رفتن به مطلب

emily pop

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    46
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11
آهنگ های مورد علاقه ی من

آخرین بار برد emily pop در 15 فروردین

emily pop یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

82 معمولی

Social Info

10 دنبال کننده

درباره emily pop

  • درجه
    کاربر رسمی
  • تاریخ تولد 4 شهریور 757
  • Age 639

راه های ارتباط

  • آیدی استیم
    dosti74
  • تلگرام
    emily_popitler
  • Age 639

اطلاعات پروفایل

  • جنسیت :
    خانم
  • مکان :
    کوچه بقلیتون (:
  • علایق
    موزیک *_* بازی *_* فیلم ترسناک و انیمه
  • Age 639

رتبه

  • لیبل :
  • Age 639

آخرین بازدید کنندگان نمایه

643 بازدید کننده نمایه

حالت

  • متحیرم
  • احساس فعلی متحیرم
  • Age 639
  1. وین بلند شد و خواست به سمت ایدا بره که تیری از پشت به گردنش خورد . وین افتاد .. کرنس پست سرش ایستاده بود و تیر رو به اون زده بود. کرنس : نا امیدم کردید... و تیر دیگری به ایدا زد.............. ..................یک ماه بعد...... از زبان تالیا . جولیا هرجایی که فک میکرد ایدا ممکنه رفته باشه رو گشت . تا اینکه ... (صدای زنگ در) جولیا : برو درو باز کن تالیا تالیا در رو باز کرد . پستچی : منزل کرنس ؟ تالیا : بله پستچی : یه بسته دارید . اینجارم امضا کنید( و تخته شاسی رو به تالیا داد ) تالیا اون رو امضا کرد و به پستچی داد و بسته رو تحویل گرفت. جولیا : چی بود ؟ تالیا بسته رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست : یه بسته اس . جولیا : از طرف کی؟ : ننوشته _ خب بازش کن ببین چی توشه تالیا در بسته رو باز کرد و جیغ محکمی کشید . جولیا و به سرعت به سمتش رفت : چه مرگته ؟ ( و به دعوتنامه اشاره کرد ) اون چیه ؟ تالیا دعوتنامه رو باز کرد و شروع به خواندن کرد : با سلام از شما خانواده محترم و عزیز کرنس دعوت میشه که به مهمونی آخر هفته ی سالن کلاتن ، با سخنرانی شهردار برای قدردانی از شورا برگزار میگردد ملحق شوید . با تشکر _ شهردار لیام داتن یا همون عموتون لی* جولیا : خب که چی؟ چرا خوشحالی؟ تالیا : خب شاید بتونیم پیداش کنیم . مگه نگفتید بابا اونو دزدیده ؟ خب میتونیم پیداش کنیم شاید اونجا باشه . آخه میدونی که بابا هیچوقت مهمونی های عمو لی رو از دست نمیده . جولیا : باشه . میریم من به لیان هم زنگ میزنم اونم بیاد . به عنوان همراهمون. تالیا : باشه . جولیا به لیون زنگ زد و ماجرا رو گفت و لیون هم قبول کرد . لیون به آژانس هتل گفت و یه ماشین شیک درخواست کرد . لحظاتی بعد...... لیون توی سالن انتظار با کت و شلوار نشسته بود . _قربان ماشینتون جلوی دره . لیون : ممنون _ فقط.. لیون : مشکلی هست ؟ _ راننده تون یه زنه . مشکلی ندارید ؟ آخه برخی از مهمونا دلشون میخاد که رانندشون مرد باشه . لیون : نه مشکلی ندارم . خدمتکار سرشو به نشونه ی تائید تکون داد. لیون بیرون رفت . یک زن درحالی که لباس راننده ها تنش بود و کلاه رسمی داشت و کنار 6 در ایستاده بود و صورتش زیاد معلوم نبود در ماشین رو برای لیون باز کرد . لیون صندلی عقب نشست . زن وارد ماشین شد . : کجا بریم قربان ؟ لیون تعجب کرده بود ..صدا براش آشنا بود ولی اهمیتی نداد و گفت : سالن کلاتن. فکر میکردم میدونید. زن : فقط میخواستم مطئنم شم. لیون : صداتون..صداتون یکم برای من آشناست! زن با لحن ملایم و دوستانه گفت : خیلی ها اینو میگن قربان . من قبلا توی رادیو کار میکردم و به احتمال زیاد شاید یکی از برنامه های صبح گاهیمونو شنیده باشید . لیون : اما من اصلن رادیو گوش نمیکنم.. زن : ببخشید گیجتون کردم قربان . میخام حرکت کنم. لیون همچنان با تعجب به آینه ی ماشین نگاه میکرد تا بتونه صورت زن رو ببینه . تقریبا نزدیک بود ببینه که زن کلاهش رو پائین تر کشید و ماشین رو روشن کرد . لیون بیخیال شد و به صندلی تکیه داد ........توی راه...... زن : میتونم یه سوالی بپرسم قربان؟ لیون : بله . زن : تموم راه رو شما داشتید بیرون رو میدیدید . مثل اینکه چیزی گم کرده باشید . دنبال کسی یا چیزی میگردید ؟ لیون لبخند کوچیکی زد و با لحن خاص گفت : دنبال یه بچم . زن : یه بچه ؟ به پلیس اطلاع دادید؟ لیون : نیازی به پلیس ندارم . تعریف از خود نباشه یه پلیس درجه یکم زن خنده ی کوتاهی کرد : برای یک بچه ، فک میکنم پرسیدم . آخه به من گفته بودن که چون راهی که طی میکنیم طولانیه شما رو با حرف زدن سرگرم کنم. لیون : مشکلی ندارم از اینکه با یکی صحبت کنمو مشکلاتمو بهش بگم خوشم میاد . زن : اون واقعا بچه است ؟ لیون : نه اون یه زنه . کنجکاو شدید ؟ زن خندید : نه فقط نگرانیتون به نگران بودن برای یه بچه نمیخورد ... لیون : اون یه زنه و از نظر من درست مثل گربه هاست . یهو تو تاریکی ناپدید میشه. برای همین گمش کردیم . زن پوزخندی زد و ماشین رو نگه داشت : رسیدیم قربان. در رو برای لیون باز کرد و لیون بیرون اومد. لیون خواست صورت زن رو ببینه که زن سرش رو به پائین خم کرد . لیون : مشکلی هست ؟ زن : فقط یه سوختگیه که دوست ندارم مهمون ها ببینن. لیون : اوه . اوکی.ممنون بابت رانندگیت . اصن چیزی از دست انداز هارو حس نکردم . ( سپس دست توی جیبش کرد و یه 100 دلاری در آورد و به زن داد ) اینم انعام زن : من انعام نمیگرم قربان ، ممنون. لیون : به عنوان دستمزد بهش فکر کن . شاید بخوام بازم رانندم باشی. زن 100 دلاری رو گرفت : با کمال میل. این قسمتو خودم خیلی میدوستم *-* پایان ایپزود 33
  2. .........................دقایقی بعد لیون بعد از اینکه تالیا رو توی ماشین گذاشت برگشت و خواست به کمک ایدا بره . اما هیچکس اونجا نبود . نه ایدا و نه کرنس! لیون تمام ساختمون رو دنبالشون گشت اما ساختمون خالیه خالی بود... در همین حال که نزدیکای صبح بود هلیکوپتری از بالای سرش رد شد و لیون تونست ایدا رو توی اون هلیکوپتر ببینه . هلیکوپتر آنتی ویروس رو پخش میکرد . لیون با تعجب به سمت ماشین رفت و در کیفی که از جولیا گرفته بود رو باز کرد و داخلش رو نگاه کرد . خالی بود ... لیون : لعنتی! ........لحظاتی قبل داخل زیرزمین قبل از اومدن لیون............. ایدا خطاب به کرنس : میخای چیکار کنی؟ کرنس با عصبانیت فریاد زد : جولیا کجاست؟ ایدا پوزخند زد. کرنس : پرسیدم جولیا کجاست؟ ایدا : جاش امنه کرنس : تو به قولت عمل کردی و با دیکسی حرفاتو زدی . خب 24 ساعت تموم شد . بازیه ماهم همینطور.... درهمین لحظه کرنس ماسکی بر روی دهن خود گذاشت و فندکش رو جلوی ایدا پرت کرد ... فندکش باز شد و گازی از فندک بیرون اومد و ایدا بیهوش روی زمین افتاد . آخرین چیزی که دید سربازایی بودن که وارد زیرزمین شدن و کیف رو برداشتن ...... ....................................ساعاتی بعد.............................. ایدا چشماش رو باز کرد . داخل یک اتاق بود که روبروش یه زامبی بزرگ بسته شده بود .. زامبی شباهت عجیبی به وین داشت...( اگه یادتون رفته قسمت42 رو بخونید ) ایدا کمی دقت کرد . اون خود وین بود! در همین لحظه کرنس وارد اتاق شد و رو به ایدا کرد : آشناست مگه نه ؟ یه تغییراتی توش دادم اما خب ... هنوزم همون آشغاله . مثل دیوید که بهم خیانت کرد و نکشتش. حالا پسرش میخاد به تو خیانت کنه و طرف من باشه . میخام ببینم کدومتون تو این بازی برنده میشه ... یه انسان یا یه حیوون جهش یافته ی دست انسان؟ خواهیم دید.. سپس از اتاق بیرون رفت . لحظه ای بعد. وین آزاد شد و به طرف ایدا رفت . ایدا جاخالی داد . و مشت وین به دیوار خورد. ایدا : واقعا میخای ببینی کی قویتره ؟ در همین لحظه ایدا با لگد به کمر وین ضربه زد . ایدا : بالاخره هرکی یه نقطه ضعفی داره مگه نه وین ؟ وین در حال که پهلوش رو گرفته بود به ایدا خیره بود. ایدا : میخای به این بازی ادامه بدی وین ؟ هنوزم میخای مثل پادو ها باهات رفتار شه ؟ بیدار شو پسر! در همین حال لگد دیگری به گردن وین که روی زانو بود زد . وین روی زمین افتاد . وین غرق خون شده بود . ایدا دقیقه به جاهایی ضربه زده بود که منبع جهشش بودن . وین کوچک تر شد و به حالت قبلیه خودش برگشت ... وین سرفه ای کرد و خون از دهنش بیرون پاشید و سرشو بالا آورد و به ایدا نگاه کرد : ایدا؟.... پایان ایپزود 32
  3. ..............لیون و تالیا توی ماشین... لیون : بنظرت کار بدی کردیم اومدیم پشتیبانیش؟ تالیا : ایدا از اولشم از پشتیبانا و کار گروهی خوشش نمیومد . فک کنم عصبانیش کردیم . یا اینکه...( و سپس با ترس و نگرانی رو به لیون کرد : نکنه پدرم اونجا باشه"؟ لیون : پدرت؟ تالیا به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمون رفت . لیون هم دنبالش رفت تا متوجه قضیه شه . ............................. ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن . دردسر توئی! ایدا و کرنس به زیرزمین ساختمون رفتن. کرنس دستای ایدا رو بست و روبروی ایدا ایستاد : اینطور فکر میکنی ؟ با اینکارا میخای چی بدست بیاری ؟ پول ؟ شهرت ؟ البته گزینه ی اول بدردت نمیخوره . دومیم که هستی . پرونده ی درخشانی تو سازمان ملل داری. ایدا پوزخند زد : تو میخای چی بدست بیاری؟ کل دنیارو ؟این کشور برات بس نیست؟ کرنس : نه . این کشور تازه بخشی از قلمرو منه . راستی بخاطر اینکه دخترامو ازم دزدیدی تنبیه میشی. ایدا : دیکسیو کجا بردید ؟ کرنس : برای پروژه ی جدیدمون بدردبخوره . گفتم شاید دلت بخواد باهاش بازی کنی. برا همین میخام ارتقاش بدم در همین لحظه بودن که لیون و تالیا به اونجا رسیدن . تالیا درحالی که دستاشو مشت کرده بود و با عصبانیت به کرنس خیره شده بود گفت : کافیه فقط یه تارموی ایدا کم بشه.... کرنس : اوه تالیا! دختر عزیزم خیلی وقت بود ندیده بودمت . تالیا : من دیگه اون دختر کوچولوی عزیزت که ازش مراقبت میکردی نیستم بابا. کرنس خندید : باشه . امتحان میکنیم . ( سپس ریموتی از توی جیبش در آورد و دکمه اش رو فشار داد ) کلی زامبی از توی قفس های زیر زمین آزاد شدن به سمت لیون و تالیا رفتن . اولین زامبی رو لیون با تفنگ هدشات کرد . تالیا با عصبانیت به سر یکی از زامبیا مشت زد و زامبی روی زمین افتاد . لیون از تعجب به تالیا نگاه میکرد . تالیا دست خالی ، با تمام زامبیایی که به سمتش میومدن مبارزه میکرد و بالاخره موفق شد و همه شونو کشت . لیون ( با خودش ) : این جنبه شو ندیده بودم ! کرنس خندید : اوه عالیه! میبینم که مثل ایدا یه رزمی کار شدی . ( سپس رو به ایدا کرد ) استاد خوبی هستی . اما به پای من نمیرسی. سپس کرنس به سمت تالیا رفت و خواست مشتی به او بزند که تالیا جاخالی داد . لیون خواست با کرنس درگیر شه که زامبیا به سمتش رفتن و مجبور شد با زامبیا بجنگه . از اونطرف ، ایدا دستاشو باز کرد و به سمت لیون رفت و همراه اون زامبیارو کشت . تالیا نفس نفس میزد و درحالی که بازوشو گرفته بود روی زمین افتاد و بیهوش شد . توی این مبارزه تالیا باخت.. کرنس : بهت که گفتم ایدا . ایدا خطاب به کرنس : عوضی!( پس سمت کرنس حمله ور شد و به صورتش مشتی محکم زد ) کرنسکه نفس نفس میزد ، خون توی دهنش رو تف کرد : شاگردت مثل تو مبارزه نمیکرد ایدا . یا من براش خیلی قوی بودم؟ ایدا با پا لگدی به پهلوی کرنس زد : عوضی ! اون دخترته . نیست ؟ میخای به کشتنش بدی؟ در همین لحظه لیون سمت تالیا رفت و اون رو از زمین بلند کرد . ایدا خطاب به لیون : تالیا رو ببر بیرون . بعدا درمورد اینکه چرا دوباره اومدید بحث میکنیم. لیون تالیا رو بیرون از ساختمون برد و توی ماشین گذاشت. پایان ایپزود 31 .
  4. لیان ، جولیا و تالیا به محلی رسیدن که روی پشت بومش آتیش بازی راه انداخته بودن . وارد ساختمون شدن . یه اداره ی پست معمولی بود . لیان : جولیا تو همراه تالیا باش جدا میشیم. جولیا : باشه. جولیا و لیان از هم جدا شدن. لیان به اتاق کنترل دوربین ها رسید . نگاهش به یکی از مانیتور ها افتاد .. : ایدا ؟ ایدا توی یکی از اتاق ها درحال صحبت با یه نفر بود . لیان کد ، و شماره ی اتاق رو دید و به سمت اون رفت . .......... دقایقی بعد لیان ایدا رو دید که روی زمین افتاده . به سرعت سمتش و بلندش کرد : حالت خوبه ؟ ایدا!؟ ایدا چشماش رو باز کرد : لیون ؟ لیون : چه اتفاقی افتاده ؟ ایدا به سرعت بلند شد و به سمت یکی از اتاقا رفت! لیون هم همراهش رفت . اتاق خونی بود اما کسی اونجا نبود . ایدا با عصبانیت دستشو مشت کرد : لعنتیا! بردنش.. لیون : کیو ؟ ایدا : دیکسیو . اونا میدونستن آلودست ! باید بریم دنبالش. یه اسلحه بهم بده . لیون کلت کمریش رو به ایدا داد. ایدا اسلحه رو گرفت و درحالی که گارد گرفته بود همراه لیون از ساختمون خارج شدند. در راه صدایی شنیدند : کمک! به سمت صدا دویدند . ... تالیا روی یه صندلی بسته شده بود و دور بر صندلیش پر بود از لیزر . ایدا : حالت خوبه تالیا ؟ تالیا : ایدا این یه تله اس! فرار کن . برید دنبال جولیا . اونا دنبالشن لیون : شماها چیکار کردید؟ تالیا : جولیا یکی شونو کشت و یه کیف دستی ازشون گرفتیم که توش یه چیزی مثل آنتی ویروس بود . اوناهم افتادن دنبالمون . من طعمه شدم جولیا فرار کنه که .. ایدا: لیون تو همینجا بمون و سعی کن تالیا رو بیاری بیرون . لیون : میبینمت. ایدا سرشو به معنیه مثبت تکون داد و راهی شد . ............................. جولیا به بن بست خورده بود . _ تکون نخور! دستاتو بزار روی سرت حالا! ایدا که پشت سر سرباز ها بود با کلت همه رو هدشات کرد و به سمت جولیا رفت : تو حالت خوبه ؟ جولیا کیف رو به ایدا نشون داد : همین بود؟ ایدا : چرا تو و تالیا اینجائید ؟ جولیا چیزی نگفت . ایدا فریاد زد: گفتم چرا؟ جولیا : همراه لیون اومدیم که تو رو.. ایدا با عصبانیت : پس لیون آوردتون ؟ سپس پوزخند زد : جولیا تو همین الان میری خونه! جولیا : اما.. ایدا : گفتم برو! جولیا سرش رو پائین انداخت و کیف رو به ایدا داد : میبینمت! مارو باش برای نجات کی اومدیم.. سپس به سمت در خروجی رفت . ایدا نفس عمیقی کشید و سمت اتاقی رفت که تالیا توش بود . لیون موفق شده بود لیزر رو از کار بندازه و تالیا رو بیرون بیاره . ایدا رو به تالیا کرد : جولیا جلوی در ساختمون منتظرتونه . همراه لیون برید . لیون : ما باتو میریم بیرون ایدا . برای همین اینجائیم. ایدا جدی تر شد : نباید میاوردیشون! تو هیچ میدونی اونا چقد تشنه ی خون کرنس هان ؟ لیون که دید ایدا عصبانیه رو به تالیا کرد : میریم بیرون تالیا . تالیا : اما ایدا چی؟ لیون با کنایه : فک کنم دلش میخاد هیمنجا بمونه ! ایدا پوزخند زد : روز خوش ! لیون و تالیا به سمت در خروجی رفتن . ایدا از پله های اظطراری به پشت بوم رفت . دیکسی روی زمین افتاده بود و چند سرباز جلوی اون بودن و ایدا رو نشونه گرفته بودن . ایدا پوزخندی زد و اسلحه اش رو زمین گذاشت و دستاش رو بالا برد . ایدا: خب کرنس حالا امنه چرا نمیای بیرون؟ کرنس از پشت سر ایدا اومد و به دست هاش دستبند زد : خوشحالم از اینکه دوباره میبینمت ایدا. ایدا : یه چند سالی میشه نه ؟ مرد خندید و از پشت ایدا بیرون اومد و جلوی او ایستاد : شنیدم دخترام زیاد برات دردسر درست میکنن ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن. دردسر توئی! پایان ایپزود 30 ( بابت تاخیر عذرمیخام /:
  5. ............عمارت شرق کرنس.............. ایدا روی مبل روبروی مردی نشسته بود . لیوان قهوه رو روی میز گذاشت : پس ازم میخواید باهاش حرف بزنم چون بهتون اطلاعات میده ؟ مرد دستش رو زیر چونش گذاشت : درسته . بعدش هرکار میخواید میتونید انجام بدید . ایدا پوزخند زد : خب اگه اینکارو نکنم چی؟ چون قرار داد ما خیلی وقته تموم شده . _ خب دوباره تمدیدش کردم ! ( سپس پوزخند زد و لب تابش رو نشون ایدا داد ) ایدا با تعجب به مانیتور خیره شد ... دوربنی های مدار بسته شهر زامبی هایی رو نشون میدادند که درحال تغذیه از باقی مونده ها هستن . ایدا توی یکی از دوربین ها لیان بهمراه جولیا و تالیا رو دید ! مرد به سرعت در لب تاب رو بست ! _ خب نظرت چیه ؟ هالووین نزدیکه مگه نه ؟ ایدا : اینکارا برای چیه ؟ _ فقط باهاش حرف بزن . چیز زیادی نیست در قبال آنتی بادی درست میگم ؟ ایدا : بهتون اعتماد ندارم . _ ما هم همینطور.. ایدا : نوعش چیه ؟ _ فرض کن مثل یه رژ لب 24 ساعته است ! ایدا پوزخند زد : رژ لب ؟ مثال بهتری گیر نیاوردی؟ با جسدای خورده شده چیکار میکنی؟ _ زامبیا درواقع اونارو نمیخورن . تظاهر به خوردن میکنن. ایدا : خب بزا نتیجه گیری کنیم . این یه ویروس 24 ساعته است و اگه من با یه نفر حرف بزنم تو آنتی شو توی شهر پخش میکنی شهرو مثل اولش میکنی و منم فقط یه دختر ساده لوحم که فکر کردی با اینا میتونی گولش بزنی یا با یه آب پرتقال ببریش خونه . درست نمیگم ؟ مرد خندید : ازت خوشم میاد وانگ ! خیلی رک هستی ولی ساده لوح نیستی . شاید تو عمرم بتونم چند نفو گول بزنم ولی هرگز نتونستم تورو گول بزنم چون بعدش با چند تا تیکه و حرفای معنی دار سورپرایز میشم. مردی وراد اتاق شد : قربان . تشریف آوردن . _ راهنمائیشون کنید داخل ! زنی وارد اتاق شد . ایدا با تعجب : دیکسی؟ دیکسی : آره...خودمم! .................... ایدا و دیکسی روبروی هم روی صندلی نشسته بودن . ایدا پوزخند زد : میبینم که زیادی هوای روسیه بهت ساخته ! دیکسی پاش رو روی هم انداخت و دست به سینه نشست : آره تازه کجاشو دیدی ! ایدا : خب ، برو سر اصل مطلب. چی میخوای بگی ؟ دیکسی : نمیتونم اینجا بهت بگم . ایدا .. تو باید درستش کنی ! میسپارمش به خودت . آنتی ویروسو ازشون بگیر و کارت رو انجام بده حتی اگه باعث مرگ من شد. ایدا : چی میخای بگی؟ دیکسی یقه ی لباسش رو کنار زد و گردنش رو نشون داد . ایدا : کی گازت گرفتن ؟ دیکسی : تو راه اینجا . تقریبا 1 ساعت پیش. ایدا : برای چی براشون کار میکنی؟ دیکسی : من فقط میخواستم خرج عمل دنیل رو از پدرم بگیرم .اما...اما خودت که دیدی کرنس نذاشت ! ایدا : کرنس الان رئیس جمهوره اینجاست . میدونستی؟ دیکسی : دختراش چی شدن ؟ ایدا : اونام تو همین خراب شده زندگی میکنن.. دیکسی خندید : پس اونام پدرشونو ول کردن ؟ ایدا پوزخند زد : آره. سپس از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت . لحظه ای مکث کرد : حواست باشه . چیزی که تو این شهر زیاده گرگه ! دیکسی : امیدوارم ملاقات بعدیمون یه جای بهتر باشه ! ایدا از اتاق خارج شد . ............................. پایان ایپزود 29
  6. فلش بک : زن دوان دوان از دستشون فرار میکرد و سعی میکرد که یه جا مخفی بشه...بارون میومد . زن برگشت سپس با کلتش به مغز یکی از آنها شلیک کرد . عجیب بود اون وقت شب...و اون شهر چطوری به این زودی آلوده شده! بعد از اینکه هر سه زامبی را کشت کنار کیوسک تلفن رفت و شروع به شماره گرفتن کرد: 9..24.. همین طور اعداد را میگفت و میزد . _ بله؟ + منم . الان همونجام . _ اوه پس موفق شدی؟ + تو باید بهم میگفتی تو این جهنم چه خبر شده! چقد از شهر آلودست؟ _ فقط همون محله اس ولی به لطف تو تا آکیتا ادامش میدیم.. زن در حالی که نفس نفس میزد : لعنت بهت ! مورد کجاست؟ _ توکیو. خیابون هشتم . توی یه هتله . الان پیش ماست میتونی بیای ببینیش! تلفن قطع شد. زن تلفن رو سرجاش گذاشت: وای به حالت اگه دروغ بگی ! سپس سمت آدرس حرکت کرد. فلش بک : مرد وارد شد . .لیون روی صندلی بسته شده بود . _ تو کلر ردفیلد رو میشناسی؟ لیون : کلر؟ _ فقط به بگو میشناسیش؟ لیون : مجبور نیستم جوابتو بدم! ........ زمان حال... ساعت 7 صبح.. صدا شکستن شیشه توی اتاق تالیا تالیا رو بیدار کرد . پنجره اتاقش شکسته بود و بیرون بارون میومد. چند قطره وارد اتاق شد و روی تالیا ریخت . تالیا پتو رو کنار زد : چه خبره؟ سپس پنجره ی حیاط پشتی رو دید و سریع از اتاق خارج شد....امکان نداره..شهر پر بود از زامبی هایی که داشتن از باقی مردم تغذیه میکردن. تالیا به سرعت سمت جولیا و لیان رفت که روی مبل نشسته بودن و جولیا داشت با فلش بک آپ پیامای پاک شده ی تلفن ایدا رو چک میکرد. تالیا به سمتشون رفت و درحالی که میترسید : اون بیرون..اون بیورن اوضاع خوبی نداره بروبچ ! در همین حال بود که جولیا با خوشحالی : پیداش کردم! ناگهان پنجره ی یکی از اتاقا شکست و چند زامبی وراد خونه شدن. جولیا شماره تلفنی که آخرین بار به ایدا پیام داده بود رو یادداشت کرد و در جیب خود گذاشت . لیون کلتش رو در آورد : باید از اینجا بریم . وسایلی که میخواید و مهم هستنو زود جمع کنید . سپس لیان شروع به شلیک به تک تک زامبی ها کرد . تالیا پس از مدتی با ساک کوچکی از اتاقش بیرون اومد . لیون : اینجا اسلحه هم دارید ؟ تالیا در ساکش رو باز کرد . ساک پر بود از خشاب و اسلحه های مختلف. لیون یه کلاش برداشت . : خب این ماله من . شروع کرد به شلیک به زامبی هایی که در اطرافشون بودن . بعد از کشتن چند زامبی از خونه بیرون رفتن . .....مدتی بعد.... گوشه ای پناه گرفتن . جولیا تلفنش رو در آورد و شماره ای که روی کاغذ نوشته بود رو وارد کرد و باهاش تماس گرفت ... _ بله؟ + ایدا کجاست ؟ تو کدوم ماد.... لیون : آروم..آروم باش /: جولیا نفس عمیقی کشید. : ببین ژیگول نمیدونم کدوم خری هستی و کجایی ! ایدا کجاست؟ _ ایداوانگ رو میگی؟ + کجاست ؟ _ میخوای ببینیش؟ اوه ببینم تو جولیایی؟ + عوضی تو کی هستی؟ جوابمو بده ایدا کجاست ؟ تلفن قطع شد..... جولیا گوشی رو محکم به زمین پرت کرد ! لیان : اون چی گفت؟ جولیا : هیچی نگفت ! فقط اسم منو گفت . تالیا : بچه ها فک کنم یه پارتی بزرگ داریم امشب... سپس با دستش به آتش بازی های توی آسمون اشاره کرد . لیان : میریم همونجا! پایان ایپزود 28
  7. _ جولیا برو درو وا کن! تالیا : چرا من باید برم ؟ _ زودباش دیگه تالیا سمت در رفت و در رو باز کرد : خدای من ایدا! حالت خوبه ؟ ( نگاهی به دور و بر ایدا انداخت ) تنهایی؟ ایدا : خب وین رفت پیش خانوادش. تالیا : واقعا؟ آمم .. باشه بیا تو ایدا وارد خونه شد. جولیا: به به تشریف آوردید ! لطفا قبل از اینکه یهویی بری یه چیزی بگو . داشتیم برات آگهی میزدیم! ایدا : آگهی ؟ فکر نمیکنی دستگیرم کنن ؟ تالیا : جولیای خنگ ! میخواستی ایدا توی دردسر بیفته؟ ایدا روی کاناپه نشست : بهرحال من امشب برمیگردم نیویورک. جولیا ( با تعجب ) : برمیگردی؟ تالیا : اما تو که تازه اومدی! ایدا : همین الانشم زیادی تو دردسر بودیم! ممکن بود بمیرید ! جولیا : خب حالا که زنده ایم! ایدا با عصبانیت : من نمیتونم ریسک کنم! تالیا : اما.. ایدا : فردا ساعت 12 ظهر بلیت دارم. جولیا به ساعت مچیش نگاه کرد : خب به پاسی از صبح رسیدیم! ساعت 12 شد! تالیا : جولیا ینی تو میخوای ایدا به همین راحتی بره ؟ جولیا : ایدا رو که میشناسی . نمیشه جلوشو گرفت! وقتی یه تصمیم میگیره دیگه کسی نمیتونه نظرشو عوض کنه! تالیا : ولی یه نفر تونست! ایدا : اون یه نفر شاهکار کرد ! خب میشه درموردش حرف نزنیم ؟ جولیا : من که میرم بخوابم! .........ساعت 4 صبح...... تالیا به آرامی درحالی که سوییشرتش رو میپوشید در خونه رو باز کرد و رفت بیرون. بارون میومد و خیابونا لغزنده بود ... تالیا به دور و برش نگاه کرد. : چقد خلوته! سپس دستش رو توی جیبش برد و کارتی رو در آورد که یه آدرس روش نوشته شده بود : هتل مارونس ......دقایقی بعد...... تالیا جلوی درب هتل ایستاد : پیداش کردم! با خوشحالی وارد هتل شد و سمت اطلاعات رفت : ببخشید اتاق 114 از کدوم طرفه ؟ : طبقه ی سوم سالن اول تالیا : ممنون. تالیا به سمت آسانسور رفت ...به طبقه ی سوم رسید و اتاق رو پیدا کرد . زنگ کوچیک بقل در رو فشرد . لیون در رو باز کرد : تالیا ؟ تالیا : به کمکت احتیاج دارم لیون! ... پایان ایپزود 25 تالیا و لیون روی مبل نشستن . لیون : خب قضیه چیه ؟ تالیا : درمورده وینه . لیون : همون پسره ؟ تالیا :آره. لیون : خب مشکل چیه؟ تالیا : وقتی که ایدا اومد پیش شما من روی ماشین یه نوشته دیدم که خب مطمئنم وین اونو نوشته بوده چون وین همون موقع پشت یه درخت قایم شده بود! لیون : اما وین پیش ما بود... تالیا ( با ترس ) : پس...پس یعنی.. لیون : لعنتی من باید اینو گزارش بدم! تالیا : نه صبر کن!جون ایدا در خطره! لیون : اون پیام چی بود ؟ تالیا : مراقب..خانوم باش... ................ جولیا : ایدا ! ایدا چشماش رو باز کرد و پتو رو از خودش کنار زد : چیه ؟ جولیا :تالیا..تالیا نیست! ایدا : نیست ؟ منظورت چیه ؟ تلفن حونه در همین لحظه زنگ میخوره... جولیا سمت تلفن رفت و اون رو ورداشت : بله؟ سپس جولیا نگاهی به ایدا کرد : با تو کار دارن.. ایدا تلفن رو از جولیا گرفت : بله ؟ : وانگ ؟ ایدا : خودمم. : عمارت شرق کرنس . ایدا : چی ؟ تلفن قطع شد. جولیا : کی بود ؟ ایدا : نمیدونم ولی باید همین الان برم جولیا : منم باهات میام. ایدا : تو همینجا بمون وقتی تالیا برگشت بهم زنگ بزن باشه؟ جولیا : باشه. ......................دقایقی بعد ایدا حاضر شد و به سمت عمارتی رفت که بهش گفتن..... زنگ خونه به صدا در اومد . جولیا سمت در رفت و در رو باز کرد : فکر نمیکردم انقد زود...تالیا؟ تالیا و لیون پشت در ایستاده بودن . تالیا : ایدا کجاست ؟ جولیا : چند دقیقه ی پیش رفت بیرون که دنبال... لیون : لعنتی! ..................
  8. مهم

    توی بخش تحریریه چه فعالیت هایی اجباریه ؟
  9. صبح شده بود و لانا و لیون بیدار شدن . از کلبه بیرون رفتن و ایدا رو دیدن که داره با یه نفر حرف میزنه . لیون : ایدا ؟ ایدا با لحن تمسخرانه: صبح متعالی جناب عالی ! وین اسلحه شو سمت لیون گرفت . ایدا : وین اون الان یه دوسته . وین : اما اون بود که شما رو دستگیر کرد. ایدا : مهم نیست فقط اسلحه تو بیار پائین . لانا در حالی که خمیازه میکشید از کلبه بیرون اومد : خب خب میبینم که ایدا دیشب نگهبان بوده! پس بگو چرا انقد راحت خوابیدم. لیون : قبلش منم مراقب بودما. لانا : آره میدونم چون اصلا اون موقع خوابم نبرد . لیون : واقعا؟ لانا : آم..ایدا این پسره.. ایدا : اسمش وینه! دوست و همکارمه. لانا : اوهوم..خوشبختم من لانا هستم و الان بشدت خستم ایدا : بهتره راه بیفتیم. لیون : میخوای چیکار کنی ؟ بری سراغ دیوید یا بری به ادامه ی تعطیلاتت برسی؟ وین : پس فکر کردی من اینجا چیکار میکنم ؟ اومدم خانوم رو ببرم. ایدا : وین قبلا هم بهت گفتم. باید اول از شر دیوید خلاص بشیم. وین: دیوید ؟ خالق زنبور بی؟پدر....من؟ ایدا : متاسفانه بله . وین با ناراحتی و عصبانیت سرش رو پائین انداخت : پس اون باعث این اتفاقات بود. ایدا ، اون به تو صدمه ای نزد ؟ ایدا : نگران من نباش وین ما باهمدیگه شکستش میدیم مگه نه؟ وین : یعنی من پدرمو بکشم ؟ ایدا : مجبور نیستی اینکارو بکنی راه های دیگه ای هم برای شکست دادنش هست . ایدا و بقیه در حال رفتن به سمت خونه ی عمارت دیوید که آتیشش زده بودن، بودن که تنه ی درختی به سمتشون پرتاب شد . ایدا : بخوابید رو زمین! همه روی زمین خوابیدن و تنه ی درخت از بالای سرشون رد شد . دیوید به سرعت سمتشون میومد. لیون و لانا با اسلحه بهش شلیک میکردن ولی دیوید متوقف نمیشد و همچنان به سمتشون میومد. وین جلوی ایدا ایستاد : خانوم برید عقب! ممکنه بهتون اسیب برسه. ایدا با دستش وین رو کنار زد : من نیازی به مراقبت ندارم وین. دیوید سمت ایدا اومد و به سرعت اسلحه شو ازش گرفت خواست که با دست به سمت دیگه یا پرتش کنه که ایدا جاخالی داد . لیون و لانا با ضرباتشون سعی میکردن دیوید رو از پا بندازن اما دیوید لانا رو گرفت و به سمت یکی از درختا پرت کرد. لانا بیهوش روی زمین افتاد . لیون فریاد زد : لعنتی ! لانا! دیوید لیون رو با یه دستش گرفت و اون رو هم به یه سمت پرت کرد و سراغ ایدا رفت. ایدا ضربات دیوید رو دفع میکرد . ناگهان وین جلوی ایدا اومد و دست دیوید رو گرفت تا مشتش به ایدا نخوره . سپس خطاب به ایدا گفت : خانوم....ازتون ممنونم که بهم کمک کردید بیشتر شبیهر به یه انسان باشم...ازتون ممنونم ....ازتون بخاطر همه چی ممنونم! سپس وین جعبه ی کوچکی از توی جیبش در آورد و محتویات جعبه رو خورد جهش یافت و بزرگ تر شد. بدنش مثل یه زنبور شده بود و وین با دیوید در گیر شد. ایدا : وین اینکارو نکن تو نمیتونی مثل قبل بشی! وین با صدای کلفت و بلندی گفت : برام اهمیتی نداره! سپس مشتی محکم به دیوید زد که باعث شد دیوید چند متری اون طرف تر بیفته . وین : باید کار این عوضیو تموم کنم! وین سمت دیوید رفت و با پاش روی کله ی دیوید رفت . دیوید سعی میکرد پا رو از روی صورتش برداره در این صورت دهنش رو بیرون آورد و گفت : تو میتونی بهتر از من بشی پسرم... مطمئنم میتونی چون تو پسر منی! وین با عصبانیت : خفه شو! ( سپس پاش رو روی صورت دیوید کوبید و اون رو له کرد ... ایدا به سمت لیون رفت و اون رو به درخت تکیه داد: حالت خوبه ؟ لیون چشماش رو باز کرد : یه درصد فکر کن بد باشم. ایدا : بلند شو بابا ! سپس سمت لانا رفت . لانا بهوش بود و سرفه میکرد : من عالیم وانگ! ایدا پوزخند زد سپس سمت وین رفت ..وین جهش یافته بود و مثل یه هیولا درحال ضربه زدن به جسد دیوید بود . ایدا : وین تو... وین با عصبانیت فریاد زد: از اینجا برید! ایدا سمت لیون و بقیه رفت : بهتره بریم. ایدا ، لیون و لانا از جنگل خارج شدن .... درحال رفتن به سمت دروازه ی خروجیه روستا بودن که لیون ایستاد : ایدا ایدا سمت لیون برگشت : چیه ؟ لیون : قراره یه هلیکوپتر برای بردن ما بیاد . بهتره که تو .. ایدا : آره میدونم. بهتره برم تا دستگیرم نکنن. اهمیتی نداره . هرچه زودتر اون آشغالو بکشم به نفعمه . لیون : خب منتظرتم . من ازش حفاظت میکنم تو بکشش نقشه ی جالبیه نه ؟ ایدا پوزخند زد : البته! مثل یه جوک میمونه ایدا در حالی که ازشون فاصله میگرفت گفت : هی لیون بهتره بیشتر مواظب خودت باشی ! اون آقا پسر خودش از موهاش خطرناک تره. لیون : موهاش؟ ایدا خندید و به سمت دیگری دوید . لانا : مکالمه ی خوبی بود لیون. ( سپس مشتی به شونه ی لیون زد ) ادامه بده پسر تو میتونی لیون نگاه معنا داری به لانا کرد : میدونی چیه ؟ لانا : هوم؟ لیون : گشنت نیست؟ لانا خندید : خیلی خوب بلدی بحثو عوض کنیا! پایان ایپزود 24
  10. هوووم حوصلم پوکیده /: خب میدونید کپ کام داره کارو خراب میکنه! اما با اومدن شینجی پایان داستان اصلی توی یه نسخه ی دیگه حتمیه
  11. به نظرم اویل 7 بازیه خوبی بود /: اما تنها یه مشکل داشت اونم این بود که خنده دار بود /: مثلا با منگنه دستشو میچسبونه و پاشو با یه مایع که به نظر بتادین ( شاید ) میاد پاشو که جک با بیل قطع کرده میچسبونه /: یا اینکه جک بیکر با بیل تونست سر اون یارو پلیسه رو بزنه /: جمجمه سفت تر از ایناست که با بیل بریده بشه هاا /: البته خب کپ کام باید سعی کنه طرفدارا رو راضی نگه داره! مثلا با آوردن شخصیتای قدیمی و کامل کردن داستان بازی! نه اینکه هی زرت زرت شخصیت اضافه کنه این فنای بی جنبه هم که میرن همه رو به هم میچسبونن. ولی اینکه اول شخص بود خیلی خوب بود! خوشم اومد /: زیاد حرف زدم نه ؟ سلام /: اینجا تهران ساعت 12:05 دقیقه اس /: پیام منو از انجمن بازی ترسناک دارید
  12. خب امیلی پاپ هستم ^-^ اسم اصلیم مهساست و علاقه ی خاصی به بازی های ترسناک دارم! شهر ری زندگی میکنم و 17 سالمه! متولد 26 آبان بازی های مورد علاقم : سری اوت لست ، سری رزیدنت اویل ، گرید 2 و کال اف دیوتی این انجمن هم واقعا عالیه و بهتر از انجمن رزیدنت اویله ! موفق باشید!
  13. ‍ سپس ایدا کیفی که وسایلش توش بود رو از دیوید گرفت و داشت از اتاق خارج میشد که در خود به خود بسته شد . دیوید : فکر کردی میزارم به راحتی خارج شی؟ ایدا پوزخند زد : و تو فکر کردی این کیف و لوازمش برام مهمه ؟ سپس ایدا به سرعت کیف رو سمت دیوید پرت کرد و حواسش رو پرت کرد ف سپس چند لگد به او زد و باهاش درگیر شد. دیوید بیهوش رو زمین افتاد . ایدا سمت در رفت و اون رو شکوند ، از اتاق خارج شد و سمت اتاقی رفت که لیون و بقیه توش حبس بودن . در اتاق رو باز کرد . لیون و بقیه نشسته بودن و منتظر بودن تا ایدا بیاد. لیون : یکم دیر نکردی؟ ایدا : نه دقیقا سر وقت اومدم. لیون ، لانا و زین از اتاق خارج شدن و به همراه ایدا از اونجا بیرون رفتن. ایدا سمت اتاق مهمان و نارنجک ها رفت سپس رو به لیون کرد : هی میخای کار اینجا رو یه سره کنی ؟ لیون سمت ایدا برگشت : البته! لانا : خب پس ما میریم بیرون شما دوتا اینجارو بترکونید حله ؟ لیون : خدای من اگه نمیگفتی ما اینجا میموندیم! لانا خندید و همراه زنی از خونه بیرون رفت. لیون چند نارنجک برداشت و رو به ایدا گفت : همینا بسه. بیا بریم. ایدا سرش رو به نشونه ی نه تکون داد سپس آرپی جی ای که دستش بود رو به لیون داد : این عالیه! باهاش کلی سرگرم میشی لیون : واقعا ؟ لیون و ایدا از خونه بیرون رفتن و ازش فاصله گرفتند . سپس لیون با شلیک کردن یه آر پی جی به خونه اونو نابود کرد .. لانا : من زنگ میزنم آتیش نشانی تا کل جنگل نسوزه. زین : فکر خوبیه. ایدا از پشت سنگر بیرون اومد و بلند شد : خب دیگه کارمن تموم شد ! زین اسلحه شو سمت ایدا گرفت : صبر کن ! تو بازداشتی. ایدا : چی؟ زین: ایداوانگ ، تو به دلیل کشتن حامیای کلوب بازداشتی. ایدا پوزخند زد : واقعا ؟ لیون با تعجب رو به لانا کرد : هی اینکارا برای چیه ؟ زین : رئیس بهمون گفته که اون فرار کرده . ما هم باید ببریمش . لیون : الان وقتش نیست! فعلا باید از این جنگل بریم بیرون و درضمن اون بود که نجاتتون داد! لانا با تعجب رو به زین کرد : زین الان وقتش نیست! چطور میتونی؟ _ چون من بهش گفتم.. دیوید درحالی که از توی آتیش بیرون میومد سمتشون اومد. سپس لیون و لانا اسلحه شونو سمت دیوید گرفتن. دیوید : چیه ؟ خائن کوچولو خودت براشون توضیح بده. زین پوزخند زد : خب راستش من بودم که لانا رو بیهوش کردم و اون پیغام رو فرستادم . لیون : توی عوضی! چطور تونستی؟ لانا : اوه خدای من تو یه خیانت کاری! دیوید : درسته! اون یه خیانت کاره . ولی خیانت کاره خوبیه. ایدا به سرعت اسلحه ی زین رو ازش گرفت و با لگد به سمت درخت پرتش کرد : ابله! چه وضعشه ؟ سپس اسلحه شو سمت دیوید گرفت : خب میبینم که آزمایشاتت رفت رو هوا! دیوید پوزخند زد : ولی هنوز خودم هستم . ایدا نگاهی به بدن دیوید انداخت : پس تو خودت منبع آزمایشاتی! دیوید : خیلی باهوشی دختر! دقیقا! گوش کن من و تو میتونیم از اون یارو انتقام بگیریم. چطوره ؟ با قدرت من و هوش تو میتونیم فرمانروای کشور و تک تک کل دنیا بشیم. ایدا خندید : فرمانروا ؟ ببخشید! ولی این یکی از داستان های دیزنی نیست. ( سپس ایدا به سر دیوید شلیک کرد ) سپس رو به لیون کرد : اگه میخاید زنده بمونید همراهم بیاید! لیون و لانا همراه ایدا به سمت وسط جنگل دویدند. ...........( توی کلبه ای که ایدا و لیون ولانا توش پناه گرفتن شب شده بود و ایدا با چند تا چوب و سنگ آتیش کوچیکی جلوی کبله روشن کرد . ایدا ، لیون و بقیه دور آتیش نشستن . لیون : باورم نمیشه زین اینکارو کرد . لانا : اون مثل برادرم بود ! ایدا پوزخند زد : خب لیون امیدوارم قضیه رو فهمیده باشی. لیون : تا یه جاهایی آره. لانا بلند شد و به سمت کلبه رفت : من میرم تو یکمی استراحت کنم. تا صبح باید هوشیار باشیم. لیون : اینطور که من فهمیدم رئیس جمهور داره این ویروسو پرورش میده . درسته؟ ایدا : دقیقا! لیون : و حامیای کلوب کسایی بودن که میخواستن ویروس رو بخرن و تو کشتیشون . ایدا : خب درسته . ولی اونا انسان نبودن . یه مشت آشغال که با تزریق زنبور بی به خودشون فکر میکردن قوی و آسیب ناپذیر شدن! لیون : هی ، سردت نیست ؟ ایدا : نه لیون : ولی لباست برای شب مناسب نیست. حس میکنم سردته . ایدا : خب تو یه کاری کن . اصلا حس نکن. لیون بلند شد و کتش رو روی سر ایدا انداخت و خندید : برو بابا! ایدا کت رو از روی سرش برداشت : چیکار میکنی؟! لیون در حال که سمت اسلحه اش میرفت گفت : تو برو تو . من خودم اینجا رو میپام. ایدا : عه ؟ مثلا الان میخوای بگی خیلی شجاعی ؟ لیون : آره خب. هستم . نیستم ؟ ایدا در حال که بلند میشد کت لیون رو بهش داد و گفت ک بیا سردت میشه. ( سپس سمت کلبه رفت ) لیون در حالی که خشاب اسلحه اش رو پر میکرد : زن ها... ........................
  14. مهم

    خب میتونم یه انتقادی از قالب بکنم ؟ مشکل اینجاست که صفحه ی زمینه چشم رو میزنه و یا شایدم این مشکل بخاطر کامپیوتر من باشه! چون طوسی با سفید زیاد میونه ی خوبی نیست و یکم بد نشون میده! ولی بازم خسته نباشید بابت ساختنش !
  15. مهم

    واو قالب عالی شده !
×