمع کنین. پیرز :موقعیت رو جنگی فرض کنین! مسیر را ادامه میدهند. با شری و جیک روبرو میشوند. پیرز: زنده ان! شیش ماه پیش تو ادونیا گم شدن پیرز: نئو آمبرلا دنبالشون ( و چون تعلل کریس را میبیند) کاپیتان! کریس: پخش شین! دخل تک تک اون کوفتیا رو بیارید مارکو: کاپیتان، مارکو صحبت میکنه، اونا هی هلیکوپتر ضد گلوله رو آوردن افسر ناشناس: این دیگه زیاید فضاییه! افسر شماره 2: باید از اون دوتا مراقبت کنیم. کریس: فعلا بیخیال هلیکوپتر بشین، جوآوو ها رو بزنین کیتن: کاپیتان، کیتن صحبت میکنه نمیتونم با بیسیم باهاشون ارتباط برقرار کنم، جواب نمیدن باید چی کار کنیم؟ کریس: ما مهاجما رو نیست میکنیم، بقیه اش به عهده خودشونه کریس: هرگز جهشی مثل این ندیدم.راید با مرکز تماس بگیر راید: دارم روش کارمیکنم قربان پیرز: مواظب باش این کثافتا بدجور میپرن مارکو: بندازشون، این عوضیا به حد کافی امروز ادم کشتن... پیرز: هواشونو داشته باشین ، جوآوو ها رو هم بزنین مارکو: چندتاشون بیشتر نموندن پیرز: اون اخریشون بود. هلیکوپتر داره برمیگرده کریس: این دیگه زیادی ساده اس که واقعی باشه بجنبین باید بریم پیرز: کاپیتان باید اونا رو تا بیرون رفتن از اینجا اسکورت کنیم، خودشون تنهایی هیچ شانسی ندارن کریس: داریم میریم، بجنب مارکو: اماده ترکوندن در هستیم... امده باشین پیرز: جالب بود، پاهاشون مثل ...مثل ملخ بود. کریس: تا وقتی که بکشمیشون ومرده بمونن برام مهم نیست چین به مسیر ادامه میدهند. پیرز: هلیکوپتر برگشته که کارشو تموم کنه! مارکو: مرکز ! هلیکوپتر حالا داره ما رو هدف میگیره! کریس: همگی گوش کنین اون هلیکوپتر رو طوری بندازین پایین که صدای سگ بده! پیرز: کاپیتان ، نمیشه بذاریم برن! کریس: ماموریت ما نابودی سلاحای زیستیه پیرز: نئو آمبرلا دنبال اوناس!بهتر نیست که ما... کریس: گفتم که وظیفه ما نابودی سلاحای زیستیه و به مسیر ادامه میدهند: من میرم دنیبال اون سلاح زیستی، اید ا این دفعه نمیتونه در بره. پیرز: کایپتان لطفا، لازمه که یکم منطقی فکر کنی ولی به دنبال سلاح زیستی نامرئی میروند. پیرز: مرکز ما در تعقیب هدف هستیم. واردخانه ای میشوند. یکی از سربازها: خالیه کمی جلوتر چیزی به دیوار میخورد وعبور میکند. سرباز ناشناس: اون چیه؟ کریس: هدف همونه سرباز ناشناس: لعنتی، چرا این کوفتی خودشو نشون نمیده یکی از هم تیمی ها از آنها جدا میشود ومار او را میگیرد. کریس به دنبال او میدود. پیرز : کاپیتان صبر کن! و موجود را گم میکنند. پیرز: چی توی مغزت میگذره که مثل آدمای از جون گذشتی دنبال اون چیز دویدی! کریس: این آدمای منن یا از دستوراتم اطاعت میکنین یا یکیو پیدا میکنم که اطاعت کنه. پریز: اصلا جمله خودتو شنیدی؟ کریس به سمت پیرز برمیگردد: از حد خودت جلوتر نرو سرباز. و میرود. پیرز رو به بقیه کرده: شنیدین که رئیس چی گفت راه بیفتین. مارکو: چطور بناست این کوفتی رو بزنیم وقتی نمیبینمش؟ کریس: خفه شو وراه بیفت. به جسد کیتن میرسند. مارکو: تو دیگه نه کیتن! و وارد یک اتاق میشوند: خالیه. مارکو: لعنت ! اینجا هم نیس! سرباز ناشناس: پیداش کردم! داره یمره پایین پله! تکرار میکنم داره میره پایین پله. سرباز دیگر: اینبار نیمتونی در بری مارکوچولوی کثافت. کریس: این کوفتی جلو رامونه میا کمکم کن. مار به آنها حمله میکنند واز هم جدا میشوند. کریس: همگی ، گزارش بدین. پیرز: پیرز صحبت میکنه من طبقه سومم مارکو: کاپیتان! نمیتونم جف رو پیدا کنم! گم شده! کریس: خودتو جمع و جور کن مارکو! کجایی؟ مارکو: طبقه دوم... ای گندش بزنن فکرک نم اون کوفتی اینجاس کریس: هدف توی راهروی دومه، لازمه همتون بیاید اینجا مارکو: صدای جیغ خودشه! دووم بیار مرد من دارم یمام! کریس: مارکو از جات تکون نخور، سرجات بمون این یه دستوره میفهمی؟ پیرز: داره باهامون بازی میکنه مارکو: اون توئه! پیرز: اون کوفتی رو پیدا میکنیم و کاری میکنیم ازکرده اش پشیمون بشه وارد اتاقی میشوند. مایعی چندش آور روی کتف مارکو میریزد وپیرز به سمت سقف نشانه میگیرد: سقف!! کریس مارکو را هل میدهد: نه! رو به مار میگوید: وقشته قیافه نکبتیتو نشون بدی مارکو: ایناهاش! اینجاس! کریس: تو افرادمو کشتی پیرز: فکر کنم رفت اون تو کاپیتان کریس: رفته! بریم دنبالش پیرز: اینجا نیس! پیداش کن! مار به کریس حمله میکند: دخلتو میارم! کریس: اینکار همینجا تموم میشه! تمومش میکنیم. پیرز: بمیر گونی کثافت! مار مارکو را میگیرد: کمکم کنین! کریس: بریم دنبالش! به جایی میرسند که باید یک دستگاه برقی را برای کشتن مارراه بیندازند. کریس: مارکو به برق وصلش کن. مارکو: الان میزنم. و مارکو را برق میگیرد. مارکو: انجامش دادیم! اون حروم لقمه رو جزغاله کردیم پیرز: مارکو؟ خوبی؟ مارکو.! پیرز: حداقل دخلشو آوردیم. کریس: آره ولی هنوز خبری از ایدا نیست. تا وقتی گیرش نیارم استراحت نمیکنم وارد یک هال بزرگ میشوند. پیرز: این دیوونگیه! اینجا امن نیست! باید از اینجا بریم! و چون کریس واکنش نمیدهد: کاپیتان! مارکو گردنش را میگیرد. ایدا وانگ( کارلا رادامز) بر روی لبه پنجره نشسته وبه مارکو شلیک کرده است. با ارامش وبدجنسی میگوید. کارلا: دنبال من میگردین پسرا؟ به چین خوش اومدین! و از روی پنجره پایین میپرد. مارکو میمیرد وتبدیل به پیله میشود. پیرز قصد دارد به مارکو شلیک کند که کریس جلوی او را میگیرد. کریس: نه! پیرز: چاره ای نداریم باید بکشیمش (کریس سلاح پیرز را میگیرد) اونم باید برای ما همینکار رو میکرد. کریس: مارکو! بیرون در کریس عصبانی شده وبه دیوار مشت میکوبد. پیرز: کاپیتان لطفا، یاد آروم باشیم! کریس: بعد از کاری که با ما کرده؟ اون زنیکه چند نفر از ما رو کشته؟ پیرز: منم با تو موافقم کاپیتان ولی انتقام شخصی تو دردی از ما دوا نمیکنه اگه تو با انتقام کور نشدی بودی، میتونستیم جلوی بعضی از اون مرگا رو بگیریم. کریس: خفه شو پیرز: اصلا مامورتمون برات مهم هست؟ کریس:گفتم خفه شو! پیرز: واسه اون آدمایی که با باور داشتن به تو مردن متاسفم! کریس پیرز را به دیوار میکوبد. پیرز: چه بلایی سر کریس ردفیلد افسانه ای اومده ها؟تو چت شده؟ خدا رو شکر که فین نیست تا تورو اینجوری ببینه! کریس پیرز را هل میدهد. کریس: من دارم میرم دنبال ایدا. مرکز این فرمانده آلفاست که صحبت میکنه. موقعیت مکانی ایدا وانگ رو نیاز دارم. پیرز: من باهات میام. یکی باید حواسش به تو باهش، چه خوشت بیاد چه نیاد. مرکز: اینجا مرکز موقعیت رو براتون گرفتیم. ایدا وانگ به سمت بندر جنوبی در حرکته مرکز به تمامی واحد ها ایدا وانگ در مسیر جنوبی اسکله دیده شده. ما اونو زند ه می خوایم. کریس: میخوای دنبالم بیای مشکلی نی فقط تو دست وپام نیا پیرز: تا وقتی دوباره به سرت نزنه مشکلی پیش نیماد! ایدا داره باهات بازی میکنه، کی میخوای اینو بفهمی؟ کریس: من اونقدر احمق نیستم که تو تله اون بیفتم. باید یکم بیشتر به کایپیتانت اعتماد داشته باشی. و ایدا وانگ( کارلارادامز) را میبینند. کریس: ایدا! پیرز: کاپیتان به خودت مسلط باش اون هلیکوپتر الان با تیر میزنتمون. نمیتونیم اینجا باهاش درگیر شیم باید یه جای پناه پیدا کنیم! کریس: لعنت! پیرز: جدی نمیگی! کریس: بدو حرف نزن! باید به اون ساختمون برسیم! کریس: آلفا به مرکز ما ایدا وانگ رو دیدم در تعقیبش هستیم. مرکز: ایدا وانگ داره به سمت کانال حرکت میکنه. تیم چارلی ودلتا قبلا منطقه کولچنگ رو محاصره کردن کریس: خوب فکر کنم بتونیم اون هلیکوپتر رو بندازیم. هلیکوپتررا میزنند. کریس: بزن بریم. کریس: این از این، حالا ایدا رو میگیریم. پیرز: بزن بریم. اون اینجاس به یک سازمان دارویی میرسند. پیرز: اینجا جاییه که ویروس سی رو ارتقا دادن؟ کریس کارلا را دامزرا میبیند . کریس: ایدا! (وبسمت او شلیک میکند. کارلا فرار میکند.) تا ابد نمیتونی فرار کنی ایدا! پیرز: آلفا به مرکز ما داریم ایدا وانگ رو دنبال میکنیم. کریس: مخفی شدن فایده ای نداره ایدا پیرز: آسانسور. صدای ناشناس( لیون) : ما اینجا تنها نیستیم. صدای ناشناس دوم( هلنا) احتمالا همون کسیه که به ایدا شلیک کرد. یه نگرانی دیگه. کارلا: خوشحالم اومدین داخل، از کاری که با اینجا کردم خوشتون میاد؟ امیدوارم از اینجا لذت ببرین کریس: تا جایی که میتونی بخند ایدا، چون دخلت اومده پیرز: لعنت! کریس: باشه از پله میریم. وارد اتاق شماره 00 میشوند. پیرز: این کوفتیا دیگه چین؟ کریس: چشماتو وانگه دار معلوم نیس اون زنیکه واسمون چی کار گذاشته! "قفل ها بسته شدند، اماده برای تست نمونه اولیه" کریس: ایدا! کارلا: همچین موجودات دلچسبی اینجا داریم چرا یکم با نمونه های آزمایشی ما خوش نگذرونین کریس: کیسه کوچی تردستیش نیمونه ما رو متوقف کنه. " ورود غیر مجاز در اتاق 1 شناسایی شد" پیرز: ببین میتونی اون چیزا رو از من درو نگه داری کاپیتان من قفلو باز میکنم. " ورود غیر مجاز در اتاق 0 شناسایی شد" "قفلها باز میشوند. " پیرز: لعنت اون چی بود؟ "درهای برای تست نمونه اولیه بسته میشوند" "درهای باز میگردند" کریس و پیرزبه دنبال اید امیروند. کریس: تسلیم شو ایدا! تمومه! کارلا: اوه، اون سرباز گنده هه بد میخواد منو با تیر بزنه؟ کارلا: خوش گذشت، بای بای! لیون: ایدا! لیون: ایدا! هلنا: دوستت به نظر میاد سخت میشه گرفتش، همیشه اینجوری بوده؟ کریس: گمش نکن! پیرز: نمیکنم کریس: اونجاس راهشو ببند. پیرز: دارمش و کارلا را محاصره میکنند ولی لیون سر رسیده وبا کریس درگیر میشود. لیون: کریس؟! کریس: لیون! تو اینجا چی کار میکنی؟ هلنا سر میرسد و سلاحش را روی پیرز میگیرد. پیرز بی توجه سلاحشرا روی ایدا گرفته است. لیون: سلاحتو بیار پایین کریس ، اون یه شاهد کلیدیه! ما بهش نیاز داریم! کریس: یه شاهد! اون کسیه که این ماجراروراه انداخته! لیون: نه کار اون نبود کار سیمونز بود ، مشاور امنیت ملی کریس: من همه آفرادمو بخاطرش از دست دادم لیون: منم 70 هزار نفر رو بخاطر سیمونز از دست دادم که رئیس جمهور هم توشون بود! کریس: اون واسه نئو آمبرلا کار میکنه میدونی معنیش چیه؟ لیون: میدونم کریس: و بازم میخوای از این زن محافظت کنی؟ لیون: اره کارلا یک نارنجک میاندازد و میگریزد پیرز: کاپیتان!...(و به سمت کارلا شلیک میکند: )سرجات بمون!( کارلا میگریزد) لعنت! و بعد به دنبال کارلا میرود. هلنا دنبال پیرز میدود. لیون: هلنا! واو را متوقف میکند. هلنا: میره میکشتش! کریس به دنبال پیرز میدود و لیون جلوی او را میگیرد. لیون: کریس ما جتمون یه چیزو میخوایم. کریس: باشه تو برو دنبال سیمونز، BSAA میره دنبال ایدا. لیون از جلوی کریس کنار میرود. لیون: کریس من میدونم تو کار درست رو انجام میدی. پیرز: داره میره سمت اسکله نظامی سوار شو! کریس: هی پیرز، درمورد اونکه گفتی از گذشته ام فرار میکنم. حق با تو بود پیرز: کاپیتان؟ کریس: بهش میرسی؟ پیرز: تا بهش نرسم واینمسیتم. و با ماشین به دنبال کارلا میروند. پیرز: پیرز نوینز صحبت میکنه. ایدا وانگ در مسیر بندر نظامی جنوبی در حرکته به تمام نیروها توصیه میشه آماده باشن. نگران نباش ، از پسش بر میایم. کریس: به حد کافی این بازی مسخره رو انجام دادیم کریس: کریس به مرکز، تمام خروجی ها رو ببندین مرکز: متاسفم این کارا مکن پذیر نیست همه نیروهای در دسترس در حال درگیری ان .کسی نیست بیاد پیرز: لعنت فکر میکنی اینم بخشی از نقشه اش؟ کریس: حالا دیگه گرفتیمت پیرز: تسلیم شو ایدا گرفتیمت! پیرز: به این سادگی از شر ما خلاص نمیشی من بهترین راننده BSAA هستم سرباز ناشناس: آلفا! این دلتاست، ماشنیدیم دارین ایدا وانگ رو تعقیب میکنین ما داریم سعی میکنیم اینجا دووم بیاریم ولی زیاد طول نمیکشه باید قبل اینکه بدتر بشه اون زنیکه رو بگیرین! کریس: نگران نباش سرباز اینکار رور میکنیم تو فقط سعی کن اون آدما رو محافظت کنی سرباز: دریافت شد ، فقط ایمدوارم بتونمی از پس این مصیبت بر بیایم.، دلتا تمام! پیرز: کاپیتان‍ ! یه قطار داره میاد کریس: تفنگو بگیر، من میرونم، سفت بگیر میخوام میانبر بزنم پیرز: حالا شد. کریس: در نمیره گمت نمیکنیم ایدا! مرکز: مرکز به آلفا ما یه جور جت جنگی بدون صاحب در منطقه بندر نظامی پیدا کردیم به نظر میاد این ممکنه به نیو آمبرلا تعلق داشت هباشه پیرز: خودشه داره میره همونجا نمیتونیم بذاریم بهش برسه! کریس: سفت بگیر میخوام بپرونمش! لعنت! و بر روی اسکله میپرند. کریس و پیرز در اثر برخورد و واژگونی ماشین روی زمین افتاده وکریس پیش از بیهوش شدن کارلا را میبند که به آرامی از آنجا دور میشود.
    27. 1 امتیاز
      دوستان عزیز بزودی اینجا سناریو رزیدنت اویل 6 - بخش لیون وهلنا قرار میگیره تا کامل شدن موضوع از دوستان خواهش مندم پیام یا اسپم ندن تا کار زودتر تموم بشه
    28. 1 امتیاز
    29. 1 امتیاز
      لیون وهلنا بر روی یک قطار با سیمونز روبرو میشوند که رد حال گوش دادن به یک صدا است. کارلا: من همون چیزی رو میدم بهت که تو به من دادی سیمونز. اولش میترسی ولی نگران نباش بزودی به هیولایی تبدیل میشی که همیشه بودی. تو و همه آدمای رو کره زمین لیون: تسلیم شو سیمونز. راه برای فرارنداری سیمونز: هنوز دارین دنبال من میاین درحالی که اون زن آزاده؟ لیون: کدوم زن؟ سیمونز: اون خائن ایدا وانگ! کسی چه میدونه اون چه برنامه ای داره؟ لیون : یه گروه دیگه رفتن دنبال اون و تو سیمونز مال مایی سیمونز: اینجایین تا انتقام مرگ رئیس جمهوررو بگیرن؟ احمقین جفتتون . اگه حقیقت شهرراکن ور برملا میکرد ، آمریکا تمام نفوذشو از دست میداد و نظم جهانی به هم میریخت هلنا: پس اومدی واسه جلوگیری از یه حادثه احتمالی یه فاجعه دیگه ای رو راه انداختی بدون توجه به این همه آدمی که ممکن بود بمیرن! سیمونز: اون باید جلوش گرفته میشد اون داشت کشور من و جهان رو به سوی بی نظمی هدایت میکرد اون زن... چطور جرئت کرد همچین کاری با من بکنه؟ و تبدیل میشود. سیمونز: لعنت به شماها... لیون: مواظب باش بیا عقب خیلی نزدیک بیا بریم بیا تا وقت هست فاصمونو باهاش زیاد کنیم سیمونز: لعنت به شماها لعنت به جفتتون. شما دو تا رو با دستای خالی میکشم! هلنا: باید راهی باشه که بریم بالا لیون هلنا به طور مداوم از مقابل ضربات سیمونز فرار میکنند و درگیری آغاز میشود. هلنا: حالت خوبه؟ لیون: هلنا خوبی؟ هلنا: کشتمیش؟ هلنا: لیون! لیون خوبی؟ یا خدا چی شد باز؟ لیون داره میاد دنبالت فرار کن من هواتو دارم لیون بپر اینور! سیمونز: شما دو تا موجود پست بی ارزش تیکه تیکه تون میکنم! هلنا: لیون بجنب! سیمونز: تفریحمون داره تموم میشه! میشنویش؟ ویروس سی داره برای ازاد شدن جیغ میکشه! قابل کنترل نیست! نظرت چیه به خواهرت ملحقت کنم مامور هارپر؟ جا واسه در رفتن ندارین! این اخر خطه! لیوووون!!! لیون: سیمونز! سیمونز به آدم تبدیل شده وجلوی لیون وهلنا می افتد. سیمونز: شماها نمیفهمین! اگه من بمیرم چی میشه! لیون: دنیا جای بهتری میشه! هلیکوپتری به سیمونز که دوباره تبدیل یافته نزدیک میشود. مرد: ولش کنیم سیمونز: نه ... چطور خانواده ام میتونن منو رها کنن!!! پای سیمونز سر میخورد و از روی قطار پایین میافتد وقطار از رویش رد میشود. قطار از مسیر خارج میشود وداخل رودخانه می افتد. هلنا: بپررر!!! هلنا ولیون از اب بیرون می ایند و به سمت مسیر اصلی میروند. افراد BSAA در حال تخلیه مردم هستند. تیم اکو به مرکز داریم مردم رو از تاچی اسکورت میکنیم هی تو تو مسیر راه برو! هلنا: تمومش کردیم؟ لیون: نمیدونم ولی چیزیکه از دستمون بر می اومدو انجام دادیم هیچ اثری از ویروس سی اینجا نیس چرا داریم تخلیه میکنیم؟ واسه ایمنیه، همه چی ممکنه تو یه لحظه به فنا بره. نمیخوام جریان وای یپ تکرار شه هلنا: تموم شد؟ لیون: اره تموم شد هانیگن: لیون یه مشکلی داریم، شری و همراهش دزدیده شدن ماهواره های ما مکان اونا رو تو منطقه نفتی توی 80 مایلی شما نشون دادن لیون: دزدیده شدن؟ چرا؟ هلنا: فایل ها، مدارکی که بهت داد وایستا بینم اینکه کلید متوقف کردن ویروس سی یه... این که لیون: جیک!، هانیگین ببین میتونی از افسرای بی اس ا ا کسی تو اون منطقه رو پیدا کنی؟ هانیگن: یه دقیقه صبر کن چشم هلنا به نقطه نورانی می افتد که به سوی شهر میرود. هلنا: اون چیه دیگه؟ هانیگن:خب ، کریس ردفیلد رو پیدا کردم میارمش رو خط ، وصلت میکنم به جتش لیون: کریس ردفیلد رو؟! کریس: لیون! لیون! کجایی تو؟ لیون: ما طرفای تاچی هستیم چرا؟ کریس: گورتو از اونجا گم کن!!!! موشک حامل ویروس به وسط شهر رفته ومنفجر میشود. کریس: لیون! لیون؟ حالت خوبه؟ لیون: اره...ولی یه هو همه چی خراب شد... خراب واقعی! کریس: گندش بزنن لیون: گوش کن کریس ، ازت میخوام دوتا گروگان رو از بخش سکوی نفتی نجات بدی، مامور برکین وجیک مولر، اون پسر وآلبرت وسکره کریس: وسکر؟! لیون: کریس، اون پادتن های ویروس سی رو داره کریس: دارمش، تو راهم لیون: خوبه ممنون کریس: لیون وایستا...یه چیزی رو باید بهت بگم...ایدا وانگ مرد لیون: دریافت شد...شری و جیک بهت احتیاج دارن، نا امیدشون نکن هلنا: خوبی؟ لیون: بیا بازمونده ها رو پیدا کنیم وبزنیم به چاک اکو به مرکز، صدایم نو میشنوی؟ گزارش بده! هوی! شما دوتا اونجا چه غلطی میکنین؟ بجنبین باید بریم! در گاز نشونه های ویروس سی دیده شده به نظر همون گازیه که توی تال آکس استفاده شد! ما میریم دنبال تخلیه زنده مونده ها هلنا: صبر کن آندو کارتشان را به یکی از افسرهای BSAA نشان میدهند. لیون: میخوایم کمک کنیم باشه بیاین از اینور خوبه که BSAA اینجاس نرو نزدیک گاز لیون: نگران نباش نمیرم بهشون شلیک کن! ما داریم میریم سمت برج کواد بیاین اینور خوبی؟ اون بیرون چه جهنمیه این چیزی که من میبینم فاجعه اس، و فکر نمیکنم چیزی که میبنم حتی نصفشم باشه برمیگردیم سمت برج کواد، ببینیم میشه تخلیه کرد اون پشت یه ماشنی دارم اگه میخواین سوار شین لعنت! صبر کن الان بازش میکنم باشه برید! دارمش برو برو برو! ماشین کو؟ اون پشته برو! بجنب برو! یکی از افسران BSAA بعد از خروج هلنا ولیون در را میبندد وبا آدمخورها آنجا میماند. پشت سرتونو نگاه نکنین فقط برین لیون: موفق باشی باشه بپرین بالا این خاکستر از کجا اومده؟ احتمالا از موشکه مرکز به چارلی نقشه عوض شد ورود به تاچی ممنوعه عقب نشینی کنید ومنتظر دستور باشید چی؟ ولی تیم اکو هنوز اونجان! به کمکمون احتیاج دارن! عقب نشینی کنید این یه دستوره نمیتونیم جون افراد بیشتری رو به خطر بندازیم لعنتی اوضاع خرابه... هلنا: سیمونز اینکار رو کرد؟ لیون: دارن محاصرمون میکنن! باید بریم نیروهای BSAA با جماعت آدمخور درگیر میشوند: فهمیدم فهمیدم نه! برو عقب! بمیر! لعنتی از این جلوتر نیمتونم ببرمتون، برج اون جلوئه شما دوتا به حرکت ادامه بدین من میرم ببینم از تیمم کیا باقی موندن تشکر لیون: مواظب باش باشه؟ تیم اکو، کسی اونجا هست؟ یک تانکر منفجر میشود ولیون وهلنا پرتاب میشوند. لیون: بیا گرفتمت هلیکوپتری پدیدار میشود. هلنا: لیون.. اون.. لیون:ایدا! فکر میکردم مرده! لعنتی خیلی زیادن هلنا: لیون ازا ون ور هانیگن: لیون لیون؟صدامو داری؟ حالت خوبه؟ لیون: زنده ام هنوز ولی به نظرم میاد همه چی قراره بدتر بشه این فاجعه اس! چه اتفاقی افتاده کریس؟ هانیگن ما میتونیم از این راه برسیم به برج؟ هانیگن : اره فقط تو همون مسیر حرکت کنین بیاین اینجا! سوار شین! لیون: گندش بزنن! یکم دیگه بیشتر نمونده! لیون وهلنا خود را به یکی از هلیکوپترهای BSAA میرسانند. هلنا! خلبان وافسری که سوار هلیکوپترند آلوده شده وتبدیل میشوند.هلیکوپتر از کنترل خارج شده و به درو دیوار میخورد. ای بر قبر پدرش... سفت بگیر! لیون: خوبی؟ هلنا: اره جلوتر بار دیگر سیمونز جلوی آنها در میآید. لیون: جونت میخاره؟ سیمونز: میدونم تو چی کار کردی! ایدا! تو از من نافرمانی کردی تو پسر وسکر رو دزدیدی تو از خون اون حرمزاده استفاده کردی تا ویروسو قوی تر کنی لیون: امیدوارم اون دنیا چند تا دوست داشته باشی، چون اینجا که کسی دلش برات تنگ نمیشه افسری کهپیشتر آنها را رسانده بود با ماشین ظاهر میشود. اینجا چه خبره سوار شین هلنا: خوشحالم میبنم سالمی سریع برو با آخرین سرعتم میرم لیون:فکر کنم عصبانیش کردیم تمرکز کن میتونیم دخلشو بیاریم سیمونز:نه... باید تبدیل شم هلنا ولیون درگیری را به پایان میبرند. ایدا با هلیکوپتر به سمت بالای پشت بام میرود. لیون: داره میره سمت پشت بوم هلنا: بیا امیدوار باشیم اسانسورا هنوز کار کنن... چی شده؟ لیون: هیچی بزن بریم هلنا ولیون سوار آسانسورند. هلنا:اون بیشتر از یه دوسته نه؟ تو بهش علاقه داری آسانسور منفجر میشود وآندو از یک کابل آویزان میشوند. لیون: توصیه میکنم پایینو نگاه نکنی هلنا: قصدشم نداشتم خودم دعا میکنم دوباره اینجوری نشه! لیون: سیمونز هلنا: هنوز زنده اس! لیون: واقعا نباید هلیکوپتر رو ول میکرد به نظرم هنوز مشکلشونو باهم حل نکردن لیون: ایدا! هلنا: رفت بالا! لیون: بجنب باشه بالا رفتن کافیه هلنا: دخلت اومده سیمونز لیون :بپر! لعنت مواظب باش! هلنا: ایدا اگه صدامو میشنوی بهش شلیک کن! همین حالا! سمونز تغییر عقیده داده و به سمت ایدا میپرد و او را میزند وبیهوش میکند.لیون پایین میپرد وخود را به ایدا میرساند. لیون: ایدا! هلنا هوامو داشته باش ایدا صدامو میشنوی؟ نذار اینجوری تموم شه.. سیمونز: ازش دور شو لیون تو نصف چیزیکه اون میخواد هم نیستی... لیون: مگه به خواب ببینی بامن بیا عشقم... ما باهم خواهمی بودتا ابد. لیون: اگه تو واقعا ایدا هستی، میتونی موفق بشی... جفتمون میتونیم! ایدا: من فقط داشتم به چشمام استراحت میدادم لیون: نباید سر کار بخوابی ایدا: اگه تا الان متوجه نشدی باید بگم که سیمونز خیلی از پس زده شدن خوشش نمیاد لیون: اینجا داستانی هست که من لازم باشه بدونم؟ ایدا: ارزش گفتن نداره هلنا: لیون! سیمونز: میخوای زنده بمونی؟ التماس کن التماس کن تا نکشمت سیمونز لیون را از راه پایین پرت میکند ولیون با یک دست خودش را میگیرد. هلنا: لیون! سیمونز: میخوای زنده بمونی؟ التماس کن، برای زندگیت التماس کن... و دست لیون را لگد میکند. لیون: حرف مفت نزن ایدا: نمیشه که همیشه هر چی میخوای بدست بیاری! و یک تیر در پهلوی سیمونز فرو کرده واو را با خود به پایین پرتاب میکند اینو پایان کار به حساب بیار... ازا ولشم نباید ادامه میدادی! و با گرپل گان بالا میرود. لیون: تو چی هستی؟ چرا کمکمون میکنی؟ ایدا:" کاش میتونستم بیشتر بمونم ولی باید برم، رو پشت بوم برات یه کادو گذاشتم، بعدا میبنمت لیون" لیون: ایدا! هلنا: منتظر چی هستی؟ برو دنبالش! لیون: نه ما باهم میریم سیمونزسر میرسد. هلنا: بیخیال نمیشه نه؟ لیون: بسه هرچی ریختشو دیدیم بلاخره قرار تقاص کاراتو پس بدی سیمونز! هلنا: مطمئنم توی جهنم برات یه اتاق نگه داشتن لیون: بیا یه کاریش بکنیم! هلنا: مرد بلاخره؟ لیون: دفعه پیشم همین فکر رو کردیم هلنا: باید به اون هلیکوپتر برسیم لیون: هرچی سریعتر بهتر! هلنا: لیون! لیون: من خوبم منو ازاینجا در بیار! هلنا: باشه لیون: میخوای خشن باشی ها؟ باشه! هرکاری که داری میکنی داره جواب میده هلنا چه خبره؟ هلنا: نگران نباش دارم ترتیبشو میدم لیون با موشک سیمونز را میزندو اون را میکشد این برای خواهرم بود لیون: بیا بریم سمت هلیکوپتر باشه بیا از اینجا بریم هلنا: این مال ایداست؟ لیون این!!! لیون: مدارکی که ثابت میکنه سیمونز گناه کاره هلنا: و تو بیگناهی لیون: بیگناهی جفتمون هلنا: من همچین چیزی رو نمیخوام لیون: هلنا! هانیگن: خبر خوب لیون ، راهی پیدا کردیم که ویروس خنثی کنیم لیون: دریافت شد ما داریم برمی گردیم بزودی میبنمت بریم در قبرستان هستند وهلنا مقابل قبر خواهرش ایستاده است . هلنا: وقتشه مسئولیتشو به عهده بگیرم ممنونم من آماده ام لیون سلاح هلنا را به دست او میدهد. ...ولی... من به حمله کمک کردم! هانیگن: کمسیون بررسی مدارک رو مجدد بازبینی کرده و به نظرش نا عادلانه اومده که شما رو برای جرایم سیمونز مقصر بدونه. همچنین یافته هاشون این واقعه به سمع عموم نمیرسه هلنا: ولی... لیون: رئیس جمهور هم که بود اینکار رو میکرد هانیگن: باشه بریم به گروه ملحق شیم هلنا: لیون! نگهش دار تا وقتی دوباره ببینیش لیون: خانوما... The End
    30. 1 امتیاز
      Resident Evil 6 Leon S. Kennedy & Helena Harper Chapter 5# لیون وهلنا بر روی یک قطار با سیمونز روبرو میشوند که رد حال گوش دادن به یک صدا است. کارلا: من همون چیزی رو میدم بهت که تو به من دادی سیمونز. اولش میترسی ولی نگران نباش بزودی به هیولایی تبدیل میشی که همیشه بودی. تو و همه آدمای رو کره زمین لیون: تسلیم شو سیمونز. راه برای فرارنداری سیمونز: هنوز دارین دنبال من میاین درحالی که اون زن آزاده؟ لیون: کدوم زن؟ سیمونز: اون خائن ایدا وانگ! کسی چه میدونه اون چه برنامه ای داره؟ لیون : یه گروه دیگه رفتن دنبال اون و تو سیمونز مال مایی سیمونز: اینجایین تا انتقام مرگ رئیس جمهوررو بگیرن؟ احمقین جفتتون . اگه حقیقت شهرراکن ور برملا میکرد ، آمریکا تمام نفوذشو از دست میداد و نظم جهانی به هم میریخت هلنا: پس اومدی واسه جلوگیری از یه حادثه احتمالی یه فاجعه دیگه ای رو راه انداختی بدون توجه به این همه آدمی که ممکن بود بمیرن! سیمونز: اون باید جلوش گرفته میشد اون داشت کشور من و جهان رو به سوی بی نظمی هدایت میکرد اون زن... چطور جرئت کرد همچین کاری با من بکنه؟ و تبدیل میشود. سیمونز: لعنت به شماها... لیون: مواظب باش بیا عقب خیلی نزدیک بیا بریم بیا تا وقت هست فاصمونو باهاش زیاد کنیم سیمونز: لعنت به شماها لعنت به جفتتون. شما دو تا رو با دستای خالی میکشم! هلنا: باید راهی باشه که بریم بالا لیون هلنا به طور مداوم از مقابل ضربات سیمونز فرار میکنند و درگیری آغاز میشود. هلنا: حالت خوبه؟ لیون: هلنا خوبی؟ هلنا: کشتمیش؟ هلنا: لیون! لیون خوبی؟ یا خدا چی شد باز؟ لیون داره میاد دنبالت فرار کن من هواتو دارم لیون بپر اینور! سیمونز: شما دو تا موجود پست بی ارزش تیکه تیکه تون میکنم! هلنا: لیون بجنب! سیمونز: تفریحمون داره تموم میشه! میشنویش؟ ویروس سی داره برای ازاد شدن جیغ میکشه! قابل کنترل نیست! نظرت چیه به خواهرت ملحقت کنم مامور هارپر؟ جا واسه در رفتن ندارین! این اخر خطه! لیوووون!!! لیون: سیمونز! سیمونز به آدم تبدیل شده وجلوی لیون وهلنا می افتد. سیمونز: شماها نمیفهمین! اگه من بمیرم چی میشه! لیون: دنیا جای بهتری میشه! هلیکوپتری به سیمونز که دوباره تبدیل یافته نزدیک میشود. مرد: ولش کنیم سیمونز: نه ... چطور خانواده ام میتونن منو رها کنن!!! پای سیمونز سر میخورد و از روی قطار پایین میافتد وقطار از رویش رد میشود. قطار از مسیر خارج میشود وداخل رودخانه می افتد. هلنا: بپررر!!! هلنا ولیون از اب بیرون می ایند و به سمت مسیر اصلی میروند. افراد BSAA در حال تخلیه مردم هستند. تیم اکو به مرکز داریم مردم رو از تاچی اسکورت میکنیم هی تو تو مسیر راه برو! هلنا: تمومش کردیم؟ لیون: نمیدونم ولی چیزیکه از دستمون بر می اومدو انجام دادیم هیچ اثری از ویروس سی اینجا نیس چرا داریم تخلیه میکنیم؟ واسه ایمنیه، همه چی ممکنه تو یه لحظه به فنا بره. نمیخوام جریان وای یپ تکرار شه هلنا: تموم شد؟ لیون: اره تموم شد هانیگن: لیون یه مشکلی داریم، شری و همراهش دزدیده شدن ماهواره های ما مکان اونا رو تو منطقه نفتی توی 80 مایلی شما نشون دادن لیون: دزدیده شدن؟ چرا؟ هلنا: فایل ها، مدارکی که بهت داد وایستا بینم اینکه کلید متوقف کردن ویروس سی یه... این که لیون: جیک!، هانیگین ببین میتونی از افسرای بی اس ا ا کسی تو اون منطقه رو پیدا کنی؟ هانیگن: یه دقیقه صبر کن چشم هلنا به نقطه نورانی می افتد که به سوی شهر میرود. هلنا: اون چیه دیگه؟ هانیگن:خب ، کریس ردفیلد رو پیدا کردم میارمش رو خط ، وصلت میکنم به جتش لیون: کریس ردفیلد رو؟! کریس: لیون! لیون! کجایی تو؟ لیون: ما طرفای تاچی هستیم چرا؟ کریس: گورتو از اونجا گم کن!!!! موشک حامل ویروس به وسط شهر رفته ومنفجر میشود.
    31. 1 امتیاز
      30 ژوئن 2013 - فضای هوایی لیوشیانگ . چین لیون و هلنا سوار یک هوایپیما هستند. هلنا: همین الان وارد محدوده هوایی چین شدیم لیون: خوبه ... اوضاعت چطوره؟ هلنا: چرا منو تحویل ندادی؟ میتونستی خودتو تبرئه کنی لیون: ممکنه ولی جلوی سیمونزو نمیگرفت... در ضمن تازه داره ازت خوشم میاد.. هواپیما به سختی تکان می خود. لیون وهلنا به اتاق فرمان میروند ومیبینند که خلبان تبدیل شد. ...هلنا... تو که فکر نمیکنی همچین چیزی بتونه هوا پیما برونه، نه؟ هانیگن مشکل داریم... یه ناجورش خلبان به همونجور هیولایی تبدیل شد که توی کلیسا قبلا دیدیم هانیگن: چی؟!...ب..باشه ... یه آن صبر کن یه فکری میکنم لیون: لعنت! هانیگین: لیون هلنا صدامو دارین؟ یه مشکلی برای بخش هوایی پیش اومده برید ته هواپیما ببینین جریان چیه؟ هلنا: همه آروم باشین روی صندلی ها بشینین وهمونجا بمونین لیون: لعنتی داره همون گازه رو پخش میکنه! باید از شرش خلاص شیم لازمه دریچه رو باز کنیم... هانیگن: هواپیما داره اوج میگیره برگردین به کابین خلبان لیون: هلنا باید بریم! برایه مینه که نمیتونم تو هواپیما بخوابم یا عیسی مسیح چقدر دیگه میتونه ناجور تر بشه... هانیگن: وقتی دریچه رو باز کردین به خاطر تغییر فشار هواپیما از حالت تعادل خارج شده. لیون تو باید کنترلو به دست بگیری لیون: نگران بودم اینو بگی...باشه من هواپیما رو میرونم. تو یه فکری به حال آلوده ها بکن هلنا: باشه هانیگن: خیلی خب اول دکمه خلبان خودکار رو فشار بده تا بره روی حالت دستی بعد دکمه سوم از ردیف چهارم اون پنل بالایی رو فشار بده لیون: کارکرد؟ هیچ اتفاقی نیفتاد... هانیگن: دوباره انجام بده باشه حالا اهرم سمت راست رو بده بالا لیون: باشه ...ازا ونچیزی که به نظر میاد سخت تره یالله بیا بالا! هلنا: لیون گاز بده! بیارش بالا! لیون: چند تا اهرم واسه پروندن این وامونده لازمه؟ بجنب...تقریبا رسیدیم هواپیما سقوط میکند. لیون وهلنا شری وجیک را میبنند. شری: لیون؟ لیون: شری!؟ تو اینجا چی کار میکنی؟ شری: تو ماموریت محافظتیم... لیون: اره شنیدم مامور شدی شری: تو اینجا چی کار میکنی؟ لیون: دنبال کسی هستیم که این بلبشو رو راه انداخته.مشاور امنیت ملی .سیمونز شری: چی؟ باید اشتباه شده باشه من به سیمونز گزارش میدم لیون: اون سوپروایزرته؟ شری: ما الان داریم میریم ملاقاتش لیون: کجاست؟ ببین من باید بدونم... لیون به سمت شری میرود وجیک او را هل میدهد. جیک: هی! شری: بذار من حلش کنم جیک: فکر میکردم بهت دستور دادن با هیچکس تماس نگیری... شری: لیون هیچکس نیست. اون جون منو توی راکن سیتی نجات داد. جیک:منصفانه اس... هلنا: مواظب باش! لیون! هواپیما! اوستاناگ از پشت هواپیما ظاهر میشود. جیک: بازم اون؟! لیون: رفیقته؟ جیک: بیشتر شبیه دوست دختر قبلی آدمه. یارو نمیدونه کی بیخیال شه... لیون: به جمع ما خوش اومدی...بهش عادت میکنی شری: مواظب بازوش باشین! لیون: گرفتم شری: ولش کن! شری: خوبی؟ لیون: در مقایسه با شهر راکن مثل اب خوردن میمونه نه؟ شری: نمیدونم اونزمان کوچیکتر ازا ین بودم که بفهم چه خبره. بجنب باید بریم پیششون. به کمکمون احتیاج دارن لیون: گمونم بتونم درستش کنم برو پشت فرمون. شری: گرفتم. هلنا: چطور هنوز وایستاده رو پاهاش؟ شری: نذار شروع کنم ولی شاید چهارتاییمون با هم بتونیم یه بار برا همیشه دخلشو بیاریم هلنا: چطور هنوز واستاده؟ جیک: قبلا که گفتم ، فنا ناپذیر! لیون: امیدوار بودم اغراق کرده باشی... هلنا: نترس بنا نیست به خاطر این موضوع اوضاعو براش ساده کنیم لیون: شری شری: ما باید به ساختمون کولشانگ توی خیابون کوچنگ بریم. اونجا با سیمون ملاقات داریم لیون: شری! گوش کن! تا به اونجا برسی ازت میخوام که... و انفجاری مانع ادامه گفتگو میشود. هلنا: فکر میکنی موفق بشن؟ لیون: بیا امیدوار باشیم این پسره جیک به همون خوبی باشه که فکر میکنه هانیگن: لیون صدامو میشنوی؟ لیون: هانیگن؟ هانیگن: وای... بعد سقوط هواپیما کلا گمتون کردم چند لحظه پیش وصل شدم ولی برنداشتین. گوش کن . ساختمونی که مامور برکین آدرس داد خیلی دور نیست فقط مسیری که توشینو ادامه بدین باشه؟ لیون: گرفتم. ممنون هانیگن:شری گفت با سمینوز توی ساختمون کانلانگ قرار داره . اولین کاری که باید بکنین اینه که از بازار اونجا رد بشین لیون: این طرف؟ هلنا: اون چی بود باز؟ لیون: دردسر! هلنا: این آدمای بیچاره... لیون: اوه عالیه یه قفل سه گانه هلنا: یا مسیح.. بیا یه راهی پیدا کینم که بازش کنیم. هلنا: چه کوفتی؟ لیون: گمونم برای همین همه خیابون چفت وبست شده ، ساکنینش قصد داشتن اینو دور نگه دارن هلنا: این یکی با بقیه فرق داره! لیون: این شعبده بازی جدیده هلنا: این جواب نمیده! تا کی باید اینکار رو بکنیم؟ لیون: اونقدر انجامش میدیم که مهماتمون تموم شه لیون وهلنا ایدا را میبنند ولی پیش از هر حرفی کسی به سوی او شلیک میکند و ایدا با سلاح پرنده اش میگریزد. لیون: بیا بریم جواب سوالامونو بگیریم باید به اون آسانسور برسیم بدو! پیرز: کسی اینجاست؟ کریس: احتمالا از جک و جونوراشن ولشون کن. هدف اونه کارلا: خوشحالم اومدین تو، از کاری که با این محل کردم خوشتون میاد؟ امیدوارم از حضورتون در این جا لذت ببرین لیون: وقت واسه بازیات ندارم... هلنا: اونا اول بهش رسیدن هلنا: وقت نداریم وایستیم لیون: پس از پله ها میریم هلنا: این اتاق واسه چیه؟ لیون: نمیدونم و از شکل وظاهرشم خوش نمیاد قفله :قفل شدن درب ها. تست کردن نمونه های اولیه لیون: ایدا! یه همچین سیستم مجذوب کننده ای اینجا راه انداختیم چرا یکم با نمونه های اولیه خوش نگذرونین؟! هلنا: به اینا بمبم وصل کرده، با خودش که فکری میکنه؟ لیون: وقتی گرفتیمش ازش میپرسم هانیگن: لیون هلنا به گوشم دارم سعی میکنم در رو باز کنم ولی امنیتش نسبتا بالاست سعی میکنم هکس کنم ولی ببینین میتونین دستی قفلشو باز کنین یا نه هلنا: تو مواظب اینا باش من با هانیگن همکاری میکنم که سیستم امنیتی رو دور بزنیم " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد " "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. " " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد " "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. " هانیگن: کارتون خوبه نصفشو رفتیم " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد " "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. " " نفوذ به سیستم امنیتی در اتاق شماره 1 تشخیص داده شد " "نفوذ به سیستم امنیتی درا تاق 0 تشخیص داده شد. " هانیگن: دووم بیارین تقریبا تموم شد "قفل های اتاق شماره 0 باز میشود: لیون: خب تموم شد. بریم دنبالش پیرز: این کوفتی دیگه چیه؟ لیون: ایدا صبر کن! باید باهم حرف بزنیم! کارلا: شرمنده حوصله حرف زدن ندارم لیون: ایدا! هلنا: رفیقت به نظر میاد خیلی سخته گرفتنش، همیشه اینجوری بوده؟ کریس: گمش نکن! پیرز: نمیکنم کریس: اونجاست راهشو ببند پیرز: دارمش کارلا رد محاصره پیرز وکریس قرار میگرد .لیون سر میرسد و با کریس درگیر میشود ودر نهایت سلاح به دست مقابل هم می ایستند. لیون: کریس؟ کریس: لیون! تو اینجا چی کار میکنی؟ لیون: سلاحتو بیار پایین اون یه شاهد کلیدیه لازمش داریم کریس: شاهد؟ اون کسیه که همه اینکار را کرده لیون: نه کار اون نبود کار سیمونز بود. مشاور امنیت ملی کریس: من همه افرادمو به خاطر این زن از دست دادم لیون: منم 70000 رو به خاطر سیمونز از دست دادم همچینین رئیس جمهور رو اونم به خاطر سیمونز کریس: اون واسه نئو آمبرلا کار میکنه میدونی معنیش چیه؟ لیون: میدونم کریس: و با این وجود میخوای از این زن محافظت کنی؟ لیون: اره کارلا یک بمب نوری میاندازد ومیگریزد. پیرز: کاپتان! پیرز: سرجات بمون! لعنتی لیون: هلنا هلنا: میزنه میکشتش! لیون: کریس صبر کن ما جفتمون اینجا یه چیز رو میخوایم کریس: باشه BSAA به ایدا رسیدگی میکنه تو برو حساب سیمونزو برس لیون: کریس! میدونم تو کار درست رو انجام میدی هلنا: مطمئنی میشه روش حساب کرد؟ لیون: اونم تقریبا از وقتی من با اینچیزا درگیرم قاطی این موضواع شده. من بهش اعتماد دارم هلنا: باشه لیون: خیلی خب بریم سیمونزو پیدا کنیم هانیگن: لیون ، هلنا اگه شری بحثش سر پول بوده حتما خود سیمونزم هست. مواظب باشین هانیگن تمام لیون: حالا به تو بستگی داره کریس هلنا: تو واقعا مطمئنی با این موضوع مشکلی نداری؟ لیون:هدف ما سیمونزه .از اول اینجوری بوده هلنا: پشیمون نیستی که دنبالش نرفتی؟ لیون: باید بعدا برای ایدا نگران بشیم الان باید روی سیمونز متمرکز بشیم هلنا: باشه بریم اون حرومزاده رو بگیریم هلنا: سمونز! سیمونز: خب. غافلگیر کننده بود شری: نه صبر کن! سمونز: اه مامور برکین. درست به موقع رسیدین میشه این دو نفر رو بازداشت کنین؟ شری: میگن تو توی این حادثه تروریستی دخیل بودی راست میگن؟ سیمونز: یعنی چی راه افتادن تو خیابونو اینو به هرکسی که گوش میده میگن؟ شری:جواب منو بده! سیمونز: این به نفع ایالت متحده و امنیت جهانیه لیون: نمیفهمم کشتن رئیس جمهور کجاش به نفع کشوره! شری: رئیس جمهور کشته شده؟ سیمونز: خب برای اینکار باید از لیون تشکر کرد هلنا: سگ تو روح جد آبادت سیمونز! سیمونز: از شرشون خلاص شین شری: نه! سیمونز: شلیک نکنین. اون دوتا هنوز به دردمون میخورن لیون: باید بیشتر مواظب باشی جیک: باشه بابا قهرمان نقشه چیه لیون: فکر میکنی به اون در برسین؟ جیک: چرا نریم بترکونیمشون؟ لیون: چون ازت میخوام مراقب شری باشی سیمونز: میشه سریعتر جمعش کنیم؟ من کارایم همتری دارم که انجام بدم شری: شما دوتا میخواین چیکار کنین؟ هلنا: کار سیمونزو تموم کنیم شری: این اطلاعاتیه که میتونه ویروس سی رو متوقف کنه ، سیمونزم یخوادش لیون: ممنون من با dos تماس میگیرم تا براتون نیروی محافظتی بفرستن...حالا برین! و از هم جدا میشوند. سیمونز: به کسایی که بیرونن خبر بده یک جوآوو به سیمونز نزدییدک شده واو را با سرنگ میزند. سیمونز: منو فریب داد... عالی بازی کردی هلنا: داره در میره لیون: بجنب! هلنا: برگرد اینجا ببینم! نباید بذاریم در بره لیون: نمیذاریم همنیجا تمومش میکنیم و به دنبال سیمونز میروند.
    32. 1 امتیاز
      سیمونز: رئیس جمهور درمورد شما خیلی صحبت میکردن لیون: همچینین، میگفت 30 ساله باهم دوستین سیمونز: بگین ببینم... شما تنها کسی بودین که در لحظه مرگش حضور داشتین؟ لیون: چی میخوای بگی؟ سیمونز: خب ، باید بدونین که شما دو نفر به نوعی مظنونین این حمله هستین هلنا: چی؟! سیمونز: مامور هارپر مشا در زمان حمله پستتون رو ترک کردین و رئیس جمهور رو در وضعیت آسیب پذیر قرار دادین. متوجهین که چنین رفتاری موجب تردید هایی میشه... هلنا: مرتیکه حرومزاده! خودت همه اینا رو برنامه ریزی کردی! سیمونز: با کدوم مدرکی همچین اتهامی میزنین؟ من مشاورامنیت ملی ام. وظیفه من جلوگیری از حوادث تروریستیه نه ایجادشون هلنا: دروغ میگی عین سگ! لیون: هلنا! سیمونز: اگه شما دوتا تا این حد خودتونو بیگناه میدونین پس نباید مشکلی باشه که خودتنو تحویل بدین... و گوشی را قطع میکند. هلنا: کاری میکنم تاوان اشتباهشو پس بده لیون شد: انگار قضیه از حالت بد وارد فاز افتضاح لیون: منو تو الان جفتمون تو یه مخمصه ایم... گمونم این باعث میشه باهم همکار باشیم. چه خوشت بیاد چه نیاد هلنا: من مشکلی ندارم. تا وقتی که بهم کمک کنی دستمون به سیمونز برسه...همه اینا مال سیمونزه؟ لیون: با اون دم ودستگاه آزمایشگاهی که بالا سرمون بود؟ ناچارا باید اعتراف کنم بله هلنا: خب این ایدا؟ میشه بهش اعتماد کرد؟ لیون: این ازاون سوالایی که نمیشه راحت جواب داد هلنا: پس تاریخچه دارین با هم ها؟ یک سری آدمخور به آنها حمله میکند. لیون: اوه چه دلربا... باید به یکی دو نفر توی کلیسا میگفتیم واسمون دعا کنن! چرا مرده ها مرده نمیمونن؟ خب از اینور نمیریم مگه اینکه بخوای با آتیش بازی کنی هلنا: بیا یه راه دیگه پیدا کنیم به یک در قفل میرسند. یه چیزی روی در نوشته: چهارمین مدرک کیث وکن را قرار دهید... هلنا:کیث و کین؟ شجره نامه خانوادگی سیمونز؟ من که هیچ مدرکی نیاوردم... توچی؟ لیون: نه، قوم و خویش منم که نیستن فکر میکنی ممکنه چیزی این اطراف جا گذاشته باشن؟ صبر کن! حلقه ای که ایدا بهم داد هلنا: حلقه؟ کی بهت حلقه داد؟ لیون: ای ول! ممنون واسه هدیه ات ایدا وارد محدوده ای میشوند که آب آنجا را فرا گرفته است. لیون: انگار باید پاهامو خیس کنیم... مواظب باش تنها نیستیم پوفف... واسه یه بارم که شده دلم میخواد از توی یه حوضچه آب گرم رد بشیم... هلنا از راه بالایی برو هلنا: لیون! لیون: هلنا ؟ حالت خوبه؟ هلنا: من حالم خوبه ولی اینجا گیر کردم لیون: من تاجایی که بتونم پوششت میدم. سعی کن بری جلو هلنا: باشه لیون برو...لیون من نمیتونم ادامه بدم میتونی راهو باز کنی؟ لیون: صبر کن بذار ببینم. تونستی رد شی؟ هلنا: آره... خوبه لیون: امکان نداره بشه از این رد شد هلنا: شاید راهی باشه که بشه متوقفش کرد همه چی اینجا با اهرم فعال میشه.... لیون: پس اگه کسیو که داره مچرخونتش رو بکشیم با نیزه ها خدافظی میکنیم لیون: حدس بزن چی شد؟ اینجا اهرم نداره. میرم دنبالش بگردم هلنا: دنبالش بگردی؟ اصلا معلوم نیست اینجا باشه یا نه لیون: قبول دارم...ولی چه کارد یگه ای ازمون برمیاد؟ خب بریم هلنا: بیا ازا ینجا بریم از این موش و گربه بازی حوصله ام سر رفت لیون: به مرکز زمین خوش اومدیم... لیون: نمیذاریم سیمونز ازا ینکاراش قسر در بره هلنا: تا دستمون به اون عوضی نرسه استراحت نمیکنیم لیون: هلنا بدو! داخل یک راهرو آبی می افتند. هلنا: واسه رضای خدا!! حالا چی کار کنیم؟ لیون: به حضرت عباس اگه بدونم داخل آب می افتند وشنا میکنند. لیون: امروز روز شانسم نیس یک کوسه به آنها حمله میکند وهلنا را میگیرد. لیون وهلنا از او میگریزند. هلنا: مواظب باش! اون کوفتی هنوز همین اطرافه لیون: باشه یه راهی پیدا میکنم که بیام بالا هلنا میتونی یه فکری به حال این نرده ها بکنی؟ هلنا: سعیمو میکنم، صبر کن لیون ازا ون جا بیا بیرون! داره میاد! لیون: لعنت! ممنون هلنا! کمک لازمم ! تو هم با این شانست! برو! هلنا:بجنب... لیون: آماده باش! داره میاد! دینامیتو هدف بگیر آندو داخل یک رودخانه می افتند. چندهوایپیمای به سمت شهر می روند و آنجا را بمباران میکنند. هلنا: داره منطقه رو پاکسازی میکنه لیون: و مدارکو نابود میکنه... هلنا: چطور میتونه... هانیگن: خدا رو شکر جفتتون زنده این لیون: سیمونز کجاس؟ هانیگن: یکم بعد از تماس با شما رفت، عجله هم داشت لیون: لعنت... هلنا: کجا رفت؟ هانیگن: وقتی داشت میرفت با تلفن حرف میزد، خیلی خوشحال نبود هلنا: راهی هست بفهمیم کجا رفت؟ هانیگن: نگران نباش ، ردشو دارم. داره میره فرودگاه با یک جت اختصاصی که مستقیم بره چین لیون: چین؟ هانیگن: اره، این عکسا رو ببین هلنا: چه اتفاقی افتاده؟ هانیگن: یه حمله تروریستی دیگه، BSAA تایید کرده که این همون ویروسیه که شیش ماه پیش تو اروپای شرقی تحت اسم ویروس سی استفاده شده بود لیون: ویروس سی؟ هلنا: ما همین پیله ها رو اینجا دیدیم لیون: باید همین الان سیمونز رو توقیف و بازداشت کنیم هانیگن: ما هیچ مدرکی نداریم، خود شما دو تا هم صدر لیست مظنونین هستین هلنا: نه... لیون: گوش کن هانیگن میتونی مرگ ما رو جعل کنی؟ هلنا: چی؟ هانیگن: معلومه ولی اونا میفهمن... میخواین چی کار کنین؟ لیون: میریم چین.
    33. 1 امتیاز
      قسمت هفتم:تـو کـی هـستــی؟ ______________________________________________ لیون وارد خــونــش میشه و برقا رو روشن میکنه. میره تو آشپــزخونــه و از یخچالش یه بطری آب بر میداره و در یخچالو میبنده ، صورتش رو که بر میگردونه ایدا رو میبیه که رو به روش وایساده :ایدا ! منو ترسوندی،میدونی معمولـــن وقتی میرن خونه ی کسی در میزنن :جدی؟ پس چرا پنجره رو ساختن؟ لیون می خنده و ایداـم همینطور لیون:اینجا چی کار میکنی؟ :خواستم یه قهوه مهمونم کنی :شرمنده که باید همین آبــو باهام شریک شی،درحال حاضر هیچ خوراکی ـی توی خونم پیدا نمیکنی ایدا: خرید کردن رو دوس نداری یا پول نداری؟ لیون: هیچ کدوم،وقت ندارم ایدا:وقت؟چطور؟ نکنه به خاطر دولتــه؟ :نــه،بیا بشین تا بــهـت بگم ________________________________________________________________________________________________________ ایــدا: پس اون ردفیلـد ازت کمـک خواسته تا خواهرش رو پیدا کنــی،کار انسـان دوستانه ایــه لـیـــون:نه فقد اون،شـــــری بــرکـــیــــــــن یکی از مامورای دولته که اونم به تازگی گم شده،جالب اینجاست که پرفسور ربــکــا چــمـبرزـم کــه تـوی همین اتفاقات اخیرن باهاش آشنا شده بودمـم گم شده ایــدا:کـه اینطور ، میدونی دارم بــه چــی فکــ میکنم؟ لـیـون:بـه چی فکـــ میکنی؟ ایــدا:تـو بیش از حد بـا دخــترا آشـنا میـشـی لیـون خندیـد ایـدا: حرفـمـو جـدی نگرفتی؟ لـیون:نـه منظورم ایــن نبــود،میدونی آشنـا شدن خیــلی فرق داره بـــاـــــــــــ ایـدا: بـــــا؟ لـیـون:مـن با هرکی آشنا میـشم بـه خاطـــر اتفاقایی کـــه بـرام میوفته ، امـــا خــب ، هیـچکدومشــون بـرام مثـل زنـی کـه اولــین بـار تـوی راکـون دیـدمشو اسـتاد در رفتن و الـــــــــبــته خوابیدن سرکاره نیـست ایــدا: عجـب زن جـالبـیـه ، حالـا اسمـش چـی هــس ؟ لـیـون لبـخند میـزنـه و گــف :از خـود مچـکـر،هـی میخوام بـرم ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که بخوریم ، میشه تا برگردم از پنجره استفاده نکنی؟ ایـدا: قـول لیون پاشد که به آشپزخونه بره که یهویی در خونش محکــم بــاز شد و دود سیاهی خونش رو پــر کرد لـیون و ایدا سـرفه میکردن و نمیتونستن تو اون دود همــدیگـه رو ببیــنـن،لیون از پشـت بــه سرش ضربـه ای خورد و بیهـوش روی زمیــن افتـــاد ایـدا: لیــون ، کــــ کجــایـی؟ : اون خوابــش بـرد ، منـو ببخـش خـانـم وونـگ کـــه بایـد بی دلـیـل وارد ایــن بــازی شـــی :تـــو ، تــو کــی هســتی؟ ______________________________________________________________________________________________
    34. 1 امتیاز
      خـــــــب ســـــــــــلام بــه خاطــر فاصلــــــه ای که افتـــاده معــذرت میخـوام خیر سـرم کنکــور دارم درکـم کنینادامه ی داستانم رو به زودی میزارم اینم بگم که C.Price هم توی نوشتنش قـراره بهـم کمـک کنـع
    35. 1 امتیاز
      قسمــت ششم:مـا کجــاییـــم ؟ ______________________________________________________________________________________ توی اتاق تـــاریـکـی کــــــــه ربکا و شـــری زنــدانــــــــی بــــــودن: ربکـا: هی شری هنوز بیداری؟ :اهـــــوم ، خیلی دوست دارم بدونم که چرا اینجام : منم همینطور،راستـــی چرا اومده بودی آزمایشگاه؟ : براچـی میپرسی؟ : الان حدود 3 ساعته که اینجاییم،دارم کلافه میـــــــشـم حــرف زدن باعث میشه کمتر حس کنم مـیدونی در اتاق باز شد و یه نفر که نور نمیذاشت صورتش معلوم بشه یه نفر دیگه رو پرت کرد تو اتــاق و دررو بست و قفلش کرد ربکا: هـــــــی تو کیی؟ اون هیــچ جوابـــی نداد و مـــچ دستاش رو مالـــید قیـــافش معلوم نبود شری: چرا جواب نمیدی؟ ربکا: ببینم تو میدونی که ما کجاییم؟ :نـــه ولی اگه میدونستمم کمکی به حالتون نمیکرد شری: صدات خیلی شبیه به_____، کلــر تویی؟ :تو رو هم تو راه مهمونی گرفتن؟ ربکــا: بینم شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟ کلــر دستای ربکا و شری رو باز کرد و گفت: یکم بیشتر از شناختن معمولی شـری: اما، من نمیفهمم ، ما چــرا ایــنــجـــایـیــم؟ کلر: خودمم نمیدونم، داشتم میومدم مهمونی که یهو توی یه خیابون سرم گیج رفت و خوردم زمین الانم که سر از اینجا در آوردم ربکا: مام همینطور، راستی من ربکام،ربکا چمبرز کلر: جای خوبی باهم آشنا نشدیم ربکا، من کلرم کلر ردفیلد ربکا: ردفیلد؟ کریس ردفیلد برادرته؟ کلر: از کجا برادر منو میشناسی؟ ربکا: قضیه داره عجیبتر میشه، آشنایی منو و برادرت برمیگرده به سالها قبل توی عمارت اسپنسر شری: خب حالا که باهم آشنا شدیم میشه فک کنیم و راهی واسه فرار پیدا کنیم؟ ربکا: آخه چطوری وقتی حتی نمیدونیم کجـــایـیـم؟ کلر: دیر یا زود معلوم میشه، فقد امیدوارم این داستان زیاد بد نباشه چون من حس خوبی بهش ندارم شری: ای کاش حداقل میدونستیم گناهمون چیه کلـر: نگران نباشین، هرجا که باشیم برادرم پیدامون میکنه و مارو نجات میده در اتـــاق باز شــــد و بـــازم همـــونی که نور باعث میشد که قیافـــش دیده نشه گــــفت : منم دقیقا میخوام که برادرت بیاد اینجا، کلــــی کـــار دارم باهاش کلـر: تو یه زنی؟از جون ما چی میخوای؟ : صبور باش خانم خانمــــا،همــون طـورکه گفتــی همه چــی معلـــوم میـــشه امـــا فعــلــن هنوز یه نفر دیگه باید به جمـــتون اضافـــه بـــشه _____________________________________________________________________________________________________________________________________________________
    36. 1 امتیاز
      Chapter #2 24 دسامبر 2012 – ادونیا اروپای شرقی یک گروه از سربازان BSAA با نارحتی بالای سر جسد یکی از دوستانشان ایستاده اند. همه عصبی و ناراحتند. کریس از میان آنها جلو می آید وبه جسد که او را میبرند نگاه میکند. پیرز: از گروه جدا شده بود ...تنها کریس(با صدای بلند و قاطع) : گوش کنین . کار ما توی BSAA اینه که دنیا رو از شر سلاح های زیستی خلاص کنیم. تنها راه رسیدن به این هدف اینه که کنار هم بمونیم پیرز: هیچکس مثتسنی نیست. کریس: درسته ممکنه بعضی یا همتون حاضر باشین برای این هدف بمیرین ولی وظیفه من اینه که همه سالم برگردیم یکی از افراد تازه کار، فین مالکولی در حال گریه کردن است. پیرز: تمومش کن فین فین: شرمنده قربان کریس: هیچکس جا نمیمونه . نه وقتی تحت نظر من... فهمیدین؟ همه افراد: بله قربان پیرز: فین اطلاعاتو نشون بده فین: بله قربان . ( و یک دستگاه را بیرون آورده که بر روی زمین تصاویر و نوشته هایی را نشان میدهد ) شورشیا دارن از یه جور سلاح زیستی جدید استفاده میکنن که جوآوو نام گذاری شدن . بسیار باهوشن، قوی ان و در مقابل ضربات فیزیکی جهش پیدا میکنن کریس: خیلی خب، تکلیفتونو میدونین به سه گروه تقسیم میشیم راه بیفتید. افراد : بله قربان کریس به سمت فین ماکولی میرود. کریس: تو عضو جدیدی؟ فین: بله قربان فین ماکولی کریس: میدونم عصبی هستی فین ولی تیم هواتو داره...باشه؟ فین: بله قربان من هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم کریس میرود و فین رو به پیرز کرده و میپرسد: فین: اون همیشه اینقدر باحاله؟ پیرز چند لحظه چشمانش را مبیندد و بعد بدون هیچ جوابی دنبال کریس میرود. در حین حرکت یک نیروی دشمن پدیدار شده ونفر بر جلویی را میزند. دشمن حمله کرد دشمن حمله کرد! آلفا درگیر بشین! گروه ها از هم جدا بشین. تیر اندازی کنین آلفا به اکو ما توی heart of fire درگیر شدیم اکو به آفا دریافت شد حو.استون به اون سربازای قوی باشه تیم آلفا به گوش نیروای های ما خیلی پراکنده پخش شدن ممکنه نتونیم برای کمکتون باییم کریس: دریافت شد پس ما تنها میریم. ما داریم روی سقف فرود میایم آلفا بیاین اونجا اینا همون نمونه های جدیدی هستن که HQ درموردش هشدار داد؟ گلوله ها روشون تاثیری ندارن این نوع معمولی دشمنای ما نیس در این لحظه یک سلاح زیستی غول پیکر از بالای دیوار به سمت آنها می اید. نمیدونستم توی سایز به این بزرگی هم هستن! چند نوع جدید این جا وجود دارن؟ پیرز و کریس میگریزند و موجود دنبال آنهاست کریس: فین یه سلاح زیستی دو مترو نیمی دننلالمون راه افتاده خیلی سریع به سلاح نفر بر احتیاج داریم فین: دارم از روی موانع رد میشم تا جایی که بتونم خودمو با سرعت میرسونم فین با نفر بر سر رسیده و موجود را میزند. هیولا با تخریب یک خیابان میگریزد. آلفا به HQ مسیر ما توسط سلاح زیستی بسته شد مسیر رو از 1 به 4 تغییر میدیم فین : اون چیزه چقدر بزرگ بود! نمیدونستم BOW میتونن اینقدر بزرگ باشن! کریس: دارن بهشون وسیله هیا جدید میدن. با این وضع هر جک و جونوری که بخوان میسازن در یک کوچه از بالا به سمتشان شلیک میشود. لعنت! همشون رو ما تسلط دارن از نفر بر استفاده کنین و پشتش پناه بگیرن. بجنبین! یه جای برای پناه گرفتن پیدا کنین این بیرون بمونیم تیکه پاره میشیم فکر کنم رفتم رو یه مین ضد تانک. نفر بر داغون شد کریس/ پیرز: فین بیا اینجا لازمه این فنسو بترکونی فین: دارم میام قربان ، الان بمب میذارم : این واگن قطار جلو راهو گرفته ... نمیشه ازش رد شد فین: من واگنو میترکونم و راهرو باز میکنم میخوام منو پوشش بدین تا من کارم تموم بشه دارم با اخرین سرعتم کارمیکنم....دووم بیارین پیرز: چقدر دیگه مونده فین؟ فین: تقریبا تمومه! آماده اس یه جا پناه بگیرین! اچ کیو به آلفا... سالن اصلی شهر اون سمت پله به براوو ملحق شین و ادامه بدین کریس: وضعیت چطوره؟ تلفات دادیم؟ روی پل یه مرد رو گیر انداختن پیرز: یه تانگ روی پله . همه چی جلوش بسته شده کریس: باشه جماعت، نجات زخمی اولیوت اوله تیم آلفا از اطراف همه تیر اندازی هایی که جلوی راهو میگیره از بین ببرین همه اسنایپر ها بر طبق گفته من حرکتت کنین کریس و پیرز از هم جدا میشوند چنانچه با پیرز باشید: عضو BSAA : برای دیدن به دوربین گرمایی احتیاج داری تیم الفا به گوش. یک تانک قدیمی مدل T-42 به سمتتون میاد. به نظر میاد کمی مشخصاتشو تغییر دادن فین: دارن سلاح گنده هاشونو واسه ما رو میکنن... مواظب باشین کاپیتان عضو BSAA : پیرز تو میتونی از این نقطه رو همه چی تسلط داشته باشی امنیت کاپیتان ردفیلد الان تو دستای توئه من میرم راهرو باز میکنم کریس: من یه سلاح بزرگتر لازم دارم پیرز: کاپیتان اگه اون تانکو از جاش تکون بدی منم میتونم کامیونو بزنم و حسابشو برسم رایفل من بهش نمیرسه... به یه سلاح خفن تر احتیاج دارم پیرز یک تانکر سوخت را میزند و تانک با آن منفجر میشود. کریس: تیر اندازی عالی بود پیرز عضو BSAA : این راه باز شد بهتره به کاپیتان ردفیلد ملحق بشیم کریس: میرم سمت بالای پل. اونجابهم ملحق شین پیرز: کاپیتان نمیتونم بهت ملحق شم. لازمه اون نردبونو بیاری پایین پیرز: قوای پشتیبانی دشمن داره میاد... فین اینجا لازمت داریم فین: یکی از افراد براوو اینجا جای منه و نمیتونه راه بره فعلا بدون من ادامه بدین کریس: هیچ کدوم از افراد تیمک جا نیممونه پیرز : ما فعلا موقعیتمو حفظ میکنیم. برام مهم نیست که لازم باشه بکشیش بیاریش یا نه... زودتر خودتو برسون اینجا فین عضو زخمی را کول میکند و راه می افتد. فین: بله قربان. دارم میام کریس: تا فین برگرده باید این پل رو امن کنیم پیرز: اطاعت پیرز: فین، اعلام کن کجایی؟ فین: من جای نردبونم قربان تقریبا رسیدم رسیدم قربان! کریس: باشه وقت کار کردنه باید جلوی نیروی پشتیبانیشونو بگیریم میخوام که پل رو بترکونی فین: بله قربان دارم مواد منفجره رو کار میذارم پیرز: خوبه تند تر کار کن فیبن: اماده ترکیدنه کریس: همگی برگردین عقب و پناه بگیرین یک تانک بر روی ریل قطار جلو می آید. پیرز: کایپتان یه سلاح رو ریلی وارد قضیه شد! کریس: تا قبل از اینکه مواد رو بترکونی بذار بیادجلو ین! همه چی به عهده توئه فین :اطاعت قربان! و فین کل آن بخش را منفجر میکند. تانک داخل آب می افتد. کریس و افرادش آنجا را ترک میکنند. در یک خیابان دختری به سمت آنها می آید و کارتی را بالا گرفته است: شری: شری برکین امنیت ملی کریس: شری برکین... تو توی شهر راکن بودی شری: تو از کجا میدونی؟ کریس: کلر شری: صبر کن ببینم تو کریسی؟ کریس: خواهرم همه چیو در مورد تو گفته پیرز: کریس این مرد از شورشیای تحت تعقیبه شری: اره ، اون یه مزدوره ولی الان تحت حفاظت دولت آمریکاس برای BSAA تهدیدی به حساب نمیاد جیک: مگه اینکه یکی پول بده تا تهدید به حساب بیام پیرز: چی فرمودی شما؟ جیک: ها؟ چیه؟ کریس: هیچی HQ به تیم آلفا نیروی ما نمیتونه به خاطر اون ضد هوایی ها فرود بیاد دخلشونو بیارین کریس: تیم آلفا دریافت شد چی..چی؟ ما داریم یه چیز گنده رو روی رادار میبینیم درست داره میاد طرف شما و یک هلیکوپتر یک سلاح زیستی غول پیکر را جلوی آنها می اندازد. کریس: بعدا حرف میزنیم شماها باید برین مخفی شین آلفا تیم به گوشمی این اکوئه که صحبت میکنه اون سه تا ضد هوایی کوفتی جلو دست وپامونن کریس: دریافت شد اکو ما براتون حلشون میکنیم شری: کریس ما بهتون کمک میکنیم کریس: اصلا راه نداره باید برین یه جای امن شری: نگران من نباش من میتونم از پس خودم بر بیام تو کمک لازمی جیک: یا مسیح وقتی مزدور بودم بیشتر شانس زنده موندن داشتم... شری: کریس ما حساب یکی از اون گنده تراشونو میرسیم جیک: ممنونم که منو واسه کار داوطلب کردی عزیزم فین: من روی این ضد هوایی ها بمب میذارم ولی یکم طول میکشه ببینین میتونین برام وقت بخرین یا نه یکم دیگه فین: بمب گذاشتم همه برین عقب... کریس: دوتا موندن... بیسیم: یه سلاح زیستی غول پیکر دیگه داره نزدیکتون میشه پیرز: این همونیه که توی Two of heart گم کردیم عضو BSAA : آلفا آماده درگیری بشین فین: یکی دیگه بیشتر نمونده همه برین توی راه زیر زمینی! فین : یکی حواس اون BOW گنده رو پرت کنه وقتی اون اینجاس نیمتونم کار کنم بیسیم : همه ضد هوایی ها منهدم شدن کارتون عالی بود آلفا ولی هنوز کارتون تموم نشده تا اون BOW دیگه رو از دورخارج نکنین اکو نمیتونه فرود بیاد. ما زا بالا بهش شلیک میکنیم ببینین نقطه ضعفی داره؟ اکو به آلفا یه نگاهی به پشت این جونور بندازین اون وسیله مستقیم به ارگان های داخلیش وصله واجازه میده زنده بمونه نمیدونم چطور ولی ببینین میتونین بکشینش بیرون یا نه بخش خارج شده اعضا رو هدف بگیر وشلیک کن! و موجود را با موشک میزنند. کارتون عالی بود آلفا تیم اکو بزودی فرود میاد پس از فرود آمدن اکو کریس به شری میگوید. کریس: من مختصاتو به خلبان دادم شری: واقعا به خاطر کمکت ممنونم و جیک و شری به سمت هلیکوپتر راه می افتند. کریس: هی... هی!(خطاب به جیک ) قبلا همو دیدیم؟ جیک: شما کله پوکا از دید من همتون شکل همین شرمنده داداش پیرز: دستم میندازی ها؟ و به سمت جیک حالت حمله میگیرد که کریس او را متوقف میکند. کریس: اشتباه من بود.( رو به شری با لحنی ملایم تر) سفر امنی داشته باشین شری و جیک سوار هلیکوپتر میشوند ومیروند پیرز: کایپیتان ما دیوونه ایم که میذاریم اون پسره بره...چند نفر از افراد ما بخاطر مزدورایی مثل اون مردن کریس: اون مشکل ما نیست. نیمتونیم از هدف ماموریت BSAA چشم پوشی کنیم فین: جنگیدن با تروریسم زیستی قربان پیرز: میدونم واس چی اینجا هستیمتازه کار وارد سالن اصلی شهرداری میشوند. در سالن مجسمه های بد هیبتی هستند که بر جا خشک شده اند. کریس: باشه پخش شین. این محل رو از بالا تا پایین برگردین ..اینا... آدمن..؟! پیرز: دارم امواج زنده بودن از اینا دریافت میکنم... انگارت وی پیله ان... کی اونجاس؟ بیاید من دارم یه سری اطلاعات ازا ونور در دریافت میکنم کریس: پیرز فین شما دو تا با من بیاین بقیه اینجا رو بگردین اچ کیو، سه تا از ما از بقیه جدا شدیم و داریم به پشیروی تو ساختمون ادامه میدیم به یک سالن میرسند که چند مجسمه دیگر هم وجود دارند. یکی از آنها شکاف میخورد. پیز: یکیشون داره در میاد قربان کریس: اینو به اچ کیو خبر بده فین : اطاعت! و تمام مجسمه ها شکاف خورده و به آنها حمله میکنند.آنها را میکشند. BOW های نابود شدند. کریس: باقی جاها رو هم بگردین ولی حواستون جمع باشه دری را باز میکنند . روی زمین تعداد زیادی سرنگ خالی افتاده است. پیرز: کاپیتان کارلا رادامز: ویروس سی و زنی از میان تاریکی بیرون می آید. فین کریس وپیرز به سمت او نشانه میروند. زن دستهایش را بالا گرفته و میگوید: شورشیا اینجوری صداش میکردن ...خوشحالم شما نظامیا رو اینجا میبینم پیرز: تو کی هستی؟ کارلا: اسم من ایدا وانگه. من اینجا کار می کنم . منو گروگان گرفته بودن کریس: ویروس سی... باید همینی باشه که جواوو ها رو ایجاد کرده کارلا:آره یه همچین چیزایی شنیدم پیرز: دیگه چی شنیدی؟ کارلا: شاید بهتر باشه اول سلاحاتونو بیارین پایین و یک قدم به سمت آنها بر میدارد. هر سه بار دیگر سلاح هایشان را بالا می اورند. کریس: نه تا وقتید لیلی خوبی برایا ینکرا داشته باشیم کارلا: نئو آمبرلا. کریس: نئو آمبرلا ؟! کارلا: سازمانی که از شورشیا حمایت میکنه یا حداقل فکر میکنم این چیزیه که اونا خودشونو صدا میکنن پیرز: پس ویروس سی از طرف اونا اومده کارلا: این تمام چیزیه که من میدونم سلاح هایشان را پایین میگیرند. کرزیس: از همکاریتون مشتکریم. فین. مسئولیتت اینه که خانومو محافظت کنی فین: بله قربان کریس( خیلی آرام به پیرز) : چشم ازش برندار پیرز: حتما کریس: ما یکی از کارمندا رو پیدا کردیم داریم میریم به سالن اصلی کارلا: بیاید من یه راه میونبر نشونتون میدم که برسیم به ورودی وقتی وارد سالم اصلی میشوند میبنند همه با جانوران از پیله در آمده درگیرند. لعنتی اونا همه جا هستن ما هیچ وقت نمیتونیم فرار کنیم همه برین سمت راهروی دوم سالن اصلی خیلی خطرناکه کارلا: توی راهرو دوم یک راه خروج هست پیشنهاد میکنم ازش استفاده کنیم کارلا: دوستاتون لحظات سختی رو میگذرونن پیرز: خانم... لطفا فقط سعی کنین تو دست وپا نیاین فین: نمیتونیم ادامه بدیم مگه اینکه ازشر اونا خلاص شیم همه دشمنا از بین رفتن کارلا : بعد از این در یک انبار هست که به خروجی راه داره میتونیم ازا ونجا خارج شیم کریس: تقریبا رسیدیم بیرون. نزدیک هم بمونین جماعت بله قربان بله قربان آنها وارد یک راهرو میشوند و پیرز ناگهان بر میگردد و میبیند که کارلا آنجا نیست. پیرز: اون زنه! رفته! فین! فین: نمیدونم به خدا یه دقیقه پیش اینجا بود نرده هایی ایجاد میشوند و کریس و پیرز را از بقیه جدا کرده و همه را گیر می اندازد.کارلا رادامز با آرامش به سمت نرده ها می آید. کریس: ایدا! و همه سلاح هایشان را به سمت او میگیرند. کارلا: ممنون واسه اسکورت. اینم چیزیکه منو باهاش به یاد بیارین... و یک توپ پر از سرنگ به داخل اتاق پرتاب میکند و سرنگ ها به افراد کریس میخورند. آنها آتش گرفته و به حالت پیله فرو میروند. بی آنکه پیرز وکریس قادر باشند به آنها نزدیک شوند. کریس: نه...! نه خدا لعنتت کنه نه! فین! طاقت بیار! نه اینجوری نه... فین: کاپ...تان... کریس: نه لعنتی ! نه! فین! و فین تبدیل به مجسمه میشود. در این لحظه پشت پیله شکاف برداشته وهیولایی بیرون میپردو نرده ها کنار رفته و موجود به آندو جحمله میکند. پیرز: کاپیتان باید بریم! موجود کریس را به شدت میزند. پیرز: همین الان باید بریم! و کریس را پرتاب میکند. کریس به زمین خورده واز هوش میرود. کریس!!! پیرز کریس را گرفته ودرحالی که شلیک میکند دبنال خودش میشکد. پایان فصل 2
    37. 1 امتیاز
      اتوبوس در مسیر کلیسای جامع پیش میرود. هانیگن: 90% افراد تال آکس به ویروس آلوده شدن حدود 70000 نفر . یه سری اطلاعاتم از یه سازمانی به نام نئو آمبرلا دریافت کردیم که مسئولیت این ماجرا رو به عهده گرفته لیون: نئو آمبرلا... هانیگن: میدونم به چی داری فکر میکنی. لیون:انگار شهر راکن دوباره داره تکرار میشه هانیگن: این همه خبرایی بود که دستم داشتم. حالا نوبت شما دوتاس که بهم کمک کنین . باید بدونم چی توی اون کلیساس . چند تا ادم کت شلواری دارن بهم فشار میارن لیون: کت شلواری؟ هانیگن مخفیانه به پشت سرش اشاره میکند وبه سیمونز نیم نگاهی میاندازد . هانیگن: دقیقتر بخوام بگم، درک.سی.سیمونز. مشاور امنیت ملی یک زامبی وسط راه پدیدار میشود . مرد: سفت بچبین راننده به زامبی میزند وبعد تعادل ماشین بهم خورده واز صخره آویزان میشود. انبوه زامبیه ا به سوی اتوبوس می ایند. لیون و هلنا کم کم بهوشم می آند ومتوجه میشوند که درگیری بین زامبی ها وسایر سرنشینان در انجام است. نه ! نه! نه !کمک! خدایا کمک! حرومزاده...ولم کن اه گندش بزنن برو عقب اتوبوس سر میخورد دارم میریم پایین! خودتو سف بگیر! یه چیزی رو بگیر! اتوبوس از دره به پایین پرتاب میشود. لیون و هلنا زنده میمانند ولی باقی افراد در انفجار اتوبوس از بین میروند. لیون: اونا از آلودگی زنده موندن تا بیان اینجا اینجوری بمیرن! هلنا: واسه غصه خوردن وقت نداریم. باید بریم کلیسا هانیگن: لیون هلنا؟ شما دوتا خوبین؟ لیون: اره به هر دلیل که هست ما هنوز زنده ایم هلنا: ما داریم از وسط قبرستون میریم سمت کلیسای جامع در ورودی قفل است و کلید آن به گردن یک سگ . فکر کنم بدتر از اینکه یه سگو تو قبرستون دنبال کنیم هست هلنا: آره اینکه اون دنبالمون کنه! پس از کشتن سگ کلید را به دست می آورند. خب حالا بریم سمت کلیسا خیلی خب رسیدیم به محض ورود یک زامبی روی لیون میپرد واو را به زمین میاندازد. لیون حالت خوبه؟ خب جاییم که نشکسته ...یه جورایی بعید میدوسنتم واسم برگردی هلنا: خبر نداری. جای کلیسا منتظرتم خب خدا رو شکر هنوز زنده ای لیون: مرد ... تو باعث میشی چشمام بهتر ببینه هلنا: ممنونم حالا باهام میای کلیسا یا نه بلاخره و به حیاط اصلی کلیسا وارد میشوند. هلنا: دیدمش بجنب سلام؟ میدونم یکی اونجاس... در رو باز کنین و محکم در میزند. پائول – مسئول در : دیوونه شدی؟ اون کوفتیا میکشنمون لیون: ببین فقط ماییم سریع در رو باز کم بذار بیایم تو پائول : شوخی میکنی. صدای اون کوفتیا رو میشنوم... هلنا: باشه باشه اول دخل اونا رو میاریم صدای دوم: پائول کسی اون بیرونه؟ بذار بیان تو! پائول: و یه گله جسد متحرکم باهاشون بیاد تو؟ زده به سرت؟ زنگ کلیسا به صدا در می آید. هلنا: زنگ کلیسا؟ دستم میندازی؟ لیون: آماده باش مهمونا اومدن یکی پنجره بالایی را میشکند و سلاحش را به سمت زامبی ها میگیرد. تیرانداز: بهتون کمک میکنم رفقا . بزنیم شرشونو کم کنیم لیون: خوشحالم یکی اون تو بلاخره هست که جرئت داشته باشه یکی از حاضرین : پائول در رو همین الان باز کن! پائول: باشه باشه... بیاین اینجا واسه اعتماد به تو کلی چیزا رو توی خطر انداختم امیدوارم اطلاعاتت ارزششو داشته باشه... به محض ورود افراد با اشتیاق به سمت آنها می ایند. مرد: شما... لیون: شرمنده دوستان. ما برای نجات نیومدیم مردم نا امید پراکنده میشوند. هلنا: پشت اون مجسمه یه راه مخفی هست که میره پایین باید یه راهی پیدا کنیم که بازش کنیم لیون: میخوای بهم بگی اون زیر چیه؟ هلنا: نشونت بدم بهتره مرد: پسرم مارکو توی BSAA هه اونو وارتششون هر لحظه ممکنه سر برسن حالا میبنین هلنا: زیر این مجسمه راه پله اس دفعه آخر که من اینجات بودم باز بود... گندش بزنن حالا باید چی کار کنیم لیون: یه راهی براش پیدا میکنیم. بیا اطرافو بگردیم مرد: حالتون خوبه؟ لیون: این بخشی از دکور نیست هلنا:حق با تونه چیزای بیشتری اینجا هست نسبت به چیزایی که میبنیم یک زن : پدر مقدس التماس میکنم لطفا مراقب نانسی باش اون پیش دوست پسرشه... راستش من مطمئن نیستم اون ازش مراقبت کنه لیون: باید یه چیزی رو جا انداخته باشیم و یک مجسمه مشابه مجسمه قبلی پیدا میکنند. جفت هم دیگه ان... یه حسی بهم میگه فقط واسه قشنگی نیستن حالا داریم به یه جایی میرسیم هلنا: از این همه بازی خسته شدم بیا بریم لیون اون دکمه روی مجسمه رو فشار بده ظاهرا با اون غیر فعال میشن لیون: کار داره بیخ پیدا میکنه هلنا: واسه این مسخره بازیا وقت نداریم فکر میکنی این متوقفم میکنه؟ ادامه بده! لیون: منم به همین فکر میکردم. نمیخوام تفریحمونو از دست بدیم هلنا: باشه بریم 5 زنگ به نواخت در می آید آنگاه راه پدیدار خواهد شد. لیون به زنگ ها کلیسا شلیک میکند. خب همشونو زدم. یکم حس ناجوریه به عتیقه ها شلکی کنی یه صدایی اومد شنیدی؟ هلنا: بیا امیدوار باشم در باشه آنها راه زیر زمینی مجسمه را باز میکنند ولی موجودی چاق و زشت از راه پله به سختی بالا می اید. اون دیگه چه کوفتیه؟ لیون: داری از من میپرسی؟ موجود از خودش گازی ساطع میکند که افراد با تنفس آن تبدیل به زامبی میشوند. حالتون خوبه؟ لیون: گمونم اون همون کوفتیه که کل این جهنمو راه انداخته... هلنا: اون کوفتی از کجا سرو کله اش پیدا شد لیون: مواظب گازش باشین! وحشت نکنین جماعت فقط از سر راهش بیرون کنار همه برین کنار ما دختلشو میاریم! پس از کشتن موجود . زن: مگان...همه ...همه رفتن... مگان: همه چی درست میشه... حداقل ما هنوزه مو داریم لیون: خب آماده ای؟ هلنا: آره ووارد راه مخفی میشوند. لیون: دلم میخواست فکر کنم خدا هوامونو داره ولی فکر میکنم الانم همه چی با خودمونه فکر میکنم این پنل اعداد به شماره های روی در متصله حل شد عجب سیستم امنیتی خفنی! فقط کافیه عدد روی در رو بزنی باز شد بریم آنها وارد اتاقی میشوند که یک صندلی در مرکزآن است. هلنا: وایستا...اینجا رو میشناسم دبرا باید همین نزدیکی باشه لیون: کی؟ هلنا: لطفا سالم باش هلنا با حالت نگران شروع به گشتن تمام اتاق ها میکند. خواهش میکنم نه... خدا و شکر اون نیست بجنب... کجایی.. اینجا هم نیس... لیون: داریم دنبال کی میگردیم؟ هلنا: دبرا اگه اینجایی یه نشونه ای بهم بده لیون: یه جورایی دارم خسته میشم که هی منو میکشونی اینور اونور. میخوای بهم بگی جریان چیه یا نه؟ هلنا: میگم..فقط... وقتمون داره تموم میشه...لیون یکم دیگه تحمل کن و وارد اتاقی میشوند که در کپسول های ازمایش موجوداتی قهوه ای رنگ وجود دارند. لیون: اینا دیگه کوفتی ان... هلنا: هیچکدوم از اینا سه روز پیش اینجا نبودن توجه لیون به یک نوار ویدیویی جلب میشود که روی ان نوشته شده است" تولدت مبارک ایدا وانگ" لیون: ایدا؟ و ویدیو را پلی میکند در آن میبیند که ایدا وانگ ازد اخل یک پیله بیرون آمد. این چیزی بود که میخواستی نشونم بدی؟ هلنا: من ؟...نه... این دیگه چی بود که من دیدم ایدا؟ هلنا: پس اون زن یا هرچی که بود... تو میشناخت؟ لیون: یه جورایی به یکسری اهرم برای باز کردن در می رسند. گرفتم باید یکی یک فعالشون کنیم هلنا: چرا همه چی باید اینقدر پیچیده باشه... لیون: چرا هنوزنیمتونی جریانو بهم بگی هلنا: چون احتمالا حرفمو باور نمیکنی برای همی نمیخوام نشونت بدم و وقتی اینکار رو بکنم برای همه چیزایی که لازم داری مدرک نشونت میدم لیون: خب...توی اون آزمایشگاه...اون نواره... هلنا: که دوستت توش بود؟ جریان اون چیه؟ لیون: ببین اگه جواب میخوای خودت باید اول چند تا سوالو جواب بدی هلنا: حق با توئه ... گمونم عادلانه اس کمی جلوتر دختری را میبنند که بر روی یک صفحه دراز کشیده و ظاهرا بیهوش است. هلنا: دبرا!...دبرا!...دبرا!... صدامو میشنوی؟ دبرا: هلنا؟ هلنا: خدایا شکرت... لیون: خیلی خب ، مخفی کاری بسه اینجا چه خبره؟ هلنا: بذار اول از اینجا ببریمش بیرون بعد همه چیو بهت میگم قول میدم دووم بیار خواهر و هلنا خواهرش را کول میکند. لیون: تو مواظب اون باش. بقیه مهاجما با من هلنا: دبرا صدامو میشونی؟ دارم میبرمت خونه.. هلنا: لیون! کمک! لیون: سقف داره میاد رو سرمون! هانیگن: لیون! هلنا؟ شما کجایین؟ چه اتفاقی...؟!.. لیون: هانیگن؟ به گوشم؟...تو روحش دبرا: آآآه. هلنا: دبرا طاقت بیار چیزی نمونده دبرا به من گوش کن...دبرا! نه دبرا نه! و دبرا آتش میگیرد وبه چیزی شبیه پیله فرو میرود. نه...نه... این نمیتونه اتفاق بیفته و بعد از پیله بیرون می اید و دستش را به سمت هلنا دراز میکند ولی پیش از اینکه هلنا دست او را بگیرد یک تیر کمان بزرگ مستقیم به میان پیشانی دبرا میخورد واو را عقب می اندازد. زنی قرمز پوش به آندو نزدیک میشود و لیون سلاحش را به سمت او میگیرد لیون: ایدا! و سلاحش را پایین می آورد. ایدا: قیافت طوریه انگار روح دیدی هلنا باز میگردد وسلاحش را به سمت ایدا میگیرد ولی لیون سلاح او را پایین میدهد و هلنا گریه میکند. لیون: ایدا اینجا چه خبره؟ ایدا: پیچیده اس... ولی نه اینجا جاشه نه الان وقت گفتنش و سقف میلرزد. این راه ها ددوم نمیارن. باید بریم پایین هلنا: متاسفم دبرا...همه اش تقصیر منه... لیون: هلنا از ش فاصله بگیر هلنا: صبر کن شلیک نکن خواهش میکنم ولی دبرا او راپرتاب میکند. دبرا؟ تو کجایی؟ راه فرو میریزد ولیون وایدا با هم می افتند تا خود را به هلنا برسانند. ایدا: بگیر لیون: یه حلقه؟! ایدا: با خودت فکر و خیال نکن .بعدا به دردت میخوره لیون: حواستونو جمع کنین .اون قویه ایدا: تو حواست به خودت باشه هلنا: دبرا ایدا: باید دخلو بیاری ، اگه دوستش داری هلنا: این یه کابوسه نمیتونه واقعیت داشته باشه دبرا زمین را خراب کرده وهلنا و ایدا با هم می افتند. لیون: هلنا ایدا! یه کم اینور میشه کمک کنین؟ ایدا: هرچقدر که همه چی تغییرمیکنه بعضیا مثل سابقشون میمونن سوار یک واگن میشوند. لیون: همه سوار شن بیا امیدوار باشیم این یه حرکت بدون توقف تا خارج ازا ینجا باشه ایدا: من بودم روش حساب نمیکردم... هلنا: تمومش کن دبرا تو نمیتونی اینجوری باشی! دبرا! ایدا: نگو که هنوز داری گریه میکنی داره سعی میکنه بکشتت! هلنا: فکر نمیکنی اینو میدونم؟ به انتهای مسیر میرسند و هلنا ودبرا باهم افتاده و لیون وایدا نیز با هم. هلنا: دبرا! و به دبرا شلیک میکند. لیون: هلنا! دبرا: هلنا... و از پرتگاه آویزان میشود. هلنا دست او را میگیرد. هلنا: دیگه گریه نمیکنم...نه تا وقتی انتقامتو نگیرم... خواهش میکنم... منو ببخش... (و دست او را ول میکند ) کاری میکنم تاوان اینکارشو بده فلش بک در ذهن هلنا هلنا ودبرا در اتاقی به صندلی بسته شده اند وسیمونز نیز آنجا حضور دارد. به من نگاه کن به من نگاه کن ! همه چی درست میشه... حواست به من باشه... دبرا: کمکم کن... هلنا: من از اینجا میبرمت بیرون دبرا ...دبرا به من نگاه کن ...ما از پس اینکار برمیایم... سیمونز به دو مرد اشاره میکند وآندو دبرا را میبرند. نه ولش کن! نه ... خواهرم نه...! خواهش میکنم... منو بجاش بگیرین... بهش صدمه نزنین ... دبرا پایان فلش بک نمیدونستم چی کار کنم برای همین کمکش کردم... من کاری کردم که سیستم محافظتی رئیس جمهور شکسته بشه ایدا: دقیقا شبیه کارای خود سیمونزه... لیون: واسه چی باید همچین غلطی بکنه؟ ایدا: داستانش طولانیه و تلفنش زنگ میخورد. ما علیه کسایی هستیم که واقعا این کشور رو میچرخونن... بازی بسیار خطرناکی توش هستیم...و اگه شما دوتا درست حرکت نکنین... و بلافاصله با گرپل گانش میرود. گوشی لیون زنگ میخورد. هانیگن: لیون؟ کجایی؟ لیون: هانیگن سیمونز اونجاس؟ هانیگین: اره لیون: هانیگن باید مواظب باشی فکر میکنم اون کسیه که... سیمونز: اسم خودمو شنیدم؟ و وارد تصویر گوشی میشود.
    38. 1 امتیاز
      29 ژوئن 2013 اروپای شرقی کریس ردفیلد در یک کافه نشسته و مرتب نوشیدنی میخورد. کریس: بازم بریز زن صاحب کافه میرود تا برای کریس نوشیدنی بیاورد. پیرز در صندلی کناری نشسته ودر حال خوردن استیک است. پیرز: خیلی سخته این طرفا استیک خوب گیر بیاری... نه به اون سادگی که تو خونه میشد... زن برای کریس نوشیدنی میریزد ولیوان را تا نیمه پر میکند. کریس: پرش کن زن: به حد کافی خوردی کریس نوشیدنی را از زن میگیرد و برای خود میریزد کریس: گوش کن عزیزم تو اینجایی که به ملت نوشیدنی بدی و خوشگل به نظر بیای... پس چطوره خفه خون بگیری زن: چطوره تو از کافه من گمشی بیرون! کریس: جایی ندارم برم و بلند میشود تا به سر یک میز برود. یک مرد به زبان روسی به او میگوید: مرد : اون خانوم ازت خواست که بری و بعد به انگلیسی تکرار میکند گفتم بهت گفت که بری کریس عصبانی شده با مرد درگیر میشود که پیرز دست او را میگیرد پیرز: حتی به خوابم نمیدیدم کریس ردفیلدو توی اشغالدونی مثل اینجا پیدا کنم که داره وقتشو هدر میده کریس: تو دیگه کدوم خری هستی و هردو سر یک میز مینشیند پیرز: پیرز...پیرز نوینس کریس: به عمرم اسمتو نشنیدم پیرز: این چی؟ از اینم چیزی نشنیدی؟ و تصاویری از یک شهر آشوب زده را به کریس نشان میدهد. کریس: این چیه؟ پیرز: تو واقعا هیچی یادت نمیاد نه؟ تروریسم زیستی کریس: بیو... پیرز: تو نمیتونی از گذشتت فرار کنی کریس مهم نیست کجا بری وچیکار کنی. کریس: تو کی هستی؟ این چیه؟ پیرز: باشه...منو یادت نمیاد... اینا رو چی ...( و تصاویر سربازانی را نشان میدهد که در جنگ کشته شده اند ) نگاه کن... گفتم نگاه کن! اینا آدمای تو بودن...که همشون تحت فرمان تو مردن ... نگاه کن! تو بهشون بدهکاری که به یاد بیاری...! وگرنه همه اون کارا بی ارزش میشه... کریس: کافیه! پیرز: لعنتی. شیش ماه ازگار دارم دنبالت میگیردم وچیزی که گیرم میاد اینه کریس: BSAA پیرز: اره...جایی که بهش تعلق داری همه منتظرن کریس: همه؟ تمام افراد کافه بلند میشوند وپشت سر پیرز قرار میگیرند. پیرز: ما برت میگردونم کاپیتان هرجوری که باشه تصاویر تاریک شده و صدای کریس به گوش میرسد که گویی با خود حرف میزند. کریس: نمیتونم به فرار ادامه بدم. باید با حقیقت روبرو بشم ومسئولیتشو بپذیرم. این تنها راهیه که یادم میاد و تنها راهی که بتونم زندگیمو پس بگیرم HQ به آلفا مامورت شما تغییری نکرده جلوی پخش شدن حمله زیتسی رو تا نقطه Ace of Spade بگیرید پیرز: دریافت شد آماده ایم که روی سقف Eight of Clubs فرود بیایم مسیرمونو به Ace of Spice ادامه میدیم اون مامورای سازمان ملل رو پیدا میکنیم. اکو به HQ ما توی خایبون Diamond Three با حمله مهاجما مواجه شدیم. میریم که درگیر بشیم HQ دریافت شد پس از خروج از در چند خبرنگار جلو آنها را میگیرند. خبرنگار: BSAA به صحنه رسید ... ببخشید میشه یه جمله بگین؟ ایا این حمله به حمله آمریکا مرتبطه؟ ایا BSAA اونجا هم هست؟ کریس: اینو ببین پیرز: بجنب هدفمون جلوهه HQ- به گوشم . مسیر 4 پر از آدما ومهاجماس چیز دیگه ای هم هست؟ کریس: حروم... - تیم آلفا مسیرتونو از مسیر 4 به سمت مسیر نهم تغییر بدید - از طریق Six of Clubs به مقصد برید HQ- به تمامی واحد ها آلفا در مسیر Ace of Spades ـه - بعد از اینکه به گروه دلتا رسیدین ماموریت رو طبق برنامه پیش میبریم - براوو به HQ ما با مهاجما در Four of hearts درگیر شدیم اوضاع جالب نیس درخواست نیروی پشتیبانی فوری داریم - دریافت شد. HQ به چارلی ، در four of hearts به براوو کمک کنید. کریس :دارن شهروندای غیر مسلح رو میکشن. عاشق ما میشن وبه یک جاوا شلیک میکنند ولی جاوو خودش را ترمیم میکند. پیرز: داره خودشو ترمیم میکنه پیرز به HQ ما با یک جاوو برخورد کردیم شبیه همونیه که قبلا تو ادونیا باهاش برخورد کردیم - دریافت شد . با احتیاط بسیار زیادی پیش برید پیرز: گندش بزنن... کریس باید به این اوضاع پایان بدیم - تیم آلفا به مسیر نهم ادامه بدید - از یکی از کوچه های فرعی استفاده کنید تا به Ace of spades برسید پیرز: کاپیتان چیزی یادت نیومده هنوز؟ کریس :هنوز دارم سعی میکنم بفهمم این چیزایی که میبنم چه معنی داره پیرز: میدونی به نظر میاد یکم کند شدی ولی به نظر میاد همه اون تمرینا خوب نگهت داشته کریس: ببند فَک رو. آماده ای؟ -اکو به HQ نمیتونیم از پسشون بر بیایم از Diamond three عقب نشینی میکنیم HQ- به اکو. درخواست سریع بروز رسانی وضعیت... اونجا چه خبره؟ - مامنهدم شدیم. تعدادشون خیلی خیلی زیاده. چاره ای نداشتیم مجبوریم عقب نشنین کنیم وارد ساختمانی میشوند و یک جاوو نزدیک است کریس را بکشد. پیرز: کایپتان و کریس را نجات میدهد. الفا به HQ ما همین الان جهش یک جاوو رو دیدیم یکی از سربازان : بهش شلیک کن عقب نگهشون دار پاکسازی شد کریس: شما دوتا اینجا بمونین و مواظب زخمیا باشین پیرز :HQ تیم آلفا گزارش میده . 4 نفر از ما به سمت مسیر نهم حرکت میکنن دشمن دیده شد. یه جا پناه بگیر یکی از سرباز ها: نمیخوام هیچکس بلایی سرش بیاد فقط بشینین و یه هدف رو انتخاب کنین HQ - به تمام تیم ها - اطلاعاتی بدستمون رسیده که مهاجمین در اطراف باساوان در حال تجمع هستن بسیار محتاط حرکت کنید HQ - به آلفا با واحد ریکان از دست دادیم. با احتیاط بسیار زیادی حرکت کنین - دریافت شد HQ یک سرباز با یک جاوو از در بیرون می افتند. کریس: لعنتی. رو زمینیه آدمه - براوو به HQ هنوزد اریم مهاجما رو با تیم چارلی در Fourr of hearts از بین میبریم - تلفات زیادی دادن HQ - دریافت شد. گروه درمانی در راهن HQ - به تیم آلفا - آپارتمان ربروی شما Ace of Spade هست کارمندای سازمان ملل اونجا گروگان گرفته شدن. با احتیاط بسیار زیادی حرکت کنین HQ :پیرزما با یه جهش نوع 5 روبرو شدیم کریس: عالیه بال هم دارن - چارلی به HQ ما دوباره یه جا جمع شدیم و منتظر دستور جدیدیم - کارا توی three of diamond خوب پیش نمیره. به کمکتون اونجا نیاز دارن - دریافت شد پاکسازی شد کریس وپیرز در حال عبور از یک میله به سمتشان موشک شلیک میشود وپایین میافتند. کریس پیرز را نجات میدهد ولی خودش از یه میله آویزان میشود. پیرز: کاپیتان! کریس: گمونم عضله هام یادشون بود که چطور نجاتم بدن... هی پیرز دارن اینجا یه خورده بهم شلیک میکنن. جونتو نجات دادم میخوای جبرانش کنی؟ اینجا به کمکت نیاز دارم. خیلی سریع خودتو به من برسون یکی از سربازان: ما به HQ پیام میفرستیم که پشتیبانی بفرسته شما دوتا برید سمت Ace of Spade پیرز: دریافت شد کریس: اینا دارن از کدوم قبری میان...پیرز میشه یکم منو پوشش بدی؟ پیرز: تو جون بخواه کاپیتان HQ - به براوو آلفا برای رفتن به Ace of spade کمک لازم داره میتونین بهشوتن برسین؟ - دریافت شد از سمت four of hearts میایم. بهشون میرسیم بزودی HQ - به تیم آلفا شما تقریبا به Ace od Sapades رسیدید - خدا لعنتش کنه یه آر پی جی - براوو به HQ ما اینجا داریم تو دردسر می افتیم فکر نکنم به موقع برای کمک به آلفا برسیم HQ - اینجاست دریافت شد پیرز: خب به نظر میاد خودمون دو تا باید بریم کریس به HQ ما توی Ace of Spade هستیم - دریافت شد - تیم براوو هم برای کمک به بررسی و نجات فرستاده شدن - برای دستور بعدی همونجا بمونین پیرز: خوبه یه استراحت لازم داشتم یک نور افکن آنها را پیدا میکند واز اطراف جاوو میریزد. کریس: لعنت پیرز: ما رو هدف گرفتن دقیقا بالای سرمونن HQ - به تیم براوو ، تیم آلفا توسط مهاجما محاصره شده... هر چه سریعتر خودتونو بهشون برسونین - تیم آلفا براوو صحبت میکنه ما داریم با آخرین سرعتمون میایم حواستونو جمع کنین زرتتون قمصور نشه... الفا تیم صحبت میکنه دریافت شد تا شما برسین هرکاری بتونیم میکنیم. پیرز: چند تا دیگه از این مفتخورا رو باید بکشیم.؟ کریس:این پشتییبانی کدوم قبریه؟ - هی برو بچ از دیدن ما در پوستتون نمیگنجید؟ هلیکوپتر تیم براوو رسیده ونیروهایش به سمت بام سرازیر شده وبه کمک پیرز وکریس می ایند. - تیم براوو وقت تفنگ بازیه دخل همه جاوو ها رو بیارین..! کریس: بلاخره پیرز: هدفتونو انتخاب کنین وبیاین تمومش کنیم! - همه سلاح های زیستی نابود شدند - تیم آلفا به تیم براووکمک کنید تا شهروندا رو از اونجا ببرن HQ - به آلفا ما جزئیات ماموریت شما رو داریم گروگان ها را در طبقه اول وهفتم نجات بدین و ساختمونو ترک کنید. و هر دو گروه به دنبال گروگان ها میگردند. HQ - به آلفا تمام گروگان ها جلوی شما هستن همه جونورا رو بکشید وزا اونجا بیاید بیرون - الفا صحبت میکنه دریافت شد. ما میریم داخل - الفا به HQ گروگان طبقه هفتم نجات پیدا کرد کریس: اون یکی گروگان کجاس؟ - طبقه بالای شما. باید سریع حرکت کنین - دلتای دو به HQ - تمام گروگان های طبقه دوم نجات پیدا کردن. من دارم ساختمونو ترک میکنم پیرز: الفا به HQ گروگان طبقه هشتم نجات پیدا کرد. - دریافت شد هنوز یکی تو طبقه اول مونده - دلتا یک به HQ تمام مهاجمین طبقه پانزدهم از بین رفتن. ساختمونو ترک میکنیم پیرز: خب فقط ما مونیدیم و سوار آسانسور میوشند ولی آسانسور وسط راه خراب میشود. کریس: وایستاد. حالا چی؟ پیرز: کمک کنی میتونم برم رو سقف کاپیتان خوبی؟ کریس: آره خوبم دسته ایا مهاجمان به سمتشان شلیک میکنند. یه جورایی حس میکنم اینجا بهمون خوش آمد نمیگن پیرز: بجنب میتونیم از پسشون بر بیایم - دلتا یک صحبت میکنه من ساختمونو ترک کردم HQ - دریافت شد - دلتا دو صحبت میکنه من ساختمونو ترک کردم - آلفا هنوز توی ساختمونه بعد از اینکه ساختمونو ترک کردن اونجا رو بمبارون میکنیم کریس: من میرم تو آماده ای؟ کریس: گروگان طبقه اول نجات پیدا کرد - دریافت شد آلفا حالا زا اونجا برین HQ - ترتیب تمام مهاجمین داده شد.تیم آلفا ساختمونو ترک کرد - دریافت شد فرمان بمبارون رو صادر میکنم ولی پیش از ایکه کریس و پیرز از انجا فرار کنند مسیر بسته میشود. پیرز: لعنتی اینجا گیر افتادیم حالا چه غلطی بکنیم؟ کریس: چمیدونم HQ - به آلفا برید طبقه سوم اونجا یه بالکن هست که میتونین از اونجا خارج بشین. راه بیفتین - تیم الفا همین الان اونجا رو ترک کنین - موشکا آماده شلیکن هواپیماها راه افتادن پیرز: اصلا دلمون نمیخواد وقتی اون هواپیماها سرو کله اشون پیدا میشه اینجا باشیم کریس: موشک بارونو شروع کردن گمونم خیلی براشون فرقی نمی کنه ما اینجا مونده باشیم یا نه پیرز: قضیه شخصی نیست خودت که الویتای مامورتو میدونی وبه سمت محل یاد شده میروند. کریس: پیرز بجنب! پیرز: باشه از ساختمان بیرون پریده و ساختمان پشت سرشان بمباران میشود. پس از فروکش کردن آتش بززی به سمت ساختمان بر میگردند افرادی را میبنند که در پیله اند. کریس با دیدن آنها صحنه هایی از کشته شدن یکی از افسرانش میبند واز سردرد روی زمین می افتد. کاپیتان؟ کریس: فین... پایان فصل 1
    39. 1 امتیاز
      29 ژوئن 2013 - تال آکس- ایالت متحده لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند. سلاح های زیستی یک تهدید جهانیه و ما هم نسبتا این وسط مقصریم ...باید با بقیه دنیا متحد بشیم... حادثه شهر راکن شهر راکن رئیس جمهور مقابل لیان در دفترش ایستاده و با اون صحبت میکند: میخوام همه چیو بگم ممکنه بیشتر موجب دردسر بشه تا رفع مشکل... و آخرین تصویر رئیس جمهور دستش را روی شانه لیان میگذارد و با لبخند میگوید: من همیشه برای دوستی تو ارزش قائل بودم لیان... زامبی برخاسته وبه سمت لیون می آید. این زامبی همان رئیس جمهور آمریکاست. لیان: همونجا که هستی بمون ... ( زامبی به سمت او می اید، در اتاق هلنا هارپر نیز ایستاده است و اونیز با حالتی که نمیداند باید چه کند سلاحش را روی رئیس جمهور نشانه رفته) جناب رئیس جمهور ... (زامبی پیش می اید) مجبورم نکن... )زامبی مسیرش را به سمت هلنا کج میکند و لیون فریادمی زند ) ) ادام (او را با تیر میزند) هلنا: این تقصیر منه... من اینکار رو کردم... لیان: از چی حرف میزنی؟ هلنا: کلیسای تال آکس. اونجا همه چیو توضیح میدم مامور کندی لیان: از کجا اسم منو میدونی؟ صدای زنگ گوشی می اید. هلنا گوشی را برداشته و لیان تصویر هانیگن را در گوشی هلنا می بیند. لیان: هانیگن... هانیگن: خوشحالم حال جفتتون خوبه لیان: چطور همو میشناسین؟ هانگین: ایشون هلنا هارپره از پارسال توی سازمان مخفی اومده باور نمیکنین چقدر از اینکه جفتتون سالمین خوشحالم .... ببین اصلا خوشم نمیاد این آشنایی رو قطع کنم ولی لازمه بدونم شرایط اونجا چطوره لیان: من همین الان به رئیس جمهور شلیک کردم... هانیگن: چی؟ هلنا: اون وقتی پیدا کردیم آلوده شده بود...لیان...لیان کاری رو کرد که باید میکرد... جون منو نجات داد هانیگن: خدا به دادمون برسه باشه من گزارشو مینویسم. شما دوتا یه راهی پیدا کنین که از اونجا فرار کنین...ویروس همین الانشم تا سه مایلی خارج تال آکس پخش شده وداره بیشترم میشه باید عجله کنین. هلنا: نه قبل از اینکه کلیسای جامع رو چک کنیم. مامور کندی یک سری سرنخ پیدا کرده که کی ممکنه پشت این ماجراها باشه هانیگن: لیان همینطوره؟ لیون نگاهی به هلنا می اندازد و میگوید: لیان: آ..ره... فکر کنم یه چیزایی دستم اومده هانیگن: دریافت شد. سعی میکنم امن ترین راهو براتون مشخص کنم و گوشی را قطع میکند . لیون به هلنا نگاه میکند لیان: سرنخ پیدا کردم؟ هلنا: اگه باهام بیای اره (گیم پلی) لیان از جسد رئیس جمهور بلند میشود لیان: آدام متاسفم خب این کلیسا چه چیز خاصی داره؟ میخوای بری به گناهات اعتراف کنی؟ هلنا: توضیحش سخته... اگه توی کلیسا بهت نگم ممکنه باور نکنی لیون: وقتی رسیدیم کلیسا همه چیو بهم میگی، قبوله؟ هلنا: قبوله و وارد راهرو میشوند. لیان: اینجا هم همین وضعه.داره از کنترل خارج میشه اگه دیدشون سرشونو هدف بگیر. بهترین جایی که میتونی بزنی هلنا: باشه آنها به صحن مهمانی میرسند. لیان: اینجا قرار بود مهمونی باشه... اگه اینجوری نمیشد الان همشون داشتن شام میخوردن... هلنا: فکر میکنی کسی زنده مونده؟ لیان: امیدوارم باورم نمیشه داره دوباره این اتفاقا می افته... درست مثل راکن... هلنا: شهر راکن؟ تو یکی از بازمونده ها بودی درسته؟ لیان: اره . هیچ وقت فراموشش نکردم. ما به این کلیسایی که تو میگی میریم. ولی اگه واقعا تو این کار دست داشته باشی باید با آزادیت خدافظی کنی هلنا: میدونم سایه ای در سالن میبنند. اون چی بود؟ لیان: فقط یه راه برا فهمیدنش هست بدو ...اون پشت (کات سین) لیان وهلنا یک مرد را در آنجا پیدا میکنند. مرد: صبر کن شلیک نکن! لیان: حالتون خوبه؟ مرد: دود ... هلنا: چی؟ مرد: دود...از ناکجا اومد...(صدای نا مفهوم جیغ دختری از دور می اید ومرد فریاد میزند ) لیز... لیان: صبر کن مرد: ولم کن لیان: خیلی خطرناکه مرد: دخترم.. اون تنهاست اگه یه کاری نکنیم... لیان مرد را به دیوار میچسباند و جلو دهانش را میگیرد. لیان: گرفتم چی میگی ولی اگه صداتو نیاری پایین زنده نمیمونی که بری نجاتش بدی... فهمیدی؟ مرد سرش را تکان میدهد و لیان او را رها میکند. مرد: لیز ( و به عکسی در گوشی اش نگاه میکند) لیون: این دخترته؟ باشه بریم پیداش کنیم هلنا: لیون ما وقت... لیون: چرا وقت داریم پایان کاتسین - شروع گیم پلی مرد: لیز... کجایی؟ ناگهان یک لوستر از بالا به پایین میافتد و راه طبقه بالا را میبندد لیان: چقدر به موقع! مرد: باید پیداش کنیم لیان: پیداش میکنیم. نزدیک بمون مرد: ممنونم...لیز؟ لیز! لطفا جواب بده... بابایی صدات میکنه... لیون: نمیدونم چقدر وقت داریم قبل اینکه این جسدا سرپا شن حالتون خوبه؟ مرد: وقتی دخترم رو پیدا کنم بهتر میشم. سعی کردم با گوشیش تماس بگیرم ولی قطع شد. یه جایی همین جاهاست لیان: باید کاری کنیم که این اسانسور کار کنه مرد: قفله ولی من اینجا کار میکنم. کلیداش دستمه وقتی بریم داخل میتونیم با ماشین من بریم لیون: ممنون. بیا لیز رو پیدا کنیم و گورمونو از اینجا گم کنیم. مرد: لیز؟ لیز خودتی؟ لیان: مواظب باش کمی جلوتر دختر مرد را میابند. مرد: لیز... لیز: بابا؟ لیام ومامان کجان؟ مرد: اونا رفتن بیرون. خونه منتظرمونن لیان: چطور ازاینجا بریم بیرون؟ مرد: از طریق پارکینگ زیر زمین آسانسور جلوتره. امیدوارم هنوز کار کنه خوشحالم شماها اینجا بودین مرد: همه چی درست میشه لیزی... و سوار اسانسور میشوند. لیز: بابا مرد: تقریبا رسیدیم...لیز... ولی مرد و دختر در اسانسور تبدیل به زامبی میشوند. لیز به هلنا حمله میکند هلنا: یا خدا لیان: اون همین الانشم مرده...بهش شلیک کن... هلنا لیز را با تیر میزند و متعجب بلند میشود. هلنا: ولی... باورم...نمیشه... لیان: خب عادت کن ... یا ما یا اونا ... و اونا درنگ نمیکنن هلنا: چرا باید این اتفاق پیش بیاد؟ از کانال آسانسور صدا ناله می اید. فکر کنم تنها نیستیم. لیان: اره میدونم (در اسانسور باز میشود وابنوهی از زامبیه اداخل میریزند ) لعنت بهشون شلیک کن کمی جلوتر به پارکینگ میرسند ولی در پارکینگ توسط زامبی ها محاصره شده است. لیان: اون راه خروجمونه هلنا:دیگه نمتونم باهات موافق باشم... کاتسین و مسیرشان را به اتاق کنترل ادامه میدهند. در تصاویر چند نفر درخواست کمک میکنند ولی زامبی ها به انها رسیده وآنها را میخورند. لیان (سلاحش را مسلح میکند) بریم هلنا: لیون خیلی دیر شده... کاری از ما بر نمیاد لیان: حق باتوئه بیا از اینجا بریم پایان کاتسین اون در مورد دود حرف زد... اگه این کوفتی با هوا پخش میشه...پس هرکی تنفسش کنه آلوده میشه هلنا: پس هر کسی که توی دانشکده بوده گرفته... لیان: اره... ولی چرا ایقدر همه جا ساکته؟ حس خوبی ندرم...(و با ضربه پایه قوطی به پایین پرت مکیشود ویک زامبی برمیخیزد) قصد نداشتم مزاحمتون بشم... لیان: موندم اصلا کسی زنده مونده... و به در خروجی میرسند. هانیگن در قفله میتونی یه کاریش بکنی؟ هانیگن: شرمنده از اینجا نمیشه ساختمون خدمه پشت حیاط رو یه بررسی بکنین. فکر کنم اونجا بتونین کلیدو پیدا کنین. لیان: انگشتتو رو ماشه نگه دار معلوم نیس یه هو چه اتفاق بیفته هلنا: گرفتم لیان: هیانگین در قفله راه برا بیرون رفتن نیست! صدای آژیر باعث میشود تمام زامبی ها به راهرو سرازیر شوند. هانیگن: دارم روش کار میکنم یه دقیقه فرصت بده هلنا: تعدادشون خیلی زیاده نمیتونیم دخل همشونو بیاریم لیان: حالا فهمیدیم همه آلوده ها کجا قایم شده بودن! هانیگن: واسه یه محوطه دانشگاهی واقعا قفل امنیتی ناجوری گذاشتن... لیون: زودباش هانیگن باید از اینجا بزنیم بیرون. هانیگن: چیزی نمونده طاقت بیارین. باز شد از اونجا برین!الان! لیون وهلنا مسیر را ادامه میدهند. پس از باز کردن در خروجی از گیت عبور کرده وسرو صدای درب امنیتی به هوا میرود. لیون: همینجوری غافلگیری پشت غافلگیری! باید میدونستم... آنسوی در یک خیابان است . هانیگن: همینجوری مستقیم برین چیزی نمونده برسین بدوین! لیون: گمونم راه خروجمونو پیدا کردیم و به سمت یک ماشین پلیس میدوند وسوار میشوند. تو روحش...کلیداش نیستن... هلنا: مطمئنی؟ لیون: دارم میگردم...شاید تو داشتبرده؟ هلنا: نه نیست لیون: دزدیدن یه ماشین به اون سادگی که تو فیلما نشون میدن نیست... هلنا: باید سیماشو اتصال بدیم؟ لیون: صبرکن ! کلیدا رو یافتم! هلنا: پشت سرمون چیزی نیست دنده عقب برو! لیون: کمر بندتو بستی؟ هلنا: اره لیون: پس سفت بچسب! و بعد از زیر گرفتن زامبی ها از محوطه خارج میشود. خب از دانشکده در اومدیم حالا باید از شهر بگذریم هلنا: و در ضمن کشته هم نشیم یک زامبی روی کاپوت میپرد وماشین چپ میشود. هانیگین: لیون؟ هلنا؟ شما دوتا خوبین؟ لیون: داریم سعیمونو میکنیم... ولی یه راه دیگه لازم داریم که به کلیسا برسیم خب من یه راه زیر زمینی پیدا کردم که ممکنه امن تر باشه لیون: فاضلاب ها؟ عالیه کاتسین و هردو داخل لوله میپرند. هلنا: من خوبم... باید عجله کنیم لیون: چطور؟ از فاضلاب خوشت نمیاد؟ هلنا: بیا باید برسیم به کلیسا بعدش همه چیو بهت میگم فلش بک در ذهن لیان شکل میگیرد. رئیس جمهور: میخوام همه چیو بهشون بگم همه چیزایی که در مورد حادثه راکن میدونیم لیون: ولی قربان... رئیس جمهور :آدمای زیادی دارم علاقه منو به گفتن حقیقت زیر سوال میبرن و میدونم از کجا میان ممکنه بیشتر از حل مشکل ، مسئله ایجاد کنه درسی که من به خوبی توی ارتش یاد گرفتم سلاح های زیستی یه تهدید جهانی هستن و ما هم این وسط تقریبا مقصریم باید شفاف سازی کینم و با بقیه دنیا برای ریشه کن کردن این خطر همکاری کنیم. اگه بخوایم شانسی داشته باشیم که باهاش مبارزه کنیم لیون: هر تصمیمی بگیرید قربان من با شما هستم رئیس جمهور: من همیشه برای دوستی تو ارزش زیادی قائل بودم وقتشه که مسئولیتو به عهده بگیریم و به این خرابکاری پایان بدیم پایان فلش بک لیون: راه سختی در پیشه پایان کاتسین هلنا: بیا بریمو وقت زیادی نداریم لیان: مشخصه کارمون پدرمونو در آورده هلنا: باور کن . میدونم هانیگن: لیون هلنا وقتی برین اونجا ارتباطمون باهاتون قطع میشه سعی میکنم ردتونو داشته باشم ولی با حتیاط کنین و مسیرشان را به داخل تونل مترو ادامه میدهند. قطار داره میاد! هلنا: قطارا چطور هنوز فعالن؟ لیون: کسی نیست کنترلشون کنه... قطار سریع السیر زامبی ها... در مسیر باتری چراغ قوه تمام میشود. لیون: عالیه حالا چه وقتش بود... هلنا: یکی منم خاموش شد هیچی نمبینم به یک قطار میرسند که مسیر را بسته است. لیون: نمیتونیم بازش کنیم هلنا: میخوام یه نگاهی به اطراف بندازم. جاپا بگیر برم بالا لیون: فقط منو قال نذاری آنطرف قطار یک زن در قطار گیر کرده است. زن: هی هی... یکی در رو باز کنه... عجله کنین... باید پیتر رو نجات بدم... لیون وهلنا در قطار را باز میکنند هلنا: اینجوری بخوایم پیش بریم هیچ وقت به کلیسا نمیرسیم زن با سرعت به سمت دری میدود که پشت آن پر از زامبیست و در را باز میکند. هلنا: صبر کن! در رو باز نکن! زن: خدا..پیتر طاقت بیار... دارم میام... هلانیگن: برای رسیدن به کلیسا باید ازا ون بخش شهر بگذرین حواستونو جمع کنین چون خدا عالمه اونجا چه خبره! در شهر غوغاست. شخصی زیر ماشین گیر کرده است لیون: دووم بیار میکشیمت بیرون هلنا: حق با هانیگن بود همه چه داره تبدیل به جهنم میشه! بجنب وقت نداریم که با اینا تلف کنیم. بجنب هلنا: اگه اون آلارم خاموش نشه همشون میریزن اینجا لیون: اگه البته اینجا وایستیم. بجنب لیون: فکر کنم نمیشه از اون طرف بریم... هانیگن: فکر خوبیه اگه تا حد امکان بتونین از توی خونه های حرکت کنین امن ترخواهد بود لیون: شاید حتی بشه یه نفسی بکشیم هلنا: نشنیدی گفتم باید عجله کنیم؟ در حین عبور از داخل خانه تلویزون روشن است: زیر دریایی ارتش که در تاریخ 26 ام در ساعت 11:26 این ماه گم شد با اینحال پیش از غیب شدن آن پیام هایی از یک سکوی فرار دریافت شد . این ارتباط نشان میدهد که امکان حمله توسط یک سازمان یا فرد خاص ناشناس وجود دارد... موجودی بیرون میپرد که صدای آزارد هنده ای دارد. هلنا: این دیگه چیه؟ لیون: با اون جیغش ... مثل کشیدن ناخن روی تخته میمونه لیون: هانیگن در قفله... هانیگن: لعنت... هچ راهی هست که از روی در بپرین؟ پس از رسیدن به خیابان اصلی متوجه عده ای بازمانده میشوند. دختر: چرا این اتفاق داره می افته؟ نه من نمیخوام بمیرم! لیون: ادمای زنده! باید کمکشون کنیم هلنا: باشه مرد: بمیر نفهم آدمخور! مرد: این کوفتیا از کجا دارن میان؟ یک افسر پلیس: روز اول کارمه و وسط یه تیر اندازیم! :- قبل اینکه زامبی بشم خودمو میکشم... دختر: پیتر منو ترک نکن پیتر: دستم میندازی؟ نمیخوام سرعتمو کم کنی! پلیس: اروم باشین جماعت! قبل نشونه گیری هدف بگیرین! پیتر: کی گفت تو فرماندهی؟ دختر: پیتر وایستا! مرد: ولش کن! اون به کشتن میدتت! دختر: کی از تو پرسید! :سگ تو روحش... یک حادثه رانندگی رخ میدهد ویک آمبولانس مستقیم وارد یک پمپ بنزین میشود. یکی به بنزینا شلیک کنه میتونیم دخل این کوفتیا رو باهم بیاریم! هی بیاین این طرف امن تره یه اسلحه فروشی بالاتره میتونیم تجدید سلاح کنیم احتمالا آدمای بیشتری اونجان لیون: چی فکر میکنی؟ هلنا : گزینه های زیادی پیش رو نمیبینم وارد مغازه اسلحه فروشی میشوند: بعله منم تو طبقه دوم پناه گرفتم. در بزن یک نفر : بجنب مرد در رو باز کن بذار بیایم تو! صاحب مغازه: فراموشش کن! اون جونورا توی مغازه ام ول میگردن... تا وقتی از شرشون خلاص نشین این در بسته یممونه! لیون: یارو فکر میکنه ما کی هستیم؟ منهدم کننده ها؟ دختر: پیتر کمکم کن! پلیس:دستمو بگیر! خوبی؟ پیتر: چته تو خلی؟ قهرمان بازی در نیار! اون فقط سرعتموم کم میکنه ! هلنا: تو چه مرگته؟ مگه اون دوست دخترت نیست؟ پیتر: لعنتی سلاحم گیر کرد تفنگتو بده من ( وسلاح دوست دخترش را میگیرد) شما احمقا میتونین تا هر وقت خواستین بجنگین من دارم میرم دختر :پیتر نه! پیتر بیرون کشته میشود. صاحب مغازه: اون پایین چه ساکته شما ها هنوز زنده این؟ لیون: تا الان که زنده ایم. مغازه پاکسازی شد. حالا میخوای بذاری بیایم تو یا نه؟ صاحب مغازه: باشه پاشین بیاین بالا تا نظرم عوض نشده! بیاین! کارتون اون پایین معرکه بود. خبر خوب اینه که یه عده جمع شدن دارن با اتوبوس میان. بزودی میرسن میتونیم یه راست بریم کلیسا جامع. ملت همه دارن میرن اونجا. تو رادیو شنیدم. ولی این فقط یه امکانه. اون بیرون غوغاس ... واسه باقی ملت سرگردون واینمیستیم هی رفیق ژاپنی پشت در رو ببند مرد ژاپنی: بذارش به عهده من صاحب مغازه: اینجا نمیشه بمونیم. بریم اتاق بعدی بیاین اونجا جماعت! ناگهان زامبی بسیار چاقو غولپیکیری سر میرسد. - تو روحش یکم سنگین بشه سقف میره پایین! لیون: حالا فوق گنده هم شدن؟ مرد: بیا کیسه پشمکی پر از فضولات! لیون: یارو اینجا رو رو سرمون خراب میکنه مرد: یا مسیح! یکی از افراد از نرده های بالکن آویزان میشود. لیون: بکشینش بالا من پوششتون میدم نفر بالایی: دووم بیار من میکشمت بالا مرد در خطر: منو ول کن خودتو نجات بده زن: نه ما هممون زنده میومنیم! و مرد را بالا میکشند. "اتوبوس رسید"! صاحب مغازه: اتوبوس رسید جماعت باید بریم تو خیابون تا سوارش شیم خروجی اضطراری بازه بیاید! همه سوار اتوبوس میشوند. لیون: از اینجا ببرمون! راننده: اون کوفتی چاق جلو رامونه! مرد: لعنتی ولم کن آشغال عوضی... مرد دیگر: لعنتی بزن بهش! الان میام کمکت! : باهام میای پسر؟ باشه تو جهنم برات یه نوشیدنی میخرم!( و خودش را با نفر دیگر که گیر زامبی ها افتاده اند منفجر میکند.( لعنتی چیزی نمونده بود موفق بشه زامبی چاق تعادلش را از دست میدهد لیون: برو برو راننده پایش را روی گاز گذاشته و از روی او رد میشود و از شهر جنگزده میگریزند.
    40. 1 امتیاز
      سلام خوب از اسم پیداست دیکه من بقیه نسخه هارو میزارم.ولی یه مقدار صبور باشد فایل سالمه رمز نداره سوالی بود در خدمتم. کاور بازی لینک دانلود http://s9.picofile.com/file/8305663384/Biohazard_3_Last_Escape_Japan_v1_1_.7z.html حجم 255 MB سایت اپلود:http://www.picofile.com تمید وارم لدت ببرید. کپی برداری با دکر منبع مجاز است. منبع: http://bazitarsnak.ir
    41. 1 امتیاز
      خیلی از دوستان که بازی کردن دیدن یه چیز های اضافه داره مثل لباس وسناریو پایانی هوش مصنوعی این چیزا و لی داستان فرقی نداره فقط یه مقدار قوی تر شده.یه جوری تابلوهه داستان قوی شده مثال نمنسیز در اثاتیر یونان الاهه انتقامه.و اسمش برای این نمنسیز چون به خاطر ماجرای اویل 1 امبرلا میخواد از اعضای اصلی تیم استارز انقام بگیره. پس میشه :اقامتگاه شیطان.انتقام. ولی این میشه خطر زیست محیطی :اخرین فرار. بدن یه مقاله میدم تحریه بزار رو سایت.
    42. 1 امتیاز
      یه سوال ، فرقش با نسخه نمیسیس چیه ؟؟؟؟؟؟
    43. 1 امتیاز
      قسمت پنجم:حرفه ای _______________________________________________ مرکز سازمان BSAA: جیل به اتاقی که کریس توش بود اومد کریس: جیل، پیداش کردی؟ :آره، باهاش حرف زدم. :خب چی گفت؟ جیل: تا چند ساعت دیگه باید بیاد. فقط نگفتم که تو کارش داری. کریس: خوبه، ممنون جیل. : قابلی نداشت همکار. اما چرا اون؟ کریس: چون اون تو کارش حرفه ایه. ___________________________________________________________________________________ 4 ساعت بعد: لیون وارد اتاق کریس شد و با دیدن کریس با عصبانیت گفت: نگو که اون کسی که به کمکم نیاز داره تویی. کریس: چرا منم. لیون: من فرشته ی نجات نیستم. جیل: ما واسه نجات دو نفر بهت نیاز داریم. لیون: نشنیدی؟ من فرشته ی نجات نیستم. کریس: این آخرین باره.کمکم کن تا خواهرم رو پیدا کنم. لیون: خواهرت؟ کلر ؟ کریس: آره، همونی که باهاش توی راکون آشنا شدی. جیل: چند وقت پیش اون و ربکا چمبرز ناپدید شدن. ربکا رو که میشناسی؟ لیون: زیاد از آشناییمون نمیگزره. کریس: بهمون کمک میکنی؟ لیون روی صندلی نشست و پاهاش رو روهم انداخت و گفت: راه دیگه ای ندارم. جالبه چون چند روز پیش هم یکی از مامورای دولت به نام شری برکین گم شد. میشناسیش مگه نه؟ کریس: آره توی آدونیا با پسر وسکر دیدمش. لیون: سرنخی ندارین؟ جیل: من یه چیزی پیدا کردم. کریس: جدی؟ چی؟ جیل: توی اتفاقاتی که بین شما و آریس افتاد ، همه ی آدم بدا نابود نشدن. لیون: چی؟ کی؟ جیل: خواهر زن آریس. _______________________________________________________________________________________________________________________________________
    44. 1 امتیاز
      قسمت سوم: تو به من خوردی! ___________________________________________________________________________________________ آزمایشگاهی توی نیویورک: ربکا در حال راه رفتن توی راهروی خلوت آزمایشگاه بود که یهویی به شری میخوره و لیوان قهوش روی پیرهن سفیدش میریزه! :اوه نه نه نه! شری: اوه شرمنده. من واقعا عذر میخوام خانم.اصلا حواسم به شما نبود.بازم شرمنده. ربکا:نه مشکلی نیس.از این جور اتفاقا پیش میاد. شری:مطمئنی؟بنظر میاد از کارکنای اینجا باشی،واقعا شرمندم،شاید همکارات بهت بخندن. ربکا:آره.اما نگران نباش یه لباس دیگه دارم.راستی توهم اینجا کار میکنی؟ شری:نه در حقیقت.اینجا کار نمی کنم. ربکا:که این طور.به هر حال من ربکام. شری:شری برکین. ربکا و شری به هم دست دادن و لبخندی زدن. شری:راستی چون اینجا کار میکنی،ببین من اینجا اومده بودم چون میخواستم... شری یهو بیهوش شد و روی زمین افتاد.ربکا که شوکه شده بود گفت :شری؟شری؟صدامو میشوی؟یهو چت شد آخه؟خدای من شری؟ ربکا احساس میکرد که سرش گیج میره ____________________________________________________________________________________________________ ربکا و شری توی یه اتاق تاریک از پشت به هم بسته شده بودن.اونا کم کم به هوش اومدن. ربکا: ینی چی؟من کجام؟چرا هیچی یادم نمیاد؟چه اتفاقی افتاد؟ :منم هیچی یادم نمیاد. :تو؟ببینم شری تویی؟ :آره خودمم! :چه اتفاقی افتاد؟ :نمی دونم.یهویی افتادم زمین. :البته واسه تو طبیعیه.ببینم تو عاشقی؟یا حواست نیس میخوری به من یا یهویی بیهوش میشی. :البته تجربه عشق رو داشتم اما به خاطر اون نبود. :اینا مهم نیس.الان چرا اینجاییم؟ :نمی دونم. این قسمت بد داستانه. ------------------------------------------------------------------------------------------- با عرض پوزش از دوستان به خاطر اینکه این قسمت رو دیر گذاشتم
    45. 1 امتیاز
      تشریح تجهیزات اویل کلاسیک: دستگاه سیو نوشتار شماره دو نویسنده: Wolfwand Rubel حضور وسیله در بازی: رزیدنت اویل های کلاسیک تق تق تتق تتتتق کلیک صدایی که همواره بعد از ان سه حال متصور است: 1 )دستگاه را خاموش کنید 2) هرچه تیر وتفنگ دارید بردارید و به مصاف یه موجود هچل هفت بروید 3) در حالی که نمیدانید پشت در چیست به مسیر ادامه دهید. دستگاه چاپ. کوچک وبیصدا در حالی که هیچ وقت جوهر ندارد! البته از آنجا که صاحبان دستگاه ازا ین امر آگاه بوده اند همیشه برایتان جلوی دستگاه یک جوهر قرار داده اند تا لنگ نمانید. دستگاه های سیو به قدمت تاریخ رزیدنت اویل هستند. در رزیدنت اویل 1 اولین چیزی که میابید ولی سلاح نیست همین موجودیت سیاه چرده است.اینکه نفر اولی که اینک ریبون را برداشت چه فکری با خود کرد خود جای بحث دارد ولی از اینکه چرا در اویل سوروایور اینک ریبون پیدا نمیشود بیشتر موجب سوال میشود! دستگاه های چاپ هر رزیدنت اویل منحصرا مربوط به خود آن نسخه است . این موضوع در رزیدنت اویل 1 و کد ورونیکا قابل درک است . زیرا میتوان فکر کرد جناب اسپنسر واشفورد همه را بر اساس نیاز ساختمان یک شکل سفارش داده اند. ولی چطور ممکن است تمام دستگاه های چاپ رزیدنت اویل 2 و 3 یک شکل باشند؟ از آن مهمتر که تمام این دستگاه های سیو دکور بندی یکسانی دارند و در اطرافشان همواره یک کاغذ و قلم است. البته وقتی شما به سختی از حلقوم یک سلاح بیولوژیکی جسته باشید و یا او 7 بخش از 10 بخش یک نقشه را دنبالتان دویده واستارز گویان با راکت لانچری همقد خودتان به شما شلیک کرده باشد، یا با مردکی قد بلند و تاس وکچل که به هوا نیز اجازه عبور از کنارش را نمیدهد برخورد کرده باشید و زنده خود را به یک دستگاه چاپ رسانده باشید ، تنها به یک چیز فکر میکنید: بوسیدن دستگاه سیو! در بازی رزیدنت اویل 4 با اینحال سیستم جدید تر شده و همه دستگاه های چاپ جوهر سرخودند. امان از وقتی که اینک ریبون نداشته باشید کمبود اینکریبون به اندازه کمبود قشنگ و مواد اولیه در بازی استرس زاست. مخصوصا دور اول بازی همیشه این موضوع رخ میدهد. زیرا شما نیمدانید بیرون در چه خبر است یا چند بار از این نقطه عبور خواهید کرد. چه بسا بیرون بروید و یک عده مشنگ یک سنگ را از بالا به پایین به سویتان هل دهند، یک موجود بد قواره ریشه ریشه بیرون پریده لنگتان را بگیرد به دیوار بکوبد یک دست دراز قوز دار بخواهد مختان را بترکاند وعلی هذا در تمامی رزیدنت اویل ها ، شخصیت ها ایتدا نام خودشان ( نه فامیلشان) را نوشته بعد شماره سیو و بعد نام مکانی که در آنجا هستند این موضوع در اویل 4 شامل نوع بازی و زمان بازی میباشند .موضوع جالب در مورد دستگاه های سیو این است که در مکان های حضور دستگاه سیو هرگز هیچ جاندار برای حمله به شما وجود ندارد. شاید دلیل امن بودن اتاق های صندوق نیز ناشی از همین موضوع باشد. دیده شده که در اتاق های دارای صندوق کم وبیش جانوران مهاجمی مشاهده شده اند ولی در مورد سیو. هرگز. در رزیدنت اویل 2 تنها جایی از بازهاست که اینک ریبون ها رنگی اند! جالب است که هرکسی فقط رنگ خودش را پیدا میکند . زمانی این سیو ها منابع دیدن دموهای بازی بودند. بازی بازان برای نشان دادن دست هنرشان بخش های خاصی از بازی را سیو کرده و بعد مانند سیرک بازیکنان اویل را مجبور میکردند تا مقابل چشم مهمان دوست وآشنا از دست نمسیس گریخته یا خوراک سگ شوند یا یک قورباغه درسته قورتشان بدهد تا جیغ مهمان را در بیاورند و مهمان تایید کند این بازی بسیار ترسناک است ویا مهارت خود را برای در رفتن از صحنه های مهلک به رخ دیگر اویل بازان بکشند. و یا دمویی را که بسیار از نظر آن ها جذاب بوده با این کار سیو کرده وبه اولین اویل بازی که هنوز به آن صحنه نرسیده نشان دهند و لذت بازی را از پهلویش در اوریند.آن زمان هنوز سیو گیم پلی اختراع نشده بود. یکسان بودن تمامی دستگاه های سیو در بازیها نشان دهنده عدالت اجتماعی موجود در بازی های اویل میباشد. کافی است توجه کنید که کارمند دفتری اداره پلیس دقیقا همان دستگاهی را استفاده میکند که نگهبان قبرستان و یا محقیقن آمبرلا. البته این موضوع در رزیدنت اویل زیرو صدق نیمکند وهر بخشی از بازی و هر دستگاه سیوی با دیگری فرق دارد. البته در یک مدرسه قابل درک است. زیرا بعید است در یک مرکز آموزشی دستگاهی زیاد دوام بیاورد. حتی اگر دکتر مارکوس رئیس آن باشد. دستگاه چاپ پس از رزیدنت اویل 4 به طور کلی از بازی رزدنت اویل حذف گردید. هرچند در 4 هم کمابیش میتوان فاتحه آن را به خاطر وجود Continue های متعدد خواند با اینحال ظاهرا آنجا مانده بود. از نسخه 4 به بعد ، دستگاه سیو تبدیل به یک نور چشمک زن شد که در نواحی خاصی بازی را سیو میکرد این امر موجب شد که فکر کنیم دستگاه سیو هم برای همیشه از دست رفته و اتو سیو جای ان را گرفته است . دستگاه سیو که خود به تنهایی امید بخش : خب اگه بمیرم از اتاق سیو در میام به ناگهان با موجودیتی به نام اتو سیو جابه جا شد و به گورستان رزیدنت اویل پیوست البته خودش هم میدانست وقتی لازم نیست از یک مسیر بیست بار عبور شود، معما ها صحنه ها را تغییر دهند ترس بازیباز تنها منحصرا به کشته شدن توسط باس ها در حین دکمه زنی باشد ، نیازی به او نیست!
    46. 1 امتیاز
      تشریح تجهیزات اویل کلاسیک: صندوق نوشتار شماره یک نویسنده: Wolfwand Rubel حضور وسیله در بازی: رزیدنت اویل 1 رزیدنت اویل 2 رزیدنت اویل 3 رزیدنت اویل کد ورونیکا نکته 1:هرچند این نوشته حالت طنز داره ولی کسی چه میدونه شاید به اطلاعاتتون اضافه کنه آن یار مهربان... آن غمخوار بازی... آن امید بخش شب های تاریک آرکلی، راکن و راکفورت... جعبه ای قهوه ای رنگ با حاشیه نقره ای در ابعاد 150 در 110 در 110 که در گوشه های اتاق های سیو ، کوچه پشتی، اتاق انتظار اداره پلیس و قبرستان جا خوش کرده و با دیدنش برق شادی سه فاز از چشمان خسته و نامید شما میتراود و به شما نوید ارسال تمامی تجهیزات به صورت وایرلس به تمامی نقاط بازی را میدهد. از کمپانی تولید کننده و مخترع این صندوق اطلاعاتی در دسترس نیست ولی با توجه به تعداد زیاد این وسیله در امکان عمومی و خصوصی و تعدد حضور آن ، میتوان اطمینان داشت که این وسیله از نظر اقتصادی بهینه و به صورت تولید انبوه تولید و در دسترس مشتریان قرار گرفته است. دارندگان این وسیله باید خدا را شکر کنند که تنها تجهیزات از طریق این صندوق منتقل میشود و نه صدا یا موجود زنده .وگرنه آبدارچی شرکت آمبرلا به همان اندازه در جریان تولید سلاح مخوفی که درانتهای بازی رزیدنت اویل 3 مشاهده میکنیم، می بود که عکاس اداره پلیس و پدر غسل تمعیدی کلیسا. ولی تصور اینکه سرایدر پارک از صندوق بازی به عنوان سبد رخت چرک استفاده کند و یکی از محقیقین تراز اول اداره آمبرلا با گشودن در صندوق با انبوهی از لباس های چرک روبرو شود ، فرد را به این فکر فرو میبرد که احتمالا در زمان خرید صندوق به خریدار تاکید میشده از قرار دادن تجهیزات نا مربوط در آن خود داری کنند. صندوق وسیله ای مهربان که توانایی جا دادن همه چیز اعم از تیرو تفنگ تا کلید و گیاه را در خود دارد. علارغم ناشناخته بودن منبع انرژی صندوق، شعاع عملیاتی این وسیله به طرز وحشتناکی بالاست. این شعاع در ابتدا از یک خانه ویلایی با صد اتاق و پنجاه راهرو (و حتی فاضلاب و زیر زمین!)شروع شد، نمونه موجود در شهر راکن کل شهر را پوشش میداد و نمونه نهایی ان در ورونیکا به صورت بین قاره ای عمل میکرد. صندوق هایی که در راکن موجود بودند توانایی تشخیص کاربر را نیز داشتند و هرگز وسایلی را که نفر A در آن گذاشته را به نفر B نشان نمیدادند. حتی اگر نفر B جانش در بیاید و پای صندوق جان دهد. . حتی گاهی برای بعضی از کارکترها، صندوق به خودش زحمت باز شدن را هم نمی داد ! ولی در راکفورت اینگونه نبود . صندوق با پشتکار و وظیفه شناسی ستودنی، وسایل شما را تا قطب جنوب می فرستاد و بعد از قطب به جنوب اروپا. در طول تاریخ بشریت موجودی با چنین توانمندی دیده نشده. موجودیتی جادویی که کمد نارنیا را داخل جیبش میگذارد و به کمد غیب شونده دو قلوی هری پاتر پوزخند میزند! صندوق پیشتاز اقتصاد مقاومتی در بازی های رزیدنت اویل، به شما این امکان را میدهد که هرچیزی را تا آخرین دانه اش استفاده کنید.در نسل های مصرف گرا و پوچ بعدی گزینه leave و sell جایگزین صبر و امید بی پایان شخصیت ها اویل برای یافتن صندوق شد. امیدی که حتی حاضر نبود در بهبوهه درگیری با نمسیس جوهرش را بندازد و یک گیاه بردارد تا از سقط شدن خود و برباد رفتن بازیباز ناتوان جلوگیری کند! صندوق، این اشتراک گذارنده نارنجک ، گیاه و اسپری ، موجودی که در پلید ترین نقاط، کثیف ترین نقاط وگاهی بی ربط ترین نقاط در سکوتی روحانی با حضور ارامش بخشش حال تازه ای به بازیباز میداد.، پس از رزیدنت اویل ورونکیا ، بازی رزیدنت اویل را برای همیشه به دلیل توانایی افسانه ای که در ارسال تجهیزات داشت و تخیلی به نظر می آمد ترک گفت تا خالی بندی های تازه را برای بازی به ارمغان بیاورد. خالی بند هایی از قبیل خوراکی بودن تخمی که از کشتن مار بدست می آید، وجود تیر کلت در بوته گوجه فرنگی و توانایی حمل یک کیف بزرگ به مدت طولانی . تا چندی پیش گمان میشد که این بزرگوار مستطیل شکل برای همیشه بازی رزیدنت را ترک کرده است. ولی اخیرا با آبدیت قیافه خود معلوم شد که این موجودیت مهربان نه تنها نرفته بلکه با قیافه ای متفاوت بار دیگر به بازی پا گذاشته است. سبز-گویی خانواده بیکر هرچه نمونه از راکن باقی مانده را برداشته با تغییر شکل از توانایی های بی حد وحصر آن برای خانه خود استفاده کرده اند.
    47. 1 امتیاز
      تشریح تجهیزات اویل کلاسیک: گیاه نوشتار شماره دو نویسنده: Wolfwand Rubel حضور وسیله در بازی: همه رزیدنت اویل ها توجه: به گیاه زرد در این مقاله پرداخته نمیشود . آبی ، سبز ، قرمز ، در مورد فرق بین مرگی که به یک تف بند است و حالت نهایت سلامتی حرف میزنیم. گلدان هایی کوچک، همواره یک شکل و یکرنگ (حتی با تعداد برگ های یک اندازه!) که برای نخستین بار در مقابل چشمان حیرتزده بازیکنان اویل 1 خودنمایی کرد تا آغازی بر معجزات و کرامات 20 ساله برای تمام شخصیت های پاش پاش شده رزیدنت اویل باشد طبق اطلاعات موثقی که در رزیدنت اویل 1 پرده از راز این گیاهان بر میدارد تا بازیباز از لعنت کردن خودش و سازندگان بازی برای برداشتن گیاه به ظاهر بی مصرف قرمز( و احتمالا حتی دفعه اول سبز!) دست بردارد ، گفته میشود که منشا این گیاهان کوهستان آرکلی بوده وگیاهان دارای " خاصیت دارویی " می باشد.این جمله جزو قصار ترین جملات کل رزیدنت اویل می باشد زیرا در تاریخ بشریت هرگز گیاهی وجود نداشته که بازه درمانی وسیعی همچون این گیاه ها را داشته باشد. به طوری که این گیاه ها، گاز گرفتگی، زخم خوردگی ، سوختگی، موشک خوردگی،سوراخ شدگی، زبان خوردگی، نیش خوردگی، مشت خوردگی ودر آستانه از میان دو نیمه شدگی را در کمتر از 1 ثانیه درمان کرده واخیرا در بازی های مدرن موجب میشود شما توان بیشتری برای شنا کردن داشته باشد تا غول دریاچه شما را نخورد!!! قویا مشخص نیست که در طی 20 سال جان کندن، سازندگان تسلیحات بیولوژیکی چطوربا پودر 4 عدد برگ گیاه پیزوری مجبور به تحمل شخصیت های سریشی شده اند که با اختراع هر ویروس جدید ، همواره این گیاه ها را در اطراف پیدا کرده و با آن زهر سم موجود در ویروس هایی که آن بیچاره ها آنقدر تلاش کرده اند را خنثی میکند. این موضع را نیز باید به دردشان اضافه کرد که این گیاهان گرچه منشا ارکلی دارند، ولی در تمام نقاط جهان از اسپانیا، چین ، آمریکای جنوبی و حتی "قطب جنوب " که هیچ گیاهی رشد نمیکند! وجود دارند و ذره ای از خاصیتشان کم نمی شود! این گیاهان ساده و رنگارنگ توانایی خنثی کردن اثر خطرناک ترین تسلیحات بیولوژیکی را دارد .تسلیحاتی که از طریق پوست، زخم، خراش و هوا منتقل شده و حتی شب پره را جهش میدهد! تسلیحاتی که بشر در بدترین کابوس هایش هم ندیده است. البته شاید خود سازندگان ویروس هم مقصر باشند، احتمالا این گیاه به عنوان اشانتیون به هر کسی که ویروس را خریداریکرده است، داده شده باشد. وگرنه هیچ توجیه منطقی برای وجود گیاه سبز به عنوان تزئینات دکوری و گیاه آپارتمانی آنهام درتمامی مناطقی که ویروس منتشر شده وجود ندارد! با توجه به رنج بالای عملیاتی و افسانه ای این گلدان های کوچک ، این امر نیز به ذهن میرسد که این گیاهان نوعی ماده مخدر باشند ولی بلافاصله با یافتن گیاه آبی این فرضیه به باد میرود. گل آبی وضعیتی خاص در بازی دارد موجوداتی که شما را وادار میکنند از این گیاه استفاده کنید اغلب پشمالو اند و به در و دیوار چسبیده اند، یا به طرز فجیعی چندش آورند و شما در یک لحظه بحرانی خودتان را میبینید که در انبوهی از مایعات زرد رنگ که با صدای فیس بدجوری به سویتان شلیک میشود محو شده اید! واین تازه اول دردسر است زیرا اگر به موقع نتوانید گیاه آبی را پیدا کنید، خواهید مرد. مشکلی که در رابطه با گل ابی وجود دارد این است: یافتن گل آبی یا به طور کلی خیلی سخت است یا با بوته ای از آن روبرو میشوید که بازیکن اظهار میکند: نمیتواند گیاه را بردارد و فقط میتواند استفاده کند! از این موضوع میتوان نتیجه گرفت که ساقه و ریشه این گیاه نیز بسیار مهم است در غیر این صورت کندن چند برگ موج نمیشود گیاه بازیکن را بخورد! فاز رشد و سالم ماندن این گیاه مشخص نیست، از یکسو بازیباز آن را با ریشه اش در می آورد و این گیاه تا پایان بازی همچنان سالم میماند انگار که داخل فریزر بوده! در محیط های دارای نور، و فاقد نور، گرم وسرد ، حتی در محیط هایی با تراکم گازی وحشتناک نیز رشد کرده وسالم میماند. از سوی دیگر این گیاه ها همواره باید در گلدان کاشته شوند به نحوی که در باغچه هم، این گیاه داخل گلدان است. . بازیکنان نیز – جز در اویل0 – همگی پس از برداشتن گیاه، گلدان را به نا کجا آباد پرتاب میکنند! از سوی دیگر، ظاهرا در بازی های رزیدنت اویل، شامل کل شهر راکن، عمارت اسپنسر، روستای پبلو، و در تک تک نقاطی که این گیاه وجود دارد تنها برای بازیکنان قابل روئیتند و لاغیر.این گیاهان با لگد آدمخور ها و هیچ موجودی خراب یا شکسته نمیشوند. یک کاغذ کوچک با دو کپه کوچک رنگی، حالا چطور این کاغذ پس از همه بلاهایی که بیرحمانه بر سر بازیباز می آید و حتی قطار چپ میکند پاره نیمشود یا پودرهایش به باد نمیرود، خود یکی از مهمترین معجزات این جانداران فتوسنتز کننده است اغلب گیاهان سبز در کنار معابر و راهرو ها وجود دارند. ظاهرا از گیاه قرمز برای جنبه تزئینی استفاده شده و در بسیاری از موارد بر روی میز یا سطحی بالاتر هستند. دیدن گیاه آبی بدشگون است و مطمئن باشید هر جا گیاه آبی میبینید، چند لحظه بعد با جانوران زشت بی تریبتی روبرو می شوید که وادارتان میکنند از آن استفاده کنید! در این مقاله به گیاه زرد که نسخه های جدید جایگزین آبی شده است پرداخته نمیشود. در رزیدنت اویل 1 شما اجازه استفاده بی موقع از گیاه را ندارید، از آنجا که توان leave هم ندارید همواره تمام گیاه هایی که جمع آوری کرده اید باقی میماند. البته در بازی اویل 1 هر گیاه حکم شمش طلا را دارد معمولا پایان بازی چیزی نمی ماند که شما بخواهید جا بگذارید! در نسخه دوم اما شما میتوانید از گیاه ها در هر شرایطی استفاده کنید، ولی استفاده در مواردی که سلامتید تاثیری در وضع سلامتی ندارد برای همین معمولا تعدادی از آنها در صندوق باقی میماند . ولی با توجه به امکانات صندوق هرگز در اویل 3 هیچ اثری از آنچه شما در 2 باقی گذاشته اید نیست. حال چه اتفاقی بین 1 2 و 3 افتاده ، در اویل 3 هرچه گیاه حتی در حالت Fineاستفاده کنید ، قویتر وقوی تر خواهید شد. به نحوی که احتمالا غول آخر اویل 3 بهت زده میاندیشد: من غول آخریم یا جیل والن تاین؟ ارج و قرب گیاه ها در بازی به حدی بالا میرود که در اویل 2 جایگزین بلامانع اسپری برای کسانی میشود که قصد دارند راکت لانچر تصاحب کنند. این سیخ های برگدار رنگارنگ، طی نسل ها جان هزاران بازیباز را در سراسر دنیا از You dead شدن نجات داده اند و اثر شفا بخشیشان همچنان در تمامی اویل ها مشهود ومعلوم است. گلدانشان سر سبز/آبی/قرمز باد!
    48. 1 امتیاز
      قسمت بیست و هشتم ایدا در حالیکه نشسته بود با تعجب به آن ها نگاه میکرد... دختر بچه دوید و ایدا را بغل کرد. دختر بچه: سلام مامانی... مویرا کمی جلوتر آمد ... مویرا (با خوشحالی): ایدا...تو..ت... تو هنوز زنده ای! دختر بچه: مامان... این آقا و خانم با تو کار دارن. لیان اسلحه اش را پشت کمرش گزاشت و جلوتر آمد... لیان: ایدا... چرا حرف نمیزنی؟ تو چطور زنده موندی؟ ا...ا..البته از این بابت خیلی خوشحالم اما... من خودم عکسای اعدامت رو دیدم! ایدا(با تعجب): من؟... نمیدونم شما کی هستین؟ اینجا چیکار دارین؟ لیان و مویرا با تعجب به هم نگاه کردن... مویرا(با تعجب): ها؟؟؟ دختر بچه: اسم من ایداس! لیان(با عصبانیت): تو ساکت باش کوچولو! دختر بچه ناراحت شد... ایدا: تو حق نداری با دختر من اینطوری حرف بزنی! مویرا: دخترت؟ دیوونه شدی؟ لیان نفس عمیقی کشید و گفت: باشه باشه...معذرت میخوام که با دخترت بد حرف زدم... حالا به حرفام گوش کن...تو منو یادت نمیاد؟ ایدا: نه! مویرا: هه... عالی شد پس منم یادت نمیاد مگه نه؟ برای چند لحظه همه سکوت کردند... دختر بچه: سرت چطوره مامان؟ هنوز درد میکنه؟ ایدا لبخندی زد و گفت: داره بهتر میشه... راستی نقاشی کشیدی؟ دختر بچه سرش را تکان داد و گفت: اوهوم... مویرا رو به لیان کرد و گفت: حالا چه غلطی بکنیم؟ لیان: میدونی که نمیدونم! شاید...شاید ایدا دوباره یه نقشه ای داره! مویرا: فکر نمیکنم... شاید فراموشی گرفته یا شاید اصلا این ایدایی که ما میشناسیم نیست! لیان: مزخرفه! من ایدا رو بهتر از تو میشناسم مطمئنا یه نقشه داره... مویرا: میدونی مدت زیادی گذشته و خوب اگه ایدا واقعا توی این مدت اینجا بوده این رفتارا ازش طبیعیه! هر کسی که منو کلر اینجا دیدم رفتاراشون غیر طبیعی بوده... قرار نبوده که باهاش اینجا خوب رفتار کنن مگه نه؟ لیان: شاید... بهتره به کلر و توبی خبر بدم... لیان(از پشت بیسیم): توبی؟ کلر؟ کسی صدامو میشنوه؟ توبی(از پشت بیسیم): صداتو میشنوم لیان... لیان: خوبه...ما باید همدیگرو ببینیم... بیاین آخرین جایی که همدیگرو دیدیم...اتاق دوربین! توبی: مشکل چیه؟ لیان: موضوع یکم پیچیدس... بیاین میفهمین! توبی: خیلی خب... ما تو راهیم! لیان: دریافت شد. لیان جلوتر پیش ایدا رفت و گفت: باهام بیا... باید چیزی رو نشونت بدم! ایدا: چی؟ چرا؟ لیان: برای رضای خدا هم که شده اینبار لجبازی نکن... مویرا: نگران نباش... با ما بیا اتفاقی نمیوفته... قول میدم همه چیز بهتر بشه.. پایان قسمت بیست و هشتم
    49. 1 امتیاز
      با ورود واقعیت های مجازی از کمپانی های بزرگ و گوناگون و‌ توجه به بازیهای هارور به صورت سوم شخص مخصوصا تمرکز این بازیها بر روی واقعیت های مجازی شاهد عصری جدید در این ژانر هستیم ، عصری که خیلی وقت پیش با بازیهای موفقی نظیر اسلندر من و در اواخر با P.T و Outlast نشان داده شد و‌ با ورود VR قدم بعدی را برای موفقیت برداشته است . کپکام یکی از کمپانی های بزرگی بود که توجه ویژه ای به این امر نشان داد و تصمیمی چالش برانگیز درمورد برترین بازی خود گرفت به طوری که یکی از افق های پیش روی خود را بزرگترین ناشر بازی های سوم شخص بر واقعیت های مجازی عنوان کرد‌. رزیدنت ایول شاید این سری بازی پس از کش و‌قوس های فراوان و امید و ناامیدهای بیش از حد کمی از چشم افتاده باشد اما با تصمیمی که کپکام برای سوم شخص بودن این بازی گرفت این سری بازی را از سقوط بنوعی نجات داد، نکته مهم دیگر ورود شخصیتهای جدیدی بود که ریسک بزرگی برای شرکت سازنده به همراه داشت.  ایتن ویتنرز مبتدی ، شجاع ، و شاید کمی احمق اولین نگاه ما به این کرکتر است . ایتن ویتنرز پس از گم شدن ناگهانی همسرش بر روی کشتی ای که در آن کار میکرد و رسیدن ویدیویی از وی به دستش عازم دنیای بی رحم بازی شد. دنیایی که در آن علاوه بر B.O.W ها و موجودات جهش یافته خانواده ای نامیرا بنام بیکر در آن حضور داشتند و با سوپرایزهای بی شمار به استقبال ایتن می رفتند. ایتن از معدود شخصیت هایی است که بدون شناخت درست کنترل وی را برعهده میگیریم.شخصیتهای اصلی رزیدنت ایول مانند کریس و ایدا با اینکه اشنایی ای درموردشان در رزیدنت ایولهای‌اولیه نداشتیم ولی با زاویه دوربین کلاسیک (سوم شخص) تا پایان بازی با آنها رابطه برقرار میکردیم و این رابطه را مرهون دوربینی میدانستیم که با این که برخلاف دوربین اول شخص فرصت تعامل چندانی با محیط به ما نمیداد اما لااقل بهتر میتوانستیم با کرکتر قابل کنترلمان ارتباط برقرار کنیم ، چیزی که در اویل های مدرن نیز ادامه داشت و در رزیدنت ایول هفت پایان یافت. حتی بازی برخلاق عنوانی مانند OUTLAST که بیشترین شباهت را با این نسخه داشت ، فرصتی برای دیدن چهره ایتن در اندک دموها و کات سین ها نمیداد و چهره وی جدای از بازی منتشر شد. همینطور چیزی‌که در بازی ای مانند Outlast شاهد آن بودیم نفس نفس زدنها ، ناله کردن و فریاد زدن‌ هنگام دیده شدن توسط دشمنان و یا گیر افتادن در موقعیتهای بحرانی بود بطوریکه آدرنالین گیمر به خودی خود با شنیدن این صداها بالا میرفت و بر ترس وی افزوده میشد ، چیزی که درمورد ایتن و میا دیده نمیشد ! یکی از نقاط مثبت شخصیت اصلی آسیب پذیر بودن و نمایش این آسیب ها به زیبایی هر چه تمام بود. قطع شدن پا ، آثار نیش حشرات ، سوختگی و زخم بر روی دست در صورت مصرف نکردن هرب و حتی مدتی بعد از مصرف و بازیابی سلامت از موارد جالب بازی بود. هرچند نمیتوان بر کم حرفی شخصیت اصلی خرده نگرفت اما در کل با شخصیتی رو به رو‌هستیم که میتوان به عنوان یک مدل استاندار از انسان واقعی در عنوان های آینده حساب کرد ، نه سوپرهیروهای افسانه ای سری . نویسنده: @Splinter cell -پایان-
    50. 1 امتیاز
      Resident Evil: The Final Chapter نام: رزیدنت اویل : آخرین قسمت Resident Evil: The Final Chapter کارگردان : Paul W.S. Anderson نویسنده : Paul W.S. Anderson بازیگران : Milla Jovovich_Alice Iain Glen_Dr. Isaacs Ali Larter _Claire Redfield Shawn Roberts _ Wesker رده سنی : 17+ ژانر : اکشن زمان : 107 دقیقه BAZITARSNAK.IR
    این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد
    ×