رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

دوستان عزیز مطمئنم از قدیم الیامم به یاد دارین که این داستان توی سایت قبلی هم بود وهیچوقت فرصت نشد تمومش کنیم

منم فکر میکردم فایلش رو پاک کردم و داستان از بین رفته. ولی خب نرفته و پیداش کردم

همه داستانو از اول میذارم تا بفهمین چی به چی شد :585552a54cfb4_emoticon(3):

ولی قول میدم زود به آخرش برسیم.

 

این داستان هیچ ربطی به هیچ کدوم از داستانام نداره. امیدوارم خوشتون بیاد

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Film 0031432

 

الان داری فیلم میگیری؟ دختری که در قاب تصویر بود این را به کسی که دوربین دستش بود گفت.
صدا فیلمبردار(یک صدای دخترانه دیگر): بعله ، واسه مراسم ترحمیت لازم میشه
دختر: زر نزن بابا! من تا حلوای تک تکتونو نخورم نمیمیرم
صدا فیلمبردار: آدم دوبار شانس نمیاره کارلا
کارلا: من دوبار رو رد کردم . اون هفتمیش بود
{وبعد ساک بزرگی را روی کولش جابه جا کرد وگفت:} میخوای اونو بذاری کنار و  بیای کمکم؟ دیر بجنبیم به هواپیما نمیرسم!
-تو ده کیلو تفنگ رو دفعه پیش با خودت اینور اونور کشیدی زورت میاد همین چهارتا تیکه رو برداری؟
-اونجا ترس جون بوده بعدشم تو اون جزیره وامونده تفنگ کجا بود دلت خوشه!
-لبخند بزن تو مراسم ترحیمت میگیم دختر شادی بود خدا رحمتش کنه!
{کارلا عصبانی شد وحرف زشتی به فیلمبردار زد و دوربین را از او گرفت.}

Film 003214569

{فیلم برداری سلفی:}
خب وارد مرز هوایی آمریکا شدیم، (کارلا دوربین را به سوی پنجره میگیرد  اسمان تیره وتار است ورعد میزند) همه چی آرومه
-" از تمامی مسافران درخواست میشود کمربند خود را ببنندند"
کارلا: و داریم فرود میایم. دقیقا مث دفعه قبله هیچی عوض نشده خوراکی  ها رو خوردیم باید بریم...
{یک مهماندار به او نزدیک میشود: }خانوم لطفا گوشیتونو بذارین رو حالت پرواز
کارلا:باشه باشه حتما
{و بعد از رفتن مهماندار:} 
-میریم رو حال پرواز {و زبانش را در می آورد}

Film 003315478

{در تصویر فیلم برداری فقط فضای فرودگاه وآدم ها دیده میشوند}
ما فرود اومدیم سالم وسلامت ساکمم گرفتم حالا باید وایستم که این دوتا خجسته بیان... بیرون بارون گرفته
{دوربین را به سمت سقف شیشه ای فرودگاه می گیرد تا شدت باران را نشان دهد }
کارلا! {صدای محوی این کلمه را صدا میزند}
اوناهاشن! 
{و دوربین را به سمت دو نفری گرفت که از دور به سوی او می آمدند .و بعد قطع شد}

        

Film 00341578


ما اینجائیم خونه کلر
{ تصویری از صحن یک خانه } 
- فکر کن آدم شب بیاد خونه رئیسش
- انقدر ور نزن 
- اینم شازده خشمگین ما خانوم بوروتون
- بوروتون باباته **** برتن
{و دوربین روی دختری چرخید که حدود 20 و خورده ای سن داشت و موهایش را پسرانه زده بود و در حالی که یک لیوان بزرگ آبمیوه دستش بود مجله ای روی پایش بود پاهایش را روی دسته مبل انداخته بود }
- مویرا بنال یه چیزی بگو
{مویرا باز گشت و به دوربین نگاه کرد و حرف بسیار زشتی زد }
خب این مخش جز این کلمه نمیتونه هیچی رو درک کنه . گنده شده مخش در حد فنچ مونده
{ مویرا چهره اش را به نشانه حرف مفت نزن در هم کشید }
{ صدای سومی گفت: }
 دخترا بیاین ظرفا رو ببرین
{صدا از فاصله دور می آمد}

Film 0035457

}کارلا در تصویر ظاهر میشود سالن بزرگی است و پشت سرشان پرچمی با علامت تراسیو وجود دارد}
آره همون دکمه رو بزن... زدی؟ 
فکر کنم 
داری فیلم میگیری؟
اره دکمه قرمزش روشنه
{ کارلا سرفه ای میکند و به دوربین میگوید }
خب سلام دوستان . ما اینجائیم تو گرد هم آیی تراسیو.سال 2015  اونورو بگیر {وبه سوی دیگری اشاره میکند}
{دوربین میچرخد و تقویم بزرگ که تاریخ روز و ساعت را نشان میدهد آنجاست }
حالا منو بگیر{دوربین روی کارلا برمیگردد}
خب داشتم میگفتم ما تو مهمونی تراسیویم. و تا الان که 2 ساعت و 42 دقیقه از شروع مراسم گذشته هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده و ما زنده وسر حالیم. کسی هم بهمون حمله نکرده پس اگه دارین برا مراسم ترحیم آماده میشین اشتباه میکنین 
این که منم کارلا روبینز اینم رفیق خل وچل در آستانه کچل شدنم، مویرا بارتونه
{مویرا حرف زشت دیگری زد و کارلا فقط از ته دل خندید و ادامه داد: } 
قرار شد هر کی نتونه اون غذای هندی رو بخوره موهاشو آلمانی بزنه این کله مکعب پدر دایناسور فقط دو لقمه خورد
- قیافه خودشو ندید از تو چشاش آتیش در می اومد(با حذف جملات آشنای مویرا) 
-من غذا رو خوردم... من شرطو بردم ...خب اون تلفنو بگردون چهره نازتو ببینن کشته بدی تو شهر من
یه فحش زشت و ابدار
- این خانوم خوش زبونو که میبینین با همین حرفاش نزدیک بود شکممونو لقمه سگ کنه البته بعد از اینکه به اون الکس وسکر دیوونه فحش داد!
{ و دوربین را از مویرا گرفت وبه او سمت او گرفت:}
این خوشگله رو میبینین، میتونه جای لارا کرافتو بگیره. { و خندید مویرا لبخندی زد و قیافه اش خیلی مهربانی گرفت}
{ دوربین تکانی خورد و چند لحظه بعد روی مونو پاد سوار شد و هر دو دختر در تصیر دوربین ظاهر شدند. کارلا دستش را روی شانه مویرا انداخت و گفت: }
ما دیروز بلند شدیم رفتیم شهر بازی . سوار ترن شدیم وقلبمون اومد تو پاچمون! 
{مویرا خندید و بعد کارلا گفت: }
خب رئیسمم اونجاست ، من دو شب پیشو خونه رئیسم خوابیدم و این خانومی که به طور لفظی مردم رو  تهدید به تجاوز میکنه، اونقدر خر خر کرده که منو مجبور کرده روی کاناپه بخوابم.
{ و بعد دوربین را به سوی طرف دیگری برگرداند وبا هیجان گفت: }   رئیسم رفته جای اون خوش تیپا!
- اون داداششه
 - حالا هرکی هست. از دور خوفش منو گرفت
{تصویر ناواضحی از چند نفر که در آنسوی سالن با هم حرف میزدند }
- این خوشتیپه میگه داداش رئیس تو BSAA یه جور تراسل مسلح 
- اونا که مثل تراسل نیستن
- خب بلاخره همه تو یه شاخه ایم
- اگه اینجوریه چرا نمیای بریم از نزدیک باهاشون روبرو بشیم؟
-  دلیلش اون موقشنگیه که اونجاست
{ و دوربین به سمت نقطه تار دیگری گرفته شد:}
-  مویرا میگه این بابا واسه دولت کار میکنه 
- و اینشون که افلیکتدا از دیدن قیافش خودشونو خیس میکردن از دولتا میترسه
- معلومه که میترسم از دولت شما باید ترسید!
{وبعد دوباره رو به دوربین گفت:}
 من فردا صبح با هواپیما برمیگردم. این فیلمو گرفتم که از سلامتم مطمئن بشین. اگه میشه گل هامو آب بدین. فردا میبینمتون

 

Film00345

 

من برگشتم خونه کلر حالمم خوبه ممنون که وسایلایی که جا گذاشته بودمو فرستادی. اون دو سه گلی که گفتی همیناست؟ 
{و دوربین به سمت یک گیاه سبز، آبی و قرمز چرخید}
من یادمه اینا توی آرکلی بود . خیلی سخت گیرشون آوردم
گزارش رو هم تا آخر هفته ارسال میکنم . امروز سر کار فهمیدم اون قطار تاسیساتمون تو همین سه روز به چوق رفته و زیر ساختمون اداره اب خراب شده . باید برم سروقتش و درستش کنم واسه همین گزارشو دیرتر برات میفرستم
فقط یه چیزی مویرا هنو با مدل موهای جدیدش کنار نیومده؟

Film 003586

 

{صدای فریاد و جیغ تاریکی محض وبعد نور روشن شد}
{دوربین روی کمر بند کسی نصب شده بود که روی زمین نشسته بود}

کلر نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاده ولی اینو ببین! 
{ودوربین را به سمت جسدی گرفت که روی زمین افتاده بود بدنش چاک چاک وازهمه جایش خون بیرون میریخت }
این زخم شبیه به لیکره... 
{دوربین را به زخم ها نزدیک کرد وبعد در دوربین با لحنی وحشتزده افزود:}
 لعنتی یه چیزی اون پشت داره راه میره 
{وناگهان دوربین بالا آمد و انعکاس دندان های تیزی از لای بوته ها دیده شد}
{دوربین به ارامی تغییر زاویه داد و از جسد دور شد هنوز دندان ها در نور میدرخشیدند}

لعنتی این یه لیکره سبزه! {لیکر به سوی دوربین پرید}

 

حتما ادامه دارد

  • خوشم اومد 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

Film 003456

 

کارلا:خدا لعنتت کنه کلر ! چرا جواب تلفنامو نمیدی؟ دیوونه دارم میگم داریم هممون کتلت میشیم!

{دوربین در یک بیمارستان شلوغ و پر ازدحام بود مردم روی زمین افتاده بودند ازهمه خون میرفت پرستار ها مثل دیوانه ها اطراف میدویدند. ناگهان یکی از بیمار ها بلند شد تلو تلو خورد و دستانش را گشود وبه سوی یک پرستار حمله کرد. }

کارلا:کثافت لعنتی

{دوربین از دست کارلا افتاد صدای تیر اندازی آمدو صدای جیغ مردم چند لحظه بعد گوشی برداشته شد.... چند جسد خون آلود روی زمین وصدایی که فریاد زد:}

 همه اینجا رو ترک کنین

 

Film 0035879

 

کارلا: کلر چه مرگت زده؟.این پنجمین فیلمیه که برات میفرستم

اوضاع داره بدتر میشه . بدتر بر ثانیه . واسه رضای خدا . نمیدونم چرا کمک نمیاد پس اون بی اس ا ا کوفتی کدوم قبرییه؟

(صدایی در پس زمینه شنیده میشود که میگوید: از این جلوتر نمیتونیم بریم تونل مسدود شده)

Film 004256

 

{دوربین صحنه ای کمین سه نفر را پشت بوته ها نشان میداد. دو پسر و یه دختر کارلا با لباس نظامی و یک سلاح دوربین دار به پشتش و یک قمه به کمرش در تصویر پدیدار شد .زیر چشمانش کبود شده بود و  صورتش کثیف و آلوده بود. سر و وضع کسانی را داشت که مدت زیادی را در ترس و استرس زندگی کرده اند. آنها پشت بوته ها مخفی شده بودند چند نفر دیگر هم اونجا بودند. }

کارلا:اونا افراد بی اس ا ا نیستن

- ولی لباس اونا تنشونه

{اینو مردی گفت که دوربین دو چشمی داشت}

کارلا: من مطمئنم پیت، اونا بی اس ا ا نیستن. دیو؟ وقت گیر آوردی؟

{ به دوربین دار نگاه کرد. }

پیتر: اونا افراد بی اس ا ا هستن

کارلا:اونا یه مشکلی دارن با این دوربین مادون قرمزو ببین،بدن اونا آبیه .اونا زنده نیستن دقیقا

(کارلا درون کیفش را میکاود و یکی از مرد ها میپرسد:) میخوای چی کارکنی؟

کارلا: من یه دستگاه فشار مغناطیسی ساختم.اگه اونا آدم باشن نمیمیرن ولی اگه چیزی غیر ادم باشن میترکن

همان مرد: یعنی چی چیزی غیر آدم باشن؟

{کارلا بعد دستگاه بزرگی را بیرون آورد و آنها را نشانه رفت}

پیتر(در حالی که بهت زده به سلاح نگاه میکند):  کارلا تو مطمئنی این آرپیجیت اونا رو نمیکشه؟

کارلا (در حالی که با دقت دستگاه را تنظیم میکند و انها را نشانه میرود:)اگه آدم باشن نه

پیتر: لعنتی اونا آمریکائین ! اگه بکشیشون تو دردسر می افتیم

{کارلا شلیک کرد و با شلیک او سر هر سه عضو پرید و از سرشان حشرات وحشتناکی بیون آمد که مانند لوبیای سحر آمیز بود. }

{کارلا با لحنی که گویی با خودش حرف میزند)

کارلا: لاس پلاگاس

- چی؟

کارلا:  تو گزارش تراسیو بود . BOW... این منطقی نیست . چطور این همه ویروس یه هو ول میشن؟ اول تی بعد سی بعد لاس پلاگاس یه اوروربوسم بیاد حل میشه

{روبه دوربین و با سرزنش}

دیو از چی فیلم میگیری شارژش کمه

 

Film 004152

 

{تاریکی محض در بیشه ای با درختان سر به هم داده، که نور ماه به سختی از  زیر آن بیرون می آمد. نور ضعیف یک چراغ قوه آنجا بود دوربین دست کارلا بود. صدای نفس نفس زدنش نشان از پیاده روی طولانی و ممتد میداد .چهره او درتاریکی به خوبی دیده نمیشد ولی لحن گفتارش رنجور ودردمند بود. گویی کسی صحبت میکند که از به تازیگی همه امید ها و ارزوهایش را از دست داده است.}

کلر ... نمیدونم چه اتفاقی افتاده برات. دارم سعی میکنم دلیلی پیدا کنم که چرا جوابمو نمیدی... ولی هیچی به نظرم نمیرسه. دو تا فایل قبلی رو روی سرور فرستادیم و3 نفر به خاطرش مردن...این آخرین فیلمیه که میگیرم. حتی نمیدونم چرا دارم فیلم میگیرم...

به این جسد نگاه کن .این یکی از جسدائیه که امروز زدم...

{دوربین را بر روی بدن جسدی برد و لباس های او را باز کرد: }

اینو ببین این رد سوزنه ، اینا هم پشتشه مال واحد نگهداری موجود زنده اس

کلر یکی داره آدما رو میدزده روشون آزمایش میکنه اگه اینم به تراسیو مربوط نیست دیگه چی مربوطه؟

{و بعد روی زانوهایش کنار جسد نشست و با صدایی بغض کرده گفت: }

همه دارن میمرن... غذا تموم شده ، آب هم تموم شده . تسلیحاتمون داره ته میکشه... بی اس ا ا بهمون حمله میکنه و آدما رو میکشه

BOW ها هم حمله میکنن و آدما رو میکشن... خدایا ... از کی باید کمک بخوایم؟

{وبعد در دوربین گفت: }

اگه این فیلمو دیدی، ... اگه این فیلمو دیدی...

{بغض گلویش را گرفت و بعد ادامه داد: }

اگه این فیلمو دیدی بدون تو رو به خاطر همه این اتفاقا مقصر میدونم...

تو هم مثل فیشر بهمون خیانت کردی... درسته؟

{موقعی که این جمله را میگفت صدایش از شدت بغض به حدی پایین آمد که درگلویش خفه شد}

{وبعد بغضش ترکید و گریه کرد. گریه ای از روی اندوه ودرد وصف نشدنی...صدای هق هقش در دوربین ضبط میشد ...چند لحظه بعد دست از گریه برداشت و بینی اش را بالا کشید وصدایی گرفته  در حالی که بلند میشد گفت:}

 مهم نیست. این آخرین ویدیوئیه که میگیرم. شاید هیچ وقت برات نفرستمش ....

من روی تو حساب کرده بودم کلرو توی چندین سال گذشته هیچکس به اندازه تو نا امیدم نکرده بود.

 

 قاره آمریکا - دفتر مرکزی تراسیو 

 

{دفتر کاری بزرگ و با پنجره هایی وسیع نور به داخل تابیده و فضا را روشن کرده است}

{موبایل زنگ میخورد . کلر ردفیلد در محل کارش در دفتر تراسیو است : }بله؟

{صدای مویرا:} خبری از این الاغ نشد؟

{کلر درحالی که صفحه ایمیلش را باز میکند : } نه منکه چیزی نمیبینم

مویرا: مردشور ببرتش گوشی وامونده اشو جواب نمیده تو خونشم نیست پس کدوم قبرستونی مونده؟

{کلر درحالی که چند بار ایمیلش را بالا و پایین میکند :} نمیدونم من تعجب میکنم. قرار بود برام گزارش بفرسته این کارا ازش بعیده

{مویرا با لحنی خشمگین:} واسه منم قرار بوده یه فایل بفرسته... {لحن مویرا تغییر میکند :} صبر کن... یه چیزی تو ایمیلمه ...

{ چند لحظه سکوت صدای فشرده شدن موس می آید ... یک فحش زشت و بعد ادامه میدهد}کلر ، کارلا یه چیزی فرستاده برام .

کلر: چی؟

مویرا: یه فایل پر از ×××× یه فایل متنیه یه عالمه مذخرف هم نوشته

کلر: میتونی فایلو برام بفرستی؟

مویرا:اره فقط امیدوارم یه شوخی مسخره نکرده باشه وگرنه ×××××

{مویرا فایل را برای کلر می فرستد و کلر فایل را باز میکند:}

 

 vbbcv.png

 

مویرا: دیدی؟ واسه رضای خدا این چیه نوشته؟

{کلر یکی از عبارت ها را در اینترنت تایپ میکند: }اینا عددن

مویرا: عدد چی؟

کلر: عدد هگز، اینا اعداد قابل فهم برای کامپیوترن... هر عبارت یه عدده

مویرا: عالیه میخواد با یه کامپیوتر ازدواج کنه؟ یا فکر کرده من کامپیوترم ؟ خدا لعنتش کنه، چی تو اون کله گچیش میگذره ؟

کلر: نمی دونم یه لحظه بذار... (کلر کمی در سایت ها میگردد و بعد میگوید:)فکر نکنم راهی باشه که خودمون بفهمیم

مویرا:پس چه غلطی بکنیم؟( و بعد با لحن نگرانی ادامه میدهد) من دارم نگرانش میشم، دو هفته اس هیچ خبری ازش نیس و حالا یه ایمیل مسخره فرستاده

کلر: من به لیون زنگ میزنم شاید اون بفهمه این چیه فقط امیدوارم هنوز تو آمریکا باشه.

مویرا: به خدا قسم اگه واسه دست انداختنم اینو فرستاده باشه *****

کلر: خبرشو بهت میدم.

گوشی قطع میشود و کلر با حالتی پیگیر گوشی را برمیدارد و شماره دیگری را میگیرد:

لیون: کلر؟(صداهای مبهمی از آنسو میاید واضح است لیون سر کار است)

کلر: لیون سلام شرمنده  مزاحمت شدم.

لیون: چیزی شده؟

کلر: به ایمیل دسترسی داری؟

 

 

کمی دورتر 

{در یک آپارتمان زنی پشت لپ تابش نشسته و صفحه ایمیلش را باز کرده  . بر روی صفحه مانیتور یک ایمیل بی نام و بی آی پی وجود دارد}

 

یک نمونه 879 در یک ایمیل فرستاده شده از 8901 دیده شده است. تحقیقات به عمل آمده حاکی از وجود اطلاعات در 79109 بوده. هر چه سریعتر خود را به محل یاد شده رسانده و 90123 / 0983/ 12310

هر کاری برای به سر انجام رسیدن مامورت لازم است انجام دهید.

 

{زنی پشت مانیتور نشسته بود و به صفحه مانیتور نگاه میکرد. سپس لبخندی زد و گفت: }حتما. مشکلی نیست .          

 

ادامه دارد         

 

  • خوشم اومد 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Film  دوربین دیجیتال

 

{شارژ دوربین بسیار کم است و چراغ کمبود باتری آن به رنگ قرمز رسیده است}

{جمعیت درهم می پیچد . صدای گریه بچه ها فضای بسته ای را پر کرده است . کسیکه دوربین در دست دارد مردم را کنار میزنند.}

{چهره اغلب مردم وحشتزده و گریان است. چند بچه در گوشه ای استاده اند و گریه کنان نام مادرشان را صدا میزنند.

دوربین دار از آنها میگذرد و خود را به مردی میرساند که تخت شاسی در دست دارد و مدام به مردم میگوید: لطفا اسماتونو بگین!}

{مرد درحالی که مشغول یادداشت نام زنی است که نیمی از صورتش در باند مخفی است ، سرش را بالا می آورد و با دیدن دوربین دار میگوید:}

- کجایی تو؟ جلسه شروع شد.

{دوربین دار از کنار ا و میگذرد . تصاویر دوربین به علت سرعت او زیاد واضح نیست. ولی او از روی تعدادی جعبه میپرد و یک سری شل اب معدنی را چند تا بیشتر در ان نمانده را کنار میکشد و به پشت در رنگ و ور رفته ای میرسد که از پشت آن صدای داد و بیداد می آید. صداها زیاد واضح نیست ولی این بلند کردن صدا ناشی از صدای موتوری است که در کنار اتاق قرار دارد}

{ در را باز کرده وارد میشود. در یک لحظه علامت نیروی هوایی روی دیوار دیده میشود. }

{با ورودش همه ساکت میشوند. بوی ناجور سیگار در اتاق پیچیده است. سه دختر و چهار مردآنجا حضور دارند یکی از مرد ها که ظاهرا در حال صحبت بوده است لباس پلیس بر تن دارد که از چند نقطه چاک خورده و با بی دقتی رفو شده  وهنوزی نیمی از صورتش زیر باند پیچی مخفی است. بقیه افراد روی زمین و هر چیز که آنجاست نشسته اند.}

- چه عجب!

{این را مردی میگوید که لباس پلیس پوشیده . لحنش بیشتر خسته است که ته رنگی از شادی در آن وجود دارد}

دختری که چیزی شبیه به لوله پلاستیکی لیسک ازد هانش بیرون است و مانند افراد راک لباس پوشیده رو به دوربین میگوید:} داشتیم نگران میشدیم

{دوربین دار پاسخ میدهد:} متاسفم . ترافیک بود دیگه.

{دختر لبخندی میزند. در نگاهش حالتی مهربان تر از کسی که با دوستی صحبت میکند وجود دارد ولی بلافاصله با شروع مجدد صحبت ، نگاهش جدی میشود. }

{کارلا یکی ازد ختر هایی که آنجاست با هیجان بلند شده و رو بروی دختری قرار میگیرد که مروی میز نشسته و موهایش را به طرز در هم و برهم و بی نظمی کوتاه کرده است } پس تو میگی اونا راه ارتباطی رو بستن؟

{بوق هشدار باتری دوربین}

- در حد زیر دیپلم شماها که بفهمین آره همچی کاری کردن

{دختری که شکل خواننده های  راک لباس پوشیده میگوید:}

- فهمیدیم شما بیل گیتسی میتونی بازش کنی ؟

با انبر ، بعله...{ و چند لحظه به قیافه های آنها نگاه میکند وبعد با خشم ادامه میدهد:} مگه لوله آبه؟

{دختر دهانش را باز می کند ولی پیش از حرف او یکی از مرد ها رو به او برمیگردد. بر روی قطاره چرمی پشتشچندین نوع ساتور و چاقو های قصابی بسته شده است. } این دعواهای دخترانه رو بس کنین. اگه اون راه رو باز کنی چی میشه؟

بفرما اینم که فکر میکنه یه عده سر گردنه رو گرفتن خدایا با کیا شدیم

190 نفر{این حرف دوربین دار است}. اگه به موقع یه راه دیگه پیدا نکنیم به زودی دیگه همینقدرم نیستیم.هانا

{هانا چند لحظه به او نگاه میکند و کارلا میگوید:} اگه مسیر باز بشه میتونیم به سازمان ها و نهاد ها بین المملیی درخواست کمک بفرستیم.

هانا: همین الان یکی از نهاد های بین المللی مثلا ضد بیوتروریسم اینجاست که داره با بلیط یه طرفه راهی قبرستونمون میکنه    

کارلا : پس باید به بقیه بگیم که اونا دارن اینکار رو میکنن

هانا :که چی بشه؟ اگه کسی اهمیت نداد

{دوربین دار: }بهتره اینو روی همه سرور های دنیا بفرستیم تا تموم آدما ببینن

هانا: این نقشه بی نقصتون یه مشکل داره

- چی؟

هانا: اونا سرور اطلاعاتی رو قفل کردن! برای باز کردن اون انسداد اطلاعاتی، باید بریم تو مرکز مخابرات که دست بر قضا جائیه که تمام نیرویی که علیه ما هم هستن اونجان!

ناگهان درا تاق با شدت باز میشود مردی داخل میپرد و فریاد میزند: رسیدن اینجا دارن همه رو قتل عام میکنن!!!! { همه وحشتزده به سمت در میوندند. شارژ دوربین فیلم برداری تمام میشود.}

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای بیسیم در صدای هلیکوپتر ها گم میشود چندین مرد از هلیکوپتر پایین میآیند . همگی ژاکت هایی با علامت افراد بی اس ا ا را به تن دارند.

مردی از دور به سمت آنها می آید سرش را خم کرده و دستانش را حایل کرده تا گرد خاک پره های هلیکوپتر به چشمانش نرود . او نزدیک می اید و میگوید:

خوش اومدین ولی حضورتون اینجا باعث تعجبه .

{کریس ردفیلد، که به نظر سردسته گروه میاید پاسخ میدهد:} اینجا مسئول کیه؟

{مرد اشاره میکند:} از این طرف                  

{مرد آنها را به ساختمان مخابرات هدایت میکند . ساختمان شلوغ و آشفته است. ولی هم برق و هم رادیو وصل است.}

{سوار آسانسور میشوند وبه طبقه 5 ام میروند. مرد آنها را به دفتری هدایت میکند که درانتهای راهروست.}

{مردی در آن اتاق است  برای انها بلند میشود ومیگوید: }ژنرال مارسینز هستم .

{مردی که پیشتر صحبت کرد هبود کارتی را رد می اورد و نشان میدهد:} کریس ردفیلد از بی اس اا

بری برتون از بی اس ا ا {مرد دوم کارتش را نشان میدهد}

مارسینز : خوش امدین چی باعث شده به اینجا بیاین؟

{کریس پاسخ میدهد: }ما شنیدیم شما با تروریست ها میجنگید

{مرد پاسخ میدهد:} بله درسته ولی تروریست هایی که ما باهاش درگیریم، اون مدل تروریستایی نیستن که شما دنبالشونین. اونا آدمن نه سلاح بیولوژیکی

{کریس پاسخ میدهد:} ایمیلی به دست ما رسیده نشون میده توی این منطقه سلاح بیولوژیکی دیده شده{ و تصویری را به سمت مرد میگیرد:}

aw.png

 

شما مطمئنین که این عکس متعلق به این منطقه اس؟ ما همچین چیزایی تاحالا ندیدیم

{کریس و بری نگاهی به هم کردند وکریس گفت: }این بخش ترمیم شده یه فایل مخدوشه . ولی آی پی ارسال از همینجا بوده ازتون میخوایم برای بررسی همراه افرادتون بریم

{مرد نگاهی به آنها کرد و گفت:} افراد من در حال حاضر پخش شدن تعداد زیادی از تروریست ها زنده نموندن ما داریم دنبالشون میگردیم.  وقتی پیداشون کنیم کار تمومه و شهر پاک سازی شده. اگه چیزی بود تاحالا دیده بودیم.

{مرد دیگری که خود را معرفی نکرد ه است:} ما وبال گردن شما نمی شیم. فقط یه بررسی ساده اس

{مرد چند لحظه به آنها نگاه میکند و بعد میگوید: }بخش اداره  مترو تخلیه شده شما میتونین اونجا مقرتونو بگیرین و جستجو کنین ولی مزاحم افراد من نشین

{کریس سری تکان داد وگفت:} از همکاریتون نهایت تشکر رو داریم. {واز اتاق بیرون میایند.}

{بیرون در مرد دیگر به کریس میگوید: }نظرت چی بود؟                   

{ پاسخ داد:} فعلا نظری ندارم بهتره بریم به اون مقر و کارمونو شروع کنیم.          

 

فیلم 033214

لطفا از این طرف! { دختری که پیشتر لباس خوانندگان راک را پوشیده بود با دست به یک  سکو اشاره میکند }

{کسی که دوربین را در دست دارد به سوی او میرود : } نل، چه حسی از شروع این ماموریت داری؟

{صدای دخترانه ناشناسی است.}

{نل برمیگردد و به دوربین نگاه میکند. زخم بسیار عمیقی روی صورتش وجود دارد و دستانش تا مچ باند پیچی شده است. بخشی از بالای ابرویش که قبلا حلقه ها ی استیل را از آن رد کرده بود دیگر حلقه ندارد و به جای آن بردیگی های افقی ترسناکی وجود دارد. واضح است حلقه ها پوستش را پاره کرده وبا خشونت بیرون کشیده شده اند.}

نل: بهتره بجنبی بلا، تا ده دقیقه دیگه حرکت میکنیم.

{دوربین دار دوربین را به سمت یک تونل تاریک میگیرد که واضحا تونل مترو است  و میگوید: }تو مطمئنی که توی این تونل هیچی نیست؟

نل بار دیگر به دوربین نگاه میکند و ادامس بادکنکی اش را باد میکند: وقت کمه برو خرت و پرتاتو بردار.

{دوربین دار از او دور می شود و به مرد دیگری میرسد که در حال خواندن یک کتاب زیست شناسی است و به پشتش یک سلاح فشارمغناطیسی را بسته است:} دکتر پرکینز؟

{مرد به سوی او باز میگردد. کتابی که در دست دارد بیولوژی حشرات است و صفحه ای که باز کرده مربوط به زنبور .}

شما مطمئنین که ما زنده میمونیم؟

جفری: من مطمئنم باید تلاشمونو بکینم. {دکتر پرکینز جفری- لبخند یرنگی به دورین میزند.}

بلا: شما با ما نمیاید؟

جفری: نه . ما باید به کارهای دیگه ای برسیم.

 بلا:اگه چیزی بهمون حمله کرد؟

 جفری: نل و داناتلو  با شما میان به علاوه دو سه نفر دیگه . {ولی  لحنش شبیه کسی است که میداند همین تعداد هم در صورت بروز مشکل کاری از پیش نخواهند برد}

بلا :دکتر شما قصد دارین چی کار کنین؟

 - از اینجا برو اینقدر حرف نزن!{ این صدای مردی است که انواع ساتور وچاقو به پشتش بسته:!}به جای اینقدر خزئبل گویی برو وسایلاتو جمع کن

{و دوربین دار را هل میدهد. برای لحظه ای دوربین تصویر دو مرد را میگیرد، یکی مرد پلیس است که وضعیت یونیفورمش افتضاح تر از دفعه پیش شده و دیگری مردی است که لباس خلبانان نیروی هوایی را پوشیده }

{دوربین دار به سمت وسایلش می رود و صدایی در دوربین شنیده میشود: }انتهای تونل فرعی ، رودخونه مرزیه،  مردمو با قایق رد کنین.

{دوربین دار به مرد پلیس بر میگردد و میگوید:}  سرگرد اسستنسون؟

{هر دو مرد به سوی او بازمی گردند. صورت استنسون بهتر شده و باند پیچی هایش را باز کرده است . سر موهای مردی که لباس خلبان نیرویی هوایی پوشیده سوخته است}

پیرت (استنسون) : چی شده بلا

بلا: شما بعد از اینکه ما رفتیم کجا میخواین برین؟

پلیس: ما اینجا میمونیم تا هوای شماها رو داشته باشیم و چیزی دنبالتون نیاد

بلا: ولی میگفتن که قراره این ساختمونو منفجر کنین و به اداره مخابرات حمله کنین

خلبان:  کی اینو گفت؟

{بلا کمی من من میکند } همه میگن.

همه اشتباه میکنن.{این صدای کارلاست . دوربین دار بلا فاصله برمیگردد و با او روبرو میشود} بجنب بلا باید بری .

بلا: یعنی وقتی ما بریم توی اون تونل هیچی سراغمون نمیاد؟{واضح است دوربین دار علاقه ای به رفتن با گروه ندارد و ترجیح میدهد همینجا بماند ولی به دلیل سن کمش کسی این اجازه را به او نداده است}

کارلا: بلا، وسایلاتو جمع کن. نمیخواد نل رو عصبانی کنی.

{صدای فریادی در فضا میپیچد:} داریم حرکت میکنیم!

{دوربین دار به میان جمعیت کمی میرود که همه زن و بچه و افراد پیر  هستند همگی بر روی یک وسیله ای شبیه با گاری سوار میشوند. روی گاری تعدادی شل اب معدنی و باکس نان دیده میشود . یک فانوس جلوی گاری آویزان است و چند نور افکن ویک پیت کوچک روغن نیز زیر آن به چشم می خورد. گاری روی ریل سوار است و به اتاقک بسیار کوچکی متصل است که در جلوی آن قرار گرفته. عامل محرک گاری همان اتاقک است. مانوئلا پشت فرمان نشسته و مردی که به پشت خود ساتور بسته روی یک صفحه درا نتهای گاری. هر دو مسلح اند.

زن ها شوهران و عزیزانشان را درآغوش می گیرند و گریه میکنند. معلوم است هر دو گروه بعید میدانند بار دیگر هم را ببینند. دکتر پرکینز با نل صحبت میکند و از چشمان نل نیز اشک میریزد. پرکینز چیزی می گوید ونل میخندد . بلا ارام به میان جمعیت رفته و سوار میشود و میگوید:}

خل وچلا! فکر میکنن اگه من با این وسیله برم جام امن تره؟{ ولی سوار میشود ودر انتهای واگن میبنشیند}

{کم کم مردم سوار میشوند. چشم هایشان خیس و در صورتشان جز نا امیدی ودرد چیزی نیست.  آخرین نفری که سوار میشود یک زن حامله است . به پهنای صورتش اشک میریزد و از شدت اشک صورتش سرخ شده. مردی که با او خدا حافظی میکند میگوید:} گریه نکن ، خیلی زود همو میبینیم . {و بعد در را میبندد}

{تمامی کسانی که سوار نشده اند آنجا ایستاده اند. مردی که لباس خلبان های نیروی هوایی دارد، مردی که لباس پلیس به تن دارد هانا، دکتر پرکینز ، کارلا و مردی که پیشتر در اتاق بود و بسیار سیگار میکشید . چندین مرد نیز با سلاح پشت سر انها ایستاده اند .تعداد این افراد به 20 نفر هم نمیرسد. }

{چند لحظه سکوت بر قرار میشود  ولی کسی صحبت نمیکند . همه با نگاه های خیره و خیس به هم چشم دوخته اند . مردی که لباس پلیس دارد رو به جلوی قطار میگوید:} برین نل. وقت رو تلف نکنین و تحت هیچ شرایطی برنگردین.  { قطار به ارامی حرکت میکند و از گروه دورتر ودورتر میشود وآنقدر فیلم میگیرد تا اینکه در اولین خم تونل ، دیگری انها دیده نمیشوند.}

 

 

 

 

 

{تمام کسانی که با قطار نرفته اند، پشت دری نشسته اند که رویش نوشته شده: آزمایشگاه جغرافیا " دبیرستان شکوفه" تعداد زیادی صندلی دانش اموز آنجاست. اکثر آنها در مورد خانواده و گذشته و شغلشان حرف میزنند. ولی نمیتوان رنج و اندوه چشمانشان را نادیده گرفت.

ولی داخل دفتر رئیس که کاملا داغان شده است، عده دیگری مشغول نقشه کشیدن هستند . }

پیتر: خب برای رسیدن به اون ساختمون لعنتی باید تجدید قوا کنیم

{تمامی افراد باقی مانده درا تاق بودند، کارلا دکتر پرکینز، هانا ، مرد خلبان  بر روی زمین مقابل یک نقشه شهر نشسته بودند}

{مرد دیگری نیز آنجا بود که از قیافه اش بر میانمد نیمی از عمرش را در جنگ گذرانده باشد. و مدام سیگار میکشید. }

{ او گفت: }تسلیحات تقریبا تموم شده، با این ته مونده فشنگ تا سر کوچه هم نمیرسیم.

{ پیتر-مرد پلیس- پاسخ میدهد:} قبلا همه سلاح ها و تسلیحات توی شهر رو خالی کردیم، بقیه اش هم افتاده دست ارتشی ها یا بی اس اا یا هر کوفتی که هستن

{هانا  دستش را در موهای اشفته اش فرو کرده ، سرش را خم میکند و بعدبا حالتی درمانده میگوید: }پس یعنی پوف...واقعا قصد داریم اینکار رو بکنیم؟ این خود کشیه!

ممکنه ولی راهی جز این نیست.{ پیتر این حرف را زد و بعد گفت: }بسیار خب واسه عملی کردن اینکار ، باید تقسیم شیم.

{ پرکینز میگوید :} من میرم موزه حشره شناسی تا چیزایی که لازم داریمو بیارم. {هانا پوزخندی زد و گفت:} منم چون عاشق حشراتم با این مستر میرم

{ مرد ارتشی : } منم میرم اسلحه فروشیم، توی زیر زمین سلاح های خوبی دارم که کسی جز خودم پیداش نمیکنه...

 { کارلا  } منم باهات میام ، یه سری فشنگ واسه این تفنگ لازمه،{ و تفنگ دوربین دارش را نشان میدهد} بدون فشنگ وردنه آشپزی ازش مفید تره

مرد ارتشی: بلدی ازش استفاده کنی؟

کارلا : دستت درد نکنه ! مدال دارم تو مسابقات!

{مرد خلبان } من میرم ایستگاه خبر ساعت 7 اونجا یه هلیکوپتر دارن

{  پیتر } منم با تو میام

همه بعد از انجام کارتون میدونین که باید رو کدوم موج پیام بفرستین. وقتی کار همه انجام شد دستور بعدی رو اعلام میکنیم

{هانا از جا پرید و گفت: }پس بریم سر کارمون. {و رو به پرکینز گفت: }جف، توی این محل کار تو، هزارپا که ندارین نه؟

 

 

ادامه دارد

 

 

 

  • خوشم اومد 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

اداره مترو به شدت ویران شده است. صرف نظر از باز بودن تمام کشوها و بیرون کشده شدن تمام انبار های سیم؛، از فایل ها معلوم است که کسی در این اداره با بی دقتی در حال گشتن بوده است. ابتدا همه اتاق ها را میگردند ولی معلوم میشود که حق با مارسینز بوده و این منطقه پاکسازی شده است. اداره مترو 3 اتاق دارد . یکی دفتر بزرگی است که تعداد می ز آنجاست بوده وظاهرا اکثر مهندسین آنجا فعالیت میکردند. یکی از درها قفل است و روی ان در مورد اتاق کنترل چیز هایی نوشته شده و سومی اتاق کوچکی است که انبار به حساب می آید. پنجره زندان مانندی بر روی دیوار وجود دارد که از آنجا میتوان خانه های مسکونی مقابل و بالکن هایشان را دید. میزی کوچک که در گوشه ای قرار داده شده است. بر روی میز سه گلدان قرمز آبی و سبز به چشم میخورد . کریس و بری با نگاهی نامفهوم به گلدان ها نگاه میکنند

اینا شبیه گلهاییه که توی راکن بود.

کریس به سمت میز میرود و قاب عکسی که روی آن است را بر میدارد.

بری اینو ببین.

در قاب عکس عکس مویرا و کارلا در کنارهم قرار دارد .روی مانیتور دو کاغذ یادداشت شبرنگ چسبانده شده است:

 ASA.png

 

فایلو واسه اون برتون ماده بفرست، یادت نره! مگه اینکه بخوای بمیری!

ASSA.png

 

گزارشو واسه کلر کامل کن. روی دسکتاپه تا شنبه مهلت داری

 روی میز زیر کیبرد ، یک کاغذ پرینت گرفته شده با علامت تراسیو وجود دارد.

این دوست مویراست{ بری به عکس اشاره میکند:} من تو جشن تراسیو دیدمش. بهم گفت تو مترو کار میکنه

خب از کجا باید شروع کنیم؟ {این را مرد ناشناس میگوید}

{ناگهان یکی دیگر از افراد داخل میشود ومیگوید:} کاپتان اینوببینین!

{و یک رادیوی کوچک دو موج را نشان میدهد}

{صدایی ازد اخل رادیو میاید:}

اینجا پیتر و گیو ، اوضاع مرتبه، پاکسازی کردیم و رسیدیم. کسی کشته نشد . اوضاع امنه

{صدای دیگری در رادیو شنیده شد: }شما دو تا پسرا خیلی کند شدین! ما هم وسایلا رو برداشتیم البته زیاد چیزی نمونده بود. فقط 7 تا تیر از سلاح من پیدا شد!

{پیتر} خب پس دیگه لازم نیست به جاش وردنه برداری!!!! میتونین وسایلا رو حرکت بدین؟

اره میشه ، زیاد چیزی نمونده بود. مغازه رو آتیش زده بودن. تو راه هم دوتا دلبر زبون دراز مغز پیدا دیدیم که نصف مسیرو دنبالمون دویدن

-کسی کشته نشد؟

-نه حال هممون خوبه.

-هانا و جف کجان؟

-از اونا خبری نشده البته تو پارک جنگی رادیو نمیگیره نگران نباشین به محض اینکه از اونجا بیان بیرون پیام میدن مطمئنم

-خب طبق ساعت و برنامه داریم فرکانسو عوض میکنیم.

-همه همونجا بمونین تا هانا و جف پیداشون بشه

{بری با تعجب نگاهی که کریس کرد وگفت:} اونا دارن رو امواج رادیویی پیام میفرستن

خب این هوششونو نشون میده کسی هیچ وقت رایدو رو توی این شرایط رادیو محلی گوش نمیده

جز کلنس {وهمه به نیرویی نگاه کردند که رادیو را در آورده بود. او پاسخ داد: }این رادیویه خواهر زادمه فکر کردم ضبطه برا همین روشنش کردم.

{کریس در جواب گفت:} خب اول از همین پارک جنگلی شروع کنیم، اونا احتمالا مهماتشون کمه برای همین تا حد امکان با کسی درگیر نمیشن

-تو واقعا فکر میکنی اینا تروریستان ؟

- نمیدونم اینا کین ولی فکر کنم هرکسی که هستن بیشتر از مارتینز در جریان امور قرار میدنمون!

 

 

Film 1450748

دوربین در محوطه ای پر از درخت است کسی که گوشی را در دست دارد نفس نفس میزند . چندین نفر هم انجا هستند و که همگی شبیه به شهروندانی هستند که مسلح شده اند. چمن های روی زمین بلند شده اند. از کنار تابلوی شکسته ای رد میشوند که نوشته: اراضی جنگلی خروج 200 متر.

روی تابلو خراش های عمیقی وجود دارد.

جف: از موزه حشره شناسی میایم. اصلا دلتون نمیخواد بدونین اونجا چی دیدیم ولی موفق شدیم و کسی کشته نشد

برای لحظه ای سر سلاح فشار مغناطیسی دیده میشود. دوربین به سمت هانا گرفته میشود که پا به پای دوربین دار می اید. در دست هانا نوعی زوبین قرار دارد.

به دوربین نگاه میکند:

هانا : امیدوارم که جواب بده ، هیچ وقت فکر نمیکردم یه کرم ابریشم قصد کنه منو بخوره!

جف:اون کرم ابریشم نبود یه جور...

هانا (با خشم ): پادرازیان موافشان ... تو روخدا بس کن جف. این جناب هر جونوری میدید که سه برابر حد عادیش شده وبهمون حمله میکنه یه چیزایی میگفت اولش فکر میکردم داره فحش میده بعد فهمیدم داره اسم اون جونورا رو میگه! خدائی بود که زنده از تو اون باغ وحش بند پایان درا ومدیم!

جف: خب اونا همه جهش زده بودن هانا... این جهش حتی در جانداریانی

هانا ( حرف جف را قطع میکند ) : ما آپتاکسینو در بدترین لحظه ممکن وبعد از روبرو شدن با 38 گونه مختلف جانوری مورد علاقه دکتر پیدا کردیم. خوشحالم شماها اون زنبوره رو ندیدین ! تا آخر عمرم هرجا مورچه ببینم میکشم قسم میخورم!

جفری میخندد و میگوید: هر کسی نمیتونه زیبایی حشرات رو درک کنه

هانا: اره مخصوصا اون ملخ خط خطی که داشت میخوردت! من که محو جمال بی مثالش شدم!

صدای چند نفر از آن نزدیکی آمد

- اینا کین؟

دوتا از مردها بلافاصله به سمت صدا رفتند وبعد برگشتند: از افراد بی اس ا ا. ن

جف: چند نفرن؟

مرد : 20 تایی میشن

هانا :خب پس بریم سر وظیفمون!

و همه به سمت راست دویدند. از میان درختان به کوه خاکستری کوچکی رسیدند...که نفس میکشید!

هانا: خوابیده؟

جف این موقع روز همیشه میخوابه و همه پشت چند درخت پناه گرفتند. جفری بلافاصله یکی از تیر های کمان را گرفت و داخل لوله باریک آن مقداری سمت سبز ریخت

هانا: این میکشتش؟

جف: نه فقط حرصشو درمیاره.

مرد ها :اماده ایم

چند ثانیه بعد دو مرد به سمت جایی دویدند که پیشتر افراد بی اس اا آنجا بودند. صدای تیرا ندازی شروع شد و بعد از چند ثانیه آندو دوباره برگشتند وخود را پشت شمشاد های تزئینی پرت کردند. هانا گفت:

یه خورده درد داره! و بلند شد و با کمان به صخره خواب شلیک کرد.

بلافاصله صخره تکان میخورد ومعلوم میشود که این تخته سنگ یک جیگانتو درست وحسابی است.موجودی با سه متر قد و پوستی کلفت ونفوذ ناپذیر . جیگانتو خشمگین به دلیل از خواب بیدار شدن وسوزش ناگهانی ناشی از  سم حشرات از جا برمیخیزد وافراد بی اس ا ا را مقابل خودمیبیند

غول به سوی انها حمله می برد

نوش جانت!

بزن لهشون کن

عوضیای آشغال!

 دوربین صحنه مبارزه غول را با 20 عضو بی اس اا  ضبط میکند. غول یکی یکی همه را میکشد وقتی نفر اخر به زمین خورد و بر نخاست. جف در کنار دوربین دار در حال باز گردن یک شیشه است. برای لحظه ای در تصویر دیده میشود که او مایع سبز رنگی را داخل لوله باریک سر تیر میگذارد و بعد دوباره غول را هدف میگیرد

غول چند لحظه تلو تلو میخورد گویی نیمتواند نفس بکشد وبعد روی زمین می افتد

هانا: این چی بود بهش زدی؟

جف :یه جور سم عنکبوته شش رو فلج میکنه و دریچه های قلب رو از کار میندازه

هانا :از کجا میدونستی روش جواب میده

جف: اون جونور از دی ان ا انسانه حداقل کارلا اینجوری میگفت، پس بدنش کم و بیش باید مثل آدم جواب بده

هانا: تا حالا این سمو رو کسی امتحان کرده بودی؟

جف: نه بار اول بود. فکرکنم یکم زیادتر از حد هم بود بیچاره نباید اینقدر سریع میمرد!

دوربین تکان میخورد . جف از جا بلند شده وبه سوی اجساد میرود. اجساد افراد بی اس اا همگی کرم زده   و پوست صورت هایشان به شکل وحشتناکی در آمده. واضح بود که مدت ها پیش مرده اند.

هانا:  هر کی هر سلاحی میتونه برداره  و خودش دو سلاح اتومات را از دست جسد بیرون می آرود

به نظرت جلیقه هاشونم ببریم؟

جف: به نظر سنگین میاد... نمیدونم....

آنها روی اجساد خم شده اند تا سلاح ها را بردارند که ناگهان صدای فریادی می اید: بی ا س ا ا سر جاتون بمونین!

دوربین دار به سرعت برمیخیرزد و با سلاحی که دردست دارد- فشار مغناطیسی آنها را نشانه میرود

صدا تیر در فضا میپیچد و دوربین دار تکانی میخورد صدای جیغ هانا می آید: نه! جف!

 دوربین روی لباس جف متصل شده و ناگهان با یک منحنی اسمان را میگیرد و تیر اندازی شروع میشود ولی بعد هانا جیغ میزند: فرار کنین! برین!  اسلحه ها رو ببرین!

 صدایش توام با گریه است او بالاس سر جف می اید و ارو را تکان میدهد:

هانا :جف! جف! بلند شو مرد!

جف: برو... هانا... برو

- اسلحتو بنداز!

هانا به سمت صدا بر میگردد چهره اش از خشم و انزجار پر است کمان زنبورکی اش را در میآورد ومیگوید:

- برو به جهنم!

ولی برخلاف انتظار کسی به او شلیک نمیکند:

- اون اسلحه خالیه دختر بندازش!

هانا خشمگین میخواهد سلاح مغناطیسی را بردارد که به او تیر اندازی میکنند. ولی این تیر اندازی مهلک نیست و فقط دستش را زخمی میکند او دستش را عقب میکشد

مرد ها به او میرسند و هانا محاصره شده است و  ناتوان از شلیک و فرار به آنها هجوم میبرد ولی خیلی راحت حمله او را دفع میکنند و او را میگیرند. کریس ردفیلد برای لحظه ای در دوربین دیده میشود و میگوید:

اگه همیجوری ادامه بدی بیشتر صدمه میبینی!

کریس بالای سر افراد بی اس ا ا مرده میرود و بی آنکه چیزی بگوید به بری و مرد دیگر نگاه میکند. البته این سه نفر درد دوربین دیده نمیشوند: اینا چیه تن گانادو ها؟ چرا لباس بی اس ا ا تنشونه؟

- اصلا از این قضیه خوشم نمیاد

دو نفر بازوهای هانا را میگیرند و او را که جیغ میزند و تلاش میکند خود را رها کند را با خود میبرند. کریس بالای سر جف می اید .یکی از افراد علائم حیاتی جف را چک میکند و میگوید: تموم کرده ... این دیگه چه سلاحیه؟ کریس سلاح فشار مغناطیسی را بر میدارد و میگگیود: بهتره برگردیم

 

 

امواج رادیویی:

 

 

بیسیم: اینجا گروه حشره شناسی ... کسی هست؟

پیتر : جف؟

بیسیم : نه پیتر جف خیلی شدید زخمی شده... داریم برش میگردونیم به مدرسه. اونا هانا رو بردن

پیتر: چی؟ کی؟

بیسیم: نمیدونم ولی لباس بی اس اا تنشون بود

{صدای کارلا}: چی شد؟ یعنی چی که جف مرد و هانا رو بردن؟

پیتر: فکر میکردم اونجا امنه ... مگه قرار نبود از اون جیگانتو استفاده کنین؟

بیسیم: استفاده کردیم همه افراد رو هم زدیم، ولی بعدش یه گروه دیگه اومدن ...

بیسیم فرد دیگر : بیچاره شدیم نقشه به فنا رفت! اگه هانا نباشه کارمون تمومه!

بیسیم: نه هنوز، اونا بردنش اداره مترو نه مخابرات

کارلا: مترو؟ همون که تو خیابون شونزدهمه؟

بیسیم: اره توی همون.

کارلا: پیتر ، گیو، ما میریم کمک هانا

گیو: چطوری کارلا خل شدی؟

کارلا ( درحالی که معلوم است با سرعت حرکت کرده است) :نه اونا خل شدن! اونجا محل کار منه! و دست بر قضا اگه اونا هانا رو زنده نگه داشته باشن میتونیم هانا رو بیاریم بیرون

جف: از کجا؟

کارلا: از کانال تاسیسات مترو  ، ادوارد؟

صدای فرد دیگریی در بیسیم :به گوشم

کارلا: اخرین واگن متروی تاسیسات توی اداره  اب خراب شده، ازت میخوام بری برش داری

ادوارد: مگه نمیگی خراب شده؟

کارلا: من آخرین روز زندگیم درستش کردم واسه همین هنوز زنده ام

ادوارد: باشه

کارلا:با بیسیم مترو در ارتباط باش ما هم داریم یمریم.

گیو: من خودمو میرسونم مدرسه... فقط به جف بگو تا من نرسیدم نمیره

کسی که به رادیو گوش میدهد لبخندی میزند ومیگوید: عالیه  بهتر تر از چیزی که فکر میکردم!

 

 

ادامه دارد

 

 

 

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هانا روی صندلی نشسته و دستانش را ااز پشت بسته اند .از بینی اش خون می آیدمد و پیشانی اش زخمی شده بود. کریس و بری و مردی که همواره با این دو ست مقابلش ایستاده اند. دست هانا را که درا ثر تیر انداز ی زخمی شده باند پیچی کرده اند و قصد صدمه زدن به هانا را نداشتند ولی از لحظه ورود هانا تمام مدت فحش داده بود و به هر کسی که دیده بود هجوم برده بود ویکی از سرباز ها برای دفاع از خودش او را هل داده بود

در اثر این هل دادن هانا به دیوار خورده و از هوش رفته بود.

- چرا اونا لباس بی اس ا ا تنشون بود؟

- اونا همه گانادوهایی بودن که مدت زیادی از مرگشون میگذشت

- نشیندم تو این مدت از بی اس ا ا کسی اومده باشه اینجا

- اصلا خوشم نمیاد ... امکان نداره اینا اینجا باشن و ارتش اونا رو دیده باشه وبه ما خبر نداده باشن

{صدای ناله ای میآید}

- داره به هوش میاد

- امیدوارم این یکی چیز بیشتری داشته باشه که بگه.

هانا چشمانش را باز میکند چند لحظه طول میکشد تا متوجه موقعیت خودش شود و بعد وحشتزده تکان میخورد

-بهتره اینبار آروم باشی اینجوری فقط به خودت صدمه میزنی

هانا متوجه شده دستانش بسته است با خشم و نفرت فریاد میزند:

برو به جهنم عوضی اگه مردی دستامو باز کن تا باباتو در بیارم! و تفی روی زمین می اندازد

ترسو های بزدل! عوضی های کثافت!!!همه مردمونو کشتین ! هرچی هیولا و بلا بود به سرمون ریختین!چی از جونمون میخواین؟میخواین منو بکشین؟! معطل چی هستین اجنبی های فاشیست!!! فکر کردنی ازتون میترسم؟! بازم کن تا نشونت بدم با کی طرفی!

ولی هر سه نفر بی هیچ حرفی مقابل او ایستاده اند. کریس تکانی میخورد و دستانش را مقابل سینه اش حلقه میکند.

هر سه نفر در سکوت و بدون اینکه ذره ای ناراحت شوند به او خیره شده اند.

هانا که انتظار چنین واکنشی را ندارد ساکت میشود

کریس: تموم شد؟ یا میخوای ادامه بدی؟

هانا: از جون ما چی میخواین؟

کریس: اونایی که داشتین تفنگاشونو بر میداشتین،افراد بی اس ا ا چند وقته ...

 

هانا در میانه صحبت کریس به از روی صندلی پرید و با دستان بسته به سوی او هجوم برد ولی کریس او را هل داد و او دوباره روی صندلی افتاد .

هانا به نظر بهت زده می آید گویی انتظار نداشته کریس به این سرعت واکنش نشان دهد وبا سو ظن به آنها نگاه میکند.

کریس تکرار میکند: کسایی که بهشون حمله کرده بودین، اونا کین؟

-شما ها دیگه کدوم خرایی هستین؟

-ما از بی اس ا ا هستیم

-عوضیای...

-اونایی که شماها باهاشون درگیر بودین از نیروهای ما نیستن. اونا آلوده شدن        

هانا با نگاهی نامفهوم به مردی حرف میزند نگاه میکند و میگوید:

-خب که چی؟

بری : به ما گفتن تروریستا اینجا با ارتش درگیرین

هانا: تروریست جد وآبادتونه

کریس: الان من میخوام بدونم کی اینجا داره با کی میجنگه؟

هانا : برو به جهنم

بری گفت: شاید اگه یکم تو اتاق تنها بمونی عقلت سر جاش بیاد. اگه وقتی برمیگردیم حرف نزنی تحویل ارتش میدیدمت یادت نره دختر.

و بعدهر سه نفر بیرون می روند.

هانا با در ماندگی بیرون رفتن آنها را تماشا میکند ...

ززززینگ...

 تلفن روی میز زنگ میخورد و هانا با صدایش از جا میپرد چند لحظه به تلفن خیره میشود و بعد به در نگاه میکند...

ززززز ینگگگ...

نگاه هانا از در به تلفن میچرخد...گویی دارد تصمیم میگرید گوشی را بردارد یا نه...

زززینگ....

هانا از روی صندلی بر میخیزد و به سمت گوشی میرود روی میز مینشیند و دستانش را از زیر پایش رد میکند و گوشی را برد میدارد:

صدای آنسوی تلفن : داشتی چه غلطی میکردی؟

هانا: کارلا؟

کارلا: مرگ !

هانا : چطوری؟ {و به در نگاه میکند که هنوز بسته است}

کارلا: اونجا دفتر کار منه نادان!!

هانا:فکر میکردم گفتی مغازه لوله کشی داری!

کارلا:پس علاوه بر چشمات گوشاتو نیاز به تعمیر داره!

هانا :این احمقا میگن که از افراد بی اس ا ا ولی کسایی که از افرا دبی اس ا ا بودن از اونا نیستن!

کارلا: الان وقت این حرفا نیست . باید از اونجا بیای بیرون

هانا: خب نقشه چیه؟

کارلا: نقشه اینا که دستاتو جلوی پنجره بگیری بالا و نفستو حبس کنی!

هانا با تعجب: چی؟

کارلا با لحنی بیصبر: حرف نزن بجنب، یه اتفاقی می افته اونجا ،

بعدش تو باید از دریچه هواکشی که زیر میز من کنار کمد فایلهاست وارد شود خودتو به بخش راه آهن تاسیساتی زیر ساختمون برسون

هانا: بعدش؟

کارلا: اگه نصف اعتماد به نفست شانس داشته باشی ، یکی میاد دنبالت و دیگه حرف نزن برو جلوی صندلی و دستاتو بگیر بالا

هانا:کارلا قصدت چیه؟

کارلا: گفتم حرف نزن! برو! هانا گوشی را گذاشته و تلفن را روی اسپیکر میذارد ومقابل پنجره می ایستد:

هانا: خوبه؟

کارلا: یکم به چپ ...

هانا: تو داری منو میبینی؟

کارلا:اره . این یارویی هم که تو بالکن خونشم ظاهرا قبلا منو دید میزده اینجا یه دوربین داره

هانا مقابل پنجره ایستاد و دستانش را بالا گرفت و ناگهان در اتاق باز شد

کلنس همان افسری که رادیو دو موج داشت در آستانه در پدیدارمیشود وبه صحنه بی معنای روبرویش خیره میگردد :چه غلطی؟

پیش ا ز هر واکنش هانا شیشه پشت سرش خرد شده و کلنس فریاد زد و به زمین افتاد ... او تیر خورده بود!

 هانا سرش را گرفت و متوجه شد دستبد پاره شده است کارلا از اسپیکر جیغ میزند: حالا!!!

هانا : بیشعور باید بهم میگفتی میخوای منو با تیر بزنی!

کارلا: نمدونستی کمتر میترسیدی!

هانا بهت زده دوید تا به دریچه برسد کلنس فریاد زد: سرجات بمون ولی پیش از اینکه سلاحش را بلند کند تیر دیگری به کتفش میخورد

 او خود را بیرون میکشد  و پشت در پناه میگیرد. هانا دریچه را می یابد.

داره فرار میکنه یه تک تیر انداز اون بیرونه

صدای یک تیرا ندازی دیگر و هانا وارد دریچه میشود.

 

صدای رادیویی:

ادوراد؟ بقیه اش با توئه

زنی که رادیو را در دست داشت ، ترن را به حرکت در آورد و به ادوراد نگاه کرد . ادوارد به قفسه سینه اش چنگ زده بود و نمیتوانست نفس بکشد صورتش کبود شده بود و روی زمین به خودش میپیچید. و گفت: نگران نباش ، میدونم چی کار کنم

 

 

کریس خشمگین به دریچه نگاه کرد و گفت: ما از اینجا رد نمیشیم، در پرسنل رو بشکنید

زمانیکه آنها به زیر زمین رسیدند هیچکس آنجا نبود وبه تازگی معلوم بود که یک ترن از آنجا رد شده است.

 

 

آنطرف تر. بیسیم

- ادوارد جواب نمیده

- شاید فرکانسو عوش کرده

- فرکانس ایستگاه مترو مشخصه نمیشه عوضش کرد بعدشم چرا باید عوضش کرده باشه؟

کارلا این را در بیسیم گفت و ادامه داد: حتما یه مشکلی پیش اومده

کارلا به همراه ادموند و سه نفر دیگر وارد ایستگاه آشفته مترو شدند . کارلا سلاحش را در دست گرفته بود و ادموند نیز در کنارش قدم میزد . همگی گوش به زنگ بودند

کارلا بی توجه به تمام خاطراتی که بی رحمانه به ذهنش هجوم می اوردند از روی دستگاه بلیط پرید و وارد راهروی آشفته شد.

 بقیه نیز به دنبالش آمدند. قطار تاسیسات از دور دیده میشد. کارلا دندان هایش را بهم سائید و بعد گفت: چرا اینقدر دیر رسیده؟ قطار تاسیسات بر روی سکو متوقف شد در سکوتی مرگبار و گوش خراش... خالی

ادموند پرسید: مندس باید خالی باشه؟ کارلا ناگهان احساس خطر کرد از آن احساس هایی که در جزیره وسکر داشت... او رو ادموند گفت: برگردیم عقب...

در مترو باز شد و کارلا سلاحش را مستقیم نشانه رفت. ادوارد در حالی که دستش را به در گرفته بود پدیدار شد.

از تمام بدنش مایع لزج چندش آوری میچکید رنگ پوستش عوض شده بده بود  نگاهش خیره و چشمانش از ریخت افتاده بود .

چشمان کارلا مرطوب شد... ادوارد دوست و همکار او بود و او همواره از ادوارد خوشش میآمد این حق او نبود که اینطور بی رحمانه بمیرد...

ولی ادوارد با صدایی خفه که گویی در حلقش قرقره میکند گفت: کار... اون زن....ادوارد از در بیرون نیامد همانجا ایستاد گویی هر لحظه دردش بیشتر میشد و بعد ادامه داد: زن ... هانا رو...مخابرا... و بالا آورد کارلا و ادموند به سمت او رفتند: اد! ولی او فریاد زد: جلو نیاین! از دهانش تکه های دیگری بیرون پرتاب شد...تکه هایی خون آلود و لزج...کارلا نیمخواست بداند این چیست . اد ادامه داد: اون زن...هانا رو ...زنده ... باید برید...کارلا نمیتوانست چیزی بپرسد شدت درد ادوارد او را گنگ کرده بود و ادموند پرسید: اون زن کیه؟

ادوارد نالید: زن... خائن... باید برید...من... زنده مون... که به شما...بگ ... متاس...م و بعد سوار قطار شد و در راقفل کرد.

کارلا وحشتزده به سوی او دوید ولی ادوارد قطار را روشن کرد و قطار با حد امکان سریع از آنجا دور شد.

نه! ادوارد! نه!

تونل بن بسته!

و همه بی اخیار به سمت سکوی خالی دویدند.

صدای مهیبی از دور شنیده شد و قطار با نهایت سرعت به انتهای تونل که بسته بود برخورد کرد . کارلا ادموند و 3 نفر دیگر تنها مبهوت این صحنه بودند...

ناگهان یکی از دوستانشان با حالتی غیر عادی به جلو پرتاب شد وبه دیواره مترو خورد. همگی برگشتند و مرد قدر بلند تاس وکچلی را دیدند که کنارشان ایستاده ومشتش را بلند کرده تا بقیه رو نیز بزند

کارلا درحالی سلاحش را بالا می آورد گفت: این کوفتی از کجا اومد؟

 

ادامه دارد.

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیم ساعت قبل از این حادثه

این یکی از افراد تروریست هاست. رئیسم کاپیتان ردفیلد براتون فرستادتش

این را زنی میگفت که بازوی هانا را در دست گرفته بود.

مرد پرسید: شما با بی اس ا ا هستین؟

زن: بله . من رو فرستادن تا یه سری اطلاعات بفرستم. امکانش هست منو به جایی ببرین که میشه به سیستم دسترسی داشت؟

باید هویت این د ختر رو وارد پایگاه کنیم

مارسینز نگاهی به زن و نگاهی به هانا می اندازد و میگوید: این دختر رو به ما تحویل بدین.

زن : مشکلی نداره. اون در اختیار شما ست و هانا را هل میدهد. هانا روی زمین می افتد. معلوم نیست که بیهوش است یا در حال بیهوش شدن زیرا زیر لب زمزمه میکند: میکشمت...

در ضمن باقی تروریستا تا چند دقیقه دیگه میرن ایستگاه مترو خیابون 73 . گفتم شاید بخواین بگیرنشون

مارسینز:چرا اونجا میرن؟

زن:نمیدونم . ولی اونا از طریق امواج رادیوی محلی باهم در ارتباطن

مارسینز : ممنونم از اطلاعاتتون کاش زودتر بی اس ا ا رو داخل کرده بودیم

مارسینز تلفن را بر میدارد و پشت تلفن منشی اش را صدا می زند و میگوید: این خانومو ببرین اتاق سرور.

زن با منشی بیرون میرود ومارسینز دوباره گوشی را بر میدارد وبه کسی میگوید: کلنل کراپ، مشلکی پیش اومده یکی از افرا دبی اس ا ا رو فرستادم دفتر سرور، لطفا کلکشو بکن. یه دختره ای هم از کسایی که زنده موندن اینجا تو اتاق منه بیا این رو هم ببر کلکشو بکن. بقیشونم ظاهرا رفتن ایستگاه مترو یکی از همون چیزایی که میدونی چیه رو بفرست سراغشون. میخوام شر این افراد باقی مونده رو زودتر بکنیم. فکرکنم نمونه هایی که براشون فرستادیم کافی باشه... رادیوی محل رو هم بگیر. ظاهرا دارن با رادیو ارتباط برقرار میکنن...

 

 

کمی آنطرف تر

 

 

کارلا جیغ زد: از جلو دست وپاتش برین کنار!

و از زیر مشت تایرانت کنار جست. ادموند اسلحه اش را در آورد و به سمت تایرانت نشانه رفت

کارلا: نزنش! اینجوری فقط عصبانیش میکنی

ادموند: پس چه غلطی بکنیم؟ باهاش برقصیم؟

 یک از مردها بلافاصله از روی سکو پایین پرید و به سمت دریچه تاسیسات دوید و تایرانت به دنبال او رفت . این بهترین فرصت برای سه نفر باقی مانده بودکه فرار کنند ... ولی بی آنکه حتی ذره ای درنگ کنند هم ادموند وهم کارلا از پشت به او شلیک کردند. تایرانت در میانه راه پشیمان شد وبه سمت انها برگشت. ادوارد رو به کارلا گفت: والزار یا سامبا؟

کارلا رو به او جیغ زد: بدو بدو! و هر دو به سمت دستشویی ها دویدند . و با سر داخل دستشویی زنانه پریدند.

ادوارد گفت: تو دستشویی زنانه تو عمرم نیومده بودم که الان اومدم. کارلا بالا فاصله در را قفل کرد. ناگهان صدای نعره ترسناکی آمد ویک زن با صورت سیاه و بدن تکه پاره به آنها حمله کرد ادوارد بی هیچ درنگی زن را گرفت و محکم به در کوبید. دستشویی هیچ دریچه ای نداشت

ادموند: الان چرا مثل احمقا اومدیم این تو؟

تایرانت از پشت در به آن مشت میکوبید.

ادموند: گراپ چی شد؟

کارلا: امیدوارم فرار کرده باشه.

ادموند در حالی که به در دستشویی نگاه میکرد که با هر ضربه بیشتر از جا در می آمد: قراره منتظر بمونیم تا خدا ظهور کنه؟

تایرانت همچنان مشت میزد.

کارلا به سرعت به سمت دستشویی آخر دوید . آنجا فنس تاسیسات بود

کارلا: بیا سعی کنیم اینو باز کنیم

ادموند : و دعا کنیم توش هیچی نباشه!

دو نفری فنس را گرفتند و آن را زا جا در آوردند. در پشت سرشان با صدای بلندی شکست و هر دو با کله داخل تونل تاسیسات پریدند. کارلا بعد از  ادوارد رفت و بی مهابا دست در سیم های جعبه کنترل برد و یک مشت سیم را بیرون کشید. صدیا اتصالی برق آمد و آن را به دریچه فلزی متصل کرد و بعدا داخل کانال خزید

صدای نعره و اتصالی برق از پشت سرشان آمد.

ادموند : اینکار میکشتش؟

کارلا :بعید میدونم

ادموند:اون چه کوفتی بود؟

کارلا: یه تارانت بود

ادموند:عالیه . چه اسم با مسمایی این کانال از کجا در میاد؟

کارلا :از پست برق شهری منطقه 18

ادموند: عالیه هموجوایی که  میخ کله داره

کارلا: میخ کله ها را حت تر میشه از دستشون در رفت. تایرانت باهوش تر از اوناست

ادموند: آره ولی اون وامونده ها یه تبر دارن که میتونن باهاش یه فیلو از وسط نصف کنن

کارلا سرش را تکان داد: آره اینم هست

ادموند : خدا لعنتت کنه الان باید یه چیزی میگفتی که منو دلگرم کنه

کارلا: میخوای الان بهت بگم؟

ادموند: آره

کارلا:تایرانت پشت سرمون اومده تو تونل!

 و چراغ قوه را به سمت عقب گرفت تا کله تایرانت را به اون نشان دهد که از انتهای راهرو به آنها نگا میکرد

 

ادامه دارد

 

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مدرسه

گیو از اتاق بیرون می اید. بیشتر لباسش خونی است . دستکش هایش را درمی آورد وبه قیافه نگران دیگران که مدارم در حال تعویض فرکانس های امواج رادیو هستند تا بلکه از کارلا و بقیه خبری بدست بیاورند میگوید:

خب، گلوله ها رو درآوردم. ولی حالش اصلا خوب نیست . خون زیادی از دست داده

- زنده میمونه؟

- امیدوارم.

- اینو ببینین. یکی از مرد ها درحالی که مسلسلی به پشتش بسته است بر میخیزد. او دوربینی را پیش می آورد که پیشتر از لباس جف برداشته بودند.

تصویریکه در دوربین نشان داده میشود، صحنه ای است که پس از افتادن جف روی زمین و گرفتن هاناست.

صدای افراد بی اس ا ا می آید. و تصویر کریس برای لحظه ای در دوربین دیده میشود. پیتر با دیدن قیافه کریس زیر لب غر غر میکند.

- اینا چیه تن گانادوها؟

گیو : پاوسو بزن. تصویر توقف میشود و گیو به علامت روی بازوی ریس اشاره میکند

اینا افرا دبی اس ا ا بودن. هانا گفت که کسایی که جدید اومدن با قبلیا فرق میکردن.

پیتر درحالی که رادیو را دستش میفشرد گفت: هیچ فرقی نداره. تصویر کسی که جف رو باتیر زده معلومه. دعا کنه به دستمون نیفته.

گیو :خبری از ادموند نشد؟

- نه هنوز چیزی نیست.

گیو لعنتی فرستاد که ناگهان صدای رادیو بلند شد:

- پیتر پیتر!

همه بهت زده به هم نگاه میکنند.

پیتر بیسیم را بر میدارد: گراپ! شما کجایین؟

گراپ در رادیو گفت: پیتر برو رو موج رکس!

همه به هم نگاه بار دیگر به هم نگاه میکنند

- بیسیم پلیس راهنمایی رو بیار

یکی از مرد ها سری تکان داد و بیسیم را آورد.

- چی شده گراپ، این بیسیم خطر لو رفتن داره

خطر رو ولش کن، رادیو لو رفته، اونا هانا رو بردن اداره مخابرات ، ادموند مرده ، کاپ هم مرد. من و دانیل موندیم.

- چی داری میگی؟

ما رفتیم ایستگاه راه آهن ... ولی هانا اونجا نبود. ادموند داشت میمرد. اون گفت یه زن هانا رو برده اداره مخابرات یه دفعه یه چیزی اومد بزرگ بود تاحالا شبیهشو ندیده بودم. بهمون حمله کرد . من و دانیل فرار کردیم.

- چه بلایی سر بقیه اومد؟

- کاپ کشته شد، کارلا و ادوارد هم یه دفعه ناپدید شدن ادموند گفت که اون زن که هانا رو برد میدونسته ما از طریق رادیو حرف میزنیم

پیتر وگیو نگاهی به هم کردند. این اصلا خوب نبود. واضح است که همه از این اطلاعات جدید سردرگم شده اند.

- دیگه وقت نداریم باید همین الان دست به کار بشیم.

- اره به نظرم دیگه احتیاط معنی نداره

- گراپ.

- به گوشم

- ما همین الان راه می افتیم سمت اداره مخابرات به نظرم دیگه وقتی نداریم. سعی میکنیم هانا رو پیدا کنیم

- اونا ممکنه هانا رو کشته باشن

- اگه نگرانی میتونی نیاین. فقط خواستم بدونین

چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد صدای خش خش بیسیم می آید:  ما میایم. سعی میکنیم از طریق لوله های فاضلاب شهری به شما برسیم.

پیتر خندید: کارمند شرکت آب بودن هم فواید خاص خودشو داره

- ما سعی میکنیم خودمونو به بالای پشت بوم برسونیم. بیسیم رو بردار همرات.

- باشه میبینمتون. شاید بلاخره این کابوس لعنتی تموم بشه

گیو رو به بقیه کرد: جف رو بذارین تو  هلیکوپتر

- میتونیم بدون اینکه ما رو ببینن وارد بشیم؟

گیو : الان ؟نه ولی من میتونم برای بردنتون بیام .تا میتونین ساختمونو بهم بریزین.

-باید برای کارلا و ادموند پیام بذاریم. اونا ممکنه زنده باشن

- یه پیام رو موج رادیویی بفرست به این مضمون. و جمله ای را روی کاغذ نوشت و به یکی از افراد داد. تکرارش کنه. اگه زنده مونده باشن میفهمن ما داریم چی کار میکنیم.

- با 15 نفرآدم واقعا میشه یه ساختمونو  بهم ریخت؟

پیتر لبخندی زد: بستگی به 15 نفر داره

و شاتگانش را مسلح کرد.

 

 

اداره مترو

 

 

کریس با بیقراری کل اتاق را راه میرود. بری روی صندلی نشسته وبه او که پریشان در فکر است نگاه میکند

در باز میشود پیرز نوینز وارد اتاق میشود و میگوید:

- حالش خوبه، زیاد صدمه ندیده

کریس سری تکان میدهد: تو چی فکر میکنی؟

پیرز وارد اتاق شد ودر را بست و یک صندلی را پیش کشید و نشست:  در مورد لباس بی اس ا ا؟ اگه افراد ما اومده بودن اینجا ما باید خبردار می شدیم

کریس:پس چرا کسی باید خودشو به زحمت بندازه تا لباس بی اس ا ا تهیه کنه وتن گانادو ها بکنه؟

بری:شاید برای اینکه راحت تر مردمو بکشن

پیرز: آره ولی تروریستا اینو فهمیدن و به بی اس ا ا حمله کردن...

بری: احتمال داره دوست مویرا زنده باشه؟ بیشتر مردم عادی چیزی درمورد بی اس ا ا نیمدونن ونمیدونن اونا چی کار میکنن... باید کسی باشه که توی کار باشه

پیرز گوشزد میکند: افراد نظامی وارتشی هم در مورد بی اس ا ا میدونن.

کریس: مهم نیست که تروریستا اگه واقعا اسمشون اینه میدونن که نباید به بی اس ا ا نزدیک بشن. موضوع اینه که کی تصمیم گرفته از این حربه استفاده کنه؟ اگه تروریستا اینکار رو کرده بودن نباید به اونا حمله میکردن... و در ضمن نیروی ها دولتی به محض دیدنشون باید با ما تماس میگرفتن...

بری: فکر کنم باید یه بار دیگه با اون مردک حرف بزنیم

کریس سری تکان میدهد:  اگه اونا اینکار رو کرد هباشن، لازمه درخواست بک آپ کنیم.

- اونا راه های ارتباطی رو بستن

- درسته باید یه عده برن و از اتاق سرور اطلاعاتو بفرستن

- به نظرم بقیه اش خوش بگذره!

پیرز برخاست: میگم افرا دآماده بشن.

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو خیابان پایین تر از اداره مخابرات

 

کارلا باند را دور بازوی زخمی ادموند پیچید: اینقدر بچه ننه بازی در نیار. انگار نه انگار ارتشی هستی!

-        آره واسه تو ساده اس!

و با دست دیگرش درحال پیچاندن موج رادیو یست

آنها در یک انباری کوچک هستند. ادموند به شدت زخمی شده است از کنار صورت کارلا خون میریزد

-        جشن سالگرد پیروزی و استقلای در استادیوم برگزار میشود. ... جشن سالگرد پیروزی واستقلال در استادیوم برگزار میشود

- عالیه اونا رفتن سمت اداره مخابرات

فکرکنم وقت زیادی واسه تلف کردن باقی نمونده. (صدای کارلا حالت اندوهگینی دارد)

- میخوای اول گریه هاتو بکن بعد بریم

- ادوموند گاهی حس میکنم یه سوسک بیشتر از تو عواطف انسانی داره

- نظر لطفته

کارلا سلاحش را چک میکند: فقط 5 تا گلوله واسه تیراندازی... هندگانم که زیاد ارزش نداره.

به هر صورت یه نفر هم یه نفره دختر پاشو باید بریم.

(ادموند از جایش بلند میشود) تو میترسی؟

- من دیگه از چیزی نمی ترسم. چیزی باقی نمونده که بخوام بترسم!

- میدونی توی جنگ به اینجور آدما چی میگن کارلا؟

- کارلا سرش رو بالا میاره و به ادموند نگاه میکنه: موشک انسانی! چون هیچ چی واسه از دست دادن ندارن!                    

- خب ما 15 تا موشک هستیم. حداقل

- این روحیه ایه که باید ازش ترسید.

صدای انفجاری مهیبی از بیرون آمد. هردو بیرون دویدند. نمای ساختمان مخابرات آتش گرفته بود و شعله ها زبانه میکشید.

کارلا: چه اتفاقی افتاده؟

 ادموند درحالی که دستش را به کمرش زده بود از خنده غش کرد: اضافه کاری من و دیگو و دوباره قه قهه زد

کارلا با نگاه نامفهوم به ادموند نگاه کرد و ادموند پاسخ داد: مهندس کوچولو، همه مثل تو کارشونو درست انجام نمیدن . نمای اون ساختمون کامپوزیته نباید نما رو کامپوزیت بزنن ، یادمه ساختمون مخابرات چند تا اخطار برا اینکار گرفته بود... من ودیگو چند تاشو فرستادیم.

- خب پس گیو بقیه دست به کار شدن. چون فقط شما شهرداری چیها از این موضوع اطلاع داشتین!

-  راه بیفتت دختر. بلاخره قراره یه بار برا همیشه ببینیم غول آخر این بازی چجوریه!

 

هردو به سمت ساختمان دویدند

 

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اداره مخابرات - درست در همین لحظه

 

راهرو پوشیده از دود است و آب در آن به راه افتاده است. در کانال تاسیسات بالای راهرو  پیتر و دو نفر دیگر در حال حرکتند.

جناتان : مطمئنی این آب باعث میشه نتونن ردمونو بگیرن؟

 رابرت : به طورموقت اره... حتما کلی رفتن تو شوک که لوله های آب ترکیدن!

و میخندد . آنها از کنار لوله های گاز حرکت میکنند.

پیتر: باید هرچه سریعتر بریم. یانا و ماریو به زودی همه جا رو داغون میکنن به محض اینکه بتونن تاسیسات گازی رو دستگاری کنن پوکیدیم

آنها از کنار نوشته ای تحت عنوان:  تاسیسات طبقه 8 رد میشوند. صدای بیسیم

- پیتر؟

(صدا قطع ووصل میشود)

پیتر: گیل ، گوش میدیم.

{در اتاق مانیتورینگ سه مرد مقابل ماینتور های ایستاده اند یکی از آنها در حال کار با سیستم است}

{مردی که با بیسیم حرف میزند به یکی مانتورها نگاه میکند که بالای آن پارکینگ وجود دارد.}

- ما رسیدیم اتاق مانیتورینگ، اوناهمه جونورا رو آزاد کردن. طرف حسابمون دیگه فقط آدما نیستن

{افراد داخل کانال تاسیسات وحشتزده به هم نگاه میکنند}

-چی؟ درحالی که خودشون توی ساختمونن جونورا رو ازاد کردن؟

{مرد دستش را به سمت مانیتور تکان میدهد و بعد بر روی پشت صندلی قرار میدهد}

-نمیدونم چرا اینکار رو کردن ولی به هر حال اینطور که ما مینیم میتونه بازی کرش رو بذاره تو جیبش! {و بعد به دو مانتور دیگرن گاه میکند} و دوتا خبر خوب

رابرت یا دستش صورتش را پوشانده و میگوید:مگه تو این خراب شده خبر خوب هم هست؟

گیل : کدومشو میخوای بشنوی؟

پیتر: فرقی داره بگم اولی یا دومی؟

{گیل لبخندی به گراپ میزند و به هیجان به یکی از مانتور ها نگاه میکند:}

-آره، کارلا و ادوارد رسیدن تو ساختمون ودارن از روی سر دوتا جونور به قول کارلا لیکر میپرن

{چشمان هر سه گرد میشود:}

پیتر: زنده ان؟

گیو : آره . اتفاقا الان به موقع تونستن در برن...   این دختره کارلا نظامیه؟ فکر میکردم تو حقوق بشره!

پیتر:  اون تو نیروهای صلحه.خبر خوب دومت چیه؟

 گیو :هاها ها نیروهای صلح!این حافظ صلح باشه پس کی حافظ جنگه؟ هانا زنده اس

هر سه با هم :چی؟

گیو به یکی از مانتورها نگاه میکند : اون زنده اس داره تو راهروی طبقه 4 ام حرکت میکنه یه اسلحه هم دستشه به نظرم حالش خوب میاد.

- کسی نزدیک هانا هست؟

-اره، نیم دوجین ماجینی! ویه زن ناشناس

-ما خودمون میرسونیم اونجا شما تو اتاق مانیتورنگ بمونین و ما رو راهنمایی ...

صدای نعره ای ازانتهای کانال تاسیسات می آید و لحظه ای بعد موجودی با چهار جفت دست و پا که ازتمام بدنش مایعی غلیظ و بدبو میچکید داخل کانال میپرد و رو به آنها میغرد. در این لحظه موجود مشابهی از کانال روبرویی پدیدار میشود

-  مهمون داریم! و همه سلاح هایشان را بالا می آورند.

 

 

همان زمان- اتاق تاسیسات

 

{ماریو دسته شیر گاز را پایین میدهد: }اینطوری درهای پنومات از کار می افتن

{یانا در حالی که چراغ قوه اش را به سمت جسد مردی گرفته است که کمی پیشتر کشته بودند گرفته بود دعا میخواند. ناگهان صدای افتادن یه وسیله فلزی از انتهای راهرو می آید. او به سرعت رو به ماریو برمیگردد: } فکر کنم یکی...

با دیدن صحنه بعدی لحظه ای شوک زده میشود ماریو انجا نیست .  به جای او یک بدن بی سر زیر جانوری افتاده بود که هیچ شباهتی به چیزهایی که پیشتر دیده بودند ندارد .بزرگ و سیاه است و از میان دو چشم مرکبش به او نگاه میکند.

یانا به آرامی عقب میرود تا از موجود دور شود. موجود از یک گاو بزگتر است و به آرامی از روی جسد پایین آید وبه سوی او به حرکت میکند . آب دهانش مانند طنابی لیز و کلفت آویزان است.  ولی یانا خونسردانه با همان سزعت ادامه میدهد. هیولا اندکی می ایستدوبعد سر جسد ماریو برمیگردد. یانا به انتهای راهرو می رسد وباید از کنار ژنراتور رد شود تا به در برسد. یانا به سمت در می رود ودر را باز کرده وخارج میشودد ناگهان متوجه زنی در پنج متری خود میشود که ناشناس  است بود ولباس عجیبی به تن دارد. لباسی که برای آب وهوای اینجا زیادی گرم است.

-تو دیگه؟

زن لبخندی میزند: نیازی به این همه سوال نیست  و سلاحش را به سرعت به سمت او بالا می آورد.

از سلاح زن سوزنی به بیرون شلیک میشود و مستقیم به گردن یانا میخورد. یانا روی زمین میافتد حالتی دارد که گویی نمیتواند نفس بکشد

زن با قدم های آهسته بالای سر او می آید و میگوید: بجنب دیگه جنب. چرا شما آدما اینقدرمقاومت میکنین؟ یانا با حالتی وحشتزده به زن خیره شده است و بعد تشنج میکند و چیزی ازد اخل دهانش بیرون می افتد  زن خیلی بی تفاوت لگدی به یانا میزند واو را به طرف دیگر راهرو پرت میکند سپس خم میشود و آن را برمیدارد و داخل یک شیشه میگذارد و میگوید:اینکار خیلی چندش آوره ولی از کمکت ممنونم. نمیدونم اگه شماها زنده نمونده بودین باید چی کار می کردم!

وبه آرامی از او دور میشود. یانا هنوز روی زمین می غلتد و درد میکشد.

 

دو خیابان پایین تر                             

 

افراد بی اس ا ا از دور میتوانند آتش سوزی ساختمان مخابرات را ببینند. ولی دسته ای از Bow با آنها در گیر شده اند.

-این کثافتا از جا پیداشون شد؟

-نمیدونم! ولی باید هر چه سریعتر خودمونو به اون ساختمون لعنتی برسونیم!

کریس با BOW در گیر است که دو سر دارد و جفت دهان های پر از دندانش به سوی او نعره میکشند:

گرسنه ای ها؟ و نارنجی را به سمت دهان باز هیولا میاندازد. هیولا بمب را به سرعت قورت میدهد  و لحظه ای بعد منفجر میشود

پیرز گردن یک لیکر را گرفت و او را به سمت یه لیکر دیگر پرتاب میکند که بری درحال ترکاندن مخش با یک مگنوم قویست...

چند گلوله تیر دیگر از اطراف شنیده میشود وبعد همه BOW ها روی زمین می افتند.

خب تفریح تمومه بهتره راه بیفتیم. و همه به سمت ساختمان حرکت میکنند. صدای هلیکوپتری توجه همه را جلب میکند. یک هلیکوپتر از بالای سرشان به سوی ساختمان میرود

پیرز: اون دیگه کیه؟

یکی از افراد :شبیه هلیکوپترای شبکه های خبریه!

ناگهان از دور صدایی شبیه به شلیک ضد هوایی شنیده میشود وبعد هلیکوپتر حرکت بسیار عجیب ونا معقولی نشان میدهد تا از تیر رس موشک پرتابی دور شود و موفق میشود.

-یه خلبان حرفه ای توی اون هلیکوپتره

این حرف کریس است که گویی با خودش حرف میزند. پیش از آنکه ضد هوایی بار دیگر تلاش کند هلیکوپتر در دود محو میشود.

{کریس در حالی که رد هلیکوپتر را در آسمان دنبال میکند } نمیدونم معنی این چیه ولی اگه هلیکوپتر پر باشه نمیتونه همچین حرکتی بزنه.

-{بری}پس داره میره آدما رو سوار کنه

کریس : تروریستا توی ساختمونن . حرکت کنین

 

اداره تراسیو ایالات متحده آمریکا

 

کلر: مطمئنینی هیچ خبری ازشون نشده؟... امکانش هست باهاشون تماس بگیری؟... نه با خودشون... نه خب آخه واسه نیروی ما هم همین مشکل پیش اومده بود... {مویرا طوری روبروی کلر نشسته که گویی میخواهد وارد تلفن شود}

باشه... ما رو بی خبر نذار...

و گوشی را میگذراد

خب؟

جیل میگه دارن نیروی کمکی میفرستن . تونستن یه عکس دیگه از ایمیل استخراج کنن . و ... خبری هم از هیچکس نیست

مویرا:  لعنتی... {و صورتش را میگیرد} ممکنه همشون مرده باشن؟

کلر به صندلی تکیه میدهد وهیچ چیز نمیگوید.

مویرا تلفن را بر میدارد و شروع به شما ره گرفتن میکند

کلر: چی کارمیکنی؟

مویرا: به گوشی کارلا زنگ میزنم

کلر: اونکه جواب نمیده             

مویرا: اره ولی گوشیش خاموش نیست

الان یه مدت زیادیه که اون گم شده اگه مرده بود گوشیش باید خاموش میشد . اون بار اولش نیست تو همچین شرایطی گیر میکنه . پس حتما یه جوری گوشیشو شارژ کرده ... شاید اگه چند بار زنگ بزنیم بتونه گوشی رو برداره

حداقل امیدوارم.

 

ادامه دارد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سایه دو نفر در راهروی طویل بخش انفورماتیک که پوشیده از آب وپر از دود است دیده میشود .

ادموند: اینجا زیادی ساکته. خوشم نمیاد

کارلا: میشه اینقدر این جمله رو نگی؟ به اندازه کافی همه چی آزار دهنده هست!

ادموند: واسه چی اون سلاحو برداشتی؟ اون فقط بارتو سنگین میکنه { و به سلاحی اشاره میکند که شبیه یک نیزی پرت کن است}

کارلا: این سلاح برای صعوده. یه وقت دید لازم شد

- آره تو ساختمونی که نهایت ارتفاع سقفش 2 متره واقعا لازم میشه!

صدای پایی از انتهای راهرو می آید. یک نفر از انتهای راهرو پدیدار میشود که نور از پشت سرش میتابد و چهره اش معلوم نیست .کارلا و ادموند برجایشان خشک میشوند و سلاح هایشان را بالا می آورند:

- آره با تیر بزنینم اینجوری مردن راحت تره!

غر غر آشنای یک دوست  کارلا متحیر به ادموند نگاه میکند و بعد میگوید: هانا؟

-پ ن پ ! پلنگ صورتی! اون وامونده رو بگیر پایین! و به سمتشان می آید.

هانا به شدت صدمه دیده است. گوشه لبش خونریزی دارد وبه نظر قسمتی از پهلویش پاره شده است و لنگان لنگان پیش می آید.

ادموند : تو چرا هنوز زنده ای؟

- اگه ناراحتی میتونی تمومم کنی! ولی کارلا بی مهابا او را در آغوش میگیرد: نفهم نادون! تو زنده ای!

هانا : آخ هوی سیم کش ولم کن!

در این لحظه ادموند متوجه سایه دیگه ای از انتهای راهرو میشود که آنها را نشانه رفته است: بخوابین! و دو دختر را و خودش را به داخل دری راه پله اضطرای میاندازد.

 کارلا: آی! ادموند!

هانا:  اوهوی! داشتم درمورد کشتنم شوخی میکردم!

ادموند: یه نفر میخواست بهمون شلیک کنه شما دوتا هم که تو فضای رمانتیک بودین

هانا: حتما همون زنیکه ایه که دنبالمه

کارلا : کدوم زنیکه؟

هانا: چمیدونم بابا ، اون بود که ادوارد رو کشت توی قطار. بعد هم منو آورد اینجا و گفت از افراد بی اس ا ا و یه یارویی به اسم چمیدونم بلو گرین ...به هر حال یه رنگی فیلد  رئیسشه...

-رد فیلد؟!

{کارلا بهت زده به او نگاه میکند وهانا ادامه میدهد } اره یه چیز تو همین مایه ها .. دیوونه ادمای اون یارو رو کشت و جونورا رو آزاد کرد بعد هم افتاد دنبال من... اون یه جور سرنگ داره که اگه بزنه بهت تبدیل به شفته ای میشی که سر کار قبلیم به جای نهار میدادن ولی اون سرنگ رو همه جواب نمیده اکثرا همه رو میکشه ...

ادموند : دختر تو باید گوینده گزیده اخبار بعد ظهر بشی که صد تا خبر رو میگه آدمم هیچی ازش نیمفهمه!  بذارینش به عهده من

دو دختر: چی؟

(ادموند در حالی که چشمانش را بالا تاب میدهد : )شماها باید برین اتاق سرور یادتونه؟ من اینجا سر این هرزه تزریقاتی رو گرم میکنم.

کارلا: زنده می مونی دیگه درسته؟

ادموند در حالی که از گوشه در نگاه میکند : وقتی تو سعی نکنی منو نجات بدی معمولا!

هانا : باید بریم زیر زمین

کارلا در حالی که بلند میشود: بریم .

آنها از پله ها پایین میروند : هی شما دو تا دختر { هردو برمیگردند وبه ادموند نگاه میکنند:}

باز نرین تو راه کسی رو تور کنین

هانا : تو چشماتو باز کن خودت تور نشی!با اون لباسی که اون زنک پوشیده

کارلا:  تورای ما تهش سوراخه!

 

 

...

 

 

 

پیتر و رابرت پشت در نشسته اند و چشمانشان را بسته اند . گوشه چشم رابرت اشک جمع شده است .از پشت در صدای پاره پاره شدن بدنی میآید و که استخوان هایش زیر دندان چیزی خرد میشود...

رابرت زیر لب میگوید: احمق! واسه چی اینکار رو کرد؟ واسه چی اینکرا رو کرد؟ رابرت به شدت خشمگین است.

پیتر از جایش بلند میشود . او هم عصبیست. جواب میدهد: چون فکر میکرد ما باید زنده بمونیم. پاشو.

- غرو لندی میکند  ولی بعد بلندمیشود وبه در نگاه میکند: میخوام کسی که اینکار رو کرده از وسط دو تیکه کنم.

-اینجا رو ببین

{آندو وارد اتاقی شده اند که پیشتر مارسینز آنجا بود. روی میز همه چیز به هم ریخته است و پرونده های متعددی رو زمین پاش خورده اند. پیتر به سمت یکی از کاغذ ها میرود:}

 

به ژ. مارسینز

نمونه های آزمایشی بیشتری نیازمندیم. اولیوت با کسانی است که از ویروس پخش شده در محیط شهر بدون واکسن یا درمان زنده مانده اند . به ازای هر فرد مذکور نیم میلیون دلار به حساب شما وارد میشود. این افراد میبایست زنده وسالم تحویل شوند.

 

                                                                                                                            ج.آ.ب             

                                                                                                                             ن. آ

پیتر به سمت کامپیوتر میرود : هاردش هنوز سر جاشه مطمئنم اطلاعات جالبی توشه و هارد را خارج میکند

- خود لعنتیش کجاست؟

در لحظه دیواری در سمت راست آند وباز میشود و مارتینز بیرون می آید و ناگهان متوجه میشود دو نفر سلاح هایشان را به سمت او گرفته اند. در دست مارتینز استوانه نقره ای رنگ کوچکی است.

- سرجات بمون عوضی!

مارسینز چند لحظه با بهت به آندو نگاه میکند: از طرف آمبرلا اومدین؟ این نمونه ای که میخواید. لازم به لشکر کشی نبود! من فقط میخوام از اینجا برم و زندگی آرومی که رئیستون قولشو داده بود رو شروع کنم. ما توافق کردیم، منم به اندازه کافی آدم تحویلتون دادم که هرکاری که میخواین بکنید.

ناگهان قیافه هر دوی آنها طوری میشود که متوجه میشود در این صحنه مشکلی وجود دارد. رابرت میگوید: ما هم برای به واقعیت رسوندن رویات اومدیم اینجا

 

5 دقیقه بعد از باز شدن در به روی جانورانی که در راهرو اتاق مارسینز بودند

 

Untitled.png

 

 

ادامه دارد

 

 

 

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت بام ساختمان مخابرات

 

هلیکوپتر بر روی بام فرود آمده است. گیو در حال برقراری ارتباط با بقیه است:

- خیلی خب پسرا آژانس اومده هر وقت کارتون تموم شد میتونین بیاید بالا!

صدای بیسیم: ما یه سری از فیلمای اتاق مانیتورینگو برداشتیم ولی چطور بیایم رو پشت بوم؟

صدای پیتر: بچه ها ما یه آسانسور مخفی پیدا کردیم اینطور که اینجا نوشته توی هر طبقه یه ایستگاه داریم تا پشت بوم خودتونو برسونین به غربی ترین راهرو که تهش بن بسته

- کارلا و بقیه هنوز پائینن باید به اونا خبر بدیم

- این اسانسور برا اینکه به طبقه همکف بره باید یکی اونجا کلیدشو فعال کنه

- این کار اون دختره حافظ صلح باشه، ما از اینجا بهش پیام میدیم.

-اونا کجان؟

-رسیدن اتاق سرور و دارن با کامپیوترا ور میرن

- هانا و ادموند باهاشن؟

-هانا باهاشه

-ادموند چی؟

-اونو نمیبینیم. آخرین بار که دیدیمش همونجایی بود که با کارلا بودن ولی دوربینای طبقه دوم خراب شدن. چند لحظه قبل هم دوربینای طبق 3 خراب بودن

-باشه بهش پیام بده کارشون تموم شد. بیایم دنبالشون. ما داریم میریم آزمایشگاه مخفی

-چی؟

-فیلم علمی تخیلی زیاد دید پیت؟ میخوای بری تو آغل جونورا؟

- در حدی که اگه بتونیم اطلاعات برداریم. اگه دیدم شیر توشیره بر میگردیم.

 

 

اتاق سرور

 

 

هانا روی صندلی چرخدار نشسته و مدام خودش رو بین بخش های مختلف حرکت میدهد و زیر لب زمزمه میخوند.

کارلا کنار در ایستاده و به او نگاه میکند .

-هی تعطیلات نیومدیم ها

-اگه اون چشماتو باز کنی میبینی د ارم کار میکنم.

زییینگ...

{صدای تلفن داخلی اتاق سرور}

ززینننگ

هانا: برش دار . تمرکزمو به هم میزنه

کارلا: خب میفهمن ما اینجائیم

هانا :تا من این توئم هیچکس هیچ غلطی نمیتونه بکنه

کارلا گوشی را برمیدارد: اتاق سرور

- چه خوب میخواستم ببینم سبزی فروشیه یا نه

- باز تویه خوشمزه پیدات شد؟ چی شده

- گوش کن دست من باشه میذارم همونجا بمونی ولی حساب من و تو بمونه واسه بعد از بیرون رفتنمون

- واقعا تو دراین حد منطقی بودی؟

- پیتر میگه طبقه همکف یه آسنسور مخفی داره ، باید با کلید مکانیکی فعالش کنین اون وقت می شه بیایم دنبالتون که یه راست برین پشت بوم

- کجا هست؟

- ظاهرا بخش غربی

و گوشی رو میگذارد

کارلا رو به گوشی :احمق و گوشی را میگذارد

هانا: نمیدونم شما دو تا چرا مثل سگ و گربه این !

کارلا: این جریان مال قبل این اوضاعه

دوباره تلفن زنگ میخورد

کارلا با خشونت گوشی را بر میدارد: دیگه چیه؟

- چه خشن!

-ادموند؟!

صدای ادموند بسیار ضعیف و درمند است: گوش کن دختر. من نتونستم این زنک دخلمو...

-اد!

-یه دقیقه ساکت باش. گوش کن کارمن تمومه ولی من به حد کافی... زخمیش کردم. در ضمن سرنگی... براش نموند. ولی داره میاد دنبالتون...اون ساختمونو بمب گذاری کرده ... معنیش اینه که باید هرچه سریعتر از اینجا برین...

درضمن ... من ازا ینجا یه ضد هوایی میبینم . اگه میخواین با هلیکوپتر برین میزنتتون.

-کجاست؟

-از در اصلی که بری بیرون تو بخش شمالی طرف خیابون کارگر. میدونی کجاس و صدای بالا آوردن می آید.

کارلا با دو دستش گوشی را چنگ میزند انگرا اینکار جلوی مردن اد را میگیرد -اد

-مواظب... خودت... باش... کارلا... ما امیدومون به شما دوتاس!

و بعد صدای انفجاری از آنسوی خط می آید.

هانا: چی شده؟

کارلا گوشی را به پیشانی اش میچسباند و اشک میریزد وبعد جواب میدهد: من میرم آسانسور رو فعال کنم.

هانا متوجه موضوع میشود ومیگوید: باید اون زنیکه رو ... کارلا با لحنی اندوهناک و دردمند سلاح قلابدار ویه کلتش را به هانا میدهد: اینا رو بگیر . کارت که تموم شد خودتو به طبقه همکف برسون. اگه کارمن زودتر تموم شد خودم میام دنبالت

هانا: باشه باشه چیزی نمونده

کارلا: هانا، امیدمون به توئه. همه مردن تا به اینجا برسیم

هانا چند لحظه متوقف میشود وبعد به سوی کارلا با قیافه ای دلخور برمیگیردد:الان میخوای من یه جمله مثل این فیلمای سوپر قهرمانی بگم؟ برو خودتو جمع کن باو!

کارلا میخندد وبعد از در شیشه ای بیرون میرود: در رو قفل کن پشت سرم

هانا در حالی که مجددا مشغول کار میشود : چشم مامان زیر گاز رو هم خاموش میکنم

 

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10 دقیقه پس از حمله به اداره مخابرات

جایی آنطرف شهر

عده ای از افراد نظارمی مقابل ساختمانی ایستاده اند که چندی پیش منفجر شده است. این همان ساختمانی است که پیشتر دو گروه مردم شهر توسط تونل راه آهن از هم جدا شده اند.  مردی که سردسته آنها به نظر می آید به شدت خشمگین به نوشته ای در دستش خیره شده است:

You made a mistake about attacking us

And you are going to pay for that

با حمله به ما اشتباه کردین وتاوانشو میدین

 

و زیر لب زمزمه میکند: تک تکتونو مثل سگ میکشم

تعداد افراد بسیار کمی از انفجاری که چند لحظه پیش رخ داده بود نجات یافته اند واکثرا زخمی هستند.

یکی از افراد نزدیک میآید و میگوید: قربان یه پیام براتون اومده.

پخشش کن

پیام صوتی : تریللو به کمک نیاز داریم همه افراد رو برگردون... فکرکنم از یه کشور خارجی بهمون حمله کردن و ساختمونو آتیش زدن ... من نمونه اصلی رو برمیدارم. بعد ازا ینجا میریم.

زیر لب میگوید: کشور خارجی... هیچ کس اجازه نداره ثروت ما رو با خودش ببره...

و رو به افرادش فریاد میزند: داریم بر میگردیم. همه حیوونا رو به سمت ساختمون هدایت کنین .داریم میریم اونایی که میخواستن منفجمون کنن رو مثل سگ بکشیم!

 

اداره مخابرات زمان حال

 

درآسانسورباز میشود . پیتر و رابرت سلاح هایشان را بالا می آورند ولی آنسوسر در یک اتاق بسیار بزرگ باشده است. پشت شیشه های ضد ضربه آن محفظه هایی وجود دارد که همگی خرد شده اند ولی هنوز جانوارن عجیبی در آنجا در حرکت اند

- اینجا جائیه که بیچارمون کردن درسته؟

- صبر کن!

و پیتر جلوی او را میگیرد : روی زمینو ببین

نور باریک لیرزی آنجا وجود دارد: احتمالا اینجا بمب گذاری شده. بهتره نریم داخل

پس فیلم میگیرم و رابرات گوشی اش را رد می آورد . در داخل دوربین گوشی تعداد زیادی نور بنفش دیده میشود:

- مادون قرمز

-چی؟

اتاق پر امواج مادون قرمزه.

-  رابرت از تمام چیزهایی که میتواند فیلم میگیرد و بعد دکمه سبز رنگی روی بدنه آسانسور فعال میشود و پیامی بر روی ال سی دی نقش میبندد:

 

کلید مکانیکی طبقه همکف فعال گردید... بررسی وضعیت ایمنی ... 3 دقیقه دیگر...

 

پیتر بیسیم را برداشت: بچه ها تا 3 دقیقه دیگه خودتونو برسونین به راهرو غربی... وقت رفتنه

 

همان لحظه هال اصلی اداره مخابرات

 

کارلا در هال اصلی طبقه همکف است و کلید مکانیکی اسانسور را فعال میکند. و سپس عقب می ایستد. و به اطراف نگاه میکند. ناگهان صدای انفجاری از بالای پله ها به گوش میرسد و موجود نکره زشتی داخل میپرد.

- این لعنتی از کجا پیداش شد؟

و اسلحه اش را در میآورد. و در ست به بر آمدگی زرد رنگ وچندش آوری شلیک میکند که زیر شکم جانور است. هیولا نعره میشکد و به سوی او میپرد. کارلا بار دیگر خود را به سوی دیگر پرتاب میکند و نقطه حساس دیگری را میزند. هیولا خشمگین رو به او برمیگردد و کرالا تیر دیگری به فاصله میان دو چشم او شلیک مکیند. هیولا به زمین می افتد .

- خدا رو شکرکه مرد 1 تیر دیگه بیشتر نمونده بود...

ناگهان در ورودی از جا کنده میشود وانبوه جانوران داخل میریزند درست در همین لحظه افراد بی اس ا ا نیز ازآنسو وارد هال میشوند. صدای تیر اندازی در کل سالن میپیچد.

کارلا به سرعت پشت یک ستون میپرد و از کنار آن چشمش به یکی از افرا دبی اس ا ا می افتد پیرز- که به سمت او سلاحش را نشانه رفته است کارلا بلافاصله خود را عقب میکشد و متوجه میشود که مرد به او شلیک نکرده است.

زنی که پیشتر همه آنها را تعقیب میکرد از انتهای راه پله او را نشانه رفته است ولی مرد به او شلیک میکند و زن خود را پشت راه پله می اندازد.

- فکر نکن میتونی در بری! سرجات بمون ! تو باز داشتی!           

کارلا: چه جالب!

کارلا خنده اش را مخفی کرده و روی کول یک هانتر میپرد که یکی از افراد بی اس ا ا در حال شلیک به اوست از زیر پای یک حشره غول اسا قل میخورد  و خود را به ستون بعدی میرساند. جیب هایش را برای یافتن گلوله بیشتر میکاود . هیچ . فقط 5 تا تیر کلت که سلاحش دست هاناست... ناگهان کانال هواکش بالای سرش کنده شده و چیزی با صدایی شبیه صوت کشتی کنارش فرود می آید.

کارلا سلاحش را به سمت او نشانه میگیرد که:

هانا!

هانا روی زمین افتاده است و نفس های دردناک میکشد:

- همیشه برام سوال بود این سیریکا چطور از طناب میرن بالا؟ (ناگهان سلاح قلاب دار از کانال پایین می افتد)

- چرا از اونجا اومدی؟

- اون زنک پیداش شد. مجبور شدم برم

- خوبه؟ موفق شدیم؟

یک هیولای 6 پا  جلوی آنها می افتد و میغرد هانا وکارلا هردو با خشم وخشونت سر هیولا جیغ بنفشی میشکند و هیولا برای لحظه ای شوکه میشود ناگهان از سمت چپ نوعی گلوله اتشین به او میخورد و پرتاب میشود

کارلا هانا را پشت ستون میکشد : چی شد؟

هانا: این لبتاپ... و لبتاپش را به کارلا میدهد: واسه 5 دقیقه نذار کسی بازش کنه یا بهش صدمه بزنه... تو باید بری

کارلا: احمق نشو! نمیتونم تو رو تنها بذارم

هانا: احمق توئی. من نمیتونم بدوم . ما هم تا ابد... گلوله تیری دقیقا به گلدانی کنار سرشان میخورد

هر دو در حالی که از میان مبارزه تن به تن یکی از افراد بی اس ا ا و یک هیولای سبز رنگ میدوند  به سکوی راهنمایی و اطلاعات میرسند.

هانا در حالی که به سختی نفس میکشد زخم روی پهلویش را میگیرد: از بخش اطلاعات متنفرم طرف همیشه خدا داش کلش بازی میکرد...

و بعد به کارلا میگوید: برو!

-کدوم قبری برم؟

- نمیدونم فقط از این مهلکه در برو . اگه لبتاپ آسیب ببینه بیچاره میشیم

-پیتر وبقیه تو راهن!

- اونا ممکنه هیچ وقت نیان... از ساختمون بدو بیرون و فقط 5 دقیقه زنده بمون! همین!

-از من میخوای ولت کنم که بمیری؟

-نه عزیزم ازت میخوام که 5 دقیقه دیگه اون دنیا منو ببینی. برو دیگه وبا بیحالی او را هل میدهد: فقط برو!

هیولایی بالای سرشان تیر میخورد و پرتاب میشود.

-اینو بگیر و یک منور و یک هارد به او میدهد ه او میدهد.

-تو بهتر بلدی باهاش کار کنی . یه سیستم فتیله پیچ داشتن که ناچار شدم برا حفظ اطلاعات اصلی بریزمش تو این. یکی سیستم فرمت کلی رو فعال کرده بود.  همینا رو تونستم در بیارم.  حالا دیگه برو فقط 5 دقیقه کارلا

فکر کنم نصفش رفت!

-تو از زمان درک نداری. هنوز 1 دقیقه اش گذشته برو

کارلا و هانا برای آخرین لحظه دست هم را میگیرند و بعد کارلا از روی پیشخوان می پرد وبا تمام توانی که درخود می یابد به سمت درب خروجی میدود. هانا کلت را در می آورد و می خندد :

وقت خوندن آوازه!

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

کارلا از روی مرده ها و هیولاها میپرید از زیر دست آنها جاخالی میداد وبه سمت در خروجی میدوید. انبوه فریاد های اطرافش بی معنی بود... 5 دقیقه... تا پایان این کابوس 5 دقیقه باقی مانده بود ...

تمرکزی که روی اطرافش ودر داشت بینظیر بود... یادش نمی آمد در طول عمرش هرگز در این حد هشیار بوده باشد... اینقدر متمرکز...  ناگهان مردی مقابلش قرار گرفت وسلاحش را به سمت او گرفت. کارلا ترمز کرد و به او خیره شد...

ولی مرد را میشناخت و مرد هم او را میشناخت...

پدر مویرا...

مرد سلاحش را پایین آورد و گفت: باید صحبت کنیم دخترم و چون نگاه کارلا را دید: تو منو میشناسی ...

 

کمی قبلتر

 

- تقریبا رسیدیم!

افراد بی اس ا ا آخرین گروه جانوران را زدند و به سمت در ورودی دویدند.

-بعید میدونم کسی بخواد جلومونو بگیره

- کاش میشد درخواست نیروی کمکی کرد!

- مطمئنم نیروی کمکی تو راهه . مرکز میدونه اگه ازمون خبری نشه باید نیرو بفرسته

و همگی وارد راهرو ورودی میشوند. جسد نگهبان ها همه جا افتاده است . همگی هشیار و مسلح پیش میروند . همه جا تخریب شده است و به دو راهی میرسند

-        بهتره جدا بشیم.

از سمت راست صدای تیر اندازی می آید و صدای نعره جانوری که از ارتفاعی پایین میپرد .کریس بری وپیرز به هم نگاهی میکنند وبه سمت راست میدوند . چند لحظه بعد وارد حال بزرگی میشوند.  دختری در آن میانه ایستاده و سلاح دوربین دارش رو به زمین وپشتش به آنها بود و به جسد هیولایی پیش رویش نگاه میکرد. ظاهرا متوجه آنها نشده است.

پیش از آنکه کسی واکنش دهد ناگهان در پارکینگ منفجر میشود  وانبوهی از BOW ها داخل میریزند.

جنگ آغاز میشود. هیولایی سبز وفلس دار به سمت کریس پرید و  هجوم هیولاها آنها را از هم جدا کرد.

بری در حالی که با سلاح مخوفش به سر جانوران شلیک میکند متوجه میشود که بالای پله ها زنی دارد دختر را که پشت ستون پناه گرفته را نشانه میرود:

پیرز!

پیرز قنداق سلاحش را از دهان BOW در می آورد که سلاح وبازوی اورا تا نیمه در حلقومش فرو برده بود و با شلیک پشت سرش سوراخ شده بود وبه بری نگاه میکند:

اون زنو بگیر!

پیرز رو به زن باز میگردد: چی؟! جسیکا شروات؟

و نگاهی به کریس میکند که شدیدا درگیر است وبعد مخ Bow بعدی را میترکاند وبه هیچ معطلی به سوی او میدود وشلیک میکند

جسیکا خودش را پشت راه پله می اندازد و پیرز به سوی او میدود : ایست! تو باز داشتی!

دختری که پیشتر هدف جسیکا بود خود را به میانه معرکه پرتاب میکند و به طرز عجیبی از دسترس او خارج میشود

-        لعنت

و پیرز به دنبال جسیکا میدود .

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 2
  • ها ها 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کارلا از کنار بری گذشت و از ساختمان بیرون دوید. بری خود را به کریس رساند و گفت: کریس! باید ازا ینجا بریم! ساختمون بمب گذاری شده!

کریس:  مطمئنی؟

بری: دوست مویرا بهم گفت. اگه بجنبیم میتونیم بهش برسیم

چرا گذاشتی بره؟

چون تو چشماش میدیدم اگه اینکار رو نکنم مجبوریم همو بکشیم

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمی قبلتر پیش از شروع درگیری 

 

جسیکا آخرین سرنگ باقی مانده را داخل سلاحش میگذارد و بعد میگوید: خب کوچولو برو ببینم چه میکنی! و در را به روی هیولای زرد رنگی باز میکند وخود پنهان میشود. هیولا روی راه پله به سوی پایین غرش میکند وبه سمت دختری می پرد که سلاح دوربین دار دارد. جسیکا دخترک را ناشنه میرود ولی دختر خیلی سریع به اطراف می پرد ونشانه گرفتنش کار سختی است

بجنب بچه بجنب... یکم سمت راست...بلاخره دخترک هیولا را میزند و بالای سر او می ایستد

جسیکا: آفرین دختر خوب... آفرین...

ناگهان صدای نعره جانوری از سمت چپ حواسش را پرت میکند . افراد بی اس ا ا و هیولا ها داخل میرزند

مهمون داریم... لعنتی...این که کریس خودمونه!

برای لحظه ای دوربین سلاحش روی افراد بی اس ا ا میرود ووقتی برمیگردد دختر انجایی که پیشتر بود نیست.

کجا قایم شدی موش کوچولو؟

و بعد دختر را پشت یک ستون می یابد ولی بعد گلوله ای به کنارش میخورد یکی از افراد بی اس ا ا به سمت او میدود: ایست تو بازداشتی

همینو کم داشتیم فقط! لعنتی!

واز راه پله پایین میپرد و به سمت در تاسیسات گرمایشی می رود. پیش از آنکه در را درست ببندد تیر دیگری به در میخورد به انتهای راهرو میرود و وقتی پیرز با کله داخل میپرد به او شلیک میکند. آخرین سرنگ به پیرز برخورد میکند. پیرز به سمت جسیکا شلیک میکند. جسیکا پشت لوله ها ناپدید میشود .

پیرز به سمتی که او رفته حرکت میکند ولی لحظه ای بعد روی زمین می افتد . قفسه سینه اش را میگیرد  دو باره بر میخیزد ولی هنوز چند قدم نرفته دوباره روی زمین می افتد و از با حالی که حاکی از درد شدیدی است دولا می شود. سعی میکند سلاحش را بردارد ولی به هیچ وجه قادر به انجام اینکار نیست...

سپس حالش به هم خورد . جسیکا که گویی به شنیدن این صدا نظرش جلب شده است باز گردیده وسلاحش را به سمت او میگیرد: چه جالب، یه حیوون توی B.S.A.A به نظرم داره تبدیل به باغ وحش میشه... تو هم آلوده بودی؟ و پوزخندی میزند . پیرز تلاش دارد سلاحش را بالا بیاورد ولی لرزش دستانش به اون این اجازه را نمیدهد . عرق سردی رو پیشنانی اش می نشیند ...

اگه مقاومت نکنی اینقدر درد نداره ها ... اون مرد نادون همه نمونه هامو از بین برد... خب پس بجنب B.S.A.A  ، میخوام با حداقل یه نمونه برم .

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 2
  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

هانا زخمی و بی حال به آخرین گلوله خود به یک جانوری که فقط خدا میدانست چیست شلیک کرد و خود را به عقب کشید. متوجه شد افراد BSAA در حال ترک آنجا هستند.

هانا به سختی نفس میکشید. صداهای اطرافش کم کم نامفهوم میشد...در این لحظه در مقابلش باز شد و آن زنک بیرون امد. هانا با خود نالید:

- واقعا؟!

زن با یک گلوله یکی از جانوران را زد و به سوی هانا آمد...

هانا همانجا می ماند و زن سلاحش را بالا می آورد:

- تو و اون رفیقای عوضیت ... همتون باهم به جهنم میرید...

هانا : ناراحتی که داریم میریم خونه ات؟ نگران نباش... فعلا جایی نمیریم...

زن میخواهد سلاحش را بالا بیاورد که طناب فلزی به سویش شلیک و از میان دو پایش با شدت رد میشود

زن با لحن مسخره ای میخندد: نشونه گیریت به درد عمه ات میخوره!

هانا: اینو به عمه ام میگم وناگهان خود هانا با طناب به سمت او کشیده میشود 

زن از مقابل او جاخالی میدهد. هانا در واپسین حرکتش لگدی به او میزند و زن تعادلش را ازدست میدهد وهنگامیکه که به سوی او بازمیگردد حداقل 20 نفر آدم با لباس عادی میبیند که از درون یک آسانسور که فقط خدا میدانس از کجا آمده است او را با سلاح نشانه میروند...

زن خود را به کناری می اندازد و در آسانسور پس از ورود هانا آنقدر باز می ماند که بتواند ادای زشتی که هانا به سوی او در میاورد را ببیند و بعد درب اسانسور بسته میشود.

پیتر : چطوری بیل گیتس؟

هانا: شبیه یه سرور که با تبر زدنش...

-کارلا کجاست؟

- داره سعی میکنه نجاتمون بده... دیر کردین...

و از هوش میرود.

 

ادامه دارد

  • خوشم اومد 2
  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×