رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

سلام ... من امیر گیمر و داستان بازی ام رو با  داستان خودم ترکیب کردم و یه داستان جدید درست کردم و امیدوارم خوشتون بیاد 

این داستان رو در کانالم قرار داده ام ...

اینجا هم هر هفته چند قسمت شو میزارم 

اسم داستان : آخر الزمان 

نام داستان : آخرالزمان  - Apocalypse

 

فصل اول ... قسمت یک

استیو گرت ( Steve Garrett  ) و لیون اس کندی ( Leon S. Kennedy ) دو دوست صمیمی هستن ، آنها در آمریکا در شهر نیویورک در سال 1995 به دنیا آمدن

این دو نفر بعد از درس هاشون  در سال 20 سالگی عضو گروه و نیرو های ویژه میشوند

کلر ردفیلد (Claire)  و ایدا وانگ (Ada wong)  دو دوست صمیمی بودن آنها در آمریکا شهر کالفرونیا در سال 1997 به دنیا میایند

خلاصه بعد از تموم شدن مدرسه و درس ها شون به علاقه ای که به پلیسی داشتن در 20 سالگی عضو نیرو ویژه میشوند ...

 

معرفی کوتاه تموم شد میریم به شروع داستان ...

بیمارستان کالفرنیا ، 5 آگوست سال 2017
لیون چشم هاش رو باز میکنه و میبینه که روی تخت هست و یک پزشک و دو پرستار دارن هل میدن

لیون رو به اتاق مراقبت های ویژه میبرن و یکی از پرستارا از لیون میپرسه چطوری زنده موندی... شانس آوردی

و لیون بیهوش میشه و همه اتفاقاتی رو که براش میفته رو به یاد میاره ...

 

سال 2005  ، اردوگاه آموزش نیرو های فوق ویژه (CIA)

 استیو و لیون وارد اردوگاه میشن ، فرمانده سباستین بهشون خوشامد میگه و بهشون محل خواب و ... رو نشون میده ، سباستین میگه فردا صبح ساعت 6 صبح آموزش شروع میشه فردا تو حیاط منتظر باشید .

استیو : از این اتاق  غذا خوردی و اتاق خواب معلمومه خیلی خیلی بدبتختیم باید خیلی سخت تمرین کنیم

لیون : آره حالا باید ببینم و باید سختی بکشیم تا بتوانیم برای این کشور نیرو های خوبی باشیم

استیو : موافقم ، اووووو شت لیون

لیون : چیه ؟ چی شده

اسیو : ساعت رو نگاه کن ، 1 نیمه شبه ، بدون بریم بخوابیم که ساعت 6 تمرین دارم

لیون : اوکی ... شب خوش

 

ساعت 6 صبح ...

 

30 تا نیرو در حیاط منتظرن ، بعد از حدود 5 دقیقه فرمانده میاد

سباستین : خب اینجا پادگانه و ممکنه هر اتفاقی بیفته و یا بمیرید

شما خودتون با پای خودتون آمدید پس برای اینکه نیرو های ویژه بشید باید در سخت ترین شرایط هم دوام بیارید ...

بعد از گدشت حدودا 15 – 20 دقیقه سخنرانی

سباستین : ما شما رو به 5 تیم تقسیم میکنیم ...

5 تیم 7 نفره

تیم های آبی ، زرد ، قرمز ، سبز و نارنجی

استیو و لیون به تیم آبی رفتن

آموزش ها شروع میشه

 

2 سال گذشت ..

پایان قسمت اول ... 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت دوم (2 )

کلر و ایدا هم در سال 2007 به نیرو های ویژه ملحق شدن ، و 2 سال هم از آموزش های استیو و لیون میگذشت

 

یک سال هم گذشت

 

لیون و استیو در سالن غذا خوری نشستن و در حال خوردن شام بودن که کلر آمد و گفت ببخشید این دو تا صندلی خالی جا کسیه ؟؟

استیو : نه ، این صندلی ها خالیه

کلر : پس من و دوستم میام بشنیم رو صندلی

استیو : اوکی ، بفرماید

 

کلر و ایدا آمدن و نشستن روبروی استیو و لیون

ایدا : ببخشید شما چند وقته که اینجا هستید ؟

لیون : ما 3 سال داریم آموزش میبینیم ، شما چطور ؟

ایدا : ما هم 1 سال داریم آموزش میبنیم

لیون : اِاِاِ ، چطور شما رو ندیدیم ؟

ایدا : تازه به این بخش آمدیم

لیون : اها خوبه

کلر: همممممم خوبه ، شما هم مثل من و ایدا دوست صمیمی هستید

استیو : بله ، ما

کلر : شما چند سالتونه ؟

استیو :  23 چطور ؟

کلر : همینجوری ، خیلی جوان تر بنظر میاید

 

خلاصه مکالمه کردن و احوال پرسی و سوال شخصی پرسیدن ، شام هم خوردن و تموم شد

ایدا : ممنونم ، به امید دیدار

کلر : منم ممنونم ، شب بخیر

استیو و لیون  : از آشناییت خوشبختم ... شب خوش

 

هر کسی به خوابگاه خود رفت

داخل خوابگاه لیون و استیو :

لیون : چطوره بیشتر آشنا شیم و دوست شیم ؟

استیو : فکر خوبیه حالا بزار بیشتر بشناسیمشون

لیون : شب خوش

استیو: منم میرم بخوابم که کلی تمرین داریم فردا شب بخیر

 

فردا شب سالون غذا خوری :

باز هم لیون و استیو  و ایدا و کلر همدیگر رو ملاقات کردن ...

پایان قسمت دوم ( 2 )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت سوم 

این ملاقات ها تا 3 سال ادامه داشت ، و این چهار نفر خیلی با هم صمیمی شدن  ...

تا اینکه در سال 2010 لیون و استیو یه صحنه خیلی وحشتناکی میبینن و میبینن که این سازمان CIA

چقدر کثیف بوده و نمیدونستن  ( در آخر فصل یک میفهمید که چه کثافت کاری بوده ... )

بعد از 5 سال آموزش در این سازمان ها که میبینن

فرداش لیون و استیو تصمیم میگیرند که از این سازمان فرار کنند

و این مسئله رو با تیم های دیگه مطرح میکنن و 3 نفر دیگه هم همراه با استیو و لیون تصمیم میگیرن که فرار کنن

 

امشب باز هم در سالون غذا خوردی لیون ، استیو و کلر ، ایدا همدگیر رو ملاقات کردن و مسئله رو یعنی کثافت کاری که این سازمان انجام داد  رو گفتن

کلر و ایدا خیلی شوکه شدن

کلر : حالا میخواید چیکار کنید ؟

استیو : من و لیون فردا میخوایم فرار کنیم و زندگی معمولی داشته باشیم

کلر : اها ، خوبه اما چقدر بد که این همه تلاش و آرزو تون از بین میره

لیون : میدونیم چقدر سخته اما من دیگه تحمل این کثافت کاری رو ندارم و نمیخوام اینجوری باشم

شما با ما میاید ؟

ایدا : میخوایم اما نمیتوانیم من تازه 3 ساله اینجاییم و دوست نداریم بریم ...

 

استیو و لیون بعد از کلی خواهش از کلر و ایدا که بیان ، ولی   درخواست قبول نکردن

 

آخرین حرف های این چهار دوست صمیمی ...

 لیون : مواظب خودتون باشید ، ما تو نیویورک هستیم ...

ایدا : به امید دیدار ...

 

این چهار نفر خیلی ناراحت بودن و حتی لیون و استیو خوابشون نبرد ...

 

ساعت 3 صبح که همه خواب بودن و در حال استراحت

با 3 نفر دیگه شروع کردن به فرار کردن

این 5 نفر از طریق کانال های هوا وارد در های پشتی شدن ، از فاظلاب رد شدن و با استفاده از نقشه هایی مخفی که یکی کشیده بود از این سازمان فرار کردن ...

 

این 5 نفر در یک منظقه بیابانی خیلی تشنه و گشنه بودن که پس از چند ساعت یک ماشین رد شد و اینا رو سوار کرد و به سمت  یه شهر دور افتاده  راه افتادن ... 

و فرمانده سباستین صبح که متوجه فرار این 5 نفر شده بود خواست اقدام به  پیدا کردن این 5 نفر کنه و بکششون اما رئیس کل سازمان گفت که اونا کلی توانایی دارن اونا حتی قادرن سگ های پلیس هم گمراه کنن دیگه نیازی به پیدا کردن شون نیست ...

 

خلاصه ...

با این ماشین تا یه شهر دور افتاده ای بنام Montana (مونتانا ) رفتن ...

این 5 نفر  چند روز در همین شهر موندن و بعد از اون وارد شهر نیویورک شدن و زندگی عادی خودشون رو ادامه دادن ...

 

وقتی رسیدن به شهر نیویورک 3 نفر از هم جدا شدن ولی استیو و لیون در نیویورک موندن

این دو دوست صمیمی  با پسنداز و پول هایی داشتن یه مغازه بزرگ خریدن و یک رستوران خیلی خوب راه انداختن ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت چهارم ( 4 )

 

7 سال از این ماجرا میگزره ...

 

در جولای سال 2017 صبح زود ساعت 6:35 دقیقه

 لیون در حال قدم زدن و ورزش صبگاهی در پارک بود و در پیاده رو داشت پیاده روی میکرد که ناگهان یک صدا انفجار شنید ...

لیون به دنبال صدا انفجار رفت و دید که  یک مرگز خیلی بزرگ علمی و تحقیقاتی منفجر شده

لیون خیلی کنکاو شد و رفت به سمت مرکز تحقیقاتی  که ببینه چی شده

 

جک داشت از حیاط آزمایشگاه وارد میشد که یهو یه مرد با یه ماشین داشت با سرعت فرار میکرد جلو لیون وایساد ... شیشه ماشین آمد پایین و لیون پرسید ...

لیون : تو  کی هستی ؟

مرد : از این سوالا نکن ، فقط بهت پیشنهاد میکنم فرار کنی و از اینجا دور شو ، دور شو

لیون : چرا ؟

مرد : بزودی همه جا نابود میشه ... فقط بهت پیشنهاد میکنم بری و فرار کنی همین ..

و مرد سریع شیشه رو داد بالا و سریع فرار کرد

لیون با خودش حرف میزنه و میگه بزودی خودم میفهمم چی شده ...

 

لیون وارد مرکز علمی میشه و با اولین چیزی که روبرو میشه راهرو پر از خون و آدم ها مُرده است

لیون از کنار اینا میگزه و وارد راهرو اصلی میشه

تو این راهرو چند در هست که همشون بسته است ...

لیون بغل راهرو تابلو اعلامیه ها رو میبینه ...

در تابلو نوشته : کفرانس و معرفی آزمایشات دکتر مورگان ...

و لیون متوجه میشه که دیروز در اینجا آزمایشات جدیدی شکل گرفته ولی چه آزمایشاتی ؟

 

یک دفعه یه صدا جیغ یه زن از طبقه بالا میاد

 

پایان قسمت چهارم ( 4 )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت پنجم ( 5 )

لیون میخواد بره بالا که تا میخواد از راهرو عبور کنه که یک دفعه  در یکی از راهرو ها میشکنه و یک هیولا ازش بیرون میاد

 

هیولا به سمت لیون میاد و ضربه ای به لیون میزنه ولی لیون جا خالی میده  و از دست هیولا فرار میکنه

تو راه یه نگهبان رو میبینه که در زمین افتاده ، لیون تفنگ رو سریع برمیداره و اول یه تیر به پا هیولا میزنه و به قلب و مغز هیولا هم شلیک میکنه و میبینه که  تنفگ کلت 7 تیر دیگه هیچ تیری نداره

لیون :

این هیولا لعنتی دیگه چیه و چی شده ؟ ..

لیون هیولا رو برسی میکنه و میبینه مُرده ...

لیون نگهبان رو میگرده و یه خشاب و یک چاقو بر میداره

لیون خواست به طبقه بالا بره ولی آسانسور فقط با کارت های مخصوص باز میشد

لیون به دَری که هیولا ازش بیرون آمد میره و برسی میکنه

و میبینه دستشویی مردونه است و تک تک تولت ها رو برسی میکنه و باز میکنه

و میبینه که یه دانشمند مرده و کارت ویزیت اون رو برمیداره و میبینه دانشمند ویروس شناسی هست

اون کارت رو برمیداره و میخواد بره تو آسناسور که دید آسانسور قفل شده و با کارت باز نمیشه ...

داشت راهرو رو میگشت که یهو چشمش به اتاق کنترل افتاد

لیون وارد اتاق کنترل میشه

رمز عبور رو  از روی کارت اون دانشمند برداشت و وارد سیستم شد

و ویدیو های کنفرانش دیروز رو  در طبقه H22  مشاهده میکنه ...

 

داخل فایل ویدیو ... :

کنفرانس درمان بیماری ها ، پرفسور مورگان ، 20 جولای سال 2017 ، اتاق کنفرانش

پرفسور مورگان :

خب ما همه اینجا جمع شدیم که درباره آزمایش جدید مون صحبت کنیم

ما توانستیم 10 نوع بیماری نا الاج رو برای اولین بار در جهان بصورت کامل درمان کنیم

 

الان میگید که چطوری ؟؟؟؟

 

ما بیماری ها ( ویروس ها ) رو با خود ویروس از بین میبریم ...

خب حالا نام بیماری هایی که درمان کردیم رو میگم :

1-   نابینایی : حتما همه شما تعجب میکنید ... امروزه با کمک چند وسیله میشه با کمک اونا دید اما این وسایل کلی مشکل داره مثلا ممکنه شارژ شون تموم شه یا خراب بشن در ضمن با اون کیفیت اصلی چشم نمیتوانند ببیند، اما ما با محلولی که ساختیم که اگر فرد بیمار استفاده کنه پس از مدتی سلول های بنیادی چشم هاش شروع به رشد میکنه و در نتیجه چشم هاش رو بدست میاره

2-   دومین بیماری : ایدز : این بیماری ناشناخته هست و خیلی خطرناکه اما فقط میدونیم که این بیماری میتوانه از طریق : ( رابطه جنسی ، خون ، سوزن ( سُرنگ) و... میتوانه پخش بشه ، تا به الان درمانی براش نیامده اما ما با یک ویروس خیلی مفید و قوی میتوانیم این ایدز رو از بدن فرد از بین ببریم ...

3-    سومین بیماری : سرطان ، این بیماری خیلی خیلی خطرناکه و ما انواع سرطان داریم مثلا : ( ریه ، گوارش ، حنجره و... ) راه و درمان های زیادی داره اما کمتر کسی هست که سالم میمونه و نتیجه خوبی میگیره ... اما خلاصه بگم ما این سرطان رو هم درمان کردیم ...

 

جک در حال تماشا ویدیو بود که یهو همون نگهبان که الان جهش یافته تر شده بود و تغییر کرده بود وارد اتاق کنترل میشه ، لیون میگه وایسا نیا جلو ... وایسا

اما یهو نگهبان با سرعت گلو لیون رو میگیره و میخواست لیون رو بکشه اما لیون با چاقو که در جیبش گذاشته بود بر میداره و میزنه به شکم و پهلو نگهبان و با لگد پرت میکنه عقب ...

نگهبان اعصبانی میشه و صندلی رو برمیداره و پرت میکنه به سمت لیون ، لیون جا خالی میده و میخوره به مانیتورو سیستم ، مانیتور و سیستم یهو خراب میشه و لیون اعصبانی میشه و با یه لگد محکم هیولا رو پرت میکنه زمین و لیون نگهبان رو با چاقو میکشه ...

 

بعدش لیون در حال برسی سیستم بود که یهو یه صدا میاد ...

میبینه آسانسور داره میاد پایین ... لیون هم اماده میشه جلو آسانسور و منتظره که آسانسور باز بشه ...

 

پایان قسمت 5

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت 6

آسانسور باز میشه و لیون یه خانوم جوان  رو میبینه با لباس سفید دکتری و دامن کوتاه ... زن کمی میترسه

 

لیون میگه شما کی هستید ؟

زن میگه من آنا هستم دکتر آنا

آنا : شما ؟

لیون تفنگش رو میاره پایین و میگه من لیون ام  

با دکتر آنا میشینن رو صندلی و با هم کمی حرف میزنن

 

لیون :

شما اینجا چیکار میکنی ؟

آنا :

شما اینجا چیکار میکنی ؟؟

لیون : من قبلا عضو نیرو های ویژه بودم و صدا انفجار شنیدم و آمد ببینم چی شده ، شما ؟

آنا : هممم ، من دکتر آنا هستم دختر پرفسور مورگان ، فکر کنم فهمیدی و میشناسی کیه ؟

لیون : بله الان متوجه شدم و فهمیدیم که پدر شما میخواد آزمایش انجام بده و یهو اینجا منفجر میشه ، اما چرا ؟ و چطور ؟

آنا :

الان بهتون خلاصه توضیح میدم که چه اتفاقاتی افتاده

پدر من میخواست بعضی بیماری ها رو درمان کنه ، آزمایشات خیلی خوب پیش میرفت اما یهو همین دیورز در کنفرانس که آزمایش ها رو انجام دادیم ، آزمایشات روی 10 زن و 10  مرد مبتلا به بیماری بود ...

اما آزمایشات با شکست مواجه شد و این 20 نفر که آزمایش کردیم یهو ضربان قلبشون وایساد و مرده ان ... اما امروز ساعت 5 صبح اونا زنده شدن و از سمت در های پشتی و پشت ساختمون فرار کرده ان و به سمت شهر رفتن

لیون : اووووو شت ، چطوری زنده شدن ؟

آنا : نمیدونم !!

 

یهو تلفن آنا زنگ میخوره و میگه من باید برم سریع ... فعلا بای ...

لیون : بای ...

لیون هم زنگ میزه به دوستش استیو و میگه بیا دنبالم ....

 

لیون در بیرون ساختمون منتظر استیو بود

(( در همین لحظه که ماشین حرکت میکنه ، ایدا برای جاسوسی و تحقیقات وارد آزمایشگاه میشه ))

استیو با ماشین آمد و حرکت کردن به سمت خانه

 و لیون ماجرا رو براش در راه تعریف کرد

استیو و لیون به خانه میرسن

استیو :

لیون حالا چیکار کنیم ؟

لیون :

سریع وسایل رو جمع کن و بریم از اینجا میریم ، چون هیولا ها و موجودات عجیبی میخوان حمله کنن زود جمع کن بریم

استیو : باشه

استیو و لیون پول و وسایلشون رو جمع  کرده ان و آماده حرکت بودن که یهو

تلفن خانه زنگ میخوره ...

پایان قسمت ششم (6 )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت هفتم (7 )

 

داستان از زبان ایدا ...

ساعت 8:33 ، 21 جولای سال 2017

 

مکالمه ایدا ( جاسوس فوق حرفه ای ، عضو نیرو های ویژه) و مایکل ( فرمانده و پشتیبان ایدا ) :

ایدا : من رسیدم به مرکز تحقیقاتی

مایکل : خوبه ، فقط 30 دقیقه وقت داری مدارک و... جمع کنی و بفهمی چی شده

ایدا : اوکی ، به امید دیدار....

ایدا وارد راهرو و ساختمون مرکز تحقیقاتی میشه و میبینه راهرو پر از آدم های مُرده و خونی هست

از کنار راهرو میگذره و وارد اتاق کنترل میشه

ایدا میبینه که سیستم و مانتیور خرابه و لپ تاپ خودش رو از کوله اش در میاره و به سیستم های امنیتی متصل میکنه و سیستم های امنیتی رو از کار میندازه و داده و فیلم ها رو میزنه کپی شن تو لپ تاپ

تا در صد کپی کردن تموم بشه میره تا همه جا رو برسی کنه ...

ایدا از روی زمین کارتی رو که افتاده بود برمیداره

ایدا با کمک این کارت آسانسور رو باز میکنه و به طبقه بالا میره

آساسنور باز میشه تو طبقه B2   ایدا وارد راهرو میشه و تک تک اتاق ها و پرونده ها رو میگرده

ایدا همه جا رو گشت اما پرونده های اصلی رو پیدا نکرده ((چون پرونده ها رو آنا برداشته ))

جستوجو در طبقه B2  تموم شد و ایدا وارد آسانسور میشه و به اتاق v24  میره

آسانسور باز میشه و وارد یه طبقه خیلی عجیبی میشه

در این طبقه جراحی ، کالبد شکافی و آزمایشات جسمانی انجام میشد

در یک اتاق بزرگ تمام وسایل تیز مثل : ( اره ، تبر ، چاقو ، تیغ و... بود )

ایدا وارد آخرین اتاق یعنی اتاق نتایج و تحلیل میشه

در این اتاق تمام نتیجه هاء آزمایشات هست ...

ایدا چند مدرک و نتیجه از آزمایش و کنفرانس دیروز پیدا میکنه و برمیداره

در همین  لحظحه ایدا میخواد وارد آساسنسور بشه و داشت از یک راهرو عبور میکرد که  یهو ..

از یک اتاق یه صدا میاد و از اتاق های دیگه هم همینطور

یهو یه مرد با تبر از اتاق بیرون میاد و به ایدا نزدیک میشه

ایدا کلت ش رو در میاره و با یک گلوله تو مغزش اون رو میکشه

ایدا : این چه کوفتیه ...

ایدا داشت به آرامی قدم میزد و به سمت آسانسور میرفت که یهو همزمان صدا اره برقی میاد و همزمان چند نفر از اتاق بیرون میان

ایدا که وقتی اینا رو میبینه فرار میکنه و با  سرعت به سمت آسانسور میره

ایدا در حال فرار از چند مرد جهش یافته بود که یهو جلو ایدا اره برقی بیرون میاد ولی ایدا همینطوری با سرعت داشت میرفت

اره برقی تا اره خودشو بالا میبره و میخواد بزنه ایدا جا خالی میده و اره برقی رو هل میده و ازش میگذره

چند متر مونده به آسانسور و ایدا کارت رو برمیداره و پرت میکنه به سمت آسانسور ، کارت به حسگر میخوره آسانسور باز میشه  و وقتی ایدا به آسانسور میرسه خیلی سریع دکمه آسانسور رو میزنه و اره برقی 1 متر هم کمتر مونده تا به ایدا میرسه ، ایدا چشم هاش رو میبنده و تو دلش دعا میکنه

که یهو تا اره برقی میاد ایدا رو بزن ، اره رو میکشه بالا و تا میاد بزنه به ایدا

در آسانسور بسته میشه و اره برقی در آسانسور رو میزنه ....

ایدا چشم هاش رو باز میکنه و میبینه طبقه اوله و میگه : بالخره من حساب تو رو میرسم اره برقی ...

 

ایدا  وارد اتاق کنترل میشه و میره سمت لپ تاپش  و میبینه که هنوز 10 درصد مونده تا تموم بشه

زنگ میزنه به کلر و میگه که با هلی کوپتر بیاد دنبالش ...

درصد کپی از اطلاعات تموم میشه و ایدا پرونده ها رو و لپ تاپ رو میزاره تو کوله اش ...

ایدا به بیرون از ساختمون میره و هلی کوپتر میاد و ایدا وارد هلی کوپتر میشه ...

کلر هم در حال رانندگی بود

کلر : خسته نباشی ، خوشامدی عزیزم ، حالت خوبه ؟

ایدا  : ممنون

کلر : چطور بود ؟

ایدا : خیلی عالی و هیجانی بود ، نزدیک بود اره برقی منو بکشه ..

کلر : همممم ... خداشکر سالمی ...

ایدا : آره واقعا خیلی شانس آوردم

کلر: خب حالا باید هر چه زودتر این مدارک رو ببریم بدیم به سازمان تا چیزی نگفتن ...

ایدا : آره ، زود راه بیفت ...

کلر : اوکی

در همین هنگام مایکل به گوشی ایدا زنگ مزنه

مایکل : تموم کردی ؟

ایدا : بله قربان اما ...

مایکل : اما چی ؟

ایدا : اما پرونده های اصلی ( ساختار ویروس ) نبود

مایکل : شت ، پرونده ها دست کیه ؟

ایدا : نمیدونم اما  فیلم های امنیتی رو برداشتم و میفهمیم که دست کیه

مایکل : خوبه ، هر چه زودتر بیا سازمان

ایدا : باشه ، تو راهیم

و تلفن قطع میشه ...

 

پایان قسمت هفتم ....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت هشتم

 

کلر و ایدا به سازمان میرسن و به سازمان جاسوسی میرسن

ایدا وارد سازمان که میشه و پرونده و فیلم ها رو به مایکل میده

حالا مایکل و ایدا و کلر در یک اتاق مخصوص دارن تجزیه و تحلیل انجام میدن که چرا این اتفاق افتاده ؟ چه کسی پشت این ماجراست ؟ و پرونده های اصلی دست کیه ؟

 

ایدا که در حال برسی ویدیو های امنیتی بود متوجه شد که پرونده ها دست آنا هست

و ایدا خیلی جا میخوره که دوست قدیمی اش رو یعنی لیون رو تو ویدیو میبینه

و به کلر هم نشون میده و هم کمی خوشحال میشن و هم تعجب میکنن که لیون  تو اونجا چیکار میکنه...

کلر هم مطمئن میشه که اون خود لیونه ...

در همین حال مایکل میپرسه چی شده که انقدر شگفت زده شدی و تعجب زده نگاه میکنی ؟

ایدا : چیزی نیست ، فقط اینکه پرونده ها رو پیدا کردم دست دکتر آنا هست دختر پرفسور مورگان

مایکل : همممم خیلی خوبه ، برید پیداش کنید ...

کلر : باشه الان میدم دست مامور ها تا پیداش کنن

مایکل : نه نمیخوام کسی بفهمه ، من اون پرونده ها رو برای خودم میخوادم

ایدا : چرا ؟؟؟؟؟

مایکل : من لازم شون دارم شما فقط بیارید

ایدا : تا نگی برای چی ... نمیرم دنبالش

مایکل : باشه میگم ... من برای ساختن آنتی ویروس میخوام ، میخوام آنتی ویروس بسازم ...

ایدا : همممم باشه ، کلر اماده شو بریم ...

کلر : باشه تا 10 دقیقه دیگه آماده ام ...

مایکل : صبر کنید اون مرد تو ویدیو کیه  که داره با آنا حرف میزنه و بعد از انفجار اونجا چیکار میکنه ؟

ایدا : نمیدونیم ..

مایکل : باشه خودم الان میدم عکسش رو تا مامور ها بفهمن ... شما آماده بشید ، وقت کمه

ایدا : باشه

 

15 دقیقه بعد ...

کلر و ایدا : آماده شدیم

ایدا : فهمیدی اون مرد کیه ؟

مایکل : بله فهمیدم که اسمش لیونء اون چندین سال عضو نیرو های ویژه بوده و تو جند ماموریت شرکت کرده ان و خیلی حرفه ایه ... اما چند سال بعد از سازمان فرار میکنه با دوستش استیو و دیگه هیچ اطلاعاتی ازش نیست

ایدا : همممم خوبه ، یه حرفه ای

کلر : ایدا  هلی کوپتر آماده هست باید هر چه زودتر راه بیفتیم ...

ایدا : بریم

 

ایدا و کلر سوار هلی کوپتر شدن و داشتن حرف میزدن

ایدا : من به این ماجرا خیلی مشکوکم آخه اون پرونده های ویروس رو میخواد چیکار ؟

کلر : آره متوجه شدم ، نمیدونم چیکار کنیم ؟

ایدا : بنظر من اول بریم تحقیق کنیم و بفهمیم که موضوع از چه قرار ه بعدش بریم سراغ پرونده ها

کلر : باشه ، بزن بریم ....

 

بعد از گذشت چند دقیقه ، هلی کوپتر فرود میاد ...
 

پایان قسمت هشتم

  • متشکرم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت نهم :

استیو و لیون ، نیویورک ، ساعت  10:55

 

تلفن خانه زنگ میخوره ...

لیون : وللش جواب نده باید بریم

استیو : نه بزار ببینم کیه و چیکار داره

لیون : باشه برو

استیو تلفن رو برمیداره :

استیو : الووو ... بفرماید

سباستین : سلام منم فرمانده سباستین

استیو : واقعا !!! چرا بهمون زنگ زدید ؟

 سباستین : از شما ها کمک میخوام ، میخوام که برای سازمانمون کمک کنید

استیو : شما با اون کثافت کاری هاتون دیگه معلمومه میخواید چیکار کنید

سباستین : میدونم که چی شده و واقعا متاسفم اما این بار فرق میکنه ...

استیو : چه فرقی ؟؟؟؟

سباستین : اینکه ما سازمان رو عوض کردیم و من الان مدیر سازمان FBI  (اف بی ای ) هستم

میدونم چقدر سخته و .... اما بهم اعتماد کنید بخاطر خودم و خودتون نه ، بخاطر مردم و کشور تون کمک کنید ...

اوکی ، صبر کن

استیو : لیون چیکار کنیم ؟

لیون : بریم ... دیگه کاری نمیشه کرد .. کمک کنیم

استیو : ما بهت اعتماد کردیم ، میایم کمکت میکنیم

سباستین : باشه ممنونم ... خب سر خیابون تون یه ماشین ، ون  مشکی رنگ منتظر شماست ...

استیو: اوکی خوبه

استیو تلفن رو قطع میکنه

لیون : بزن بریم ...

استیو و لیون از خانه بیرون میرن

وقتی رسیدن سر خیابان رسیدن

 

ماشین رو دیدن و رفتن سوار ماشین شدن

ناگهان صدا فریاد مردم همه جا رو گرفت و مردم داشتن فرار میکردن ...

لیون : شما از کجا میاید ؟

راننده : FBI

لیون : اوکی ، منم لیون و دوستم استو هستیم ، زود راه بیفت بریم

ماشین راه میفته و در راه چندین باز دیدن که مردم در وحشت و فرار بودن ...

 

ماشین به سازمان رسید ، و پیاده شدن و وارد سازمان شدن

 

وارد ساختمون شدن و سباستین خوشامد گفت

نشستن روی صندلی در اتاق پذیرایی و گفت و گو ...

لیون : اینجا ها چه خبره ؟

سباستین : الان بهتون همه چی رو خلاصه توضیح میدم ...

ما تمام ویدیو ها و... رو برسی کردیم و فهمیدیم که

- سازمان دیگه ای هم که اسمش سازمان Live  هست ، در حال تحقیق بر روی این ویروس های پخش شده هستن ، اما باید بگم که هرگز به این سازمان اعتماد نکنید چون خودشون به احتمال زیاد میخواهند ویروس رو پخش کنن ...

- خب در مورد پرفسور مورگان باید بگم که این فرد یک  پرفسور روسیه ای هست و مطمئنم که با سازمان های روسیه ای همکاری میکنه  و ویروس رو از فصد پخش کرده ...

لیون : ویروس رو پخش کرده ؟ چطور وکجا ؟

سباستین : بله ، اون رو تو کالفرنیا پخش کرده ، در ضمن باید بگم مردم زامبی نشده اند فقط یجورایی جهش یافته شدن و فقط آدم میکشن

لیون : اووو شت ... چطوری باید محالش کنیم ؟

سباستین :

دست دختر مورگان یک سری پرونده و.. هست که دست اون دختره و تو اون پرونده ها در مورد آنتی ویروس و ترکیبات این ویروس نوشته شده است .... اما نمیدونیم اون دختر کجاست

و حالا وظیفه شما اینکه قبل از اینکه دست اون سازمان به این پرونده ها برسه شما باید پیداش کنید و خب لیون ، تو فرمانده این تیم هستی و هر چیزی لازم داشتی بگو تا فراهم کنیم برات ...

استیو تو هم پشتیبان لیون میشی و راهنمایی اش میکنی ...

ما آخرین و جدید ترین تجهزات رو در اختیار شما قرار میدیم ...

الان هم برید لباس و تجهیزات تون رو بپوشید و آماده کنید

براتون آرزو موفقیت میکنم و امیدوارم موفق بشید

استیو  : به امید موفقیت ...

 بریم آماده بشیم ...

 

لیون و استیو لباس های خود را پوشیدن و تجهزات خود را برداشتن و پوشیدن

و بعد این که اماده شدن ساعت 12:30 سوار هلی کوپتر شدن و عملیات آغاز شد ...

 

پایان قسمت نهم ( 9 )

  • ها ها 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت دهم ( 10 ) :

هلی کوپتر به پرواز در آمد

داخل هلی کوپتر فرمانده تیم لیون ، اعضا تیم 10 نفر و همراه با پشتیبانی استیو و راننده بودن فقط ...

 

هلی کوپتر در یک مکان امن و امنیتی فرود میاد و حدود 15 دقیقه با شهر فاصله دارد تا هیولایی به هلی کوپتر  حمله نکند ...

راننده در هلی کوپتر میمونه ولی اعضاء تیم با تجهزات و استیو هم با لپ تاپش راه میفتن به سمت شهر کالفرنیا ...

تمامی اعضاء و فرمانده با یک قطعه نانو در گوش های شون در ارتباط هستن

پس از گذشته چند دقیقه تیم به شهر میرسه ...

شهر خیلی خلوته و همجا سکوته ، لیون میگه اونا به صدا خیلی حساس هستن ، موظب باشید که صدا تولید نکنید

و در ضمن یادتون نره که اگه یکی بفهمه و صداش در بیاد بقیه رو هم خبر میکنه پس همگی آرام حرکت کنید ...

در همین هنگام سباستین زنگ میزنه

سباستین : به شهر رسیدید ؟

لیون : بله قربان رسیدیم ، اون دختر کجاست ؟

سباستین : نیرو های  ما با استفاده از دوربین های داخل شهر و تصاویر ماهواره ای فهمیدن که دکتر آنا الان داخل یه امارت هست که اون امارت خیلی بزرگه و سرسبزه و این امارت بنام پرفسور مورگان هست

این امارت در شمال شرقی کالفرنیا خ 85 هست پلاک 18

وارد اونجا بشید..

لیون : دریافت شد ، اوکی

 

تلفن قطع شد

لیون : استیو

استیو : بله

لیون : نزدیک ترین مسیر به خ 85 رو پیدا کن

استیو : الان .... پیدا کردم 2 تا مسیر نزدیک داریم

یکی اینکه از این طرف خیابان بریم و از میدان و تمام خیابان ها رد شیم و برسیم .. که خیلی آدم تو میدان هست و خطرناکه

راه دوم اینکه از زیر زمین این مرکز خرید وارد راه های فاضلابی بشیم و از راه های زیر زمینی به اون خیابان برسیم

 

لیون : خب بنظر من راه دوم بهتره چون نمیخوام اعضاء تیم آسیبی ببینه ..

استیو : اوکی ، خیلی خوبه ... همین کار رو میکنیم

لیون : اعضاء تیم راه بیفتید از زیر زمین باید بریم تا برسیم به خ 85 ... از این طرف ..

اعضاء تیم وارد مرکز خرید میشن ....

پایان قسمت نهم ( 9 )

 

شروع قسمت دهم ( 10 ) :

در مرکز خرید باز میشه و اعضاء تیم وارد میشوند

روی شیشه های مرکز خرید پر از خون و لکه هست ...

تیم در طبقه همکف هستن و به سمت زیر زمین در حال حرکت هستن که نگهان یه صدا جیغ دختر بچه از طبقه بالا میاد ، لیون میگه باید بریم اونو نجات بدیم اون زنده هست

استیو : نه لیون ما باید ادامه مسیر مون رو بریم قوانین نمیزاره و..

لیون : لعنت به این قوانین من توجه ای نمیکنم زود اعضاء تیم بریم طبقه بالا ...

بعدش اعضاء تیم از راه پله ها به سمت طبقه بالا حرکت میکنند ...

تیم  به طبقه دوم میرسن ، در این طبقه یک فروشگاه لباس و شلوار بود

تیم به سه دسته تقسیم میشوند و هر کدام به یه قسمتی از فروشگاه میروند

 

تیم در حال برسی بودن که یهو دوباره صدا جیغ دختر آمد و تمام اعضاء تیم بهمراه لیون و استیو به طرف صدا رفتن

این بار این صدا از پشت در میامد و ای در وصل میشه به سالون اصلی ...

لیون در رو با لگد باز میکنه و وارد سالون میشن و میبینن که چند جهش یافته دنبال دختر هستن و دختره به بالای یک ماکت رفته هست ...

حالا حمله رو شروع میکنن ...

لیون هم جلو تر از همه به سمت دختره حرکت میکنه و از جهش یافته ها جا خالی میده و با کلت مخصوصش شلیک میکنه ...

خلاصه دختره رو نجات میدن . دختره سمت لیون میاد و بغلش میکنه  و لیون با دختره  بچه حرف میزنه :

لیون : نترس ، جات امنه ... خوبی ؟ حالت چطوره

دختره : مرسی ... ممنونم که نجاتم دادید

لیون : اینجا چیکار میکنی ؟

دختره : با مامانم امده بودیم خرید

لیون : اسمت چیه ؟

دختره : آلیس ، اسم م آلیسه ، من دنبال مامانم هستم

لیون : مادرت رو هم پیدا میکنیم نگران نباش ، با ما جات امنء ، اما یه سوال چطوری تو جهش یافته نشدی  ؟

آلیس : من تو اتاق پرو بودم و چیزی معلوم نبود و ندیدم داشتم لباسم رو عوض میکردم که مامانم گفت دختر عزیزم تو همین جا باش و تکون نخور من میرم و زود میاد

بعدش صدا انفجار آمد و همه مردم داد میزدن ... و بعد از نیم ساعت من آمدم بیرون و دیدم که همه جا اینجوری شده و چند هیولا منو دنبال کردن و الانم اینجام ...

لیون : خوبه ، خوش شانس بودی ... بریم دنبال مادر ت

 

اعضاء تیم راه افتادن و باید از حیاط بزرگ مرکز خرید عبور میکردن تا برسن به راه های زیر زمینی ...

 

تیم نزدیک ساختمون دوم مرکز خرید میشن که یهو آلیس با سرعت میره جلو

لیون : کجا میری وایسا

آلیس : مادرم اینها اونجاست

لیون وایمیسه و میبینه که مادره مرده و افتاده رو زمین

لیون به اعضاء تیم هم میگه صبر کنید تا دختره تنها با مادرش باشه ...

 

دختره خیلی ناراحت و در حال گریه کردن ، سر مادرشو میزاره رو پاهاش و با صدا لرزان میگه

مامان ... بیدار شو ... بیدار شو ...

و همینجور که دختر داشت گریه میکرد و مادرش هم مرده بود و افتاده بود زمین و خونی بود

صحنه خیلی احساساتی شده بود و لیون و استیو هم ناراحت شدن و چشم های استیو اشک جمع شده بود ...

 

که ناگهان یه هیولا بزرگ شیشه رو میشونه و دختره که جیغ میزنه رو میکشه

لیون هم میگه نهههههههههههههه

و لیون با اعصبانیت میره جلو و به هیولا یه لگد میزنه و تمام 35 تا گلوله تفنگش  رو روی هیولا خالی میکنه ...

لیون میره دختره رو در آغوش میگرده و میگه

تاقت بیار میرسم الان به بیمارستان ...

دختره میگه : ممنونم عمو که مادرم رو پیدا کردم ... من میرم پیش مادرم ، موفق باشید

دختره صورت لیون رو بوس میکنه و میگه بای ...

 

لیون هم  گریه میکنه و خیلی اعصبانی و ناراحت میشه

و میگه انتقام ت رو از سازنده این ویروس میگیرم ...

دختره رو میزار کنار مادرش

حالا لیون و اعضاء تیم حرکت میکنن و با سرعت حرکت میکنن به سمت فاضلاب

لیون خیلی خیلی اعصبانی تر از قبل راه میره ...

 

اعضاء تیم به راه فاضلاب میرسن ، وارد کانال فاضلاب میشن داخل فاضلاب خیلی بود بدی میاد و همه جا تاریکه ... بخاطر همین همه چراغ قوه هاشون رو روشن کردن ...

 

ناگهان یه ناله و چند صدا هیولا میاد ...

 

پایان  قسمت دهم ( 10 )

  • ها ها 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت یازدهم ( 11 )

 

 فاظلاب 

گروه و اعضا گروه در حال راه رفتن بودن که ناگهان صدا ناله همه جا رو فرا میگیره
و لیون میگه صبر کنید ...

گروه همه رو جا رو برسی میکنن و صدایی از هیچکس در نمیاد

همه جا رو سکوت و تاریکی فرا گرفته بود که یهو  ایبار صدا ناله میاد

لیون میگه بیاید از این طرف صدا از قسمت B2  فاظلابه

داخل یه وجود داشت که روی در نوشته شده اتاق کنترات و...

لیون و اعضا گروه پشت در وایمستن

لیون میگه ... 3... 2.... 1

و در رو با لگد باز میکنن

تیم به 3 تا قسمت ت مختلف پخش میشن و میرن

استیو و لیون  با هم بودن ... و  3 نفر از افراد گروه از راه پله به طبقه بالا میرن

و میبین که یه زن با مو های بلند در حال گریه کردن و ناله کردن بود

تیم فکر میکرد که یه زنه سالمه و تنهاست ... بخاطر همین تیم اسلحه شو گذاشتن کنار

یکی از اعضا تیم به سمت زن رفت و گفت

سلام حالتون خوبه ؟؟

دستش رو میزاره روی شونه زن و میگه هییی

یهو با سرعت خیلی زیاد

زن دست مرد رو گاز میگیره

2 نفر دیگه تا میان بزنن

چند تا جهش یافته از بالا و پشت با چاقو بهشون حمله میشه

و صدا فریاد شون که میاد ...

لیون و استیو با عجله میرن طبقه بالا

و میبینن که

3 تا از اعضا تیم شون مرده ، استیو و لیون با تفنگ داشتن از خودشون دفاع میکردن

و میبینن که تعداد اینا داره بیشتر میشه ...

یهو یه هیولا بزرگ با یک  ( لوله بُر ) به سمت استیو و لیون میاد

لیون و استیو هر چقدر که به اونا تیر میزدن هیولا چیزی اش نمیشه

استیو یه نارنج در میاره و پرت میکنه به سمت هیولا

و وقتی که لیون و استیو داشتن فرار میکردن نارنجک منفجر میشه و از راه پله میپرن پایین

خاک و دود همه جا رو گرفته بود

لیون اعضا تیم رو خبر میکنه و از این اتاق بیرون میرن

لیون : اووشت ، شانس آوردیم ، متاسفانه 3 نفر رو  از دست دادیم

از این به بعد راه خودمون رو ادامه میدیم

استبو : اوکی

لیون : کجا بریم ... ؟

استیو : صبر کنید  ببینم ... از این طرف

از طریق راهرو شرقی میرسم به میدان ...

لیون : خوبه راه بیفتید

پس از حدودا 20 دقیقه ، تیم به راه نردبان میرسن

لیون : خب کار ما تازه شروع شده ، اون  بالا ویروس پخش شده و کل مردم جهش یافته شدن

مراقب خودتون باشید ...

استیو : قربان یه پیام جدید از رئیس برامون فرستاده شده

لیون : چیه ؟ بخوان .

استیو : تو اینجا گفته یکی از آزمایشات روی نابینا ها بوده

لیون : خب که چی  ؟

استیو : این یعنی بعضی از جهش یافته ها و یک هیولا نابینا هست و فقط صدا رو میشنون

لیون : همم خوبه اما فرقی نداره ، راه بیفتید

 

تیم از فاظلاب بیرون میان و وقتی که به بیرون میان و سر از وسط یه خیابان در میارن

لیون و استیو و اعضاء تیم ، همه با تعجب و ... شگفت زده میشن و شوکه میشن

شهر دیگه اون شهر نیست ، ماشین ها آتیش گرفتن ، ساختمون ها خراب شدن و جاده ها و... همه جا نابود شده خلاصه ...

لیون : خب الان کجا راه بیفتیم ؟

استیو : 2 تا خیابان رو رد کنیم رسیدم به خیایان 85 و امارت پرفسور مورگان ...

 

لیون و استیو و اعضا تیم راه میفتن به سمت امارت

پایان قسمت  یازدهم  (11 )

  • خوشم اومد 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×