رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 3- Nemesis

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers

    سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6- Jake & Sherry

    جیک مولر در حالی که سوت میزند یا سیب را بالا پایین میاندازد ودر یک خرابه راه میرود. سپس روی زمین نشسته و یک سرنگ را تماشا کرده وبه خود تزریق میکند.
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 -Leon & Helena

    لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند.
  • وارد شوید

    پست های پیشنهاد شده

    در سمت دیگر...
    در راه:
    مویرا:آااام کلر ... به نظرت چرا لیان به توبی اعتماد نداره؟
    کلر سرش را تکان داد و گفت: نمیدونم...
    مویرا: به نظرم لیان داره اشتباه میکنه، توبی میتونست منو بکشه ولی به حرفام اعتماد کرد.
    کلر: دقیقا همین موضوع باعث تردید من میشه!
    مویرا(با تعجب): تو...تو گفتی بهش اعتماد داری!
    کلر: میدونم ولی....اون 17 نفر از مهم ترین نزدیکان رئیس جمهور رو کشت و به حرفای هیچ کدومشون اعتماد نکرد حالا چرا باید به تو اعتماد کنه؟
    مویرا سرش را پایین انداخت و گفت: نمیدونم...شاید به خاطر اینکه من بهش یه سرنخ دادم.
    کلر: و شاید به خاطر اینکه...
    در همین حین باب فریاد بلندی زد...همان هیولا(ماریا) جلوی باب ایستاده بود!
    مویرا(با ترس): یکمی گنده تر نشده؟
    کلر اسلحه اش را به سمت هیولا(ماریا) گرفت و گفت: نه، عصبی شده!!!
    مویرا اسلحه ی بری را به سمت ماریا نشانه گرفت و گفت: امیدوارم دلیل عصبانیتش ما نباشیم!
    در همین حین باب جلوتر رفت و در مقابل ماریا زانو زد...
    باب(با گریه و اضطراب): خواهش میکنم...من...من میتونم توضیح بدم....اونا حالشون خوبه!!! م...من...من کاری باهاشون نداشتم!!!
    کلر: باب برگرد عقب همین حالا!
    ناگهان هیولا(ماریا) با دستش سر باب را گرفت و او را از زمین بلند کرد...باب از درد فریاد میکشید و سعی میکرد خودش را آزاد کند...
    مویرا:بزنش کلر!
    مویرا و کلر با هم شروع به شلیک کردن به ماریا کردن اما کارساز نبود... ماریا با دستش فشار بیشتری به سر باب آورد. در اثر همین فشار سر باب متلاشی شد!
    مویرا که با دیدن این صحنه شوکه شده بود گفت: چی...این یعنی چی؟
    ماریا فریاد بلندی کشید و در حالیکه چشمانش مشکی شده بود از کمرش چند شاخک مشکی رنگ که سر هر کدام یک انگل سبز رنگ بود در آورد!
    کلر: لعنتی!
    مویرا: میخوای باهاش بجنگی؟
    کلر: شوخیت گرفته؟
    مویرا (با ترس): منم فرار رو ترجیح میدم!
    مویرا به اطرافش نگاه کرد چشمش به در بزرگ فلزی افتاد...
    مویرا: کلر ، اونجا...
    کلر به در فلزی نگاه کرد...
    کلر: خب منتظر چی هستی؟
    آنها به سرعت به سمت در دویدند، ماریا هم با فریاد بلندی به دنبال آنها دوید. کلر سریع در را باز کرد و آن دو وارد در شدند...مویرا سعی کرد که در را ببندد اما ماریا پشت در بود و اجازه نمیداد!
    مویرا با اضطراب داد زد: کللللر! یه کاری بکن!
    کلر: اینو بسپارش به من!
    کلر اسلحه ی بری را از پشت کمر مویرا برداشت و به سمت ماریا شلیک کرد...یکی از تیرها به یکی از انگل های سبز رنگ ماریا خورد و ماریا عقب رفت...مویرا از همین فرصت استفاده کرد و سریع در را بست و قفل آن را بست!
    کلر و مویرا نفس زنان به در نگاه میکردند که ناگهان در شروع به تکان خوردن کرد...در آن طرف ماریا سعی داشت در را باز کند!
    مویرا چشمانش را بست و با اضطراب گفت: برو برو...تورو خدا فقط برو.... ما غذای خوشمزه ای واست نیستیم!
    چند لحظه بعد صدا قطع شد...
    مویرا نفس زنان و با اضطراب در حالیکه هنوز به در نگاه میکرد گفت: رفت؟ ما الان در امانیم؟
    کلر هم که هنوز به در نگاه میکرد گفت: فکر...فکر کنم...
    مویرا نفس عمیقی کشید و گفت: خدا رو شکر...لعنت بهش، تا حالا انقدر به مرگ نزدیک نشده بودم!
    کلر اسلحه ی بری را به مویرا داد و گفت: بیا... اگه تونستیم از این جهنم سالم بریم بیرون باید حتما از بری بخاطر اسلحه ی عزیزش تشکر کنی!
    مویرا اسلحه را گرفت و گفت: حتما...
    کلر: خیلی خب حالا کجاییم؟
    مویرا به دور و برش نگاهی کرد و گفت: نمیدونم!
    : اینجا یه جایی تو جهنمه!
    کلر و مویرا اسلحه شان را به سمت صدا گرفتند...
    مردی که این حرف را زده بود پوزخندی زد و گفت: آروم باشین خانم ها... ظاهرا خیلی اون از دستتون عصبی شده!
    کلر: تو کی هستی؟
    مرد: خب بهتر نیست که اول تفنگاتون رو پایی...
    مویرا وسط حرف مرد پرید و با عصبانیت گفت: اسم لعنتیت چیه؟
    مرد لبخندی زد و گفت: جاستین!

    پایان قسمت سی و یکم

    • خوشم اومد 4
    • Confused 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    خب این قسمت یکم طولانی تره چون احتمالا تا یه مدتی نتونم بنویسم.:D:

    ممنون.

     

    کلر با شنید این حرف تفنگش را پایین آورد و گفت: جاستین؟
    مویرا هم تفنگش را پایین آورد و گفت: همون جاستینی که ... تحت تعقیب BSAA بود؟
    جاستین: در واقع این یه سوء تفاهم کامله... من دزد نیستم یه جاسوسم... از لحاظ فنی و معنایی این دوتا با هم خیلی فرق دارن!
    مویرا پوزخندی زد و گفت: هه... فکر میکردم باید تو اون دنیا باهات آشنا میشدم!
    جاستین: با من؟ یعنی میخواستین با من آشنا بشین؟ شرمنده ولی من افکار خطرناکی دارم میدونی...
    مویرا(با جدیت): منظورم اون نیست!
    کلر: درسته که تو چندین ویروس مهم و خطرناک رو از مراکز امنیتی دزدیدی؟
    جاستین: گفتم که من دزد نیستم!
    مویرا(با عصبانیت): میشه لطفا خفه شی و جواب سوالای ما رو بدی؟
    جاستین: چطور ممکنه هم خفه شم هم جواب سوالاتونو بدم؟ از اون گذشته....
    جاستین مکثی کرد و با لحنی جدی ادامه داد: چرا باید به سوالاتون جواب بدم؟
    مویرا با عصبانیت فریاد زد: چون تو یه حرومزا...
    کلر وسط حرف مویرا پرید و گفت: اینجا که دادگاه نیست... تو میتونی جواب ما رو ندی! به هرحال، ما بهت نیاز داریم!
    جاستین: حالا بهتر شد... خب چطوره اینطوری شروع کنیم...شما اول جوابای منو میدین و بعدش، من بهتون کمک میکنم!
    مویرا پوزخندی زد...
    کلر: خوبه ما مشکلی نداریم.
    جاستین: مچکرم خانم... خب به عنوان اولین سوال شما کی هستین و اینجا چیکار دارید؟
    کلر: اسم من کلره، کلر ردفیلد و اینم مویراس... مویرا برتون.
    جاستین دستش را زیر چانه اش برد و گفت: هوم... پس شما خواهر نیستین!
    کلر: نه... ولی مثل خواهریم! ما اینجا اومدیم تا شاید بتونیم بفهمیم کی مسئول واقعی اتفاقات بیوتروریستی دو سال پیش در آمریکا بود و اگر شد...مدرکی بر علیه اون فرد بدست بیاریم!
    جاستین ناگهان خنده ی بلندی کرد و گفت: معذرت میخوام خانم...ولی... هه... شما دو نفری میخواین...
    جاستین این را گفت و دوباره خندید...
    مویرا: ای کاش هیچ وقت پیدات نمیشد... اون همه دنبالت گشتم حالا توی اینجا پیدات شده و فقط داری مثل دیوونه ها میخندی!
    جاستین در همان حال که میخندید گفت: من... من احمق نیستم...شماها...شماها احمقین....آخه شما دونفر.... در مقابل دولت و رئیس جمهور؟؟؟
    کلر: فقط رئیس جمهور!به خاطر تمام مردمی که بخاطرش مردن و به خاطر مردمی که باید حقیقت رو بدونن.
    پس از لحظه ای جاستین خنده های خود را تمام کرد و گفت: هوم... خب بانو سوال بعدی... چطوری منو میشناسین؟
    کلر و مویرا به هم نگاهی کردند...
    پس از مکثی مویرا گفت: پدر من توی BSAA کار میکنه. بعد از اون اتفاقاتی که دوسال پیش افتاد ...یکی مرد... یه دوست... خب حداقل برای من. دولت اونو به عنوان مقصر اعلام کرد و بهش گفتن تروریست! ولی حداقل من میدونم که اون بی گناه بود. فکر کنم اونو بشناسیش!
    جاستین: ونگ.. ایدا ونگ! درسته بانو؟
    کلر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
    جاستین پس از لحظه ای سکوت رو به کلر کرد و گفت: بانوی من نمیدونم تا الان فهمیدین یا نه اما اون...اون...
    مویرا: زندس...بله ما میدونیم که اون هنوز زندس!
    جاستین: هه...تحت تاثیر قرار گرفتم!
    مویرا: ببین من عکس تو رو توی یکی از پرونده های کاری پدرم دیدم. میدونم هنوز تحت تعقیب BSAA هستی و چون مثل اون تحت تعقیب بودی...
    جاستین وسط حرف مویرا پرید و گفت: هنوزم هستم؟؟ امیدوار بودم که بیخیال من شده باشن.
    مویرا: البته...به خاطر همین گفتم که شاید بتونی به ما کمک کنی!
    جاستین سرش را پایین انداخت و لحظه ای سکوت کرد...
    جاستین: خب...پس شما شانس آوردین چون من امروز آدم بده نیستم!
    مویرا: یعنی کمکمون میکنی؟
    جاستین: اوپس... شرایطم رو داشت یادم میرفت...
    مویرا: و شرایطتتون؟
    جاستین: در عوض کمک من ، شما خانم های دوست داشتنی هم اسم منو از پرونده ی گرامی پدرتون پاک میکنین!ینی... پدر ایشون نه پدر شما.
    کلر پوزخندی زد و گفت: با پاک کن؟ تو یه دزدی... خدا میدونه تا حالا عامل مرگ چند نفر شدی.
    جاستین چشمانش را بست و گفت: جاااااسوس... نه دزد... در ضمن کارای من به هیچ وجه باعث مرگ کسی نشده... بانوی من.
    مویرا: باید به توبی و لیان و ایدا و ...
    جاستین با تعجب چشمانش را باز کرد و با عجله گفت: صبر کن صبر کن صبر کن.
    کلر(با تعجب): چیه؟
    جاستین رو به مویرا کرد و گفت: تو الان چی گفتی؟
    مویرا مکثی کرد و به آرامی گفت: گفتم باید... باید به توبی و لیا...
    جاستین دوباره وسط حرفش پرید و گفت: توبی؟ توبی؟ توبی دیاس؟
    کلر: آ...آره... تو از کجا میشناسیش؟
    جاستین دوباره چشمانش را بست و سرش را تکان داد و گفت: بن بست خوردیم!
    کلر: منظورت چیه؟ نگران نباش اون با ماست!
    جاستین چشمانش را باز کرد و گفت: نه بانوی من... لیان و ایداونگ و هرکسی که با توبی هست رو فراموش کنین...باید سریع تر فرار کنیم!
    مویرا(با تعجب): چرا؟
    جاستین رو به مویرا کرد و داد زد : چون اونا دیگه مردن!

    پایان قسمت سی و دوم

     

    • خوشم اومد 1
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    8 ساعت بعد...

    توبی در اتاق رئیس جمهور است و روی صندلی ای رو به روی میز رئیس جمهور نشسته است.

    رئیس جمهور: خب... چطور پیش رفت؟

    توبی: حالا دیگه به جای تروریست ، تروریست ها رو داری....

    رئیس جمهور لبخند رضایت مندی زد و گفت : مثل همیشه بی نقص بود.... آفرین.

    توبی نفس عمیقی کشد و گفت : ممنون...فقط...فقط یه مشکل  خیلی کوچولو پیش اومد.

    رئیس جمهور: خب؟

    توبی مکثی کرد و سرش را تکان داد و گفت: مجبور شدم ونگ رو بکشم...راهی واسم نمونده بود.

    رئیس جمهور برای چند لحظه چیزی نگفت و به میزش خیره شد. پس از چند لحظه گفت: مهم نیست. میتونی بری.

    توبی بلند شد و به سمت در رفت. وقتی به در رسید ، لحظه ای ایستاد و پرسید: میتونم یه سوالی بکنم؟

    رئیس جمهور: البته .. بپرس .

    توبی به سمت او برگشت و گفت: تو... تو همه رو حذف کردی...ایدا ونگ رو با اون همه وفاداری ، شروان رو با اون همه خدمات... چی باعث میشه که منو هم یه روزی مثل اونا حذف نکنی؟

    رئیس جمهور مکثی کرد و گفت: میدونی اگه من یه روزی روی جسیکا یا ونگ اسلحه میکشیدم یا عزیزانشون رو تهدید میکردم اونا سریع تر از من بهم شلیک میکردن اما اگه یه روزی روی تو اسلحه بکشم تو نه به هم شلیک میکنی نه حتی روم اسلحه میکشی... تو به چشمام نگاه میکنی و فقط یه چیز میپرسی، چرا...

    .........................................................................................

    زمان حال:

    مویرا با شنیدن  این حرف من من کنان گفت: م... مردن؟؟ منظورت چیه؟

    جاستین سرش را تکان داد و گفت: مردن چیز بد و ترسناکی نیست..فکر کردن بهش خیلی بد و ترسناکه.

    کلر جلوتر رفت و باعصبانیت یقیه ی جاستین را گرفت و اورا به دیوار کوبید و همچنان که یقه ی جاستین را گرفته بود با عصبانیت گفت: منظورت چیه؟

    جاستین با عصبانیت گفت: توبی تا حالا کارشون رو تموم کرده... حالا هم مطمئنا داره دنبال شما میگرده! اون بهتون دروغ گفته میفهمی خانم دررروغ!

    کلر که شوکه شده بود یقه ی جاستین را ول کرد و گفت:نه... نه نه.

    جاستین یقه ی لباسش را مرتب کرد و گفت: شما به بد کسی اعتماد کرده بودین... اسم دوستتون چی بود؟

    مویرا هم که شوکه شده بود به آرامی گفت: لی...لیان.

    جاستین: آها... خب تنها راهی که دارین اینکه از اینجا فرار کنید و اگه زنده موندین... میتونین برای لیان یه مراسم تدفین و عزا بگیرین!

    کلر:نه.

    کلر به سمت جاستین برگشت و با لحنی جدی ادامه داد: در برابر اتفاقی که هنوز نیافتاده چه عزایی بگیریم؟

    جاستین پوزخندی زد...

    مویرا: درسته...اصلا از کجا معلوم که تو راست میگی؟ از اون گذشته، لیان هنوز زندس...اون لعنتی به همین راحتیا نمیمیره!

    جاستین: چیزی که سرنوشت انسان ها را میسازه مهارتاش نیس، انتخاباشه! با این انتخابتون سرنوشتتون مرگ در اینجاس بانو...

    کلر با لحنی جدی گفت: کاملا با جمله ی اولت موافقم! این انتخاب های ماست که سرنوشتمونو رقم میزنه!

    جاستین(با تعجب): ها؟

    کلر: در حال حاضر تو فقط دو تا انتخاب داری: یا با ما میای و بهمون کمک میکنی تا دوستمون رو نجات بدیم  که اونوقت من درمورد پروندت و پاک کن فکر میکنم یا من همین الان یه تماس کوچیک با برادرم میگیرم و اونوقت ممکنه سر از زندان  در بیاری...خدا میدونه چی اونجا منتظرته!

    جاستین: پس انتخاب سومم چی؟ دوتا تیر به شما بانوان محترم هدیه میکنم!

    مویرا با لبخند تمسخر آمیزی گفت: اصلا فکرشم نکن...جاسوس!

    جاستین به مویرا نگاه کرد... اسلحه ی بری در دست مویرا بود که به سمت جاستین گرفته بود...

    جاستین مکثی کرد و گفت: پس این یه تهدیده؟

    کلر در حالیکه داشت اسلحه ی جاستین را از او میگرفت گفت: در این مورد هم انتخاب با خودته!

    پس از لحظه ای جاستین گفت: مثل اینکه یه انتخاب دارم! اما... باید اینو بدونین که ما جاسوسا تو فرار کردن استادیم!

    کلر لبخند معنا داری زد و گفت: خواهیم دید!

    مویرا:خیله خب وقت زیادی نداریم...باید تا دیر نشده لیان رو پیدا کنیم!

    جاستین: که شده...!

    کلر: بریم...

    کلر و جاستین به سمت در رفتند...کلر از در خارج شد. جاستین هم تا خواست از اتاق بیرون برود مویرا جلویش ایستاد!

    مویرا (با لحنی تهدید آمیز و آرام): قسم میخورم اگه دروغی گفته باشی همون کاری رو باهات بکنم که میخوام با توبی بکنم!

    جاستین لبخندی زد و صورتش را نزدیک گوش مویرا آورد و گفت: ما با آدما تصادفی برخورد نمیکنیم، اونا سر راهمون قرار میگیرن چون دلیلی دارن... بانو!

    جاستین این را گفت و تنه ای به مویرا زد و از اتاق خارج شد.

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    توبی: بیخیال لیان، تو باید میدونستی که نباید به من اعتماد میکردین! اعتماد کردن به من اشتباه بزرگی بود مگه نه؟ چطور مرتکب همچین اشتباه بزرگی شدین هوم؟

    لیان با عصبانیت میخواست که به توبی حمله کند اما توبی سریع اسلحه اش را به سمت دختر بچه گرفت و گفت: آ آ...دوباره... اشتباه...نکن!

    لیان به دختر بچه نگاه کرد که با گریه دست ایدا را گرفته بود.

    لیان(با عصبانیت): یه روزی از اینکه منو نکشتی پشیمون میشی...

    توبی پوزخندی زد و گفت: میدونی کندی... راه های زیادی واسه مردن وجود داره. بدترینش اینه که به زندگی ادامه بدی...ولی نگران نباش، تو اصلا قرار نیس از اینجا بیرون بری! اما سعیتو بکن.... کار قهرمانا همیشه همینه دیگه؟  

    لیان با عصبانیت فقط به توبی نگاه میکرد!

    توبی با نگاه تمسخر آمیزی گفت: راستی چرا اسلحتو نمیندازی یه نگاهی بهش بندازم هان؟

    لیان تفنگش را از پشت کمرش در آورد و روی زمین انداخت و با پا به سمت توبی هل داد.

    توبی اسلحه لیان را برداشت و خنده ی کوتاهی کرد.

    توبی: آفرین مرد... یاد بگیر قدر چیزایی رو که داری بدونی! قبل از اینکه زمان مجبورت کنه قدردان اونا باشی!

    توبی این را گفت و در حالی که روی دختر بچه نشانه گرفته بود با خنده کم کم از آنجا دور شد...

    لیان رو به روی ایدا نشست و در حالیکه به زخمش نگاه میکرد گفت: لعنتی! تیر به پشت کمرت خورده!

    لیان ایدا را به آرامی به سمت دیوار تکیه داد.

    ایدا آب دهانش را قورت داد و بریده بریده به دختر بچه که در کنار او به آرامی گریه میکرد گفت: این... چیزی...نیس!... گریه نکن.

    لیان :از کجا میتونم برات جعبه کمک های اولیه پیدا کنم؟

    ایدا چشمانش را بست و سرش را تکان داد.

    لیان: بجنب ایدا وقت زیادی نداری! تو که نمیخوای اینجا بمیری پس حرف بزن.

    ایدا(با درد): ا...اشتباه نکن . م...من نمیخوام بمیرم. من فقط نمیخوام با تو حرف بزنم.

    لیان: فک میکنی این داستان پایان خوش داره ها؟ پس بدون پایان های خوش، فقط واسه داستانایی هست که هنوز تموم نشده.

    ایدا (همراه با درد): خوشبختانه درست نفهمیدم چی گفتی...

    لیان: هر چی به مرگ نزدیکتر باشی ، بیشتر دلت میخواد که زندگی کنی.

    دختر بچه در حالیکه گریه میکرد گفت: ما...مامان... منو تنها نزار!

    :لیان؟

    لیان به سمت صدا برگشت. کلر و مویرا و جاستین به سمت آنها می آمدند.

    کلر: اوه خدای من... چه اتفاقی افتاده؟

    لیان: توبی بهش شلیک کرد.

    دختر بچه همچنان گریه میکرد و بازوی ایدا را گرفته بود.

    جاستین: هه... من که گفته بودم...

    مویرا(با عصبانیت): اون حرومزاده ی مادر به خطا کجاست؟

    لیان: فرار کرد... مویرا این بچه رو از ایدا دور کن.

    مویرا: مگه من تا حالا مربی مهد کودک بودم؟ چرا من؟

    کلر: تو میتونی اونو آروم کنی... زود باش!

    مویرا دختر بچه را بغل کرد و گفت: بیا کوچولو.. قول میدم پیش تو دختر با ادبی باشم، منظورم اینکه...سعی میکنم.

    کلر رو به روی ایدا نشست. دستش را روی کتف او گذاشت و گفت: طاقت بیار باشه؟ ما درستش میکنیم.

    ایدا در حالیکه از درد به خود میپیچید گفت: چرا... نمیتونم حرفت رو...باور کنم؟

    جاستین پوزخندی زد...

    ایدا رو به جاستین کرد و با همان حالت درد گفت: تو...کی هستی؟

    جاستین: صبح به خیر قرمزه! نگران نباش اگه منو یادت نمیاد بهتره...

    لیان رو به کلر کرد و گفت: اون کیه؟

    کلر: اسمش جاستینه! داستانش طولانیه و البته مزخرف...

    جاستین: ممنونم بانو...

    مویرا: آآآم...بچه ها؟

    کلر: مویرا...الان نه..

    ایدا(با درد): به خاطر همین ح..ر..حرفت رو باور نکردم.

    مویرا اینبار با صدایی یلند تر گفت: بچه ها... مهمون ناخونده داریم!

    کلر به سمت مویرا برگشت و گفت: چه مهمونای آشنایی...

     

     

     

    ویرایش شده در توسط C.Price
    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    زامبی های زیادی به آهستگی به سمت آنها می آمدند.

    مویرا که با دستانش چشمان دختر بچه را گرفته بود گفت: حالا چه غلطی کنیم؟

    کلر: باهاشون میجنگیم!

    لیان: آهان فکر خوبیه ولی متاسفانه من تفنگ ندارم!

    جاستین: لعنتی چرا من نمیترسم؟

    کلر در حالیکه اسلحه جاستین را به او می داد گفت: چون مردم فقط موقع مرگشون میترسن!

    جاستین اسلحه اش را گرفت و به سمت زامبی ها نشانه گرفت.

    جاستین: خب روز شانس منه! امروز نمیمیرم!!!

    لیان میله ای کوتاهی که کنار دیوار بود برداشت و گفت: هیچکس امرووز نمیمیره!

    جاستین: میدونی چیه؟ مشکل زندگی اینه که تو موقع لحظات حساس موسیقی نداره.

    لیان پوزخندی زد.

    مویرا و دختر بچه به پشت آنها پیش ایدا رفتند...

    مویرا: من حواسم به ایدا و دخترش هس!

    کلر: خیلی خب... وقت پذیراییه!

    با این حرف کلر جاستین اولین تیر را به سمت زامبی ها شلیک کرد. کلر هم شروع به شلیک به زامبی ها کرد یکی از زامبی ها با سرعت به سمت لیان آمد لیان خودش را آماده کرد تا با میله به زامبی ضربه وارد کند زامبی به هوا پرید و لیان در همین فاصله با میله به او سر زامبی زد، در همین هنگام زامبی دیگری به سرعت به سمت لیان آمد لیان با میله به زیر پای زامبی زد و زامبی به زمین افتاد و لیان سریع میله را در کله ی زامبی فرو کرد اما در همین هنگام زامبی دیگری به سرعت لیان را گرفت و به زمین پرتاب کرد و میله ی لیان به سمت دیگری پرتاب شد...

    کلر: لیاااان...

    جاستین: اینو بسپار به من!

    لیان سعی داشت با دستانش زامبی را از خود دور کند که جاستین به سر زامبی شلیک کرد و زامبی را کشت.

    لیان(نفس نفس زنان): یه بار بهت بدهکارم!

    جاستین: خب سعی کن زیاد بدهیات بالا نره...

    زامبی دیگری به سمت کلر حمله ور شد که کلر به کتف زامبی شلیک کرد و زامبی کمی کج شد. کلر از فرصت استفاده کرد و لگدی به سر زامبی زد... زامبی به زمین افتاد، کلر سریع روی زامبی نشست و چاقویش را از پشت کمرش در آورد و در کله ی زامبی فرو کرد....

    مویرا: نگران نباش ایدا... زود تموم میشه!

    ایدا: آره دخترم... نگران نباش!

    مویرا: هی... منظورم تو بودی!

    ..............................................................................................................................

    پس از مدتی با ضربه لیان با میله به سر یک زامبی آخرین زامبی هم به زمین افتاد...

    کلر که نفس نفس میزد گفت: همیشه...همیشه یه کسی هست که بخواد خبرای خوب رو نابود کنه!

    لیان هم که نفس نفس میزد میله ی خونی را زمین انداخت و گفت: زامبیا؟

    کلر: حالا هر چی....

    مویرا به سمت آنهاد آمد و گفت: اونا دیگه از کدوم جهنمی اومده بودن؟

    جساتین که داشت خشاب اسلحه اش را عوض میکرد گفت: کار اون هیولاس بانو(منظور ماریا)  اون میتونه هر کسی رو که میخواد ه عنوان سرباز انتخاب کنه!

    لیان(با تعجب): سرباز؟

    جاستین به اسلحه اش نگاهی کرد و گفت: زامبیا....

    کلر: منظورت اینه که این زامبیا سربازای اونن؟

    در همین هنگام دختر بچه جیغی زد و گفت: ماماااان....

    کلر و مویرا و لیان و جاستین به سمت دختر بچه رفتند...کلر  رو به روی ایدا نشست و نگاهی به زخمش انداخت...

    مویرا(با نگرانی): چرا بی هوش شده؟

    کلر: لعنتی... خون زیادی از دست داده! باید یه کاری کنیم.

    لیان: اول باید جلوی خون ریزیش رو بگیریم!

    مویرا: نه... دوباره نه!

    کلر: از اون موقع هم بدتره! اگه زیاد تکونش بدیم نه تنها خونریزیش بیشتر میشه، بلکه ممکنه به ستون فقراتش هم فشار بیاد!

    دختر بچه گریه میکرد...

    جاستین: من میدونم از کجا میشه لوازم پزشکی پیدا کرد!

    کلر: خب... پس بریم اونجا.

    جاستین(با حالت تمسخر): فکر کن بانو... خودت گفتی اگه تکونش بدیم هم خونریزش بیشتر میشه هم به ستون فقراتش فشار میاد...تیر به کمرش خورده دیگه آره؟ اگه تکونش بدیم حتی  اگه زنده بمونه ممکنه برای همیشه نتونه راه بره!

    مویرا(با نارحتی): پس چه غلطی کنیم؟

    جاستین: فعلا باید اول خونریزش رو بند بیاریم! من میرم وسایل رو بیارم!

    لیان: خب... منم باهات میام!

    جاستین: تو نه!

    جاستین به سمت مویرا نگاه کرد و گفت: بانوی جوان، شما به من این افتخار رو میدین که همراه من باشین؟

    کلر: نه.

    مویرا: مشکلی نیست... من باهات میام!

    کلر(یا تعجب): مویرا؟!

    مویرا: لیان تو بهتره همینجا بمونی!

    لیان: خیلی مراقب باش...

    مویرا مگنوم بری را در دستش گرفت و گفت: من اینو دارم!

    لیان: تو اسلحه داشتی و به من ندادی؟

    کلر خنده ی کوتاهی کرد...

     

    کمی بعد:

    مویرا و جاستین در راه بودند....

    جاستین: آم...یه سوال.

    مویرا(با سردی): چیه؟

    جاستین: زندگیت رو دوست داری؟

    مویرا ایستاد و گفت: البته که دوسش دارم!

    جاستین مکثی کرد و در حالیکه داشت اسلحه اش را از پشت کمرش در می آورد گفت: خوبه... چون کشتن کسی که به زندگی اهمیت نمیده برام لذت بخش نیست!

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    مویرا(با عصبانیت): منظورت چیه لعنتی؟ داری چه غلطی میکنی؟

    جاستین: اووو بیخیال... توبی انقدر راحت نمیتونست به لیان برسه! تو بهش گفتی که لیان کاناداس! درسته بانو؟

    مویرا: معلومه که من گفتم... که چی؟

    توبی چیزی نگفت و فقط لبخند تمسخر آمیزی به مویرا زد.

    مویرا سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: واقعا انقدر کودنی؟

    مویرا لحنش را عوض کرد و با جدیت گفت: از سر راهم گمشو عوضی حرومزاده...

    جاستین: آ آ... نمیتونم بهت اعتماد کنم! مطمئنا هنوز با توبی در ارتباطی...

    مویرا که از دست توبی بسیار عصبی شده بود مشت محکمی به صورت جاستین زد.

    توبی در حالیکه لپش را می مالید گفت:  آه... غیر منتظره بود به عنوان یه دختر دست سنگینی داری.

    مویرا(نفس زنان و با عصبانیت): 2 سال تمام وقت برای پیدا کردن تو عوضی گذاشتم تا بیگناهی یه مرده(منظور ایدا) رو ثابت کنم ! ولی حالا...توی حرومزا... تو باید به جای ایدا اینجا زندانی بودی کثافت !

    توبی که همچنان دستش را روی لپش گذاشته بود گفت:این دنیا خودش یه جور زندانه ... پس میخوای بگی همینطوری از قیافه ی توبی خوشت اومد و بهش همه چی رو گفتی؟

    مویرا: (با عصبانیت و فریاد): تا حالا توی این زندگی سگی، به بن بست خوردی؟

    جاستین: سگ؟

    مویرا نفس عمیقی کشید و اینبار آرام گفت: من به بن بست رسیده بودم!

    توبی: این دلیل نمیشه که به خاطر رسیدن به بن بست همه چی رو به یه کسی که به اعتراف خودش 17 نفر از نزدیکان اون هرزه (منظور رئیس جمهور) رو کشته بگی!

    مویرا داد زد: توی بن بست من حتی به کسی که به خودش میگه جاسوس هم اعتماد کردم!

    جاستین(با تعجب): من؟

    مویرا: احمق لعنتی تو فقط داری وقتمو هدر میدی! هر لحظه ای که من اینجا با توی آشغال دارم حرف میزنم ایدا یه قدم به مرگ نزدیکتر میشه و توهم فقط بلد بگی بانو..

    مویرا این را گفت و تنه ای به جاستین زد و به راه افتاد... جاستین چشمانش را بست و با عصبانیت مشتی به دیوار کوبید و به دنبال مویرا راه افتاد.

     

    در راه:

     

    جاستین: آآآم... هی.

    مویرا جوابی نداد و به راهش ادامه میداد.

    جاستین سرش را تکان داد و گفت: باشه باشه قبول دارم گند زدم! متاستفم باشه؟ هی یکم قوی باش!

    مویرا(با بی حوصلگی): قوی بودن به چه دردی میخوره وقتیکه همیشه آدم بدا پیروز میشن؟

    جاستین: اگه واقعا اینطور فکر میکنی پس چرا اینجایی؟

    مویرا با این حرف جاستین ایستاد و گفت: دوستام... تو از چه میفهمی دوست چیه؟ جاسوسا که هیچ وقت دوست ندارن.

    جاستین: ایدا چی؟ هه ..مگه نمیگی دوستشی؟

    مویرا: چون اون یه بار جون منو نجات داد. نه... دوبار !

    جاستین: خب اون خودش این انتخاب رو کرد چرا تو این انتخاب رو کردی؟

    مویرا لحظه ای سکوت کرد و به جاستین نگاه کرد و گفت: گفتنش به تو چه فایده ای داره؟ تو که فقط یه جاسوسی!

    مویرا این را گفت و به راهش ادامه داد. جاستین هم به دنبال او راه افتاد.

    جاستین: میدونی چیه عزیزم، فکر میکنم تو داری دروغ میگی!

    مویرا:گفتنش ه تو چه فایده ای داری؟ توکه فقط یه جاسوسی. پس یا خفه شو یا باکمال میل خودم اینکارو واست میکنم.

    جاستین: ایدا هم مثل من یه جاسوس بود.... البته اون خیلی بدشانسه!

    مویرا(با بی حوصلگی): آهان...

    جاستین: درسته شاید آدم بدا همیشه پیروز بشن، اما تو هم میتونی از آدم بده ی زندگیت انتقام بگیری! و فکر میکنم به خاطر همین موضوع اینجایی!!! البته که خودم به شدت با انتقام گرفتن مخالفم.

    مویرا حرفی نزد...

    جاستین: از اون گذشته، برای محافظت از خانوادت و کسانیکه دوستشون داری همیشه باید قوی باشی!

    مویرا مکثی کرد و با حوصلگی جواب داد: قشنگ بود...

    .................................................................................................................................................

    در آن سمت:

     

    دختر بچه روبه روی ایدا که تقریبا بیهوش شده بود نشسته بود و با ناراحتی به او نگاه میکرد.

    لیان پیش او رفت و گفت: هی بچه جون...

    دختر بچه به لیان نگاه کرد.

    لیان: بهت اطمینان میدم که اون حالش خوب میشه!

    دختر بچه به ایدا نگاه کرد و گفت: وقتی بمیریم چی میشه؟

    لیان مکثی کرد و جواب داد: برمیگردیم همون جایی که اولش بودیم!

    دختر بچه: من یادم نمیاد از کجا اومدم.

    لیان: منم یادم نمیاد.

    کلر: با یه دختر بچه در مورد مرگ حرف میزنی؟ واقعا؟

    دختربچه دوباره رو به لیان کرد و گفت: اون موقع که شما اومدین پیشم من خواب بودم...

    لیان: آره بچه جون...

    کلر: چطور؟

    دختر بچه: اون موقع من یه خوابی دیدم! خواب دیدم که من و مامانی (ایدا) روی یه تخت بزرگ و قشنگ خوابیده بودیم!

    یه ساعت بزرگ که اونجا بود شروع به زنگ خوردن کرد...من از صدای ساعت بیدار شدم و بهش نگاه کردم...

    لیان(با بی حوصلگی) : خب... چی دیدی؟

    دختر بچه: هیچی... فقط به ساعت نگاه میکردم... ساعت 23:40 بود اما داشت زنگ میخورد... یهو یه زن با موهای سفید و ناخونا ی بلند از پشت ساعت اومد طرف ما، خیلی زشت بود و فقط یه لباس پاره تنش بود. پاهاش رو روی زمین میکشید و به طرف ما میومد.من خیلی ترسیده بودم و میخواستم مامانی رو بیدار کنم...هر چی تکونش میدادم بلند نمیشد. صدای ساعت قطع شد... من به ساعت نگاه کردم که دیدم اون زن دقیقا جلوی صورت منه! من داد زدم و مامانمو صدا کردم اما اون با یه دستش جلوی دهنمو گرفت و با دست دیگش به مامانم اشاره کرد.من به مامانی نگاه کردم که یه دفعه اون با ناخونای دستش مامانمو کشت! بعد هم... همون ناخونارو... کرد... توی گلوم! من... من...

    کلر لبخندی زد و دو دستش را روی لپ ها دختر بچه گزاشت و گفت: هی... چیزی نیست که ازش بترسی! اون فقط یه خواب بد بوده همین! منم وقتی هم سن تو بودم از این خوابا میدیم ولی همیشه برادرم بغلم میکرد و بهم میگفت فقط یه کابوس بوده!

    لیان: هوم... چه برادر مهربونی!

    دختر بچه رو به کلر کرد و گفت: ساعت چنده؟

    کلر به ساعت خود نگاهی کرد با تعجب و حیرت گفت:23:40

    • خوشم اومد 3
    • Sad 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    در اتاق بهداری:

     

    جاستین: ایناهاش.

    جاستین به سمت قفسه های روبه رویش رفت و باند و مواد ضد عفونی و نخ و سوزن برداشت...

    جاستین:خیله خب...اینا رو قرض میگیرم ، هی برتون اینا کافیه؟

    مویرا:آ..آره فکر کنم...

    جاستین: پس بریم.

     

    در راه برگشت:

     

    جاستین: بانو...یه سوال داشتم.

    مویرا: باز چیه؟

    جاستین: از اونجایی که فکر میکنم که تو اون خانوم...اووووم اسمش چی بود؟

    مویرا: به مفز زیبات فشار نیار جاسوس، اسمش کلره!

    جاستین: خودشه آره...کلر... تو و اون خیلی باهم نزدیکین.میخواستم بدونم که اون در مورد من چی فکر میکنه!

    مویرا: منظورت چیه؟

    جاستین:  بنظرت اون سر حرفش در مورد پرونده ی من و پاک کردن سابقه ام میمونه یا نه؟

    مویرا: حالا گرفتم... خب شانس آوردی که طرفت زنی مثل کلره...

    جاستین: این یعنی سر حرفش میمونه؟... خوبه...

    مویرا: حالا من ازت یه سوال دارم!

    جاستین: هوم؟

    مویرا: در مورد توبی چی میدونی؟

    جاستین سرش را تکان داد و گفت: فقط همینو میدونم که وقتی خیلی بچه بود رئیس جمهور اونو از مرگ نجات داد! از اون موقع به بعد توبی هر کاری که اون بگه میکنه! مهم نیست چند تا آدم میمیرن ولی اون باید خواسته ی رئیس جمهور رو برآورده کنه!

    مویرا: جدی؟

    جاستین: میدونی...وقتی که کسی زندگیت رو نجات بده تو دیگه نمیتونی بگی زندگیم!

    مویرا که تعجب کرده بود با لبخند گفت: آها... تحت تاثیر قرار گرفتم!

    جاستین: چیه؟ باور نمیکنی که ملکه شیطانی هم تو زندگیش کارای خوب کرده باشه؟ شیطان متولد نمیاد، ساخته میشه!...بانو.

    مویرا: نه! از این تحت تاثیر قرار گرفتم که تو چطوری اینا رو میدونی؟

    جاستین: موقعی که توی سازمان هنوز بودم اینا رو فهمیدم! بگذریم، چرا بعد از اون اتفاقات  نکشیدی کنار؟

    مویرا: چیز دیگه ای نداری که بگی؟ اگه نداری خفه شو!

    جاستین: خب گمون میکنم باید یه چیزی بگم که اطلاعاتت بیشتر بشه!

    مویرا: جاسوس مهربون!

    جاستین: راس ساعت 23:40 یه اتفاق وحشتناکی میوفته!

    مویرا(با حالت تمسخر): واو... مثل فیلمای ترسناک؟

    جاستین: آره...اما واقعی!

    مویرا(با بی حوصلگی): خب حالا چی میشه؟

    جاستین: یه نفر از خواب بیدار میشه! شیطان واقعی.... راستی ساعت چنده؟

    مویرا به ساعت مچی اش نگاهی کرد و گفت: هه...ظاهرا تا بیدار شدن شیطان واقعی وقت کمی مونده چون ساعت 23:35 هس! فقط 5 دقیقه...

    با گفتن این جمله قیافه ی جاستین عوض شد ودر حالیکه شوکه شده بود گفت: امکان نداره لعنت به این شانس...خیله خب پس یه خبر خوب دارم یه خبر بد...

    مویرا(با تعجب): ها؟ خب ، خبر بد؟

    جاستین(البخند): فقط 5 دقیقه واسه کمک به دوستات وقت داریم.

    مویرا(همچنان با تعجب): و خبر خوب؟

    جاستین(با لبخند): هنوز 5 دقیقه واسه کمک کردن به دوستات وقت داریم !

    مویرا (اتعجب): چ...چی شده؟ اصلا کی بیدار میشه؟ همون نگهبان؟(منظور ماریا)

    جاستین(با عصبانیت): نه...

    مویرا داد زد: پس کی؟

    جاستین مکثی کرد و گفت: دخترش...

    • خوشم اومد 1
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    مویرا: دخترش؟

    جاستین: همون کوچولویی که الان پیش دوستاته...

    مویرا: همون دختر بچه؟

    جاستین: آره! دختر ایدا.

    مویرا(با جدیت): اون دختر ایدا نیس.

    جاستین(با لبخند): خب میدونی، آدم میتونه خطا کنه.

    مویرا (با عصبانیت): اگه یکبار دیگه از این مزخرفات بگی دندونات رو توی دهنت میریزم. فهمیدی عوضی؟

     جاستین: آآآم... من از تهدید نمیترسم بانو... حالا چیکار میکنی؟ دندونام رو میریزی تو دهنم یا میری کمک دوستات؟ فقط پنج دقیقه...تیک تاک!

    .....................................................................................................

    23:40

    لیان: هوم... چه برادر مهربونی!

    دختر بچه رو به کلر کرد و گفت: ساعت چنده؟

    کلر به ساعت خود نگاهی کرد با تعجب و حیرت گفت:23:40

    :کلر؟؟؟

    کلر و لیان به سمت صدا برگشتند و مویرا و جاستین را دیدند که به سرعت به سمت آنها می آمدند.

    کلر: مویرا... چیزی پیدا کردین؟

    لیان(رو به جاستین): خوش برگشتی غریبه!

    مویرا(نفس نفس زنان): اون...اون دختر... اون دختر بچه کجاس؟

    کلر با تعجب به سمت ایدا اشاره کرد و گفت: اونجاس... پیش ایدا.

    جاستین(نفس نفس زنان): یکی بهم آب بده لطفا!...من...تشنمه!

    لیان قمقمه اش را به سمت جاستین پرت کرد و گفت: بیا پیرمرد.

    مویرا سریع به سمت دختر بچه رفت و به صورتش نگاه کرد و گفت: هی...هی دختر جون... حالت خوبه؟

    دختر بچه به مویرا نگاه کرد و گفت: اوهوم. تونستین چیزی پیدا کنین که مامانمو خوب کنه؟

    مویرا با عصبانییت به جاستین نگاه کرد.

    جاستین: خب... آب میخوری؟

    کلر (با تعجب): اینجا چه خبره؟

    جاستین: چیز مهمی نیس...من حدس میزنم که این دختر بچه همون دختر اون هیولا(ماریا) باشه!

    کلر(به حالت تمسخر): واقعا؟ مگه تو فکر هم میکنی؟

    جاستین(با لبخند): خب معمولا تو زمانی که تنهام کمی فکر میکنم!

    لیان: خیلی خب حرف زدن کافیه داریم وقت رو از دست میدیم!

    مویرا: موافقم.

    کلر نخ و سوزن و کمک های اولیه را از مویرا گرفت و لباس ایدا را (که بیهوش بود) بالا زد. لیان رویش را برگرداند. کلر به جاستین نگاه معنا داری کرد.

    جاستین: چیه؟ من خیلی بدترش رو دیدم و انجام دادم و میدم! البته اگه از اینجا زنده بیرون برم هم با یکی دیگه هم قرار دارم و...

    کلر با عصبانیتداد زد: فقط... خفه شو و برگرد!

    جاستین رویش را برگرداند.

    لیان: سعی کن آدم شریفی باشی!

    جاستین: میدونی کسایی که نصیحتم میکنن انگار دارم با خودشون حرف میزنن!

    لیان: این نصیحت نبود... یه قانون بود!

    جاستین: من قوانین خودمو دارم!

    لیان: مثل من... خب حالا از قوانینت میتونی یکیشون بگی؟

    جاستین:هر چی بیشتر حرف بزنی کلمات معنای کمتری پیدا میکنن!

    لیان: آره... قانون خوبیه.

    کلر در حال بخیه زدن زخم ایدا بود.

    کلر: خوشبختانه جراحتش مثل دقعه ی قبل نیست...

    مویرا که پیش دختر بچه بود به او نگاه کرد و گفت: هی کوچولو... اون حالش خوب میشه. نارحت نباش!

    دختر بچه چیزی نگفت.

    مویرا که کمی تعجب کرده بود گفت: کوچولو تو حا...

    دختر بچه وسط حرف مویرا پرید و با عصبانیت گفت: دیگه منو کوچولو صدا نکن!

    مویرا(با تعجب): آم... باشه باشه هر طور دوس داری!

    ناگهان دختر بچه خنده ی عجیبی کرد...لیان و جاستین وقتی صدای خنده ی اورا شنیدند با تعجب به سمتش نگاه کردند.

    مویرا: حالت خوبه؟

    دختر بچه چیزی نگفت.

    لیان به سمت دختر بچه که کنار ایدا و کلر بود رفت.

    جاستین(زیر لب): شرافت...

    لیان دستش را روی کتف دختر بچه گذاشت و گفت: بچه جون حالت خوبه؟

    در همین لحظه بخیه زدن کلر تمام شد.

    کلر: بفرما... تموم شد!

    دختربچه دست لیان را از روی کتفش هل داد.

    کلر که از این کار دختر بچه تعجب زیادی کرده بود لباس ایدا را پایین زد و رو ه لیان کرد و گفت: یه چیزی درست نیس!

    در همین لحظه دختر بچه لبخندی زد....

    از دوستان عزیزم ب خاطر این مدتی ک نذاشتم غذر میخوام. داشتم یکمی تغییرش میدادم.

    • خوشم اومد 1
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    00:20

     

    لیان بی هوش به دیواری تکیه داده بود.

    جاستین با دستش به صورت لیان زد و گفت: هی....هی خوشتیپ...بلندشو!

    لیان کم کم چشم هایش را باز کرد.

    جاستین لبخندی زد و گفت: فکر کردم مردی... ببینم همیشه انقدر خوابت سنگینه!

    لیان در حالیکه با دستش پشت سرش را گرفته بود گفت: فقط وقتایی که توسط یه هیولا چند متر پرتاب میشم...چ... چه اتفاقی افتاد؟...من کجام؟؟؟

    جاستین: تو هم فراموشی گرفتی؟

    لیان دستش را از پشت سرش پایین آورد و به سردی گفت: بامزه بود...

    جاستین: احتمالا به خاطر ضربه ایه که خوردی. خب پرتاب خیلی بدی داشتی...

    لیان کمی سکوت کرد و گفت: آره... یادم اومد... بقیه کجان؟

    جاستین: نمیدونم... ولی احتمالا سالمن. یا بهتره بگم امیدوارم...

     

    .....................................................................................

     

    23:42

    در همین لحظه دختر بچه لبخندی زد....

    جاستین: مثل اینکه حدسم درست بود.

    کلر: حدست؟

    لیان: خب حالا این حدست خوب بود یا بد؟

    جاستین: شوخی میکنی؟ معلومه که بد...

    دختر چه(با صدای کلفت): اینجا خونه ی ماست... از اینجا برید!

    جاستین: خب مثل اینکه ایشون خواسته ی کوچیکی دارن.

    مویرا جلوی دختر بچه رفت و دستانش را روی کتف او گذاشت و گفت: هی...هی... خودت باش کوچولو سعی کن باهاش مقابله کنی!

    دختر بچه با دستش گلوی مویرا را گرفت و او را به سمتی پرت کرد.

    کلر: مویراااا...

    جاستین رو به لیان کرد و گفت: این دختر بچه قبلا ورزشکار بوده؟

    لیان اسلحه مویرا را که زمین افتاده بود برداشت و به سمت دختر بچه نشانه گرفت و گفت: تو کاری جز مزخرف گفتن بلند نیتس غریبه؟

    جاستین با تعجب به تفنگ لیان نگاه کرد و گفت: داری چه غلطی میکنی؟ میخوای بهش شلیک کنی؟ به یه بچه؟

    لیان(با جدیت): یه هیولا.

    کلر که به سمت مویرا رفته بود به او کمک کرد تا بلند شود.

    کلر: مویرا... مویرا حالت خوبه؟

    کلر به سر مویرا که داشت خونریزی میکرد نگاه کرد و با تعجب گفت: سرت...سرت داره خون میاد!

    مویرا: آره ممنونم که به فکرمی ولی چیز مهمی نیس...مامانی!

    جاستین(با عصبانیت): اون بچه حالش خوب میشه فقط یکم زمان میبره!

    لیان(با فریاد): اگه تا اون موقع ما رو نکشه...

    جاستین به دختر بچه نگاهی و گفت: نکته ی مهمیه!

    رنگ صورت دختر بچه بسیار سفید شده بود و نفس های تند تند میکشد!

    دختر بچه(با صدای کلفت): کافیه!... شما به اینجا تعلق ندارین... پس شیطان باید شما رو مجازات کنه!

    دختر بچه با خشم به ایدا که بیهوش در کنار دیوار بود نگاه کرد.

    کلر: خب مثل اینکه مجرم رو هم پیدا کرد!

    جاستین(با نگرانی): مجرم نه...شامشو پیدا کرد!!!

    دختر بچه آرام آرام به سمت ایدا حرکت کرد که ناگهان نگهبان(ماریا) از دور به سمت دختر بچه آمد!

    مویرا که سرش را گرفته بود با دیدن ماریا شوکه شد و گفت: لعنت...

    لیان: این از کجا پیداش شد؟

    کلر: چرا همه ی بد شانسیا یه دفعه با هم میان؟

    جاستین: هر کاری که میکنین فقط بهش نزدیک نشین!

    مویرا: کدوم؟ دختره یا مامانش؟

    جاستین: دوتاشون.

    نگهبان(ماریا) بی توجه به بقیه به سمت دختر بچه رفت.

    جاستین که اسلحه اش را آماده کرد بود آرام گفت: مامانی میخواد دخترش رو تربیت کنه!

    مویرا: چرا آروم حرف میزنی؟

    جاستین به آرامی ولی ا عصبانیت رو به مویرا کرد و گفت: میخوای بیاد طرف ما بانو؟ باید آروم از اینجا بریم!

    کلر(به آرامی): شوخی میکنی؟ پس ایدا چی میشه؟

    جاستین: اونا ایدا رو نمیکشن... اگه میخواستن اونو بکشن تا الان کشته بودنش!

    مویرا: پس میخوان باهاش چیکار کنن؟

    جاستین: میخوان اونو عضو خانوادشون کنن...

    لیان(با تعجب و آرامی): چی؟

    دختر بچه به سمت ماریا که حالا تقریبا به او رسیده بود نگاه کرد، با دیدن ماریا جیغ بلندی کشید به گونه ای که لیان و بقیه از شدت جیغ دستانش را روی گوششان گذاشتن!

    لیان: یعنی چی؟

    دختر بچه به سمت نگهبان(ماریا) دوید اما نگهبان(ماریا) با دستش به راحتی او را به گوشه ای پرتاب کرد. دختر بچه محکم به دیوار خورد و روی زمین بیهوش افتاد.

    جاستین دستش را مشت کرد و با خوشحالی گفت: بله!

    نگهبان که به  دختر بچه زل زده بود در حالیکه چشمانش مشکی شده بود از کمرش چند شاخک مشکی رنگ که سر هر کدام یک انگل سبز رنگ بود در آورد! (در مبارزه او با کلر و مویرا این انگل ها ظاهر شدند)

    مویرا(با تعجب): اینا...این انگل ها همون...

    کلر سریع وسط حرف مویرا پرید و گفت: آره درسته مویرا... همگی فقط به انگل سبز رنگ شلیک کنید!

    همگی با این حرف کلر شروع به شلیک کردن به نگهبان(ماریا) کردند اما بی فایده بود و او بی تفاوت فقط به دختر بچه نگاه میکرد. یکی از شاخک های او (ماریا) به سمت دختر بچه رفت و دور او پیچید.

    مویرا(با تعجب): اون داره چه غلطی میکنه؟

    لیان به انگل سبز رنگ نگاهی کرد و اسلحه مویرا(مگنوم بری) را به سمت آن نشانه گرفت.

    جاستین با تعجب به لیان نگاه کرد و قصد او را فهمید و سریع گفت: نه نه با اینکار ممکنه به اون دختره هم صدمه بز...

    لیان بدون توجه به حرفهای او شلیک کرد... تیر دقیقا به انگل سبز رنگ خورد. شاخک ماریا از کمر او کنده شد و روی زمین افتاد و ماریا فریاد بلندی کشید.

    مویرا (با خوشحالی): کارکرد!

    جاستین: آره ولی اون هیولا هنوز 6 تای دیگه شاخک داره بانو!

    ماریا که به شدت عصبی شده بود به سرعت رنگ چشمانش تغییر کرد و در حالیکه تمام چشمانش به کلی قرمز شده بود با عصبانیت به لیان نگاه کرد.

    لیان: کلر... تو و مویرا از اینجا برین...من و این غریبه از پس این یارو(ماریا) برمیایم. و با اون کوچولو بهتون ملحق میشیم!

    جاستین: میشه منم برم؟

    کلر چیزی نگفت.

    لیان اینبار با عصبانیت داد زد: کللللر!

    کلر در حالیکه سرش را به نشانه ی تایید تکان میداد گفت: موفق باشین!

    کلر: عجله کن مویرا.

    آن دو در حالیکه ایدا را بلند کرده بودند از آنجا دور شدند نگهبان به سمت لیان دوید و بدون آنکه لیان بتواند کاری انجام دهد او را محکم به دیوار کوبید!

    • متشکرم 1
    • ها ها 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شش ماه قبل:

     

     

    زنی لنگان لنگان در حالیکه دستش را به پهلویش گرفته بود و لباس های پاره و کثیفی بر تن داشت در حالیکه همه ی مردم به او نگاه میکردند در حال قدم زدن در پیاده روی واشنگتن بود.

    پس از چند قدم او سوار تاکسی شد.

    :راه بیوفت...

    راننده تاکسی: کجا تشریف میبرید؟

    :بهت گفتم راه بیوفت!

    راننده تاکسی: باشه باشه ولی خب کجا برم؟

    : کجا بری؟ ... آره کجا برم؟.... باید انتخاب کنم.

    راننده تاکسی: معذرت میخوام چیزی گفتین؟

    زن کاغذ کوچکی را به راننده داد.

    :برو به  این آدرس.

    راننده کاغذ را گرفت و آن را خواند.

    راننده: خیلی خب خانم فهمیدم.

    زن(در دل خود): دارم میام پیشت... وسکر!

    ..........................................................

    زمان حال:

    لیان کمی پشت سرش را خاراند و بلند شد.

    لیان: ممنونم که جونمو نجات دادی غریبه. حالا دوبار بهت بدهکارم!

    جاستین(با لبخند): اوهوم...

    لیان: نگران نباش. من زیاد زیر دین کسی نمیمونم.

    جاستین: البته من هم...

    لیان وسط حرف جاستین پرید و گفت: اون دختر بچه... اون چی شد؟

    جاستین: آآآم.. خوب شد یادم انداختی... نمیدونم ولی احتمالا پیش مامانشه.

    لیان: ایدا؟

    جاستین: نه ...نگهیان(ماریا)

    لیان(با تعجب): تو ولش کردی؟

    جاستین رو به لیان کرد و گفت: تو که تا چن دقیقه پیش بهش میگفتی هیولا! چی شده که حالا فرشته اون شدی؟

    لیان: اون ممکنه...

    جاستین وسط حرف لیان پرید و گفت: معذرت میخوام که بیشتر از دوتا دست ندارم چون به جز دست راستم که داشتم به اون پدر سگ(ماریا) شلیک میکردم با دست دست چپم هم توی جنازه رو میکشیدم! دست دیگه ای نداشتم که به اون کمک کنم.

    :لیان؟؟؟

    لیان و جاستین به سمت صدا برگشتند.

    لیان: کلر..

    کلر و مویرا و ایدا به سمت آن دو می آمدند. کلر دست ایدا را روی گردنش انداخته بود و در راه رفتن به او کمک میکرد.

    جاستین به حالت تمسخر کمی خم شد و گفت: سلام بانوی عزیز... از دیدن دوباره من خوشحال شدی بانو ردفیلد؟

    کلر: حالم از لهجت به هم میخوره.

    جاستین: خب فکر کنم به خاطر اینه که من آمریکایی اصیل نیستم. اگه دقیق تر بخوام بیوگرافی خودمو بهت بگم خانواده ی  پدر بزرگم وقتی پدرم بدنیا میاد به انگلیس مهاجرت میکنه و پدرم با مادرم...

    در همین لحظه مویرا با دستش به جاستین فاک داد.

    جاستین لحظه ای سکوت کرد و سپس با لبخند گفت: درسته.... گور بابای گذشته.

    کلر: اینکارتو به بری میگم مویرا.

    مویرا(با عصباینت): اگه از این جهنم زنده بیرون برم خودم بهش میگم!

    جاستین نگاهی به ایدا کرد و گفت : میبینم که شما بانوی جوان و دوست داشتنی (کلر) این کلید حل معمای ما رو به این دنیا برگردوندید.

    ایدا دستش را از روی گردن کلر برداشت و لنگان لنگان به سمت لیان رفت.

    ایدا: دخترم... دخترم کجاست؟

    لیان: نمیدونم.

    ایدا(با تعجب):نمیدونی...یعنی...چیکارش کردی؟

    لیان: جدی میگم...نمیدونم کجاس!

    ایدا یقه ی لیان را گرفت و با عصباینت داد زد: از جون من و دخترم چی میخواین؟ اونو چیکار کردی؟

    کلر در حالیکه ایدا را گرفت گفت: هی هی هی...آروم باش ایدا...

    ایدا در حالیکه بغض کرده بود با عصبانیت گفت: انقدر اسم دخترمو به من نگو!

    لیان یقه ی لباسش را مرتب کرد و زیر لب گفت: ما از ایدای قبلی بیشتر خوشم میومد...

    مویرا: قبلن هم اینطوری رفتار کرده بود؟

    لیان: آره... یه شب هم همینطوری بود!

    مویرا(با تعجب): شب؟

    جاستین(با لبخند): شب ها فقط یه کار میکنن... اون شب کلی وسیله شکوندین مگه نه؟

    لیان:1998... شهر راکون... وقتی که همه چی داشت به درستی پیش میرفت اون روم اسلحه کشید و خواست که ویروس رو بهش بدم. اما نتونست بهم شلیک کنه یا بهتره بگم ... نخواست که بکنه.

    لحظه ای همه سکوت کردند...

    مویرا: من که به چیز بدی فکر نکردم!

    کلر: این مزخرفات رو بزارید برای بعد. ما باید هرچه زودتر از اینجا بریم.

    ناگهان صدایی از دور آمد...

    :مامان.

     

    • متشکرم 2
    • ها ها 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     

    1 ساعت بعد:

    خانم رئیس جمهور داخل اتاقش از پنجره بیرون را نگاه میکرد. توبی در زد و وارد اتاق شد.

    توبی: فکر نمیکردم بیدار باشین.

    خانم رئیس جمهور بدون اینکه برگردد با خونسردی گفت: پس چرا اومدی داخل؟

    توبی مکثی کرد.

    پس از چند لحظه توبی گفت: اونا تونستن از ساختمون فرار کنن.

    خانم رئیس جمهور سرش را تکان داد و با خونسردی گفت: خوبه.

    توبی: در ضمن، فکر کنم ونگ تا حدودی حافظش رو بدست آورده !

    خانم رئیس جمهور: اهمیتی نداره.

    توبی مکثی کرد و گفت: خوشحالم همه چیز همونطور که میخواستی داره پیش میره.

    خانم رئیس جمهور به سمت توبی برگشت و با لبخند گفت: ممنونم...پسرم.

    ..................................................................................................................

    زمان حال:

    :مامان.

    همه به سمت صدا برگشتند. صدا مال دختر بچه بود.

    ایدا(با خوشحالی): ایدا!!!

    ایدا سریع به سمت او رفت و دختر بچه را بغل کرد.

    مویرا رو به کلر کرد و گفت: خیلی برام سخته که به یه بچه بگم مویرا!

    کلر: منم همینطور.

    لیان: خیلی خب دیگه کافیه همین الان باید از اینجا بریم.

    ایدا به لیان نگاه کرد و با عصبانیت گفت: نه...من و دخترم دیگه با شما هیچ جا نمیایم!شما هم همین الان گورتونو از اینجا گم میکنین.

    جاستین(با تعجب): این که دوباره ارور داد.

    کلر: ایدا خواهش میکنم... قبلا هم بهت گفتم ما به خاطر کمک به تو اینجاییم.

    ایدا (با عصبانیت): منم بهتون گفتم گورتونو گم کنین! همین الان.

    مویرا: خب هنوز یکم خشنه !

    جاستین رو به لیان کرد و با لبخند همیشگی اش گفت: میدونی در این مواقع باید چیکار کرد؟

    لیان: نقشه ی دوم.

    کلر به مویرا نگاه معنا داری کرد. مویرا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و پیش دختر بچه رفت.

    کلر: ببین... ایدا...

    ایدا(با عصباینت): انتقدر منو به این اسم صدا نکن.

    کلر: باشه باشه... ببین ما میخوایم بهت حقیقت رو بگیم...بزار دختر نباشه. اون یه بچس.

    ایدا به دختر بچه نگاهی کرد و بعد از مدتی نزدیک کلر رفت.

    مویرا با دختر بچه کمی عقب تر رفتند.

    دختر بچه: اونا با مامانم چیکار دارن؟

    مویرا(با لبخندی مصنوعی): فقط یکم حرف میزنن.

     

    کمی جلوتر:

    ایدا که رو به روی کلر ایستاده بود با لحنی جدی گفت: خب... حقیقت چیه؟

    کلر به جاستین نگاهی کرد.

    ایدا اینبار جدی تر گفت: جوابمو بده لعنتی!

    کلر به ایدا نگاه کرد و در حالیکه چشمانش را بسته بود من من کنان گفت: معذرت میخوام ونگ...

    ایدا: چی؟

    کلر سریع گفت: از اتفاقی که الان برات میوفته معذرت میخوام!

    بلافاصله جاستین با پشت تفنگش به کله ی ایدا ضربه ای زد. ایدا بیهوش شد و داشت روی زمین می افتاد که کلر سریع او را گرفت.

    کلر رو به لیان که کمی دورتر از آنها بود کرد و گفت: تموم شد.

    لیان به سمت آنها آمد و با دیدن ایدا گفت: اینم از نقشه ی دوم!

    مویرا و دختر بچه به سمت آنها آمدند.

    دختر بچه با دیدن ایدا با تعجب گفت: مامانی چش شده؟

    کلر: نگران نباش بچه جون..آآآم...یکم خسته بود خوابید.

    مویرا: آ...آآآره چیزی نیس کوچولو.

    کلر ایدا را کول کرد و آرام گفت: هیچ وقت این کارمو تلافی نکن ونگ.

    لیان: بریم.

    آنها به راه افتادند.

     

    در راه:

    جاستین رو به لیان کرد وگفت: هی..

    لیان سرش را تکان داد و گفت: الان نه غریبه!

    لیان این را گفت و جلوتررفت.

    جاستین با تعجب ایستاد و گفت: هی... اسم من غریبه نیس...اسم من جاستین هستش! جاااستین!

    مویرا که از پشت به او نزدیک میشد به آرامی و زیر لب گفت: آره یه عوضی حروزاده...

    جاستین: تو چیزی گفتی؟

    کلر: هی جاسوس...اگه راه رو بلدی نشون بده!

    جاستین: اوه بله بانو...البته.

    ..........................................................................................

    پس از مدتی:

    آنها به در بزرگ آهنی  رسیدند.

    کلر ایدا را روی زمین گذاشت. دختر بچه پیش ایدا رفت.

    جاستین کمی جلوتر رفت و گفت: خودشه.

    لیان: چی خودشه؟

    جاستین: این در تنها برگ بلیط خروج ما ازاینجاست.

    کلر: از کجا میدونی؟

    جاستین رو به کلر کرد و با لبخند گفت: بهم اعتماد کن بانو!

    مویرا: خب چرا معطلی؟

    جاستین: این در یه مشکلی داره!

    مویرا: و اون چیه؟

    جاستین: فقط یه کارت برای باز شدنش هست!

    مویرا: خب؟

    کلر رو به لیان کرد و گفت: داره به هوش میاد.

    لیان(با تعجب): الان؟

    ایدا که کم کم چشمانش را باز میکرد با دیدن لیان سریع ایستاد و با تعجب به بقیه نگاه کرد.

    ایدا: من...من کجام؟

    دختر بچه:مامانی؟

    ایدا دست دختر بچه را گرفت و او را پشت خود برد.

    ایدا: منو کجا آوردین؟

    لیان به آرامی به سمت ایدا رفت و در حالیکه به در آهنی اشاره میکرد گفت: اون تنها راه خروج ما از اینجاست.تو نمیخوای از اینجا بری؟ نمیخوای با دخترت بری پارک یا شهر بازی؟

    ایدا سکوت کرد.

    لیان: خب پس بهمون بگو چجوری بازش کنیم؟

    ایدا به در نگاه کرد. ناگهان فریادی زد و سرش را گرفت.

    مویرا(با تعجب): ایدا؟!؟

    جاستین: ونگ حالت خوبه؟ چرا همش ارور میدی ؟

    همه به ایدا نگاه میکردند.

    ایدا در حالیکه همچنان دستانش را روی سرش گذاشته بود به آرامی گفت: جسیکا.

     

     

     

     

     

     

     

     

    • متشکرم 1
    • ها ها 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    در اتاق رئیس جمهور:

     

    توبی روی صندلی ای رو به روی رئیس جمهور نشسته...

    توی: همونطور که خواسته بودی اونو پیدا کردم و بهش گفتم که دوستاش کجان!

    رئیس جمهور لخند رضایت بخشی زد و گفت: کارت مثل همیشه  بی نقص و سریع بود.

    توبی: اما... اما مادونی اونا کنار هم خیلی قوی تر میشن. اگه  بویی از ماجرا ببره دیگه همه چیز تمومه. دارم بهت هشدار میدم که...

    رئیس جمهور وسط حرفش پرید و گفت: این تنها راهی بود که میشد اون مار رو از مخفیگاهش بیرون کشید. و حالا... من اطمینان دارم که ما پیروز میشیم!

     

    .........................................................

     

    زمان حال:

    جاستین: جسیکا؟ چه اسم آشنایی.... ببینم منظورت شروان نیست؟

    ایدا با اینکه هنوز دستش را روی سرش گرفته بود با صدایی گرفته گفت: اون... اون کارت رو از من گرفت و فرار کرد.

    مویرا(با تعجب): هی ببینم... تو یادت اومده؟

    ایدا سرش را بالا آورد و با همان صدای گرفته گفت: هنوزم زیاد حرف میزنی!

    در همین حین قیافه ی جاستین عوض شد و با تعجب و اضطراب به ایدا نگاه میکرد.

    کلر: شوخی میکنی؟ جدی یادت اومده ونگ؟

    ایدا به کلر نگاهی کرد و گفت: خودت چی فکر میکنی؟

    مویرا(با خوشحالی): آآآآ عالی شد... ممنونم خدا دیگه داشتم خسته میشدم.

    مویرا این را گفت و با دستش به کتف ایدا زد.

    ایدا نگاه معنا داری به مویرا کرد.

    مویرا: آآآم... معذرت میخوام...ایدا.

    کلر: ایدا... یادت نره که تو هنوز زخمی هستی.

    ایدا به لیان نگاهی کرد و گفت: آره میدونم...

    لیان: خوشحالم که زنده ای... ایدا.

    ایدا: ممنون. باید اعتراف کنم که پیر شدی.

    لیان لبخندی زد و سرش را تکان داد.

    کلر: اگه برادرم بشنوه شروان هنوز زندس دیوونه میشه.

    جاستین لبخند سریع و کوتاهی زد و گفت: خیلی خب بهتر نیست که ...

    ایدا وسط حرف جاستین پرید و با نگاه تمسخر آمیزی گفت: جاستین... حالت چطوره جاسوس درجه یک ؟!؟!؟

    جاستین من من کنان جواب داد: کی؟.... منظورت منم؟...آآم ممنونم ونگ ولی خب میدونی من بیشتر شبیه به یه دزدم تا جاسوس. جاسوس واقعی شما هستی بانو.

    مویرا زیر لب گفت: خب بالاخره اعتراف کرد.

    جاستین همانطور من من کنان ادامه داد: میدونی موهای بلند بهت نمیاد ونگ.... خودت چی فکر میکنی؟

    لیان رو به ایدا کرد و گفت: شماها همدیگه رو میشناسین؟

    جاستین قبل از اینکه ایدا چیزی بگوید سریع گفت: آره... خب ما هم سازمانی بودیم مگه نه؟

    ایدا: فقط هم سازمانی؟

    جاستین(با اضطراب): آره... البته که فقط یه همکار مگه نه؟

    دختر بچه لباس ایدا را گرفت و با نارحتی گفت: مامان... اینا چی میگن؟

    ایدا روی زانوهایش نشست و دختر بچه را بغل کرد.

    ایدا: چیز مهمی نیس دخترم...

    مویرا: هی هی هی...صبر کن ببینم... این واقعا دختر توئه؟ یا دختر اون هیولا؟

    ایدا(با جدیت): ایدا(منظور دختر بچه) دختر منه نه هیچ کس دیگه !

    جاستین: پس شیطون شدی هان؟

    لیان: ببینم بین شما داستانی هست ایدا؟

    مویرا: صبر کن ببینم من گیج شدم. منظورت کدوم ایداس؟

    کلر: منم خیلی گیج شدم. شبیه یکی از مسئله های سخت دوران دبیرستانه !

    جاستین: هیچ چیزی بین من و ونگ...

    ایدا وسط حرف جاستین پرید و گفت: هست!

    جاستین چشمانش را بست و سکوت کرد.

    جاستین چشمانش را باز کرد و با لبخند گفت:  انقدر کینه ای نباش جاسوس. من در حال حاضر آدم شریفی هستم! و به این بانو جوان و زیبا (منظور کلر) برای خروج از اینجا و گرفتن انتقامشون کمک میکنم. ولی تو چی؟ هنوز همون آدم هستی... تازه یکم بدتر... یه دختر هم داری!

    کلر(با تعجب): داستان چیه؟

    در همین لحظه دختر بچه به سمت لیان رفت و کارت را به او داد.

    لیان با تعجب کارت را از او گرفت و گفت: این... این کارت چیه؟

    دختر بچه: اینو روی زمین پیدا کردم.

    جاستین کارت را از لیان گرفت و به ایدا نشان داد.

    جاستین: خودشه؟

    ایدا: گمون کنم. ولی اگه هم کارت خروج باشه نمیشه استفاده کرد.. این کارت ها یکبار مصرف هستن!

    لیان: خب فقط یه راهی واسه فهمیدنش هس.

    کلر کارت از جاستین گرفت و گفت: من امتحانش میکنم.

    کلر به سمت در رفت و از کارت استفاده کرد اما اتفاقی نیوفتاد.

    کلر: خب مثل اینکه حق با ایداس.

    دختر بچه: من؟

    در همین لحظه در با سرعت آرامی باز شد..

    لیان: خیلی خب وقتو از دست ندین عجله کنید.

    جاستین: خیلی خب اول خودم میرم.

     جاستین سریع به سمت در رفت و به کلر که با تعجب به در نگاه میکرد نگاهی کرد و با لخند گفت: پیش میاد دیگه.

    جاستین این را گفت و از در خارج شد.

    مویرا پشت سر او به راه افتاد و به کلر نگاهی کرد و با لبخند گفت: واقعا دلم واسه بری تنگ شده... تو نمیای؟

    کلر به مویرا نگاهی کرد و گفت: شوخی میکنی؟

    کلر و مویرا سریع از در خارج شدند.

    لیان به سما ایدا رفت و دستش را زیر کتف ایدا برد تا به او کمک کند. ایدا دستش را کشید .

    لیان: الان وقتش نیس ایدا... بزار کمکت کنم.

    ایدا به دختر بچه نگاهی کرد.

    لیان دست ایدا را روی کتفش انداخت و در حالیکه دختر بچه دست ایدا را محکم گرفته بود از در خارج شدند...

    • خوشم اومد 1
    • ها ها 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    پس از خروج از قسمت مخفی بیمارستان..

     

    در راه:

     

    همه با تعجب به وسایل و تجهیزات بیمارستان نگاه میکردند.

    مویرا: تا قبل از اینجا پیشرفته ترین تجهیزاتی که دیده بودم مال آزمایشگاه دبیرستانم بود.

    جاستین: پسر... به نظرتون قیمت یکی کدوم از این تجهیزات چقدره؟

    کلر: چیه؟ میخوای بدزدیشون؟

    جاستین(با لبخند): البته اگه بانو راضی باشن...

    پس از مدتی...

    جاستین: خب حالا که از جهنم به بهشت اومدیم...بهتر نیست یه چیزی واسه ونگ پیدا کنیم؟قیافش که میگه حالش خوب نیست...

    ایدا که دستش را روی گردن لیان انداخته بود با درد گفت: اهمیتی به من نده... جاسوس.

    کلر: من زخمش رو بخیه زدم اما اون به دکتر احتیاج داره.

    مویرا: حالا وقتی از این خراب شده بیرون رفتیم چیکار کنیم؟

    جاستین: لطفا برای من تاکسی بگیرین که برم خونه!

    لیان: آره حتما... اگه اینطوری بشه از شرت خلاص شد حتما اینکار رو میکنم...

    جاستین: ممنون. میدونی نمیخوام موقع دستگیر شدن شما منم به عنوان همدست مجرم دستگیر بشم.

    کلر: منظورت چیه؟

    ایدا (با درد): شماها...همتون حالا با نجات من... تروریست محسوب میشین!

    جاستین (با لبخند): مثل فیلما...

    مویرا: لعنت... پس... پس چیکار کنیم؟

    لیان (با تمسخر): میتونیم برگردیم پیش همون گنده و باهاش زندگی کنیم!

    کلر (با تمسخر): میشه بریم جنگل... مثل رابین هود!

    مویرا(با تعجب و نگرانی): شما دوتا شوخیتون گرفته؟ توی این موقعیت؟

    کلر خنده ی کوتاهی کرد و گفت: نگران نباش مویرا.

    در همین لحظه دختر بچه که با نگرانی به ایدا نگاه میکرد گفت: مامان...

    ایدا (بریده بریده و نفس زنان): چیزی نیست عزیزم...من... خوبم. فقط... یکم حالت تهوع دارم.

    مویرا(با تعجب): عزیزم؟ بالاخره این کوچولو واقعا دخترته یا نه؟

    جاستین: هی ونگ... مراقب باش کثیف کاری نکنی.

    ایدا( بریده بریده و نفس زنان): آره... صورتت جای خوبیه...

    جاستین: بامزه نبود.

    ایدا(بریده بریده و نفس زنان): چطور هنوز جرئت میکنی با من....حرف برنی؟

    جاستین: بیخیال ونگ، حرف زدن برات خوب نیست... مخصوصا الان که حالت تهوع داری!

    پس از مدتی آنها به درب خروجی رسیدند.

    لیان: ممکنه بیرون نگهبان باشه!

    مویرا: مگه اهمیتی هم داره؟

    جاستین: بهتون قول میدم... هیچ نگهبانی بیرون نیست!

    کلر(با تعجب): از کجا میدونی؟

    جاستین با لبخند گفت: مهم نیست...ولی به من اعتماد داشته باشین... حداقل برای شما بانو نمیخوام اتفاق بدی بیوفته!

    کلر مدتی سکوت کرد و گفت: خیلی خب... اول خودم یه نگاهی به بیرون میندازم.

    لیان: مراقب باش!

    کلر: همیشه هستم.

    کلر به آرامی در را باز کرد و به بیرون رفت. پس از مدتی کلر دوباره برگشت.

    مویرا: خب؟

    کلر دستانش را دور کمرش گذاشت و گفت: هیچی... هیچ نگهبانی بیرون نیست!

    جاستین: بهت که گفتم.

    لیان: پس بریم.

    جاستین نزدیک کلر رفت و با لبخند گفت: به من اعتماد کن بانو... نمیخوام اتفاق بدی برات بیوفته!

    کلر: خواهیم دید.

    جاستین لبخندی زد و به بیرون رفت.

    ایدا با کمک لیان به سمت کلر رفت و به او گفت: هیچ وقت...هیچ وقت بهش اعتماد نکن.

    ایدا این را گفت و با کمک لیان به همراه دختر بچه خارج شد.

    پس از مدت کوتاهی در بیرون از ساختمان:

     

    کلر نگاهی به ساختمان کرد و گفت: موفق شدیم.

    مویرا: هیچ وقت فکر نمیکردم از اونجا زنده بیرون بیام!

    دختر بچه که با تعجب به اطرافش نگاه میکرد به ایدا گفت: مامانی... اینجا کجاست؟

    ایدا که حالش وخیم تر شده بود بریده بریده گفت: بهتر از... جای قبلیمونه!

    لیان: حالا چی؟ کجا بریم؟

    مویرا (با تمسخر): میخوای بریم پیش همون هیولا؟ یا بریم جنگل؟ یا....

    کلر(با تمسخر) : یا کجا؟ هتل؟

    مویرا که سرش را پایین انداخته بود و فکر میکرد به آرامی گفت: خونه...

    کلر: چی؟

    مویرا سرش را الا آورد و با خوشحالی گفت: خونه ی ما.

    جاستین(با تعجب): ما؟؟؟ خودت رو هم به زور تحمل میکنم ...

    کلر: مویرا... ولی خواهرات...

    مویرا وسط حرف کلر پرید و گفت: نیستن... فقط...

    لیان: فقط چی؟ مشکل چیه؟

    مویرا با اضطراب رو به لیان کرد و گفت: پدرم...

    کلر: اون با من فعلا باید سریعتر به خونتون برسیم. جاستین تو فکری داری؟

    جاستین در حالیکه به ماشینی که در آن نزدیکی پارک بود نگاه میکرد گفت: البته که دارم بانو...

    مویرا: فکرشم نکن...

    جاستین رو به کلر کرد و گفت: نظر شما چیه بانو؟ میشه این ماشین رو قرض بگیریم؟

    کلر:قرض؟؟ اینکار دزدیه !

    جاستین لبخند مرموزانه ای زد و گفت: تا اونجا که یادم میاد بهم میگفتی دزد...

    جاستین این را گفت و به سمت ماشین رفت.

    مویرا: ولی...

    جاستین ایستاد و رو به مویرا گفت: یا قبول کن که یه جاسوسم... یا بزار کارم رو بکنم!

    مویرا چیزی نگفت.

    جاستین دوباره به سمت ماشین راه افتاد.

     

    00:25 بعد:

     

    در خانه ی بری زده شد. بری با عجله و نگرانی به سمت در رفت و در را باز کرد. با دیدن مویرا پشت در اخم هایش در هم رفت.

    مویرا خنده ی مضطربی کرد و گفت: آه سلام... بابا...این موقع شب بیداری؟ ا...اخبار میدیدی؟

    بری (با عصبانیت و جدیت): بهت قول میدم که دیگه توی اتاق جدیدت پنجره نباشه!

    مویرا(با تعجب): اتاق جدیدم؟؟؟

    بری: تفنگ من کجاس؟

    مویرا(با ترس): هه... اینم فهمیدی؟ هه... خب... بین توضیح میدم ولی...

    بری با فریاد گفت: گفتم کجاس؟

    کلر از ماشین پیاده شد و به سمت مویرا و بری رفت.

    بری با دیدن کلر عصبی تر شد و گفت: تقریبا همش تقصیر توئه کلر ردفیلد.

    کلر(با جدیت): ما یه زخمی داریم. حالش اصلا خوب نیس.

    کلر رو به ماشین کرد. ایدا با کمک لیان لنگان لنگان از ماشین پیاده شد و به سمت آنها رفت.دختر بچه و جاستین نیز پشت سرشان به راه افتادند.

    بری با دیدن آنها گفت: خدای من...

    ...........................................................................

    کمی بعد در خانه ی بری:

    بری و مویرا و کلر در حال بحث کردن بودند. جاستین هم روی مبل در حال چرت زدن بود و لیان از پنجره بیرون را نگاه میکرد.

    ایدا که رنگ سفدیش نشانه حال بد او بود روی کاناپه دراز کشیده بود و ملافه ای سفید رویش کشیده بودند. دختر بچه هم با نگرانی به ایدا نگاه میکرد.

    ایدا(با بی حالی): اگه...اگه مجبور شدم تنهات بزارم چیکار...میکنی؟

    دختر بچه مکثی کرد و با نگرانی گفت: منظورت اینه اگه مردی؟

    ایدا لبخندی زد و با همان حالت بی حالی و نفس زنان گفت: مثل خودم... باهوشی.

    دختر بچه(با ناراحتی): مگه دخترت نیستم؟

    ایدا: البته که هستی.

    دختر بچه: پس راستشو بگو.

    ایدا مکثی کرد و بریده بریده گفت: اگه...من مردم... تو چیکار میکنی؟

    دختر بچه (با ناراحتی): خب منم فرداش میمیرم.

    ایدا با دستش صورت دختر بچه را ناز کرد و گفت: نه... تو باید همینطوری قوی و شجاع بمونی... عضو همین خانواده شی... مطمئنم مویرا دوس داره که تو خواهر سومش باشی!

    دختر بچه سکوت کرد....

    ایدا به دختر بچه نگاه کرد و گفت: قول میدی ایدا کوچولو؟

    در همین لحظه صدای عجیبی از بیرون آمد.

    کلر: دکتره؟

    مویرا به سمت در رفت اما به محض باز کردن در جیغ بلندی کشید...

    • خوشم اومد 1
    • ها ها 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    مویرا سریع در را بست و با سرعت به داخل خانه بازگشت.

    جاستین که از صدای جیغ مویرا از خواب پریده ود چشمانش را مالید و گفت: چی شده؟ وقت شامه؟؟؟

    کلر(با تعجب): مویرا... چی شده؟

    مویرا که زبانش از ترس بند آمده بود به آرامی با دستش به در اشاره کرد.

    بری(با تعجب): مویرا حالت خوبه؟ کی بود؟ حرف بزن دختر...

    مویرا با ترس و من من کنان جواب داد:  ا...اون... صورتش... پر از خون بود...اون...

    لیان که به مویرا نگاه میکرد گفت: منظورت چیه؟

    جاستین: داری مشخصات یه زامبی رو میگی؟

    کلر و لیان با تعجب به هم نگاه کردند. کلر تفنگش را به آرامی از پشتش در آورد و به سمت در رفت... او نفس عمیقی کشید و به آرامی و با احتیاط در راباز کرد یک زامبی با صورتی پر از خون و زخم هایی که بر روی چشمان و دهانش بود پشت در ایستاده بود و سریع به کلر حمله کرد. کلر روی زمین افتاد. دختر بچه جیغ بلندی زد. جاستین سریع بلند شد و با تفنگش چند شلیک به سر زامبی کرد زامبی به زمین افتاد اما هنوز زنده بود. کلر سریع از موقعیت بدست آمده استفاده کرد و با سالحه ی خود چند شلیک دیگر به سر زامبی کرد. زامبی فریادی ضعیفی کشید و مرد.

     بری سریع به سمت در رفت و آن را قفل کرد.جاستین هم به سمت کلر رفت و دستش را به سمت او گرفت. کلر به او نگاهی کرد و دست او را گرفت و بلند شد.

    جاستین: خوبی؟

    کلر: آره...

    جاستین(با لبخند): خب قابلی نداشت... بانو.

    کلر در حالیکه به زامبی نگاه میکرد گفت: آره... ممنون.

    بری(وحشت زده): اون لعنتی دیگه چی بود؟

    جاستین: بهشون میگن  پیرمرد.

    مویرا که حالش بهتر شده بود با عصبانیت گفت: با پدر من درست صحبت کن... میدونی اون کیه؟

    ایدا که حالش وخیم تر شده بود آب دهانش را قورت داد و با همان حالت ادامه داد: اون... چط....

    لیان(باتعجب): چی؟

    ایدا با همان حالت ادامه داد: اون... چطوری اینجا بود؟

    مویرا: کی؟ زامبی؟

    لیان به پنجره نگاهی انداخت و گفت: زامبی نه...زامبی ها!!!

    مویرا از پنجره به بیرون نگاه کرد و با تعجب گفت: لعنتی... اینجا چه خبره؟ این آدما چرا این شکلی شدن؟؟؟ ایدا تو چیزی...

    مویرا به ایدا نگاه کرد و با دیدن ایدا مکثی کرد و با تعجب بسیار گفت: ایدا؟

    همه به ایدا نگاه کردند. مویرا سریع پیش ایدا رفت. دختر بچه دست ایدا را گرفته بود. ایدا بی هوش شده بود و از دهانش کمی خون بیرون ریخته بود. کلر نبض ایدا را گرفت.

    دختر بچه(با ناراحتی): چی شده؟ مرده؟

    کلر با تعجب به دختر بچه نگاه کرد و گفت: البته که نه!

    مویرا(با پریشانی): اون از دهنش خون بیرون ریخته...

    جاستین: خب چیکار کنیم؟ دهنش رو بخیه بزنیم؟

    لیان(با عصبانیت): میدونی چیه؟ من نمیدونم بین تو ایدا چه اتفاقی افتاده و ایدا چرا انقدر از تو متنفره... تو با اون چیکار کردی؟

    جاستین لبخندی زد و گفت: الان وقتش نیست رفیق!

    مویرا به پنجره اشاره کرد و با وحشت گفت: بچه ها...

    همه به پنجره نگاه کردند. زامبی ها به سمت خانه می آمدند.بری به سمت دختر بچه رفت.

    بری: گوش کن عزیزم... حال مامانت خوب میشه. ولی الان تو نباید اینجا باشی! دختر خوبی باش و دنبال من بیا باشه!

    دختر بچه کمی مکث کرد و سپس به نشانه ی تایید سرش را تکان داد.

    بری لبخندی زد و گفت: خوبه.... فقط یه لحظه صبر کن.

    بری به سمت دیواری که اسلحه ی شاتگان به آن وصل بود رفت. او شاتگان را برداشت و آن را به کلر داد.

    کلر: ممنون... بری!

    بری چیزی نگفت و به سمت دختر بچه رفت و با او به طبقه بالا رفت.

    مویرا که پیش ایدا بود بلند گفت: فکر کنم نفس نمیکشه!

    جاستین: خب میخوای بهش تنفس مصنوعی بدم؟ با اینکار ممکنه به زندگی برگرده!

    مویرا(با عصبانیت): خفه شو.

    کلر بار دیگر نبض ایدا را گرفت.

    کلر: نبضش ضعیفه... اما هنوز نفس میکشه! خون زیادی از دست داده. با اینکه زخمش رو بخیه زدم اما به خاطر حرکت دادنش وضع زخمش خوب نیس.

    لیان: زخمش عفونت کرده؟

    کلر: نه...

    جاستین: مطمئنین که نمیخواین بهش تنفس مصنوعی بدم؟

    در همین لحظه صدای شکستن پنجره آمد. چند زامبی با شکستن پنجره در حال ورود به خانه بودند.

    مویرا: لعنتی!

    کلر هندگان خود را به لیان داد.

    لیان: ممنون.

    کلر در حالیکه خشاب شاتگانی که بری به او داده بود را چک میکرد گفت: با این راحت ترم!

    مویرا: فکر نکنم بری از شلیک کردن توی خونش خوشش بیاد... مادرم هم همینطور!

    جاستین تفنگش را به سمت زامبی ها گرفت و گفت: تقصیر ایناست دختر جون...

    جاستین و کلر و لیان شروع به شلیک کردن به طرف زامبی ها کردند.

    لیان: امیدوارم زیاد نباشن!

    کلر: آره... من تیر زیادی ندارم!

    با شنیدن صدای شلیک بری خودش را سریعا به پایین رساند و با دیدن زامبی ها وحشت زده گفت: اینجا چه خبره؟

    کلر: مهمون ناخونده...

    کلر این را گفت و به شلیک کردن ادامه داد...

    بری(با عصبانیت): همش تقصیر توئه ردفیلد! اول مویرا رو بردی... بعد با یه مجرم برگشتی. حالا هم با خودت این لعنتیا رو آوردی!

    کلر: ببخشید بری...

    جاستین(با عصبانیت): هی پیرمرد... دختر بچه کجاست؟

    بری: به من.... نگو پیرمرد!

     

    پس از مدتی...

     

    آخرین زامبی هم روی زمین افتاد و کشته شد.

    لیان تفنگش را پایین آورد و گفت: فکر کنم دیگه امن باشه.

    کلر: مویرا بری کجاست؟

    مویرا: طبقه ی بالا پیش دختر بچه.

     جاستین: باید سریعتر از اینجا بریم اگه میخوایم بفهمیم جریان از چه قراره.

    کلر: نمیتونیم ونگ رو حرکت بدیم.

    کلر به سمت ایدا رفت وبا آستینش خون دهن ایدا را پاک کرد...

    کلر: اگه ونگ یه بار دیگه به هوش بیاد... میفهمیم که اینجا چه خبره...

    جاستین: و احتمالا میدونی تا چند دقیقه دیگه اینجا چه خبر میشه؟

    کلر: آره...

    جاستین: نه نمیدونی... اینجا راکون نیست بانو... اینجا یه جهنم بدتر از شهر راکونه! حالا خوب گوش کنین... موندن توی این خونه دقیقا خودکشیه... شماها رو نمیدونم اما من هنوز زندگیم رو دوست دارم.

    کلر با عصبانیت داد زد: میگی چه غلطی بکنیم ها؟ تا همین الانش هم نمیدونم که ونگ زنده میمونه یا نه ... اون از تمام داستان خبر داره پس من یکی بیخیالش نمیشم و میدونم که این کار درسته ولی تو...

    کلر مکثی کرد و با همان عصبانیت اما با صدای آرام تر گفت: ولی تو فقط یه جاسوسی که فقط واست پول و جون خودت ودختر بازی مهمه...

    جاستین با صدای بلندی داد زد: اون زن نصف اون چیزایی که من میدونمم نمیدونه !

    • ها ها 3

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    با شنیدن این حرف جاستین همه ساکن شدند.

    لیان کمی جلوتر آمد و با جدیت گفت: اگه چیزی میدونی بهمون بگو... اینجا چه خبره؟ چطوری ایدا هنوز زندس؟ توبی واقعا کیه؟

    جاستین پوزخندی زد و گفت: بروبابا!

    کلر (با جدیت): تو همه چیز رو بهمون میگی نه به خاطر اینکه بهمون کمک کرده باشی، به خاطر اینکه بهمون و به خصوص من احتیاج داری!

    جاستین: ببخشید؟

    کلر: یادمه با هم در مورد پرونده ی زیبات در  و پاک کن و صحبت با برادرم حرف زده بودیم... جاسوس عزیز!!!

    جاستین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت...

    مویرا: زود باش عوضی حرف بزن!

    جاستین رو به کلر کرد و گفت: این دختر واقعا دوست توئه؟

    مویرا: تو...

    کلر وسط حرف مویرا پرید و به جاستین گفت: مطمئن باش با گفتن ماجرا به ما اولین کار مثبتت رو توی این دنیا کردی!

    جاستین پس از کمی سکوت گفت: خیلی خب.

    مویرا سریع گفت: پس قضیه ی خودت و ایدا رو هم بگو!

    جاستین لبخندی زد و گفت: اون دیگه به شماها ربطی نداره ... میدونی یه جورایی شخصیه !

    لیان: ما فقط دارین وقت رو از دست میدیم.

    جاستین مکثی کرد و با دستش چشمانش را مالید و گفت: اون هیولا... یا همون نگهبان... اسمش ماریاست. اون و شوهرش با هم ویروس   رو ساختن.

    مویرا: ویروس چی؟

    جاستین: همون ویروسی که از پسر وسکر ساخته شده بود... ماریا و شوهرش باهم اون ویروس رو برای دولت... یعنی رئیس جمهور ساختنن. شوهرش به خاطر آزمایشایی که روش انجام شد مرد...

    لیان(با تعجب): منظورت اینه که اونا توی اون ساختمون روی آدما آزمایش انجام میدادن؟

    جاستین: توقع داشتی روی موش اینکار رو بکنن؟ متاستفم ولی این آزمایشات روی موش جواب نمیده!

    کلر: پس احتملا به خاطر همین آزمایشات بوده که آدمای توی اون ساختمون میخواستن ما رو بکشن.

    مویرا: مثل اون زنی که توی ساختمون بود... یا حتی باب!

    جاستین: ماریا به خاطر دخترش به خودش آخرین ویروسی که داشتن با شوهرش میساختن رو به خودش تزریق میکنه...  اون یه ویروس خاصه و روی هر بدنی عمل نمیکنه!

    کلر: خب؟

    جاستین: اون ویروس... که نمیدونم از چی ساخته شده... روی بدن ماریا مثبت عمل نکرد...

    مویرا: پس به همین خاطر این شکلی شد؟ اصلا برای چی اینکارو کرد؟ اون ویروس روی چه کسی عمل میکنه؟

    کلر: احتمالا ماریا اینو نمیدوسته که ویروس که تو میگی روش عمل نمیکنه!

    جاستین: ماریا خودش میدونست که ویروس روش عمل منفی میکنه...خودش اونو ساخته بود!

    لیان(با تعجب): منظورت چیه؟

    جاستین نفس عمیقی کشید و گفت: اون ویروس... در واقعا ویروس نیست... اگه اون ویروس بتونه بدن دلخواهش رو پیدا کنه... دیگه ویروس به حساب نمیاد... اما اگه به بدن غیر دلخواهش تزریق بشه... شخص رو تبدیل به یه شیطان میکنه!

    کلر:خب ماریا چرا اینکارو کرد؟

    جاستین: اون با جسیکا قرار گذاشته بود که وقتی ویروس رو به بدنش تزریق کرد... جسیکا و ونگ که پیش دخترش بود با هم فرار کنن! جسیکا و ونگ موفق میشن با دختر بچه فرار کنن اما ظاهرا توی راه فرار قبل از خروج  با هم درگیر میشن که در نتیجش ونگ فراموشی میگیره و با دختر بچه توی همین ساختمون گیر میوفته و جسیکا.... فرار میکنه!

    مویرا: چرا نگهبان توی این مدت ایدا و دختر بچه رو نکشت؟

    جاستین سرش را تکان داد و گفت: نمیدونم... ولی احساس میکنم هنوز یه حس مادری نسبت به بچش داره و چون توی ساختمون از ونگ ودختر بچه در مقابل اون زندانیا که حالا هر کدومشون تبدیل به یه هیولا شده بودن دفاع میکرده بهش میگفتن نگهبان!

    کلر: یعنی ماریا انقدر قویه؟

    جاستین: خب هیولا ها هر چقدر که قوی باشن از شیطان ضعیف ترن مگه نه؟

    کلر: بعدش  چی شد؟

    جاستین: با تبدیل شدن ماریا به هیولا و فرار جسیکا رئیس جمهور تصمیم میگیره که اون ساختمون رو یه چن وقت واسه اینکه مردم بویی نبرن تعطیل کنه.

    کلر: پس چرا رئیس جمهور ویروس رو توی شهر پخش کرده؟

    جاستین پوزخندی زد و گفت: معذرت میخوام که اینو میگم ولی... عقلت رو به کار بنداز بانو ردفیلد! رئیس جمهور اینکارو نکرده!

    لیان: پس کار کیه؟

    جاستین: خب احمق ها... برای انجام همچین کاری... منظورم پخش شدن ویروس توی شهره.... برای انجام همچین کاری باید آدم پلیدی باشی که در بین تمام افراد این ماجرا فقط سه نفرن که انقدر پلیدن!

    کلر: کیا؟

    جاستین رو به کلر کرد و با لبخند گفت: خب بانو...  خودم... توبی دیاس و....

    کلر: و کی؟

    جاستین قیافه اش را جدی کرد و گفت: جسیکا شروات!

    لیان: این کار توبی نیست.

    کلر به جاستین نگاه کرد.

    جاستین با دیدن نگاه معنا دار کلر گفت: خب کار منم نیست!

    مویرا(با تعجب): یعنی...یعنی کار جسیکاست؟

    جاستین با حالت تمسخر گفت: آفرین دختر باهوش!

    کلر: چرا اون باید همچین کاری بکنه؟

    جاستین: خب این دقیقا بخاطر همون چیزی که شماهم میخواین اینکارو کرده... انتقام...

    برای مدتی همه سکوت کردند...

    لیان حواسش به بیرون بود.

    مویرا(با تعجب): تو..هی تو اینا رو از کجا میدونی؟

    جاستین لبخند سریعی زد وگفت: بیا فکر کنیم که من نویسنده ی این داستانم.

    جاستین این را گفت  با همان لبخندش چشمکی به مویرا زد.

    مویرا: اصلا خنده دار نبود.

    جاستین رو به کلرکرد و گفت: خیلی خب جناب قاضی... دادگاه تمومه؟

    کلر که به پایین نگاه میکرد با این حرف جاستین به او نگاه کرد و گفت: نه... هنوز یه سوال مونده!

    جاستین(با تعجب): چی؟ شوخی میکنی؟

    کلر: چرا رئیس جمهور ما و ونگ رو نکشته؟ با این داستانی که تو گفتی پس اون میدونسته که ما میریم توی اون ساختمون.

    جاستین لبخندی زد و گفت: هنوز نگرفتی بانو ردفیلد؟ ما زنده ایم به خاطر ونگ... ونگ هم زندس چون هنوز رئیس جمهور از ونگ یه چیزی میخواد.

    مویرا(با تعجب): چی رو؟

    جاستین رو به مویرا کرد و گفت: چیزی که قبلا میخواست... خون وسکر!!!

    • متشکرم 1
    • ها ها 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    مویرا (با حالت تمسخر): وسکر؟ هه... متاستفم ولی هم خانم وسکر هم آقای وسکر الان توی جهنم تشریف دارن.

    لیان و کلر نگاه معنا داری به مویرا کردند.

    مویرا با دیدن آن دو مکثی کرد و گفت: ینی میخواین بگین خون وسکر تو بدن ایداس؟

    با گفتن این حرف کلر با دستش پیشانی خود را گرفت و با حالتی گرفته گفت: انقدر کودن نباش!

    مویرا مکثی کرد و با تعجب گفت: پسرش؟؟؟

    جاستین: تو یه نابغه ای...

    لیان: اون(رئیس جمهور) چجوری از ما به جیک میرسه؟

    جاستین با لبخند همیشگی اش جواب داد: خب اون مطمئن بوده که شما احمق ها و پسر وسکر یه روز دوباره همدیگر رو ملاقات میکنین...چون همتون میخواین انتقام بگیرین.

    کلر: پس جیک الان توی این شهره؟

    جاستین(با حالت تمسخر): نمیدونم... ببینم بهش ردیاب وصل کردین؟

    لیان: به همین دلیل توبی اومد پیش من...

    جاستین: احتمالا... ولی الان مهم ترین چیز پسر وسکره.

    مویرا: پسر وسکر یه احمق روانیه...مثل خودت.

    جاستین(با لبخند همیشگی اش): جدی میگی؟ اوه پسر حیف شد... اگه زن بود حتما عاشقش میشدم!

    کلر: بسه.

    جاستین به کلر نگاهی کرد و گفت: هر چی بانو بگه!!!

    لیان از پنجره بیرون را نگاه کرد... صدای شلیک از فاصله ی خیلی دور به گوش میرسید.

    لیان: مثل اینکه BSAA  وارد ماجرا شده! حالا چیکار کنیم؟

    کلر: باید صبر کنیم تا حال ونگ بهتر بشه.

    جاستین(با عصبانیت و تعجب): چی؟ شوخی میکنی؟ به اون بیرون نگاه کردی؟ ونگ دیگه آخر خطه... همین الانش هم اون یه مردس که فقط داره نفس میکشه...فایده این آدم چیه؟

    کلر با عصبانیت یک قدم جلو آمد و با فریاد گفت: تو هم همین الان مثل یه مرده میمونی که فقط نفس میکشی و مزخرف میگی. فایده ی تو چیه؟

    لیان: نگران نباش... اون به هوش میاد... چون هنوز یه کار نا تموم داره!

    مویرا: منظورت چیه؟

    لیان کمی مکث کرد و سپس رو به کلر کرد و گفت: بهتره برقا رو خاموش کنیم اینطوری کمتر کسی متوجه ما میشه... هی غریبه... از تاریکی میترسی؟

    جاستین( با حالت عصبی): برو گمشو ...فکر میکنی با اینکاراتون عصبی میشم؟یا اینکه هی به من میگی غریبه؟ اگه من نبودم شما کودنا الان شام اون نگهبان بودین.

    لیان(خونسرد): از زحماتت خیلی ممنونم...غریبه !

    کلر لبنخند کوتاه و تمسخر آمیزی زد.

    مویرا برق های خانه را خاموش کرد.

    پس از مدتی...

    مویرا چراغ قوه ای به دست داشت... لیان در گوشه ای با تفنگش ور میرفت... کلر روی کاناپه کنار ایدا نشسته بود وبه اسلحه ی شاتگان بری نگاه میکرد. جاستین هم که قیافه ی در همی داشت در حالیکه تفنگش را در دست داشت در گوشه ای نشسته بود.

    مویرا به جاستین نگاهی کرد و به سمت او رفت و کنارش نشست.

    جاستین(با بی حوصلگی): چیه؟ اومدی نور چراغ قوت رو بندازی تو چشمم؟

    مویرا: از کجا میدونستی که اون دختر بچه راس ساعت00:30 تبدیل میشه؟

    جاستین: به خاطر ویروس توی بدنشه... نگران نباش دیگه اونجوری نمیشه.

    مویرا: از کجا میدونی؟

    جاستین: ببینم تو فقط همین یه بابا رو داری؟... ینی خواهر دیگه ای نداری؟

    مویرا: جواب منو بده.

    جاستین مکثی کرد و گفت:  وقتی که توی ساختمون بودم پروندش رو خودنم...همینطو.ر پرونده ی بقیه رو.

    مویرا: خب؟

    جاستین: تا همینجاش برات کافیه...

    بری در حالیکه چراغ قوه ای به دست داشت از طبقه ی بالا به طبقه ی پایین آمد.

    بری: تلفنا قطعه.

    کلر: انتظار داشتن همیچین شانسی توی این موقعیت بعید بود.

    دختر بچه به آرامی از پله ها پایین آمد و در حالیکه چشمانش را می مالید گفت: مامانی... چرا همه جا انقدر تاریکه؟

    بری به او نگاهی کرد و با تعجب گفت: تو... تو کی بیدار شدی؟

    در همین لحظه صدای ماشین و صدا پای سربازان در بیرون از خانه شنیده شد.

    کلر (با تعجب): این صداها برای چیه؟

    لیان با احتیاط به سمت پنجره رت و بیرون را نگاه کرد.

    لیان: از گفتنش متنفرم ولی... محاصره شدیم!

    جاستین با خونسردی سرش را تکان داد و گفت: عه؟...چه جالب!

    بری(با تعجب): منظورت چیه که محاصره شدیم؟

    لیان(با جدیت): مامورای دولت...

    جاستین با شنیدن این حرف شوکه شد و سریع از جایش بلند شد و وحشت زده گفت: لعنت به شماها…ا... از اولش هم میدونستم همراه شدن با شماها یه جور خودکشیه... امیدوارم اول از همه ونگ رو بکشن...اووون ...اون باعث این اتفاقه...

    مویرا(با ترس): من تا حالا زندان نرفتم!

    جاستین(شوکه): زندان؟ هه... اگه الان زنده بزارنت بازم بلافاصله اعداممون میکنن! لللعنت به این زندگی ... چقدر کوتاه بود...هنوزم دارم حسرت اون دختره که نتونستم...

    بری وسط حرف جاستین پرید و با عصبانیت داد زد: خفه شو ...

    لیان(با تعجب و خونسردی): بینگو...هی کلر ببین کی اینجاست!

    کلر آرام نزدیک پنجره شد و به بیرون نگاه کرد...

    کلر(با تعجب): شری؟؟؟

    • خوشم اومد 1
    • ها ها 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    در بیرون از خانه:

     

    سربازنظامی به سمت شری رفت و به او سلام نظامی داد.

    سرباز: دستورتون چیه خانم؟

    شری: مطمئنین که این محل پاک سازی شده؟

    سرباز: بله خانم.  BSAA تمامی BOW های این منطقه رو نابود کرده.

    شری مکثی کرد و گفت: بسیار خب...من میرم داخل خونه و تا من نگفتم هیچ کس وارد خونه نمیشه فهمیدی؟

    سرباز(با تعجب):  اما قربان...

    شری وسط حرف سرباز پرید و گفت: به این حرفی که الان میخوای بزنی ایمان داری؟

    سرباز مکثی کرد و چند قدم عقب تر رفت.

    شری(با لحن جدی): هر اتفاقی که افتاد... حتی اگه صدای شلیک شنیدین وارد خونه نمیشین. واضح بود سرباز؟

    سرباز سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: کاملا.

    شری نزدیک خانه شد. او اسلحه اش را به آرامی در آورد و نزدیک در خانه شد.  نفس عمیقی کشید و به آرامی در را باز کرد. خانه تاریک بود و چیزی قابل مشاهده نبود. شری چراغ قوه ی خود را در آورد و خواست آن را روشن کند که در همین هنگام در بسته شد. شری شوکه شد و به سمت در برگشت اما تفنگی را روی سرش احساس کرد.

    شری(با اضطراب): کسی اینجاس؟

    :اسلحه ی من گرسنس.... یه حرکت احمقانه بکن تا موهات قرمز بشه یا.... مثل یه دختر خوب دستاتو میبری بالا و اون اسلحه لعنتیت رو میندازی زمین!

    شری به آرامی دستانش را بالا برد و تفنگش را به زمین انداخت.

    : آفرین دختر خوب....معلومه که رنگ موهاتو دوست داری.... حالا راه برو.

    شری: چی؟ کجا برم؟

      فرد با اسلحه اش کمر شری را هل داد و با جدیت گفت: مستقیم برو.

    شری: باشه باشه...

    شری چند قدمی را نرفته بود که گفت: ولی اینجا خیلی تاریکه من هیچی نمیبینم.

    فرد همانطور که از پشت اسلحه اش را روی کمر شری گذاشته ود چراغ قوه ی او را از کمر بندش برداشت و روشن کرد.

    فرد چراغ قوه را روی پله های خانه انداخت و گفت: برو.

    شری همانطور که از پله ها بالا میرفت گفت: صدات آشنا نیست... هی تو انگلیسی هستی درسته؟

    فرد: به تو ربطی نداره.

    آنها از پله ها بالا رفتند. فرد شری را به داخل اتاقی هل داد و خودش هم وارد آن شد.

    شری: هی آروم باش... من واسه ی دعوا نیومدم.

    در همین لحظه فرد  نور چراغ قوه را به صورت شری گرفت. رشی دستانش را روی صورتش گرفت.

    شری: داری چه غلطی میکنی؟

    لیان: تمومش کن جاستین.

    جاستین که در واقع همان فردی بود که شری را گرفته بود با شنیدن این جمله نور چراغ قوه را پایین انداخت و برق اتاق را روشن کرد.

    شری با تعجب به سمت صدا برگشت و گفت: لیان؟

    لیان (با لبخند): خوشحالم که دوباره میبینمت.

    کلر که اسلحه ی شری در دستش بود وارد اتاق شد و گفت: اومدی تا بهمون دستبند بزنی؟

    شری به طرف کلر برگشت و با دیدن کلر هیجان زده گفت: کللللر....

    شری این را گفت و پرید بغل کلر!

    کلر: آآآم... سلام... باشه منم دلم برات تنگ شده بود... هی شری دیگه نمیتونم نفس بکشم!

    شری کلر را ول کرد با لبخند گفت: معذرت میخوام... خدا رو شکر که سالمین.

    کلر تفنگ شری را به او پس داد و گفت: مگه قراره مرده باشیم؟

    شری: خب پس شما از ماجرا خبر ندارین.

    لیان: کدوم ماجرا؟

    شری: مهم نیست... الان چیزای مهم تری هست.

    شری به سمت مویرا که کنار جاستین ایستاده بود برگشت و گفت: تو... تو بای دمویرا باشی درسته؟

    مویرا(با بی حوصلگی): آره... تو هم همون شری برکین دختر آنت برکین هستی... میشناسمت .

    شررو به بری کرد و گفت: و شما باید بری باشین. پدر مویرا.

    بری با لبخند سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

    شری با تعجب به دختر بچه ای که پشت بری قایم شده بد نگاه کرد و گفت: اون هم باید دخترتون باشه.

    مویرا: آآآم در واقع نه... خواهرای من سفرن.

    شری: خب پس اون..

    کلر وسط حرف شری پرید و گفت: داستانش طولانیه...

    جاستین به سمت کلر آمد و گفت: ما وقت زیادی واسه آشنا کردن این یارو با بقیه نداریم.

    شری: تو کی هستی؟

    جاستین: جاسوسم.

    شری(با تعجب): جاسوس؟ ببینم تو انگلیس همه اسم بچه هاشونو اینطوری میزارن؟

    جاستین(با عصباینت): تو داری بد روی اعصابم میری دختر کوچولو.

    کلر: آروم باش جاستین.

    لیان: اسمش جاستینه.

    شری مکثی کرد و همان طور که به جاستین نگاه میکرد گفت: به هرحال...

    شری به سمت لیان برگشت و ادامه داد: ببینید... من میدونم که شمابیگناهید و برای چی به....

    لیان وسط حرف شری پرید و گفت: میدونم... اما یه چیزی هست که باید بدونی.

    شری(با تعجب): چی؟

    لیان و بری که در کنار هم ایستاده بودند کنار رفتند در پشت آنها ایدا روی تختی بی هوش دراز کشیده بود و یک ملافه ی خونی هم روی او کشیده شده بود.

    شری(با تعجب): اوه خدای من.

    لیان: احتمالا باید این زن رو(ایدا) یادت بیاد.

    شری: قیافه آشنایی داره.

    لیان: خب بزار معرفیش کنم. در حال حاضر اون همون زن تروریستیه که تو جریان حمله بیولوژیکی قبل اعدام شد.

    شری: ونگ؟

    مویرا(با عصبانیت): بله خودشه... و این بو هم که توی اتاق من میاد بوی خون ایشونه که روی تخت من ریخته!

    شری: پس یعنی ونگ اعدام نشده بود و توی اون ساختمون زندانی بوده؟

    جاستین: تو قضیه ی ساختمون رو میدونی؟

    شری: آره...

    جاستین: پس شکم بهت بیشتر شده.

    شری: چه شکی؟

    جاستین: تو یه مدت طولانی توی کما بودی... و بعدش هم تا اخیرا حال خوبی نداشتی.

    شری: من قضیه ی ساختمون رو توسط یه نفر دیگه فهمیدم.

    کلر: کی؟

    شری: نمیدونم.... چن وقت پیش یه پاکت بی اسم به دستم رسید که توش یه برگه و یه رم بود. توی اون رم یه ویدئو بود که تقزیبا بیگناهی شما رو اثبات میکرد.

    جاستین(با جدیت): مزخرفه!

    شری: نه... توی اون ویدئو یه مردی با ترس گفت که اون و زنش یه ویروس رو به دستور رئیس جمهور ساختن. اون گفت بزودی میمیره اما تنها نگرانیش دخترشه!

    جاستین: دیوید.... اون شوهر ماریا بود... و البته پدر...

    جاستین چیزی نگفت و فقط به دختر بچه که پشت بری بود نگاه کرد.

    شری که متوجه همه چی شده بود با تعجب گفت: خدای من... چطور ممکنه؟

    کلر: شری... اون ویدئو کجاست؟

    شری: من اونو به یکی از همکارای مورد اعتماد و قدیمی لیان دادم. اونم با یه ایمیل جعلی ویدئو رو برای چند تا از مدیرای شبکه های خصوصی تلویزیون ایمیل کرد.

    لیان: اینکار فقط از هانیگین بر میاد.

    شری: درسته...احتمالا تا فردا صبح همه ی مردم ماجرا رو میفهمن!

    مویرا(با تعجب): به همین راحتی؟

    لیان: اون ویدئو رو کی بهت داد...شری؟

    شری: من که گفتم... روی اون پاکت نامه هیچ اسمی نوشته نشده بود.

    کلر: خیلی عجیبه... کی و چرا باید به ما همچین کمکی بکنه؟

    جاستین به سمت کلر رفت و آهسته در گوش او گفت: اون(شری) داره دروغ میگه! میدونی ردفیلد قیافش منو یاد آنابل میندازه... یه جورایی قیافه ی شیطانی ای داره...

    کلر با عصبانیت به جاستین نگاه کرد... جاستین زیر لب غری زد و کنار رفت.

    کلر رو به شری کرد و گفت: ببینم شری... تو گفتی توی پاکت نامه ی برگه هم بود... توی اون چی بود؟

    شری:  جمله ی بی معنی ای بود...دقیقا نوشته بود: من بهترین انتخابم رو در زندگی کردم... اما فهمیدم که بزرگترین اشتباه انتخاب کردنه!... الان میدونم که انتخاب یه توهمه... اما من این آخرین انتخابمو دوست دارم... و میدونم که دیگه توهم نیست... حالا میخوام فریاد بزنم که... انتخاب من انتقامه!

    برای مدتی همه سکوت کرده بودند.

    جاستین که سرش را پایین انداخته ود و فکر میکرد به آرامی سرش را بالا آورد و ا همان لبخند همیشگی خود گفت: انتخاب اشتباه...توهم... انتقام...  فریاد انتقام... هه... فکر کنم حالا بدونم کی مسیح ما شده!

    • خوشم اومد 1
    • Confused 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    کلر: منظورت جسیکاست؟ بعید میدونم اون همچین کمکی به ما بکنه.

    لیان: موافقم... از اون گذشته... اون زن از کجا این ویدئو رو پیدا کرده؟ باید کار کسی باشه که به رئیس جمهور خیلی نزدیک باشه!

    جاستین: نمیدونم..

    بری: یه جای کار درست نیست!

    جاستین: جسیکا زن عجیب و مرموز و البته خوشگلیه... توی سازمان ونگ و اون مثل هم بودن...

    شری: من فکر کنم اهمیت خاصی نداشته باشه که این ویدئو توسط کی به دستمون رسیده... چیزی که مهمه اینه که، تا چن ساعت دیگه تمام دنیا میفهمن که مقصر اصلی بلویو (شهر مورد حمله در داستان فریاد انتقام) کی بوده!

    مویرا: دقیقا!

    جاستین با نگاه معنا داری سرش را تکان داد و پوزخندی زد.

    کلر رو به جاستین کرد و گفت: چیه؟

    جاستین(با جدیت): خودت چی فکر میکنی؟ به نظرت ما میتونیم به یه مامور دولت که تا همین دیروز بستری بوده اعتماد کنیم؟

    شری(با تعجب): منظورت منم؟

    جاستین(با فریاد): دقیقا عروسک!

    شری(با عصباینت): من به خاطر دوستام اینجام نه به خاطر تو.... جاسوس!

    جاستین(با فریاد): آره تو فقط یه...

    مویرا(با فریاد و عصبانیت): تمومش کنید...

    همه سکوت کردند و به مویرا نگاه کردند...

    مویرا(با جدیت): هر چقدر که مزخرف بگین فقط وقت رو هدر دادیم... ایدا داره هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشه و شماها فقط مزخرف میگین!

    جاستین: ینی هنوز نمرده؟

    کلر و لیان نگاه معنا داری به او کردند...

    جاستین: آآآآم...ینی منظورم اینه که خیلی خوبه هنوز زندس!

    شری: بیرون از خونه آمبولانس و دکتر هست... با اینکه BSAA به ما گزارش داده این منطقه پاک سازی شده اما هنوز هم اینجا امن نیست.

    لیان: پس وقتی واسه از دست دادن نیست!

    کلر به سمت ایدا رفت و او را کول کرد.

    لیان: هی کلر... کمک نمیخوای؟

    کلر: برو کنار پیرمرد... از پسش بر میام.

    بعد از مدتی همگی از خانه بیرون رفتند....

     

    در بیرون از خانه:

     

    باران ملایمی می آمد و هوا نسبتا سرد بود. کلر وشری در حال صحبت کردن با چند سرباز نظامی بودند. مویرا و دختر بچه داخل آمبولانس کنار برانکارد ایدا  نشسته بودند. دختربچه از روی خستگی سرش را روی کتف مویرا گذاشته بود و در حالیکه پتویی روی خودش کشیده بود خوابیده بود.

    لیان و بری به سمت آن دو آمدند.

    بری(با لبخند): اون کوچولو رو نگاه کن! ظاهرا خیلی خسته شده...

    مویرا(با لحنی آرام): آره... روز خیلی بدی بود... روزی که صبحش با فرار کردن از پنجره اتاقم شروع شد و آخرش هم به پیدا کردن این کوچولو و ایدا توی یه جهنم وحشتناک!

    دکتر که ماسکی بر صورت زده بود و در حال معاینه ی ایدا بود به مویرا نگاه کرد و لبخندی زد.

    لیان(با لبخند): اینا همش به خاطر اینه که به حرف پدرت گوش نکردی!

    بری و مویرا و لیان خندیدند....

    پس از مدتی بری دستش را روی کتف لیان گذاشت و پس از چند لحظه در حالیکه به مویرا نگاه میکرد گفت: اون دختر منه...و به خاطر همینه که هیچ وقت دست بردارنیست... و به خاطر همینه که من همیشه بهش احتیاج دارم.

    مویرا لبخند زد.

    مدتی همه سکوت کردند.

    خانم دکتر به سرم ایدا آمپولی تزریق کرد و روبه لیان کرد و گفت: آقای کندی... خانم ردفیلد کجا هستند؟

    لیان با دستش کلر را نشان داد و گفت: اونجاست!

    خانم دکتر بعد از تشکر از لیان به سمت چند سرباز رفت.

    لیان رو به بری کرد و گفت: میدونی آقای برتون... کم کم دارم به خانوادتون حسودیم میشه! اما به هر حال باید یاد آوری کنم که دختر شما بدون اجازه اسلحه شما رو برداشته بود.

    مویرا سرش را تکان داد و خندید. بری و لیان هم خندیدند.

    در همین لحظه شری و کلر به جمع آنها پیوستند.

    شری: آآآم...کسی اینجا جک تعریف کرده که میخندیدن؟

    لیان: یه جورایی.

    مویرا: البته خیلی بی مزه بود...

    بری: هی کلر...مطمئنی که این سربازا واسه دستگیری شما اینجا نیومدن؟

    کلر: خودت چی فکر میکنی؟

    بری(با جدیت): من فکر میکنم اونا قبل از اینکه سربازای دولت و رئیس جمهور باشن جز مردمن... مثل اینکه اون ویدئو کار خودشو کرده...هه...مثل اینکه این ماجرای شیطانی به آخرش نزدیک شده.

    کلر با لبخند سرش را تکان داد و گفت: تقریبا

    لیان: راستی جاستین کو؟

    کلر: فکر میکردم پیش شماست...

    مویرا(با تعجب): اینجا نیست...

    بری: خب.... البته اون داره به کارش میرسه!

    بری این را گفت و به جایی اشاره کرد. همه به جایی که بری اشاره کرده بود نگاه کردند... جاستین در حالیکه داشت به سمت آنها می آمد با یک لبخند عجیبی با یک زن سرباز حرف میزد و دستش را دور کمر او انداخته بود....

    کلر با تعجب به جاستین کرد و با نا امیدی گفت: ینی خودش رو نتونست کنترل کنه؟

    بری(با عصبانیت): این چه وضعشه؟

    لیان لبخند ریزی زد...

    جاستین گردن سرباز زن  را بوسید و از او جدا شد و در حالیکه چیزی را در جیبش میگذاشت به سمت آنها آمد.

    میرا: آه این عوضی حالمو بهم میزنه!

    جاستین با دیدن طرز نگاه های آنها با تعجب گفت: چیزی شده؟

    بری(با عصباینت): یکم احترام برای خودت قائل باش... تا حالا چن تا دختر رو بدبخت کردی؟

    جاستین: نه نه نه .... اشتباه نکن پیرمرد... اونا منو بدبخت کردن!

    کلر: بی خیال.... تو که به هر حال عوض نمیشی...

    جاستین: البته که میتونم... اگه شما بخواین بانو.

    کلر: گوربابات...

    بری (با تعجب): ردفیلد...توم اینطوری شدی؟

    لیان: حالا که بارون بند اومده بهتره که...

    جاستین وسط حرف لیان پرید و گفت: راستی امیدوارم بانو ردفیلد قضیه ی پرونده لــعنتی من و پاک کن رو یادشون نرفته باشه!

    شری(با تعجب): منظورت چیه؟

    جاستین: به تو مربوط نیست...عروسک.

    در همین لحظه دکتر به سمت کلر آمد و به او گفت: معذرت میخوام...خانم رفیلد؟

    کلر به دکتر نگاه کرد و گفت: بله خودمم.

    دکتر: باید باهاتون حرف بزنم.

    کلر به بقیه نگاه کرد و با تعجب گفت: بله حتما... چرا که نه!

    کلر و دکتر از بقیه جدا شدند.

    کلر: مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟

    دکتر: در مورد خانم ونگه.

    کلر(با تعجب): اون حالش خوبه؟

    دکتر: نه...

    کلر(با تعجب): انتظار داشتم بگی بله!

    دکتر: متاستفم خانم ولی بهتره که که فیلمای پایان بد هم ببنی. اون خون زیادی از دست داده...یه نوع ویروس در بدنش شناسایی شده که البته زیاد مهم نیست ولی... اون حالش اصلا خوب نیست !

    • Sad 3

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    دکتر خواست که برود اما کلر جلویش را گرفت.

    کلر: ببینم...ما... قبلا همدیگه رو ندیده بودیم؟

    دکتر: اینطوری فکر نمیکنم... چطور؟

    کلر: به نظرم صدات خیلی برام آشناست!

    دکتر مکثی کرد و گفت: نمیدونم...

    دکتر این را گفت و به راه خود ادامه داد.

    هنوز چند قدمی از کلر دور نشده بود که کلر تفنگش را به سمت او گرفت و گفت: همونجا وایسا!

    دکتر به آرامی برگشت و به کلر نگاه کرد.

    کلر: فکر نمیکنم تو هم مثل ایدا فراموشی گرفته باشی مگه نه؟

    دکتر(با خونسردی): شاید...

    کلر: دستاتو ببر بالا... جسیکا!

    دکتر لبخند زد و ماسکش را از روی صورتش برداشت. دکتر همان جسیکا بود.

    کلر(با عصبانیت): مطمئنم که کریس از دیدنت خوشحال میشه... باید خیلی احمق باشی که اومدی اینجا !

    لیان و بقیه با دیدن این صحنه به سمت کلر رفتند. تمامی سرباز ها به کلر و جسیکا نگاه میکردند.

    جسیکا دستانش را بالا برد و با دیدن لیان و جاستین و بقیه(مویرا و شری و بری) لبخندی زد و گفت: خب خب خب... چطورین رفقا؟

    لیان(با تعجب): تو؟

    کلر: اون همون دکتریه که پیش ما بود.

    جسیکا با لبخند مرموزانه اش گفت: درسته... اما تو موضوع رو خیلی دیر میگیری ردفیلد... درست مثل برادرت! البته برادرت از تو باهوش تر بود اما...

    کلر: به جای این مزخرفات به فکر این باش که روزای آخر عمرت رو توی زندان چجوری بگذرونی؟

    جسیکا(با لبخند مرموزانه اش): زندان؟  این دنیا خودش بدترین زندانه ردفیلد!... راستی نمیخوای بدونی به سرم ایدا چی اضافه کردم؟

    مویرا: دارو؟

    کلر با عصبانیت گفت: تو با اون چیکار کردی؟

    جسیکا رو به جاستین کرد و به او لبخندی زد.

    جاستین: اوه... سلام خوشگله؟ حالت چطوره عزیزم؟

    لیان رو به کلر کرد و به آرامی گفت: اسلحتو یار پایین کلر.

    کلر به لیان نگاهی کرد و به آرامی اسلحه اش را پایین آورد.

    لیان: مویرا برو پیش ایدا و دختر بچه.

    مویرا سرش را تکان داد و سریع به سمت آمبولانس رفت.

    جسیکا: ببینم جاستین... به چه قیمتی سازمان رو فروختی؟

    جاستین:بیخیال جسیکا... به همون قیمتی که رئیس جمهور تو و بقیه رو از سازمان انداخت بیرون!

    جسیکا(با لبخند خود): میدونی همکار قدیمی... تو نمیتونی منو گول بزنی...

    جاستین: خودم اینو میدونم... دختر جذاب! من میخوام تحریکت کنم!

    جسیکا(با لبخند): اوه پسر... همیشه پشت سر تو پر از حرف بوده جاستین.

    جاستین لبخند سریعی زد و گفت:  میدونی... شاید پشت سر من همیشه حرف زیاد بود اما تو... در مورد پشتت حرف زیاد بود! اکثرا راضی بودن!!!

    کلر با عصبانیت فریاد زد: با ونگ چیکار کردی لعنتی؟

    جسیکا با لحن جدی به کلر نگاه کرد و گفت: همون کاری که باید میکردم. کاری کردم که دوباره فراموش کنه چه هیولایی بوده.

    جسیکا لبخند زد و ادامه داد: یا شایدم کاری کردم که یه هیولا بشه! اوووه جاستین...باورت میشه؟ همکار مغرورمون دوباره فراموشی میگیره !

    شری: اوه خدای من!

    لیان با عصباینت: تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟

    جاستین به سمت جسیکا رفت و با لبخند همیشگی خود اسلحه اش را به آرامی روی سر جسیکا گذاشت.

    جاستین(با لبخند): گوش کن جذاب... خیلی دوست دارم که طعم اون  لبای شیرینتو بچشم... حیف که شاید خونی باشه. شاید تو هم مثل ونگ از دست من عصبی باشی و بخوای منو یکشی که هرچند... میدونم چند بار سعی کردی اینکارو بکنی... اما یادت نره... اگه قرار باشه زمان به گذشته برگرده... مطمئن باش کاری که با ایدا و تو کردم رو دوباره فقط روی تو انجام میدم!

    قیافه ی جسیکا جدی شد و گفت: کاری کردم که ونگ دیگه یادش نیاد کی بوده... البته اگه به هوش بیاد... من به این میگم انتقام !

    جسیکا این را گفت و خنده ی کوتاهی کرد...

    جاستین با شنیدن این حرف کمی تعجب کرد و اسلحه اش را پایین آورد.

    جسیکا(با همان حالت خندیدن): فکر...فکرشو بکن... دوباره اون زن مغرور یادش نمیاد کی بوده... حتی...حتی دیگه اون دختر بچه رو هم نمیشناسه!

    لیان(با عصباینت): ببینم تو شیطانی؟

    جسیکا: بدتر...

    کلر با عصبانیت یقه ی جسیکا را گرفت و مشت محکمی به صورت او زد.

    لیان: حرومزاده ی بدبخت.

    جسیکا در حالیکه خون صورتش را با دستش پاک میکرد گفت: همه ی ما شیطانیم آقای کندی. شیطان همیشه با ماست. و ما همیشه از اون راضی هستیم.

    شری به دو نفر از سرباز ها اشاره کرد. سرباز ها به سمت جسیکا رفتند و بازوان او را گرفتند و او را دستبند زده به سمت ماشین نظامی که در آنجا بود بردند.

    برای مدتی کسی چیزی نگفت.

    بری سکوت را شکست و گفت: با حرف زدن چیزی درست نمیشه.

    لیان:مشکا اینجاست که با حرف زدن هم چیزی درست نمیشه...

    بری: گوش کنید... میدونم که الان همتون به خاطر اون فاحشه عصبی هستین... اما الان باید فکر کنیم که بهترین کار رو انجام بدیم.

    جاستین: من از اینکه ونگ دوباره منو یادش نمیاد خیلی خوشحالم!

    کلر: خیلی دوست دارم که بدونم بین تو ایدا چه اتفاقی پیش اومده اما الان حوصلشو ندارم.

    جاستین(با لبخند): مشکلی نیست. هر وقت بخوای  میتونم برات تعریف کنم...بانو... البته فقط برای تو!

    شری نفس عمیقی کشید و درحالیکه به طلوع خورشید نگاه میکرد گفت: چرا هیچ وقت این داستان پایان خوشی نداره؟...

    • Confused 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    ساعاتی قبل در شهر:

    مرکز(از پشت بیسیم): هنوز عامل پخش ویروس پیدا نشده و نوع ویروس هم برامون ناشناختس. اما اینو میدونیم که تعداد کمی از مردم این محله به این ویروس مبتلا شدن... تیم براوو با همکاری پلیس این محله رو قرنطینه کرده. ماموریت شما نابود کردن تمام B.O.W ها و نجات دادن بازمونده هاست. باید اینکارو سریعا انجام بدین. موفق باشین.

    کریس ردفیلد: دریافت شد...تمام.

    جیل سرش را تکان داد و گفت: خیلی دوست دارم بدونم این بار کی پشت ماجراست.

    کریس: اگه منظورت رئیس جمهوره باید بهت بگم این نمیتونه کار اون باشه. با پخش شدن اون ویدئو توی تلیوزیون کار اون زن تمومه.

    سربازی به سمت کریس آمد و گفت: قربان... ما آماده ی دستوریم.

    کریس(با صدای بلند): بسیار خب... همگی به من گوش کنید... مثل اینکه توی این شهر دوباره یه کم کثیف کاری شده. همونطور که مرکز گفت ما باید هر چه سریع تر این محله رو پاکسازی کنیم تا  B.O.Wها بیشتر از این توسعه پیدا نکنن. پیش هم بمونید و خیلی احتیاط کنید. مفهوم بود؟

    سرباز ها: بله قربان.

    مدتی بعد:

    کریس و جیل و سرباز ها به آرامی در خیابان قدم بر میداشتند. باران نم نم می آمد.

    یکی از سرباز ها به آرامی به سرباز دیگری گفت: اینجا خیلی ساکته... این بارون لعنتی هم...

    سرباز وسط حرف او پرید و به آرامی گفت: ترسناکه... خودم میدونم...

    : میدونی اتفاقات بد همیشه از سکوت شروع میشه!

    :جدی؟ از کجا میدونی؟

    :نامزدم همیشه بهم میگفت...

    :نامزدت دیوونه بوده رفیق !

    : آره میدونم...اما هر وقت این حرف رو میزدم مجبور بودم باهاش برم خرید...میدونی این خودش یه اتفاق وحشتناکه...

    جیل: به جای این حرفا تمرکز کنین

    : آاام..بله قربان

    در همین لحظه صدای چند سگ به گوش رسید. کریس و جیل و سرباز ها سریع به سمت صدا برگشتند. سه سگ زامبی چند قدم دور تر از آنها بودند.

    کریس(با فریاد): اونا تبدیل شدن بزنیدوشون!

    با این حرف کریس سرباز ها و کریس و جیل شروع به شلیک کردن به سگ ها کردند. سگ ها سریع به سمت آنها دویدند. یکی از آنها به سرعت به سمت کریس رفت کریس جا خالی داد و سریع با اسلحه اش به سگ شلیک کرد. سگی دیگری به سمت سربازی رفت اما قبل از رسیدن به او سرباز سگ را کشت. در همین حین سگ آخر سریع به روی سرباز پرید. سرباز به زمین افتاد. سگ میخواست که گردن سرباز را پاره کند اما سرباز با دستانش گردن سگ را گرفته بود.کرس با دیدن این صحنه سریع سر سگ را نشانه گرفت و به سر سگ شلیک کرد و او را کشت.

    کریس به سمت سرباز رفت و دستش را به سمت او دراز کرد. سرباز که نفس نفس میزد دست کریس را گرفت و بلند شد.

    کریس: حالت خوبه؟

    سرباز(نفس زنان): ب...بله قربان.

    کریس: بهتون گفته بودم مراقب باشین.

    سرباز(نفس زنان):  بله...ولی...واقعا کار سختی بود. اون(سگ) خیلی سریع بود!

    کریس: مهم نیست کاری که میکنی چقدر سخت باشه... مهم اینه که با قدرت و سریع انجامش بدی!

    سرباز چیزی نگفت.

    جیل: داریم زمان رو از دست میدیم. هنوز هیچ بازمونده ای رو پیدا نکردیم!

    کریس: میدونم...شایدم هیچ بازمونده ای نمونده باشه

    مدتی بعد:

    کریس: میدونی...زمان خیلی عجیبه...

    جیل: منظورت چیه؟

    کریس: با اینکه آزاده اما بهاش زیاده....ما نمیتونیم بخریمش اما میتونیم ازش استفاده کنیم. نمیتونیم نگهش داریم اما میتونیم خرجش کنیم...وقتی که...

    جیل وسط حرف او پرید و گفت: وقتی که از دستش بدیم دیگه نمیتونیم برش گردونیم! ببینم کتاب خون شدی؟

    کریس: فهمیدی که مال یه کتاب بود؟

    جیل: آره... اون کتاب یکی از کتابای مورد علاقه ی منه....بگذریم...میدونی خیلی خوشحالم که دست رییس جمهور واسه همه رو شد..حداقل دیگه الان همه میدونن که ونگ بیگناه بوده

    کریس: شاید بیگناه بوده...

    جیل: بیخیال کریس...میدونم هنوز فکر میکنی مرگ سربازات به خاطر ونگ بوده اما خودت که حقیقت رو فهمیدی....اگه باور نداشتی که اون بی گناهه، کمکش نمیکردی که از زندان فرار کنه....هرچند که دیگه خیلی دیر شده بود.

    کریس (با بی حوصلگی): حالا هرچی....ونگ مرده پس بیا در موردش حرف نزنیم و بـ...

    در همین لحظه صدای جیغ زنی شنیده شد.

    کریس(با تعجب): شنیدی؟

    جیل: از توی اون خیابون بود!

    کریس و بقیه سریعا به سمت خیابان رو به رو رفتند.نگهبان(ماریا) زنی را گرفته بود و انگل های ماری شکل خود را در دهان زن کرده بود.

    سرباز(با وحشت): خدای من... این دیگه چیه؟

    کریس: اون داره با اون زن چیکار میکنه؟

    ناگهان انگل ها نگهبان از سفید به سبز عوض شد. زن که دستش را روی انگل ها گرفته بود بی حال دستش را ول کرد و دیگر هیچ عکس العملی نشان نداد.

    جیل: داره اونو تبدیل میکنه!

    کریس(با فریاد): آتش!

    تمامی سرباز ها و کریس و جیل به نگهبان(ماریا) شلیک کردند.نگهبان فریادی زد و زن را ول کرد. زن که بی هوش شده بود روی زمین افتاد. از انگل ها پشت کمر نگهبان مایعی سبز رنگ بر روی زمین میریخت.

    کریس: مراقب اون مایع سبز رنگ باشین.

    یکی از سرباز ها به سر نگهبان شلیک کرد. نگهبان ساکت شد و پس از چند لحظه به سرعت به سمت سرباز حمله ور شد و او را با دست راستش که خیلی بزرگتر از دست چپش بود گرفت.

    کریس(با فریاد): تحمل کن!

    کریس سریع به سمت نگهبان و سرباز رفت و در همین حین به او شلیک میکرد.

    نگهبان با دیدن کریس با دست چپش کریس را به سمت دیوار پرتاب کرد. کریس محکم به دیوار خورد و به زمین افتاد.

    جیل: لعنتی!

    نگهبان سرباز را محکم فشار میداد سرباز از شدت درد فریاد بلندی کشید. در همین حین نگهبان یکی از انگل های ماری شکل خود را در گلوی سرباز فرو کرد و او را به سمتی پرتاب کرد.

    نگهبان به سمت جیل حرکت کرد. اما قبل از رسیدن به او چیزی را زیر پای خود حس کرد. او به پای خود نگاه کرد. زیر پای نگهبان نارنجکی بود که کریس آن را پرتاب کرده  بود. نارنجک منفجر شد و نگهبان به سمتی پرتاب شد.

    جیل به کریس نگاهی کرد و گفت: حالت خوبه؟

    کریس(نفس زنان): بیا کار این عوضی رو تموم کنیم!

     

     

    ساعاتی بعد:

    کریس(با بیسیم): تمام نیروها... فرمانده آلفا صحبت میکنه. گزارش بدین.

    :تیم یک... موقعیتمون پاک سازی شد.

    :تیم دو... کار ما تمومه.

    کریس: مرکز... ردفیلد صحبت میکنه. منطقه مورد نظر پاک سازی شد.ما با یه B.O.W ی عجیب روبه رو شدیم اما تونستیم از شرش خلاص شیم... هیچ بازمونده ای پیدا نشد. تیم ها در حال برگشتن به موقعیت خودشون هستن... بر میگردیم خونه.

    مرکز: دریافت شد ردفیلد... پرنده بزرگ توی موقعیت منتظرتونه.

    کریس: دریافت شد تمام.

     

    صبح روز بعد در خانه ی کریس:

    کلر(با حالت تمسخر): متاستفم که بهت چیزی نگفته بودم داداش بزرگه... ولی من دیگه یه دختر بچه نیستم.

    کریس(با عصبانیت): تو توی خطر بزرگی افتاده بودی!

    کلر در حالیکه دست به سینه بود گفت: خب؟

    کریس(با جدیت): تو باید به من میگفتی.

    کلر کیفش را از روی میز برداشت و گفت: به جای اینکه دعوام کنی یکم مفید باش و برو سراغ پرونده ی همون کسی که بهت گفتم.

    کریس سرش را تکان داد و گفت: باشه فقط... فقط اسمش لعنتیش چی بود؟