رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 3- Nemesis

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers

    سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6- Jake & Sherry

    جیک مولر در حالی که سوت میزند یا سیب را بالا پایین میاندازد ودر یک خرابه راه میرود. سپس روی زمین نشسته و یک سرنگ را تماشا کرده وبه خود تزریق میکند.
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 -Leon & Helena

    لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند.
  • وارد شوید
  • Wolfwand Rubel

    اختصاصی سناریو فارسی Resident Evil 3- Nemesis

    پست های پیشنهاد شده

     

    Resident Evil 3

     

    RE3.png

     

    سناریو رزیدنت اویل 3 به مرور اینجا قرار میگیره. از دوستان خواهشمندم اسپم ندن تا کار تموم بشه

     

     

    2563.png

    • خوشم اومد 4

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    سناریو رزیدنت اویل 3

    بخش اول

    "باید به دل کابوس فرو رفت"

    شامل تمامی سناریو ها از ابتدای بازی تا قطار

     

    جیل والن تاین صحبت میکند و تصاویری از شهر راکن نشان داده میشود.

     

    RR3.png

     

    همه چیز از یک روز عادی در سپتامبر شروع شد

    یک روز عادی در شهر راکن

    شهری که توسط آمبرلا کنترل میشد 

    هیچکس جرئت مخالفت با اونا رو نداشت وهمین در نهایت موجب این خرابی شد شاید یک جورایی با عواقب انتخابشون رو میپذیرفتن ولی هیچ بخششی درکار نخواهد بود اگه حداقل جرئت اینو داشتن که بجنگن... حقیقت اینه که وقتی چرخ عدالت شروع به چرخیدن کنه هیچ چی نمیتونه جلوشو بگیره. هیچی 

    این آخرین شانس شهر راکن بود و آخرین شانس من

    آخرین فرار من

     

    شهر آلوده شده است مردم یکی یکی تبدیل به زامبی میشوند وبه سایر مردم حمله میکنند. نیروهای پلیس و نیروی ویژه آمبرلا نیز برای از بین بردن زامبی ها می آیند ولی فایده ای ندارد... زامبی ها یکی یکی آنها را از پا در می آورند. 

    در انتها زامبی ها هستند که پیروز میشوند.

    NEmesis3.png

     

    در رودی آپارتمان جیل والن تاین منفجر میشود و جیل با این انفجار به کوچه می رسد. زامبی ها را میزند و بعد در محاصره آنها قرار میگیرد. درست لحظه ای که گویی هی راهی برای فرار نمانده، به در قفلی برخورد میکند در را در واپسین لحظات گرفتاری میشکند و وارد کوچه دیگری میشود ومیگریزد.

    28 سپتامبر روشنایی روز

    هیولاها شهر رو تسخیر کردن

    با اینحال

    من هنوز زنده ام...

    جیل در یک انبار است وبا مردی صحبت میکند که آنجاست.

    جیل: خیلی خب باید از اینجا بریم

    داریو: چی؟ میفهمی داری چی میگی؟ من تازه دخترمو اون بیرون از دست دادم...چطور روت میشه بهم بگی باید برگردم اون بیرون!

    جیل: به خاطر دخترت متاسفم ولی هیچ کس به کمکمون نمیاد باید از اینجا بریم!

    داریو: نه! من هیچ جا نمیرم من ترجیح میدم اینجا بمیرم تا اینکه برم بیرون توسط اون هیولاها خورده بشم! حالا دست از سرم بردار!

    داریو وارد یک کانتینر می شود و پیش ازا ینکه جیل بتواند او را متقاعد کند در را قفل میکند. 

    جیل ناچارا به راه می افتد تا راهی بریا خروج از این مهلکه بیابد. در مسیر با زامبی ها درگیر میشود و از سوی دیگر صدای فریاد آدمهای و شلیک آخرین گلولهایی که از گلولهایشان شلیک میشود را میشنود ولی راهی برای نجاتشان وجود ندارد.

    همواره دیر میشود.

    در این مسیر ناگهان دری گشوده شده و مردی از داخل در بیرون میدود و زامبی ها نیز به دنبالش. جیل به دلیل هجوم زامبی ها نمیتواند او را دنبال کند . ولی کمی بعد دوباره با مرد روبرو میشود واو را به داخل یک بارت عقیب میکند.

    این مرد برد ویکرز یکی از افراد استارز است. او در بار با آدمخوری درگیر شده است.

    برد:(خطاب به زامبی) گمشو!

    جیل و برد زامبی را میکشند وبعد برد روی زمین می نشیند تا نفسی تازه کند

    جیل: برد طاقت بیار... چرا هیچکس هیچ کاری واسه این اوضاع نمیکنه؟

    برد: نمیدونستم هنوز زنده ای جیل ، پلیسا واسه همچین شرایطی آموزش ندیدن چه کاری ازشون بر میاد؟(سپس بر میخیزد و با اصرار میگوید) گوش کن اون داره میاد دنبالمون! جفتمون بزودی میمیریم! 

    جیل: چی داری میگی؟

    برد: خودت میبینی. (و به سمت در خروجی میرود و میگوید) اون دنبال افراد استارزه... راه فراری وجود نداره... ( و از در خارج میشود)

    جیل به اداره پلیس میرود تا وسایل مورد نیازش را بردارد. ولی در لحظه ورود به اداره پلیس ، برد را میبند که به سوی او می آید.

    برد: جیل

    جیل نیز به سوی او میرود ولی ناگهان موجودی میان او و برد میپرد . موجودی غول پیکر وبزرگ که برد را از گردن میگیرد وبلند میکند و یکی از شاخک های دستش را در دهان برد فرو کرده و سر او را سوراخ میکند وجسد بیجان و وحشتزده برد را روی زمین میاندازد ومیگوید:

    استارز 

     

    Nemesis.png

    و به سوی جیل می آید. جیل از دست او به درون کلانتری میگریزد. و در کلانتری را میبندد. نمسیس( همان موجود) به در ضربه میزند تا وارد شود ولی موفق نمیشود و بعد از مدتی ظاهرا میرود.

    جیل خود را به اتاق استارز میرساند وچیزهایی که لازم دارد برداشته و قصد دارد از اتاق خارج شود که صدای الارم بیسیم میآید. او به سوی بیسیم رفته و آن را روشن میکند صدای بسیار نا واضحی از داخل بیسیم شنیده میشود

    صدای بیسیم:کسی..نم..ونده... ارت..باط با پشت سر...قطعه ... هیچ... نجات یافته ای پیدا نشد... کارلوس حرف میزنه.... نیروی...پشت...یبانی سریع بفرستین...

    جیل اتاق را ترک میکند و به سمت خروجی اداره راه می افتد که ناگهان بار دیگر با نمسیس روبرو میشود که ظاهرا دست بردارد نیست. جیل از او میگریزد و از اداره خارج میشود. 

    با ادامه مسیر جیل به بخش دیگری از شهر میرسد.

     

    "در صورتی که به اداره روزنامه بروید"

     

    جیل وارد اداره روزنامه میشود ودر طبقه آشفته بالا متوجه فرد زنده ای میشود که روی زمین افتاده است. به سوی او میرود . پسر جوانیست که لباس نظامی دارد وظاهرا بیهوش شده است

    جیل: هی!

    کارلوس:من...من..کجام؟

    جیل: آروم باش. تو حالت خوبه

    کارلوس: اگه تو میگی حتما هست دیگه... ولی سر من نزدیکه منفجر بشه!...بیخیال اسم من کارلوسه از دیدنتون خوشحالم خانوم

    جیل: جیل، تیم آلفا استارز از اداره پلیس راکن. تو مال کدوم گروهی؟

    کارلوس: وو...استارز... گرفتم... خب من یکی از افارد مبارزه با خطرات زیستی هستم که آمبرلا فرستاده

    جیل: آمبرلا فرستاده ات؟

    (ظاهرا جیل خیلی بد به کارلوس نگاه میکند)

    کارلوس: هی اونجوری نگام نکن همینو گفتم دیگه... مشکلی داری؟

    صدای نمسیس از راه پله می آید

    جیل: وای نه! اونه باز!

     

    "در صورت انتخاب پرش" 

     

    جیل و کارلوس به سمت پنجره انتهای راهرو دویده واز آن بیرون پریده وروی جعبه های حیاط خلوت فرود می آیند

    کارلوس: اوخ دردم گرفت! فقط اینو بگم که من تو تیم آدمای درد و لذت  نیستم میفهمی؟

    جیل: یه کاریش بکن اون جونور میخواد منو بکشه باید ازا ینجا بریم!

    و از حیاط خلوت بیرون میروند. بیرون در جیل کارلوس را متوقف میکند.

    جیل: وایستا باید یه سوالی ازت بپرسم 

    کارلوس: میدونم میخوای باهام بری بیرون.همه دخترا عاشق لهجه من میشن... لهجم هوش از سرشون میبره!

    جیل: میخوام بدونم چرا آمبرلا اینجا فرستادتتون؟

    کارلوس: واسه نجات شهروندان

    جیل: خر خودتی! آمبرلا خودش باعث همه چی شده

    کارلوس: ببین ما مزدوریم. واسه اینکار استخداممون کردن. تو فکر میکنی صاحب به سگش میگه واسه چی باید دنبال چوبی بره که پرتش کرده؟ گوش کن اگه میخوای در مورد آمبرلا سوال بپرسی منو اشتباهی گرفتی

    باورت بشه یا نه ما اومدیم آدما رو نجات بدیم . اگه میتونی بهم اعتماد کنی بهمون ملحق شو. بهش فکر کن

     

    اگر  گزینه دوم انتخاب شود

    جیل وکارلوس پناه میگیرند و نمسیس خودش را از پنجره داخل پرتاب میکند. آندو میگریزندو از دفتر روزنامه خارج میشوند

     

    جیل: یه سوالی ازت دارم؟ چرا آمبرلا تیمتونو فرستاده اینجا؟

    کارلوس: ماموریت ما نجات شهروندانه

    جیل: چه مهربونین شماها  مخصوصا وقتی خود آمبرلا موجب همچین چیزی شده... دروغگوهای لعنتی!

    کارلوس: ببین ما مزدوریم. واسه اینکار استخداممون کردن. تو فکر میکنی صاحب به سگش میگه واسه چی باید دنبال چوبی بره که پرتش کرده؟

    (در صورتی که نمسیس را نزده باشید صدای شکستن چیزی می آید) وقت واسه حرف زدن نیست . اگه میتونی بهم اعتماد کنی به ما ملحق شو. در موردش فکر کن

     

    در صورتی که ابتدا به رستوران بروید.

    جیل در حال باز کردن دریچه زیر زمین رستروان است که صدایی از پشت سرش میشوند

    جیل: چی بود؟

    کارلوس: نترس خانوم. من زامبی نیستم. اسمم کارلوسه . از گروه کنترل حوادث بیوزیستی آمبرلا هستم. شما اسمتون چیه؟

    جیل: جیل. الان گفتی تو از ارتش آمبرلا هستی؟ 

    کارلوس: آره ، ما برای نجات جون شما مردم عادی اومدیم ولی ماموریت از لحظه ای که پامون به زمین رسید خراب شد!

    در این لحظه نمسیس در را باز میکند واز شوق پیدا کردن جیل نعره میزند 

    جیل: بازم این؟ چطور منو پیدا کرد؟

    چنانچه در این درگیری به زیر زمین بروید

     

    جیل: از این ور

    وجیل و کارلوس به داخل زیر زمین فرار میکنند.

    a.jpg

     

    چنانچه پناه بگیرید.

     

    جیل:بیا اینجا

    آندو پشت یک پیشخوان میروند نمسیس نزدیک آمده وجیل یک لامپ شعله دار را به سمت کپسول های گازی پرتاب میکند که نشت کرده اند ونمسیس جلوی آنهاست

    در اثر انفجار نشای ازا ین حادثه هم نمسیس کباب میشود و هم آشپزخانه نابود 

    کارلوس: دیوونه شدی؟ نزدیک بود جفتمونو کباب کنی!

    و از رستوران بیرون میروند

    جیل: واستا باید ازت یه چیزی بپرسم

    کارلوس: میدونم میخوای بگی با هم بریم بیرون. همه دخترا عاشق لهجه منن. لهجه ام دیوونشون میکنه

    جیل: چی؟ خواب دیدی خیره! بهم بگو واسه چی آمبرلا تیمتو فرستاده اینجا؟

    کارلوس: ما برای نجات آدمای عادی اومدیم 

    جیل: به من دروغ نگو .آمبرلا دلیل شروع این همه بدبختیه 

    کارلوس: ببین ما مزدوریم. واسه اینکار استخداممون کردن. تو فکر میکنی صاحب به سگش میگه واسه چی باید دنبال چوبی بره که پرتش کرده؟ اگه دنبال جواب میردی من کسی نیستم که باید باهاش حرف بزنی. من به آمبرلا نیستم.  

    صدای شکستن چیزی از داخل آشپزخانه می آید

    باید بعدا این بحثو تموم کنیم چه باور کنی چه نکنی ما فقط واسه نجات مردم اومدیم اگه بهم اعتماد داری بهمون کمک کن. بهش فکر کن

    جیل تصمیمش را گرفته و خود را به قطاری میرساند که باقی مانده افراد آمبرلا آنجا هستند. به محض ورود به قطار یک مرد ارتشی با لهجه روسی به او نزدیک میشود.

     

    جیل: تو باید یکی از بازمانده های تیم نجات باشی درسته؟ همین الان یکی از همکاراتو دیدم کارلوس

    نیکلا: چطور دختری مثل تو تونسته نجات پیدا کنه؟

    جیل:هی من جزو مردم عادی نیستم من یکی از افراد استارزم 

    نیکلا: استارز. منظورت نیروی ویژه پلیس راکنه؟

    میخائیل: آه

    جیل: هی کسی زخمی شده؟

    نیکلا اهمیتی به او نداده و میرود. جیل به مرد زخمی میرسد که در حالتی بین هشیاری و عدم هشیاری است. روی پهلوی او زخم مهلکی دیده میشود.

    جیل: وای... بد به نظر میاد 

    میخائیل: دارن میان اماده باشین... شلیک کنین شلیک کنین! کنار هم بمونین

    جیل: هی آروم باش.تو در امانی .همه چی درست میشه

    "نه...نزدیک نیا... دورشو..."

    جیل به کوپه بغلی میرود. کارلوس ونیکلا آنجا هستند.

    کارلوس: خب جیل بلاخره تصمیم گرفتی بهمون کمک کنی؟ به نظر میاد ما تنها کسایی هستیم که زنده موندن باید با هم کار کنیم

    نیکلا: نه نمیتونیم بهش اعتماد کنیم

    کارلوس: ولی گروهبان ما به کمکش احتیاج داریم . از واحد ما فقط من شما و سرهنگ میخائیل مونده و میخائیلم حالش بده اگه با هم همکاری نکنیم از این ماموریت زنده بیرون نمیریم

    نیکلا : باشه خب پس بیاین از رو نقشه پیش بریم ما خودمونو به محوطه برج ساعت میرسونیم که وعده دیدار با هلیکوپتریه که از اینجا خارجمون میکنه . به اونجا که برسیم باید بهشون سیگنال بدیم واون میاد وما رو از اینجا خارج میکنه 

    کارلوس: تا اونجا خیلی راهه بعید میدونم بتونیم پیاده بهش برسیم 

    نیکلا: مهمترین مشکلی که داریم اینه که مسیرمون به خاطر آتیش بسته شده برای همین چاره ای نداریم جز اینکه این قطار شهری رو راه بندازیم و ازش عبور کنیم بخش خوبش اینه که میتونیم ازش به عنوان یه محافظ برای عبور از محوطه خطرناک استفاده کنیم 

    کارلوس: به نظر من که جواب میده. نقشه خوبیه قربان

    نیکلا: بسیار خب افراد راه بیفتین

    کارلوس: جیل اینو بپوش

    و یک کیف وسیله به جیل میدهد. 

    و سپس جستجو برای وسایل قطار آغاز میشود

     

     

     

    پایان بخش 1

     


     

    BaziTarsnak.ir

    2563.png

     

    • خوشم اومد 6

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    سناریو رزیدنت اویل 3 

    بخش دوم

    "در تکاپوی نجات"

    شامل سناریو های شروع جستجو تا پایان زنگ برج ساعت

     

    برای یافتن وسایل جیل مسیر خود را به سمت پمپ بنزین ادامه میدهد. پس از ورود فردی در را گشوده و وارد میشود.

     

    اگر نیکلا در پمپ بنزین باشد:

    نیکلا: من اونجا رو چک میکنم

    جیل کاری به نیکلا ندارد ولی ناگهان جرقه برق موجب انفجار میشود

    جیل: نیکلای!

    جیل به موقع خود را از پمپ بنزین نجات میدهد وپمپ بنزین پشت سرش منفجر میشود و جز تلی از خرابه های سیمانی وآتش چیزی به جا نمی ماند 

     

    |درصورتی که کارلوس در پمپ بنزین باشد|

    کارلوس وارد پمپ بنزین میشود که ناگهان متوجه میشوند گروهی زامبی به سمت پمپ بنزین راه پیدا کرده اند. 

    جیل: اونا دارن به این سمت میان!

    کارلوس: من ترتیبشونو میدم...ولی کارلوس بیرون میدود. جیل برای یافتن وسایل مورد نیاز آنجا را یمکاود که ناگهان به خاطر جرقه برق پمپ بنزین آتش میگیرد. جیل از پمپ بنزین خارج شده و میبنید که کاربوس بی هیچ حرکتی کنار درروی زمین افتاده است. ناباورانه روی زانوهایش می افتد وبه کارلوس نگاه میکند 

    جیل: کارلوس...نه!

    ولی کارلوس سرش را بالا آورده :

    کارلوس: هی من هنوز نمردم...

    جیل: حالت خوبه؟

    کارلوس : سخت تر از چیزی بود که به نظر می اومد!

    جیل و کارلوس از پمپ بنزین دور میشوند وپمپ بنزین پشت سرشان منفجر میشوند.

     

    جیل به سمت قطار برمیگردد که متوجه صدای گلوله میشود. میخائیل با همان حال زخمی در حال درگیری با زامبی هاست.

    میخائیل: جلوتر نیاین!

    پس از تمام شدن مهماتش نارنجکی به میان آدمخور ها پرتاب میکند ولی بعد روی زمین می افتد. جیل به سوی او میرود

    جیل: میخائیل دلت میخواد بمیری؟

    میخائیل: افراد من ... توسط این هیولاها قلع وقمع شدن نمیتونم یه جا بشینم فقط به این دلیل که زخمی شدم! 

    جیل: ولی نیمتونی ببینی اون هیولاها قربانیای امبرلا هم هستن؟

    میخائیل: داری منو واسه اینکار به عنوان مقصر انتخاب میکنی؟ انگار تویه چیزی رو نمیفهمی ماواقعا تو کارای شرکت دخیل نیستیم هیچ دلیل وجود نداره که هیچکدوم از ما مسئولیت این اشفته بازارو به گردن بگیریم

    جیل خم میشود ودست میخائیل را دور گردنش می اندازد 

    جیل: اینو میدونم. و تنها دلیلی که دارم سعی میکنم باهاتون همکاری کنم همینه

    و اورا به سمت قطار میبرد.میخائیل بار دیگر روی صندلی دراز میکشد وبا لحن پوزشخواهانه ای میگوید:

    میخائیل: متاسفم.. . احساس به درد نخور بودن میکردم ...

    جیل: همچین احساسی نکن. تو خیلی سخت جنگیدی و زخمات اینو نشون میدن

    میخائیل: ولی من هنوز زنده ام و افرادم زنده نیستن

    جیل: الان وقتش نیست به این فکر کنی . فقط استراحت کن

    جیل به مسیرش برای یافتن سایر ملزومات استفاده میکند. پس از ورود به اداره آمبرلا متوجه صدای چند نفر میشود

    چنانچه کارلوس را در اداره آمبرلا ببینید.

     

    کارلوس: نه مجبورم نکن اینکار رو بکنم مورفی! من نمیخوام بهت شلیک کنم 

    مورفی:منو بکش... کار من تمومه ...دیگه انسان نیستم...

    کارلوس: صبر کن لازم نیست اینجوری بشه...

    مورفی: لطفا عجله کن... قبل از اینکه هوشیارمو از دست بدم... قبل از اینکه خیلی دیر بشه...

    کارلوس: نه!!! ( و دوستش را به رگبار میبندد )مورفی... چرا؟

    کارلوس بیتوجه به جیل از اتداره بیرون میدود.

    جیل: کارلوس!

    |درصورتی که نیکلا اینجا باشد|

     

    صدای تیر اندازی می اید و جیل به سمت صدا میرود ومیبیند که نیکلا یک مرد را با تیر زده است.

    جیل: داری چیکار میکنی؟

    نیکلا: چاره ای نداشتم. داشت آدمخور میشد.

     

    کمی بعد عده ای زامبی وارد اداره میشوند و بعد اثری از نیکلا نمی یابد. جیل به سمت ترن باز میگردد و چندین بار با نمسیس رو برو میشود. ولی در نهایت موفق شده خود را به قطار برساند و ملزومات را برای راه اندازی قطار جا بزند. در این لحظه کارلوس وارد میشود.

     

    جیل: کارلوس به خاطر مورفی متاسفم ولی کاری از تو بر نمی اومد

    کارلوس: حق با توئه جیل بریم قطار رو راه بندازیم

    جیل: نیکلا بهمون ملحق نمیشه... بریم 

    |در صورتی که نیکلا در اداره آمبرلا باشد|

    کارلوس: میفهمم . باشه بریم

    جیل و کارلوس به کوپه فرمان میروند وکارلوس قطار را راه می اندازد.

    کارلوس: خوب به نظر میاد!

    ناگهان قطار تکان سختی میخورد وصدای فریادی از کوپه پشتی می اید

    ...میخائیل!

    هی اون پشت چه خبره؟

    b.jpg

     

    جیل به کوپه بعدی میرود و میخائیل را می بیند که کنار در افتاده است.

    جیل: میخائیل!

    و بعد چشمش به دردسر اصلی می افتد: نمسیس با آنها سوار قطار شده است!

    میخائیل: جیل هرچه سریعتر از اینجا برو

    بلند میشود و میخواهد به نمسیس شلیک کند.

    جیل: میخائیل اینکار رو نکن!

    میخائیل: بجنب برو!

    میخائیل با نمسیس درگیر میشود . ولی تفنگش تمام میشود و نمسیس او را میزند ولی پیش ازا ینکه نمسیس او را بکشد میخائیل یک نارنجک در آورده وکوپه را منفجر میکند. نمسیس از کابین بیرون پرتاب میشود 

    میخائیل....

    از آنسو کارلوس با ترمز ها درگیر است.

    کارلوس: نه ترمزا کار نمیکنن!

    قطار تکان سختی میخورد 

    (درصورت انتخاب گزینه بیرون پریدن: بیفایده اس)

     

    c.jpg

     

    جیل از قطار بیرون میپرد و در حیاط برج ساعت فرود می آید. 

    کمی جلوتر دوباره با کارلوس روبرو میشود

    جیل: کارلوس!

    کارلوس: اووف جفتمون دوباره زنده موندیم چطوره دوباره با هم ادامه بدیم

    جیل: آره حالا میتونیم یکم استراحت کنیم

    کارلوس: نه فقط ما دوتا موندیم دیگه جای واسه استراحت نمیمونه بیا اینو بگیر

     

    "اگر از ترمز استفاده کرده باشید"

    جیل: باید یه راهی باشه!

    جیل از حیاط سر در می آورد. کمی بعد کارلوس را میبیند. 

    جیل: کارلوس! باورم نمیشه ! تو زنده ای! 

    کارلوس: مطمئن نیستم چطور میشه از این شهر خارج شد

    جیل:داری از چی حرف میزنی ما موفق شدیم

    کارلوس: انگار نگرفتی! اونا اصلا نمیخوان ما از شهر زنده بریم فکر میکنی واقعا میشه به برنامه خروجشون اعتماد کرد؟ هه . این فقط یه تیکه کاغذه

    جیل:ولی الان چاره ای نداریم جز اینکه بهشون اعتماد کنیم

     

    کارلوس: نه. اگه بناست بمیریم باید خودمون زمانشو انتخاب کنیم

    جیل پس از شنیدن این حرف سیلی محکمی به کارلوس میزند

    جیل: خب پس میخوای همینو بگی ها؟ تو داری نا امید میشی؟

    کارلوس: نه... فقط... نمیتونم هضمش کنم!

    و جیل را ترک میکند

    جیل موفق میشود زنگ کلیسا را به صدا در بیاورد وهلیکوپتر به سمت او می آید

     

     

    جیل: نجات پیدا کردیم

    بیا اینجا

    بلاخره تموم شد...

    ناگهان نمسیس هلیکوپتر را با موشک میزند

    d.jpg

     

    جیل: نه!

    وبعد از سقوط هلیکوپتر چشمش به نمسیس می افتد

    استارز...

    نمسیس از بالای برج به پایین میپرد و به جیل ضربه ای میزند. جیل از مقابله ضربه جاخالی میدهد ناگهان نمسیس جیل را به ویروس آلوده میکند . جیل با نمسیس درگیر میشود.

    "اگر از ترمز اضطراری استفاده کرده باشید"

    کارلوس: جیل!

    کارلوس از میان آتش ها بیرون پریده و به نمسیس شلیک میکند. نمسیس کارلوس را با موشک میزند وبعد کارلوس

    از بیهوش شدن موشک نمسیس را میزند .

    ولی بعد نمسیس سر وقت جیل می اید وجیل با نمسیس درگیر میشود. در نهایت او را مغلوب میکند و نمسیس به داخل آتش ها میرود. جیل به سوی کارلوس می رود :

    کارلوس؟...

    و بعد از تقلای ضعیفی برای برخاستن از هوش میرود.

    کارلوس به هوش می آید و جیل را میبیند

    کارلوس: جیل! نه اینجوری جلو من نمیر!

     


     

    BaziTarsnak.ir

     

    2563.png

     

    • خوشم اومد 4

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    سناریو رزیدنت اویل 3 

    بخش سوم 

    در جستجوی زندگی دوباره

    شامل سناریو کارلوس الیورا

     

    صدای قطرات باران می آید

    1 آگوست ... با صدای بارون بیدار شدم... باورم نمیشد.. که هنوز زنده باشم...

    کارلوس جیل را روی میز چاپل قرار داده است. جیل ناله میکند وسرش را میگیرد سپس کارلوس را میبیند:

    جیل: کارلوس؟

    کارلوس: انگار نقش منو تو از لحظه ای که همو دیدیم با هم عوض شده نه؟ نگران نباش جیل، این جا امنه

    جیل: من به ویروس آلوده شدم ، نه؟

    جیل سعی میکند برخیزد ولی نمیتواند:

    کارلوس: هی سخت نگیر

    جیل: من خوبم... هیچ دردی ندارم...ولی همینه که آزارم میده... اگه چیزی حس نکنم... معنیش چی میتونه باشه؟

    کارلوس: ناامید نشو جیل من هواتو دارم، نا امید نشو، هرکاری میخوای بکن فقط نذار ویروس بهت غلبه کنه

    جیل: اگه زامبی شدم، درنگ نکن میخوام بهم قول بدی که منو میکشی

     

    کارلوس از برج خارج شده وخود را به بیمارستان میرساند تا برای جیل دارو بیابد. 

     

    چنانچه به طبقه 4 ام بروید:

     

    در اتاق فایل صدای فریاد وتیر اندازی میآید:

    صدا: نه! شلیک نکن! نه!

    کارلوس به آنجا میرود ومتوجه نیکلا میشود که یکی از افراد آمبرلا را با تیر زده است

    کارلوس: نیکلای؟ تو هنوز زنده ای؟

    نیکلا: دیدی چه اتفاقی افتاد؟

    کارلوس: اینجا چه خبره؟

    نیکلا سلاحش را به سمت کارلوس میگیرد: من یه سوپروایزرم این تنها چیزیه که لازمه بدونی

    کارلوس: نه!

    فرد مجروح یک نارنجک در می آورد. کارلوس ونیکلا میگریزند. نیکلا از پنجره بیرون یمپرد ومرد خود را با نارنجک میکشد.

     

     

    چنانچه به زیر زمین بروید:

    در اتاق آزمایش فردی اسلحه اش را روی سر کارلوس میگذارد: باورت نیمشه یکی دیگه هم زنده مونده باشه...

    مرد سلاحش را پایین می اورد 

    کارلوس: داری چیکار میکنی زده به سرت؟

    مرد: بعضی وقتا فراموش کردن وفاداری کار ساده ایه مثل اون خیانتکار...

    کارلوس: کسیو میگی که بهت تیر زد

    مرد: آره میدونی اون کثافت با موهای خاکستری... (مرد به سمت یک گاوصندوق میرود) باورم نمیشه تونست منو با تیر بزنه...اون خیانتکار... و دریچه را باز میکند

    کارلوس: داری نیکلا رو میگی؟

    داخل دریچه یک بمب است و مرد با آن منفجر میشود

    کارلوس دارو را بدست آورده و به برج باز میگردد ولی در میانه راه نمسیس جهش زده با او روبرو میشود. کارلوس از او میگریزد و خود را به چاپل میرساند  و دارو را به جیل تزریق میکند.

    کمی بعد جیل بهوش می آید 

     

    کارلوس: هی؟ حالت خوبه؟

    جیل که حالش بهتر است روی تخت مینشیند.

    جیل: اره. به زحمت! چه خبر شده؟

    کارلوس: بدبخت شدیم! اون هویلا بیخیال نمیشه!

    جیل: چی؟ فکر کردم زدیم کشتیم وامونده رو!

    کارلوس: نه بابا منتظر تو مونده

    جیل: خودشه... کارلوس تو فکر میکنی این جونور رو میشه متوقف کرد؟

    کارلوس: نه... فکر نکنم ...متاسفم جیل ولی من باید به یه سری چیزا رسیدگی کنم... و در ضمن خبر بد. نیکلا هنوز زنده اس. 

    جیل: نیکلا؟ مطمئنی؟

    کارلوس: اره نمیدونم چطور ولی میدونم که دشمنمونه بهش اعتماد نکن

    و از آنجا میرود

     


     

    BaziTarsnak.ir 

    2563.png

     

    • خوشم اومد 3
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    سناریو رزیدنت اویل 3

    بخش سوم

    فرار از جهنم

    شامل تمامی سناریو ها از کلیسا تا پایان بازی 

     

     

    جیل مسیر خود را به سمت اداره آمبرلا ادامه میدهد ولی برای رسیدن به انجا باید از پارک بگذرد. در پارک و اتاق قبرستان متوجه میشود که آنجا یک مقر مخفی برای نیروهای آمبرلا است. بیسیمی آنجاست که پیامی را مخابره میکند:

    به تمامی ناظران. ماموریت منحل گردید هرچه سریعتر بازگردید. تکرار میکنم هرچه سریعتر بازگردید

    جیل از مقر بیرون می آید و نیکلا را میبیند.

    نیکلا: واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم که تا الان تونستی زنده بمونی!

    جیل: و تو هم معلومه خیلی خوب تونستی از خودت مراقبت کنی. چطوره یکم کمک کنی

    نیکلا: من قصد ندارم بهت کمک کنم

    جیل: چون ما چیزی بیشتر از موش ازمایشگاهی نیستیم؟

    نیکلا: از یه نظر هستین استخدام کننده ما میخواد که اطلاعات جامعی در مورد آنالیز جونورایی که در اثر ویروس تی بوجود میاد بدست بیاره 

    جیل: داری میگی اونا یه ارتش از افرادشونو فرستادن تا توسط جونورایی که خودشون ساخته بودن سلاخی بشن؟

    نیکلا: نه اونجوری. درسته ماموریت خیلی خطرناک بود ولی اصلا انتظار نیمرفت کل تیم نابود بشن ما فقط میباست از موجودات زنده اطلاعات جمع میکردیم.

    ساختمان میلرزد

    جیل: آه!

    نیکلا: یه جهش یافته دیگه

    و از آنجا میرود

    کمی جلوتر جیل با یک کرم غولپیکر رو برو شده که کل قبرستان را زیر ورو میکند ولی موفق میشود او را بکشد. پس از باز کردن مسیر خود را به پلی میرساند که سر از اداره آمبرلا در می آورد . هنگام عبرو از روی پل چیزی راه پشت سر او را خرای مکند: نمسیس! جیل تصمیم میگیرد بگریزد که نمسیس جلوی او فرود می اید

    جیل: نه!

    نمسیس : استارز!

    در صورتی که نمسیس راه هل دهید.

    کمی جلوتر جیل در اتاق کار کارلوس را میبیند:

    کارلوس: جیل خوب به حرفام گوش بده قصد دارن یه موشکو درست بزنن وسط شهر . اونم موقع طلوع آفتاب  انفجارش اونقدر قویه که همه چیو نابود میکنه!

    جیل: مطمئنی؟

    کارلوس: آره همین الان از یکی از ارشدا شنیدم. 

    جیل: برای از بین بردن ردشون حاضرن تا این حد پیش برن؟

    کارلوس: بجنب زیاد وقت نداریم.

     

    و میرود.

     

     

    اگر از روی پل بپرید

     

    جیل از رودخانه بیرون آمده و وارد کانال میشود. در این لحظه چندی زامبی او را محاصره میکنند ولی پیش از اینکه جیل آنها را بکشد شخصی دخل همه آنها را می آورد.

     

    کارلوس: نجات دادن تو داره تبدیل به یه کار تمام وقت میشه

    جیل: ممنونم کارلوس، بهت بدهکار شدم 

    کارلوس: دقیق به من گوش کن جیل ، میخوان یه موشکو به محض طلوع خورشید بزنن وسط شهر

    جیل: موقع طلوع؟ ولی زمانی نمونده

    کارلوس: میدونم برای همین وقت نداریم تلف کنیم و هی مواظب اون نیکلای خائنم باش

     

    در صورت دیدن نیکلا پیش از رویارویی با نمسیس

     

    نیکلا: میبینم که هنوز داری برا خودت میچرخی!

    جیل: نیکلا؟ پس میخوای تنهایی بزنی به چاک... نقشه ات همینه؟

    نیکلا: متوجه شدم هیچ کدوم از سوپر وایزرا زنده نموندن این یعنی من تنها کسیم که میدونه چه اتفقی افتاده بیشتر میتونم روی قیمت اطلاعاتم ارزش بذارم 

    جیل: واسه چی میخوای منو بکشی؟ من که توی صورت حسابت نیستم!

    نیکلا: چرا هستی به دلایلی دلشون میخواد تو بمیری . مبلغش خیلی ناچیزه ولی کلا برای اعلام تایید مرگت فکر کنم کافی باشه

    جیل: عالیه جز اون بخشش که من اصلا قصدندارم بذارم حققو دوران بازنشستگیتو با این پول بگذرونی!

    در این لحظه نمسیس نیکلا را گرفته و دخل او را به فجیع ترین شکل ممکن می اورد.

    جیل برای بار آخر با نمسیس روبرو شده ودراتاقی گیر میکند که برای نابودی اجساد آزمایشگاهی در آن اسید موجود است. با اینحال جیل موفق میشود نمسیس را برای واپسین بار در فرم انسانی خود شکست داده وبگریزد. 

    پس از باز کردن راه خود به اتاق کنترل در صورتی که نمسیس را پرتاب کرده باشید:

     

    " حمله موشکی تایید شد...تمامی کارکنان هرچه سریعتر محل را تخلیه کنید"

    از بیسیم اتاق کنترل صدا می آید.

    کارلوس: جیل؟ جیل؟ اگه این پیامو شنیدی سریع پاسخ بده...

    جیل: اینجام: چی شده.

    کارلوس: راه فرار رو جستم. هلیکوپتر آماده پروازه

    جیل: تو راهم

    کارلوس: شهر قراره با خاک یکسان بشه عجله کن! و آها یادت نره اون وسیله هه رو با خودت برداری

    جیل: چی کار میکنه؟

    کارولس: اون وسیله فاصله موشک شلیک شده رو نشون میده یادت باشه حتما با خودت بیاریش.حالا هم به من گوش بده. تسلیم نشو. ما با هم نجات پیدا میکنیم. فقط خودتو برسون اینجا!

    "هشدار ! حمله موشلی تایید شد.... هشدار ...حمله موشکی تایید شد سطح اضطراری فعال گردید. تمام کارکنان هر چه سریعتر محل را ترک کنند "

    در صورتی که از پل پریده باشید

    در این لحظه هلیکوپتری بالا می آید وبه سمت جیل شلیک میکند.

     این فرد نیکلاست که دارد با هلیکوپتر می گریزد.

     

    انتخاب بعدی به صورت صحبت کردن یا شلیک است

    اگر صحبت کنید

    جیل: نیکلا؟ پس میخوای تنهایی بزنی به چاک... نقشه ات همینه؟

    نیکلا: متوجه شدم هیچ کدوم از سوپر وایزرا زنده نموندن این یعنی من تنها کسیم که میدونه چه اتفقی افتاده بیشتر میتونم روی قیمت اطلاعاتم ارزش بذارم 

    جیل: واسه چی میخوای منو بکشی؟ من که توی صورت حسابت نیستم!

    نیکلا: چرا هستی به دلایلی دلشون میخواد تو بمیری . مبلغش خیلی ناچیزه ولی کلا برای اعلام تایید مرگت فکر کنم کافی باشه

     

    نیکلا:ولی وقتمو باهات تلف نمیکنم چون چیزی نمونده میتونی مرگت رو با پشیمونی بپذیری یا نه انتخاب خودته

    وبا هلیکوپتر میرود

    در این لحظه کالوس سر میرسد:جیل!

    جیل: کارلوس نیکلا هلیکوپترمونو برد

    کارلوس: پس که اینطور یعنی تموم شد... ولی دلم نمیخواد اینجا واینجوری بمیرم. نا امید نشو جیل یه راهی پیدا میکنیم!

    و با بیسیم ور میرود.

     

     

    در صورتی که هلیکوپتر را بزنید.

    جیل هلیکوتر را زده و سقوط میکند. در این لحظه کرالوس سر میرسد و جیل با حالتی مایوس شده میگوید:

    جیل: کارلوس... هلیکوپتر د اغون شد...

    کارلوس: پس که اینطور یعنی تموم شد... ولی دلم نمیخواد اینجا واینجوری بمیرم. نا امید نشو جیل یه راهی پیدا میکنیم!

    و با بیسیم ور میرود.

     

    کارلوس جیل را صدا میزند: جیل!

    صدای بیسیم:این هلیک...تر...به گوشم... من دنبال نج...جیل... اومدم...وقت زیادی برامون نمونده... این پیام استارز... دریافتش میکنی جیل... صدامو داری؟

    من دارم میام...

    کارلوس: هی الان اسمتو گفت

    جیل: ولی کی میتونه باشه؟ 

    کارلوس: چه اهمیتی داره باید بگیم که کجاییم...

    کارلوس با بیسیم ور میرود ولی پاسخی نمگیرد

    همینه باید یه راهی برای فرار پیدا کنیم همین الان!

    "هشدار ! حمله موشلی تایید شد.... هشدار ...حمله موشکی تایید شد سطح اضطراری فعال گردید. تمام کارکنان هر چه سریعتر محل را ترک کنند "

     

    جیل مسیرش را ادامه میدهد و به اتاقی میرسد که موجودات عجیب غول پیکری نجا مرده اند. برای باز کردن خروجی اضطراری دستگاهی را باید راه بیندازد که آنجاست.

    " بررسی سیستم.... بررس باتری... هشدار ... توان کافی.برای.راه اندازی سیستم. موجود نیست"

    جیل باتری اول را وصل میکند

    "باتری وصل گردید"

    ناگهان موجودی از سقف فرو می افتد وبعد از تغذیه از بدن یک مستر ایکس جهش زده ، بزرگ مشود وبه جیل حمله میکند. جیل به دنبال راه اندازی دستگاه میرود

    "باتری وصل گردید"

    "باتری وصل گردید. دستگاه اماده میشود. حالت شارژ سریع.آماده.برای شلیک." 

    جیل با موجود درگیر میشود و موجود پس از ضربات وارده برای تغذیه مجدد به سمت جسد برمیگردد .

    3 2 1 آتش

    اشعه دستگاه مستقیم به جانور خورده و او را میکشد.

    "هشدار. بارگذاری بیش از حد به سیستم. دستگاه وارد. فاز. خنک شدن میگردد"

    جیل به سوی خروجی اضطراری میرود ولی موجود خود را به سمت او میکشد.

    در صورت انتخاب ایستادن 

    جیل از مقابل سم جانور جاخالی داده و از روی یکی از اجساد مگنوم بر میدارد و در حالی که به سمت جانور میرود به او بدون شتاب شلیک میکند ودر نهایت میگوید:

    جیل: استارز رو میخوای؟ منم بهت استارز رو میدم!

    جانور با شلیک آخر میمیرد وجیل از آنجا فرار میکند.

    در صورتی که از نمسیس را از پل پرت کرد باشید

    کارلوس منتظر جیل است و فریاد میزد:

    کارلوس: جیل بیا!

    کارلوس: موشک هر لحظه سر میرسه

    و سوار هلیکوپتر میشوند.

     

    در صورتی که پریده باشید

     

    کارلوس از پشت سر جیل میاید: جیل!

    جیل: تمومه کارلوس دیگه وقتی نمونده

    کارلوس: راجع به چی حرف میزنی؟ اون اومده باید جامونو نشونش بدیم! ومنوری در می آورد و بالا میگیرد. هلیکوپتر آنها را دیده و فرود می آید.

    جیل: ممنونم که نجاتمون دادی

    بری: نمیتونستم بذارم بمیری

    جیل: این تویی؟

    بری: چیزی نمونده.... تقریبا رسید...

     

    موشک به میانه راکن میخورد وشهر را با خاک یکسان میکند.

     

    " واکنون ما در مقابل حادثه بسیار غیر منتظره ای هستیم . اینطور به نظر می اید که رئیس جمهور وفدرال در مورد شهروندان شهر راکن تصمیم گرفته اند. اینگونه به نظر میرسد که رئیس جمهور وگروه فدرال به این نتیجه رسیدند که بهترین راه نابودی بالوکنی بوده و اینکار را انجام کرده اند. بر اساس حقایق شهر راکن سیتی از روی نقشه حذف شده است. خبرهای حالی از سقوط سهام حدود 100000 شاخص میباشد .قلب ما همراه شهرونمدان مظلوم شهرراکن میباشد 

     

    پایان

     


     

    BaziTarsnak.ir

    2563.png

    • متشکرم 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    5.thumb.png.a02e327170399c52be4bc91281d661ee.png

    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری


    ×