رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

~ به نام خدا ~

 سلام ! خب من دیدم همه دارن داستان های خودشون رو می نویسنن تصمیم ین دفعه با کمک دو تا از دوستام (بیرون از سایت :D:) شروع کردم به نوشتن یه داستانی که امیدوارم از قبلی خیلی خیلی بهتر بشه -__- و امیدوارم دوستان خوششون بیاد :585552a968408_emoticon(9):

توی سایت شیطان مقیم یه داستان نوشته بودم اما به دلیل مسخرگی زیاد ادامه ش ندادم :| ولی خب الان به کمک یکی از دوستام دارم این داستان رو می نویسم ^^

البته مطمئنم که به قشنگی داستان هایی که دوستان مینویسن نیست ولی من سعی عم رو می کنم که به بهترین نحو بنویسم !

امیدوارم که خوشتون بیاد و قسمت اول رو به زودی توی سایت قرار میدم ^^

 

با آرزوی موفقیت روز افزون برای همگی ?
 

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~ Part I ~

تقریباً نزدیک ظهر بود ، اما خبری از آفتاب نبود . قطره های بارون به شیشه میخورد . همه چیز دست به دست هم داده بودند تا قرار امروز رو رمانتیک تر از اون چیزی که مارتین تدارک دیده بود ، بشه . همینطوری به رو صندلیش نشسته بود و منتظر بود تا مارتین زنگ بزنه . بلاخره تلفنش زنگ خورد .

- بلاخره زنگ زدی ، فکر کردم میخوای قرار رو کنسل کنی !!

صدای پشت تلفن که مارتین بود با لحن عاطفی گفت : مگه میشه ؟ تمام هفته منتظر امروز بودم ، میتونی بری حاظر بشی من ده دقیقه دیگه دم در منتظرتم :)

مارتین تلفن رو قطع میکنه .

- هی مرد نمی تونستی زودتر زنگ بزنی ؟ :| به نظرت من میتونم توی ده دقیقه حاضر بشم ؟

- بجای غرغر کردن بهتره بری حاضر بشی :))

- چشم مامان ^^

اون بهترین بارونیش رو پوشید کیفش رو برداشت ، رفت جلوی در مارتین اونجا منتظرش بود . مارتین رو محکم در آغوش گرفت و اونها به پارک رفتن . همینطوری که غرقِ حرف زدن بودن تلفن مارتین زنگ میخوره .

- علو .... بن !! ... چی ؟ ... باشه باشه سریع خودمو میرسونم

- بن بود ؟ چی گفت ؟ (با لحن کنجکاوانه و استرس)

- بهت میگم (با حالت عصبانیت)

- بهت میگم چی گفت ؟ (با حالت عصبانیت و استرس)

- یه دقه ساکت باش دارم فکر میکنم ! (با حالت عصبانیت)

- لنتی دارم بهت میگم چی گفت ؟ (داد و فریاد)

- ناتالی میشه یه دقه خفه شی ؟ (داد و فریاد)

  • خوشم اومد 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~ Part II ~

 

-الان چی زر زدی ؟

-بهت گفتم . . . خفه . . . شو :|

- خیلی عوضی ـی :(( من میرم خونه :'(

همینطوری ک ناتالی داشت مارتین رو ترک می کرد ، مارتین با بغض ب ناتالی گفت : کلودیا تصادف کرده ، بن گفت حالش خیلی بده :(

همینطوری که داشت قدم های محکم برمی داشت با حالت بهت زده ای رویش رو برگردوند اشک توی چشماش جمع شد ، آخه کلودیا بهترین دوست ناتالی و همچنین خواهر مارتینه با بغض از مارتین پرسید :

-چی ؟ کی این اتفاق افتاد ؟

-بن نگفت دقیقا کی این افتاد ، ولی من باید خودمو ب به بیمارستان برسونم !

- منم باهات میام ، ولی . . . بن بهت گفت کجاس ؟

- آره ، بهم گفت . سوار ماشین شو بریم .

ناتالی و مارتین هردو سوار ماشین شدن تا ب بیمارستانی ک بن گفته بود برن . در بین راه مارتین خودش رو کنترل می کرد ک جلوی دوست دخترش گریه نکنه ، ولی چه میشه کرد ب هرحال کلودیا خواهرش بود . بنابراین  قطره ای اشک از چشمش سرازیر شد.

- ببینم تو داری گریه می کنی ؟

- چی ؟ اوه نه نه ، فک کنم یه چیزی رفته تو چشمم !

-عاره عاره منم کاشف الکم :| ببین من میدونم کلودیا رو بیشتر از جونت دوست داری و اینم میدونم اون تنها کسیه ک تو توی این . . .

- هی هی وایسا زیاد داری تند میری ، فراموش نکن من تورو هم دارم :')

- عااااه آره خب همین دو دقه پیش بود سر من داد زدی .

- عااا متاسفم من اون لحظه کنترلمو از دست دادم :'(

- بعدا راجبش صحبت میکنیم ، فقد . . . بپاع O.O

مارتین گرم حرف زدن با ناتالی میشه و حواسش پرت میشه و با سرعت از روی دست انداز رد میشه .

-هی معلومه داری چی کار میکنی ؟ :|

- متاسفم ، حواسم ب تو پرت بود

- خب زبل خان حین رانندگی حواست باید ب رانندگیت باشه : /

بعد از حرف ناتالی ، تا زمانیکه اونها ب بیمارستان برسن هیچ حرفی رد و بدل نشد . وقتی ب بیمارستان رسیدن مارتین سراسیمه خودش رو ب پذیرش بیمارستان میرسونه و باحالتی ن چندان رو به راه و نفس زنان از خانمی ک پشت میز نشسته بود درباره خواهرش سوال می کنه :

- ببخشید ، خواهر منو آوردن اینجا ! میخوام بدونم توی کدوم بخشه !

- اسم خواهرتون چیه ؟

- کلودیا . . . کلودیا لئال !

- آممم خواهرتون رو دارن آماده می کنن ببرن اتاق عمل !

- چی ؟ اتاق عمل !! اما چرا ؟

- خب اینطور ک توی گزارشاتش نوشته شده ، پهلوی راستش شکافته شده

- اوه خدای من

- آهان راستی همراه ایشون جلوی درب اتاق عمل هستن ،

- همراه ؟ کدوم همراه ؟

- فکر کنم منظورش بنه ، عاااه متشکرم خانم . . . بیا بریم

مارتین و ناتالی به دنبال اتاق می گشتن ، تا بلاخره پیداش کردن و از دور چهره ای آشنا دیدن ،

- نگاه کن ! اون بنه

و ب سوی بن دویدند !

  • خوشم اومد 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعلت تاخیر (خیلی خیلی خیلی زیاد :D: ) متاسفم !

 

~ Part III ~

ناتـالیا و بن به سمت بن دویدند ، بن با سر شکسته و بدن کبود و حالت ترس از جاش بلند میشه ،

- بن ، تو خوبی ؟

- بن لعنت بهت ، چه بلایی سر خواهرم اومده ؟

- من . . . من . . . من . . . اَه این بدترین اتفاقی بود که میتونست برام بیوفته =(

- چی شده ، میشه بری سر اصل مطلب ؟

- واقعا نمیدونم ، کلودیـ کلودیا ، آآآآه خدا من یه عوضیم =(

- معلومه که هستی ، (یه مشت محکم توی صورت بن میزنه)

آه از نهاد بن بلند می شه ، ناتالیا بن رو بلند میکنه و پرستارا حراست رو خبر می کنن . مامورا سعی می کنن که مارتین رو از بیمارستان بیرون کنن ولی مارتین مقاومت می کنه

- عوضی اینا همـه ـش تقصیر توئـه ،

- مارتین ،

- نباید میزاشتم به خواهرم نزدیک بشی

- مارتین ساکت باش

- آقا شما باید ازین جا برین

ولی مارتین همچنان مقاومت میکرد ، مامورا دستای مارتین رو گرفته بودن و مارتین در حال لگد پرانی ( :D: ) بود که از درب بیمارستان به بیرون پرتابش میکنن !

مارتین با داد و فریاد از بیرون خطاب به بن : تو باید به جای کلودیا اونجا می بودی ! تـُف به ذاتت :| (و جلوی درب بیمارستان تُف می کنه و میره روی یکی از نیمکتای جلوی بیمارستان می شینه و سیگارش رو روش می کنه)

- هی تو خوبی ؟

- آره . . . آره ، دختر تو چجوری با این کنار میای ؟

- میدم خیلی کلـه شـقه ولی دوست داشتنیـه =)) ، وقتیم بحث کلودیا بیاد وسط عاااااه کسی رو دیگه نمی شناسه !

- کاش یکیم منو انقد دوست داشت ،

- کلودیا داره =)))

  • خوشم اومد 2
  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×