رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

سلام سلام ! :NewPack_yes1:
میخام داستان ماموزیت قرمز رو که تو چنل تلگرامم میزارم اینجاهم بزارم امیدوارم خوشتون بیاد.
قسمت اول
نیویورک 2017

در کافه رو باز کردن و وارد شدن. یه میز سه نفره از قبل رزرو کرده بودن نشستن. یکی از دختر ها با موهای بلند بافه شده ، کت قهوه ای و شلوارک جین و کتونی های سفید ، فلشی رو از جیب کتش در آورد و گفت : اینم همون چیزی که دنبالش بودیم.
_ هی بنظرت زیاده روی نکردیم؟
+ نه چرا؟ فلشو ازشون گرفتم دیگه.
* کارت خوب بود. میتونی برام یه چیزی رو هک کنی؟
+ البته .
دختری با لباس قرمز و کفش های مشکیه پاشنه دار و موهای کوتاه لب تاپش رو از توی کیف در آورد و روی میز گذاشت.
گارسون: چی میل دارید؟
* دو تا قهوه و یه شیر قهوه.
گارسون : البته.
گارسون میز رو ترک کرد و به سمت آشپز خونه رفت.
+ هی تو که میدونی اون حرومزاده ها چطوره برادرتو گرفتن. پس چرا ...
_ ببین "جولیا" میشه دیگه اون بحثو راه نندازی؟
*جولیا راست میگه . باید برای فرارش از اونجای لعنتی نقشه بکشی.
_ "ایدا" چرا خودت فلشو بهم نمیدی و کمکم نمیکنی؟
* من همین الانشم زیادی کمکت کردم "جولیا".
ایدا از روی صندلی بلند شد و فلش رو از لب تاپش کند و به جولیا داد و گفت : همون جای همیشگی. از کافه خارج شد واز یک کوچه ی تنگ عبور کرد. لب تاپو با کیفش توی سطل زباله انداخت و گفت : این پنجمیش بود.

........................................................
7 صبح نیویورک ( اپارتمان کرنس)
از روی تخت خواب پاشد. موهای آشفتشو جلوی آینه با یه کش مشکی بافت. لباسایی که از دیشب آماده کرده بود پوشید .
یه لباس مجلسیه مشکی . که به موهای مشکیش هم میومد.
جولیا : تالیا بلند شو . نمیخوام دیر کنیم.
تالیا پتو رو از روی سرش کنار زد و از تخت پرید ( تخت دو طبقه بود )
تالیا : چرا همیشه من باید بالا بخوابم؟
جولیا : چون مرض داری.
زود باش دیرمون میشه. لباست تو کمده.
تالیا در کمدو باز کرد و گفت : چرا تو بسته اس؟
جولیا : ایدا پستش کرده.
تالیا : کارشو خوب بلده.
و نیشخند زد..

...........................................................
( سالن جشن و سخنرانی رئیس جمهور )

جولیا و تالیا از ماشین پیاده شدند و وارد سالن شدند. ایدا با لباسی سفید و کفش های قرمز،کنار ستون ایستاده بود و به ساعتش نگاه میکرد.
ایدا : 5،4،3،2،1
1 ثانیه دیر کردید.
جولیا : 1 ثانیه؟ عجبا . مورد کجاست؟
ایدا : با یه دختره رفتن تو اون اتاقه. میخواد مخ بزنه.
تالیا : اگه قراره مخ زنی باشه من هستم.
ایدا نیشخند زد و گفت : کی بهتر از تو؟
تالیا : جولی نقشه رو بگو.
جولیا : خب ماموریت حفاظت از رئیس جمهور و اون یاروئه تا وقتی که *** برسه.
ایدا : خب من میرم هوای رئیس جمهورو داشته باشم. شما برید سمت مورد.
ایدا به سمت اتاق مهمانهای ویژه رفت و وارد اتاق شد .
ایدا : آم.. جناب رئیس جمهور؟
رئیس جمهور : شما ؟
ایدا : امروز من محافظتونم.
رئیس جمهور : من واقعا نمیدونم چرا یه زن باید از من حفاظت کنه ؟
_ قربان ایشون ایدا وانگ هستن. ارشد رتبه های سازمان .
ایدا : من ترجیح میدم کارمو بدون دردسر انجام بدم.
رئیس جمهور : البته.
............اون طرف سالن . جولیا و تالیا.

جولیا : خب تالیا . من هواتو دارم . بپا گند نزنی !
تالیا : اوکی. برو که رفتیم.
تالیا به سمت مورد رفت . مورد روی یکی از صندلی ها نشسته بود . و چشمش به لیوانش بود که توی دستاش بود.
تالیا : میتونم اینجا بشینم؟
+ البته.
تالیا : مرد خوش سلیقه ای هستید. این روزا کم پیدا میشن اونایی که وودکای ذغال اخته میگیرن.
+معرفی نمیکنید؟
تالیا : تالیا هستم.
+ منم تام هستم.
تالیا ( توی ذهنش ) لعنتی چرا تام حالا؟ اسم مزخرف تر از این نبود اینو گفتی؟
پایان قسمت اول 

  • خوشم اومد 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم
 


_ جناب رئیس جمهور. وقت سخنرانیه.
ایدا و رئیس جمهور روی استیج رفتن . رئیس جمهور پشت میکروفون ایستاد و شروع به سخنرانی کرد. : از همه تون ممنونم که اینجا جمع شدید . ما امروز قصد داریم...
هنوز حرف رئیس جمهور تموم نشده بود که چند سرباز وارد سالن شدند و اسلحه  هاشونو سمت رئیس جمهور و مردم گرفتند.
مردی بلند قامت با کت خاکستری وارد سالن شد و گفت : مردم من نترسید. من حرف مستر رو ادامه میدم. امروز همه تون گروگانید. مرد درحالی که چشمش به ایدا افتاد گفت : محافظ خوبی دارید آقای رئیس جمهور اگه عیبی نداره میبرمش.
ایدا نیشخند زد و گفت : من واقعا مردا رو درک نمیکنم. حرفای تکراری شون منو عذاب میده.
مرد نیشخند زد و گفت : چند نفرید؟
ایدا : بیشتر از اونی که تو فکر میکنی.
مرد به سمت مورد و تالیا رفت و گفت : ببخشید که مزاحم مکالمه تون میشم.
مرد دست تالیا رو گرفت و از روی صندلی بلندش کرد و اسلحه شو روی سر تالیا گذاشت . رو به ایدا کرد و گفت : یه نفر در مقابل این. چطوره؟

من شما سه نفر به همراه رئیس جمهورو میبرم. نفر سوم کیه؟خودش بیاد وگرنه یکی تونو از دست میدید.
ایدا : نفر سومی در کار نیست.
مرد : تو گفتی منم باور کردم.

صدای شلیک گلوله توی فضای سالن پیچید و سکوت حکم فرما شد...
ایدا : لیون؟...
لیون درحالی که با اسلحه اش تیر هوایی زده بود گفت : نفر سوم منم.
مرد : نفر سومتون یه مرده؟
ایدا نیشخند زد و گفت : واقعا این طور فکر میکنی.
و سپس فریاد زد : جولیا!.
برق کل سالن رفت...
صدای جیغ مردم بلند شد.
ایدا و جولیا به سمت تالیا رفتن و سریع همراه تالیا از سالن خارج شدن.
در حالی که به طرف ماشین میدویدن :
ایدا : لعنتی گند زد به نقشه مون.
تالیا : اون یارو کی بود دیگه؟
ایدا : وارد نقشه ی بی میشیم.
جولیا : رئیس جمهور با من.
ایدا : محافظاشم با من.
تالیا : منم میرم ماشینو بیارم.
ایدا: بوی دردسر میاد...
تالیا ( با خنده ) : نچ بوی آتیشه.
سپس با دستش به سالن اشاره کرد که آتیش گرفته بود و مردم درحال خارج شدن از اون بودن.
ایدا ایستاد و گفت : نقشه عوض شد. شما دو تا برید ماشینو بیارید. من رئیس جمهور و موردو میارم.

تالیا و جولیا : حله چشاته.
ایدا به سمت سالن دوید و وارد سالن شد. همه جا آتیش گرفته بود و لوستر روی زمین افتاده بود.. ایدا رئیس جمهور رو دید که همراه لیون و مورده و در حال ترک سالن هستن. ایدا به طرفشون رفت و رو به رئیس جمهور گفت : آقای رئیس جمهور لطفا همراهم بیاید.
رئیس جمهور : این دو نفر رو هم میبریم.
پایان قسمت دوم

  • خوشم اومد 4
  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم
رئیس جمهور : این دو نفر رو هم میبریم.
ایدا: من دستور حفاظت از شمارو دارم قربان.
رئیس جمهور : همین که گفتم.
ایدا : بله قربان.
ایدا لیون ، رئیس جمهور و مورد از سالن خارج شدند و وارد ماشین 6 دری شدند که جولیا و تالیا آماده کرده بودن.
جولیا : من زیاد خوردم یا زیاد شدیم؟
تالیا خندید و شیشه ی ماشینو پائین کشید و به ایدا نگا کرد و گفت : 1ثانیه دیر کردی ایدا !!!  سپس با خوشحالی جیغ کشید همرو کر کرد یه سیلیم از جولیا خورد.
(داخل ماشین توی راه )
رئیس جمهور : خب وانگ ، منو کجا میبرید؟
ایدا : سمت کاخ ریاست جمهوری.و البته هرجا که شما بخواید.
رئیس جمهور : کاخ نمیرم. میرم خونه.
ایدا رو به جولیا کرد و گفت : جولیا بایست.
و رو به رئیس جمهور کرد : و آدرس منزلتون؟
رئیس جمهور : فکر کنم خودتون بلد باشین. مگه نه ؟
ایدا پوزخند زد و گفت : خوشحالم که باهوشید.
ایدا دکمه ی کنار دسته ی صندلیشو زد و تمام شیشه ها پائین رفتن. دور ماشین پر از ماشین پلیس بود که اونارو محاصره کرده بودن.
 !
a ایدا : بازی تازه داره شروع میشه. جولیا نقشه ی

ماشین خود به خود شروع کرد به از هم باز شدن.
ایدا به سرعت تفنگش رو از کمرش در آورد و رو به مورد گرفت و گفت : خب آقای رئیس جمهور . حرفی ندارید؟
مورد ( که در واقع رئیس جمهور اصلی بود ) : خیلی باهوشی.
لیون که با خونسردی دست به سینه نشسته بود و نگاهشون میکرد گفت : امون از این زنا...
ایدا : جمله ی خوبی بود لیون.
تالیا به سمت رئیس جمهور قلابی شلیک کرد و شروع به شمردن کرد : 10،9،8،7،6،5،5،4،3،2،1....
ناگهان زیر ماشین خالی شد و پائین رفت...
پلیسا : یا حرضت شت. رئیس جمهورو بردن.

...........................................................
(مقر سری)
ماشین که زیرش خالی شده بود. بوسیله ی آسانسوری بزرگ که به نظر باند هلیکوپتر میومد به مقری رفت که ایدا تو اون کار میکرد.
ایدا : خب لیون . تو چرا اینجائی دقیقا؟
لیون : سوال خوبیه. در عجبم واقعا. مگه نه باب؟
رئیس جمهور : البته لیون.
ایدا : باب؟
لیون : اسمشه دیگه. دوست صمیمیمه.
رئیس جمهور از من چی میخواید؟
تالیا با خنده رو به رئیس جمهور گفت: یه جور الان حکم کلیدو داری ..
 ایدا : کلید سلول 145 مگه نه دخترا؟؟
..............(.اتاق بازجویی مقر سری )
رئیس جمهور : ازم میخواید آزادش کنم ؟
ایدا : دقیقا.
جولیا با عصبانیت : ببین این یارو چیزی نمیگه ایدا. من میرم بیرون.
ایدا : همین الانشم زیادی حرف زده.
ایدا و جولیا به بیرون از اتاق رفتند.
لیون که روی صندلیه توی سالن نشسته بود و به ساعت مچیش نگاه میکرد رو به ایدا گفت : فکر نمیکردم تو ماموریتم باشی.
ایدا روبروی ایستاد و گفت : منم همچین فکری نمیکردم. اول میرم این لباسای مسخره رو در بیارم .
لیون به بازوی ایدا نگاه کرد و گفت : میدونستی اون قسمت بازوت آتیش گرفته؟
ایدا با پوزخند : ضد حریق و گلولس.
تالیا از پشت روی شونه ی ایدا پرید و گفت : پس برای همین پستشون کردی؟ و رو به لیون کرد : سلام من تالیام !
جولیا که از ته سالن میومد گفت : با غریبه ها حرف نزن.
تالیا : فکر نمیکنم غریبه باشه. مگه نه ایدا؟
ایدا : ببینم تو تولدت نیست امروز؟
لیون پوزخند زد.
تالیا جیغ کشید و گفت : آرهههه . خب بریم کادوی منو بده. بعدا حرف بزن.
ایدا تالیا و جولیا به سمت اتاقشون رفتن.
( در اتاق )
ایدا از توی کشوی کمدش یه جعبه ی قرمز در آورد و به تالیا داد و با لبخند گفت : تولدت مبارک تالیا!
تالیا با خوشحالی جعبه رو گرفت و درش رو باز کرد : واو...چه عینک باحالیه.
ایدا : دید در شبه.
جولیا : شوخی میکنی تولدت مبارک؟؟ تا حالا از دهنت اینو نشنیده بودم ایدا.
ایدا پوزخند زد و رو به تالیا گفت : اوه بیخیال من انقدم اینجوری نیستم!
پایان قسمت سوم

  • خوشم اومد 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم
ایدا: تیکه میندازی؟ خب تو نشنیدی!
جولیا ( با بی حوصلگی) : راستی. اون یاروئه رو بردن اتاق رئیس.
ایدا به سمت کمدش رفت و یه کت و شلوار مشکی با یه تاپ قرمز پوشید .
جولیا( با تعجب ) : چرا لباس فرم سازمانو نمیپوشی؟
ایدا : اینطوری راحت ترم. اون لعنتیا لباساشون جذبه!
ایدا این رو گفت و از اتاق بیرون رفت.
( تو اتاق بازجویی )
ایدا : خب لیون. اینکه چرا با رئیس جمهور بودی رو توضیح بده. و البته اطلاعاتت راجع به 145 رو هم بگو..
لیون : از اینکه رکی خوشت میام.
ایدا پوزخند زد و  گفت : مزخرف نگو. الان واقعا نیاز به شوخ طبعی نیست.
لیون به آرامی گفت : ایدا . از اینجا فرار کن .
ایدا: چی؟
ناگهان آژیر خطر به صدا در اومد.
ایدا : دوستاتو خبر کردی؟
لیون : ببخشید ولی ماموریتم بود . تا فرصت هست فرار کن.
ایدا : یکی بهت بدهکارم. اون رئیس هیز رو هم بگو دو سه بار بکشنش جولیا خیالش راحت شه.
لیون خندید و گفت : البته.
ایدا به سرعت سمت اتاقش رفت.
جولیا تالیا سریع باید بریم.
جولیا : آژیر خطر واسه چیه؟
ایدا : فقط کمدمو بنداز رو زمین.
جولیا کمد ایدا رو هل داد .. پشت کمد ایدا یه تونل زیر زمینی بود که جلوی ورودیش سه تا کولی و سوییچ یه موتور بود.
جولیا : پس بگو چرا کمدتو با کمدم جابجا نکردی!
ایدا : بدوئید بریم.
هر سه وارد تونل شدن.
.... ( داخل مقر سری)
در اتاق بازجویی باز شد و لیون بیرون اومد.
لیون ادای احترام کرد و گفت : قربان رئیس جمهور هنوز اینجاست.
_ نگران اون نباش. از اینجا بردیمش بیرون.
مرد عکسی رو از جیبش در آورد و به لیون نشون داد:
الانم دنبال این سه نفریم تو ندیدیشون؟ از چپ ایدا وانگ ، جولیا کرنس و تالیا کرنس هستن.
لیون ( با خونسردی ) : نه.
_حیف شد. به ایداوانگ واقعا نیاز بود.میدونی اگه اونو میگرفتیم از طرف رئیس ایالت ترفیع میگرفتیم.
لیون( با تعجب) : چرا؟
_ چون هم کلی درمورد این سازمان میخواد هم رئیس اونو میشناسه. میدونی چی میگم دیگه. از این دشمنای قدیمی!
سپس نزدیک گوش لیون شد و گفت : رئیس میدونه فراریشون دادی.. ولی چون مامور خوبی هستی اخراجت نمیکنه. خیلی خوش شانسی لعنتی
.
_سربازا برید اتاق وانگ وبگردید.
...................( توی اتاق ایدا )
سربازا تونل رو دیدن.
_ ایدا وانگ چرا بعد از اینکه فرار کرده اینجا رو نبسته؟
+ احتمالا نقشه ای داره. میریم توی تونل.
ایدا که همراه جولیا و تالیا از تونل خارج شده بود و به جاده رسیده بود رو به جولیا کرد و گفت : مراقب تالیا باش.
جولیا ( با نگرانی ): مگه تو نمیای؟
ایدا ( با لبخند ) : من معطلشون میکنم. حتما وسطای تونلن. شما ها برید. هفته ی دیگه جای همیشگی. چطوره؟
تالیا ( با گریه ) : اما تو قول دادی که برام جشن تولد بگیری!
ایدا ( با لبخند ) : میگیرم. قرار نیست بمیرم. هیچکس قرار نیست بمیره.
سپس رو به خروجی تونل برگشت و گفت : قول میدم با اون برگردم..پیداش میکنم.
جولیا (  پوزخند زد و گفت : موفق باشی.
جولیا موتور رو روشن کرد و از اونجا دور شد. سر بازا که به انتهای تونل رسیده بودن اسلحه هاشونو به سمت ایدا گرفتن : ایداوانگ تو بازداشتی.
ایدا پوزخند زد : خب تسلیمم.
ایدا دست هاشو بالا برد. چند سرباز به سمت ایدا اومدن و خواستم به او دستبند بزنن که ایدا دست هاشونو پیچوند : هی من گفتم تسلیمم ولی نگفتم راحتید هرکار میخواید بکنید.
لیون که تازه به انتهای تونل رسیده بود و ایدا رو دید رو به سرباز ها گفت : اون با من، میارمش.
سپس از پشت کمرش دستبندی رو در آورد و به سمت ایدا رفت و مشغول به بستن دست ایدا شد .
ایدا : آخ آخ..هی یکم یواش تر.. باید با خانوما لطیف برخورد کنی.
لیون ( با اظطراب ): شرمنده ولی الان مجبورم.
............................................

پایان قسمت چهارم
 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجم
(اتاق بازجویی)
در اتاق باز شد و مردی با کت خاکستری وارد اتاق شد..
_ فکر نمیکردم تسلیم بشی ایداوانگ. خودتو بخاطر اون دوتا میمون فدا کردی؟(سپس مرد بلند خندید)
ایدا از روی صندلی بلند شد و  درحالی که دست هاش با دستبند بسته بود یه سیلی به مرد زد. سربازا در اتاق رو باز کردن و خواستن به سمت ایدا برن که مرد با دستش اونا رو رد کرد و گفت که از اتاق خارج بشن.
ایدا روی صندلی نشست پوزخند زد و گفت : خب میگفتی !
مرد تیکه انداخت : ایدا این واقعا زیاده روی بود!
ایدا : نه "لوییس"
لوییس روی صندلیه روبروی ایدا نشست: چرا زور میزنی آزادش کنی؟
: چون اون تنها امید خواهراشه!
لوییس: بزودی اون دو تا رو هم پیدا میکنیم.تو جاشونو بهمون میگی..
: واقعا فکر کردی من حرف میزنم؟
لوییس: نه...
: پس چی میخوای؟
لوییس:امشب انتقاممو ازت میگیرم...
: من که بهت گفتم خواسته ی خودش بود..
لوییس( با عصبانیت): خفه شو ! توی عوضی با بی رحمی کشتیش .
ایدا ( با فریاد ) : اون آلوده شده بود! هه...اون میخواست یه گیاه خوار باشه ولی خیلی بد میشد اگه گوشت خوار میشد...خودش بهم گفت راحتش کنم.
لوییس: من باور نمیکنم اون بیشتر از هرکسی تو این دنیا دوست داشت زندگی کنه..
ایدا پوزخند زد: مسائل شخصی رو قاطیه مسائل کاری نکن آقا پسر..
لوییس: خفه شو... خفه شو خفه شو.
و دستش رو محکم روی میز کوبوند.: ایدا... کاری میکنم خودت بگی اون رئیس لعنتیت و اون دو تا میمون کجان..
ایدا ( با تعجب ) : مایکل فرار کرده ؟ 
لوییس با عصبانیت از اتاق خارج شد و به سربازا گفت تا وقتی جای اون سه نفرو بهشون نگفته از اتاق بازجویی بیرون نیارنش.

…………………………………………
تیمارستان نیویورک .
زن وارد اتاق شد ... دختر بچه ای 12ساله با موهای مشکیه بلند و لباس سفید در گوشه ای از اتاق نشسته بود و گریه میکرد...زن به سمتش رفت و به صورت ضربه زد : تو باعث تمام بدبختی هامی... و سپس دوباره به بدن بی جان دخترک ضربه زد: چرا نمیمیری؟
موهای دخترک رو دور دستش پیچوند و روی زمین کشید... دخترک در حالی که جیغ میکشید فریاد زد : بس کن... معذرت میخوام..من که کاری نکردم..
زن دخترک رو با موهاش به طرف دیوار پرتاپ کرد و سالن رو ترک کرد.
بیمار های روانی که در اتاق هاشون زندونی بودن جیغ میکشیدن و گریه میکردن.. بعضی میخندیدن و بعضی ساکت مینشستن.
دختر بچه در حالی که روی زمین بی جان افتاده بود چشمش به قیچی ای افتاد که که جلوی یکی از در اتاق ها بود..دختر سینه خیز به طرف قیچی رفت و قیچی رو برداشت..بلند شد و به سمت زن که در حال ترک راهرو بود دوید و چاقو رو توی سر زن فرو کرد..خون زن لباس سفید دختر بچه رو آغشته به خود کرده بود..دختر بچه خندید و قیچی رو از سر زن بیرون آورد و به سمت اتاق های بیماران رفت..و یکی یکی در هاشونو باز کرد و اونا آزاد شدن.
........................................
لوییس وارد اتاق بازجویی شد و به سمت ایدا رفت که درحال خوابیدن بود.
لوییس(با تعجب): ایدا چطوری میتونی تو این وضعیت بخوابی؟
ایدا خمیازه کشید : خواب تو لیست کارای من حرف اولو میزنه.
لوییس: میخوام باهات حرف بزنم.
ایدا که روی تخت نشسته بود : چی شد مهربون شدی؟
لوییس: ازت میخوام یه کاری انجام بدی. بعد دستور میدم که  145 رو آزاد کنن.
ایدا (با جدیت ) : و اون کار؟
لوییس پرونده ای که همراه خودش بود رو به ایدا نشون داد و گفت : این دختربچه روز پیش تیمارستان روانی رو بهم ریخته و الان تیمارستان تو دستشه. چند تا هم گروگان گرفته. دختر خیلی باهوشیه. پلیسا تیمارستانو محاصره کردن ولی هنوز نتونستن دستگیرش کنن. اسمش الیزابت رنوس ئه .
با آی کیوی 156 تونسته بود آزمون ریاضیو موفق بشه که روز بعدش توی یه شب بارونی ربوده میشه وقتی پیداش میکنن تو قبرستون بوده و داشته با قبرا حرف میزده. ما هویت اون قبر رو بررسی کردیم. قبر متعلق به الیزابت رنوس بوده..قبر خودش که خانوادش فک میکردن اون مرده و انو ساختن. میگن مدام کنار قبر بازی میکرده.
ایدا ( با جدیت ) : آدرس تیمارستان ؟
لوییس پوزخند زدو کاغذی تا خورده به ایدا داد و گفت : برای اطمینان 4 تا سرباز همراهت میفرستم داخل میخوام مطمئن شم نمیمیری . سپس خندید.
ایدا یه سیلی به صورتش زد . سپس خندید و گفت : نگران منی؟ نگران نباش.. من به این زودیا نمیمیرم. اگرم بمیرم تو رو با خودم به جهنم میبرم..
ایدا از اتاق بازجویی خارج شد ..
لوییس : بالاخره یه روز جهنمو میارم جلو چشات...
( و تف کرد. چون از دهنش خون میومد :/ )
....................

پایان قسمت پنجم
 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم
هلیکوپتر روی سقف تیمارستان فرود اومد . ایدا و 4 مامور دیگه پیاده شدن.
ایدا : از دریچه کولر میریم داخل.
ایدا اولین نفر به داخل رفت و سپس 4 مامور پشت سر او وارد کانال کولر شدند.
وسطای کانال کولر بودن که گازی سفید رنگ وارد کانال شد..
ایدا : لعنتی گاز خواب آوره!
ایدا نفسشو حبس کرد و به پشتش نگاه کرد. تمام سرباز ها بیهوش شده بودند. ایدا از طریق نزدیک ترین دریچه به بیرون رفت و وارد سالن ملاقات تیمارستان شد. دستشو از جلوی دهنش برداشت و نفس عمیقی کشید و گفت : دقیقا شد 1:20 ثانیه اگه 1 ثانیه دیگه دستم جلو دهنم بود مرده بودم.
ایدا از طریق دریچه ی کولر توی یکی از اتاق ها که برای بیمار ها بود زندانی شده بود و در اتاق بسته بود که صدای پیرمردی به گوش رسید : دخترم میتونی کمکم کنی؟
ایدا: چی؟
: کمکم نمیکنی؟
ایدا : کجایی؟
: توی دیوارا..شایدم فقط توی سر تو ام..
سپس خندید و به خنده و قهقهه ادامه داد
ایدا : چی میخوای روانی؟
: اگه به معمام پاسخ بدی میزارم بری..
ایدا : میشنوم.
: تو تو یه اتاق کاملا بسته ای همراه 3 نفر. یه جسد روی زمینه که با چاقو کشته شده و چاقو توی گردنشه کسانی که همراهتن: نفر اول یه فضا نورده. نفر دوم یه آکروباتیک کار و نفر سوم یه پیرمرده. کی قاتله؟
ایدا کمی در فکر فرو رفت و سپس با خنده گفت : قاتل ...
خود تویی.
: چرا فکر میکنی قاتل منم؟
ایدا : تو به نفر سوم اشاره ای نکردی و فقط از معمولی بودنش حرف زدی. ولی نفرات اول و دوم رو فقط شغل شون رو معرفی کردی. تو فکر کردی که من با اطمینان کامل میگم آکروباتیک کار چون آکروبایتک کار ها اگه یه قاتل زنجیره ای بشن کارشونو با چاقو و خیلی ظریف انجام میدن.فضا نورد ها هم معمولا به سختی میتونن توی لباس فضا نوردی از دستاشون استفاده کنن و چاقو رو دقیقا توی گردن فرو ببرن.برای همین، با اطمینان کامل میگم قاتل نفر سومه.
: برای چی گفتی قاتل منم؟
ایدا ( با پوزخند): چون میشناسمت . این یه معما نبود این داستان زندگیت بود قاتل زنجیره ایه معروف " جرد دیان".
مرد (درحالی که صداش از ترس میلرزید): از کجا....م... منو ....میشناسی؟
ایدا : توی یکی از کتابای "قاتل نفس گیر " خوندم. اونجا چیزای جالبی درمورد قاتلای زنجیره ایه آمریکا نوشته بود. مطالعه به درد همین وقتا میخوره .
در اتاق باز شد و ایدا بیرون رفت
: مراقب خودت باش...اون دختر روانی تر از منه.
ایدا به سمت اتاق کنترل دوربین ها دوید. داخل اتاق جسد هایی بودن که توی سرشون قیچی یا وسایل خیاطی فرو رفته بود...در حال نگاه کردن مانیتور ها بود که یه نفر از پشت گردنش رو گرفت و میشفرد ..اون دست های یک دختر بچه بود..
ایدا : ا...الیزابت؟
الیزابت:آره..
ایدا الیزابت رو به طرف راهرو پرت کرد.
ایدا ( درحالی که سرفه میکرد از اتاق خارج شد و وارد راهرو شد) : الیزابت... چرا آوردنت اینجا؟
الیزابت جیغ کشید.. ایدا گوشاش رو گرفت و به اطراف خودش نگاه کرد. دورش بیمارای تیمارستان حلقه زده بودن .
الیزابت : این یه جور بازیه. اول ما سوال میپرسیم بعد تو بپرس.
سوال اول : اسمت چیه؟

ایدا : ایداوانگ.
ناگهان تمام افرادی که دور ایدا بودن فریاد زدن و گفتن : دروغگو..
الیزابت : سوال دوم رو میپرسم ولی سعی کن راستشو بگی ..از طرف کی اومدی؟
ایدا : یه دوست قدیمی.
:چرا میخوای 145 آزاد بشه؟
ایدا : این به خودم مربوطه.
کسانی که ایدا رو محاصره کرده بودن به سمتش اومدن ..ایدا با هوک شات روی یک لوله ی آب که کنار دیوار بود نشونه گرفت و شلیک کرد و از روی سر الیزابت رد شد و پشت سر الیزابت ایستاد وبه آرامی  گفت : میخوام با خودت حرف بزنم..
الیزابت دست ایدا رو گرفت وایدا را  به سمت اتاقش برد. 

: اینجا اتاقمه..به اتاقم خوش اومدی.
: اگه همراهت بیام .. قول میدی اول منو ببری اونجا؟
ایدا ( با ناراحتی ) : آره.. قول میدم...ولی قبلش بهم بگو قصدت چیه؟ ؟
الیزابت چیزی نگفت و سرش رو پائین انداخت و پوزخند زد.
ایدا: میبرمت اونجا.
ایدا همراه الیزابت از تیمارستان بیرون اومدن. پلیس ها با تعجب بهشون نگاه میکردن . ایدا همراه دختر بچه سوار یکی از ماشین پلیس ها شد و به سرعت به سمت قبرستان رفت. وارد قبرستان شدن. دختر بچه به یکی از قبر ها اشاره کرد و گفت : خودشه اینجاست. ایدا و دختر بچه به سمت قبر رفتن و کنارش نشستن.
الیزابت (با لبخند ) : همراهت تفنگ داری؟
ایدا : آره ولی به تو نمیدمش.
الیزابت : پس خودت کارمو تموم کن.
ایدا : هی من جونتو نمیگیرم.
الیزابت : پس اسلحه رو بده.
ایدا : میدونی یجورایی دلم نمیخواد بمیری. چرا همراه من نمیای؟ خیلی سوالا هست که باید ازت بپرسم.
ایدا دست الیزابت رو گرفت و خواستن با هم از قبرستون خارج بشن که پلیسا محاصره شون کردن.
لوییس از یکی از ماشین پلیسا پیاده شد و گفت : قرار شد اون دخترو برای من بیاری ایدا.
ایدا : میخوای باهاش چیکار کنی؟
لوییس : درمانش میکنیم.
الیزابت تفنگ ایدا رو به سرعت از کمر ایدا برداشت و به پای یکی از سرباز ها شلیک کرد . ایدا و الیزابت درحال فرار بودن که صدای شلیک دیگه ای توی قبرستان پیچید..تیر به پای ایدا خورده بود. ایدا روی زمین افتاد و با دستش جلوی زخم رو گرفت.
لوییس ( با تعجب و عصبانیت ) : کار کی بود؟
سپس لوییس به سربازی که تفنگش به سمت ایدا بود شلیک کرد و اون رو کشت.
لوییس: ایدا و دختر بچه رو بیارید. سریع!
.........................................
پایان قسمت ششم

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایدا چشماش رو باز کرد. روی یه تخت بود . به اطرافش نگاه کرد.. توی یه اتاق بود و یه سرباز کنار در اتاق ایستاده بود. سرباز تا نگاهش به ایدا افتاد در اتاق رو باز کرد سرش رو بیرون برد و گفت : بهوش اومد.
لوییس وارد اتاق شد و گفت : خب میبینم یه پات میلنگه ایدا!
ایدا ( با پوزخند به پای لوییس اشاره کرد ) : بعضیا کلا پا ندارن.
سرباز که با تعجب به لوییس نگاه میکرد ، لوییس نگاه تندی به سرباز کرد و گفت : برو بیرون.
سرباز از اتاق خارج شد. لوییس : دختره فرار کرد.
ایدا : خب دیگه به من ربطی نداره. پس کاری کن امشب با 145 برم خونه.
لوییس : اینبارو کمکم کن. جبران کن اون اشتباه 7 سال پیشتو.
ایدا ( با عصبانیت ) : بهت که گفتم اون آلوده بود. اگه نمیکشتمش تا آخر عمرش عذاب میکشید. و تازه... اینو خودت بهم گفتی نه؟ بکش یا کشته شو. قانون این دنیاست.
میخوای بقیشم بگم تا جد اون کسایی که تو مقر 17 کشتی بیاد جلو چشات ؟ یا نه دلت میخواد کلهم زندگیه اسف بار فاسدتو به زبون بیارم ؟
لوییس فریاد زد : خفه شو وانگ!
ایدا با پوزخند : وانگ؟ یه چیز جدیده؟ من وانگ نیستم کی گفته من وانگم؟ من ...
لوییس حرفشو قطع کرد و به آرومی گفت : لطفا. پای اون بحثو وسط نکش. خواهش میکنم..کمکم کن.
ایدا نفص عمیقی کشید : میدونید کجاست؟
لوییس: یه ردیاب توی بازوشه. وقتی بردنش تیمارستان بهش وصل کردن. الان توی یه خونه ای تو محله ی 17 امه.
ایدا ( با تعجب ) : چی؟ اونجا آپارتمان منه...لعنتی .
لوییس : آپارتمانت؟
ایدا : محل کار یجورایی..

...................
همون جای همیشگی که آپارتمان ایداست.
جولیا : ایدا فردا میرسه.
تالیا ( با ناراحتی درحالی که روی مبل دراز کشیده بود ) : آخه من از لوییس میترسم...
جولیا : ایدا چیزیش نمیشه. برمیگرده و با هم تولدتو جشن میگیریم. ( باخنده) مگه نه جولی؟
الیزابت که روی مبل نشسته بود و لیوان شربت توی دستاش بود گفت : البته...بهترین جشن دنیارو میگیریم.
.................................................
ایدا : لوییس کمکت میکنم اون دخترو بگیری ولی یه شرطی داره.
لوییس: ؟
ایدا : 145 رو آزاد کنی و شرتو از زندگیه ما کم کنی.
لوییس : قبوله. راستی میتونی راحت پاتو تکون بدی. گلوله داخل پات نرفته بود در واقع گیر کرده بود. واقعا یه معجزه است چون فقط یه خراش برداشتی.
ایدا : از این خراشا زیاد برداشتم.

……
ایدا و لوییس همراه با دو سرباز دیگه به سمت آپارتمان مخفیه ایدا حرکت کردند ( توقع داشتی همه پیداش کنن به راحتی ؟ /: جاسوسه ها ! )
ایدا : لعنتی یکی کد عبورو زده..
ایدا وارد در مخفی که پشت مجسمه ی کوچیک کنار شهر قرار داشت شد  و به لوییس گفت که فقط اون میتونه همراهش بیاد.
ایدا تفنگشو از پشت کمرش در آورد و گارد گرفت. درخونه رو باز کرد. کسی توی خونه نبود. فقط یه یاد داشت روی میزغذاخوری بود.
لوییس نگاهی به خونه انداخت و با پوزخند گفت : اینجا بمب منفجر شده؟
ایدا : نه کار اون دخترست...
ایدا یاد داشت روی میز رو که با ماژیک روی میز شیشه ای نوشته شده بود خوند و گفت : این یه معماست: اسم من چیه؟ دیدنی نیستم ولی اگه سراغت بیام بقیه ازم میترسن و گریه میکنن.
ایدا ( با پوزخند ) : خب...تو مرگی!
لوییس : اون روانی کجاست؟
ایدا : میریم اتاق مرگ..اون حتما همونجاست.
لوییس : اتاق مرگ؟
ایدا : خب یه اتاق ئه مخصوصه که توش اسلحه هامو نگه داری میکنم و خیلی خطرناکه. اگه میترسی نیا.
لوییس : هه. اتاق مرگ از کدوم طرفه؟
ایدا : زیرزمینه.
لوییس آب دهنشو قورت داد : آمم.خ..خب بریم. چرا وایسادی؟
ایدا به سمت زیرزمین رفت و لوییس هم پشت سرش .
ایدا و لوییس به اتاقی رسیدن که بالای در نوشته شده بود " اتاق مرگ " اسلحه ها توشون بود. ایدا در رو باز کرد و وارد شد. یه یادداشت روی زمین بود و کسی توی اتاق نبود. : اگه میخوای ببینیشون تنهایی بیا پشت بوم.
ایدا : خب لوییس تو برو تو ماشین منتظر من بشین من با الیزابت برمیگردم.
لوییس : باشه.
لوییس از اتاق خارج شد و به سمت در خروجی رفت .
ایدا به سمت پله ها رفت و گارد گرفت. وارد پشت بوم شد.
الیزابت : منتظرت بودم. خیلی وقت شناسی!
ایدا به جولیا و تالیا نگاه کرد که روی زمین بیهوش بودن.
الیزابت : نگران نباش بهشون آسیب نزدم . فقط تا اینجا کشوندمشون و بیهوششون کردم.
ایدا : از من چی میخوای؟
الیزابت : هرچی درمورد  لیون اس کندی میدونی بگو.
ایدا : لیون اس کندی؟
الیزابت ( با پوزخند ) : میدونم لب هات تو راکون سیتی رو لبای کی بودن .
ایدا : چی میخوای بدونی؟
الیزابت : فقط بهم بگو.
ایدا دستش رو توی جیبش کرد و برگه ای بزرگ در اورد . به الیزابت داد.
ایدا : این تمام چیزاییه که ازش میدونم. البته سازمان اینارو گفته.
الیزابت : دقیقا همون چیزیه که میخواستم.
الیزابت جعبه ای شیشه ای به ایدا داد و گفت : اگه خواستی بهوششون بیاری از این استفاده کن.
سپس اطلاعاتی که ایدا به الیزابت داده بود رو با تبلتش که معلوم نبود از کجا آورده برای یه نفر ایمیل کرد.
در همین هنگام هلیکوپتری روی پشت بوم فرود اومد و چند سرباز از هلیکوپتر خارج شدند و به سرعت اسلحه هاشونو سمت الیزابت گرفتن و شلیک کردن... الیزابت روی زمین افتاد و درحالی که جون میداد گفت : ا...یدا...کندی تو ...خطره!
تلفن ایدا زنگ خورد : لیون : ایدا پس کجایی؟ من الان همونجائیم که تو گفتی..
ایدا با تعجب : از اونجا فرار کن...
(صدای شلیک گلوله توی تلفن پیچید و تلفن قطع شد)

……………….
پایان قسمت هفتم

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


روز قبل )
لیون روی کاناپه نشسته بود که زنگ خونه به صدا در اومد.
لیون در رو باز کرد. پستچی بود. پستچی یه بسته به لیون داد و رفت.
لیون در خونه رو بست. بسته از طرف ایدا بود. بسته رو باز کرد . یه نامه توش بود و یه آدرس توش نوشته بود.
: سلام لیون .امیدوارم حالت خوب باشه. به کمکت نیاز دارم امیدوارم بتونی به این آدرس بیای. "ایدا"
لیون : یجورایی عجیبه. پس ایدا چرا بهم زنگ نزد ؟ خب میرم یه سرگوشی آب میدم برمیگردم. شاید تله باشه.
لیون لباس هاش رو عوض کرد و از خونه بیرون اومد و به سمت آدرس توی نامه رفت .. رسید و اطرافشو نگاه کرد. خیلی عجیب بود دقیقا پشت یه ساختمون نیمه ساز بود. لیون تلفنشو در آورد و به ایدا زنگ زد : ایدا پس کجایی؟ من الان همونجائیم که تو گفتی!
ایدا : از اونجا فرار کن.
لیون تک تیر اندازی رو دید که موبایل لیون رو هدف گرفته. به سرعت موبایل رو پرت کرد و پشت یک دیوار پنهان شد...دردی رو توی گردنش حس کرد.. یه شئ مثل دارت به گردنش خورده بود..لیون بیهوش روی زمین افتاد..
...................................................
لوییس و ایدا توی هلیکوپتر )
لوییس : تلفنشو ردیابی کردیم.آخرین بار پشت ساختمون تو بوده.
در همین هنگام یه پیامک برای ایدا اومد.ایدا تلفنش رو از گوشیش در آورد ، پیام از طرف یه فرد ناشناس بود و ایدا اون رو نمیشناخت. ایدا پیام رو بلند خوند : ایداوانگ اگه میخوای کندی سالم بمونه به ساختمان 24 ام توی محله ی 17 بیا.
ایدا ( با پوزخند ) : دقیقا ساختمون ربروئیمونو میگه. خب لوییس حواست به جولیا و تالیا باشه تا من برگردم.
لوییس : چرا من مراقبشون باشم ؟
ایدا : واسم جبران کن. حله؟
لوییس : پوفف. حالا شدم له له ی دوتا بچه؟ باشه حله.
...............................
(ایدا به ساختمان روبرو رفت و اتاق مورد نظر رو پیدا کرد.
در اتاق باز بود و اتاق خالی بود و کسی توش زندگی نمیکرد. لیون دقیقا وسط اتاق روی یه صندلی با طناب بسته شده بود و بیهوش بود.
ایدا : لیون !
ایدا به سمت لیون رفت و طناب رو برید. در همین حال ایدا تفنگی رو روی کمرش حس کرد و دستاش رو بالا برد : اوه! از پشت میای؟ واو چه سورپرایزی.
_ همیشه باید مراقب پشت سرت باشی.
ایدا به سرعت دست مرد رو پیچوند و تفنگ از دستش افتاد. مرد روبروی ایدا ایستاد..
ایدا ( با تعجب ) : ادوارد؟ ( ادوارد همون 145 ئه)
ادوارد : خودمم ایدا..
ایدا : معنی این کارا چیه؟ از زندان فرار کردی؟
ادوارد : نه فقط یه نفر آزادم کرد.
ایدا : کی؟
ادوارد : یه مرد خوشتیپ که بار اول توی سالن سخنرانی دیدیش . یادته؟
ایدا : اون یارو؟فکر میکردم دستگیرش کردن.
ادوارد: ایدا تو باید برای کسی کار کنی که لیاقتت رو داشته باشه. نباید دور و بر سگ های ولگرد بپلکی.
ایدا ( باپوزخند ) : هه..همون سگ ولگرد الان مراقب خواهراته..
ادوارد : حالشون چطوره؟
ایدا : اونا در به در میزدن آزادت کنن بعد تو ..
ادوارد : مهم نیست. الان تو مهمی. برات یه کار داریم. اگه درست انجامش بدی میزاریم اون یارو بره.
لیون : من همین الانشم دارم میرم.
لیون به سرعت طرف ادوارد رفت و سعی کرد که با پاش به گردن او ضربه بزند که ادوارد به سرعت جاخالی داد.
ادوارد خندید : هه.. ایدا همراهم میای یا نه؟
ایدا : نه. واقعا باورم نمیشه. تو چت شده؟
ادوارد : من انسانیتو کنار گذاشتم تا دنیای بهتری برای خواهرام بسازم. دنیایی که تالیا دوست داشت وقتی از خواب بلند میشه توش باشه.
ایدا : از دنیات بدم نمیاد اما روش ساختن دنیات مزخرفه.
لیون اینو بگیر(سپس تلفنش رو به لیون داد) و برو ساختمون روبرویی . خودشون میبیننت...مراقب دخترا باش لیون.
لیون ( باتعجب): چی؟ی..یعنی تو نمیای؟
ایدا رو به ادوارد کرد : من منظورتو فهمیدم. فردا همون جا میبینمت.
ادوارد (مانند اشرافی ها ) تعضیم کرد خندید و گفت : البته بانوی من!
سپس ایدا با لیون از اتاق خارج شدند.
........................
تالیا که روی مبل نشسته بود و از استرس ناخوناش رو میجوید رو به جولیا کرد و گفت : من واقعا نگران ایدام...
جولیا : پوفف افکارت منو کشته دختر. ایدا به تنهایی 10 تا مردو حریفه /: از چی میترسی؟
تالیا ( با پوزخند ) : آره ولی اون یاروئه که رفت نجاتش بده خطرناکه بنظرم.
جولیا (پوکر فیس به تالیا نگاه کرد |:   )
در خونه باز شد . تالیا به سرعت بغل ایدا پرید و جیغ کشید : ایداااااااااااااااا.
لیون که پشت سر ایدا ایستاده بود : فکر کردم این دیالوگ منه فقط.
تالیا : تو ..
ایدا : امشب اینجا میمونه. چون برای تولدت نیاز به مهمونای بیشتری داریم. مگه نه تالیا ( سپس لبخند زد)
تالیا محکم ایدا رو که تو بغلش بود فشرد : باشهههه.
لیون : واو نمیدونستم تولدته. خب با اجازه من برم یه کادوئی چیزی بگیرم.
تالیا : باشه! ( و سپس خندید)
جولیا که رو مبل نشسته بود : امیدوار بودم با اون جشن تولدتو بگیریم تالیا.
تالیا روی مبل نشست و خودشو پرت کرد : اون باید یه جشن دیگه بگیریم.
جولیا : راستی ایدا .
ایدا : هوم؟
جولیا : این یارو کیه؟ همونه که تو سالن نقشه هامونو بهم ریخت؟بعدش دوستاشو خبر کرد تا مارو دستگیر کنن؟الان آوردیش خونت؟جدا؟
ایدا : نگران نباش قابل اعتماده.
....................................یه جای ناشناس
_چی شد ادوارد تونستی بیاریش؟
ادوارد درحالی که لباس هاشو عوض میکرد : فردا میرم دنبالش. به خاطر اون یارو هم که شده مطئنم میاد.
مرد که روی صندلی نشسته بود و کت و شلوار مشکی بر تن داشت از روی صندلی بلند شد و به سمت ادوارد رفت و به سرعت آمپولی به اون تزریق کرد.
ادوارد : آخ ...ا..ایندفعه..واس..ی چی؟
_ کمکت میکنه بتونی بهتر دشمناتو شکست بدی.
ادوارد : فقط بخاطر این کمکت میکنم که میخوای دنیارو بهتر کنی.
_ ( با پوزخند ) با کمک ایدا دنیایی بهتر از الان میسازم ادوارد...

......................
صبح روز بعد ایدا به محلی رفت که با ادوارد مشخص کرده بود.
ایدا به محل رسید . یه کارخونه ی قدیمیه دستکش سازی .
ایدا درحالی که لباس کار اون کارخونه رو که یک کت و شلوار یه سره ی نارنجی بود بر تن داشت وارد کارخونه شد. کارخونه پر بود از کارگر .یکی از کارگر ها چشمش به ایدا خورد و گفت : کارگر جدید هستی؟
ایدا : یه جورایی.
_ الیون هستم.
ایدا با مرد دست داد و گفت : ایدا           
ایدا : آم. کسی به اسم ادوارد اینجا کار میکنه؟
الیون : اوه تو همونی که ادوارد راجع بهش میگفت. از عکستم خوشگل تری ! همراهم بیا. ( ایدا پوزخند زد )
ایدا همراه الیون رفت به دفتر مدیریت کارخونه. الیون در اتاق مدیریت رو باز کرد و گفت : همینجاست .
ایدا : از همراهیه بیخودیت ممنون.
الیون خندید و گفت : مدیر حق داره!
ایدا وارد اتاق شد . مردی روی صندلی نشسته بود و به مانیتورها نگاه میکرد.
_ خوش اومدی وانگ.
ایدا : ادوارد کجاست؟
_جلسه خصوصیه. نیازی به اون نیست.
ایدا : چطوری فراریش دادی ؟
_ به راحتی ایدا. فکر میکردم متوجه شده باشی من کی هستم.
ایدا : البته که متوجه شدم . کسی که دردسر های زیادی براش درست کردم. مگه نه آقای رئیس جمهور بازنشسته؟
مرد از روی صندلی بلند شد و سمت ایدا اومد ، نزدیک گوش ایدا شد و گفت : با یه معامله چطوری؟ میتونیم با حرفه ی تو و نقشه های من انتقاممونو از رئیس جمهور فعلی بگیریم. در عوض من میزارم ادی بره پیش خواهراش و ما هم پیروزیمونو انتقام بگیریم.
ایدا پوزخند زد و گفت : فکر نمیکنم اونقدر باهوش باشی که بتونی نقشه هاتو عملی کنی. ولی بدون که من حتی تو خواب هم باهات کار نمیکنم...
_خواهیم دید .
...........................................
تلفن شروع به زنگ خوردن کرد..
_تالیا میشه تلفنو برداری؟
تالیا : صبر کن جولیا .
تالیا به سمت تلفن رفت و گفت : بله؟
_ سلام تالیا ! تولدتو تبریک میگم . دوست داری به من بپیوندی؟
تالیا با خوشحالی : ادوارد؟ از کجا زنگ میزنی؟ کجایی؟
جولیا از اتاق ایدا بیرون دوید و به سمت تالیا اومد و تلفن رو ازش گرفت : ادوارد؟ خودتی؟ کجایی داداشی؟
_ آروم باشید خواهرا ! من منتظرتونم . بیاید به خونه ی خودمون. باشه؟
جولیا : حتما میایم. راستی تو از ایدا خبر نداری؟ صبح بدون اینکه چیزی بهمون بگه رفت بیرون .
_ایدا هم اینجاست . زود باشید منتظرم.راستی ایدا میگه لیون هم همراهتون بیارید چون یه جشن بزرگ داریم. خدافظ!
جولیا :چی ؟ عه..نه! صبر کن.
تلفن قطع شد . جولیا تلفن رو روی میز گذاشت و گفت : تالیا برو وسایلتو جمع کن.
تالیا : حتما!
جولیا توی لیست تماس های ایدا شماره ی لیون رو پیدا کرد و با اون تماس گرفت و همراه لیون به خانه ی کرنس رفتن..

.........................................
ادوارد وارد اتاق مهمان شد که ایدا رو روی یکی از مبل ها دید.
ادوارد : ایدا .
ایدا : اوه.ادوارد
ادوارد : به تو ام گفت اینجا بشینی تا بیاد؟
ایدا : مردک وقت نشناس الان دقیقا 5 دقیقه دیر کرده.
در اتاق باز شد و رئیس جمهور وارد اتاق شد : خب به موقع رسیدم.
ایدا پوکر نگاش میکرد و گفت : هواپیمای روسیه انقدر منتظرم نذاشت /:
_ خب میتونیم بریم.
ایدا : مجبور نیستم منم بیام.
_میدونستم اینو میگی برای همین چند تا مهمون دعوت کردیم مگه نه ادی؟
ایدا : ادوارد این کارو که نکردی؟
ادوارد سرش رو پائین انداخت : متاسفم ایدا بخاطر اونا اینکارارو میکنم.
_راستی ادی بهشون گفتی با اون یارو کندی بیان ؟
ایدا : با لیون؟ اون دیگه واسه چیه؟
مرد خندید : اون زاپاسه متاسفم ایدا اما...
ایدا به سرعت به سمت مرد رفت و با پا به شکم او ضربه زد مرد روی دو زانو افتاد و با دست شکمش رو گرفت، ایدا پوزخند زد: خب آقای بدبخت من و ادوارد از اینجا میریم. شمارم میسپریم دست پلیسا .
ایدا سمت ادوارد رفت : میای بریم یا میخوای مثل یه سگ به این حرومزاده وفادار باشی ؟
ادوارد خندید : ترجیح میدم سگ باشم تا بتونم بادیگارد خواهرام باشم.
ایدا : باهات چیکارکرده؟
مرد درحالی که پشت سر ایدا ایستاده بود گفت : بهش زندگی بخشیدم.
.............................................
پایان قسمت 8 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لیون همراه جولیا و تالیا به خونه ی کرنس رفتن و منتظر ادوارد موندن تا بیاد.
جولیا روی مبل دراز کشید و گفت : هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
لیون : این در مورد من صدق نمیکنه.
تالیا : خب باید تا ادوارد و ایدا میان همینجا بمونیم . بعدش میتونی بری خونه تون آقا شیره!.
لیون : آقا شیره؟
تالیا : پس معنیه اسمت چیه؟
جولیا : تالیا سر به سرش نزار. بهش گوشنده لیون میخواد مخ بزنه.
تالیا : پوفف خب حوصلم سر رفته.
لیون با پوزخند : خب میدونی تو این مورد تا حالا کسی نتونسته مخمو بزنه.
جولیا پوزخند زد و با طعنه گفت : خب.. فکر کنم یکی قبلا موفق شده نه؟
لیون : منظورت ؟
(صدای زنگ )
تالیا با خوشحالی به سمت در رفت و در رو باز کرد : داداشی خیلی وقت بود ندیده بودمت......
جولیا هم به سمت در رفت و دید که دو مرد به همراه چند سرباز جلوی در ایستاده ان .
مرد : خوشحالم میبینمتون خانمای کرنس. همراه من بیاید . برادرتون مارو فرستادن.
لیون اسلحه شو از پشت کمرش بیرون کشید و جلوی جولیا ایستاد و رو به مرد کرد : چطوری میتونیم بهتون اعتماد کنیم؟
_456923
لیون : سعی کن یه چیز زیر دیپلم بگی.
تالیا : آهان من فهمیدم همون رمزیه که داداشی پشت تلفن گفت . میتونیم باهاشون بریم لیون .
لیون : اوه خدای من واقعا؟
_درسته خانوم کرنس.
جولیا : لیان یه لحظه میتونیم باهم حرف بزنیم؟تنها.
لیون:البته
لیون و جولیا به سمت اتاق جولیا رفتن و دم در ایستادن .جولیا با صدای آروم : اونا یه نقشه ای دارن مطمئن باش.
لیون : متوجه شدم.
جولیا : ایدا دیشب برام یه ایمیل فرستاد . ایمیلش ناشناس بود ولی مطمئن شدم ایداست. محتوای ایمیل این بود که به این خونه نیایم .
لیون : چرا الان داری میگی؟
جولیا : خب مطمئن نبودم
لیون : همین الان گفتی مطمئن بو....
جولیا : اه باشه خیله خب ! تو بروتالیا رو یه جوری بکشون این ور . با هم از پشت بوم فرار میکنیم حله ؟
لیون : حله پشاته ولی..
جولیا : د برو دیگه.
لیون سمت در رفت ولی نه جولیا اونجا بود و نه سرباز ها .
لیون با تعجب فریاد زد : تالیا؟
جولیا : که صدای لیون رو شنید به سمتش اومد : چی شده ؟
لیون : تالیا اینجا نیست.
اون مردا هم نیستن...
جولیا با عصبانتی : عوضیا ! لیون باید بریم دنبالشون .
لیون : مگه میدونی کجا رفتن.
جولیا : جایی که قبلا بودیم...سالن سخنرانی.
لیون با تعجب : اما اونجا..اونجا رو که خیلی وقته تخریب کردن.
جولیا : فقط بیا بریم. لطفا!
لیون : بریم.
جولیا و لیون به سمت سالن سخنرانی رفتن.
.............................................................
هی "فرد" مطئنی اینجاست ؟
_آره بابا! بیا بریم آنابل.
آنابل : صبر کن ببینم. اینجا که فقط یه خرابه اس.
+ من شنیدم اینجا سالن سخنرانیه رئیس جمهور بوده که توش ربوده شده.عکسای خوبی میگیریم.
_آنابل مطمئن باش برای مجله ی این هفته رازگشائیش میکنیم.
آنابل دوربینش رو از کیف دستیش در آورد : خیله خب پس برو که رفتیم!
جولیا و لیون به سالن سخنرانی رسیدن . دور کل ساختمون پر شده بود از بنر های تبلیغاتی و هشدار!
لیون : من اول میرم تو ...
لیون و جولیا وارد سالن شدن . میز ها روی زمین بودن و بعضیاشون تا نصفه سوخته بودن.
پرده ها سوخته بودن وبعضی هاشون تا نسفه سوخته بود، دیوار ها پر از دوده بود و وضعیت خوبی نداشت.
جولیا و لیون 3 نفر رو دیدن که پشت یکی از پرده های نیمه سوخته قایم شده بودن . لیون و جولیا اسلحه هاشونو سمت اونا گرفتن .
لیون : میدونیم اونجائید . بیاید بیرون.
دو پسر به همراه یه دختر دوربین دردست از پشت پرده بیرون اومدن و دست هاشونو بالا گرفتن : آقا ما فقط میخواستیم عکس بندازیم.
لیون و جولیا اسلحه هاشونو پائین گرفتن ، لیون : شما میدونید ورود به اینجا ممنوعه؟
آنابل : آم.. من آنابل شرین هستم . دختر شهر دار عکاس یه مجله ام. فقط اومده بودیم عکس بندازیم. و شما اینجا چیکار میکنید؟
لیون ( با پوزخند ) : مامورین شرارت ! لیون اس کندی ام مامور ارشد ایالت متحده و سازمان..
جولیا : لیون اون که نگفت شرح حال بدی! من جولیا کرنسم .
و جلو رفت و با آنابل دست داد.
آنابل : خوشبختم.اینا هم فرد و لوسی هستن. ( و با دست بهشون اشاره کرد )
فرد: خوشبختم .
لوسی هم دست تکون داد .
جولیا : اون دختره لوسی..
فرد : آره نمیتونه حرف بزنه .
جولیا : خیلی جالبه که میبینم دختر شهردار نیویورک تنهایی بیرون میره و الان ساعت 2 صبحه !
آنابل : ما داشتیم میرفتیم ولی یه مرد داشت با تلفن حرف میزد و نظرمونو جلب کرد برای همین ایستادیم.  که بشنویم چی میگه و...
_پس فالگوش وایستادید.
ادوارد روی استیج ایستاده بود و اسلحه شو رو به آنابل گرفته بود .
ادوارد : من تو موقعیت تو بودم حرفی نمیزدم کوچولو .
لیون و جولیا اسلحه هاشون رو به سمت ادوارد گرفتن.
ادوارد : عجله نکنید مهمونی تازه شروع شده .
جولیا : ادوارد! داری چیکار میکنی؟ تو تالیا رو دزدیدی؟
ادوارد : نه خواهر عزیزم..اون خودش باهام اومد من نمیخوام به کسی آسیب برسونم... همراهم بیا جولیا .
جولیا اسلحه شو پائین انداخت و لبخند زد . آهسته به سمت ادوارد رفت .
لیون : صبر کن جولیا نرو!
ادوارد : اون خواهر منه ازش دور شو آقا پسر!
در همین حال فرد سنگی بزرگ از روی زمین برداشت و به سمت سر ادوارد پرتاپ کرد . سنگ به سر ادوارد خرد ولی ادوارد زخمی نشد .
جولیا با دیدن این صحنه اسلحه شو در آورد و به پای فرد شلیک کرد و به سمت ادوارد دوید و اون رو بغل کرد.
از تهویه های هوا که نو بودن دودی سفید بیرون زد ... لیون گیج روی زمین افتاد و با چشمان نیمه باز ادوارد رو دید...
...............................
بلند شو کندی...
لیون با چشمای نیمه باز همون مرد رو که قبلا توی سالن سخنرانی دیده بود دید.. کسی که با کت و شلوار خاکستری وارد سالن شده بود و دنبال رئیس جمهور و ایدا بود.
لیون چشماش رو باز کرد روی یه صندلی بسته شده بود و تو یه اتاق خیلی بزرگ بود که جلوش یه مانیتور بزرگ بود..
_خب خب میبینم بهوش اومدی آقا شیره.
لیون : توی عوضی...
_ خب بسه دیگه به مانیتور نگاه کن.
مانیتور روشن شد...جولیا و تالیا هم مثل لیون توی یه اتاق روی یه صندلی بسته شده بودن...سمت دیگه هم دختر شهردار بود .

...................................................
ایدا وارد آسانسور شد و طبقه ی 145 رو زد.
ایدا : خب الان میرسم . بعدش چی آلفرد ؟

آلفرد (ازپشت هدفون ): میدونی که الان جولیا و تالیا و اون یاروئه پیش منن،
پس ازت میخوام وقتی به طبقه ی مورد نظر رسیدی کاملا نا محسوس وارد اتاق بیلیان جی گر میشی تو باید نقش دیانا فیگور دوست دخترشو بازی کنی و بعد هارد درایوشو توی اون فلش یه ترابایتی کپی میکنی بعد برام میاری و...
ایدا فریاد زد : اگه بخوای همینجوری پشت هدفون داد بزنی نامحسوسو میکنم تو حلقت . فهمیدی؟
آلفرد : خیله خب بابا جوش نیار، منتظر فلش میمونم.
ایدا هدفون رو از گوشش در آورد و به گوشه ای از آسانسور پرت کرد.
در آسانسور باز شد . ایدا ابتدا کلاه سویی شرتش رو روی سرش کشید و تبلتش رو دستش گرفت و مشغول گیم شد .
(خواست یه نوجوون گیمر به نظر برسه )
به سالن و دروبین های امنیتی نگاه کرد و به سمت اتاق مدیریت رفت . مردی که دم در ایستاده بود گفت : متاسفم افراد معمولی اجازه ی ورود ندارن.
ایدا با لبخند : آم . من با اقای جی گر یه قراری داشتم امیدوار بودم بهتون گفته بوده باشن.
_آم. شما خانوم دیانا ف..
 ایدا : درسته دیانا فیگر!
_ بفرمائید تو تا رئیس بیان.
ایدا : مگه نیستن ؟
_ جلسه دارن بیرون از شهره. دقیقا 10 دقیقه ی دیگه میرسن شرکت.
ایدا آدامسشو باد کرد ، ترکوند و گفت : پس منتظر میمونم.راستی،
_بله؟
ایدا : من یکم ظاهرم نامناسبه میخوام برم داخل لباسامو عوض کنم اگه عیبی نداره میخوام دوربین توی اتاق رو برای 2 دقیقه غیر فعال کنید . البته اگه میشه.
_با اینکه اونا امنیتین ولی چون شما دستور دادید، البته .
ایدا : ممنونم!
ایدا وارد اتاق شد و به دوربین ها نگاه کرد. دوربین ها غیر فعال شده بودن.
ایدا : خب میریم سراغ راند دوم.
ایدا به سمت لب تاپ رفت که روی میز قرار داشت...اما روی صندلیه روبروی میز مردی نشسته بود و صندلی رو به پشت بود.
_دنبال هارددرایوی خانوم وانگ؟
ایدا :خب، انتظار اینو نداشتم!
مرد صندلی رو چرخوند و بلند شد : خیلی وقت بود ندیده بودمت. ایدا ...
ایدا با تعجب به مرد خیره شد....
ایدا : توی لعنتی اینجا چیکار میکنی؟....

_ گفتم شاید ...
ایدا اسلحه شو در اورد و به سمت مرد گرفت : گفتم اینجا چیکار میکنی
_ آروم باش لطفا حتی اگه بهم شلیک هم کنی چیزیم نمیشه. ما الان توی یه فضای مجازی هستیم . متوجه نشدی؟

دیوارهای اتاق شطرنجی شدن )
ایدا : چرا اتفاقا تعجب کردم که نگهبانش چرا هیچی چیز فلزی ای همراهش نبود.
_خوب فهمیدی. هنوزم باهوشی.
ایدا : من فکر کردم تو مردی.
_ میدونی..وقتی اون یارو کندی جای سازمانو لو داد و همه دستگیر شدن من فرار کردم...راستی دلم برای اینکه بهم بگی رئیس تنگ شده بود.. نمیخوای بگی؟
ایدا پوز خند زد : خب تبریک میگم چون من و کرنس ها دیگه برای تو کار نمیکنیم.
_اوه مطمئنی؟
دیوار اتاق که کلا یه مانیتور بود تالیا و جولیا رو نشون داد که لباس های سازمان رو پوشیدن و توی یه خونه ی ایدا دنبال چیزی میگردن.
_اونا هنوز برای من کار میکنن.طوری که حتی قبول کردن خونتو برای نخود سیاه بگردن.  ( سپس مرد قهقه ای شیطانی زد و ادامه داد : ایدا.. تو داشتی برای هیچی زحمت میکشیدی. اونا الان برادرشونو دارن ، اعتبار دارن و زندگیشون راحته. اما تو چی؟ تو هیچ اعتباری پیش من نداری هرچند میتونی دوباره بدستش بیاری.
ایدا که مات و مبهم به مانیتور خیره شده بود نفس عمیقی کشید و با اسلحه به مانیتور شلیک کرد : من هنوزم اعتبارمو دارم...ولی نه پیش تو!
مرد خندید : آه حتما پیش اون یارو داری که ادواردو آزاد کرده؟ میدونی...یکم گیج کنندست ولی خب اون فقط یه نسخه از آلفرد رئیس جمهور قبلیه.
ایدا : منظورت چیه؟
_ خب .. ما اونقدر پیشرفت کردیم که تونستیم یه نوع ماده بدست بیاریم . از ترکیب چند تا داروی ساده ، اسمشو گذاشتیم ویروس_آ . میتونه با تشکیل سلول های جدید توی بدن جسد که مغز اونو هم شامل میشه ، به کنترل سازنده بده. میدونی منظورم چیه دیگه.
ایدا : برام مهم نیست چه غلطی کردی. فقط بگو چی میخوای.
_میخوام بهت آزادی بدم. پس بشین و تماشا کن.
از زیر زمین صندلی ای بیرون اومد و ایدا رو به طرف خودش کشید.
_میدونی لباسی که تنته جنسش چیه؟
ایدا : اگه نمیدونستمم با این کارت فهمیدم.
دست های ایدا روی دسته های صندلی بسته شدن تا ایدا نتونه از روی صندلی بلند شه.
_فقط تماشا کن...
مانیتور ها روشن شدن، تالیا روی یک تخت بسته شده بود و بیهوش بود .
مرد پشت سر ایدا ایستاد و گفت : خانوم ها و آقایان ما الان آنلاین شاهد شاهکار بینظیرمون هستیم..
ایدا با عصبانیت فریاد زد : میخوای چه غلطی کنی؟
_مانیتور رو ببین..
مردی با روپوش سفید و ماسک ، نزدیک تالیا شد و چیزی به او تزریق کرد.
_خب ایدا..الان میبینیم که هیولای 145 قراره چطوری باشه.
ایدا : چطور تونستی؟اون بهت وفادار بود..
مرد فریاد زد : آره..میدونم..ولی خب باید یه روزی خطش میزدم.
ایدا ( پوزخند زد) : خب دلم میخاد بدونم کی نوبت خط زدن من میرسه ؟
_ایدا..اینطوری نباش. من هیچوقت تورو خط نمیزنم. چون اگه بخوام تورو خط بزنم یهو به خودم میام و میبینم که خط خوردم...
ایدا : پس از من میترسی.
_دقیقا! برای همین ، میخوام اعتمادتو جلب کنم.
ایدا : حاضرم با مستربین سر صحنه باشم ولی به تو اعتماد نکنم.
_بیش از حد شوخ طبعی . واقعا ممنون!
ایدا : میخوای با تالیا چیکار کنی ؟
_فقط یه آزمایش کوچولوئه. نگران اون نباش من نمیخوام از دستش بدم راستی در اضای آزادیه اون پسره ،کندی" ازت میخوام برام یه کاری کنی .
ایدا : چی میخوای..
_ برای من کار کنی. نظرت چیه؟
ایدا پوزخند زد : خب میدونی فکر نکنم بتونم...
ناگهان برق کل ساختمون رفت. صندلی ای که ایدا روش بود هم از کار افتاد و دست های ایدا آزاد شد. ایدا به سرعت به پشت گردن مرد زد و از اتاق خارج شد.
.....................................................


پایان قسمت 9

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.....................................................
روز بعد همون ساختمون.
_قربان این خیلی عجیبه اما ایداوانگ توی هیچ کدوم از دوربین ها نیست.
+منظورت چیه؟
_یعنی اصلا از جلوی دوربینا رد نشده که دوربین اونو گرفته باشه.

| قربان یه نفر تماس گرفته میگه با شما کار داره.
مرد تلفن رو ازش گرفت و درگوشش گذاشت:
خب میبینم که موفق نشدی اعتمادمو جلب کنی.
_ایدا چطور؟
ایدا : میدونی...من جای دوربینا رو حفظ کردم. دوربینای سمت اتاق تو چرخشی بودن. دقیقا 17 ثانیه طول میکشید تا کامل بچرخن. منم طبق دوربین میچرخیدم و به راحتی از ساختمون خارج شدم. به همین راحتی!
_هوشتو تحسین میکنم قرمزپوش. ولی تالیا و جولیا رو میخوای چیکار کنی؟

ایدا : من همین الانم پیششونم...
جولیا پشت تلفن اومد : چطوری پلنگ؟
مرد که مات و مبهوت مانده بود تلفن رو به گوشه ای از اتاق پرت کرد.
.....................اون طرف ایدا و دوستان^-^
ایدا : قطع کرد.
جولیا : راستی از کجا فهمیدی اینجائیم.
ایدا : خب اون ویدئو هایی که نشونم داد همه ساختگی بودن و تنها جائیم که بلد بود قایمتون کنه زیر زمین همین ساختمون بود. از دوربینای مدار بسته و طرز چرخیدنشون میتونستم بفهمم.
تالیا : بابا تو دیگه چه موجودی هستی.
ایدا : خب تو چی هستی؟ من یه چیز مثل تو ام.
تالیا دست به سینه شد و سرشو بالا گرفت : خب معلومه من یه خوشگل خونسردم.
جولیا فریاد زد : تالیا سوسک پشتت رو دیواره.
تالیا جیغ فرا بنفشی زد و با پا تو دیوار رفت.
ایدا : خب خانوم خوشگل خونسرد میشه بریم ؟ به لطف جیغتون الان سربازا میریزن اینجا .
تالیا : هه ... ترس ؟ جیغ؟ من ترسیدم یه وقت شما نترسید برا همین..
جولیا : آژیر خطر در کردی؟
ایدا و جولیا خندیدین. ایدا : راستی لیونو چیکار کرده ؟
جولیا : نمیدونم. اون اینجا نبود ؟
ایدا : نه . باید دنبال اونم بگردم. بخاطر من تو دردسر افتاده.
تالیا : خب چیه مگه این یکی از آرزو های هر مردیه که ...
ایدا دستشو جلوی دهن تالیا گذاشت : باشه باشه یکی تو راست میگی یکی هندونه فروش بازار سیا /:
جولیا خندید و گفت : خب میشه بریم خانوم مستربین و ایدا ؟
ایدا : البته.
.........................................
در سلول باز شد. مردی با کت خاکستری وارد شد.
_ خب میبینم ضبارت در رفته لیون..
لیون ( با پوزخند ) : لعنتی تو ام مثل من همین یه دست لباسو داری؟
_ خفه شو الان تو موقعیتی نیستی که مزه بپرونی.
لیون : بپرونم؟
_ اوه راستی شنیدم به ایدا چشم داری!
لیون : اوه تو دیگه نه !
_ چیه ؟ زیاد ازت میپرسن؟
لیون : خب از خودت بگو /: چند سالته ؟
_ خفه شو ! یه امتحان خوب عاشقانه داریم. اگه ایدا واقعا دوست داشته باشه میاد و نجاتت میده اگه نه هم میشینه تخمه میشکونه.
لیون : فک نکنم به تخمه علاقه داشته باشه.
_ پس معتقدی میاد.
لیون : مطمئن نیستم ولی بهتر از تو میشناسمش.
_ یه سوال دیگه ، کلر ردفیلد رو میشناسی؟
لیون : کلر؟
_ هرچی درموردش میدونی بهم بگو.
لیون : عمرا
_ هه...مهم نیست.
مرد از سلول بیرون رفت .
دقایقی بعد مرد دیگری وارد سلول شد که لباس کارخونه ای تنش بود.
مرد توی دستش یه چاقو و تو دست دیگش اسلحه داشت.
به سمت لیون اومد و با چاقو طناب های دور لیون رو باز کرد. لیون از روی صندلی بلند شد : میتونم اسم ناجیمو بپرسم؟
_الیون قربان . این اسلحه هم برا شماست. از طرف ایدا خانوم اومدم.دنبالم بیاید باید زودتر بریم بیرون اینجا رو میخوایم منفجر کنیم....
.......................................................
( از زبان تالیا )
( فلش بک ) ( بعد تولد تالیا )
همیشه دوست داشتم باهاش دوست بشم...دختر خیلی خوبی بود ! خوشگل بود ، مهربون بود و همه دوسش داشتن... تا اینکه یه روز فهمیدم از اون محله رفته  و پدر مادرش به قتل رسیدن .
دوست داشتم برم و باهاش همدردی کنم ولی چیزی که دیدم یه دختر بود...با موهای کوتاه...بی تفاوت و سرد..
اون دختر همیشگی نبود و صداش میکردن " ایدا " ..
بعضی وقتا دلم برای اون دختر قدیمی تنگ میشه . ولی بعدا فهمیدم که ایدا ...قوی تر از اون دختره.
یه روز که داشتم توی پارک با ادوارد قدم میزدم دوباره دیدمش و فهمیدم که اون قراره همکارم بشه. خیلی خوشحال شدم و سعی کردم ایندفعه باهاش مهربون باشم و باهاش دوست بشم اما ، اون همه چیزو فراموش کرده بود...این که یه دختر با موهای بلند و محبوب بوده....وقتی که باهاش حرف میزدم غم خیلی زیادی رو توی صداش حس میکردم. وقتی ازش درمورد حادثه و اون موقع ها پرسیدم گفت که اون اصلا اونجا زندگی نمیکرده و این چیزا رو اصلا یادش نمیاد و گفت که حتما من رو با یکی دیگه اشتباه گرفتی !
اون موقع بود که فهمیدم ایدا خیلی عوض شده و دیگه به هیچکس اعتماد نداره. تا اینکه اون آقا شیره رو دیدم که ایدا بهش کامل اعتماد داره. از نظرمن ایدای الان خیلی تنها تر ولی بهتر از اون موقع اس..

_ تالیا ، تالیا بخودت بیا.
تالیا : ها چی؟
جولیا : چت شد یهو رفتی تو فکر؟
تالیا : هیچی فقط داشتم یکم به ایدا فکر میکردم.
جولیا : بازم اون داستان مسخره ؟ بس کن جولیا اون که گفت اشتباش گرفتی !
تالیا : هی جولیا بنظرت من زیاد اشتباه میکنم؟ اینکه میخام اون خودشو بشناسه اشتباهه؟یا اینکه میخام مثل قدیم باشیم اشتباهه ؟ وجود من چیز؟ اینکه من به دنیا اومدم هم حاصل یه اشتباهه ؟
جولیا : تالیا بس کن انقد  رو مخ نباش.
ایدا در اتاقو باز کرد و وارد شد : چی شده نمیاین کیک بخورید؟
جولیا : تالیا غمش گرفته .
ایدا : داری گریه میکنی؟
تالیا به هق هق : نه .. گریه ی خوشحالیه!
ایدا به سمت تالیا رفت  و بقلش کرد و گفت : اگه بازم همون داستانه ، مطئنم یه روز اون دختریو که میگی پیدا میکنی..
تالیا ایدا رو از خودش دور کرد و درحالی که گریه میکرد گفت : بسه...دیگه نمیخام تو در موردش نظر بدی ! فقط الان تنهام بزارید .
ایدا : باشه.
ایدا و جولیا از اتاق بیرون رفتن .

....................................................................

الیون و لیون از ساختمون خارج شدن و به سمت لامبورگینیه قرمزی رفتن که اون طرف خیابون پارک بود.
الیون در لامبورگینی رو باز کرد وروی صندلی عقب نشست. لیون هم نشست داخل .
ایدا : ازت ممنونم الیون. اینم اون چیزی که میخواستی.
الیون بسته رو از ایدا گرفت : واقعا ازتون ممنونم. امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم.
و از ماشین پیاده شد.
لیون پوزخند زد : پس لامبورگینیم داری!
ایدا (اونم پوزخندزد|: ) : نه یکی از دوستام قرض داده.
لیون : رانندگی چی بلدی؟
جولیا که صندلی جلو نشسته بود با طعنه به لیون گفت : نکنه الان میخای سایزشم بپرسی؟
ایدا : اوی اوی اوی تو خفه هات داگتو بخور .
لیون : من پیش کسی کم نمیاوردم ولی شخصا پیش تو کم آوردم خانوم..
جولیا : جولی.
لیون : آهان خانوم جولی.
ایدا : میزارید بریم یا میخواید صحبت های بی ربطتونو ادامه بدید؟
جولیا : اجازه دادم میتونی بری.
ایدا : خب اصلا تو بیا بشین جولی جون.
جولیا : البته که میشینم.
لیون : هی هی مگه بچه بازیه!
جولیا : ول کن خودت برون اه.
ایدا ماشینو روشن کرد و شروع به روندن کرد.
..................................
هتل ترانسیلوانیا ( اسم دیگه ای به ذهنم نیومد ولی حالا شما یه هتلو فرض کنید )

ایدا ، لیان و جولیا از ماشین پیاده شدن و به سمت در هتل رفتن.
وارد هتل شدن . ایدا سمت میز اطلاعات رفت و کلید اتاقشو گرفت.
.....داخل اتاق.
ایدا در اتاق رو باز کرد : این در چرا قفل نبوده؟
وارد اتاق شدن.
جولیا : تالیا ما برگشتیم.
تالیا؟ الو ؟ کجایی؟
جولیا پس از مدتی : هی ایدا تالیا اینجا نیست.
ایدا : منظورت چیه ؟
لیون : هی ایدا برقا دارن قطع و وصل....
ناگهان برق کل شهر رفت.
جولیا : این دیگه چه کوفتیه ....
ایدا : چی شده؟
صدای جیغ توی اتاق پیچید.
جولیا : تالیا ؟
همه به سمت صدا حرکت کردن....

صدا از حموم میومد.
جولیا : ولی من مطمئنم حمومو گشتم.
ایدا انگشترشو در آورد و روشنش کرد ( چراق قوه بود )
لیون : چه آپشن خفنی !
ایدا : من کلا مجهزم .
سپس ایدا چراق قوه رو پشت گوشش گذاشت.
ایدا اسلحه شو از پشت کمرش در آورد و رو به حموم نشونه گرفت. کسی داخل حموم نبود و فقط یک ظبط توی وان حموم بود.
ایدا ظبط رو برداشت و خاموش کرد .
لیون : دقیقا چه اتفاقی داره میوفته ؟
ایدا : یکی داره باهامون بازی میکنه. پس ما هم بازی میکنیم.
لیون : ایدا شوخیت گرفته ؟ ببخشید ولی نه ما یه بچه ی 7 ساله ایم نه تو یه دختر بچه ی گیمر.
ایدا : اینو به عنوان یه نصیحت گوش کن. تا وقتی بازی رو ادامه ندی نمیتونی بفهمی تهش چی میشه.
جولیا : اگه کد تقلب بزنیم چی ؟
ایدا : خب اون یه استثناست.
لیون : تو نت سرچش کنیم چی؟
جولیا : ببخشید ولی بحث جدیه .
ایدا : هششش . ساکت . یه صدایی از کانال کولر میاد.
ایدا با اسلحه سقف رو خراب کرد : من میرم ببینم تو کانال کولر چه خبر. بیا لیون این چراق قوه و اسلحه رو بگیر و مراقب جولیا باش.
لیون ( با پوزخند ) : نمیگفتیم میفهمیدم چی میخوای.
ایدا خودش رو از کانال کولر بالا کشید و وارد شد.
..................................
ایدا وسطای کانال کولر بود که یه نور سفید جلوی دیدش رو گرفت و ایدا نتونست چشماشو باز نگه داره که گاز خواب  آور وارد کانال کولر شد و ایدا بیهوش توی کانال کولر موند .
دریچه ای جلوی ایدا رو به پائین بود. ایدا به داخل دریچه کشیده شد....
.................................
آلفرد در اتاق رو باز کرد و وارد شد و خطاب به مرد که روی کاناپه نشسته بود گفت : ایداوانگ رو اوردم. دیگه چی میخوای ؟
_ نه آلفرد.. تو دقیقا چی میخوای؟
سپس مرد به آلفرد شلیک کرد .
_ مجبورم کردی .
مرد از اتاق خارج شد و رو به سرباز گفت : کدوم اتاق؟
+ 32 قربان.
مرد به سمت اتاق 32 رفت.
.....................................
ایدا چشمانش رو کم کم باز کرد.....
اولین چیزی که دید یه لوستر روی سقف بود.به سرعت بلند شد ولی دستش به میله ی تخت دستبند زده شده بود.
ایدا به اطرافش نگاه کرد .
ایدا : من مردم درسته؟ الان احساس میکنم تو قصرم /:
_ نه نمردی وانگ.
ایدا : بازم توئی؟
_ چرا منو نکشتی؟
ایدا : چون اونموقع دستم بند بود ولی بالاخره خودم میفرستمت جهنم.
_ نه عزیزم. جهنم خودش اومده سراغ ما.
مرد به سمت پرده ها رفت و کنار کشیدشون.
ایدا : تو چیکار کردی ؟
شهر داغون شده بود و هر طرفش میشد دود آتیش رو دید.
_ یه چیز جدید کشف کردم. بهت که گفتم ایدا... ولی گوش نکردی و این شهر الان بخاطر تو اینجوری شده...
مرد خندید و ادامه داد : تو الان دستات بسته اس نمیتونی هیچکاری..
مرد که پشتش به تخت بود برگشت و ایدا رو دید که پشتش ایستاده
ایدا ( با پوزخند ) : خب میگفتی.
_ چطوری اینکارو کردی؟
ایدا : میتونی به حسابه اون قفل و زنجیرا و اون وسایل بقل تخت بزاریش و راستی ، اینا چیه تنه منه ؟
_ نه نباید اینکارو میکردی ..یه لباس سادست خوشت نمیاد مامور وانگ ؟اهان تو هیچوقت لباسای جذب نمیپوشیدی!
مرد به سرعت دستای ایدا رو گرفت و دستبند زد . ایدا که تعجب کرده بود چطور انقدر سریع اینکارو کرده چند لگد به پهلوی مرد زد و بار سوم مرد پای ایدا رو گرفت و ایدا رو به گوشه ای از اتاق پرت کرد : دیدی ! من قوی تر از تو ام.
حالا همین جا میمونی تا کار شهر تموم شه . بعد میرم سراغ کل دنیا...
ایدا که از ضربه ای که به سرش خورده بود هوشیاریه کمی داشت گفت : ت...زری..قش کردی به خودت؟
_ آره...
ایدا هوشیاریشو از دست داد...
_ امیدوارم سر عقل بیای.

................................داخل هتل )
گاز خواب اور که توی کانال کولر بود به تمام اتاق ها پخش شد .
لیون : جولیا سریع نفستو حبس کن.
جولیا نفسشو حبس کرد و لیون دستشو جلوی دهنش گذاشت و به سمت پنجره ها رفت و نفس کشید . هوای داخل اتاق عوض شد و اثر گاز خواب آور از بین رفت.
برق اظطراریه هتل وصل شد : مهمانهای عزیز بابت قطع برق عذر میخواهیم . برق اظطراری تا 3 ساعت دوام میاورد. لطفا صرفه جویی کنید تا مشکل را بیابیم. با تشکر مدیریت هتل .
لیون : خوبه برق اومد.
جولیا : پس ایدا چی شد ؟
لیون : میرم ببینم.
لیون خودش رو بالا کشید و وارد کانال کولر شد و تا آخر کانال کولر رفت.
لیون از کانال کولر بیرون اومد.: ایدا اونجا نبود. احتمالا با گاز خواب آور بیهوش شده .
جولیا : اگه بیهوش شده بود که اونجا میبود.
لیون : یکی اونو برده . مطمئنم دستکاریه برق هلم کار اونه.
جولیا که کنار پنجره ایستاده بود با تر و تعجب گفت : لیون... بیا اینجارو ببین یه نفر داره.. یکی دیگه رو میخوره!
لیون به دم پنجره اومد ( باتعجب ) : امکان نداره... نه نه ..!
جولیا : چه خبر شده ؟
ناگهان نرده ای فلزی جلوی پنجره رو گرفت و کل هتل  رو بست .
لیون : این هتل هتل خاصیه ؟
جولیا : بیشتر افرادر مشهور  از جمله رئیس جمهور اینجا اقامت دارن چطور مگه؟
لیون : دارن از هتل و آدماش حفاظت میکنن از جهنمی که تو شهره... میفهمی ینی چی ؟
جولیا : پس یعنی کار خود دولته ؟
لیون دستشو مشت کرد و به دیوار کوبید : نمیدونم اون عوضیا هدفشون چیه !
جولیا : حتما ایدا رو هم اونا بردن.
لیون : اید از این خراب شده بریم بیرون.
جولیا : من میرم دو سه تا اسلحه و مهمات بردارم.
جولیا پس از مدتی برگشت و به لیون یه کیف دستی داد.
: این تو پر گلوله و اسلحه است.
لیون : چاقو دارید ؟
جولیا یه چاقو از روی میز برداشت و به لیون داد.
لیون : اونارو خودت حمل کن بدردت میخورن. من چاقو و کلت واسم کافیه.
لیون و جولیا از اتاق خارج شدند و به سمت در خروجی رفتن.
لیون : لعنتی قفله.
 جولیا : بزارش به عهده من.
جولیا یه سنجاق سر از موهاش کند و شروع به باز کردن قفل کرد.
در باز شد .
لیون پوزخند زد : چند ساله اینکاره ای؟
جولیا : از وقتی به این جهنم پا گذاشتم .
لیون و جولیا از هتل خارج شدن. شهر پر بود از مرده های متحرک اما هیچ واکنشی نسبت به لیون و جولیا نشون نمیدادن.
جولیا : اینا چرا اینجورین ؟
لیون : مارو نمیبینن . سعی کن سرو صدا درست نکنی اگه دیدی اومدن سمتت یه دونه تو مغزشون خالی کن.
جولیا : همچین میگی انگار من تازه تفنگ گرفتم دستم. خیر سرم جاسوسما.
لیون : میبینیم !
جولیا : الان دقیقا باید کدوم فبرستونی بریم ؟
لیون : این هتل یه شعبه ی دیگه هم داره درسته؟
جولیا : آره دقیقا وسط شهره و تا اونجا زیاد راه نیست.
لیون : خیله خب بریم.
.........................................................
ایدا چشماش رو باز کرد...روی تخت بود ولی دستاش آزاد بود. روی تخت نشست. درد کمی رو توی سرش حس کرد.
بلند شد و خواست که به سمت در بره ولی از شدت سر درد افتاد. دوباره بلند شد و روی تخت نشست : لعنتی...چم شده ؟
سرش رو تکون داد و دوباره از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت. در قفل نبود. ایدا در رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت. راهرو خالی بود.
ایدا که از کنار دیوار حرکت میکرد و دیوار رو گرفته بود : اینجا...هتله؟
اه لعنتی سرم داره منفجر میشه.
ایدا در حال راه رفتن توی راهرو بود که صدایی از یکی از اتاق ها شنید : بله آقای رئیس جمهور. جای خانواده تون امنه نگران هیچی نباشید.بله . مطمئن باشید . خداحافظ.
ایدا کنار در اتاق ایستاده بود و مخفیانه داخل اتاق رو دید میزد.
: میدونم اونجایی ایدا. بیا داخل.
ایدا در حال وارد شدن به اتاق بود که روی زمین افتاد.
: فکر میکنم که زیاده روی کردم.
مرد سمت ایدا رفت و اون رو بلند کرد و روی مبل گذاشت.
ایدا : از این کرات پشیمون میشی.
: متاسفم ایدا ولی این سزای این شهر بود.
ایدا : میخوای چیکار کنی؟
: رئیس جمهور الان تو دستای منه چون خانوادش تو این هتلن و نمیتونن بیرون برن چون بیرون پر از مرده ی متحرکه.
ایدا نفس عمیقی کشید : پس چرا به من نیاز داری؟
مرد به کنار پنجره رفت و به شهر خیره شد : دوست داشتم جاسوس وفادارم زنده بمونه و یه زندگیه خوب تو روسیه داشته باشه.
ایدا : از این که اون موقع کمکت کردم فرار کنی پشیمونم.خیلی!
: اوه نه تو پشیمون نیستی تو وفاداری!تو جواب خوبی رو با خوبی میدی منم برات جبران کردم.
ایدا پوزخند زد و سرش رو به نشونه تاسف تکون داد.
سربازی وارد اتاق شد : قربان اون دو نفر از هتل غربی مون فرار کردن.
: چی؟ چطور ممکنه ؟
_ قفل در رو باز کردن.
: باشه. برو بیرون.
سرباز از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
ایدا : منظورش از دو نفر جولای و لیونن؟
: آره اون خیانتکار هرزه و اون شیره.
ایدا پوزخند زد : میخوای با من چیکار کنی؟
: میبرمت روسیه. اونجا یه سازمان دیگه راه میندازیم . چطوره ؟
ایدا سرش رو گرفت : فعلا سرم داره منفجر میشه!
: واقعا خیلی محکم کوبوندمت. معذرت میخوام.باید بری استراحت کنی.
ایدا : چرا اینکارارو میکنی؟
: به عنوان رئیست میخوام ازت حفاظت کنم.
ایدا پوزخند زد : به عنوان رئیسم یا دوست پدرم؟
: گذشته رو به یاد نیار آینده مهمه!
ایدا : با تالیا چیکار کردی؟
: اوه تالیا؟ منظورت آزمایش شماره ی 146 ئه؟
ایدا : نه...نه تو اینکارو نکردی...
مرد خندید : چرا کردم...
و به سمت میز رفت و دکمه ای را زیر میز زد.
قفسه های کمد روی دیوار برعکس شدن . جولیا و ادوارد داخل شیشه ای آزمایشگاهی بیهوش و منجمد بودن.
ایدا که به شیشه ها نگاه میکرد و ماتش برده بود از روی مبل بلند شد و به سمت شیشه ها رفت اما از شدت سردرد جلوی شیشه ها افتاد.
مرد به سمت ایدا رفت و کمکش کرد که بلند شه.
: متاسفم اون آلوده شده بود. مجبور شدم با اینکار زنده نگهش دارم.
ایدا درحالی که با ناراحتی و تعجب به شیشه ای نگاه میکرد که ادوارد توش منجمد بود گفت : اونو دیگه چرا؟
مرد ایدا رو بلند کرد و دوباره روی مبل گذاشت و گفت : اون یه نمونه ی آزمایشیه. البته من به خون سه تا کرنس ها نیاز دارم. برای خلق دنیای خودم..
ایدا : چرا نمیگی میخوای چیکار کنی؟
: خب یه ویروس جدیده. به عنوان درمان این بیماری به کشور ها میفروشم.
ایدا : عذاب وجدان نداری؟
: برای چی؟
ایدا : که گذاشتی اون موقع زنده بمونم و یکی از سربازات بشم؟
: نه . نه پشیمونم نه خوشحال. راستی خیلی خوبه که تو رو دارم. یه طعمه ی خوب برای گیر آوردن کرنس تخس.
ایدا : تخس؟ درسته اخلاقش بده ولی نمیزارم اینجوری صداش کنی.
: چرا اونو جزوی از خانوادت میدونی؟
ایدا سرشو پائین انداخت و جوابی نداد.
مرد به سمت پنجره رفت و پنجره رو باز کرد.اوه اون جولیا و کندی هستن. دارن میان اینجا!
ایدا : لطفا اینکارو نکن..
مرد از اتاق بیرون رفت و چیزی نگفت. در اتاق از بیرون قفل شد.
ایدا : اه لعنتی الان چه موقع سردرده؟
ایدا سرش رو چند بار تکون داد و چرخوند. از روی مبل بلند شد و به سمت در رفت. کفشش رو در آورد و باهاش قفل رو شکوند.
در رو باز کرد  و بیرون رفت. داخل چارچوب در ایستاده بود که برگشت و نگاهی به تالیا کرد..سرشو به نشونه ی تاسف نشون داد و توی راهرو دوید.
سرباز جلوشو گرفت : هی خانوم شما نمیتونید از اتاقتون بیاید بیرون.
ایدا با پا به شکم مرد ضربه زد . مرد خم شد و شکم خود رو گرفت و ایدا با آرنج به سر مرد ضربه زد و اون رو بیهوش کرد. تفنگ اون رو برداشت و به سمت در خروجی رفت.
درحال دویدن توی راهرو بود که لیون رو بیهوش روی زمین دید.
به سمتش دوید . لیون بیهوش روی زمین افتاده بود. ایدا چند بار تکونش داد. لیون بهوش اومد: ا..ایدا؟
ایدا : لعنتی چرا اومدید اینجا؟
لیون بلند شد و نشست : با جولیا اومدم تا اینکه از پشت بهم ضربه..
جولیا کجاست !؟
ایدا : اونا بردنش. بلند شو باید بریم سراغشون.
لیون : تو حالت خوبه؟
ایدا : من خوبم فقط ازت میخوام به اتاق 28 بری و اون دوتا شیشه رو بشکونی خب؟
لیون : شیشه؟
ایدا : وقت برای توضیح نیست وقتی بری خودت متوجه میشی.
ایدا از لیون دور شد  و رفت.

..........................................
چشم هاش رو باز کرد...روی صندلی بسته شده بود.
دورش پر بود از آینه.
_ خوشحالم میبینمت کرنس بزرگه!
جولیا : توی عوضی با تالیا چیکار کردی ؟
_ خونسرد باش بزودی مبینیش.
جولیا : جواب منو بده ه...
مرد داد زد : خفه شو!
و به سمت جولیا رفت و به صورت او سیلی زد.
جولیا : میخوای باما چیکار کنی ؟
_ هیچی. تا آخرین قطره ی خونتونو میگیرم و میزارم بمیرید.
سپس مرد به سمت جولیا رفت و صندلیه اون رو روی زمین هل داد.
......................................
لیون وارد کتابخونه شد
چشمش به محفظه ها افتاد : منظورش این بود؟ اوه خدای من اون دوتا!
لیون صندلیه کنارش رو برداشت و محفظه ای که تالیا توش بود رو شکست.
تالیا روی زمین افتاد. لیون بلندش کرد. : حالت خوبه؟بلند شد!
تالیا : سردمه..
لیون کتش رو  در آورد و دور تالیا پیچوند.
لیون : باید از اینجا بریم.
لیون تالیا رو بلند کرد و به سمت در رفت.
............................................
ایدا در زیرزمین رو باز کرد و وارد شد .  ( توی زیرزمین جولیا و رئیس بودن )
ایدا اسلحه شو رو به مرد نشونه گرفت .
_ اوه ایدا تو دیگه نه ! حتی یه بار نشد اسممو صدا کنی .
ایدا : خیله خب مایکل!
مایکل : حالا شد. چطوره همون رئیس صدام کنی؟
مرد پاش رو روی پهلوی جولیا فشار داد. جولیا از درد فریاد کشید.
ایدا فریاد زد  : بس کن .
_ اینا باید تقاص پس بدن!
ایدا : اونا پدر مادرشون بودن به اینا چیه ربطی دارن؟
مرد پاش رو بیشتر فشار داد. از دهن جولیا خون پاشید.
ایدا اسلحه شوپائین گرفت : بس کن. هرکاری بگی میکنم.
مرد به سمت ایدا برگشت : هرکاری؟
ایدا : هرکاری...
مایکل دتاشو روی سرش قلاب کرد : خوبه . ازت میخوام این هرزه ای که اینجا افتاده رو جمش کنی ببریش پیش بقیه. چطوره؟
ایدا به سمت جولیا رفت و اون رو بلند کرد.
ایدا و جولیا به سمت در رفتن مایکل بلند داد زد : یادت نره از توی دوربین میبینمت..
..........................


پایان قسمت 10

ویرایش شده در توسط emily pop
  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آم دوستان من داستانو میخوام هرچه سریعتر بزارم تا به کانالم برسه :DD::DD: 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 11 ساعت قبل، emily pop گفته است :

خوبه ... عالیه ، از داستانت خوشم آمد عالیه ، منتظر قسمت های دیگه ام ...  :D::2vsj1nm: 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، AMIR GAMER گفته است :

 

:DD:تنکیو 

 

ایدا درحالی که به جولیا کمک میکرد راه بره گفت : کی قراره این مسخره بازیا رو تموم کنیم، نمیدونم!
جولیا : تا..تالیا..ک...کجاست؟
ایدا : جاش امنه پیش لیونه تو فقط سعی کن چیزی نگی حله ؟
جولیا لبخند زد ..
ایدا و جولیا روبروی لیون و تالیا قرار گرفتند.
ایدا : تالیا حالش خوبه ؟
لیون : فعلا خوابه. بدنشم سرده.جولیا چی؟
ایدا خندید : اونم خوبه. مگه خاله بازیه احوال پرسی میکنیم؟
لیون : خب تو بگو دقیقا چیکار کنیم ؟
ایدا : اون بیرون پر زامبیه . باید اول جولیا و تالیا رو یه جای امن بزاریم.
_ من فکر بهتری دارم!
لیون و ایدا به سمت صدا برگشتن.
ایدا : ادوارد؟ تو چطوری اومدی بیرون؟

مایکل درحال که از پشت مایکل بیرون آمد گفت : خب میدونی ایدا .. بعضی چیزا خوب پیش نمیرن.
ایدا جولیا رو گوشه ی دیوار تکه داد و به سمت لیون رفت. لیون مراقب جولیا و تالیا باش.
لیون : باشه.
ایدا سمت ادوارد رفت و با او درگیر شد. ایدا با پا ضربه ی شدیدی به پهلوی ادوارد زد . ادوارد روی زمین افتاد . مایکل که ایستاده بود و تماشا میکرد خندید : باورم نمیشه تونستی اون قول رو شکست بدی !
ادوارد که روی زمین افتاده بود خزید و پاهای ایدا رو گرفت: فک نکنم شکست داده باشه.
ایدا روی زمین افتاد . ادواردتا میتونست سعی کرد به صورت ایدا مشت بزنه اما ایدا از خودش دفاع میکرد. ایدا ادوارد رو پرت کرد و اسلحه شو از پشتش در آورد: نمیخواستم اینطوری تموم شه.
و سپس به کمر ادوارد شلیک کرد.
سپس به سرعت سمت مایکل رفت و با او درگیر شد. مایکل به صورت غیر قابل باوری تمام حرکات ایدا را دفع میکرد.
ایدا سعی کرد به او تیر بزنه اما مایکل دست ایدا رو گرفت و اون رو پشت کمرش آورد و با دست دیگش سعی کرد ایدا رو خفه کنه.
سپس مایکل با یه دستش گردن ایدا رو گرفت و با دست دیگه اسلحه رو به طرف لیون گرفت.
لیون اسلحه شو به طرف مایکل گرفته بود .
مایکل : بیارش پائین . تو که نمیخای بهش آسیب بزنم ؟
لیون اسلحه شو پائین آورد.
مایکل درحالی که گردن ایدا رو گرفته بود کم کم عقب رفت و همراه ایدا از سالن بیرون رفت.
جولیا هوشیاریشو بدست آورده بود و کنار ادوارد نشسته بود.
جولیا در حالی که گریه میکرد : ایدا بهمون خیانت کرد! چطور بهش اعتماد داری؟
لیون پوزخند زد : بهتره به جایی که تیر رو زده دقت کنی.
جولیا نگاهی به جای تیر انداخت : این...این که روی سگک کمر بندشه !
لیون : قبل از هر حرفی اول فکر کن لطفا !
.........................................................
مایکل گردن ایدا رو ول کرد
ایدا گردنشو گرفت و سرفه کرد : همینو میخواستی عوضی؟
مایکل : ببخشید اون کارو کردم . ولی خب بالاخره باید تنبیه میشدی سرباز!
ایدا : حالا میخوای چیکار کنی ؟
مایکل کیف دستیه کوچکی به ایدا داد  : بگیرش . شهرتو نجات بده .
ایدا : آنتی ویروس ؟
مایکل : آره .
ایدا : کار از کار گذشته
مایکل : نه . چون من مرحله دومو اجرا نکردم. اونا هنوز چیزی نمیخورن.
ایدا : مرحله دوم ؟
مایکل: ویروس جدید دو مرحله داره. یکی اینکه آلودشون میکنه و حالت نیمه هوشیار دارن. مرحله دوم مرحله نهاییه که باعث میشه کامل از بین برن.هنوز فرصت داری. ازش استفاده کن!
ایدا کیف دستیو گرفت و خواست بره که مایکل برگشت و گفت : بعدش میخوای چیکار کنی؟
ایدا : یه هفته میرم تعطیلات بعدش شاید بیام سرکار!
ایدا از مایکل دور شد و به سمت انتهای سالن که لیون و بقیه بودن دوید...

ایدا به لیون و بقیه رسید : حالشون چطوره؟
لیون : خوبن اما تالیا هنوز بیهوشه.
ایدا به سمت یکی از اتاق ها رفت. پس از مدتی برگشت و به لیون یه سوییچ داد : این سوییچ یه ماشینه که جلوی در هتل پارکه. جولیا و بقیه رو ببر خونه ی من . جولیا بلده .
لیون : یجوری نگو که تو نمیای!
ایدا : اول باید شهرو درست کنم!
لیون : چی؟ ایدا قهرمان میشود؟
ایدا : مزخرف نگو لیون! از قهرمان بازی متنفرم.
لیون : اما هربار میومدی نجاتم میدادی که!
ایدا : اون قضیش فرق داره!
ایدا این را گفت و به سمت خروج اظطراری رفت.
..........................
ایدا از هتل خارج شد و به سمت ساختمون سازمان رفت که باند هلیکوپتر داشت. ایدا قصد داشت که آنتی ویروس رو توی یکی از مخزن های هوا رها کنه و تمام هواکش های شهر و بخصوص مرکزی رو فعال کنه.
.............
ایدا به ساختمون سازمان رسید و اسلحه شو از پشت کمرش در آورد: امیدوارم اونطور که فکر میکنم نباشه..
ایدا وارد ساختمون شد.
برق ساختمون قطع بود . ایدا چراق قوه ی کوچیک روی گردنبندش رو فعال کرد و اون رو پشت گوشش گذاشت .
به سمت پله های بالا پشت بوم میرفت که ضربه ای از پشت سرش حس کرد..ایدا روی زمین افتاد..و تنها چیزی که دید کفشای مردونه بود...
......................................


پایان قسمت11

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لیون ماشین رو روشن کرد و تالیا رو روی صندلیه پشت گذاشت. جولیا هم به  ادوارد کمک کرد که کنار تالیا بشینه.
لیون و جولیا هم سوار ماشین شدند.
لیون پشت فرمون نشست .
جولیا : خیابون اندکیاتس ساختمون اول .
لیون : چی؟
جولیا : خونه ی ایدا رو میگم.
لیون ماشین رو روشن کرد : ساختمون اول...
و به طرف آدرس حرکت کرد.

.........................................
جولیا : همینجاست.نگه دار!
لیون ماشین رو متوقف کرد.
لیون  با تعجب : هی مطمئنی اینجاس ؟ آخه اینجا آپارتمانیه که من توش ساکنم میدونی..
جولیا که پوکر فیس به او خیره شده بود در ماشین رو باز کرد و گفت : دقیقا روبروی ساختمونت!
لیون و جولیا از ماشین پیاده شدند.جولیا سمت ساختمون رفت و در رو باز کرد.
جولیا : لیون میتونی ماشینو بیاری تو پارکنیگ ؟
لیون : آره میارمش فقط در....
جولیا : باشه باز میکنم برو بیارش!
لیون سمت ماشین رفت و سوار شد . و ماشین رو توی پارکینگ آورد.لیون از ماشین پیاده شد .
جولیا سمت در عقب رفت و اونو باز کرد : خب دیگه وقتشه که ...چی؟
لیون سمت جولیا اومد : چی شده؟
جولیا : ادوارد اینجا نیست!
لیون و جولیا به اطراف خود نگاه کردند اما اثری از ادوارد نبود.
لیون تالیا رو کول کرد و به سمت پله ها رفتن .
.......................... خونه ی ایدا *
لیون در حالی که روی کاناپه نشسته بود و به خونه خیره بود رو به جولیا کرد و گفت : خب حالا چیکار کنیم ؟
جولیا  : نظرت راجع به گیم چیه ؟
لیون خندید : تو این وضعیت؟
جولیا : چیه نکنه انتظار داری پاشم برات برقصم؟
لیون : آم.. عذر میخوام اینو گفتم کلا. چرا به من اعتماد نداری؟
جولیا : چون هروقت دیدمت با یه دختر بودی!
لیون : هی ببین زود قضاوت نکن اونا فقط همکارم بودن میدونی منظورم ...
جولیا : باشه باشه قانع شدم . حالا چرا قفل کردی رو خونه ؟
لیون : هیچی نمیدونستم همچین خونه ای روبروی خونه ی منه .
جولیا پوزخند زد : خب میدونی ایدا زیاد اینجا نمیاد! هروقتم میاد یا دکوراسیونو عوض میکنه یا تمیز کاری میکنه . کلا وقتی حوصله اش سر میره نمیتونه یه جا بشینه!
لیون : ببخشید اینو میپرسم ولی تو..چند سالته ؟
جولیا پاهاش رو روی دسته ی کاناپه گذاشت : 21!
لیون : اصلا بهت نمیاد!
جولیا از روی کاناپه بلند شد : من میرم به تالیا سر بزنم.
...................................................
چشماشو باز کرد.........
_ اینجا کجاست ؟
به اطرافش نگاه کرد . داخل ساختمون سازمان بود!
_چی؟ شوخی میکنی؟
روی زمین دراز کشید : خب خوشبختانه هنوز زندم. صبر کن ببینم... آنتی ویروس!
از روی زمین بلند شد . به سمت در رفت . در قفل بود .
به دوربین های مدار بسته نگاه کرد .
: سعی داری کجا بری ایداوانگ؟
_ کی هستی؟
: یه آشنای غریبه!
_ با آنتی ویروس چیکار کردی؟
: قصد دارم خودم پخشش کنم. که البته پخشش هم کردم.
_ پس من چرا اینجام؟
: دلایل روشن هستند .
_ اینا کار دولته درسته؟
: دقیقا...
_ پس از اولشم همه ی اینا نقشه بوده. حتی رئیس جمهور قلابی و مهمونیه مجللش!
: دقیقا. بیخود نیست بهت میگن ارشد قرمز پوش !
_ خب الان دقیقا از من میخواید چیکار کنم ؟
: ما میدونیم که تو دستورات رو اجرا میکردی . ولی ازت میخوام درمورد الیزابت بگی. میدونم که میشناسیش.
_ الیزابت ؟ خب مرحوم خیلی علاقه ای به پروانه ها داشت
: میدونستی که دختر خونده ی رئیس جمهور بوده؟
_ الیزابت؟ مطمئنی؟
: رئیس جمهور منتظره که احیاش کنه . به خون تو احتیاج داریم.
_ چرا خون من ؟
: چون تو آخرین نفری بودی که باهاش حرف زدی و مطمئنم خونش رو لمس کردی.
_ خب اینا چه ربطی به خون من داره ؟ نکنه ایدز گرفتم ؟
: نه . نگران نباش!
_ چقدر ؟
: حداقل اندازه ی یه لیوان
_ یکم زیاد نیست ؟
: اندازست.
.................آزمایشگاه :
_آماده ای قرمز پوش ؟
ایدا : فقط کارتو بکن.
مرد سرنگ رو وارد دست ایدا کرد و مشغول به کشیدن خون شد.
مرد سرنگ حاویه خون رو داخل سینی گذاشت و به پرستار داد.
چند روز بعد......
مرد با خوشحالی وارد آزمایشگاه شد...از چیزی که میدید تعجب کرده بود و ذوق داشت...به سمتش رفت : باشد که رستگار شویم!
دکمه ی بقل در رو زد .. در اتاق باز شد. دختر بچه ای که با روپوش سفید آزمایشگاهی روی تخت نشسته بود و لبخند بر لب داشت ...
مرد به سمت او رفت : خوش اومدی !
یکی از دکترا : قربان اون هنوز نمیتونه صحبت کنه . باید بهش یاد بدید..
_ که اینطور.
مرد لبخندی زد و موهای دختر بچه رو نوازش کرد . سپس سمت دکتر رفت : وانگ کجاست ؟
دکتر : بعد از اینکه آنتی ویروس رو بهش دادیم رفت. ولی گفت برای تکمیل پروژه برمیگرده.فقط یه مشکلی...
_ چیه ؟
دکتر: ممکنه این نسخه مثل ایدا وانگ باشه.
_ منظورت چیه؟
دکتر : ما تونستیم خون رو بگیریم اما خون توی نسخه تاثیر زیادی گذاشته. برای همین بعد از دو سه روز نسخه شبیه به کودکیه ایداوانگ میشه!
_ خب ، با چهره ی ایداوانگ مشکلی ندارم.فقط میخوام بدونم منو یادش میاد یا نه ؟
دکتر : اون تنها چیزی که میدونه اینه که ایداوانگ یکی از بسته گانشه.
مرد  عصبانی شد و یقه ی دکتر رو گرفت و سمت خودش کشید : منظورت اینه که اون نمیدونه من پدرشم؟
دکتر : قربان.. من واقعا متاسفم من سعی میکنم یادش بیارم.
مرد روپوش دکتر رو ول کرد . کرباتش رو سفت کرد و از آزمایشگاه بیرون رفت.
...........................................................
شهر مثل قبل بود اما یکم شلوغ تر. مشکل این بود که کسی نمیدونست چه اتفاقی افتاده بوده و چرا چیزی یادشون نمیاد ..
لیون که بعد از ناپدید شدن ایدا به آپارتمانش رفته بود ، جولیا و تالیا هم خبری از ایدا نداشتن و توی خونه ی خودشون سعی میکردن بفهمن ایدا کجاست...
...
لیون روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد. معمولا کاری به تی وی نداشت اما دلش میخواست اخبار روز رو بعد از اون حادثه بدونه.
(صدای پیامک)
لیون موبایلش رو از روی میز برداشت و به پیامک نگاه کرد :سلام رفیق قدیمی!. راستی این روزا زیاد گل رز دوست دارم. تو چطور ؟ میتونی یکی برام بیاری؟
(ناشناس)
لیون که از محتوای پیام تعجب کرده بود پاسخ را اینطوری نوشت : کی هستی و منظورت از رز قرمز چیه ؟
(پیام)
اوه ... نکنه میخواستی بگم پروانه ی قرمز ؟ یا یه چیزی مثل اینا ؟
لیون که منظور پیام رو گرفته بود پاسخ پیام رو نوشت : باهاش چیکار کردید ؟ اون پیش شماست؟
(پیام)
دوست دارم رو در رو ببینمت. چطوره ؟
لیون آدرس توی پیامک رو خوند و سریع یه ایمیل به جولیا داد : یه خبر مهم از ایدا دارم لطفا به این آدرس بیا !
................................
24 نوامبر 1999
شک کرده بودم که یکی دنبالمه و میخواد پروژه ام رو بدزده!
ترسیده بودم. وسایلمو جمع کردم و به سمت درب خروجی رفتم که 4 نفر جلوی روم سبز شدن!
25 نوامبر 1999
الان توی وضعیت بدی اینا رو مینویسم ... امیدوارم یه نفر برای کمک به من بیاد! اونا همه جا هستن ! همه رو میخورن ... من واقعا میترسم!
ایدا لب تاب رو بست و روی تخت گذاشت و به سمت پنجره رفت. پنجره رو باز کرد و به بیرون نگاه کرد..
_ امیدوارم بتونم درکت کنم " کارا"...

( صدای یه ایمیل دیگه )
ایدا دوباره به سمت لب تاب رفت و ایمیل رو باز کرد :
2 می 2001
دنبال اون دختره میگشتم تا پیداش کنم. هیچی یادم نمیاد و فقط اون از گذشته ام خبر داره..
ایدا به ایمیل پاسخ داد : اول دوست دارم بدونم کی هستی و دلیل فرستادن این داستانات چیه ؟
( ایمیل )
داستان نیست! خاطراتمن. یه آدرس برات میفرستم. امیدوارم بتونی بیای قرمز پوش!
ایدا آدرس رو خوند .. چند دقیقه ی بعدش به آدرس رسید ولی تنها چیزی که دید یه کوچه ی بن بست بود
_ خب مثل اینکه زود اومدم!
.. چه به موقع!
ایدا : توئی؟ فکر کردم دیگه از دستت خلاص شدم .
_ بعد از اینکه آزمایش تموم شد رفتی ، چرا نخواستی معجزه رو ببینی؟
ایدا : علاقه ای نداشتم. علاقه ای به محصولات دسته دوم هم ندارم..میدونی..
مرد سمت ایدا رفت و با عصبانیت گفت : اون بچه الان فکر میکنه تو مادرشی! و منو اصلا یادش نمیاد..
ایدا : هوی هوی من کی مادر شدم خودم خبر ندارم ؟
_ میشه دو دقیقه خفه شی؟
ایدا : حالا چرا خون من ؟
_ چمیدونم برو از اون دکتر مادر...
ایدا : هی هی بچه اینجاست ادامه نده!
_ بچه؟
ایدا با دستش به جولیا و لیون که سر کوچه ایستاده بودن اشاره کرد .
_ اونا دیگه کی هستن؟
ایدا پوزخند زد : دردسر...فقط فرار کن حله؟
_ چی؟اینجا بن بسته!
لیون و جولیا ایدا رو دیدن .
لیون : ایدا؟
ایدا و مرد شروع به دویدن به سمتشون کردن و به سرعت از بقلشون رد شدن و کوچه رو ترک کردن!
لیون : هی چرا دارن فرار میکنن؟
جولیا : منتظر چی هستی بیا ما ام بدوئیم!
لیون : چی ؟ مسابقه اس؟
لیون و جولیا به دنبال مرد و ایدا دویدن.
_هی ایدا اونجا چطوره؟
و با دستش به کوچه ای اشاره کرد
ایدا : فقط بدو!
ایدا و مرد به داخل کوچه رفتن .
ایدا : زمانبندیت تو حلق هیتلر...
_ اوه نه بن بسته!
لیون و جولیا سر کوچه رسیدن.
جولیا نفس نفسی زد و گفت : چرا فرار میکنید؟چه خبر شده ایدا ؟
ایدا : هیچی دیدم زیادی چاق شدی ، ترسیدم گفتم لاغر شی!
لیون : بحث جدیه ، الان دو هفته ای میشه که نیستی..
_ یه جاسو خوب هیچوقت نیست مگه نه؟
لیون با تعجب به مرد نگاه کرد : باب ؟
باب : آره آره.. بزا نفس بکشم لعنتی!
جولیا : رئیس جمهور ؟ با ایدا ؟ هی لیون من دارم خواب میبینم؟
ایدا با انگشتش روی سرش زد و رو به جولیا گفت : ازش استفاده کن دختر خوب!
جولیا : مزخرف نگو! دلیل کارات چیه ؟
ایدا : جولیا.
جولیا : بله؟
ایدا : خفه شو یه دقه.
جولیا : چشم /:
ایدا : نمیخواستم براتون دردسر درست کنم. گفتم راحت باشید چون من دیگه واسه اون سازمان و مایکل کار نمیکنم.
جولیا : مرگ من؟
ایدا : مایکلو کشتن.
جولیا : چی ؟
لیون : میشه از اول توضیح بدی؟
ایدا ( پوکر فیس ) : چرا اینجائید؟
لیون : یه نفر یه ایمیل برام فرستاد.
ایدا : چه جالب منم از طریق یه ایمیل اومدم مگه نه کارا جون؟
باب : مسخره نکن فقط همون اسم به ذهنم میومد!
لیون : خب کارا جون واسه چی احظارمون کردی؟
بابا پوزخند زد : خواستم ایدا رو ببینی. مگه همینو نمیخواستی؟
جولیا با عصبانیت : ببین آقای کارا هر غلطی دلت میخواد بکن ولی بگو چی میخای!
باب : هیچی . یه قطره از خون تو جولیا .
ایدا به باب نگاه کرد : میخوای چیکار کنی ؟
باب : خون اون رو هم بهش تزریق میکنم. شاید بتونم احیا رو کامل کنم.
ایدا سرشو پائین انداخت و پوزخند زد .
جولیا : ایدا میخای چیکار کنی؟ با ما میای یا میخوای کار کنی؟
ایدا نفس عمیقی کشید : بعضی اوقات استراحت هم چیز خوبیه. خونه ی منو که بهم نریختید؟
جولیا : شاید...
باب رو به ایدا کرد : اول یه سرنگ خون ازش میخوام .
ایدا : نکنه کلکسیون راه انداختی؟
باب نزدیک جولیا رفت : اجازه هست؟
جولیا : برای چی میخایش؟
ایدا : بعدا خودم بهت میگم جولیا. بزار کارشو بکنه.
باب سرنگ رو وارد دست جولیا کرد و خون رو داخل سرنگ کشید.
باب بعد از مدتی رو به ایدا کرد : بعدا میبینمت. شاید بخوام بزارم کپیه خودتو ببینی.
باب از کوچه خارج شد و به سمت لیموزینی رفت که سر کوچه اومده بود.
پایان قسمت12

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‍ (https://attach.fahares.com/G4t2JAoDeFl3hiBeBDp/mQ==) ......................
ایدا همراه جولیا و لیون ، به خونه ی خودش رفت تا تالیا رو ببینه .
........داخل خونه )
ایدا : تالیا تو کدوم اتاقه "؟
جولیا : اتاق خودت!
ایدا سمت اتاقش رفت . تالیا روی تخت بیهوش بود. ایدا سمتش رفت و کنار تختش نشست.
جولیا داخل اتاق اومد : از اون موقع تا حالا بیهوشه. فکر میکنم تحت تاثیر چیزی قرار گرفته! میخوای چیکار کنی؟
ایدا : میرم یکی رو ببینم. درضمن ، به لیون بگو بره خونه اش چون زیادی دردسر داشته . از اینجا به بعدشم به ما مربوطه ( این را گفت و از روی تخت بلند شد )
لیون که روی مبل نشسته بود پوزخند زد : من دردسر سازم؟
ایدا : منظورم این نبود. خب..از اولشم نباید تو رو قاطیه ماجرا میکردیم !
جولیا : ولی کسی که قاطی شد خودش بودا! اون بود که اولین بار توی سالن نقش منو اجرا کرد!
ایدا (باپوزخند ) : بهرحال، گفتم اگه میخوای برو از تعطیلات لذت ببر !
لیون : تعطیلات واسه ی من معنیه خوبی نداره.. میدونی .. خب تعطیلاتم همیشه همینجوریه /:
جولیا آرم به ایدا گفت : هی من اینطوری فک میکنم یا این یارو دیوونه اس؟
لیون دستشو برد بالا : خب معلومه من دیوونم . ( سپس لبخند زد )
جولیا : هی ایدا من دارم کم کم ازش میترسما!
ایدا خندید : باشه شیر دیوونه ! هرجور میلته!
لیون از روی مبل بلند شد و به سمت در رفت کمی مکث کرد : بعدا میبینمتون خانوما! من همین روبرو ام کاری داشتید بگید!
در رو باز کرد و از خونه خارج شد .
ایدا رو به جولیا : منظورش از " من این روبروام " چی بود؟
جولیا : ینی تو نمیدونی؟ میخوای بگی نمیدونی؟
ایدا چیزی نگفت و به جولیا نگاه کرد.
جولیا سمت مبل رفت و خودش رو روی مبل پرت کرد : خب اون ساختمون روبرو رو میبینی؟ رفیقت اونجا زندگی میکنه! 
ایدا که بهت زده به جولیا نگاه میکرد : من میرم بخوابم. 
جولیا : تو کدوم اتاق دقیقا؟
ایدا : منظورت چیه؟ مگه ما اینجا بیشتر از 27 تا اتاق داریم؟
جولیا : نه /: 
ایدا پوزخند زد و به سمت پله ها رفت.
......................................................
صبح روز بعد *
باب : الان حالش چطوره دکتر؟
_ خوبه . خوابیده. اون با اینکه هنوز وانگ رو ندیده ولی اگه اونو ببینه باور میکنه که باهاش نسبت داره. به نظرم اون نیاد بهتره.
باب : مایکل چی شد ؟
_ کاری که گفتید انجام شد و کد B.S رو بهش تزریق کردیم. قبل از مرگش خونش رو به الیزابت تزریق کردیم. 
باب : و لوییس؟
_ پیداش نکردیم. ولی حتما پیداش میکنیم.
باب با عصبانیت به دکتر گفت که هرچه سریعتر اینکار رو انجام بدن!
...............................
( صدای در )
ایدا : جولیا میتونی در رو باز کنی؟
جولیا از توی آشپز خونه در اومد و به سمت در رفت : چرا که نه!
جولیا در رو باز کرد . مردی کوتاه قامت که کلاه زمستونی سرش داشت پشت در ایستاده بود . 
جولیا : ایدا بیا فک کنم این مدلینگه با تو کار دارع!
ایدا از توی اتاق بیرون اومد و به سمت در رفت : مدلینگ؟
ایدا : الیون؟ توئی؟ اینجا چیکار میکنی؟
الیون : خانوم وانگ اونا همه جا دنبالمونن! 
جولیا : اونا؟
ایدا چشمش به مردی افتاد که با پوششی عجیب پشت تیر چراغ برق ایستاده بود و مرد رو زیر نظر داشت. 
ایدا : بیا داخل الیون!
الیون وارد خونه شد و ایدا در رو بست!
الیون : من واقعا ترسیده بودم! اونا رئیس رو کشتن! 
ایدا : چی ؟ 
جولیا : منظورت از رئیس کسیه که ادوارد رو از زندان آزاد کرد؟
الیون : درسته! اونا فرمانده مایکل رو هم کشتن! الانم در به در دارن دنبال فردی به نام لوییس که تو اداره ی پلیس کار میکنه میگردن! لوییس تنها کسی بود که از نقشه شون و اینکه رئیس جمهور پشت اینکاراست خبر داشت!
ایدا : خونسرد باش...نفس عمیق بکش! بعد بشین روی مبل.
الیون روی مبل نشست : حالا باید چیکار کنیم؟ اونا میخوان منو هم بکشن و من واقعا نمیدونم چیکار کنم.
ایدا : خب خشبختانه با شناختی که ازت دارم میتونیم با هم کار کنیم و لوییس رو پیدا کنیم. ، قبل از اونا!
جولیا : تالیا رو چیکار کنیم ؟
الیون : منظورتون پروژه ی شماره 8 ئه ؟ هنوز بیهوشه؟
ایدا : ها ؟ منظورت چیه؟
الیون : فرمانده یه چیزایی بهمون در موردش گفت . وقتی میخواست منجمدش کنه گفت. اون الان بیهوشه؟
ایدا : آره . 
الیون : شاید بتونم کاری کنم..
ایدا : چه عالی! ... بی حساب میشیم
پایان قسمت 13

 ایدا : چه عالی! ... بی حساب میشیم 
....چند دقیقه ی بعد!
الیون از توی اتاق بیرون اومد و به سمت ایدا و جولیا رفت که روی مبل نشسته بودن و منتظرش بودن.
ایدا خطاب به الیون : خب چیشد؟ تونستی؟
الیون : یکم به موقع بود! تونستم کد رو بهش تزریق کنم ، حتما بیدار میشه.
ایدا : تو خودت نمیدونی کجا میشه لوییس رو پیدا کرد ؟
الیون : اگه میدونستم الان روسیه بودم!
ایدا : روسیه؟
الیون : میرفتم پیش خانوادم.
ایدا : پس روسیه ای هستی
جولیا با بی حوصلگی رو به الیون گفت : اهمیتی نمیدم فقط بگو الان دقیقا باید چیکار کنیم؟
ایدا : میریم بیرون. البته تومیمونی همینجا جولیا!
جولیا : خیله خب فهمیدم کارم محافظت از تالیاست.
ایدا رو به الیون کرد و گفت : من میرم چند تا وسیله بیارم که میتونیم باهاش لوییس رو پیدا کنیم.
...........................(اونطرف : لیون)
(صدای زنگ گوشی)
لیون که داشت با حوله موهاش رو خشک میکرد حوله رو کنار گذاشت و به سمت گوشی رفت : هانگین؟
_ سلام لیون!
لیون : سلام. چیزی شده؟
_ خواستم فقط اینو بهت بگم ، نمیدونم گفتنش درسته یا نه ولی رئیس جمهور داره مرموزانه یه کارایی انجام میده ما همه متعجبیم چرا بدون محافظاش میره بیرون ! 
لیون : الان میدونی کجاست؟
_ طبق چیزی که اینجا گفته...اون...اون الان... آهان اون الان توی آزمایشگاه ساختمان پزشکیه مرکز شهره !
لیون : میرم ببینم چه خبره. تماستو با من قطع نکن.
_ باشه. موفق باشی.
لیون گوشی رو روی میز گذاشت و به سمت کمد رفت تا لباساشو عوض کنه....
..........
(لیون پشت دیوار پناه گرفته بود )
لیون : خب هانگین، من الان رسیدم همونجا ولی اوضاعش یخورده...
_ میتونی نشونم بدی؟
لیون گوشی رو رو به جسد ها برد ، 
: اوه خدای من! چه فاجعه ای..
لیون گوشی رو رو به صورت خودش گرفت : یه چیزایی فهمیدم ، مثل اینکه باب داشته اینجا روی یه چیزی آزمایش میکنه. دو سه روز پیش هم دیدمش که درمورد یه پروژه حرف میزد.من میرم جلو ببینم چه خبره. تماس رو قطع نکن.
: موفق باشی
لیون گوشی رو توی جیبش گذاشت و گارد گرفت و به راه ادامه داد ...
آزمایشگاه خالی بود و جسد کارکنانش روی زمین و گاهی درحالی که سر آنها از بدنشان جدا شده بود روی صندلی پشت دوربین ها توی اتاق کنترل بودن.لیون جلوی اتاق کنترل متوقف شد و به سمت دوربین ها رفت ، درحال بررسیه دوربین های مدار بسته بود که توی فیلم بخش A دختری رو دید که با لباس ازمایشگاهی توی راهرو راه میره و هرکی سر راهش قرار میگیره با دستاش میکشه. 
لیون : پس عامل اینا توئی کوچولو...
ناگهان لیون دستی روی شونه اش حس میکنه....دست رو میگیره و میخواد بپیچونه که فرد دستشو رها میکنه ..
لیون با تعجب : ایدا؟
ایدا: چیه باز روح دیدی؟ نزدیک بود دستمو از جا بکنی!
لیون : عذر میخوام نمیدونستم توئی ، اینجا چیکار میکنی؟
ایدا : میخواستم اول من بپرسم. اومدم دنبال لوییس . 
لیون : همون مرده که کمکش کردی؟
ایدا : آره.
لیون چشمش به الیون افتاد که پشت میز قایم شده بود ..
لیون : الیون ؟
ایدا : چیزی نیست میتونی بیای بیرون. اون هیولای دو سر و با شکم شیش تیکه ای که میگفتی نبود الیون..
الیون درحالی که میخندید از پشت میز بیرون اومد : مثل اینکه درست گفتما!
لیون پوزخند زد :نکنه تو منو اینجوری مبینی؟
ایدا خندید و خطاب به الیون گفت : چیه جوابشو بده دیگه!
الیون : خب میشه بریم سر موضوع اصلی؟
لیون : گفتم یکم جو رو عوض کنم ترس از تنت بپره!
ایدا : خب نگفتی اینجا چیکار میکنی؟
لیون : دنبال باب میگردم. آخرین بار اینجا بوده.
ایدا : چرا مگه گم شده؟
لیون : یکم مشکوک میزنه!
ایدا : خب بایدم بزنه..
لیون : تو چیزی میدونی؟
ایدا : درمورد همون شبه که مارو با هم دیدید. اون از خون من استفاده کرد تا الیزابتو احیاء کنه. میدونی کیو میگم دیگه؟
لیون : آره یادمه!
ایدا : الیزابت از من اطلاعات تو رو گرفت ولی خب من یه سری اطلاعات تقلبی دادم.بعدا فهمیدم اونا رو برای باب فرستاده چون باب خون تو رو میخواسته ولی وقتی فهمیده گروه خونیت مثل اون چیزی که شنیده نیست پرونده ی تورو بسته و اومده سراغ من!
لیون : منظورت از گروه خونی چیه؟
الیون : اون با خون سه نفر میخواست الیزابت رو احیاء کنه : تو ، مایکل ، لوییس!
ایدا : که منو با تو جایگزین کرد
الیون : خوشبختانه هنوز لوییس رو نداره . برای همین این دختره یجورایی ناقصه و آسیب پذیر! میتونیم بزنیم بترکونیمش .
ایدا رو به الیون کرد : خب میتونیم بریم الیون ، بهتره بزاریم ایشونم ماموریتش رو به اتمام برسونه.
لیون : منم باهات میام. تو این یه مورد همکاریم.
ایدا : همکار؟ از گروهی کار کردن خوشم نمیاد چون ، فقط مایه ی دردسرن!
لیون : اگه یه حرفه ای باشه چی؟
ایدا پوزخند زد : خب اونو یه کاریش میکنم...
پایان قسمت 14 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایدا پوزخند زد : خب اونو یه کاریش میکنم...
الیون با لبخند بهشون زل زده بود : خب میخواید به مکالمه ی رمانتیکتون ادامه بدید یا بریم ؟
ایدا با پشت دست روی دهن الیون زد : نظرم راجع بهت 180 درجه تغییر کرد!
الیون : حالا چرا میزنی!( رو به لیون کرد ) عجبا!
لیون پوزخند زد : زن ها....
ایدا : بریم یا میخواید...
الیون: ادامشو نگو فقط بریم!
ایدا ،لیون و الیون از اتاق کنترل خارج شدن و به سمت اتاق
a رفتن
......................(خونه ی ایدا )
جولیا کنار تخت نشسته بود و خوابش برده بود . تالیا چشماش رو باز کرد، چشمش به جولیا خورد که خوابیده بود ، پتوش رو برداشت و روی جولیا انداخت و از روی تخت بلند شد.

.....................................

ایدا ، لیون و الیون به اتاق a رسیدن.
الیون : دیر رسیدیم کسی اینجانیست.

اتاق خالی بود ولی خون روی زمین و دیوار پخش شده بود و جسد های تازه ی کارکنان روی زمین بودن..

ایدا :میشه بریم بیرون ؟ حالم داره بهم میخوره!
لیون : موافقم.

از اتاق بیرون رفتند و درحال ترک اون قسمت بودن که صدای خنده ی دختر بچه ای را شنیدن...

ایدا فریاد زد : بخوابید رو زمین!

( فردی با تیربار اونها رو نشونه گرفته بود )
ایدا برگشت و پشت رو نگاه کرد : باب؟
باب درحالی که پوزخند زده بود و تیربار در دست داشت : دلتون برام تنگ شده بود؟
ایدا و بقیه از روی زمین بلند شدن و گارد گرفتن .
لیون : اینجا چه خبره؟
باب : اوه لیون از تو بعید بود! تو هم باهاشون همدستی؟ میخوای منو بکشی؟

لیون : من اومدم بفهمم رئیس جمهور این کشور داره چیکار میکنه که مخفیانه از سربازای ارتش کم میشه!

ایدا : منم میخوام بدونم چرا دنبال لوییسی؟
باب : منظورتون اینه ؟ ( سپس خم شد و کله ای رو در دست گرفت و رو به ایدا کرد )

ایدا ( با عصبانیت) : میکشمت...

باب خندید: توی لحظات مرگش خیلی مقاومت میکرد ولی خب چه کنیم...حرفه ای هستیم دیگه!
لیون درحالی که اسلحه شو به سمت باب گرفته بود : اگه ایالت بفهمه زندت نمیزاره..
باب : همین الانشم دیره ( سپس گوشیش رو رو به لیون گرفت ) ببین ! تا 4 دقیقه ی دیگه کل کاخ میره رو هوا!
لیون : عوضی!
ایدا چند شلیک به باب کرد اما فایده ای نداشت و بدنش گلوله هارو جذب نمیکرد .

ایدا : با خودت چیکار کردی؟
باب : توفک کردی من خونتو واسه دخترم میخوام؟...البته دخترم الان خوابه و منتظر پرستارشه! چرا نمیری پیشش ایدا؟

ایدا چند شلیک به سر باب کرد : وقتی کشتمت اونم میکشم..

باب به سمتشون اومد..ایدا و لیون شلیک میکردن و الیون پشت دیوار پناه گرفته بود..باب سمت الیون رفت و اون رو از یقه بلند کرد..

ایدا : شلیک نکن ممکنه به الیون بخوره لیون! بس کن باب... اونو بزارش رو زمین.

الیون : خواهش میکنم... لطفا من کاری نکردم...

باب با دستش شکم باب رو سوراخ کرد و دستشو در آورد و بالای دهنش گرفت و خون داخل دهنش چکید...

ایدا با عصبانیت سمت باب رفت و با لگد به گردنش زد..گردن باب چرخید اما باب الیون رو روی زمین انداخت و با دستاش گردنش رو چرخوند.
باب خطاب به ایدا : اوه نه نباید اینکارو میکردی...

باب به سرعت جهش یافت و با دستش ایدا رو به گوشه ای از محوطه پرت کرد..

لیون : ایدا!

لیون سمت باب برگشت و به سرش شلیک کرد..

باب : خب من الان تکمیلم! فعلا باید برم سراغ دخترم..بعدا میام سراغت ایدا!

( و دستش رو به نشونه ی خداحافظی تکون داد )

لیون سمت ایدا رفت

ایدا رویزمین افتاده بود و بیهوش بود.

لیون ایدا رو بلند کرد و به دیوار تکه داد : حالت خوبه؟ صدامو میشنوی؟
ایدا چشماش رو باز کرد : لیون ؟ الیون چی شد...

لیون : متاسفم من ..

ایدا سعی کرد بلند شه که دوباره روی زمین افتاد.
لیون دستش رو گرفت و کمکش کرد که بلند شه.
ایدا :ممنونم..
لیون گوشیش رو از توی جیبش در آورد

لیون : هانگین؟ منو داری؟

: اوه سلام! چه اتفاقی افتاده؟تو الان کجائی؟

لیون : همونطور که گفتی باب باعث مرگ اون سربازا شده و روشونو آزمایش میکرده. اصلا وقت نداریم یه بمب توی کاخه ! میتونی بفهمی کجاست؟

: دریافت شد. تو به ماموریتت برس و باب رو دستگیر کن!

ایدا بالای سر الیون ایستاده بود و با ناراحتی به او نگاه میکرد : متاسفم که نتونستم نجاتت بدم..

لیون دستش رو روی شونه ی ایدا گذاشت : اشتباه نکن ، آخرین حرفش به من این بود که از ایدا تشکرکن و بگو که حتما باب رو بی سزا نزاره

ایدا لبخند زد : امیدوارم همینطور باشه.

پایان قسمت 15

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ایدا : من میرم به حساب باب برسم. تو برو ببین میتونی دختر رو پیدا کنی .

لیون : باشه.
ایدا به سمت طبقه ی پائین آزمایشگاه رفت .
باب روی یه صندلی نشسته بود و مشغول نوشیدن خون بود..

ایدا با اولین شلیک توی مغز باب شروع کرد : خب میبینم که داری میلنبونی!

باب رو به ایدا کرد : پس اومدی..

ایدا وینچستری که در دست داشت رو رو به باب گرفت و شلیک کرد : آره..اومدم!
ایدا شروع به شلیک میکرد و پاهای باب رو هدف میگرفت . باب پس از چند شلیک روی زمین افتاد  . ایدا وینچستر رو برعکس توی دستش

رفت و به سمت باب رفت و با انتهای وینچستر به گردن باب ضربه زد ! باب که از درد فریاد میزد وینچستر رو از دست ایدا گرفت وبه سمت خودش کشید. ایدا به سرعت وینچستر رو رها کرد و با لگد به شکم باب زد : این برای تالیا..این برای لوییس..این برای مایکل و اینم برای الیون!

خون از دهن باب روی زمین میریخت..ایدا روی شکم باب نشست و شروع کرد به مشت زدن به صورت او!
پشت سر هم ضربه میزد تا اینکه باب بیهوش شد. ایدا از روی باب بلند شد ، دستی توی موهاش زد سپس خطاب به باب گفت : امیدوار بودم بیشتر طاقت بیاری..هه..خیلی زود بود!
ایدا درحالی که پشت به باب بود و میخواست بره ، باب پاهای اون رو گرفت : حالا حالا ها زوده ایدا!
باب پای ایدا رو گرفت و ایدا روی زمین افتاد! باب از روی زمین بلند شد و بالای سر ایدا ایستاد : نچ نچ ! اشتباه کردی ایدا! منو دسته کم گرفتی؟...
.......................اون طرف لیون ....
: بمب رو پیدا کردیم و درحال خنسا کردنشیم.
لیون : خوبه امیدوار شدم.
لیون در اتاقی رو باز کرد که کارتش رو از ایدا گرفته بود. داخل اتاق یه تخت بود که دختربچه با لباس قرمز روی اون خوابیده بود.لیون به سمتش رفت : کوچولو ؟
دختربچه به سرعت از روی تخت بلند شد و به گوشه ی اتاق رفت : لطفا..کاری نداشته باش!
لیون اسلحه شو کنار گذاشت و به سمت دختربچه رفت : من نمیخوام بهت آسیب بزنم ، باشه؟
دختر بچه در حالیکه روی زمین نشسته بود رو به لیون کرد : پس ... پس تو کی هستی؟
لیون دستش رو جلو برد : لیون اس کندی! مامور شجاع شما!
دختر بچه به لیون دست داد و خواست دست لیون رو بپیچونه که لیون دستشو رها کرد. دختربچه بلند شد و سمت اسلحه ی لیون رفت که روی زمین بود و اون رو ورداشت!
لیون : کوچولو من نمیخوام بهت آسیب بزنم!
 : من کی ام؟
لیون : خب تو باید به من بگی.
: حرف نزن ! اینجا فقط من سوال میپرسم!
لیون : اگه با من بیای قول میدم بفهمیم..باشه؟
دختر بچه اسلحه رو کنار گذاشت : باشه..میام.
لیون و دختربچه از اتاق خارج شدند.
لیون به سمت زیر زمین رفت که ایدا رو بیهوش روی زمین دید و باب بالای سرش بود .
دختر بچه : اون دخترست!
لیون : دختره؟
: تنها چیزی که من میدونم اینه که اون با من هم خون ئه!
لیون : خب تو برو یه جا قایم شو وقتی که من گفتم بیا بیرون بیا باشه؟
: باشه.
لیون اسلحه شو سمت باب گرفت و چند شلیک به سر او کرد : فکر کنم به موقع رسیدم!
باب رو به لیون برگشت : اوه شوالیه ی سیاه! دیر رسیدی..
لیون سمت ایدا رفت : حالت خوبه؟ میتونی بلند شی؟
لیون وقتی دید ایدا جوابی نمیده سمت باب رفت و چند مشت به شکم باب زد !
باب چند قدم عقب رفت و از لیون و ایدا فاصله گرفت.
باب : اوه ایدا هم همینکارو میکرد ولی خب فایده نداره که !
لیون پوزخند زد : آره... نداره! ( سپس زین کشیده شده ی نارنجک رو نشونش داد..
باب : نه نه نه نه !
باب منفجر شد و لیون جلوی ایدا خم شد و ازش حفاظت کرد.
لیون : حالت خوبه ایدا؟ صدامو میشنوی؟
ایدا کم کم چشماش رو باز کرد : لی..لیون؟
لیون : خداروشکر فکر کردم از دست دادمت!
ایدا : دختره چی شد؟
لیون فریاد زد : خب میتونی بیای بیرون !
دختر بچه از پله ها پائین اومد و کنار لیون نشست.
ایدا : خب مبینم که واقعا شبیه بچگی های منی!
لیون : از نظر اخلاقی هم هست دیگه؟ چون اینطور که معلومه از الان آیندش معلومه!
دختر بچه لباشو کج کرد : تیکه انداختی؟
ایدا خندید: خب دقیقا تو الان منی! چرا نمیای اینجا بیشتر آشنا شیم؟
دختر بچه سمت ایدا رفت . ایدا سرشو نوازش کرد : خوشحالم که خودمو میبینم!
دختر بچه خندید : تو میدونی من کی ام ؟
ایدا : خب..تو الیزابتی!
الیزابت : من چطوری بوجود اومدم؟
ایدا :خب یه نفر تو روساخته ... چطوری بگم ..
لیون : چطوره بریم بیرون حرف بزنید؟
ایدا : دقیقا نظر منم همینه!
ایدا و لیون از روی زمین بلند شدن، دختربچه سمت پله ها رفت.
ایدا : واقعا به موقع بود!
لیون : اره خب...
.................................


پایان قسمت 16

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.................................
ایدا ، لیون و دختربچه از ساختمون خارج شدن
وسطای راه بودن که لیان مکث کرد : آم..ایدا
ایدا : چیه ؟ چیزی جا گذاشتی؟
لیون : میخوای با اون دختره چیکار کنی؟
ایدا : نمیدونم .. شاید بدمش که جولیا و تالیا ازش مراقبت کنن. شایدم ..
لیون : درموردش یه چیزی خیلی عجیبه..
ایدا : چی؟
لیون : اون ضربان قلب نداره !
ایدا با تعجب به الیزابت نگاه کرد : منظورت اینه که اون..
لیون : آره. اون قبلا مرده و هنوزم مرده اس .
ایدا سرش رو پائین انداخت و پوزخند زد...
لیون : چیش خنده داره ؟
الیزابت سمتشون اومد و دست ایدا رو روی قلبش گذاشت .
الیزابت درحالی که گریه میکرد : من همه چیو یادمه... اینکه میخواستم تالیاو خواهرشو بکشم هم یادمه..
ایدا لبخند زد : خب اون ماله قبلنه الان سعی کن بچه ی خوبی باشی!
....................................یه هفته بعد !
جولیا به سمت کمد رفت و در کمدش رو باز کرد .
: پاشو تالی عجله داریم!
تالیا دوباره از روی تخت پرید : خب الان دلیل اینکه چرا بالا میخوابمو درک میکنم!
جولیا : لباسات تو کمده.
تالیا سمت کمدش رفت و در کمد رو باز کرد : هی اینا چرا تو بسته نیستن ؟
جولیا : ایدا خودش آورد داد بهم. گفت که نه ضد گلوله ان نه ضد حریر. گفت میخواد  یه چند روزیو بیخیال ماموریت و سازمان شه!
تالیا پوزخند زد : خب درکش آسونه!
......................سالن سخنرانی و جشن رئیس جمهور جدید!
....
جولیا و تالیا وارد سالن شدن. سالن پر بود از مقامات و مردم در هر سطح از جامعه..
جولیا اطراف رو گشت تا ایدا رو پیدا کنه. ایدا با یه لباس سفید و کفشای قرمز روی یکی از صندلی ها نشسته بود و به موبایلش خیره بود.
جولیا دست تالیا رو گرفت و به سمت ایدا رفت ، کنار میز ایستاد : خب میبینم بعضیا زودتر رسیدن و تو تعطیلاتن!
ایدا ( پوزخند زد ) : بشین
تالیا و جولیا روی صندلی های دور میز نشستن.
جولیا : هنوز خبری از ادوارد نشده ؟
ایدا سرشو به نشونه ی نه تکون داد .
جولیا به دور برش نگاه کرد : هوم..این رئیس جمهور جدیده بنظرت یکم عجیب نیست ؟
ایدا : چیش عجیبه ؟
جولیا : اینکه تنهاستو میگم!
تالیا خندید : چیه نکنه چشتو گرفته جولی؟
جولیا خواست به تالیا پس گردنی بزنه که تالیا دستش رو گرفت !
جولیا پوزخند زد : عه ؟ از کی یاد گرفتی؟
تالیا : ایدا بهم یاد داده برا مواقع ضروری!
جولیا رو به ایدا کرد . ایدا خندید : خب زیاد میزنیش!
جولیا دستش رو رها کرد : من میرم یه دوری بزنم!
تالیا : منم باهات بیام ؟
جولیا : بشین سرجات لطفا!
جولیا از روی صندلی بلند شد و به سمت بخش پذیرایی رفت.
تالیا : راستی ایدا اون پسره چی شد ؟
ایدا : پسره ؟
تالیا : همون..اسمش چی بود...آهان! لیون"
ایدا : خب اون مامور دولته ! زیاد ازش خبر ندارم تالیا..
تالیا : فکر کردم تو میدونی..
ایدا : چرا مگه چی شده ؟
تالیا دستش رو توی کیفش برد و یک کارت بیرون اورد و روی میز گذاشت : اینو وقتی منو از توی محوطه بیرون آورد روی زمین انداخت.
ایدا : کارت شناسائیش؟
تالیا : خیلی بد شانسه که اینو گم کرده . به هر حال اگه دیدیش اینو بهش بده.
ایدا کارت رو برداشت و توی کیف دستیش گذاشت : باشه
تالیا از روی صندلی بلند شد : خب ! وقتشه برم روی جولیا رو کم کنم ! تو نمیای؟
ایدا : ترجیح میدم نگاهتون کنم ویکم بخندم !
تالیا به سمت جولیا رفت.
ایدا از روی صندلی بلند شد و به سمت درب خروجی میرفت که ..
: مشکلی پیش اومده ؟
ایدا برگشت : لیون ؟
لیون : یه چند هفته ای میشه نه ؟
ایدا پوزخند زد ..
لیون : میخوای اون دوتا رو همینجوری بزاری ؟
ایدا : خب.. اونا به مراقبت احتیاج ندارن.
لیون نزدیک ایدا شد : احیانا تو چیزی نداری که ماله منه ؟
ایدا تعجب کرده بود .. از لیون فاصله گرفت و از توی کیفش کارت شناسائیه لیونو در آورد و بهش داد : همین بود دیگه ؟
لیون با تعجب : چی ؟ من اینو گم کرده بودم ؟  کجا پیداش کردی ؟
ایدا پوکر فیس به لیون خیره شد ..ایدا نفس عمیقی کشید .
لیون دستش رو جلو آورد : افتخار میدی ؟
ایدا پوزخند زد : تو جلوی من ایستادی و میگی افتخار میدی؟
لیون خندید : خب گفتم شاید باید اجازه بگیرم!
لیون دست ایدا رو گرفت و وسط سالن رفت و شروع به رقصیدن با ایدا کرد .
ایدا : من زیاد بلد نیستم، ولی مثل اینکه تو زیاد میرقصی.
لیون خندید : تیکه میندازی؟
...
تالیا طعنه ای به جولیا زد : هی جولی..هی هی با تواما!
جولیا لیوان شربت رو روی میز گذاشت : چته؟
تالیا به لیون و ایدا اشاره کرد : اون دوتارو..
جولیا : شت اون واقعا ایداست؟
تالیا :نظرت چیه رفتیم خونه یه جشن واسش بگیریم؟
جولیا : به چه مناسبت؟
تالیا : خب اون که نمیدونه واسه چیه ولی فک کنم منظورمو گرفتی!
جولیا : اوهوم..
تالیا و جولیا همزمان خندیدن !
...........................    

پایان قسمت 17

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‍ (http://axnegar.fahares.com/axnegar/7fHRYm6MjMpHGP/5443669.jpg) ............چند ماه بعد...............
+لانا صدامو میشنوی ؟  
لانا به سرعت از پله های اظطراری پائین میومد و نفس نفس میزد ، گوشی رو دبواره روی گوشش گذاشت : ببین...نمیتونم الان حرف بزنم! نمیدونم اینجا چه خبر شده فقط خواهش میکنم نیروی کمیک بفرستید " هانگین " !
+ خیله خب آروم باش و به یه جای امن برو! الو؟... صدامو میشنوی؟
( لانا روی زمین افتاده بود و گوشیش زیر گرخ یکی از ماشینای در حال عبور افتاد و خرد شد..
(/.....................) + اوه نه خدای من لانا!
......................
زنی با کت بلند و مشکی ، درحالی که کلاهی بر سر داشت و کیف بزرگی توی دستش بود سمت پیشخوان رفت.
+ خوش اومدید! چی میل دارید ؟
صدای موزیک کل کلوب رو فرا گرفته بود و به سختی میشد صدای بقیه رو شنید.
زن کمی صداشو بلند کرد : اون اینجاست ؟
مرد با صورتی جدی گوشیش رو در آورد و شروع به نوشتن چیزی توی بخش یادداشت شد ، گوشیش رو رو به زن گرفت . ( توی گوشی نوشته شده بود : کد ؟
زن خیلی آروم گفت : ما هیچوقت دیر نمیکنیم..هرچند جان دیر کرد!
مرد گوشیش رو روی میز گذاشت : همراهم بیاید .
زن همراه مرد رفت . مرد با هل دادن یکی از بطری های مشروب به سمت دیوار در زیرزمین رو باز کرد . زن وارد زیرزمین شد . چند مرد دور یک میز جمع شده بودند و شرظ بندی میکردند. 
+ به موقع اومدم آقایون ؟
مرد ها رو به زن کردند :  آوردیش؟
+ زن کیفی که همراه داشت رو روی میز پرت کرد . 
مرد ها به سمتش حمله ور شدن .
یکی از مرد ها با پوزخند گفت : برای خانوم صندلی بیارید!
دو مرد یک صندلیه بزرگ آوردند و زن روی اون نشست !
+هووم...میدونید دیگه کی اینو میگفت ؟
مرد ها با تعجب به زن خیره شدن .
+ اگه میخواید بدونید معامله رو کامل کنید!
مرد با سر به یکی از سرباز ها علامت داد. یکی از سرباز ها سمت کیفی دیگر رفت و اون رو به زن داد . 
+ خیلی متچکرم!
_ خب حالا بهمون بگو! 
+ البته...که میگم ! و درحالی که از روی صندلی بلند میشد گفت : رئیس قبلیتون ! سپس زن به سرعت نارنجک دودزایی پرت کرد و دود کل اتاق رو فرا گرفت ! + خب آقایون ! بازی تموم شد میتونیم بریم!
سرباز ها که معلوم شد جاسوس زن بودن همراهش از اتاق بیرون رفتن...
زن در حال ترک کلوب گوشیش رو در آورد : خب چیزی که خواستی رو گیر آوردم! حالا میتونم برم تعطیلات مستر بیسکوییت؟
+ البته قرمز پوش!...
" ایدا " پوزخند زد و کلوب رو ترک کرد..
....................
لیون با کت مشکی و شلوار لی ، پشت دیوار پنهان شد و اسلحه اش رو پائین آورد . 
در حالی که نفس نفس میزد روی زمین نشست و گوشیش رو در آورد : خب..مکان بعدی رو بگو .
+ نزدیک کلوب دنسیکو 
لیون نفس عمیقی کشید : خب امیدوارم اونجا پیداشون کنم !
لیون بلند شد و به سمت کلوب رفت... دقایقی بعد به کلوب رسید.اسلحه شو پشت کمرش گذاشت و وارد کلوب شد. 
سمت پیشخوان رفت : ما هیچوقت دیر نمیکنیم اما جان دیر کرد.
پیشخوان : متاسفم دیر اومدید!
لیون : چی؟
مرد در زیرزمین رو باز کرد و جسد هارو نشون داد . لیون : چقد میگذره ؟ 
+ تقریبا 10 دقیقه ی پیش از اینجا رفتن . یه زن بود با کت بلند مشکی و کلاهی که بنظرم فرانسوی میومد!
لیون از کلوب خارج شد . 
لیون گوشیش رو در آورد : دیر رسیدم! کجا میتونن رفته باشن ؟
+ پیداشون کردم! اما فقط یه نفره . سوار یه لیموزینه و داره از خیابون 21 ام رد میشه . 
لیون سمت موتورش رفت . : بهش میرسم!
سپس موتورش رو روشن کرد ..
.....
+ خانوم یکی داره تعقیبمون میکنه .
ایدا : نمیتونی دورش بزنی ؟ 
...
پایان قسمت 33
 

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ خانوم یکی داره تعقیبمون میکنه .
ایدا : نمیتونی دورش بزنی ؟ 
+ میخواید شما رو جدا کنم ؟
ایدا : نیازی نیست . فقط سعی کن بری توی یه کوچه ی بن بست.
مرد وارد کوچه ای بن بست شد. 
لیون از موتورش پیاده شد و گارد گرفت : بیاید بیرون!همین الان . 
ایدا از ماشین بیرون اومد . پشتش به لیون بود ، دستاش رو بالا برد : صدای آشنائی داری !
راننده ی لیموزین از ماشین پیاده شد و اسلحه اش رو به سمت لیون گرفت .
ایدا در این فاصله به سرعت با هوک شات پله ی اظطراریه یکی از ساختمون هارو هدف گرفت و شلیک کرد!
لیون به سمتش شلیک کرد اما تیر بهش نخورد . ایدا روی بالا پشت بوم یکی از ساختمون های همون کوچه ایستاده بود تا ببینه چه اتفاقی میفته.
ایدا بلند گفت : بزار رانندم بره! من خودمو تسلیم میکنم! اون فقط یه گواهینامه ی باطله داره. سپس پوزخند زد . 
لیون نمیتونست صورت دقیق زن رو ببینه و نمیدونست ایداست : این معامله ها خیلی وقته انجام نمیشه!
ایدا از پشت بوم خونه ها  پرید و به سر کوچه رسید. به سرعت پائین پرید و اسلحه اش رو روی کمر لیون گذاشت : پس آشنایی!
لیون اسلحه رو ازش گرفت و خواست بهش مشت بزنه که ایدا با دوتا نیم وارو به عقب رفت . 
لیون  با تعجب : ایدا ؟
ایدا خطاب به راننده : فرار کن وین!
+ اما خانوم من باید شما رو هم ببرم...
ایدا نگاه معنی داری به وین کرد.
وین در حالی که میدوید از کوچه خارج شد .
لیون اسلحه اش رو به سمت ایدا گرفت : تو داری چیکار میکنی ایدا ؟ تو شهرو بهم ریختی ؟ تو حامیای کلوب رو کشتی ؟
ایدا پوزخند زد : باور کن لیون. اونا دارن بهت دروغ میگن! من فقط آدم بدا رو به سزای اعمالشون میرسونم. 
لیون : پس تقصیر تو بوده درسته ؟
ایدا پوزخند زد : به من اعتماد نداری ؟ معلومه که نداری! ولی خب میدونی...رفیقت همیشه راست نمیگه و دولت همیشه ادم خوبه نیست.
لیون : منظورت چیه ؟ 
ایدا : میدونم نمیخای دست خالی برگردی پیش رئیست . ولی آیا تو از نقشه هاشون خبر داری ؟ 
لیون : نقشه؟
ایدا : چشماتو باز کن لیون! چرا سعی نمیکنی راه خودت رو بری  و حقیقت رو پیدا کنی ؟ 
لیون : من نمیفهمم اینجا چه خبره ! چرا تو دشمن منی ؟
ایدا : چون دشمن دولتم! البته..توی این داستان آدم بده من نیستم لیون. همیشه که یه آدم بد وجود نداره.
لیون اسلحه اش رو پائین آورد : ینی تمام این مدت..
ایدا : درسته .. ولی مطئن باش! دستشونو رو میکنم. 
ایدا دست هاشو سمت لیون برد.
لیون : معنیه این کارا چیه ؟
ایدا : مگه نمیخای بهم دستبند بزنی ؟ 
لیون : اگه میدونستم دشمنم توئی که...
ایدا : فقط منو تحویل بده . 
لیون : نقشه ای داری درسته ؟ 
ایدا پوزخند زد و سرش رو پائین انداخت..
...............
وین  به عمارت رسید و در رو با کلید باز کرد .. در حالی که نفس نفس میزد سمت اتاق رئیس عمارت رفت. 
در اتاق رو باز کرد و نفس نفس کنان گفت : قربان..
مرد که روی صندلی نشسته بود و در حال بررسیه پرونده ای بود گفت : چه خبر شده ؟ وانگ کجاست ؟
وین نفس نفس زنان روی زمین نشست : من رو فراری داد و خودش..
مرد با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و به سمت وین رفت و یقه ی اون رو گرفت : تو چیکار کردی عوضی !
میدونی اگه بتونن از وانگ حرف بکشن چند نفرمون میمیریم ؟
وین :  ولی...قربان اون که چیزی نمیگه!
+ تو که اون حرومزاده هارونمیشناسی! ممکنه هرچیزی بهش تزریق کنن ! 
وین : خدای من اون بخاطر من گیر افتاده...
مرد  یقه ی وین رو ول کرد و با عصبانیت از اتاق خارج شد ..

...........اتاق بازجویی ...........
مرد وارد اتاق شد و روی صندلیه رو به روی ایدا نشست : خب خب قرمز پوش ، میبینم که گیر افتادی!
ایدا پوزخند زد و با خونسردی گفت :آره. همینطوره!
مرد از خونسردی و آرامش ایدا تعجب کرد : برای کی کار میکنی ؟
ایدا : خب...دقیقا یه نفر نیست.. میدونی اون اولا خیلی رئیس بازی در میاورد و خب توی راکن سیتی بار الو همدیگه رو دیدیم و همکار شدیم .. بعدش منو فرستاد پیش اون یکی تا برم اون رو براش بیارم بعد رفتم اون رو آوردم . میدونی اون میدونست اون خیلی با ارزشه ولی با اینحال اون رو نخواست زدش زمین و اونجا بود که اون نابود شد .
مرد با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید : عوضی! میخوای منو بپیچونی ؟
ایدا خندید : خیلی آماتورید !
مرد با عصبانیت : میدونی زنبور بی چیه ؟
یدا : اوهوم..مثلا اگه بیشتر برم روی مخت چیکار میکنی؟
مرد : به امتحانش می ارزه..
ایدا از روی صندلی بلند شد . مرد در کمال تعجب که ایدا دستنبندش رو باز کرده بود به دستاش چشم دوخته بود . مرد از روی صندلی بلند شد...: چ...چطوری...
ایدا : گفتم که آماتورید...وسایلاتونم ماله دهه 90 عه !
ایدا به سرعت سمت مرد رفت و با لگد زدن به پهلوی مرد اون رو روی زمین انداخت. 
مرد از درد به خود میپیچید : توی عوضی...
ایدا ضربه ای به سر اون زد و اون رو بیهوش کرد . کارت عبور رو از جیبش برداشت و در اتاق رو باز کرد . توی سالن کسی نبود .
ایدا : خب پس ترتیبشونو دادی وین..
وین از ته راهرو به سمت ایدا دوید : خانوم! حالتون خوبه ؟
ایدا : نگران نباش من خوبم. 
وین : من حساب همه ی سرباز هارو رسیدم. میتونیم بریم.
ایدا : حوصله سربره! حداقل چندتاشونو واسه من میذاشتی!
وین خندید : باید هرچه زودتر بریم . 
ایدا و وین به سمت در خروجی حرکت کردن.
..................توی عمارت ناشناخته..............
ایدا وانگ هستم قربان!
+ بیا داخل.
ایدا در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد . 
مرد از روی صندلی بلند شد : خیلی منتظرت بودم! چرا گذاشتی دستگیرت کنن ؟
ایدا : خب یه جور سرگرمی به حساب میومد. 
ایدا روی یکی از صندلی ها نشست و کیفی که همراهش داشت رو روی میز گذاشت : همش همین بود ؟ 
مرد با خوشحالی سمت کیف رفت و اون رو برداشت و درش رو باز کرد : اوه خدای من ! شگقت انگیزه ! نمونه ای کامل از زنبور بی ! ازت ممنونم مامور وفادار !
ایدا از روی صندلی بلند شد : خب ، متاسفانه بعد از این من دیگه هیچ ماموریتی رو قبول نمیکنم.
+ چیزی شده ؟
ایدا : تعطیلات! هر زنی احتیاج به تعطیلات داره ! درسته نه ؟
+ اوه ! البته وانگ ! خوشحال میشم بعد از تعطیلات باز  هم برای کار پیش من بیای .
ایدا درحالی که به سمت در خروجی میرفت : شاید..میبینمت!
سپس از اتاق خارج شد . وین دم در ایستاده بود و ناراحت به ایدا نگاه میکرد : یعین میخواید برید خانوم ؟
ایدا لبخند زد : خب اینکه ناراحتی نداره! یه خانوم دیگه برات پیدا میکنه.
وین درحالی که چشم هاش پر از اشک بود : ولی شما اولین نفری بودید که در نرفتید و جونتون رو بخاطر من به خطر انداختید .
ایدا لبخند زد و دستی بر سر وین کشید : اوه وین ، به نظرت الان وقت غذا نیست ؟
وین با خوشحالی : البته!
ایدا : پس برو به آزمایشگاه ! چرا معطلی.
وین : خدانگه دار خانوم .( سپس سمت آزمایشگاه  رفت ) 
ایدا از عمارت خارج شد و سوار ماشینش شد ..
..............
_ خبری شده هانگین ؟
+ نه قربان.
_ به نظر ناراحتی. داری چیزی رو مخفی میکنی؟ آهان موضوع لاناست! من که بهت گفتم یه نیروی گشت فرستادم توکیو . نگرانیت برای چیه ؟
+ قربان نیرو هایی که شما فرستادید با من در ارتباط نیستن. و خیلی تازه کار بودن.
_ خب چطوره کندی رو بفرستم ؟
هانگین درحالی که قهوه اش رو روی میز میگذاشت : هرجور صلاح میدونید.
سپس مرد به یکی از خدمت کارا گفت : اسکات رو خبر کنید.
لیون پس از مدتی وارد اتاق شد و ادای احترام کرد . 
_ بیا بشین مامور وفادار من!
لیون روی صندلی ای روبروی هانگین نشست .
لیون : اتفاقی افتاده ؟ 
_ برات یه ماموریت دارم . باید بری توکیو و مامور لانا رو پیدا کنی. 
لیون : خواهر هانگین ؟ 
+بله . ما اونو برای تحقیقات توی موسسه ای به نام زنبور فرستاده بودیم. اما آخرین تماسمون خیلی مشکوک بود و اون ...
_ هانگین هانگین هانگین ، تو الان نگرانی ، برو یکم استراحت کن ، چطوره ؟
هانگین سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد. از روی صندلی بلند شد و از اتاق خارج شد .

  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لیون از فرودگاه بیرون اومده بود و به سمت یکی از هتل ها رفته بود و اقامت گرفته بود. 
لیون : اتاق 115...
 در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد و چراغ رو روشن کرد : هتلای توکیو محشرن!
لیون چمدونش رو کنار تخت گذاشت و سمت کمد لباسا رفت . لباسش رو عوض کرد و توی کمد گذاشت . 
روی تخت نشست و موبایلش رو در آورد :خب هانگین ، مکان دقیق رو بگو .
_ آکیتا . یکی از روستاهای معروف اطراف شهره . الان آدرسشو برات میفرستم . میتونی فردا بری اونجا. 
......................
وین روی یکی از کاناپه ها نشسته بود . 
_ ایدا یه لحظه میتونی بیای ؟ 
ایدا از توی آشپزخونه در اومد و به ست وین رفت و روی کاناپه نشست : چیزی شده ؟
وین : خب..میدونی..من زیاد راحت نیستم چون خب...تا حالا ..
ایدا لبخند زد : تا حالا پیش یه خانوم فهمیده یدونه بی ادب و یه با نمک نبودی درسته ؟
جولیا از توی اشپزخونه : بی ادب منظورت منم ؟
وین : دقیقا همینطوره ... 
ایدا : مشکلی نیست . سر همین خیابون یه هتل 5 ستازه هست . برات یه اقامت میگیریم.
وین : پس پولش چی ، من نمیخوام شما رو تو خرج بندازم برای همین خودم پو...
ایدا : پولش با من . انقدری همراهم آوردم که بتونم یه هتل رو بخرم!
وین : خطرناک نیست اینهمه پول حمل میکنید؟
ایدا پوزخند زد : نه . روز اولی که میام توکیو اول میرم پیش یکی از دوستام و بهش کمک میکنم تا بتونه یه مکان عمومی رو راه بندازه !
تالیا از توی آشپزخونه بیرون اومد و به ایدا گفت : نکنه تو همون سرمایه گذاری که قراره کمک کنه اون موسسه خیریه ساخته بشه ؟
ایدا: شاید
جولیا : پس چرا بهمون نگفتی؟
ایدا : مگه لازم بود بگم ؟ بالاخره خودتون میفهمیدید!
تالیا : هی ایدا بنظرت برای تفریح اول کجا بریم ؟
ایدا : خب .. نمیدونم ! نظر تو چیه وین ؟ تو دوست داری کجا بری؟
وین : هر جا که شما بگید.
ایدا : سعی کن صمیمی باشی وین 
وین : خب من توی مجله ها درمورد آکیتا چیزای زیاید شنیدم! مثلا آبشارش و غذاهای خوشمزه ای که اونجا داره !
تالیا : کسی در مورد غذا چیزی گفت ؟ 
ایدا : خب پس فردا میریم آکیتا !
جولیا : هی ایدا بنظرت فردا یکم زود نیست ؟
ایدا : هوم؟ چرا؟
جولیا : مهم نیست فقط خودت که منو میشناسی!
ایدا پوزخند زد : البته!ولی نگران نباش اونجا ماهی نداره
جولیا : خب خیالم راحت شد من میرم بساطمو جمع کنم.
ایدا از روی کاناپه بلند شد : منم میرم هتل روبرو یه اقامت بگیرم . 
......................
( بعد گرفتن اقامت )
خب وین اینم کلید اتاقت! اتاق 114 ! امیدوارم امشب راحت باشی. 
وین : ممنونم خانوم.    
ایدا از هتل خارج شد .....
......................صبح روز بعد .......
_جولیا آماده ای؟
جولیا : آره تالی ! بریم ایدا رو بیدار کنیم . 
جولیا در اتاق روب از کرد : ایدا من دارم میام داخل.
در کمال تعجب ایدا رو دید که روی تخت نشسته و با لب تابش کار میکنه و قهوه میخوره.
جولیا : کی بیدار شدی ؟ الان ساعت 5 صبحه !
ایدا : فکر میکنم اصلا نخوابیدم !
جولیا : از قهوه ی توی دستت معلومه. 
جولیا سمت تخت رفت و کنار ایدا نشست : حالا چیکار میکنی ؟ سایتای گردشگری؟ 
ایدا : گفتم جاهای دیگه هم بریم چطوره ؟
جولیا در لب تابو بست : ایدا من کل این کشورو شهراشو میشناسم نگران چی هستی ؟ 
ایدا : نگران وینم ! جایی که ما داریم میریم منبع زنبور عسله اگه اشتباه نکنم.
جولیا : خب ما از خیابون فرعیش میریم! خوبه ؟ 
ایدا : خیله خب ، من میرم هتل سراغ وین . شما برید ماشینو اماده کنید . 
جولیا : میشه ایندفعه رو خودم برونم ؟ 
ایدا در حالی که سمت در میرفت خندید و گفت : نچ!
..........
ایدا ماشین رو روشن کرد و به سمت آکیتا حرکت کرد . 
........از اون طرف : لیون )
لیون همراه با یه تاکسی به سمت آکیتا حرکت کرد .
توی تاکسی : هر آقا میرید آکیتا؟
لیون : اره .
_ باید مراقب باشید چون میگن یه خبرائیه.
لیون : چه خبرائی؟
_ میگن سمته زنبور عسل ها ومردمش نباید رفت . میگن اونا خیلی عجیب شدن .
لیون : خب بزودی میبینیم.
............توی اکیتا ...
لیون از تاکسی پیاده شد . تاکسی حرکت کرد و از آکیتا بیرون رفت . 
لیون موبایلش رو در آورد : خب هانگین من الان توی آکیتا هستم! 
+ چیز عجیبی نمیبینی؟
لیون : نه
+ یه عکس برات میفرستم . امیدوارم بتونی لانا رو پیدا کنی. 
پس از چند دقیقه برای لیون عکس فرستاده شد و لیون عکس رو باز کرد : اصلا شبیه هانگین نیست. 
لیون گارد گرفت و شروع به حرکت کرد.
پایان قسمت 20 

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

....اون طرف ایدا و بقیه.....
ایدا ماشین رو سمت آبشار پارک کرد : خب رسیدیم!
وین : واو! چقد اینجا قشنگه 
همه از ماشین پیاده شدند و ایدا در ماشین رو قفل کرد .
ایدا : خب چطوره از مزرعه های برنج شروع کنیم؟
تالیا : اومم فکر خوبیه!
جولیا : چرا تا اسم غذا میاد اینجوری میشی؟
تالیا : وقت غذاست؟
ایدا : عجله نکن تالیا فقط بیا خوش بگذرونیم.
وین رو به ایدا کرد : خانوم ، اینجا خطرناک که نیست ؟
ایدا : نگران نباش. ما سمت جنگل و مردم نفرین شدش نمیریم.
پس از مدتی همگی به مناطق گردشگری آکیتا رفتن و به سمت آبشار رفتن تا سوار ماشین بشن.
تالیا : هی من گشنمه!
همه در حال رفتن به سمت ماشین بودن که وین ایستاد . ایدا برگشت : چیزی شده وین؟
جولیا : چی شد ایدا ؟
ایدا : شما ها برید من میام.
ایدا سمت وین رفت و دستش رو روی شونه ی ایدا گذاشت : خوبی؟
وین روی زمین افتاد . 
ایدا : اوه خدای من وین ؟ وین صدای منو میشنوی؟ جولیا تالیا !
جولیا و تالیا از ماشین پیاده شدند و به سمت ایدا رفتند : اوه خدایا اون چش شده ؟
ایدا : ما که سمت عسل یا همچین چیزی نرفتیم!
تالیا سرش رو گرفت : هی بچه ها .. احساس میکنم سرم داره گیج میره ..
جولیا : منم همینطور..
سپس تالیا و جولیا روی زمین افتادند.
ایدا : اینجا چه خبره ؟
_ من بهتون میگم خانوم جوان .
سپس ضربه ای از پشت به ایدا خورد و ایدا بیهوش روی زمین افتاد.
............پس از مدتی..........
ایدا چشماش رو باز کرد.. به یه ستون بسته شده بود و تالیا و جولیا هم روی ستون روبروی اون با طناب بسته شده بودن .
ایدا اطراف رونگاه کرد اما اثری از وین نبود .
_ دنبال چیزی میگردی ؟
ایدا سمت صدا برگشت : تو کی هستی ؟ 
مردی با شلوار لی و لباس بنفش آستین کوتاه سمت ایدا اومد و دستاش رو باز کرد .
ایدا به سرعت گارد گرفت و با لگد به شکم مرد ضربه زد . 
مرد با دست شکم خود را گرفت : آخ آخ هی روانی چته! داشتم بازت میکردم خیر سرم!منم مثل تو ام بابا اومده بودم برای تفریح!
ایدا : ما کجائیم ؟
_ واقعا نمیدونم. داشتم سعی میکردم راه خروجو پیدا کنم ولی همه ی در ها قفلن . 
ایدا سمت تالیا و جولیا رفت و طناب دورشون رو باز کرد . 
تالیا و جولیا پس از مدتی بیدار شدن . 
تالیا : ما..کجائیم؟
جولیا: اوف سرم ترکید!
ایدا : صبح دل انگیزتون بخیر.
جولیا : الان تو هتلیم ؟
ایدا : آره یه هتل 5 ستاره. پاشو بابا حال داری!
ایدا سمت در خروجی رفت : خب این قفله .
_ من که گفتم. سعی کردم با لگد بازش کنم ولی نشد پس تو هم بیخودی زور نزن. 
ایدا : تو اصلا میدونی با کی همسفر شدی ؟
سپس ایدا با یه لگد فیلیپینی قفل در رو شکست .
مرد که با تعجب به ایدا نگاه میکرد : اسمم زینه . 
ایدا :. منم ایدام
همه گی از کلبه بیرون اومدن . ناگهان صدای شلیک گلوله شنیدن و به سمت صدا برگشتن . 
ایدا با تعجب : لیون ؟ ( لیون در حال شلیک به چند آدم عجیب  غریب بود .
جولیا : اون اینجا چیکار میکنه ؟
ایدا : اصلا دوست ندارم باهاش رو در رو شم . بهتره بریم. 
زین : صبر کنید اون اومده نجاتمون بده!
سپس مرد سمت لیون دوید : کندی خودتی ؟
لیون مکث کرد و رو به مرد کرد : زین ؟ تو اینجایی؟ لانا کجاست من همه جارو...( سپس چشمش به ایدا افتاد )
ایدا ؟؟
ایدا : اوه خدای من اون منو دید!
جولیا : حالا که تا اینجا اومدیم سلام بد نیست نظرت ایدا ؟
لیون و  زین سمت اونا اومدن : اینجا چیکار میکنید؟
تالیا : اومدیم تفریح!
لیون : تفریح ؟ اونم اینجا؟
زین : هی لیون من اینا رو تو اون کلبه پیدا کردم. 
ایدا ازشون فاصله گرفت و به سمت کلبه برگشت . 
جولیا : هی ایدا چی شده ؟ 
ایدا وارد کلبه شد و همه جا رو گشت . 
جولیا و بقیه هم داخل کلبه رفتن .
جولیا : ایدا چت شده ؟ دنبال چی میگردی ؟ 
ایدا : وین ! اون کجاست ؟
زین : منظورتون همون پسره اس که همراهتون بود ؟
ایدا: دقیقا!
زین : من تو لحظات آخر هوشیار بودم. اونو سمت کندو های عسل میبردن . 
ایدا با نگرانی و عصبانیت : اوه خدای من!
جولیا : لعنتی! اینم از شانس ما ! اومدیم تفریح مثلا!
همه از کلبه بیرون اومدن . ایدا به یکی از درختا تکیه داد و دست به سینه ایستاد : خب حالا چیکار کنیم ؟ 
جولیا کنار یکی از درختا نشست : من چمیدونم! 
تالیا : میگم چطوره اول از این خراب شده ی نفرین شده بریم بیرون ؟ 
ایدا : اول باید وین رو پیدا کنیم!

ویرایش شده در توسط emily pop
  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 .................اونطرف لانا و بقیه ...
لانا : اوه باورم نمیشه اومدید دنبال من!
لیون : مارو از کجا پیدا کردی؟
لانا با دست به ایدا اشاره کرد : اونجاست. اون منو پیدا کرد و منو تا اینجا همراهی کرد . 
لیون ایدا رو دید : فقط اون بود ؟ 
لانا : نه دوتا دختر و یه پسر دیگه هم بودن .
زین : پس وین رو. پیدا کردن. خیالت راحت باشه لیون اون چیزیش نمیشه. با اون ضربه ای که به شکم من زد فک میکنم واسه خودش شیرزنیه!
لیون پوزخند زد : پس کتک خوردی مامور دولت؟
زین : هی خب بی هوا زد!
لانا خندید : خدایا تو از یه زن کتک خوردی؟
لیون : اون یه زن معمولی نیست لانا
زین : اوهوم..البته که نیست. 
...............................
ایدا در حال رفتن به سمت ماشین بود که ناگهان ضربه ای از پشت به سرش خورد و بیهوش روی زمین افتاد . 
........
ایدا چشماش رو باز کرد . توی یه اتاق بزرگ و مجلل بود . 
ایدا بلند شد و به سمت در رفت ولی در قفل بود .پس از مدتی در اتاق بازی شد و مردی با کت و شلوار مشکی وارد اتاق شد .ایدا گارد گرفت : من کجام ؟
_ خب چطوره از اسم شروع کنیم ؟ اسم من دیویده!تو چی ؟ 
ایدا : گفتم من اینجا چیکار میکنم ؟
_ خب ما مهمونامون رو میاریم توی این اتاق و ازشون پذیرایی میکنیم. به خانه ی وحشت خوش اومدید خانوم وانگ! 
ایدا دیگه گارد نگرفت سپس رو به مرد گفت :خب خوشبختانه نیومدم مزاحم آزمایشاتون بشم
_ خب متاسفانه تو آزمایشاتمونو دیدی و نمیتونیم بزاریم از اینجا بری. 
ایدا : با قوانین کار آشنائی دارم. نگران نباش به کسی نمیگم.
_ نوچ نوچ.نوچ. نشد ! یا تا آخر عمرت همینجا میمونی یا برای من کار میکنی. چطوره ؟ 
ایدا : دیوید قبلیم همینارو میگفت. ببخشید ولی من الان تو مرخصیم.
_ سابقتو چک کردم. خیلی حرفه ای و قابل اعتمادی. فقط در بعضی مواقع کار رو تحویل نمیدادی و شهررو به قول خودت از آلودگی دور نگه میداشتی . 
ایدا با بی حوصلگی روی تخت نشست : پووف! یه چیزی بگو حوصلم سر نره  آقای آماتور 
_ برای من کار میکنی یا نه ؟ 
ایدا : بنظرت انتخاب دیگه ای دارم ؟
_ عالیه! خب ماموریت تو اینه که بری اون سه تا مزاحم که از طرف دولت اومدن رو بیاری اینجا. چطوره ؟ از پسش بر میای؟
ایدا : فکر کن بر نیام! ........
.......توی جنگل ........
ایدا ، لیون و بقیه رو دید و به سمتشون رفت .
لیون : ایدا ؟ 
ایدا در حالی که اسلحه شو رو به اونا گرفته بود گفت : میخواید از کارای این یارو دیوید سر در بیارید ؟
لیون : اره . 
ایدا : خب من یه نقشه دارم امیدوارم همکاری کنید !
لیون : مگه برای اون کار میکنی ؟ 
ایدا : امروز رو آره !
لیونپوزخند زد. 
..............توی همون خونه ..................
دیوید در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد : کارت عالی بود وانگ!ازت خوشم اومد!
ایدا : خب حالا میتونم مهماتمو پس بگیرم و برگردم سر خونه زندگیم ؟ 
دیود : عجله نکن! ما میتونیم با همدیگه بیشتر کار کنیم. هوم؟ نظرت چیه ؟  
ایدا با بی حوصلگی : نظرم منفیه پس بای بای !

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‍  سپس ایدا کیفی که وسایلش توش بود رو از دیوید گرفت و داشت از اتاق خارج میشد که در خود به خود بسته شد . 
دیوید : فکر کردی میزارم به راحتی خارج شی؟
ایدا پوزخند زد : و تو فکر کردی این کیف و لوازمش برام مهمه ؟ 
سپس ایدا به سرعت کیف رو سمت دیوید پرت کرد و حواسش رو پرت کرد ف سپس چند لگد به او زد و باهاش درگیر شد. دیوید بیهوش رو زمین افتاد . ایدا سمت در رفت و اون رو شکوند ، از اتاق خارج شد و سمت اتاقی رفت که لیون و بقیه توش حبس بودن . در اتاق رو باز کرد . 
لیون و بقیه نشسته بودن و منتظر بودن تا ایدا بیاد. 
لیون : یکم دیر نکردی؟
ایدا : نه دقیقا سر وقت اومدم.
لیون ، لانا و زین از اتاق خارج شدن و به همراه ایدا از اونجا بیرون رفتن. 
ایدا سمت اتاق مهمان و نارنجک ها رفت سپس رو به لیون کرد : هی میخای کار اینجا رو یه سره کنی ؟ 
لیون سمت ایدا برگشت : البته!
لانا : خب پس ما میریم بیرون شما دوتا اینجارو بترکونید حله ؟ 
لیون : خدای من اگه نمیگفتی ما اینجا میموندیم!
لانا خندید و همراه زنی از خونه بیرون رفت. 
 لیون چند نارنجک برداشت و رو به ایدا گفت : همینا بسه. بیا بریم.
ایدا سرش رو به نشونه ی نه تکون داد سپس آرپی جی ای که دستش بود رو به لیون داد : این عالیه! باهاش کلی سرگرم میشی
لیون : واقعا ؟
لیون و ایدا از خونه بیرون رفتن و ازش فاصله گرفتند . سپس لیون با شلیک کردن یه آر پی جی به خونه اونو نابود کرد .. 
لانا : من زنگ میزنم آتیش نشانی تا کل جنگل نسوزه.
زین : فکر خوبیه. 
ایدا از پشت سنگر بیرون اومد و بلند شد : خب دیگه کارمن تموم شد ! 
زین اسلحه شو سمت ایدا گرفت : صبر کن ! تو بازداشتی.
ایدا : چی؟ 
زین: ایداوانگ ، تو به دلیل کشتن حامیای کلوب  بازداشتی. 
ایدا پوزخند زد : واقعا ؟ 
لیون با تعجب رو به لانا کرد : هی اینکارا برای چیه ؟ 
زین : رئیس بهمون گفته که اون فرار کرده . ما هم باید ببریمش . 
لیون : الان وقتش نیست! فعلا باید از این جنگل بریم بیرون و درضمن اون بود که نجاتتون داد!
لانا با تعجب رو به زین کرد : زین الان وقتش نیست! چطور میتونی؟
_ چون من بهش گفتم..
دیوید درحالی که از توی آتیش بیرون میومد سمتشون اومد. سپس لیون و لانا اسلحه شونو سمت دیوید گرفتن.
دیوید : چیه ؟ خائن کوچولو خودت براشون توضیح بده.
زین پوزخند زد : خب راستش من بودم که لانا رو بیهوش کردم و اون پیغام رو فرستادم . 
لیون : توی عوضی! چطور تونستی؟
لانا : اوه خدای من تو یه خیانت کاری!
دیوید : درسته! اون یه خیانت کاره . ولی خیانت کاره خوبیه. 
ایدا به سرعت اسلحه ی زین رو ازش گرفت و با لگد به سمت درخت پرتش کرد : ابله! چه وضعشه ؟ 
سپس اسلحه شو سمت دیوید گرفت : خب میبینم که آزمایشاتت رفت رو هوا! 
دیوید پوزخند زد : ولی هنوز خودم هستم . 
ایدا نگاهی به بدن دیوید انداخت : پس تو خودت منبع آزمایشاتی!
دیوید : خیلی باهوشی دختر! دقیقا! گوش کن من و تو میتونیم از اون یارو انتقام بگیریم. چطوره ؟ با قدرت من و هوش تو میتونیم فرمانروای کشور و تک تک کل دنیا بشیم.
ایدا خندید : فرمانروا ؟ ببخشید! ولی این یکی از داستان های دیزنی نیست. ( سپس ایدا به سر دیوید شلیک کرد )
سپس رو به لیون کرد : اگه میخاید زنده بمونید همراهم بیاید!
لیون و لانا همراه ایدا به سمت وسط جنگل دویدند. 
...........( توی کلبه ای که ایدا و لیون ولانا توش پناه گرفتن شب شده بود و ایدا با چند تا چوب و سنگ آتیش کوچیکی جلوی کبله روشن کرد . 
ایدا ، لیون و بقیه دور آتیش نشستن . 
لیون : باورم نمیشه زین اینکارو کرد . 
لانا : اون مثل برادرم بود !
ایدا پوزخند زد : خب لیون امیدوارم قضیه رو فهمیده باشی. 
لیون : تا یه جاهایی آره.
لانا بلند شد و به سمت کلبه رفت : من میرم تو یکمی استراحت کنم. تا صبح باید هوشیار باشیم. 
لیون : اینطور که من فهمیدم رئیس جمهور داره این ویروسو پرورش میده . درسته؟
ایدا : دقیقا!
لیون : و حامیای کلوب کسایی بودن که میخواستن ویروس رو بخرن و تو کشتیشون .
ایدا : خب درسته . ولی اونا انسان نبودن . یه مشت آشغال که با تزریق زنبور بی به خودشون فکر میکردن قوی و آسیب ناپذیر شدن!
لیون : هی ، سردت نیست ؟
ایدا : نه 
لیون : ولی لباست برای شب مناسب نیست. حس میکنم سردته .
ایدا : خب تو یه کاری کن . اصلا حس نکن. 
لیون بلند شد و کتش رو روی سر ایدا انداخت و خندید : برو بابا!
ایدا کت رو از روی سرش برداشت : چیکار میکنی؟!
لیون در حال که سمت اسلحه اش میرفت گفت : تو برو تو . من خودم اینجا رو میپام. 
ایدا : عه ؟ مثلا الان میخوای بگی خیلی شجاعی ؟
لیون :  آره خب. هستم . نیستم ؟ ایدا در حال که بلند میشد کت لیون رو بهش داد و گفت ک بیا سردت میشه. ( سپس سمت کلبه رفت ) 
لیون در حالی که خشاب اسلحه اش رو پر میکرد : زن ها...
........................

ویرایش شده در توسط emily pop
  • خوشم اومد 1
  • متشکرم 1
  • ها ها 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح شده بود و لانا و لیون بیدار شدن .
از کلبه بیرون رفتن و ایدا رو دیدن که داره با یه نفر حرف میزنه .
لیون : ایدا ؟
ایدا با لحن تمسخرانه: صبح متعالی جناب عالی  !
وین اسلحه شو سمت لیون گرفت .
ایدا : وین اون الان یه دوسته .
وین : اما اون بود که شما رو دستگیر کرد.
ایدا : مهم نیست فقط اسلحه تو بیار پائین .
لانا در حالی که خمیازه میکشید از کلبه بیرون اومد : خب خب میبینم که ایدا دیشب نگهبان بوده! پس بگو چرا انقد راحت خوابیدم.
لیون : قبلش منم مراقب بودما.
لانا : آره میدونم چون اصلا اون موقع خوابم نبرد .
لیون : واقعا؟
لانا : آم..ایدا این پسره..
ایدا : اسمش وینه! دوست و همکارمه.
لانا : اوهوم..خوشبختم من لانا هستم و الان بشدت خستم
ایدا : بهتره راه بیفتیم.
لیون : میخوای چیکار کنی ؟ بری سراغ دیوید یا بری به ادامه ی تعطیلاتت برسی؟
وین : پس فکر کردی من اینجا چیکار میکنم ؟ اومدم خانوم رو ببرم.
ایدا : وین قبلا هم بهت گفتم. باید اول از شر دیوید خلاص بشیم.
وین: دیوید ؟ خالق زنبور بی؟پدر....من؟
ایدا : متاسفانه بله .
وین با ناراحتی و عصبانیت سرش رو پائین انداخت : پس اون باعث این اتفاقات بود. ایدا ، اون به تو صدمه ای نزد ؟
ایدا : نگران من نباش  وین ما باهمدیگه شکستش میدیم مگه نه؟
وین : یعنی من پدرمو بکشم ؟
ایدا : مجبور نیستی اینکارو بکنی راه های دیگه ای هم برای شکست دادنش هست .
ایدا و بقیه در حال رفتن  به سمت خونه ی عمارت دیوید که آتیشش زده بودن، بودن که تنه ی درختی به سمتشون پرتاب شد .
ایدا : بخوابید رو زمین!
همه روی زمین خوابیدن و تنه ی درخت از بالای سرشون رد شد . دیوید به سرعت سمتشون میومد. لیون و لانا با اسلحه بهش شلیک میکردن ولی دیوید متوقف نمیشد و همچنان به سمتشون میومد. وین جلوی ایدا ایستاد : خانوم برید عقب! ممکنه بهتون اسیب برسه.
ایدا با دستش وین رو کنار زد   : من نیازی به مراقبت ندارم وین.
دیوید سمت ایدا اومد و به سرعت اسلحه شو ازش گرفت خواست که با دست به سمت دیگه یا پرتش کنه که ایدا جاخالی داد . لیون و لانا با ضرباتشون سعی میکردن دیوید رو از پا بندازن اما دیوید لانا رو گرفت و به سمت یکی از درختا پرت کرد. لانا بیهوش روی زمین افتاد .
لیون فریاد زد : لعنتی ! لانا!
 دیوید لیون رو با یه دستش گرفت و اون رو هم به یه سمت پرت کرد و سراغ ایدا رفت. ایدا ضربات دیوید رو دفع میکرد . ناگهان وین جلوی ایدا اومد و دست دیوید رو گرفت تا مشتش به ایدا نخوره . سپس خطاب به ایدا گفت : خانوم....ازتون ممنونم که بهم کمک کردید بیشتر شبیهر به یه انسان باشم...ازتون ممنونم ....ازتون بخاطر همه چی ممنونم! سپس وین جعبه ی کوچکی از توی جیبش در آورد و محتویات جعبه رو خورد جهش یافت و بزرگ تر شد. بدنش مثل یه زنبور شده بود و وین با دیوید در گیر شد.
ایدا : وین اینکارو نکن تو نمیتونی مثل قبل بشی!
وین با صدای کلفت و بلندی گفت : برام اهمیتی نداره!
سپس مشتی محکم به دیوید زد که باعث شد دیوید چند متری اون طرف تر بیفته .
وین : باید کار این عوضیو تموم کنم!
وین سمت دیوید رفت و با پاش روی کله ی دیوید رفت . دیوید سعی میکرد پا رو از روی صورتش برداره در این صورت دهنش رو بیرون آورد و گفت : تو میتونی بهتر از من بشی پسرم... مطمئنم میتونی چون تو پسر منی!
وین با عصبانیت : خفه شو! ( سپس پاش رو روی صورت دیوید کوبید و اون رو له کرد ...
ایدا به سمت لیون رفت و اون رو به درخت تکیه داد: حالت خوبه ؟
لیون چشماش رو باز کرد : یه درصد فکر کن بد باشم.
ایدا : بلند شو بابا !
سپس سمت لانا رفت . لانا بهوش بود و سرفه میکرد : من عالیم وانگ!
ایدا پوزخند زد سپس سمت وین رفت ..وین جهش یافته بود و مثل یه هیولا درحال ضربه زدن به جسد دیوید بود .
ایدا : وین تو...
وین با عصبانیت فریاد زد: از اینجا برید!
ایدا سمت لیون و بقیه رفت : بهتره بریم.
ایدا ، لیون و لانا از جنگل خارج شدن ....
درحال رفتن به سمت دروازه ی خروجیه روستا بودن که لیون ایستاد : ایدا
ایدا سمت لیون برگشت : چیه ؟
لیون : قراره یه هلیکوپتر برای بردن ما بیاد . بهتره که تو ..
ایدا : آره میدونم. بهتره برم تا دستگیرم نکنن. اهمیتی نداره . هرچه زودتر اون آشغالو بکشم به نفعمه .
لیون : خب منتظرتم . من ازش حفاظت میکنم تو بکشش نقشه ی جالبیه نه ؟
ایدا پوزخند زد : البته! مثل یه جوک میمونه
ایدا در حالی که ازشون فاصله میگرفت گفت : هی لیون بهتره بیشتر مواظب خودت باشی ! اون آقا پسر خودش از موهاش خطرناک تره.
لیون : موهاش؟
ایدا خندید و به سمت دیگری دوید .
لانا : مکالمه ی خوبی بود لیون. ( سپس مشتی به شونه ی لیون زد ) ادامه بده پسر تو میتونی
لیون نگاه معنا داری به  لانا  کرد : میدونی چیه ؟
لانا : هوم؟
لیون : گشنت نیست؟
لانا خندید : خیلی خوب بلدی بحثو عوض کنیا!

پایان ایپزود 24 

  • خوشم اومد 2