رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

با سلام
میخوام داستان ناتمامم در سایت شیطان مقیم به اسم انتخاب رو اینجا بزارم.
این داستان ادامه ی داستان فریاد انتقام هست.
امیدوارم خشتون بیاد!!!

C.PRICE

 

داستان انتخاب:

خلاصه ای از قسمت های قبلی:

مردی 30 -35 ساله به نام توبی دیاس که در ارتش یک اسنایپر زن است ظاهرا برادر و خانواده ی برادرش را در وقایع سال 2014 ( فریاد انتقام) از دست داده و حالا به دنبال گرفتن انتقام از بانی این قضایا است.
او 17 نفر از کسانی رو که ممکن بود به این ماجرا ربطی داشته باشن پیدا و ازشون بازجویی میکنه تا به یک اسم به نام مویرا برتون میرسه!
توبی مویرا رو در یک مهمونی پیدا میکنه و ازش در مورد اتفاقات شهر میپرسه. مویرا بر خلاف 17 نفر قبل به اون میگه مقصر اصلی رئیس جمهوره نه ایدا ونگ!
در ادامه مویرا از توبی میخواد که برای گرفتن انتقام با اون همراه بشه و توبی قبول میکنه!
در طرف دیگه در خونه ی بری، کلر و بری نگران و دلواپس مویرا بودند که مویرا همراه توبی وارد خونه میشه! وقتی بری متوجه میشه که توبی مویرا رو گروگان گرفته بوده اول سعی در کشتن توبی داشته اما با اصرار مویرا و کلر اونو ول میکنه و از خونش میندازه بیرون!
مدتی بعد در هنگامیکه کلر و مویرادر حال صحبت در مورد جاستین(مویرا در مهمانی دنبال فردی به اسم جاستین بوده) بودند بری توجه اونا رو به اخبار جلب میکنه. اخبار،خبری در رابطه با تعطیلی بیمارستان فوق پیشرفه ای که رئیس جمهور مدتی قبل اونو تاسیس کرده بود میداد!
بری کمی فکر میکنه و به نتیجه ای میرسه که اونو با کلر و مویرا در میان میاره.
در ساختمان بیمارستان رازی پنهان بود که کسی از آن خبر نداشت و آن این بود که بیمارستان به طور پیشرفته ای به دو قسمت تقسیم شده بود! قسمتی که مخصوص درمان بیماران بود و قسمتی پنهانی در زیر بیمارستان که در آن جا مجرمانی که حکم آنان مرگ بوده را به آنجا برده تا بر روی انها آزمایش انجام دهند!
این قسمت از بیمارستان کاملا مخفی بود و به شدت از آن مراقبت میشد!
علاوه بر مجرمان زنی به نام ماریا و همسرش به همراه دخترشان در آنجا زندانی بودند! ماریا و همسرش کسانی بودند که ویروس j (ویروس سال 2014) را برای دولت ساخته بودند
و از همه چی باخبر بودند.شوهر ماریا بر اثر آزمایشاتی که بر روی او شد مرد.
اما زنی مرموز و نقاب دار که هیچ وقت روی او آزمایشی نشده بود هم سلولی ماریا بود!
ادامه دارد...

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هفتم

 

 

در سلول زن نقابدار و ماریا:

در سلول باز شد و ماریا با سر و صورت خونی در حالیکه گریه میکرد به داخل سلول پرت شد... ماریا در گوشه ای نشست و به گریه کردن خود ادامه داد....

زن نقابدار در حالیکه روی تختی دراز کشیده بود به ماریا گفت: گریت به خاطر از دست دادن همسرته یا به خاطر دردیه که داری؟

ماریا چیزی نگفت و به گریه کردن خود ادامه داد....

زن نقابدار پوزخندی زد و گفت: خب حدسش رو میزدم...

ماریا خون های صورت و اشک هایش را پاک کرد و گفت: پس...پس تو زبون داری؟ فکر میکردم بلد نیستی حرف بزنی

زن نقابدار روی تخت نشست و به ماریا نگه کرد و گفت: خب آره خانم دکتر...نه ببخشید... پروفسور...

ماریا از این که آن زن میدانست او پروفسور است تعجب کرد و پس از مکثی گفت: اگه اون ماسک روی صورتت نبود بهتر صداتو میشنیدم! تو کی هستی؟ چرا نقاب میزنی؟ اصلا چرا روتو هیچ آزمایش انجام نمیدن؟؟؟؟

زن نقابدار: خب این نقابو من نزدم روی صورتم...اونا زدن! منو آوردن اینجا که جایی نباشم خانم پروفسور!!!

ماریا: دیگه از من چی میدونی؟

: همین قدر میدونم که تو و اون شوهرت با اون ویروسی که ساختین خیلیا رو کشتین... بووووم ... ببینم عذاب وجدان نداری؟

ماریا سرش را پایین انداخت و گفت: قرار نبود اینطوری بشه! من..من گناه بزرگی کردم!!!

زن نقابدار پوزخندی زد...

ماریا با نگرانی به اطافش نگاه کرد و به زن نقابدار نزدیکتر شد و آرام گفت: میتونم ازت یه درخواستی داشته باشم؟

زن نقابدار: نه.....

ماریا(با نگرانی): من... من میدونم که دیگه زیاد زنده نمیمونم..م...میدونم این چیزایی که رومن امتحان کردن منو مثل شوهرم از پا در میاره... اما...اما من میدونم که آدمی نیستی که اینجا بمونی اینو میدونم! تو... تو میخوای فرار کنی مگه نه؟ ل..لطفا... لطفا دختر منو با خودت ببر! خواهش میکنم... التماست میکنم اونو با خودت ببر!!!

ماریا با گفتن این جملات دوباره شروع به گریه کردن کرد...

زن نقابدار:هه... اینجا مثل ویلای منه! برای چی باید فرار کنم؟؟؟

ماریا با همان حالت گریه داد زد: لعنتی من به کمکت احتیاج دارم!!! اگه من و شوهرم گناه کار باشیم... دخترمون گناهی نکرده! اون...اون فقط 5 سالشه اینو میفهمی؟؟؟ بدن اون طاقت کتک و سرنگ و آمپول نداره!

زن نقابدار: خانم... فکر کنم شما به یک روانشناس احتیاج دارین!!!

ماریا(با حالت گریه و درماندگی): آخه....آخه مگه تو شیطانی؟؟؟

زن نقابدار کمی مکث کرد و جلوتر آمد و گفت:شاید...

ماریا چند لحظه سکوت کرد و فقط گریه کرد...

بعد از چند دقیقه:

ماریا: شنیده بودم آدمای گناهکار رو میبرن به جهنم...خب...اینم جهنم منه! اما اون... اون که گناهکار نیست مگه نه؟ حتی اگه تو خود شیطان هم باشی... بنطرت اون گناهکاره؟ اون توی سلول شماره ی 5  انداختن! الان معلوم نیست گرسنه هس یا نه؟ در میکشه یا نه؟؟؟؟ اصلا دارن روش چیکار میکنن؟ حتی اگه....

زن نقابدار وسط حرف های ماریا پرید و گفت: گفتی سلول چنده؟

ماریا: سلول  همون سلولی که یکی عین تو توشه...5.

زن نقابدار ماسکش را برداشت و جلوتر آمد و گفت: خب خب خب ... کمک که نه اما حالا شاید بتونیم با هم یه معامله ای داشته باشیم!!!

 

 

پایان قسمت هفتم

  • خوشم اومد 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمت هشتم

 

 

ماریا که از اینکار زن نقابدار تعجب کرده بود مکثی کرد و گفت: اولش اصلا حرف نمیزدی و همیشه نقاب روی صورتت بود....

سریع تصمیمت رو عوض کردی و .... تو....

زن نقابدار وسط حرف ماریا پرید و گفت: گفتم که معامله! تو کاری بکن که من بتونم اون یارو رو ببینم منم قول میدم که دخترتو نجات بدم!

ماریا: شوخیت گرفته؟ چطوری میتونم اینکار رو بکنم؟ در ضمن از کجا بدونم که تو دخترمو نجات میدی و با خودت میبریش؟؟؟

زن: هی... من گفتم شاید شیطان باشم... اما خود شیطان هم یه زمانی فرشته بوده مگه نه؟ اگه بتونی منو به اون یارو برسونی منم قول میدم دختر کوچولوتو نجات بدم تا دیگه آمپول و سرنگ و درد نکشه! میتونی در موردش فکر کنی...

ماریا: نیازی به فکر کردن نیست قبول میکنم! اما یادت باشه که تو قول دادی دخترمو...

زن دوباره وسط حرف ماریا پرید و گفت: میدونم میدونم... منم سر قولم میمونم خانم پروفسور! در ضمن باید بهت بگم که تو مادر مهربون و فداکاری هستی!

ماریا لبخندی زد و گفت: ممنونم...خب حالا نقشه چیه؟

......................................

 

3 روز بعد:

در سلول شماره 5:

دختر ماریا به داخل سلول پرتاب شد... زمین خورد و شروع به گریه کردن کرد.... شخص دیگری آمد و او را روی تخت نشاند...

: درد داری؟

دختر بچه چیزی نگفت و همچنان گریه کرد...

: دوباره بهت سرنگ زدن ها؟

دختر بچه همچنان گریه میکرد...

شخص کنار دختر بچه نشست و گفت: راستی ...ام... چون تو هنوز اسمتو بهم نگفتی من خودم یه اسم برات انتخاب کردم. اسمنو گزاشتم ایدا !!! چطوره خوشت میاد؟

دختر بچه همانطور که گریه میکرد گفت: ما...مان...

:چی؟؟؟ مامان؟؟؟هه... بسه دیگه گریه نکن...تو دختر قویی هستی نباید انقدر گریه کنی. اصلا بیا یه کاری کنیم، برای اینکه دردات یکم کم شه و حرصت رو خالی کنی منو بزن باشه؟ چطوره؟ اگه که قبو...

دختر بچه همانطور که گریه میکرد با دست های کوچکش شروع به زدن شخص کرد...

شخص که تعجب کرده بود اول خندید و بعد گفت: آفرین آفرین... آ...آره همینطوری ادامه بده... هی هی یکم یواش تر دردم گرفت...

دختر بچه که از این حرف شخص خنده اش گرفته بود دیگر او را نزد....

شخص لبخندی زد و دستان دختر بچه را گرفت و گفت: تو دختر شجاعی هستی...

او این را گفت و اشک های صورت دختر بچه را با دستش پاک کرد...

شخص: نگفتی از اسمی که برات انتخاب کردم خوشت اومد یا نه...

دختر بچه سرش را روی پای زن گزاشت و گفت: مامان... فردا هم منو آمپول میزنن؟؟؟

شخص نفس عمیقی کشد و گفت : نمیدونم... واقعا نمیدونم اما نترس... اگه بترسی باختی ... همه چیز رو باختی... باید قوی باشی تا بتونی برنده شی.

دختر بچه: گرسنمه ...

شخص: جدی؟ خب پس... سهم شام منو تو بخور ...

دختر بچه چشمانش را بست و گفت : باشه.

شخص زیر لب گفت: واقعا قبول کردی؟ عالی شد...

ناگهان صدای تیر اندازی نگهبانان آمد

دختر بچه جیغی کشد و بلند شد... شخص هم بلند شد و گفت: مثل اینکه یه خبری شده کوچولو!

صدای نگهبانان: اون دیگه چیه؟

: شلیک کنین شلیک کنین...

:لللللللللللللللعنتی ... نه نه ...نننننننننننه....

شخص سعی کرد تا از زیر در سلول اوضاع را ببیند اما فقط پاهای نگهبانان را میدید که از چیزی فرار میکردند.

شخص بلند شد و گفت : مثل اینکه امشب از شام خبری نیست...

ناگهان صدای فریاد وحشتناکی آمد...

پایان قسمت هشتم

  • خوشم اومد 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمت نهم

 

صدا، صدای انسان عادی نبود... دختر بچه ترسیده بود و پشت شخص قایم شده بود....صدای شلیک و فریاد نگهبانان شنیده میشد...مدتی بعد تمام صداها قطع شد...

شخص دست بچه را گرفت و گفت: نترس... من پیشتم... آماده باش هر وقت در باز شد و من بهت گفتم فرار میکنی فهمیدی؟

: آ...آره...

هیچ صدایی جز صدای پایی کسی که هر لحظه به سلول آن دو نزدیک تر میشد نمی آمد... صدای پا بیشتر و بیشتر میشد...در سلول باز شد وکسی داخل سلول آمد اما نور مانع دیده شدن صورتش میشد...

: میبینم که ملکه ی قرمز هنوز زندس!

:چی؟؟؟

:هه... منو یادت نمیاد؟

شخص کمی فکر کرد و با تعجب گفت: تو؟؟؟ اینجا چیکار داری؟

:خب اینجا برای آدمای غیر عادی مثل من وتوئه!... و البته این کوچولو!!!

سپس مکثی کرد و ادامه داد: بهت احتیاج دارم ایداونگ...( شخصی که در سلول 5 پیش دختر بچه بود همان ایدا ونگ است)

ایدا پوزخندی زد...

: نخند... جدی گفتم...

دختر بچه جلو آمد و گفت: مامان... اون کیه؟

:مامان؟؟؟ هی تو کی مامان شدی؟

ایدا: برو بیرون جسیکا( شخصی که زن نقابدار و هم سلولی ماریا بود همان جسیکا شروان است)

جسیکا: میدونی...تو راست میگفتی...

ایدا: آره... و بهتره قبل از اینکه نظرم عوض شه و همینجا بکشمت گورتو گم کنی!..الان

جسیکا:چقدر عصبیی.. به کمکت نیاز دارم!

ایدا: واسه پشیمونی خیلی دیر شده.

جسیکا: ولی برای انتقام هنوز دیر نشده!

ایدا: تو انتخابت رو کردی! من به تو همه ی اینا رو گفته بودم یادته؟

جسیکا: اون هرزه ی عوضی همه بچه ها( منظور افراد سازمان ایدا) رو کشت... یادم نمیره جیکوب چطور بهش التماس میکرد و اون سگ پیر جیکوب رو مثل یه هیولا کشت!!!

ایدا: اینا به من ربطی نداره! خودتون اینطوری خواستین...

جسیکا: شاید به تو ربطی نداشته باشه اما اگه میخوای آفتابو ببنی باید به من کمک کنی. کلید خروجت از اینجا دست منه! با من همراه شو تا بتونی انتقامت رو از اون پیرزن عوضی( منظور رئیس جمهور) بگیری! دوست نداری دوباره آفتابو ببنی؟ لباسای قرمز بپوشی؟

ایدا:ببین... توی عمرم دو تا اشتباه کردم. اول اینکه با روبین همراه شدم... دوم اینکه به تو اعتماد کردم... الان تنها ازت یه خواسته دارم... اگه خوارکی داری بده من این کوچولو گرسنس!

جسیکا: تنها مشکلی که برای فرار از اینجا داریم مامان همین خانم کوچولوئه!

دختر بچه: منظورش تویی مامان؟

ایدا به دختر بچه نگاهی کرد و گفت: تو چیکار کردی؟

جسیکا: نه نه ...اشتباه نکن من کاری نکردم... مامان اون کرد! مادر و پدر این کوچولو کسایین که ویروس رو ساختن! مادر اون دخترشو به من سپرده... بهم گفت اگه دخترشو نجات بدم اونم منو میرسونه به تو! زنیکه ی احمق نمیدونم چطور به اون زشتی شده! باید بیرون رو میدیدی... همه ی نگهبانا رو تیکه تیکه کرده! اصلا نمیدنم منو یادشه یا نه...

ایدا: این مزخرفات دیگه چیه لعنتی؟

جسیکا: اون ویروس رو به خودش زد تا نگهبانا رو بکشه و منم کلید سلول رو از جسد یکی از نگهبانا برداشتم...هه...مادر مهربونی بود... قبل از اینکه ویروس رو به خودش تزریق کنه گفت که به دخترش بگم دوسش داشته و همه ی اینکارا رو بخاطر اون انجام داده!!!

ایدا: لعنت به تو... ت...و... تو یه آدم هر...

جسیکا وسط حرف ایدا پرید و با جدیت گفت: یا با من میای یا اینجا میمونی تا مرگ بیاد با هات عروسی کنه... بعد از اینکه خانم رئیس جمهور رو ادب کردیم به مشکلات شخصیمون میرسیم چطوره؟؟؟

ایدا لحظه ای سکوت کرد و سپس به دختر بچه نگاه کرد...

جسیکا: هی... هی... فکرشم نکن که اون میمون کوچولو رو با خودت بیاری!

ایدا همچنان به دختر بچه نگاه میکرد...

جسیکا انیبار عصبانی شد و گفت: با توام لعنتی فکر کردن به اون در این شرایط احمقانس!

ایدا به جسیکا نگاه کرد و گفت: با دختر بچه...

جسیکا: اون فقط وقتمونو میگیره....

ایدا همچنان به جسیکا نگاه میکرد...

جسیکا:آه... لعنتی... خب پس احساس مادری بهت دست داده هان؟

ایدا: مزخرف نگو لطفا...

جسیکا: ببینم دیوونه شدی ها؟؟ آره آره حتما دیوونه شدی...

ایدا: تا حالا دیدی نظرم عوض شه؟

جسیکا نفس عمیقی کشید و گفت: قبوله...خب...

جسیکا ادامه داد: برای دفاع از خودمون در برابر اون هیولاهایی که الان آزاد شدن بهتره اول نقشه بکشیم!

ایدا: اول از هر چیز ما اسلحه میخوایم...زیاد... خیلی زیاد!

 

پایان قسمت نهم

  • خوشم اومد 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دهم

 

جسیکا: تفنگ؟ اون که آره... پس میخوای جهنم درست کنی هان؟

 ایدا: اشتباه میکنی...اینجا خودش جهنم هس...میخوام تو این جهنم خوراکی پیدا کنم!

جسیکا از این حرف ایدا خنده اش گرفت و گفت: بیخیال...

ایدا رو به دختر بچه کرد و گفت: بیا بریم...

آن ها از سلول خارج شدن...چند قدمی که رفتند به جسد چند سرباز برخوردند که به طرز وحشیانه ای تکه تکه شده بودند...

ایدا با دستانش جلوی چشمان دختر بچه را گرفت... جسیکا جلوتر رفت و تفنگ های کنار جسد نگهبانان را برداشت و خشاب آنها را چک کرد...

جسیکا: روز شانس ماس... همشون پره... هه... مثل اینکه مامان این کوچولو حتی اجازه نداده این سربازای بدبخت آماده ی شلیک کردن بشن!

جسیکا به سمت ایدا رفت و اسلحه ای به او داد...

ایدا تفنگ را گرفت و گفت: باید راهمون رو عوض کنیم... این وضع باعث میشه اون بترسه!

جسیکا: دیدی؟ نگفتم اون فقط وقتمون رو میگیره؟

آن ها به راه افتادند...

در راه:

ایدا: چطوری از اینجا بریم بیرون؟

جسیکا: فقط یه درب خروجی وجود داره که پشت همونجایی که روی همه آزمایش انجام میدادن...اما قبلش باید توی آزمایشگاه دنبال یه چیزی بگردیم.

ایدا: چی؟

جسیکا:رمز عبور!

ایدا:رمز عبور؟

جسیکا: فکر کردی خروج از اینجا به همین راحتیه؟ راستی نمیخوای بدونی اینا رو از کجا میدونم؟

ایدا: خوراکی از کجا میشه پیدا کرد؟

جسیکا(با تعجب): چی؟؟؟ هی اینجا رستوران یا کافی شاپ نیس... بهت خوش گذشته؟؟

ایدا: من حتی توی جهنم هم چیزی رو که بخوام پیدا میکنم!

جسیکا پوزخندی زد...

پس از مدتی آنها به آزمایشگاه رسیدند...آزمایشگاه بهم ریخته بود و برگه های خونی روی میزها پخش شده بودند...

جسیکا: اینجا رو نگا... هیچکی خونه نیس!

دختر بچه پشت ایدا قایم شد. ایدا کمی جلوتر رفت و روی میزها دنبال چیزی گشت...جسیکا هم شروع به گشتن کرد... پس از مدتی ایدا که از کشوی میزی یک سیب پیدا کرده بود با لبخند گفت: پیداش کردم!

جسیکا(با خوشحالی):جدی؟ سریع بود... خب رمزش چیه؟

ایدا پیش دختر بچه رفت و سیب را به او داد و گفت: بیا.. بخورش.

جسیکا(با عصبانیت): شوخی میکنی؟ تو این همه مدت دنبال یه خوراکی برای اون میمون کوچولو بودی؟

ایدا: اگه میخوای همه چی به خوبی تموم بشه دیگه اونو به این اسم صدا نکن... منظورمو که فهمیدی؟

جسیکا: ما الان باید اون کارت لعنتی رو پیدا کنیم!

ایدا: خب الان میگردیم... بهت گفته بودم من حتی توی جهنم هم به چیزایی که میخوام میرسم نه؟

پس از مدتی:

جسیکا با عصبانیت چند کاغذ را به زمین پرت کرد و گفت: نیست... نیست...نیست...

ایدا هم دست از گشتن کشید و گفت: فکر نمیکنم اینجا باشه.

جسیکا(باحالت تمسخر): تو که توی جهنم هم هرچی میخوای رو پیدا میکردی...

ایدا: توی این مورد میشه استثناء قائل شد...

جسیکا: بجنب... باید بریم یه جای دیگه رو بگردیم.

در همین لحظه دختر بچه با دستش ضربه ای به جسیکا زد و کارتی به او داد...

جسیکا که تعجب کرده بود گفت:هه... همینه! از کجا پیداش کردی؟

دختر بچه شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت...

ایدا جلوی دختر بچه رفت و زانو زد و گفت: آفرین ایدا کوچولو... تو خیلی باهوشی!

دختر بچه لبخندی زد...

ایدا بلند شد و به جسیکا گفت: باید بریم...

در راه:

ایدا: خب... برای کشتن اون عوضی(رئیس جمهور) نقشه ای داری؟

جسیکا: نه... حتی برای خارج شدن از ایجا هم نقشه ای ندارم...

ایدا:من عاشق صداقتم ... اما نه تا این حد.

دختر بچه: من خسته شدم...

ایدا: یکم طاقت بیار... به زودی آفتابو میبینیم.

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت یازدهم

 

جسیکا: آفتاب؟ هه.. عوض شدی...

ایدا : بخاطر زمانه...

هیچ صدایی نمی آمد و راهرو ساکت بود.

جسیکا: اصلا از اینجور سکوتای طولانی خوشم نمیاد... همیشه فکر میکنم یه دردسر پشت سکوتای طولانی مخفی شده !

ایدا: وقتی بچه بودی برات قصه های ترسناک میخوندن؟

جسیکا: جدی گفتم.

دختر بچه: مامانی .. من خوابم میاد، میشه بخوابیم ؟

ایدا: نه نمیشه ، یکم دیگه تحمل کن باشه؟

جسیکا: نمیدونم اگه مامنش ببینش میشناسش یا نه ... راستی چی شد که اون پیرزن(رییس جمهور) نکشتت؟

ایدا: نمیدونم ... اهمیتی هم نمیدم .. درحال حاضر به هیچ چیز اهمیت نمیدم !

صدای سوزه و پای کسی آمد...

آنها به عقب نگاه کردند ... ماریا جهش وحشتناکی کرده بود و با صورتی زشت به آرامی به سمت آنها می آمد.

دختر بچه با دیدن این صحنه جیغ کشید..

ایدا: در حال حاضر مجبورم که به این یکی اهمیت بدم !

جسیکا تفنگش را به سمت ماریا نشانه رفت و گفت: به مامانت سلام کن کوچولو.. اینم از دردسری که میگفتم !

دختر بچه پشت پاهای ایدا قایم شد.

ایدا: برو عقب فهمیدی؟ بروعقب .

دختر بچه سریع عقب تر رفت.

ایدا و جسیکا شروع کردند به شلیک کردن ... ماریا با صدای تغییر کرده اش فریادی کشید و به سمت آنها دویدو به جسیکا ضربه ی محکمی زد ... جسیکا روی زمین افتاد...

ایدا همچنان به سمتش شلیک میکرد... ماریا سعی کرد به ایدا صدمه بزند اما طاقت نیاورد و روی زمین افتاد.

ایدا اسلحه اش را پایین آورد و گفت:هه...پس چقدر نگهبانا بی عرضه بودن ک..

در همین موقع ماریا با فریادی دوباره بلند شد و گلوی ایدا را گرفت و او را بلند کرد...تفنگ ایدا به زمین افتاد...

 دختر بچه با دیدن این صحنه سریع خود را به ایدا رساند و با دستانش به ماریا ضربه میزد و میگفت: ولش کن... مامانمو ول کن!

ماریا با شنیدن این جمله بی حرکت ایستاد و پس از مدتی ایدا را به گوشه ای پرت کرد و به دختر بچه خیره شد...

دختر بچه: من از تو نمیترسم زشت گنده... مامانمو ول کن!

ماریا با شنیدن این جمله جیغ وحشتناک و بلندی زد به سرعت از آنجا دور شد...

ایدا گلویش را گرفته بود و سرفه میکرد...دختر بچه به سمت ایدا دوید و اورا بغل کرد...

دختر بچه: مامانی...

ایدا به جسیکا نگاهی کرد...

جسیکا سرش را تکان داد و گفت: فکرشم نمیکردم!

ایدا رو به دختر بچه کرد و گفت: هی.. مگه نگفته بودم قایم شو و اصلا جلو نیا؟

دختر بچه: آخه اون...

ایدا وسط حرفش پرید و گفت: دفعه ی بعد باید به حرفم گوش کنی...باشه؟

دختر بچه سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...

جسیکا بلند شد و گفت: باید بریم...

ایدا: درسته...هرچی سریعتر از اینجا بریم بیرون زودتر یه چیزی میخوریم!

بعد از مدتی آنها به در فولادی بزرگی که روبرویشان بود رسیدند...

جسیکا:اینم دروازه ی خروج از جهنم!

جسیکا جلوتر رفت...

 ایدا به دوروبرش نگاهی کرد و آهسته به دختر بچه گفت: برو عقب اینبار هر چی شد جلو نمیای. هر چی شد...

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوازدهم

 

دختر بچه با نگرانی به عقب رفت...ایدا به سمت جسیکا رفت و اورا صدا کرد. جسیکا به عقب برگشت و در همین لحظه ایدا مشت محکمی به صورت جسیکا زد به طوریکه جسیکا به زمین افتاد و تفنگش به گوشه ی دیگری افتاد!

جسیکا که شوکه شده بود سعی کرد تا از روی زمین بلند شود اما در همین لحظه ایدا با پایش لگد محکمی به شکم جسیکا زد...

ایدا(با حالت تمسخر): خانم ها آقایون، چیزی که ما شاهدش هستیم... یه انتقام کاملا شخصیه که علتش خیانته یه دوسته !

ایدا با پایش ضربه ی دیگری به جسیکا زد...جسیکا از درد به خودش میپیچید...

ایدا: انتقام قبل از انتقام...هه... خیلی جالبه !

و دوباره لگد دیگری به شکم جسیکا زد...

جسیکا فریاد بلندی کشید و بریده بریده گفت: ل...لعنت... به تو...ایدا...

ایدا روی زانوهایش روبه روی جسیکا نشست و گفت: این به خاطر دو اشتباه بزرگ توئه! اول اینکه بهم خیانت کردی...دوم اینکه بهم اعتماد کردی!

و دوباره مشت محکمی به جسیکا زد... با این مشت از دهان جسیکا خون بیرون ریخت و جسیکا فریاد بلندی کشید...

ایدا: من نصف کاری که تو باهام کردی هم نمیکنم! زیاد نگران نباش! من سریع تورو میکشم!

ایدا دو مشت محکم به جسیکا زد و خواست که مشت سوم را به جسیکا بزند که دختر بچه با گریه پیش ایدا آمد و دست اورا گرفت!

دختر بچه(با گریه): مامانی...مامانی...چرا اینطوری شدی؟... چرا انقدر بد شدی؟

ایدا در حالیکه نفس نفس میزد از روی جسیکا بلند شد و چشمانش را بست و گفت: اون دختر باعث شد تو بیشتر به زندگی جهنمیت ادامه بدی! ولی نگران نباش... تو اینجا همون بلایی سرت میاد که سر ماریا اومد ... آروم میاد اما میاد !

ایدا این را گفت و کارت خروج را از جیب جسیکا برداشت و به سمت در رفت. دختر بچه هم گریه کنان به دنبال راه افتاد... هنوز چند قدمی از جسیکا دور نشده بودند که ضربه ای به کمر ایدا خورد و ایدا روی زمین افتاد!

 جسیکا کسی بود که به کمر ایدا ضربه زده بود

جسیکا نفس نفس زنان خون دهانش را پاک کرد و گفت: خانم ها آقایون، چیزی که ما شاهدش هستیم...تلافیه...

جسیکا روی شکم ایدا نشست و مرتب به صورت ایدا مشت زد... دختر بچه گریه کنان به سمت جسیکا آمد و با دستان کوچکش سعی کرد جسیکا را از ایدا جدا کند... جسیکا دختر بچه را به سمتی پرت کرد...

از صورت ایدا خون زیادی روی زمین ریخته شده بود و ایدا بی جان روی زمین افتاده بود...

جسیکا نفس نفس زنان کارت خروج را برداشت و از روی ایدا بلند شد....

جسیکا(نفس نفس زنان): تو باید یه چیزیو بدونی...همیشه یه ضربه ی محکم کاری تر از ده تا ضربه ی آرومه...در ضمن، من دوست تو نبودم... دشمنت بودم!

او این را گفت و به سمت درب خروجی رفت...در باز شد و جسیکا از آن خارج شد... با رفتن جسیکا در هم بسته شد و دیگر هیچ برای خروج از آن وجود نداشت.

فقط صدای گریه ی دختربچه می آمد.

پایان قسمت دوازدهم

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سیزدهم

(زمان حال) سه روز بعد از کریسمس  2016 در خانه ی بری:
کلر: خب که چی؟
بری: نمیدونم...اما احساس میکنم توی اون ساختمون یه خبرایی هس! اتفاقاتی که در مورد این ساختمون میگن طبیعی نیس...
کلر:ینی چی که طبیعی نیس؟
بری: سادس... چرا ساختمونی که توسط خود رئیس جمهور ساخته شده حالا باید توسط خودش پلمپ بشه؟ تازه به علت محرمانه...یه خبری هس...
مویرا: بعید میدونم...
کلر: نه...حق با بریه...یه چیزی درست نیست... چرا رئیس جمهور باید سریع بدون یه دلیل خوب و قانع کننده اون ساختمون رو پلمپ کنه؟ در ضمن... همه میدونن که اون ساختمون یه ساختمون معمولی نبود...
مویرا:آآآم...پس...
کلر: دقیق نمیشه گفت...برای مطمئن شدن باید رفت اونجا... این تنها راهه. شاید بشه از دوست لیان یا حتی شری کمک بگیریم....
مویرا: حالا چطوری؟
کلر: نمیدونم...
مویرا به آرامی و زیر لب گفت: عالی شد!
بری: اول باید بفهمیم واقعا اونجا خبری هس یا نه...
مویرا:میتونیم اینو از هانیگین بپرسیم...اونو یادتون میاد؟ همونی که به ما گفت لیان رو دارن کجا میبرن...
بری(با عصبانیت): تو چرا انقدر خودتو قاطی این ماجرا میکنی؟ حتی اگه قرار شد کسی بره اونجا، اون تو نیستی!
مویرا به سمت دیگری نگاه کرد...
کلر به مویرا نگاه کرد و گفت: هی... مویرا...بری با تو بود...
مویرا:آ..آره میدونم... داره شوخی میکنه!
بری: نه خیر خانم جوان... تو مثل بقیه خواهرات اینجا میمونی... میتونی تو درسای ناتالیا کمکش کنی!
مویرا(با تعجب): چی؟ شوخیت گرفته؟؟؟ داری شوخی میکنی مگه نه؟
بری: نه...دارم دستورمیدم!
مویرا: آها... خب حالا سرپیچی از دستورات مافوق چه عواقبی داره؟
بری(با عصبانیت): خدا لعن...
کلر وسط حرف بری پرید و گفت: مویرا بهتره به حرفای بری گوش کنی.
مویرا(با عصبانیت):نه...اینبار شما دوتا به حرفام گوش میکنین...
بری: آخه  تو چند بار به حرفای من تا حالا گوش کردی که من باید به حرفای تو گوش کنم؟
مویرا: من از اسلحه بدم میاد...من از ترس بدم میاد...من از کشتن بدم میاد... من از دردسر بدم میاد... از اینکه به یه حرومزاده شلیک کنم و بعدش فرار کنم بدم میاد... اما من انتخاب خودمو کردم...نمیدونم اسمش چیه، شاید انتقامه یا شاید دیوونگیه...اما من انتخابمو کردم...بابا!!!
بری چشمانش را بست و برای چند لحظه سکوت کرد...
بری(با چشمان بسته و آرام): اگه نزارم بری اونوقت...
مویرا وسط حرف بری پرید و گفت: اونوقت از پنجره اتاقم فرار میکنم!
بری به مویرا نگاهی کرد و گفت: خوبه که راستش رو بهم میگی!
مویرا لبخندی زد...
کلر جلوتر آمد و گفت: خب...به نتیجه رسیدین؟
بری به سمت اتاقش رفت و با ناراحتی گفت: من میرم بخوابم...فردا قراره با ناتالیا و پالی برم خرید...
بری وارد اتاقش شد و در را محکم بست...
کلر با بسته شدن در رو به مویرا کرد وگفت: بازم ناراحتش کردی؟
مویرا با نارحتی جواب داد: میدونم که نباید ناراحتش کنم اما... اما من باید ...آه... امیدوارم تو درکم کنی!
کلر دستش را روی کتف مویرا گزاشت و گفت: میدونم... من بهت حق میدم... اما اینم بدون که بری پدر توئه و نمیخواد دوباره تورو از دست بده!
مویرا: میدونم... اگه اون هرزه ی عوضی آشغال...
کلر سریع دستش را جلوی دهن مویرا گرفت و گفت: باشه باشه فهمیدم میخوای چی بگی... ادامه نده باشه؟
مویرا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...
کلر به آرامی دستش را از دهان مویرا برداشت...
مویرا بلافاصله بعد از اینکه کلر دستش را برداشت با عصبانیت گفت: منظورم این بود که من خودم اون حرومزاده ی کثافت را با دستای...
کلر دوباره دستانش را جلوی دهان مویرا گزاشت و با عصبانیت گفت: هی...تمومش کن باشه؟ با اینطوری حرف زدنت ممکنه ناتالیا رو مثل خودت کنی...حالام باید بخوابیم.

پایان قسمت سیزدهم

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهاردهم

 

صبح روز بعد:

مویرا  روی تختش خوابیده بود...کلر وارد اتاق شد و با دیدن مویرا سرش را تکان داد...

کلر: هی...مویرا...مویرا بیدار شو.

مویرا بدون باز کردن چشمانش با همان حالت خواب آلودگی گفت: باشه بابا فقط 5 دقیقه لطفا...

کلر پتوی مویرا را  کنار زد و گفت: همیشه اینطوری بیدار میشی؟

مویرا چشمانش را مالید و با حالت خواب آلودگی گفت: کلر تویی؟ آه... صبح به خیر...

کلر لبخندی زد و گفت: ظهر به خیر! پاشو ما وقت زیادی نداریم...

مویرا: حالا هرچی... وقت چی نداریم هان؟

کلر: صبح با شری تماس گرفتم...بهتر شده بود و به من گفت که اگه میخوایم هانیگین رو پیدا کنیم باید تا ساعت 3 بعد از ظهر خودمونو برسونیم به این آدرس...

کلر به مویرا کاغذی داد...مویرا کاغذ را گرفت و به آن نگاه کرد...

مویرا:هوووم...خب...پس چه قدر وقت داریم؟

کلر: 2 ساعت! ساعت الان 1 ظهره!!!

مویرا: جدی؟ آآآم... بهت گفته بودم من توانایی اینو دارم که حتی یه فصل سال رو بخوابم؟

کلر: عجله کن...وقت زیادی نداریم....

.....................................................................

در پارک مرکزی شهر:

 

هانیگین روی نیمکتی نشسته بود و در حال خواندن کتابی بود..کلر و مویرا جلو آمده و کنار او نشستند...

کلر:سلام...خانم اینگرند هانگین .

هانیگین: خانم ردفیلد؟ از ملاقات دوبارتون خوشحالم...چه خوب اسمم یادتونه !

کلر: من حافظه ی خوبی دارم.

هانیگن: بله دارم میبینم. خب...

کلر: ما به کمکتون احتیاج داریم.

هانیگین(با تعجب): من؟؟؟ ...هه خیلی سریع بود...

کلر:ما باید حقیقتو بفهمیم...

هانیگین: متوجه نمیشم... از من چی میخواین؟

مویرا(با عصبانیت): واقعا انقدر کودنی؟

هانیگین: معذرت میخوام؟

کلر: مویرا آروم باش باشه؟

هانیگین: شماها چتون شده؟

کلر: ببین...تو تنها کسی هستی که میتونه به  ما کمک کنه...توکه یبار به ما کمک کردی لیان رو پیدا کنیم اینبارم کمک کن... ما باید بفهمیم قضیه ی اون ساختمون لعنتی که پلمپ شده چیه...

هانیگین کتابش را داخل کیفش گزاشت و گفت:‌آها...حالا گرفتم... خیلی معذرت میخوام ولی من نمیتونم برای شما کاری کنم.... متاستم اما وقتتون رو تلف کردین... از دیدنتون خوشحال شدم.

هانیگین بلند شد....

کلر(با تعجب): صبر کن... اما... چرا؟

هانیگین به کلر نگاهی کرد و گفت: اگه من از شما بخوام اخبار محرمانه تروا سیو رو به من بدین اینکارو میکنید؟

او این را گفت و از آنجا رفت...

هنوز چند قدمی از آنها دور نشده بود که مویرا با عصبانیت گفت: پس مشکلت اینه هان؟ ببین خانم اون کسی که تو داری براش کار میکنی یه هرزه ی عوضیه... اون...اون یه شیطانه...واسه دیدن حقیقت باید اون عینک مسخرت رو عوض کنی ... مگر اینکه بخوای خودت رو گول بزنی !

هانیگین ایستاد...

کلر پیش او رفت و گفت: تو فکر میکنی لیان گناهکار بوده؟ من که بعید میدونم...من میدونم که توی اون ساختمون یه خبرایی هس...پس کمکمون کن...

هانیگین نفس عمیقی کشید و گفت: من هیچی نمیدونم...دولت بعد از اون قضایا دیگه به من اعتماد زیادی نداره...

مویرا: چطور میشه رفت داخل اون ساختمون؟

هانیگین چیزی نگفت...

کلر: ما وقت زیادی نداریم... چرا متوجه نمیشی؟

هانگین : فقط و فقط یه راه وجود داره...

 

پایان قسمت چهاردهم

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پانزدهم

 

کلر و مویرا وارد تونلی شدند....

کلر یک کوله پشتی به همراه نقشه فاضلاب داشت...همه جا تاریک بود و صدای آب و موش های فاضلاب به گوش میرسید... مویرا چراغ قوه ای را روشن کرد...

کلر:فاضلاب...هه... خیلی خب...بریم.

آن ها به راه افتادند... کلر اسلحه اش را بدست گرفت...

در راه:

مویرا:آم...میدونی فکر میکنم بهتر بود اصلا نمیومدیم اینجا...به نظرم این مزخرف ترین راهیه که انتخاب کردیم.

کلر در حالیکه به نقشه ای که داشت نگاه می کرد گفت: و البته تنها ترین راه!

مویرا زیر لب با خودش چیزی گفت....

کلر به مویرا نگاه کرد و گفت: چیه ترسیدی؟

مویرا: نه نه نه...من.. آه فراموشش کن.

مویرا پس از چند لحظه ادامه داد: منظورم اینه که... من فقط به اون زنه (منظور هانیگین) اعتماد ندارم...اصلا از کجا معلوم آخر این تونل به اون ساختمون لعنتی برسه هان؟

کلر: باز داری غر میزنی؟ تو ترسیدی مگه نه؟ اعتراف کن!

مویرا:نه نه نه... البته که نه!

کلر: هی... آم... من فکر میکنم بهتره برگردی خونه چطوره؟

مویرا: من؟؟؟ نه نه نه...

کلر نفس عمیقی کشید و گفت: مویرا... خواهش میکنم... برای یک دقیقه...ساکت شو!

مویرا: فقط یه دقیقه؟ خیلی آسونه من تا پنج دقیقه هم تحمل کردم!

در همین لحظه تلفن مویرا زنگ خورد..مویرا تلفنش را در آورد و به آن نگاه کرد و پس از چند ثانیه آن را خاموش کرد....

کلر(با تعجب): کی بود؟ چرا قطع کردی؟

مویرا:ها؟  هیچکی نبود...مهم نیست!

کلر به مویرا نگاه کرد...

مویرا سرش را پایین انداخت و نقفس عمیقی کشید و گفت: میدونم داری به چی فکر میکنی...بله حدست درسته...بری بود!

کلر: بهش نگقتی؟

مویرا: چرا چرا... معلومه که گفتم...ینی...نه...بهش نگفتم...

کلر: خدا لعنتت کنه مویرا چرا بهش نگفتی؟

مویرا: خب... اون اجازه نمیداد که بیام...

کلر: و به خطر همین از پنجره ی اتاقت فرار کردی هان؟

مویرا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...

کلر: خیلی خب...تو باید برگردی...بری نگرانته.

مویرا(با تعجب): چی؟ شوخیت گرفته؟

کلر: اون پدرته و الان نگرانته.. تو باید برگردی..همین الان!

مویرا(با عصبانیت): هی گوش کن...من دیگه یه دختر چهارده ساله نیستم که هرکسی به من دستور بده... من دیگه...

مویرا صحبتش را ادامه نداد و با تعجب به کلر گفت: آم...کلر...

کلر: چیه؟ ببین تو هر چی هم که بگی باید برگردی فهمیدی؟

مویرا(با ترس): کلر... پشت سرت...

کلر به پشت سرش نگاه کرد و گفت:اوه لعنتی!

مردی کچل که در دستش یکی دینامیت بود با لباس و شلوار پاره سفید آزمایشگاهی که به تن داشت و چشمانش و رنگ صورتش حالت عادی نداشتند و رگ های صورتش باد کرده بود به سمت آن ها می آمد...

کلر: این دیگه چه کوفتیه؟

مویرا: فکر اینجاشو کرده بودی؟

کلر اسلحه اش را روی مرد نشانه گرفت و گفت: تا حدودی...

مرد با سرعت به سمت آنها دوید...کلر سریع خود را کنار کشید...مرد تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد...

مویرا به دینامیت مرد اشاره کرد و گفت: اون دیگه چیه؟یه جور اسباب بازیه؟

کلر با تعجب به آن نگه کرد و فریاد زد: دینامیته...لعنتی بخواب زمین...

دینامیت منفجر شد و دیوار فاضلاب فرو ریخت...

مویرا از روی زمین بلند شد و سرفه کنان گفت: لعنتی...این یارو دیوونه بود؟؟؟

کلر هم بلند شد و گفت: این بدترین کریسمسیه که تا حالا تجربه کردم...

مویرا: اون چی بود؟ زامبی بود یا...

کلر در حالیکه اسلحه اش را چک می کرد گفت: نه...هرچی بود زامبی نبود... شاید یه دیوونه بود...همونطور که گفتی!

مویرا: خب...به خاطر این دیوونه ی محرتم راه برگشت ما هم به کلی نابود شد!

کلر: برای تو که خوب شد!

مویرا: بهتره زودتر از اینجا بریم... لعنتی دارم از بوی اینجا بالا میارم!

 

در راه:

مویرا: به برادرت خبر دادی؟

کلر: نه...

مویرا: میدونم که به من مربوط نیس اما...اما بهتر نبود بهش میگفتی؟ شاید میتونست به ما کمکی کنه میدونی...

کلر: آره اما دوست ندارم اونو دچار دردسر کنم...اینطوری بهتره...

مویرا و کلر با توجه به نقشه ای که داشتند به دریچه ی فاضلاب رسیدند اما با صحنه ی عجیب و وحشتناکی روبه رو شدند...

مویرا که شوکه شده بود گفت: چه اتفاقی اینجا افتاده؟

کلر: حالا دیگه مطمئن شدم اینجا خبراییه... اونم خبرای بد ، خیلی بد ...

 

 

پایان قسمت پانزدهم

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت شانزدهم

 

2 روز قبل دهکده ای در شمال کانادا:

برف سنگینی در حال باریدن بود و همه جا را سفید پوش کرده بود... صدای سگی به گوش میرسید... لیان در کلبه ای چوبی  که در وسط  دهکده بود روی تخت خوایبده بود...

در کلبه به صدا در آمد... لیان چشمانش را باز کرد و به سمت در رفت و آن را باز کرد، با باز کردن در سوز شدید داخل کلبه شد...

کسی پشت در نبود...

لیان: هوم...مثل اینکه خیالاتی شدم...

لیان میخواست در را ببندد که پاکتی که روی زمین افتاده بود را دید... او پاکت را برداشت...

روی آن نوشته شده بود: مامور فراری....

لیان: خب... همین نوشته داره میگه دردسر تو راهه...

لیان در را بست و روی تختش نشست و پاکت را باز کرد...در پاکت کاغذی بود... لیان کاغذ را باز کرد و شروع به خواندن آن کرد...

: من از برف خیلی خوشم میاد...اما... اما از دروغ بدم میاد!

لیان: هه... منم همینطور!

لیان کاغذ را کنار گذاشت و عکسی که در پاکت نامه بود را برداشت و به آن نگاه کرد...

لیان(با تعجب): این...

لیان شوکه شده بود... عکس همان عکس لحظه ی اعدام بود ایدا ونگ بود...

لیان: گفتم که نامه داره میگه دردسر نزدیکه...

لیان عکس را به طرفی پرت کرد و روی تختش دراز کشید...

لیان: دیگه از دردسر خوشم نمیاد!

 

صبح روز بعد:

لیان وارد مغازه ای شد...

مغازه دار: خوش اومدین!

لیان: یه بسته قهوه لطفا.

مغازه دار: بله حتما... فقط یه دقیقه!

تلویزیون اخبار را نشان میداد...

اخبار: دیشب رئیس جمهور آمریکا در سازمان ملل از سازمان  و  درخواست کرد تا هرچه سریعتر عمیلات نابودی کامل گروه های بیوتروریستی را کامل کنند... او همچنین اعلام کرد واشنگتن برای سرعت دادن به این کار هر کمک مالی و نظامی در اختیار  قرار میدهد... وی همچنین در سخنرانی خود از نابودی کامل تروریست ها در شمال...

:آقا؟ آقا؟

لیان با حرف های مغازه دار به خودش آمد...

لیان: آه...معذرت میخوام...

مغازه دار: ازش خوشم میاد...

لیان: ببخشید؟

مغازه دار: رئیس جمهور آمریکا رو میگم...خیلی به فکر مردمشه...اینجور ادما توی دنیا کمن...یا حداقل توی کانادا که کمن.

لیان لبخندی زد و در حالیکه پول قهوه را روی میز می گذاشت گفت: خب... ظواهر میتونه گول زننده باشه!

لیان این را گفت و از مغازه خارج شد.

 

بعد از مدتی:

لیان در کلبه را باز کرد و وارد آن شد...

: با اینکه برف بند اومده ولی هوا خیلی سرده!

این را مردی که روی صندلی گوشه کلبه نشسته بود گفت...

لیان در حالیکه با تعجب به او نگاه میکرد گفت: اینجا خونه ی منه... اشتباهی اومدی!

:من عاشق برفم ... تو چی؟

لیان: آره اینو دیروز فهمیدم...توی اون پاکت نوشته بودی!

مرد از روی صندلی بلند شد و گفت: واو...پس پاکت رو دیدی مگه نه؟ ببینم اون عکس برات آشنا نبود؟

لیان جلوتر آمد و گفت: کی هستی؟ چی میخوای؟

: خب عکس رو هم دیدی...فکر میکردم فراموشش کردی... خواستم یکم یادآوری کرده باشم.

لیان(با عصبانیت): پرسیدم کی هستی؟

: هی هی هی...آروم باش...

نمیدونستم انقدر آدم عصبیی هستی.

لیان: جواب منو بده ...کی هستی؟

:توبی ... توبی دیاس

 

پایان قسمت شانزدهم

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت  هفدهم

لیان: توبی دیاس؟ چه اسم مزخرفی... تا حالا نشنیده بودم...

توبی سرش را تکان داد و گفت: کلبه ی قشنگی داری...

لیان: یا برو بیرون یا انقدر چرت وپرت نگو.... چی میخوای؟

توبی: چیزی که تومیخوای...

لیان: من قهوه میخواستم که رفتم خریدم... تو هم قهوه میخوای؟

توبی: هه..نمیدونستم آدم شوخی هستی ، در هر صورت....نمیترسی که من مامور دولت باشم و اومده باشم اینجا تا تورو بکشم؟

لیان: نه...مطمئنم که تو نیومدی تا منو بکشی....چون نمیتونی... اینو خودتم میدونی!

توبی: من این همه راه نیومدم تا این چیزا رو بشنوم...

لیان: به هرحال از اشنایی باهات خوشحال شدم توبی....

توبی: نمیخوای بدونی چرا اون عکس و پاکت رو برات فرستادم؟ ینی...ینی برات مهم نیس مامور کندی؟

لیان: نمیدونم داری درمورد چی حرف میزنی...

توبی جلوتر آمد و گفت: ببین خوشتیپ...من 17 نفر رو کشتم تا به تو رسیدم...

لیان: فقط وقتت رو هدر دادی...چون من اونی که تو میخوای نیستم.

توبی با عصبانیت داد زد: سال 2014 رو یادت رفته؟ شهری که نابود شد... آدمای بیگناهی که مردن...هزاران نفر...مگه تو اونجا نبودی للللعنتی؟

لیان مکثی کرد و گفت: من مقصرش نبودم...باید بری سراغ یکی دیگه.

توبی پوزخندی زد و گفت : خب آره توکه ... توکه درک نمیکنی ..کسی رو توی اون اتفاق از دست ندادی ...مویرا برتون میگفت آدم خوبی هستی!

لیان: مویرا؟ تو ... تو گفتی؟؟؟

توبی: آره آدم خوب ، گفتم مویرا.

لیان: من از بازی خوشم نمیاد ...

لیان روی صندلی نشست و گفت : چی میخوای؟تا اونجایی که یادمه تو توی شهر نبودی!

توبی: نمیترسی مامور دولت باشم؟

لیان: مجبورم نکن تصمیمم رو عوض کنم قاتل.

توبی: باشه باشه باشه...

لیان:خب؟؟

توبی روی صندلی دیگری نشست و گفت: من یه تک تیرانداز توی ارتشم...برادرم وخانوادش...توی اون شهر لعنتی مردن...اونا همه چی من بودن...میدونی از دست دادن همه چی ینی چی؟من ...من تصمیم گرفتم که از باعث و بانی اون اتفاق انتقام بگیرم.

لیان: خب کی باعث و بانی اون اتفاق بود؟ اینو فهمیدی؟

توبی: ایدا ونگ نباید اعدام میشد.

لیان: یه نصیحت بهت میکنم...تو نمیتونی چیزی رو ثابت کنی پس ولش کن.

توبی : دوستات مثل تو فکر نمیکنن.

لیان چیزی نگفت...

توبی : تا حالا توی عمرم از کسی کمک نخواستم اما الان...ازت خواهش میکنم بهم کمک کن... کمکم کن تا بتونم اون هرزه ی پیر رو به خاطر کارایی که کرده بکشم.

لیان: واسه برادرت متاستفم اما کمکی از دستم برنمیاد.

توبی: ینی تو نمیخوای انتقام بگیری؟

لیان: باتو نه.

توبی: اگه به من کمک نمیکنی ....به دوستات کمک کن.

 

 

پایان قسمت هفدهم

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هجدهم

 

توبی: حداقل در موردش فکر کن.

لیان چیزی نگفت.

توبی از روی صندلی بلند شد...

توبی: الان جواب نداده اما در موردش فکر کن آدم خوب... من چن روزی توی کانادا هستم ...میام پیشت.

توبی این را گفت و به سمت در خروجی رفت.

لیان: صبر کن.

توبی ایستاد.

 لیان بلند شد و به سمت توبی رفت و گفت: نیازی به فکر کردن نیست ... من میام اما نه واسه کمک به تو... واسه انتقام شخصی خودم.

توبی لبخندی زد و گفت: همین الان نظرت عوض شد؟

لیان: فقط اینو بدون ، اگه داستانی که تعریف کردی دروغ باشه ... اون وقت یه انتقام شخصی هم از تو میگیرم...فهمیدی که چه جوریاست؟

توبی: چیه؟ بهم اعتماد نداری؟

لیان: هم بهت اعتماد ندارم هم ازت خوشم نمیاد!

توبی لبخندی زد وگفت: قبوله .

لیان: می مونه یه مشکل...

توبی نفس عمیقی کشد و گفت: دیگه چی؟

لیان: یادت رفته؟ من یه مامور فراریم... چطوری میتونم از این کشور بیام آمریکا؟

توبی: گفتم که...من توی ارتشم... اونش با من!

لیان: خوبه.

توبی (با حالت تمسخر):  راستی یه سوال... هنوز بلدی از تفنگ استفاده کنی؟یادت نرفته؟

لیان: اگه شک داری میتونم رو تو امتحان کنم... امتحانش مجانیه.

توبی: واسه خودت میگم!

لیان: خب... میدونی باید از کجا شروع کرد؟ اصلا نقشه ای داری؟

توبی: آره... نمیخوای تعارف کنی بشینم؟

لیان : بشین.

توبی و لیان روی صندلی نشستند.

لیان: خب؟

توبی: به هیچ وجه نمیشه رئیس جمهور رو کشت حتی اگه بر فرض محال کشتیمش اونقدر مامور و سرباز داره که بعدش خودمون هم میمیریم.

لیان: پس باید چی کار کرد؟

توبی: میدونی... برادرم همیشه میگفت بیشترین خشم آدما واسه وقتیه که بفهمن یکی دروغ بهشون گفته...

لیان: درست حرف بزن بببینم چی میگی!

توبی: ما نیتونم اونو بکشیم اما ...اما مردم میتونن!

لیان: مردم؟ ببین اگه میخوای ک...

توبی وسط حرف لیان پرید وگفت: صبرکن صبر کن .... واقعا یه راه وجود داره.

لیان : میشنوم.

توبی: چیزی در مورد ساختمون پزشکایی که اون هرزه واسه بیمارایی که بیماری نادرمان دارن ساخت شنیدی؟

لیان: آره ... چن روز پیش پلمپ شد... چطور؟

توبی: ما باید بریم اون تو!

لیان: آااام...من مریض نیستم.

توبی خندید و گفت: اون ساختمون  اونی نیست که تو فکر میکنی !

لیان: چرا یه جوری حرف نمیزنی که منم بفهمم؟

توبی: ببین... اون ساختمون دوتا قسمت داره... یه قسمت داره که سعی میکنن بیماری های مردم رو درمان کنن و یه سمت دیگه داره که سعی میکنن توی اون قسمت بیماری ها رو روی مردم آزمایش کنن.

لیان پوزخندی زد و گفت: بهشت وجهنم!

توبی: یه همچین چیزی... ما با بهشت کاری نداریم ... ما با جهنم کار داریم!

لیان: تو اینا رو از کجا میدونی؟

توبی: چیزای بیشتری هم میدونم... من 2ساله که دنبال یه چیزی واسه کشتن اون حرومزادـم .

لیان: این چیزا خیلی محرمانس... حتی بعضی از اعضای دولت هم از این چیزا چیزی نمیدونن.

توبی: چیزی که مسلمه اینه که ما تنها یه شانس واسه اثبات گناهکاری اون پیرزن داریم و اون ساختمونه.حتما اونجا یه مدرک از وقایع سال2014 هست.

لیان: هه..پس باید بریم جهنم!

 

پایان قسمت هجدهم

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هجدهم

 

توبی: حداقل در موردش فکر کن.

لیان چیزی نگفت.

توبی از روی صندلی بلند شد...

توبی: الان جواب نداده اما در موردش فکر کن آدم خوب... من چن روزی توی کانادا هستم ...میام پیشت.

توبی این را گفت و به سمت در خروجی رفت.

لیان: صبر کن.

توبی ایستاد.

 لیان بلند شد و به سمت توبی رفت و گفت: نیازی به فکر کردن نیست ... من میام اما نه واسه کمک به تو... واسه انتقام شخصی خودم.

توبی لبخندی زد و گفت: همین الان نظرت عوض شد؟

لیان: فقط اینو بدون ، اگه داستانی که تعریف کردی دروغ باشه ... اون وقت یه انتقام شخصی هم از تو میگیرم...فهمیدی که چه جوریاست؟

توبی: چیه؟ بهم اعتماد نداری؟

لیان: هم بهت اعتماد ندارم هم ازت خوشم نمیاد!

توبی لبخندی زد وگفت: قبوله .

لیان: می مونه یه مشکل...

توبی نفس عمیقی کشد و گفت: دیگه چی؟

لیان: یادت رفته؟ من یه مامور فراریم... چطوری میتونم از این کشور بیام آمریکا؟

توبی: گفتم که...من توی ارتشم... اونش با من!

لیان: خوبه.

توبی (با حالت تمسخر):  راستی یه سوال... هنوز بلدی از تفنگ استفاده کنی؟یادت نرفته؟

لیان: اگه شک داری میتونم رو تو امتحان کنم... امتحانش مجانیه.

توبی: واسه خودت میگم!

لیان: خب... میدونی باید از کجا شروع کرد؟ اصلا نقشه ای داری؟

توبی: آره... نمیخوای تعارف کنی بشینم؟

لیان : بشین.

توبی و لیان روی صندلی نشستند.

لیان: خب؟

توبی: به هیچ وجه نمیشه رئیس جمهور رو کشت حتی اگه بر فرض محال کشتیمش اونقدر مامور و سرباز داره که بعدش خودمون هم میمیریم.

لیان: پس باید چی کار کرد؟

توبی: میدونی... برادرم همیشه میگفت بیشترین خشم آدما واسه وقتیه که بفهمن یکی دروغ بهشون گفته...

لیان: درست حرف بزن بببینم چی میگی!

توبی: ما نیتونم اونو بکشیم اما ...اما مردم میتونن!

لیان: مردم؟ ببین اگه میخوای ک...

توبی وسط حرف لیان پرید وگفت: صبرکن صبر کن .... واقعا یه راه وجود داره.

لیان : میشنوم.

توبی: چیزی در مورد ساختمون پزشکایی که اون هرزه واسه بیمارایی که بیماری نادرمان دارن ساخت شنیدی؟

لیان: آره ... چن روز پیش پلمپ شد... چطور؟

توبی: ما باید بریم اون تو!

لیان: آااام...من مریض نیستم.

توبی خندید و گفت: اون ساختمون  اونی نیست که تو فکر میکنی !

لیان: چرا یه جوری حرف نمیزنی که منم بفهمم؟

توبی: ببین... اون ساختمون دوتا قسمت داره... یه قسمت داره که سعی میکنن بیماری های مردم رو درمان کنن و یه سمت دیگه داره که سعی میکنن توی اون قسمت بیماری ها رو روی مردم آزمایش کنن.

لیان پوزخندی زد و گفت: بهشت وجهنم!

توبی: یه همچین چیزی... ما با بهشت کاری نداریم ... ما با جهنم کار داریم!

لیان: تو اینا رو از کجا میدونی؟

توبی: چیزای بیشتری هم میدونم... من 2ساله که دنبال یه چیزی واسه کشتن اون حرومزادـم .

لیان: این چیزا خیلی محرمانس... حتی بعضی از اعضای دولت هم از این چیزا چیزی نمیدونن.

توبی: چیزی که مسلمه اینه که ما تنها یه شانس واسه اثبات گناهکاری اون پیرزن داریم و اون ساختمونه.حتما اونجا یه مدرک از وقایع سال2014 هست.

لیان: هه..پس باید بریم جهنم!

 

پایان قسمت هجدهم

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیستم

 

سه روز بعد...ساختمان پزشکی:

 

لیان اسلحه اش را روی سر او گزاشت و نفس نفس زنان گفت: آخرین حرفت توی این دنیا چیه؟

فرد نفس نفس زنان گفت: ...اس...اسمت چیه؟

لیان(نفس نفس زنان): مامور فراری!

لیان این را گفت و به سر فرد شلیک کرد...خون روی زمین ریخت...

صدای پای کسی که دوان دوان می آمد به گوش میرسید...

لیان برگشت و کلر را دید که دوا دوان به سمت او می آمد...

کلر با دیدن لیان و آن صحنه شوکه شد و گفت: خدای من...تو..تو اونو کشتی!چرا؟

لیان: بس کن...این اونی نبود که ما فکرش رو میکردیم!

................................

زمان حال:

در تونل فاضلاب:

مویرا: آه دیگه داره حالم بهم میخوره! کی اینکار رو کرده؟

روبه روی کلر و مویرا بیش از صد جسد آدم های مرده بود که بوی بد آنها نشان میداد مدت زیادی از مرگشان گذشته...

کلر: نمیدونم...بیا بریم... اینجا چیزی بدست نمیاریم...فقط حالمون بهم میخوره!

در راه:

کلر به نقشه نگاه کرد و گفت: طبق این نقشه راه ورود باید....

کلر کمی جلوتر رفت و درست به جسد چند نفر دیگر رسید و گفت: باید اینجا باشه!

مویرا(با ناراحتی): نه... مطمئنی؟

کلر به سقف نگاه کرد و دریچه ای را دید...

کلر: تقریبا...

مویرا به درچه نگاهی کرد و گفت: تقریبا؟ خب... حالا چطوری بریم؟

کلر به اطرافش نگاهی کرد و گفت: جسدا... جسدا رو میزاریم رو هم!

مویرا(با تعجب):چی؟؟؟  شوخی میکنی؟

کلر: نه...

مویرا: آه عالی شد...

پس از مدتی کلر و مویرا از طریق دریچه وارد ساختمان شدند....

کلر لباس هایش را تکان داد و گفت: خب... همین جاست...اما...تاریکه! همه جا تاریکه!

مویرا چاغ قوه اش را روشن کرد و گفت: امیدوارم وقتمون رو تلف نکرده باشیم!

کلر: مویرا چراغ قوه رو بگیر جلوتر تا بقیه جاها رو ببینیم.

تا نور چراغ قوه به دیوار افتاد مویرا و کلر شوکه شدند..دیوار تماما خونی بود...

مویرا(با ترس): خدای من!

کلر: بری راست میگفت...اینجا یه خبراییه!

مویرا: شاید باید به حرف بابام گوش میدادم و خونه میموندم... هی راستی همه آزمایشگاه که اینطوری نیس مگه نه؟

کلر: هنوز برای ترسیدن خیلی زوده... بجنب اول باید برق رو وصل کنیم!

مویرا: برق؟ از کجا؟

کلر: نمیدونم.

مویرا(باحالت تمسخر): خوبه...همه چیز داره خوب پیش میره!

کلر: منفی فکر نکن مویرا...امیدوار باش.

مویرا: سعی میکنم.

کلر و مویرا به راه افتادند.

 

پایان قسمت بیستم

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و یکم

 

کلر و مویرا کمی جلوتر رفتند تا به یک دوراهی رسیدند...

کلر: عالی شد....

مویرا: خب...حالا باید چه غلطی بکنیم؟

کلر نگاهی به مویرا کرد و گفت: انتخابش با تو!

مویرا نور چراغ قوه اش را به سمت راست گرفت و گفت: از این طرف... امیدوارم دردسر توش نباشه!

کلر و مویرا به راه افتادند... آنها به آرامی در راهروی نسبتا تاریک قدم بر میداشتند...

مویرا(با نگرانی): کلر...اگه...اگه اینجا چیزی گیرمون نیومد چی؟ انوقت چه غلطی کنیم؟ میدونی... فکر کنم باید دنبال جاستین میگشتیم!

کلر: ما دو ساله که دنبال اونیم... دیگه راهی نداشتیم!

پس از مدتی کم کلر و مویرا به پسر جوانی (18-17 ساله) که لباس آزمایگشاهی سفیدی به تن دشت و سرش را پایین انداخته بود رسیدند...

کلر و مویرا ایستادند...

مویرا آرام گفت: این دیگه کیه؟

کلر: بزار ازش بپرسم!

کلر جلوتر رفت و گفت: سلاااام...هی... هی تو... اسمت چیه؟

پسر جوان بدون اینکه سرش را بالا بیاورد به آرامی گفت: باب.

کلر: باب؟ اسمت بابه؟...خیلی خب باب میتونی بگی اینجا چیکار میکنی؟

باب در حالیکه سرش همچنان پایین بود گفت: من... نمیدونم!

مویرا با تعجب پرسید: نمیدونی؟؟؟؟ پس اینجا چیکار میکنی؟

باب چیزی نگفت...

کلر و مویرا با تعجب بهم نگاه کردند...

کلر: هی باب...میدونی چطوری میشه برق رو وصل کرد؟

باب(به آرامی): برق؟؟؟ ما نباید برق رو روشن کنیم! نباید برق رو روشن کنیم....نباید برق رو روشن کنیم...

مویرا(با تعجب): خب باشه اما چرا؟

باب: چون اون آقا گفت...

کلر: اون آقا؟ منظورت کیه؟

باب سرش را بالا آورد و گفت: من... من چرا اینجام؟ شما چرا اینجایین؟

مویرا: آآآآم...کلر... فکر کنم این یارو...دیوونس!

کلر: احتمالا... منم همین فکر رو میکنم....

باب: نه نه نه نه نه... نه...من برق رو روشن نمیکنم...من...من به حرفاش گوش میدم...

مویرا زیر لب گفت: برو به جهنم!

کلر: بجنب... باید بریم...

کلر و مویرا به راه افتادند اما هنوز چند قدمی از باب دور نشده بودند که باب  به دنبال آنها به راه افتاد...

مویرا: هی... تو برای چی دنبال ما میای؟

باب در حالیکه سرش را پاین انداخته بود چیزی نگفت...

مویرا با عصبانیت داد زد: مگه کری عوضی؟

کلر: آروم باش مویرا... مثل اینکه راه دیگه ای نداریم...

مویرا(با تعجب): چی؟ ینی تو میخوای این کودن با ما بیاد؟ این دیگه چه وضعشه؟

کلر: تو راه بهتری داری؟

مویرا: اون مطمئنا برامون دردسر درست میکنه!

کلر: هی...یادت نره خود تو هم برای من الان یه دردسر محسوب میشی!

مویرا: چی؟ من؟؟؟

کلر نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست و پس از چند لحظه سکوت گفت:  معذرت میخوام مویرا... عصبی شدم مزخرف گفتم!

مویرا چیزی نگفت...

کلر: خیلی خب... باید بریم...

در راه:

مویرا: کلر... من واقعا از اینکه تو و بری رو عصبانی میکنم متاستفم...

باب: اون گفت برق رو روشن نکنم.... اون گفت برق رو روشن نکنم...

مویرا: میبینی؟ دوباره داره مزخرفاتشو تکرار میکنه!

کلر ایستاد و به اتاقی که روبه روی آن ها بود اشاره کرد و گفت: خودشه... ما پیداش کردیم...

آن ها وارد اتاق شدند...

باب:اگه برق رو روشن کنم اون عصبی میشه...پس.. پس من روشنش نمیکنم!

کلر دسته اتصال برق را وصل کرد...همه جا روشن شد...

کلر: خب اینم از برق...

مویرا رو به باب کرد و به حالت تمسخر گفت: وااااو...برق روشن شد...چه اتفاق وحشتناکی؟!؟! عوضی...

باب: نباید برق رو روشن میکردین...حالا اون عصبی میشه!

 

پایان قسمت بیست و یکم

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و دوم

 

باب(با ترس): عصبی شده...عصبی شده... اون...عصبی شده...

مویرا(با عصبانیت): خفه شو!

کلر: اون چشه؟

مویرا: روانیه!

کلر به باب نزدیک تر شد و به آرامی و آرامش گفت: باب...هی باب...آروم باش باشه؟ ببین فقط منو مویرا اینجاییم... نیازی نیس که بترسی !

باب سرش را بالا آورد و گفت: ترس؟...ترس؟... من نمیترسم!!! من که کار بدی نکردم...

مویرا سرش را تکان داد و گفت: عالیه...این پسر دیوونه ترین پسریه که تا حالا دیدم!

کلر: فراموشش کن کاری نمیتونیم انجام بدیم...بریم.

کلر و مویرا هنوز چند قدمی نرفته بودند که باب هم به دنبال آنها به راه افتاد... مویرا به باب نگاه کرد...

مویرا: کلر...

کلر رو به مویرا کرد و گفت: مثل اینکه چاره ای نیست...

مویرا رو به باب کرد و گفت: اگه میخوای با ما بیای باید اون دهن لعنتیتو ببندی فهمیدی؟

باب در حالیکه سرش پایین بود گفت: من... من عصبانیتون نمیکنم...من عصبانیتون نمیکنم...من عصبانیتون نمیک...

مویرا وسط حرف باب پرید و با عصبانیت گفت: خفه شو عوضی وگرنه خفت میکنم!

باب چیزی نگفت...

آنها به راه افتادند...

در راه:

 کلر و مویرا و باب به آرامی و احتیاط قدم بر میداشتند...

مویرا(به آرامی): کلر... به این فکر کردی که چطوری برگردیم؟

کلر: البته... وقتی که به اون چیزی که میخوایم رسیدیم من با برادرم تماس میگیرم...

مویرا: ینی... اون میتونه ما رو از اینجا نجات بده؟

کلر: البته که میتونه... زمانی که جووون بودم و تو یه همچین موقعیتی گیر افتاده بودم اون دنبالم اومد و منو نجات داد...

باب: میتونه... میتونه...اون میتونه...

مویرا به باب نگاهی کرد و به کلر گفت: به نظرت این یارو چرا اینجاس؟

کلر: نمیدونم...ولی مطمئنا اینم یکی از قربانیای آزمایشات رئیس جمهور بوده!

باب: من قربانی نیستم...من قربنی نیستم...قربانی نیستم...

کلر: هیششششش....

مویرا: چی شده؟

کلر: میشنوی؟

مویرا: چی رو؟؟؟

کلر: صدا... یه صدا میشنوم...

مویرا کمی ساکت ماند و گفت: آره....صدا از اینطرفه!

آنها به سمت صدا رفتند تا به یک اتاق بزرگی رسیدند که دور تا دور ان میز های ناهار خوری بود...

مویرا(به آرامی): اینجا دیگه چه کوفتیه؟ یه ناهار خوری؟ ااااه... چه بوی گندی هم میده!

کلر(به آرامی): هیششششش.... میشنوی؟ این صدا... این صدا مثل صدای گریه میمونه!

آنها به سمت صدا رفتند...

کلر رو به باب کرد و به آرامی گفت: تو همینجا بمون باشه؟

باب روی زمین نشست و شروع به حرف زدن با خودش کرد....

کلر و مویرا به سمت صدا رفتند...کمی که جلوتر رفتند به میز بزرگی رسیدند که پشت آن زنی با موهای مشکی بلند در حالیکه روی زانوهایش نشسته بود در حال گریه کردن بود....

کلر و مویرا با تعجب به هم نگاه کردند...

کلر به آرامی جلوتر رفت و گفت: اااام...خانم...هی خانم...شما حالتون خوبه؟

زن بدون توجه به او به  گریه کردن ادامه داد...

مویرا: کلر؟

کلر روبه روی زن نشست و با تعجب گفت: خانم شما حالتون خوبه؟ میتونم کمکی بکنم؟

زن به کلر نگاه کرد و با گریه گفت: توهم...اونا رو دیدی؟

کلر(با تعجب): اونا؟ منظرتون کیا هستن؟

زن(با گریه): فرشته ها رو... اونا رو ندیدی؟

مویرا پیش کلر آمد و به کلر گفت: عالیه... یکی دیگه مثل باب!

کلر: کمک کن بلندش کنیم...

مویرا و کلر زیر دستان زن را گرفتند و او را بلند کردند که ناگهان زن کلر را به سمتی هل داد و با دودستش گلوی مویرا را گرفت و فریاد های  بلندی زد...

زن(با عصبانیت) داد زد: باید اونا رو میدیدن...اون فرشته ها مثل ما هستن... اونا خواهر و برادرای ما هستن...اونا نگهبان ما هستن!!!

مویرا در حالکه داشت خفه میشد بریده بریده گفت: ولم...کن... پدر سگ حرومزاده!!!

کلر سریع بلند شد و با ضربه ای محکم و فریادی بلند زن را به گوشه ای پرت کرد...

مویرا روی زمین افتاد و زن هم به گوشه ای پرتاب شد...

کلر: حالت خوبه مویرا؟

مویرا در حالیکه با دستش گلویش را گرفته بود نفس نفس زنان گفت: معلومه که نه!

زن از روی زمین بلند شد و به سمت یکی از میزها رفت...

باب سرش را گرفته بود و فریاد میزد: شیطان..شیطان...اون اینجاس... اون دیگه بیدار شده!

زن در حالیکه از روی میز چاقویی برداشته بود گفت: شیطان...آره...شیطان اینجاس...اون دیگه بیدار شده!

کلر و مویرا که سردرگم شده بودند با تعجب به آن دو نگاه میکردند...

ناگهان زن سریع به سمت کلر دوید...کلر سریع اسلحه اش را در آورد اما زن به او رسید و کلر رو به زمین افتاد....زن با چاقو میخواست گلوی کلر را پاره کند اما کلر با یک حرکت به آرنج زن ضربه ای وارد کرد و چاقو رو زمین افتاد... زن با عصبانیت فریادی زد و با دستانش گلو ی کلر را می فشرد...

زن: شیطان...اونم دوست داره تو اینطوری بمیری!

مویرا(با عصبانیت): منم دوست دارم تو اینطوری بمیری عوضی!!!

مویرا این را گفت و با چاقویی که روی زمین افتاده بود چند ضربه به کمر زن وارد کرد...

زن فریاد های بلندی کشید و در حالیکه داشت میمرد گفت: ممنونم....

او این را گفت و روی کلر افتاد...

کلر در حالیکه داشت سرفه میکرد زن را کنار زد و اسلحه اش را برداشت...

کلر(نفس نفس زنان): همگی خوین؟

باب که دیگر ساکت شده بود گفت: من خوبم.آره ...من خوبم...من خوبم...

مویرا: آه خواهش میکنم قابلی نداشت که تو رو از دست اون زنیکه ی عوضی نجات دادم!

کلر: منم همین کار رو برای تو کردم...به هر حال...مچکرم!

باب دوبازه با خودش گفت: شیطان رفت...شیطان رفت...شیطان رفت...

مویرا رو به کلر کرد و گفت: کی اینکار رو با این بیچاره ها کرده؟

کلر: نمیدنم...ولی اینو میدنم که ما اینجا تنها نیستیم!

 

پایان قسمت بیست و دوم

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و سوم

 

کلر و مویرا کمی از ناهار خوری فاصله گرفتنتد و از انجا خارج شدند...باب نیز به دنبال آن ها به راه افتاد...

مدتی بعد

 کلر رو به باب کرد و گفت: تو... منظورت از اینکه گفتی شیطان بیدار شده چی بود؟

باب چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت....

کلر رو به مویرا کرد و سرش را تکان داد...

مویرا: لعنت.. ای کاش شن های زمان واقعی بود!

کلر: بهت گفته بودم  لازم نیس تو بیای اینجا... خودت خواستی که...

مویرا وسط حرف کلر پرید و با عصبانیت گفت: من هرگز نگفتم از انتخابی که کردم پشیمونم...انتخاب من درست بوده...فقط...فقط ای کاش ان جاستین لعنتی رو پیدا میکردم!

کلر: دیگه الان دیر شده...حالا ما باید فقط دنبال یه مدرک باشیم... یه مدرک...

مویرا: درسته... اما بعدش چطوری از این جهنم فرار کنیم؟ راه خروج ما که خراب شده!

کلر چیزی نگفت و با تعجب به مویرا نگاه میکرد...

مویرا: چیه؟ نکنه باز حرف بیخودی زدم که اونطوری نگام میکنی؟

کلر به پشت سر مویرا اشاره کرد. مویرا برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد...

مویرا (با ترس): اوه نه...این دیگه چه کوفتیه؟؟؟

زنی که کمرش به شدت باد کرده بود خمیده خمیده و در حلیکه ناله های بلند و وحشتناکی میکشید و دستانش روی زمین کشیده میشد و موهای سفیدش روی صورتش ریخته بود(ماریا) به سمت آن ها می آمد...

کلر در حالیکه اسلحه اش را آماده میکرد گفت: مویرا...برای نجات جون خودم که شده از اون اسلحه ی لعنتی بابات که آوردیش استفاده کن!

مویرا(با تعجب و دلهره): چی؟ تو...تو اینو از کجا میدونی؟

ماریا در حالیکه داشت گریه میکرد به آنها نزدیک تر شد...کلر اسلحه اش را به سمت او نشانه گرفت اما باب دست او را گرفت...

کلر با تعجب به باب نگاه کرد و با عصبانیت به او گفت: هی...داری چیکار میکنی؟؟؟ دستمو ول کن...گفتم دستمو ول کن...

باب به کلر نگاه کرد و در حالیکه دست او را محکم گرفته بود گفت: نه...اینکارها فایده ای نداره... تو باید به اون خدمت کنی همونطور که ما اینکار رو میکنیم... اگه اینکارو بکنی اون از دستت عصبی نمیشه...تو نمیتونی شیطان ها رو از بین ببری!

کلر با عصبانیت و فریاد گفت: اون مزخرفات دیگه چیه؟

مویرا: کللللللللرررر........

ماریا دیگر به آن دو (کلر و باب) رسیده بود....

مویرا با تعجب  و ترس نگاه میکرد...

برای چند لحظه سکوتی حکم فرما شد و کلر فقط به صورت ماریا نگاه کرد... سپس ماریا بدون توجه به آنها از کنار کلر و باب رد شد و رفت...

پس از چند لحظه باب دست کلر را ول کرد....در همین لحظه کلر ناخودآگاه روی زمین نشست...مویرا سریع پیش کلر آمد...

مویرا: کلر...هی کلر...حالت خوبه؟ میتونی بلند شی؟؟؟

کلر: در حالیکه نشسته بود به کلر نگاه کرد و گفت: شگفت انگیز بود...

باب(با خوشحالی و خنده): آره...اون شیطان خوبیه...

مویرا که از شدت ترس زبانش بند آمده بود گفت: فکر کنم...فکر کنم بهتره یه ذره استراحت کنی کلر!

کلر با این حرف مویرا سریع بلند شد و در حالیکه آب دهانش را قورت می داد گفت: نه...

باب(با خنده و خوشحالی): گفتم که اون کاری باهات نداره...اگه خدمتگزار خوبی باشی اون کاری باهات نداره! این روش زندگی کردن تو جهنمه! روش زندگی کردن تو جهنمه! روش زندگی کردن تو...

مویرا با عصبانیت رو به باب کرد و گفت: اگه اون دهن لعنتیتو نبندی قسم میخورم با اسلحه ی پدرم با جهنم واقعی آشنات کنم.

سپس رو به کلر کرد و ادامه داد: اون...اون چرا اینجا بود؟

کلر: نمیدونم...فقط...فقط بیا از اینجا بریم...

مویرا(باترس): کجا بریم؟

باب: برین؟ کجا برین؟ مگه اینجا بهتون خوش نمیگذره؟ هان؟ خوش میگذره مگه نه؟

در همین لحظه باب شروع به بالا و پایین پریدن و رقصیدن کرد و با خنده مدام میگفت: اینجا خوش میگذره....اینجا خوش میگذره...اینجا خوش میگذره....

کلر سرش را گرفت و  با ناراحتی گفت: دیگه خسته شدم...سرم....سرم درد میکنه...

مویرا با عصبانیت به سمت باب که در حال آوراز خواندن بود برگشت و گفت: خفه شو حرومزاده... میدونی چیه تو حرومزاده ترین و به درد نخور ترین آدمی هستی که دیدم قسم میخورم خودم قاتلت باشم....

باب بدون توجه به مویرا به شادی خود ادامه داد و با خودش میگفت: خوش میگذره...خوش میگذره...

کلر سرش را تکان داد و به آرامی گفت: اصلا خوش نمیگذره....چیزی که مسلمه اینه....

 

 

 

 

 

پایان قسمت بیست و سوم

 

 

ویرایش شده در توسط C.Price
  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و چهارم

 

 

 

کلر و مویرا به آرامی قدم بر میداشتند...باب هم به دنبال آنها در حرکت بود...کلر تفنگش را محکم گرفته بود و با دقت به اطرافش نگاه میکرد.

کلر: مویرا...باید از اون اسلحه ی پدرت استفاده کنی!

مویرا(با تعجب): چی؟ منظورت چیه؟

کلر: میدونم اونو با خودت آوردی! تو نمیتونی چیزی رو از من مخفی کنی!

مویرا که تعجبش چند برابر شده بود گفت: ها؟؟؟ تو...تو از کجا فهمیدی؟

کلر: حتی اگه بری به خاطر فرارت از خونه ببخشدت به خاطر این کارت سرتو میکنه! چرا اسلحهشو دزدیدی؟

مویرا: دزدیدم؟ من؟

کلر: هی...این کارت دزدی محسوب میشه!

مویرا تفنگ بری را از زیر لباسش در آورد و گفت: خب حالا که تو میدونی لازم نیس قایمش کنه مگه نه؟ لعنت این اسلحه خیلی سنگین تر از بقیه اسلحه هاست!

کلر: قدرتش هم بیشتر از بقیه اسلحه هاست...بلدی باهاش کار کنی؟

مویرا: آ..آره فکر کنم...معمولا روش این اسلحه ها برای کشتن سادس!

باب: کشتن؟ خب... شما میخواین بکشین یا کشته بشین؟

مویرا(با عصبانیت): خیلی ممنونم که انتخاب رو با خودمون گزاشتی...ولی یه لطفی کن و خفه شو!

کلر: اااه از مزخرفاتی که میگه حالم به هم...

کلر ایستاد و حرفش را ادامه نداد...

مویرا هم ایستاد و به اتاقی که روبه رویشان بود و تمام در و دیوار هایش خونی بود نگاه کرد...

مویرا: دیگه...دیگه داره حالم بهم میخوره!

کلر: خب بهتره بریم ببینیم چی پیدا میکنیم؟

مویرا: چی؟ شوخی میکنی مگه نه؟

کلر: اتفاقی نمی افته! بریم.

مویرا در حالیکه زیر لب غر میزد به همراه کلروارد اتاق شد. باب هم در حالیکه زیر لب چیزی زمزمه میکرد به دنبال آنها وارد اتاق شد....

اتاق کوچک بود و روبه روی کلر و مویرا و باب تعداد زیادی تلویزیون بود که اکثر آنها برفکی بودند و تعداد کمی مکان های مختلف بیمارستان را نشان میدادند...

مویرا: اینجا رو نگاه کن... مثل اینکه اینجا اتاق کنترل دوربینه!

کلر به سمت صندلی که در آنجا رو به روی تلویزیون ها بود رفت و آن را به سمت خودش چرخاند...

کلر در حالیکه رویش را از صندلی چرخانده بود و دستش را روی دهانش گرفته بود گفت: خدای من!!!

مویرا به سمت صندلی رفت و با حیرت به آن نگاه کرد....

مویرا(با تعجب): یا مسیح... چه بوی گندی میده!

روی صندلی جسد فردی بود که وضعیت جسدش نشان میداد مدت زیادی از مرگش گذشته! باب به سمت جسد رفت و با لبخند به آن نگاه کرد...

باب در حالیکه صندلی را به گوشه ی اتاق هل میداد گفت: اونا قدر تو رو نمیدونن... تو الان پیش شیطان هستی و اون از تو محافظت میکنه... تو الان یکی از ساکنین شیطانی شدی!

مویرا(به حالت تمسخر): آره آره آره... تو درست میگی باب!

کلر: مویرا، به دوربین ها نگاه کن...

تصویر دوربین هایی که هنوز کار میکردند توجه کلر را جلب کره بود!

مویرا به تلویزیون ها نگاه کرد... دوربین ها افراد سفید پوشی را در جاهای مختلف بیمارستان نشان میدادند که کارهای مختلفی انجام میدادند...یکی سرش را به دیوار میکوبید...یکی با خودش بلند بلند حرف میزد....یکی در حال خوردن دستش بود...یکی در حالیکه سرش را محکم گرفته بود فریاد های وحشتناکی میزد...یکی.....

مویرا: مزخرفه!

کلر با تعج به مویرا نگاه کرد....

کلر: منظورت چیه؟

مویرا: این مزخرفاتو بارها توی فیلمای ترسناک دیدم.... من که با این چیزا نمیترسم....

باب جلو تر آمد و به انگشت به یکی از تلویزیون ها اشاره کرد...

کلر و مویرا به آن نگاه کردند....

تلویزیون تصویر همان هیولا( ماریا) را نشان میداد که  پشت دری بدون حرکت ایستاده... فردی که به آرامی راه میرفت به اتاق نزدیک میشد... ماریا با دیدن او با سرعتی که با هیکل بزرگی که پیدا کرده بود غیر قابل باور بود به سمت او رفت و او را از پاهایش گرفته و به دیواری پرتاب کرد...

مویرا(به آرامی): اما از این میترسم!

: شماها نباید خودتونو قاطی این ماجرا میکردین!

 

 

 

پایان قسمت بیست و چهارم

 

 

 

 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و پنجم

 

 

کلر و مویرا به سمت صدا برگشتند...

مویرا(با تعجب): لیان؟!؟

کلر(با تعجب): لیان! تو...تو اینجا چیکار میکنی؟

لیان: این سوالیه که من باید از شما بپرسم!

توبی: این مزخرفات رو تموم کنید! هممون میدونیم برای چی اینجاییم درسته؟

لیان: شما ها نباید خودتونو قاطی این ماجرا میکردین. چطوری وارد این ساختمون شدین؟

مویرا: همکارت کمکمون کرد!

لیان: همکارم؟ منظورتون... هانیگین؟

کلر: بله...

لیان: آه باید حدس میزدم...زن ها... خب هانیگین رو از کجا پیدا کردین؟

کلر: شری!

لیان(با تعجب): شری؟ اون حالش خوبه؟

کلر: کم و بیش...

لیان(با تعجب): منظورت چیه؟

کلر: داستانش طولانیه... راستی شما چطوری اینجا رو پیدا کردین؟

لیان به توبی اشاره کرد...

توبی(با لبخند) : خب منم توی ارتش کار میکنم!

لیان به باب نگاهی کرد و پرسید:این کیه؟

مویرا: یه دیوونه... میگه اسمش بابه!

باب: من بابم...من بابم...من بابم....

مویرا: دیدی؟ اون یه احمق کله پوکه!

کلر: بسه مویرا !

کلر روبه لیان کرد و گفت: هی...شما فهمیدین اینجا چه خبره؟

توبی: منظورت از خبر همون گنده بکه اس (ماریا)؟

مویرا فقط اون نه ...ما یه زن رو توی ناهار خوری پیدا کردیم که میخواست بدون دلیل ما رو بکشه!

کلر: چن تا جسد هم که خیلی وقت بود مرده بودن پیدا کردین اما هیچ مدرکی پیدا نکردیم!

 توبی سرش را تکان داد و چیزی نگفت...

لیان: ببینم شما بودین که برق رو وصل کردین؟

کلر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...

لیان: خیلی خب ما وقت زیادی نداریم...باید به دودسته تقسیم بشیم تا زودتر به نتیجه برسیم!

کلر: موافقم! بهتره دونفرمون به بالا و دو نفرمون هم به سمت پایین برن.

لیان: مویرا، تو با من بیا...توبی تو با کلر برو!

مویرا(با خوشحالی): من موافقم!

توبی نزدیک لیان شد و آرام از او پرسید: میدونی من تا حالا یه همکار زن نداشتم...چه حسی داره؟

لیان: اگه اون زن کلر باشه یه شانسه...

توبی: چیه؟ بهش بدهکاری؟

کلر: وقت کمه...بهتره راه بیفتیم!

آن ها از اتاق خارج شدند...

لیان به سمتی اشاره کرد و گفت: من و مویرا از این سمت میریم.

کلر: خوبه... باب تو با ما میای.

لیان نزدیک کلر شد و به آرامی به او گفت: هر اتفاقی که افتاد سریع منو در جریان بزار.

کلر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...

لیان: در ضمن، به همکارت اعتماد نکن!

کلر: نگران من نباش...  تو هم مراقب مویرا باش!

لیان به سمت مویرا رفت و گفت: من و توبی بیسیم داریم...اگر احساس خطر کردین یا مدرکی بدست آوردین ما رو درجریان بزارین!

کلر: تو هم همینطور...موفق باشین!

آن ها از هم جدا شدند...

.....................................................................

در راه:

لیان: اسلحه داری مویرا؟

مویرا تفنگ بری را از پشت کمرش بیرون آورد و در حالیکه به آن نگاه میکرد گفت: ای کاش هیچ وقت تفنگ ساخته نمیشد.

لیان(با لبخند): اسلحه ی زیبایی داری!

مویرا: راستی کانادا چطور بود؟

لیان: سرد...

مویرا: آم... خب میدونی بعد از اعدام ایدا و رفتن تو ما خیلی سعی کردیم که مدرکی پیا کنیم... دنبال آدم های زیادی گشتیم...اما...

لیان: جیک چی شد؟ الان کجاست؟

مویرا: اون؟ امیدوارم تا الان مرده باشه! بعد از رفتن تو اونم ناپدید شد...بعضی وقتا فکر میکنم نابود شدن شهر نقشه ی بود!

لیان: چرا شما دوتا انقدر از هم بدتون میاد؟

مویرا: چون پدر اون یه ادم عوضی بود. اونم مثل پدرشه! پدرش هم ما رو هم پدرمنو خیلی اذیت کرد...

لیان خنده ی کوتاهی کرد و گفت: خب ظاهرا توی این چن ساله عوض نشدی!

مویرا: ولی تو  عوض شدی!

لیان(با تعجب): من؟

مویرا: آره...تو پیرتر شدی! شبیه آدمایی که قلب ندارن شدی!

لیان: فیلم زیاد میبینی؟

مویرا: شاید تو راست میگی... شاید به خاطر زمانه...

آن ها به اتاقی رسیدند...

لیان: اسلحه ت رو محکم بگیر...

لیان و مویرا وارد اتاق شدند...اتاق نسبتا بزرگ بود، روی دیوار ها نقاشی های بچه گانه ی شده بود و میزها و صندلی ها و کامپیوتر های زیادی به هم ریخته بودند...

مویرا(به آرامی): یه چزی با عقل جور در نمیاد.

در همین لحظه لیان صدایی شنید...

لیان و مویرا به سمت صدا برگشتند....

لیان سرش را تکان داد و گفت: الان نه!

مویرا: ااااین...این که....

پایان قسمت بیست و پنجم

 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و ششم

 

 

مویرا(با تعجب): این...این که یه بچس!

لیان: به خاطر همینه که میگم الان نه..میدونی بچه ها اکثرا همش باعث دردسر میشن.

مویرا جلوی دختر بچه رفت.... دختر بچه کنار دیواری که با خودکار نقاشی های بچهگانه ای کشیده بود خوابیده بود.لباس هایش کثیف و پاره بودند.ظاهرا نقاشی ها کار دختر بچه بود.

لیان:به نظرت یه دختر بچه واسه چی باید اینجا باشه؟

مویرا: سوالای زیادی هس که باید جوابشونو پیدا کنیم.

لیان: عجله کن. بیدارش کن...

مویرا: چقدر سنگدل شدی لیان! شرط میبندم این دختر بچه از روی خستگی و زجر زیاد اینجا خوابش برده....

در همین لحظه دختر بچه تکان خورد و بیدار شد...با دستانش چشمانش را مالید و بلند شد.

مویرا با عصبانیت رو به لیان کرد و گفت: دیدی؟ انقدر بلند حرف زدی که بیدار شد!

دختر بچه با تعجب به آن دو نگاه کرد....

دختر بچه(با تعجب): شماها کی هستین؟

لیان: مامورین عدالت! و شما؟

مویرا: این طرز حرف زدن با بچه ها نیست!

مویرا با لبخند روی زانوهایش نشست و دست دختر بچه را گرفت و گفت: اسم من مویرا هستش! اسم تو چیه خانم کوچولو؟

دختر بچه(به آرامی): ایدا !!!

(این دختر همان دختر ماریاست)

مویرا شوکه شد و به لیان نگاه کرد...لیان هم شوکه شده بود...

مویرا به دختر بچه گاهی کرد و با لبخندی مصنوعی گفت: هه...خ ...خب ایدا خانم...بگو ببینم چرا اینجایی؟

دختر بچه: خب اینجا خونه ی ماست!

لیان: خونه؟ما؟

دختر بچه: اوهوم... داشتم نقاشی میکردم که اینجا خوابم برد...

مویرا به نقاشی های روی دیوار اشاره ای کرد و گفت: اینارو...تو کشیدی؟

دختر بچه سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...

مویرا: خیلی قشنگن...

دختر بچه به یکی از نقاشی ها اشاره ای کرد و گفت: این منم...اینم که دستمو گرفته مامانمه...

مویرا به نقاشی دیگری که کمی جلوتر بود اشاره کرد و گفت: پس اون کیه؟

دختر بچه: اون... اون نگهانه دیگه...اون از من و مامانی محافظت میکنه.

لیان: چه نگهبان زشتی !

مویرا: خب راستی پس بابات کو؟

دختر بچه: بابام؟ آآآآ... اون مسافرته...

لیان: راستی مامانت هم اینجاس؟

قیافه ی دختر بچه عوض شد و گفت: اوه نه... دیر کردم...احتمالا مامانی نگرانم شده...باید برم.

لیان: هی دختر جون... میتونی مارو پیش مادرت ببری؟

مویرا: منظورت چیه لیان؟

لیان: خب حرف زدن با مادر این بچه مطمئنا مفید تر از حرف زدن با خودشه!

 

 

پایان قسمت بیست و ششم

 

 

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت  بیست و هفتم

خانم رئیس جمهور در اتاق کوچکی نشسته بود. صدای تیر اندازی از پشت در شنیده می شد اما او بی تفاوت فقط به میزی که رو به رویش قرار داشت خیره شده بود. پس از چند لحظه در اتاق به آهستگی باز شد و مردی که پیرهنی مشکی و نقابی داشت و یک کلت و چاقوی خونی در دستانش بود وارد شد. مرد جلوتر آمد و چاقوی خونی اش را به زمین انداخت.

مرد: بی عرضه ها... نتونستن ازت محافظت کنن... البته تعدادشون کمتر از اونی بود که فکر میکردم.

رئیس جمهور سرش را بالا آورد و گفت: هیچ وقت از مرگ نترسیدم... چون اصلا بهش فکر نمیکردم.

مرد: خب ولی من هرروز بهش فکر میکنم. میدونی بهتره همیشه آماده باشی که یه عوضی بیاد و تورو بکشه اینطوره موقع مرگت شوکه نمیشی!

رئیس جمهور: فکر کنم این حقمه که بدونم تو کی هستی !

مرد: نه...

مرد سرش را پایین انداخت و پس از مدت کوتاهی سرش را بالا آورد و گفت: میدونی چیه الان که دارم فکر میکنم چون تمام پولی که خواسته بودم رو بهم دادی بهت میگم کی هستم!

مرد روپوش صورتش را برداشت...

رئیس جمهور با دیدن صورت مرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که دوباره میبینمت آقای...

مرد وسط حرف رئیس جمهور پرید و گفت: مرگ... برای تو من آقای مرگ هستم!

رئیس جمهور لبخندش را خورد و با جدیت گفت: انجامش بده! میدونم که عجله داری!

مرد اسلحه اش را روی سر رئیس جمهور گرفت و گفت: ممنونم، اول بخاطر اینکه پولم رو سریع دادی و دوم به خاطر اینکه کاری کردی که امروز احساس قدرت بیشتر کنم!

صدای شلیک آمد...

 ..........................................................................................................

زمان حال:

لیان و مویرا و دختر بچه در حال راه رفتن هستند.

در راه:

مویرا: خب...کوچولو تو یادت نمیاد کی اومدی اینجا؟

دختر بچه چیزی نگفت و به راهش ادامه داد...لیان پوزخندی زد.

مویرا(با عصبانیت): اصلا خنده دار نبود لیان!

در همین لحظه صدای فریادی که شبیه به انسان نبود امد.

لیان و مویرا سریع اسلحه های خود را بدست گرفتند.

لیان: صدا از کدوم طرف بود؟

مویرا: لعنت....

دختر بچه(با خوشحالی): چیزی نیس. صدای نگهبانه! ترسناک هس اما با ما کاری نداره!

لیان: ما؟

دختر بچه: آره... من و مامانی و هرکسی که ما بگیم!

مویرا رو به لیان کرد و گفت: منظورش چیه؟

لیان:به نظرت بابد بدونم؟

دختر بچه به اسلحه های آن دو نگاه کرد و گفت: اینا...یه جور اسباب بازین؟

مویرا: آ...آره یه جور اسباب بازی برای ما بزرگتراس! نه بچه ها!!!

دختر بچه(با ناراحتی): ولی من زیاد اسباب بازی ندارم...

مویرا روی زانو هایش نشست و دستان دختر بچه را گرفت و گفت: ببین ، اگه به ما کمک کنی قول میدم باهم از اینجا ببریمت و برات کلی اسباب بازی بخریم. تازه من تورو با پالی و ناتالیا هم آشنا میکنم!

لیان: آره کوچولو ولی قبلش باید مارو پیش مادرت ببری تا باهم از اینجا بریم باشه؟

دختر بچه سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...

..........................................................................................

مدتی بعد:

آنها به سالن سلول های زندانیان  رسیدند، دختر بچه به سمت اتاق  رفت و با تعجب به اطرافش نگاه کرد...

مویرا: چیزی شده کوچولو؟

دختر بچه(با تعجب): نگهبان... نگهبان نیس... اون همیشه اینجا بود!

لیان: خب پس امشب ما رو شانسیم !

مویرا به در سلول  نگاهی کرد و گفت: توی این سلول مادرته؟

دختر بچه: اوهوم!

مویرا :خب... بریم.

آنها وارد سلول شدند... ایدا با لباسی سفید و کثیف و موهای بلند مشکی رو تخت خواب بود. تمامی دیوار های سلول نقاشی شده بود که کار دختر بچه بود.

مویرا(با تعجب): این...این... اوه خدای من!

لیان(با تعجب): ایدا؟؟؟...چطور ممکنه؟؟؟

مویرا در حالیکه از خوشحالی دور چشمانش اشک جمع شده بود گفت: باورم نمیشه که اون... اون هنوز زنده باشه... اوه یا مسیح این یه معجزه هستش!!!

لیان: منم باورم نمیشه!

دختر بچه: هیییششش...آروم تر مامانم بیدار میشه!

لیان(با تعجب): مادرت؟ مادرت ایداس؟

مویرا: ایدا مادر این بچس؟ میدونی لیان این یکم معنی بدی داره، میدونی...

لیان: مزخرف نگو مویرا...

در همین حین ایدا کم کم چشمانش را باز کرد...

پایان قسمت بیست و هفتم

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و هشتم

ایدا در حالیکه نشسته بود با تعجب به آن ها نگاه میکرد... دختر بچه دوید و ایدا را بغل کرد.

دختر بچه: سلام مامانی...

مویرا کمی جلوتر آمد ...

مویرا (با خوشحالی): ایدا...تو..ت... تو هنوز زنده ای!

دختر بچه: مامان... این آقا و خانم با تو کار دارن.

لیان اسلحه اش را پشت کمرش گزاشت و جلوتر آمد...

لیان: ایدا... چرا حرف نمیزنی؟ تو چطور زنده موندی؟ ا...ا..البته از این بابت خیلی خوشحالم اما... من خودم عکسای اعدامت رو دیدم!

ایدا(با تعجب): من؟... نمیدونم شما کی هستین؟ اینجا چیکار دارین؟

لیان و مویرا با تعجب به هم نگاه کردن...

مویرا(با تعجب): ها؟؟؟

دختر بچه: اسم من ایداس!

لیان(با عصبانیت): تو ساکت باش کوچولو!

دختر بچه ناراحت شد...

ایدا: تو حق نداری با دختر من اینطوری حرف بزنی!

مویرا: دخترت؟ دیوونه شدی؟

لیان نفس عمیقی کشید و گفت: باشه باشه...معذرت میخوام که با دخترت بد حرف زدم... حالا به حرفام گوش کن...تو منو یادت نمیاد؟

ایدا: نه!

مویرا: هه... عالی شد پس منم یادت نمیاد مگه نه؟

برای چند لحظه همه سکوت کردند...

دختر بچه: سرت چطوره مامان؟ هنوز درد میکنه؟

ایدا لبخندی زد و گفت: داره بهتر میشه... راستی نقاشی کشیدی؟

دختر بچه سرش را تکان داد و گفت: اوهوم...

مویرا رو به لیان کرد و گفت: حالا چه غلطی بکنیم؟

لیان: میدونی که نمیدونم! شاید...شاید ایدا دوباره یه نقشه ای داره!

مویرا: فکر نمیکنم... شاید فراموشی گرفته یا شاید اصلا این ایدایی که ما میشناسیم نیست!

لیان: مزخرفه! من ایدا رو بهتر از تو میشناسم مطمئنا یه نقشه داره...

مویرا: میدونی مدت زیادی گذشته و خوب اگه ایدا واقعا توی این مدت اینجا بوده این رفتارا ازش طبیعیه! هر کسی که منو کلر اینجا دیدم رفتاراشون غیر طبیعی بوده... قرار نبوده که باهاش اینجا خوب رفتار کنن مگه نه؟

لیان: شاید... بهتره به کلر و توبی خبر بدم...

لیان(از پشت بیسیم): توبی؟ کلر؟ کسی صدامو میشنوه؟

توبی(از پشت بیسیم): صداتو میشنوم لیان...

لیان: خوبه...ما باید همدیگرو ببینیم... بیاین آخرین جایی که همدیگرو دیدیم...اتاق دوربین!

توبی: مشکل چیه؟

لیان: موضوع یکم پیچیدس... بیاین میفهمین!

توبی: خیلی خب... ما تو راهیم!

لیان: دریافت شد.

لیان جلوتر پیش ایدا رفت و گفت: باهام بیا... باید چیزی رو نشونت بدم!

ایدا: چی؟ چرا؟

لیان: برای رضای خدا هم که شده اینبار لجبازی نکن...

مویرا: نگران نباش... با ما بیا اتفاقی نمیوفته... قول میدم همه چیز بهتر بشه..

 

پایان قسمت بیست و هشتم

  • خوشم اومد 1
  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینم از قسمت جدید ، ب خاطر امتحانا خیلی وقت بود ک نذاشته بودم!

قسمت بیست و نهم

در محل اتاق دوربین ها:

 

کلر(با تعجب): اصلا باورم نمیشه که زنده ای..یعنی...این خیلی خوبه ولی...ولی چطوری؟

ایدا(با بی حوصلگی): آه دواره شروع شد...

توبی: خب حالا که نمیتونین به جوابتون برسین میشه جواب منو بدین؟

مویرا: و سوالتون؟

توبی به ایدا اشاره کرد و گفت: این زن کیه؟

کلر(با تعجب): ینی واقعا نمیدونی؟

دختر بچه: مادر منه !

ایدا به دختر چه لبخندی زد و دستی بر سرش کشید...

لیان: حدس خودت چیه؟

توبی مکث کوتاهی کرد و گفت: آممم....سفید برفی یا....

مویرا سریع وسط حرف توبی پرید و گفت: مولان!

توبی: آ...آره دقیقا شبیه اونم هست! مرسی که گفتی!!!

لیان پوزخندی زد و به تلخی گفت: خوب بهتره توو  مویرا روی خودتون تلاش کنین تا بتونین یه چیز خنده دار تر بگین!

توبی: تلاشمو میکنم!

ایدا(با عصبانیت): خوبه... پس همتون دیوونه این هان؟

مویرا با عصبانیت جلوی ایدا ایستاد و با فریاد گفت: نه خانم،ما دیوونه نیستیم...من اسلحه ی بابامو دزدیدم ، دلش رو شکوندم و از خونه فرار کردم و اومدم به این جهنم تا انتقام تو و مردم بدبخت اون شهر رو بگیرم ولی حالا تو رو اینجا زنده پیدا کردم که داری ادای دیوونه ها رو در میاری!

کلر:آروم باش مویرا... گوش کن ایدا... ما همه میدونیم که تو یه نقشه ای داری...

ایدا(با تعجب): من...من نقشه ای ندارم!

لیان جلوتر پیش ایدا رفت و وسیله ی آرایشی ایدا را در آورد و به او نشان داد...

لیان: اینو یادت میاد!

ایدا سرش را به نشانه ی منفی تکان داد...

ایدا: تا حالا ندیدمش...

لیان: این مال تو بود...واست آشنا نیس؟

ایدا(با تعجب): مال من؟؟؟ پس چرا دست توئه؟

لیان: داستانش طولانیه. خوب فکر کن شاید چیزی یادت بیاد...

ایدا: این وسیله رو نمیشناسم.

لیان: به هر حال...بگیرش پیش خودت نگه دار شاید چیزی یادت بیاد!

ایدا وسیله را گرفت...

کلر پیش لیان رفت و به او گفت: شروع خوبی بود...

باب زیر لب با خود زمزمه کرد: شروع خوب...شروع خوب... شروع خوب...پایان بد...پایان بد...پایان بد...

کلر رو به دختر بچه کرد و با لبخند گفت: چرا با مادرت نمیری روی اون صندلی بشینی؟

دختر بچه و ایدا به سمت صندلی رفتند.

..............................................................................................................................................

توبی: اگه بهم بگین این مولان واقعا کیه شاید بتونم کمکتون کنم تا به جواباتون برسین!

کلر: ایدا ونگ ... البته ورژن موی بلند.

توبی(با هیجان): ایدا ونگ؟ همونی که دولت اعدامش کرد؟ هه...باورم نمیشه... البته باد حدس میزدم که رئیس جمهور اونو بیاره اینجا و نکشتش!

لیان: چطور؟

توبی مکثی کرد و گفت: هیچی...

کلر و مویرا و لیان به توبی نگاه کردند...

مویرا (با تعجب): توبی...تو چی رو از ما مخفی میکنی؟

توبی: ها؟ من... من فقط تعجب کردم همین...

لیان با عصبانیت به سمت توبی رفت و گفت: تو داری چی رو از ما مخفی میکنی لعنتی؟

کلر سریع جلوی لیان را گرفت و گفت: آروم باش لیان...ما اصلا وقت دعوا با هم رو نداریم...

بعد رو به توبی کرد و گفت:توبی... ما بهت اعتماد کردیم... حالا وقتشه که تو به ما اعتماد کنی...تو دقیقا چی میدونی؟

توبی مکث کوتاهی کرد و گفت: خب...فقط در حد یه حدسه... ولی شاید واقعا ونگ فراموشی گرفته!

مویرا: چطور؟

توبی: این ساختمون از دو قسمت تشکیل شده. یه قسمت که مردم رو درمان میکنن و این قسمت که روی آدما انواع ویروس ها رو آزمایش میکنن!

کلر: خب؟

توبی: خب فکر میکنید رئیس جمهور واسه استفاده از ویروس هاش چه کسایی رو انتخاب میکنه؟

لیان مکثی کرد و گفت: آدمایی که مردن...ولی هنوز زندن!

 

 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مویرا: لعنت بهش...عجب حرمومزاده هایی پیدا میشن!

لیان: تو...تو  اینا رو از کجا میدنی؟

توبی:خب...دونستن این چیزی واسه کسی که 17 نفر از نزدیکان رئیس جمهور رو بدون اینکه شناسایی بشه کشته خیلی سخت نیس...

کلر: پس توی جمع ما باهوش تویی!

توبی: خب خوشحالم که بالاخره یکی اینو فهمید!

مویرا: خیلی خب باهوش... حالا چی؟

توبی: این یعنی اعتماد؟

لیان: نه، این یعنی اینکه راه دیگه ای جز تو نداریم!

کلر: من که بهت گفتم ما بهت اعتماد داریم....

لیان و کلر به هم نگاه کردند...

توبی: خب پس باید از هم جدا بشیم!

مویرا: واسه پیدا کردن مدرک؟

توبی: و پیدا کردن راه خروج!

کلر: باشه مشکلی نیس.

توبی: من و لیان و ونگ با دخترش... تو و مویرا و اون دیوونه!

مویرا: تو و لیان؟

توبی: میخوام کاری کنم که بهم اعتماد کنه!

لیان پوزخندی زد و گفت: پس موفق باشی!

مویرا: بچه ها هنوز یه مشکل کوچیک داریم... چطوری ایدا رو راضی کنیم!

کلر در حالیکه به ایدا نگاه میکرد گفت: اینو بسپارینش به من...

کلر پیش ایدا و دختر بچه رفت و رو به دختر بچه گفت: هی خانم کوچولو...میخوای با ما...یعنی با اون آقای مو طلایی و دوستش یکم بگردی؟ مطمئنم به تو مامانت خوش میگذره!

دختر بچه کمی فکر کرد و و سپس رو به ایدا کرد و گفت: آره...

ایدا(با تعجب): چی؟

دختر بچه: میتونیم با هم باشیم!

مویرا به آرامی به لیان گفت: واقعا فکر میکنه که اینجا پارکه؟ چرا انقدر هیجان داره؟

لیان چیزی نگفت.

ایدا کمی مکث کرد و سپس با دودلی گفت: اگه...اگه تو دوست داری...منم مشکلی ندارم!

کلر: خوبه...

آنها به سمت لیان و توبی و مویرا آمدند...

توبی: همه چی رو به راهه؟

دختر بچه(با هیجان): ماآماده ایم!

کلر به سمت لیان رفت و گفت: انقدر بد بین نباش...اونم مثل ما دنبال انتقامه!

لیان نگاهی به توبی انداخت و گفت: شاید...

.......................................................................................................................................

توبی ولیان و ایدا و دختر بچه وارد راهرویی شدند. ایدا و دختر بچه جلوتر از بقیه راه میرفتند...

توبی: چرا بهم اعتماد نداری؟

لیان: تو چیزای زیادی میدونی... همین کافیه...

توبی من که بهت گفتم....

لیان وسط حرف های توبی پرید و گفت: تمومش کن! من خودم توی D.S.O بودم...

ایدا و دختر بچه جلوتر از آنها ایستادند...

لیان به سمت آنها رفت و گفت: چیه؟ مشکل چیه؟

توبی همچنان با فاصله کمی از آنها ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.

ایدا: یه لکه خون اینجاس!

دختر بچه: نگهبان دوباره ه کسی صدمه زده؟

لیان(با تعجب): این نگهبان چرا....

ناگهان صدای شلیکی آمد... ایدا به شکم خود نگاه کرد. تیر به شکم ایدا خورده بود...

دختر بچه فریاد زد: مااااامان!!!!!

ایدا زانو زد و با دستش جلوی زخم را گرفت....

لیان وحشت زده پشت سرش را نگاه کرد....

توبی اسلحه اش را پایین آورد و گفت: وقت اعتماده... حیف بود اگه تورو میزدم!

لیان(با تعجب): تو... تو چه غلطی کردی؟؟؟؟

توبی: کارت واسه ی انتقام گرفتن رو آسون تر کردم.

پایان قسمت سی ام

 

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×