رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

_ جولیا برو درو وا کن!
تالیا : چرا من باید برم ؟
_ زودباش دیگه
تالیا سمت در رفت و در رو باز کرد : خدای من ایدا! حالت خوبه ؟ ( نگاهی به دور و بر ایدا انداخت ) تنهایی؟
ایدا : خب وین رفت پیش خانوادش.
تالیا : واقعا؟ آمم .. باشه بیا تو
ایدا وارد خونه شد.
جولیا: به به تشریف آوردید ! لطفا قبل از اینکه یهویی بری یه چیزی بگو . داشتیم برات آگهی میزدیم!
ایدا : آگهی ؟ فکر نمیکنی دستگیرم کنن ؟
تالیا : جولیای خنگ ! میخواستی ایدا توی دردسر بیفته؟
ایدا روی کاناپه نشست : بهرحال من امشب برمیگردم نیویورک.
جولیا ( با تعجب ) : برمیگردی؟
تالیا : اما تو که تازه اومدی!
ایدا : همین الانشم زیادی تو دردسر بودیم! ممکن بود بمیرید !
جولیا : خب حالا که زنده ایم!
ایدا با عصبانیت : من نمیتونم ریسک کنم!
تالیا : اما..
ایدا : فردا ساعت 12 ظهر بلیت دارم.
جولیا به ساعت مچیش نگاه کرد : خب به پاسی از صبح رسیدیم! ساعت 12 شد!
تالیا : جولیا ینی تو میخوای ایدا به همین راحتی بره ؟
جولیا : ایدا رو که میشناسی . نمیشه جلوشو گرفت! وقتی یه تصمیم میگیره دیگه کسی نمیتونه نظرشو عوض کنه!
تالیا : ولی یه نفر تونست!
ایدا : اون یه نفر شاهکار کرد ! خب میشه درموردش حرف نزنیم ؟
جولیا : من که میرم بخوابم!
.........ساعت 4 صبح......
تالیا به آرامی درحالی که سوییشرتش رو میپوشید در خونه رو باز کرد و رفت بیرون.
بارون میومد و خیابونا لغزنده بود ... تالیا به دور و برش نگاه کرد. : چقد خلوته!
سپس دستش رو توی جیبش برد و کارتی رو در آورد که یه آدرس روش نوشته شده بود : هتل مارونس
......دقایقی بعد......
تالیا جلوی درب هتل ایستاد : پیداش کردم!
با خوشحالی وارد هتل شد و سمت اطلاعات رفت : ببخشید اتاق 114 از کدوم طرفه ؟
: طبقه ی سوم سالن اول
تالیا : ممنون.
تالیا به سمت آسانسور رفت ...به طبقه ی سوم رسید و اتاق رو پیدا کرد . زنگ کوچیک  بقل در رو فشرد .
لیون در رو باز کرد : تالیا ؟
تالیا : به کمکت احتیاج دارم لیون!
...


پایان ایپزود 25 

تالیا و لیون روی مبل نشستن .
لیون : خب قضیه چیه ؟
تالیا : درمورده وینه .
لیون : همون پسره ؟
تالیا :آره.
لیون : خب مشکل چیه؟
تالیا : وقتی که ایدا اومد پیش شما من روی ماشین یه نوشته دیدم که خب مطمئنم وین اونو نوشته بوده چون وین همون موقع پشت یه درخت قایم شده بود!
لیون : اما وین پیش ما بود...
تالیا ( با ترس ) : پس...پس یعنی..
لیون : لعنتی من باید اینو گزارش بدم!
تالیا : نه صبر کن!جون ایدا در خطره!
لیون : اون پیام چی بود ؟
تالیا : مراقب..خانوم باش...
................
جولیا : ایدا !
ایدا چشماش رو باز کرد و  پتو رو از خودش کنار زد : چیه ؟
جولیا :تالیا..تالیا نیست!

ایدا : نیست ؟ منظورت چیه ؟

تلفن حونه در همین لحظه زنگ میخوره...

جولیا سمت تلفن رفت و اون رو ورداشت : بله؟

سپس جولیا نگاهی به ایدا کرد : با تو کار دارن..

ایدا تلفن رو از جولیا گرفت : بله ؟

: وانگ ؟

ایدا : خودمم.

: عمارت شرق کرنس .

ایدا : چی ؟

تلفن قطع شد.

جولیا : کی بود ؟

ایدا : نمیدونم ولی باید همین الان برم 

جولیا : منم باهات میام.

ایدا : تو  همینجا بمون وقتی تالیا برگشت بهم زنگ بزن باشه؟

جولیا : باشه.

......................دقایقی بعد ایدا حاضر شد و به سمت عمارتی رفت که  بهش گفتن.....

زنگ خونه به صدا در اومد .

جولیا سمت در رفت و در رو باز کرد : فکر نمیکردم انقد زود...تالیا؟

تالیا و لیون پشت در ایستاده بودن .

تالیا : ایدا کجاست ؟

جولیا : چند دقیقه ی پیش رفت بیرون که دنبال...

لیون : لعنتی!
..................

 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فلش بک :
زن دوان دوان از دستشون فرار میکرد و سعی میکرد که یه جا مخفی بشه...بارون میومد . زن برگشت سپس با کلتش به مغز یکی از آنها شلیک کرد . عجیب بود اون وقت شب...و اون شهر چطوری به این زودی آلوده شده!
بعد از اینکه هر سه زامبی را کشت کنار کیوسک تلفن رفت و شروع به شماره گرفتن کرد:
9..24.. همین طور اعداد را میگفت و میزد .
_ بله؟
+ منم . الان همونجام .
_ اوه پس موفق شدی؟
+ تو باید بهم میگفتی تو این جهنم چه خبر شده! چقد از شهر آلودست؟
_ فقط همون محله اس ولی به لطف تو تا آکیتا ادامش میدیم..
زن در حالی که نفس نفس میزد : لعنت بهت ! مورد کجاست؟
_ توکیو. خیابون هشتم . توی یه هتله . الان پیش ماست میتونی بیای ببینیش!
تلفن قطع شد.
زن تلفن رو سرجاش گذاشت: وای به حالت اگه دروغ بگی !
سپس سمت آدرس حرکت کرد.
فلش بک :
مرد وارد شد . .لیون روی صندلی بسته شده بود .
_ تو کلر ردفیلد رو میشناسی؟
لیون : کلر؟
_ فقط به بگو میشناسیش؟
لیون : مجبور نیستم جوابتو بدم!
........
زمان حال...
ساعت 7 صبح..
صدا شکستن شیشه توی اتاق تالیا تالیا رو بیدار کرد . پنجره اتاقش شکسته بود و بیرون بارون میومد. چند قطره وارد اتاق شد و روی تالیا ریخت . تالیا پتو رو کنار زد : چه خبره؟
سپس پنجره ی حیاط پشتی رو دید و سریع از اتاق خارج شد....امکان نداره..شهر پر بود از زامبی هایی که داشتن از باقی مردم تغذیه میکردن.
تالیا به سرعت سمت جولیا و لیان رفت که روی مبل نشسته بودن و جولیا داشت با فلش بک آپ پیامای پاک شده ی تلفن ایدا رو چک میکرد.
تالیا به سمتشون رفت و درحالی که میترسید : اون بیرون..اون بیورن اوضاع خوبی نداره بروبچ !
در همین حال بود که جولیا با خوشحالی : پیداش کردم!
ناگهان پنجره ی یکی از اتاقا شکست و چند زامبی وراد خونه شدن. جولیا شماره تلفنی که آخرین بار به ایدا پیام داده بود رو یادداشت کرد و در جیب خود گذاشت . لیون کلتش رو در آورد : باید از اینجا بریم . وسایلی که میخواید و مهم هستنو زود جمع کنید .
سپس لیان شروع به شلیک به تک تک زامبی ها کرد . تالیا پس از مدتی با ساک کوچکی از اتاقش بیرون اومد .
لیون : اینجا اسلحه هم دارید ؟
تالیا در ساکش رو باز کرد . ساک پر بود از خشاب و اسلحه های مختلف. لیون یه کلاش برداشت . : خب این ماله من .
شروع کرد به شلیک به زامبی هایی که در اطرافشون بودن . بعد از کشتن چند زامبی از خونه بیرون رفتن .
.....مدتی بعد....
گوشه ای پناه گرفتن . جولیا تلفنش رو در آورد و شماره ای که روی کاغذ نوشته بود رو وارد کرد و باهاش تماس گرفت ...
_ بله؟
+ ایدا کجاست ؟ تو کدوم ماد....
لیون : آروم..آروم باش /:
جولیا نفس عمیقی کشید. : ببین ژیگول نمیدونم کدوم خری هستی و کجایی ! ایدا کجاست؟
_ ایداوانگ رو میگی؟
+ کجاست ؟
_ میخوای ببینیش؟ اوه ببینم تو جولیایی؟
+ عوضی تو کی هستی؟ جوابمو بده ایدا کجاست ؟
تلفن قطع شد.....
جولیا گوشی رو محکم به زمین پرت کرد !
لیان : اون چی گفت؟
جولیا : هیچی نگفت ! فقط اسم منو گفت .
تالیا : بچه ها فک کنم یه پارتی بزرگ داریم امشب...
سپس با دستش به آتش بازی های توی آسمون اشاره کرد .
لیان : میریم همونجا!
پایان ایپزود 28 


 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

............عمارت شرق کرنس..............
 ایدا روی مبل روبروی مردی نشسته بود . لیوان قهوه رو روی میز گذاشت : پس ازم میخواید باهاش حرف بزنم چون بهتون اطلاعات میده ؟
مرد دستش رو زیر چونش گذاشت : درسته . بعدش هرکار میخواید میتونید انجام بدید .
ایدا پوزخند زد : خب اگه اینکارو نکنم چی؟ چون قرار داد ما خیلی وقته تموم شده .
_ خب دوباره تمدیدش کردم ! ( سپس پوزخند زد و لب تابش رو نشون ایدا داد )
ایدا با تعجب به مانیتور خیره شد ... دوربنی های مدار بسته شهر زامبی هایی رو نشون میدادند که درحال تغذیه از باقی مونده ها هستن . ایدا توی یکی از دوربین ها لیان بهمراه جولیا و تالیا رو دید !
مرد به سرعت در لب تاب رو بست !
_ خب نظرت چیه ؟ هالووین نزدیکه مگه نه ؟
ایدا : اینکارا برای چیه ؟
_ فقط باهاش حرف بزن . چیز زیادی نیست در قبال آنتی بادی درست میگم ؟
ایدا : بهتون اعتماد ندارم .
_ ما هم همینطور..
ایدا : نوعش چیه ؟
_ فرض کن مثل یه رژ لب 24 ساعته است !
ایدا پوزخند زد : رژ لب ؟ مثال بهتری گیر نیاوردی؟ با جسدای خورده شده چیکار میکنی؟
_ زامبیا درواقع اونارو نمیخورن . تظاهر به خوردن میکنن.
ایدا : خب بزا نتیجه گیری کنیم . این یه ویروس 24 ساعته است و اگه من با یه نفر حرف بزنم تو آنتی شو توی شهر پخش میکنی شهرو مثل اولش میکنی و منم فقط یه دختر ساده لوحم که فکر کردی با اینا میتونی گولش بزنی یا با یه آب پرتقال ببریش خونه . درست نمیگم ؟
مرد خندید : ازت خوشم میاد وانگ ! خیلی رک هستی ولی ساده  لوح نیستی . شاید تو عمرم بتونم چند نفو گول بزنم ولی هرگز نتونستم تورو گول بزنم چون بعدش با چند تا تیکه و حرفای معنی دار سورپرایز میشم.
مردی وراد اتاق شد : قربان . تشریف آوردن .
_ راهنمائیشون کنید داخل !
زنی وارد اتاق شد .
ایدا با تعجب : دیکسی؟
دیکسی : آره...خودمم!
....................
ایدا و دیکسی روبروی هم روی صندلی نشسته بودن .
ایدا پوزخند زد : میبینم که زیادی هوای روسیه بهت ساخته !
دیکسی پاش رو روی هم انداخت و دست به سینه نشست : آره تازه کجاشو دیدی !
ایدا : خب ، برو سر اصل مطلب. چی میخوای بگی ؟
دیکسی : نمیتونم اینجا بهت بگم . ایدا .. تو باید درستش کنی ! میسپارمش به خودت . آنتی ویروسو ازشون بگیر و کارت رو انجام بده حتی اگه باعث مرگ من شد.
ایدا : چی میخای بگی؟
دیکسی یقه ی لباسش رو کنار زد و گردنش رو نشون داد .
ایدا : کی گازت گرفتن ؟
دیکسی : تو راه اینجا . تقریبا 1 ساعت پیش.
ایدا : برای چی براشون کار میکنی؟
دیکسی : من فقط میخواستم خرج عمل دنیل رو از پدرم بگیرم .اما...اما خودت که دیدی کرنس نذاشت !
ایدا : کرنس الان رئیس جمهوره اینجاست . میدونستی؟
دیکسی : دختراش چی شدن ؟
ایدا : اونام تو همین خراب شده زندگی میکنن..
دیکسی خندید : پس اونام پدرشونو ول کردن ؟
ایدا پوزخند زد : آره.
سپس از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت . لحظه ای مکث کرد : حواست باشه . چیزی که تو این شهر زیاده گرگه !
دیکسی : امیدوارم ملاقات بعدیمون یه جای بهتر باشه !
ایدا از اتاق خارج شد .
.............................


پایان ایپزود 29 

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لیان ، جولیا و تالیا به محلی رسیدن که روی پشت بومش آتیش بازی راه انداخته بودن .
وارد ساختمون شدن . یه اداره ی پست معمولی بود .
لیان : جولیا تو همراه تالیا باش  جدا میشیم.
جولیا : باشه.
جولیا و لیان از هم جدا شدن. لیان به اتاق کنترل دوربین ها رسید . نگاهش به یکی از مانیتور ها افتاد .. : ایدا ؟
ایدا توی یکی از اتاق ها درحال صحبت با یه نفر بود .
لیان کد ، و شماره ی اتاق رو دید و به سمت اون رفت .
..........
دقایقی بعد لیان ایدا رو دید که روی زمین افتاده . به سرعت سمتش و بلندش کرد : حالت خوبه ؟ ایدا!؟
ایدا چشماش رو باز کرد : لیون ؟
لیون : چه اتفاقی افتاده ؟
ایدا به سرعت بلند شد و به سمت یکی از اتاقا رفت! لیون هم همراهش رفت . اتاق خونی بود اما کسی اونجا نبود .
ایدا با عصبانیت دستشو مشت کرد : لعنتیا! بردنش..
لیون : کیو ؟
ایدا : دیکسیو . اونا میدونستن آلودست ! باید بریم دنبالش. یه اسلحه بهم بده .
لیون کلت کمریش رو به ایدا داد.
ایدا اسلحه رو گرفت و درحالی که گارد گرفته بود همراه لیون از ساختمون خارج شدند.
در راه صدایی شنیدند : کمک!
به سمت صدا دویدند . ... تالیا روی یه صندلی بسته شده بود و دور بر صندلیش پر بود از لیزر .
ایدا : حالت خوبه تالیا ؟
تالیا : ایدا این یه تله اس! فرار کن . برید دنبال جولیا . اونا دنبالشن
لیون : شماها چیکار کردید؟
تالیا : جولیا یکی شونو کشت و یه کیف دستی ازشون گرفتیم که توش یه چیزی مثل آنتی ویروس بود . اوناهم افتادن دنبالمون . من طعمه شدم جولیا فرار کنه که ..
ایدا: لیون تو همینجا بمون و سعی کن تالیا رو بیاری بیرون .
لیون : میبینمت.
ایدا سرشو به معنیه مثبت تکون داد و راهی شد .
.............................
جولیا به بن بست خورده بود .
_ تکون نخور! دستاتو بزار روی سرت حالا!
ایدا که پشت سر سرباز ها بود با کلت همه رو هدشات کرد و به سمت جولیا رفت : تو حالت خوبه ؟
جولیا کیف رو به ایدا نشون داد : همین بود؟
ایدا : چرا تو و تالیا اینجائید ؟
جولیا چیزی نگفت .
ایدا فریاد زد: گفتم چرا؟
جولیا : همراه لیون اومدیم که تو رو..
ایدا با عصبانیت : پس لیون آوردتون ؟ سپس پوزخند زد : جولیا تو همین الان میری خونه!
جولیا : اما..
ایدا : گفتم برو!
جولیا سرش رو پائین انداخت و کیف رو به ایدا داد : میبینمت! مارو باش برای نجات کی اومدیم..
سپس به سمت در خروجی رفت . ایدا نفس عمیقی کشید و سمت اتاقی رفت که تالیا توش بود . لیون موفق شده بود لیزر رو از کار بندازه و تالیا رو بیرون بیاره . ایدا رو به تالیا کرد : جولیا جلوی در ساختمون منتظرتونه . همراه لیون برید .
لیون : ما باتو میریم بیرون ایدا . برای همین اینجائیم.
ایدا جدی تر  شد : نباید میاوردیشون! تو هیچ میدونی اونا چقد تشنه ی خون کرنس هان ؟
لیون که دید ایدا عصبانیه رو به تالیا کرد : میریم بیرون تالیا .
تالیا : اما ایدا چی؟
لیون با کنایه : فک کنم دلش میخاد هیمنجا بمونه !
ایدا پوزخند زد : روز خوش !
لیون و تالیا به سمت در خروجی رفتن .
ایدا از پله های اظطراری به پشت بوم رفت .
دیکسی روی زمین افتاده بود و چند سرباز جلوی اون بودن و ایدا رو نشونه گرفته بودن .
ایدا پوزخندی زد و اسلحه اش رو زمین گذاشت و دستاش رو بالا برد .
ایدا: خب کرنس حالا امنه چرا نمیای بیرون؟
کرنس از پشت سر ایدا اومد و به دست هاش دستبند زد : خوشحالم از اینکه دوباره میبینمت ایدا.
ایدا : یه چند سالی میشه نه ؟
مرد خندید و از پشت ایدا بیرون اومد و جلوی او ایستاد : شنیدم دخترام زیاد برات دردسر درست میکنن
ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن. دردسر توئی!


پایان ایپزود 30 
( بابت تاخیر عذرمیخام /: 

  • خوشم اومد 2
  • متشکرم 1
  • ها ها 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..............لیون و تالیا توی ماشین...
لیون : بنظرت کار بدی کردیم اومدیم پشتیبانیش؟
تالیا : ایدا از اولشم از پشتیبانا و کار گروهی خوشش نمیومد . فک کنم عصبانیش کردیم . یا اینکه...( و سپس با ترس و نگرانی رو به لیون کرد : نکنه پدرم اونجا باشه"؟
لیون : پدرت؟
تالیا به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمون رفت . لیون هم دنبالش رفت تا متوجه قضیه شه . 
.............................
ایدا : اشتباه نکن اونا دردسر نیستن . دردسر توئی!
ایدا و کرنس به زیرزمین ساختمون رفتن.
کرنس دستای ایدا رو بست و روبروی ایدا ایستاد : اینطور فکر میکنی ؟ با اینکارا میخای چی بدست بیاری ؟ پول ؟ شهرت ؟ البته گزینه ی اول بدردت نمیخوره . دومیم که هستی . پرونده ی درخشانی تو سازمان ملل داری.
ایدا پوزخند زد : تو میخای چی بدست بیاری؟ کل دنیارو ؟این کشور برات بس نیست؟
کرنس : نه . این کشور تازه بخشی از قلمرو منه . راستی بخاطر اینکه دخترامو ازم دزدیدی تنبیه میشی.
ایدا : دیکسیو کجا بردید ؟ 
کرنس : برای پروژه ی جدیدمون بدردبخوره . گفتم شاید دلت بخواد باهاش بازی کنی. برا همین میخام ارتقاش بدم
در همین لحظه بودن که لیون و تالیا به اونجا رسیدن . 
تالیا درحالی که دستاشو مشت کرده بود و با عصبانیت به کرنس خیره شده بود گفت : کافیه فقط یه تارموی ایدا کم بشه....
کرنس : اوه تالیا! دختر عزیزم خیلی وقت بود ندیده بودمت .
تالیا : من دیگه اون دختر کوچولوی عزیزت که ازش مراقبت میکردی نیستم بابا.
کرنس خندید : باشه . امتحان میکنیم . ( سپس ریموتی از توی جیبش در آورد و دکمه اش رو فشار داد )
کلی زامبی از توی قفس های زیر زمین آزاد شدن به سمت لیون و تالیا رفتن . اولین زامبی رو لیون با تفنگ هدشات کرد . تالیا با عصبانیت به سر یکی از زامبیا مشت زد و زامبی روی زمین افتاد . لیون از تعجب به تالیا نگاه میکرد . 
تالیا دست خالی ، با تمام زامبیایی که به سمتش میومدن مبارزه میکرد و بالاخره موفق شد و همه شونو کشت .
لیون ( با خودش ) : این جنبه شو ندیده بودم !
کرنس خندید : اوه عالیه! میبینم که مثل ایدا یه رزمی کار شدی . ( سپس رو به ایدا کرد ) استاد خوبی هستی . اما به پای من نمیرسی.
سپس کرنس به سمت تالیا رفت و خواست مشتی به او بزند که تالیا جاخالی داد . لیون خواست با کرنس درگیر شه که زامبیا به سمتش رفتن و مجبور شد با زامبیا بجنگه . از اونطرف ، ایدا دستاشو باز کرد و  به سمت لیون رفت و همراه اون زامبیارو کشت . 
تالیا نفس نفس میزد و درحالی که بازوشو گرفته بود روی زمین افتاد و بیهوش شد . توی این مبارزه تالیا باخت..
کرنس : بهت که گفتم ایدا . 
ایدا خطاب به کرنس : عوضی!( پس سمت کرنس حمله ور شد و به صورتش مشتی محکم زد ) 
کرنسکه نفس نفس میزد  ، خون توی دهنش رو تف کرد : شاگردت مثل تو مبارزه نمیکرد ایدا . یا من براش خیلی قوی بودم؟
ایدا با پا لگدی به پهلوی کرنس زد : عوضی ! اون دخترته . نیست ؟ میخای به کشتنش بدی؟
در همین لحظه لیون سمت تالیا رفت و اون رو از زمین بلند کرد .
ایدا خطاب به لیون : تالیا رو ببر بیرون . بعدا درمورد اینکه چرا دوباره اومدید بحث میکنیم.
لیون تالیا رو بیرون از ساختمون برد و توی ماشین گذاشت.

پایان ایپزود 31 
 

.

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.........................دقایقی بعد
لیون بعد از اینکه تالیا رو توی ماشین گذاشت برگشت و خواست به کمک ایدا بره . اما هیچکس اونجا نبود . نه ایدا و نه کرنس!
لیون تمام ساختمون رو دنبالشون گشت اما ساختمون خالیه خالی بود...
در همین حال که نزدیکای صبح بود هلیکوپتری از بالای سرش رد شد و لیون تونست ایدا رو توی اون هلیکوپتر ببینه . هلیکوپتر آنتی ویروس رو پخش میکرد . لیون با تعجب به سمت ماشین رفت و در کیفی که از جولیا گرفته بود رو باز کرد و داخلش رو نگاه کرد . خالی بود ...
لیون : لعنتی!

........لحظاتی قبل داخل زیرزمین قبل از اومدن لیون.............
ایدا خطاب به کرنس : میخای چیکار کنی؟
کرنس با عصبانیت فریاد زد : جولیا کجاست؟
ایدا پوزخند زد.
کرنس : پرسیدم جولیا کجاست؟
ایدا : جاش امنه
کرنس : تو به قولت عمل کردی و با دیکسی حرفاتو زدی . خب 24 ساعت تموم شد . بازیه ماهم همینطور....
درهمین لحظه کرنس ماسکی بر روی دهن خود گذاشت و فندکش رو جلوی ایدا پرت کرد ... فندکش باز شد و گازی از فندک بیرون اومد و ایدا بیهوش روی زمین افتاد . آخرین چیزی که دید سربازایی بودن که وارد زیرزمین شدن و کیف رو برداشتن ...... 
....................................ساعاتی بعد..............................
ایدا چشماش رو باز کرد . داخل یک اتاق بود که روبروش یه زامبی بزرگ بسته شده بود .. زامبی شباهت عجیبی به وین داشت...( اگه یادتون رفته قسمت42 رو بخونید ) 
ایدا کمی دقت کرد . اون خود وین بود! 
در همین لحظه کرنس وارد اتاق شد و رو به ایدا کرد : آشناست مگه نه ؟ یه تغییراتی توش دادم اما خب ... هنوزم همون آشغاله . مثل دیوید که بهم خیانت کرد و نکشتش. حالا پسرش میخاد به تو خیانت کنه و طرف من باشه . میخام ببینم کدومتون تو این بازی برنده میشه ... یه انسان یا یه حیوون جهش یافته ی دست انسان؟ خواهیم دید..
سپس از اتاق بیرون رفت .
لحظه ای بعد. وین آزاد شد و به طرف ایدا رفت . ایدا جاخالی داد . و مشت وین به دیوار خورد.
ایدا : واقعا میخای ببینی کی قویتره ؟ 
در همین لحظه ایدا با لگد به کمر وین ضربه زد . 
ایدا : بالاخره هرکی یه نقطه ضعفی داره مگه نه وین ؟
وین در حال که پهلوش رو گرفته بود به ایدا خیره بود.
ایدا : میخای به این بازی ادامه بدی وین ؟  هنوزم میخای مثل پادو ها باهات رفتار شه ؟ بیدار شو پسر! 
در همین حال لگد دیگری به گردن وین که روی زانو بود زد . وین روی زمین افتاد . 
وین غرق خون شده بود . ایدا دقیقه به جاهایی ضربه زده بود که منبع جهشش بودن . وین کوچک تر شد و به حالت قبلیه خودش برگشت ...
وین سرفه ای کرد و خون از دهنش بیرون پاشید و سرشو بالا آورد و به ایدا نگاه کرد : ایدا؟....

پایان ایپزود 32

  • خوشم اومد 1
  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وین بلند شد و خواست به سمت ایدا بره که تیری از پشت به گردنش خورد .
وین افتاد .. کرنس پست سرش ایستاده بود و تیر رو به اون زده بود.
کرنس : نا امیدم کردید...
و تیر دیگری به ایدا زد..............
..................یک ماه بعد......
از زبان تالیا 
. جولیا هرجایی که فک میکرد ایدا ممکنه رفته باشه رو گشت . تا اینکه ...
(صدای زنگ در)
جولیا : برو درو باز کن تالیا
تالیا در رو باز کرد . 
پستچی : منزل کرنس ؟ 
تالیا : بله
پستچی : یه بسته دارید . اینجارم امضا کنید( و تخته شاسی رو به تالیا داد ) تالیا اون رو امضا کرد و به پستچی داد و بسته رو تحویل گرفت.
جولیا : چی بود ؟ 
تالیا بسته رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست : یه بسته اس .
جولیا : از طرف کی؟
: ننوشته
_ خب بازش کن ببین چی توشه
تالیا در بسته رو باز کرد و جیغ محکمی کشید .
جولیا  و به سرعت به سمتش رفت : چه مرگته ؟ ( و به دعوتنامه اشاره کرد ) اون چیه ؟
تالیا دعوتنامه رو باز کرد و شروع به خواندن کرد : با سلام از شما خانواده محترم و عزیز کرنس دعوت میشه که به مهمونی آخر هفته ی سالن کلاتن ، با سخنرانی شهردار برای قدردانی از  شورا برگزار میگردد ملحق شوید . 
با تشکر _ شهردار لیام داتن یا همون عموتون لی*
جولیا : خب که چی؟ چرا خوشحالی؟
تالیا : خب شاید بتونیم پیداش کنیم . مگه نگفتید بابا اونو دزدیده ؟ خب میتونیم پیداش کنیم شاید اونجا باشه . آخه میدونی که بابا هیچوقت مهمونی های عمو لی رو از دست نمیده .
جولیا  : باشه . میریم من به لیان هم زنگ میزنم اونم بیاد . به عنوان همراهمون. 
تالیا : باشه . 
جولیا به لیون زنگ زد و ماجرا رو گفت و لیون هم قبول کرد . لیون به آژانس هتل گفت و یه ماشین شیک درخواست کرد . 
لحظاتی بعد......
لیون توی سالن انتظار با کت و شلوار نشسته بود . 
_قربان ماشینتون جلوی دره . 
لیون : ممنون
_ فقط..
لیون : مشکلی هست ؟
_ راننده تون یه زنه . مشکلی ندارید ؟ آخه برخی از مهمونا دلشون میخاد که رانندشون مرد باشه . 
لیون : نه مشکلی ندارم . 
خدمتکار سرشو به نشونه ی تائید تکون داد.
لیون بیرون رفت . یک زن درحالی که لباس راننده ها تنش بود و کلاه رسمی داشت و کنار 6 در ایستاده بود و صورتش زیاد معلوم نبود در ماشین رو برای لیون باز کرد . لیون صندلی عقب نشست . 
زن وارد ماشین شد . : کجا بریم قربان ؟
لیون تعجب کرده بود ..صدا براش آشنا بود ولی اهمیتی نداد و گفت : سالن کلاتن. فکر میکردم میدونید.
زن : فقط میخواستم مطئنم شم.
لیون : صداتون..صداتون یکم برای من آشناست!
زن با لحن ملایم و دوستانه گفت : خیلی ها اینو میگن قربان . من قبلا توی رادیو کار میکردم و به احتمال زیاد شاید یکی از برنامه های صبح گاهیمونو شنیده باشید . 
لیون : اما من اصلن رادیو گوش نمیکنم..
زن : ببخشید گیجتون کردم قربان . میخام حرکت کنم.
لیون همچنان با تعجب به آینه ی ماشین نگاه میکرد تا بتونه صورت زن رو ببینه . تقریبا نزدیک بود ببینه که زن کلاهش رو پائین تر کشید و ماشین رو روشن کرد . 
لیون بیخیال شد و به صندلی تکیه داد 
........توی راه......
زن : میتونم یه سوالی بپرسم قربان؟
لیون : بله .
زن : تموم راه رو شما داشتید بیرون رو میدیدید . مثل اینکه چیزی گم کرده باشید . دنبال کسی یا چیزی میگردید ؟
لیون لبخند کوچیکی زد و با لحن خاص گفت : دنبال یه بچم .
زن : یه بچه ؟ به پلیس اطلاع دادید؟
لیون : نیازی به پلیس ندارم . تعریف از خود نباشه یه پلیس درجه یکم
زن خنده ی کوتاهی کرد : برای یک بچه ، فک میکنم پرسیدم . آخه به من گفته بودن که چون راهی که طی میکنیم طولانیه شما رو با حرف زدن سرگرم کنم. 
لیون : مشکلی ندارم  از اینکه با یکی صحبت کنمو مشکلاتمو بهش بگم خوشم میاد .
زن : اون واقعا  بچه است ؟
لیون : نه اون یه زنه . کنجکاو شدید ؟
زن خندید : نه فقط نگرانیتون به نگران بودن برای یه بچه نمیخورد ...
لیون : اون یه زنه و از نظر من درست مثل گربه هاست . یهو تو تاریکی ناپدید میشه. برای همین گمش کردیم .
زن پوزخندی زد و ماشین رو نگه داشت : رسیدیم قربان.
در رو برای لیون باز کرد و لیون بیرون اومد. لیون خواست صورت زن رو ببینه که زن سرش رو به پائین خم کرد .
لیون : مشکلی هست ؟
زن : فقط یه سوختگیه که دوست ندارم مهمون ها ببینن.
لیون : اوه . اوکی.ممنون بابت رانندگیت . اصن چیزی از دست انداز هارو حس نکردم . ( سپس دست توی جیبش کرد و یه 100 دلاری در آورد و به زن داد ) اینم انعام
زن : من انعام نمیگرم قربان ، ممنون.
لیون : به عنوان دستمزد بهش فکر کن . شاید بخوام بازم رانندم باشی.
زن 100 دلاری رو گرفت : با کمال میل.

این قسمتو خودم خیلی میدوستم *-*
پایان ایپزود 33

  • خوشم اومد 1
  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×