رفتن به مطلب

سناریو فارسی Resident Evil 3- Nemesis

  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil - Remake

    داستان از هلیکوپتری شروع میشود که بر فراز یک جنگل پرواز میکند
  • ادامه
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers

    سناریو فارسی Resident Evil 6 - Chris & Piers
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6- Jake & Sherry

    جیک مولر در حالی که سوت میزند یا سیب را بالا پایین میاندازد ودر یک خرابه راه میرود. سپس روی زمین نشسته و یک سرنگ را تماشا کرده وبه خود تزریق میکند.
  • وارد شوید
  • سناریو فارسی Resident Evil 6 -Leon & Helena

    لیون سلاحش را به سمت یک زامبی گرفته که درحال خوردن یک جسد است . و در ذهنش تصاویری از صحبت های رئیس جمهور مرور میشوند.
  • وارد شوید
  • AMIR GAMER

    فریاد بی صدا / Silent scream

    پست های پیشنهاد شده

    داستان فریاد بی صدا ... 

    نویسنده : محمد ( ممد ) - ایدی تلگرام : @Mokingstar

    این داستان سبک انیمه و مانگا هست و نویسنده این داستان دوستم محمد هست .

    photo_2018-03-08_21-57-37.thumb.jpg.1e9cadb500551c9343bd42bbe1c3711c.jpg

    پارت اول 

    همیشه...جلوی همه تحقیر میشدم .....همیشه اخرین بودم....
    همه منو بازنده صدا میزنن...هیچوقت نتونستم اهدافم دنبال کنم....... برای هیشکی‌ مهم نبودم ...هیشکی‌دوسم نداشت..
    هیچ نوع توانایی نداشتم ....همیشه تو تمام درسا پایین ترین نمره رو می‌اوردم ....یک حس خیلی عجیب داشت از درون منو میخورد ..
    همیشه برام جالب بود که مانگا بخونم و انیمه ببینم...چون یه جورایی احساس میکردم چیزی‌که گم کردم و میتونم بدستش بیارم فقط از این طریق‌ممکنه....
    همیشه خودم سرزنش میکردم که چرا نتونستم ضعف های خودم جبران کنم و اونا رو به نقطه قوتم تبدیل کنم.... 
    .......... 
    صبح ۶:۳۰
    اا بازم یه روز بی حس دیگه ..خیلی خستم دلم میخواد بخوابم و دیگه بلند نشم...
    از‌ تخت خوابم بلند شدم و یونیفورم مدرسه رو پوشیدم و صبحانه اماده کردم و بعد از صرف صبحانه کفشام و پوشیدم ..راهی مدرسه شدم ........
    ............................. 
    _بچه ها ببینین کی اومده 
    +ایسه بازنده 
    :هه بیریخت 
    ایسه: ا سلام بچه ها چطورین :)
    _عجب رویی داره 
    +گمشو عوضی
    :ایشش حالم بهم خورد 
    ایسه:چرا من هیچ دوستی ندارم.....چرا همه از من بدشون میاد چرا من چنین زندگی‌دارم ......
    همه از شکست من خوشحال میشن....هیشکی نمیخواد من وجود داشته باشم .....
    صدای شکستن غرورم و ترکیدن بغضم همیشه تو گوشم میپیچید...
    خیلی دردناکه ....که زنده باشی و احساس کنی مردی....
    ...
    .....................................
    یهو مدیر وارد کلاس شد و یه دختر با موهای بلند و قرمز رنگ وارد کلاس شد 
    مدیر:بچه ها امروز میخوام یه دانش اموز انتقالی جدید رو بهتون معرفی‌ کنم
    سلام ...اسم من ماوو امیدوارم لحظات خوبی رو با شمابگذرونم 
    ...
    زنگ تفریح به صدا در اومد ....
    همه از‌ کلاس خارج شدن.....من دلیلی برای بیرون رفتن نداشتم همونجا روی میزم نشستم ...

     

    پایان پارت اول 

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت دوم - 2 

    از پنجره بیرون تماشا میکردم .....هم کلاسی هام میدیدم ه چقدر با خوشحالی و اشتیاق دارن بازی‌میکنن و با هم حرف میزنن....
    من اصلا معنی‌ کلمه خوشحالی و شادی رو نمیدوستم......
    ولی بنظر‌چیز‌خوبی میومد....
    از وقتی که یادمه سختی میکشدم ........
    پدرم ترکم کرد......
    خواهرم و مادرم به دست چن نفر کشته شدن.......
    فقط‌ من زنده موندم.....دلم نمیخواد زندگی کنم....همه....همه عزیزانم ترکم کردن ......کسیوندارم .....هر‌روز و هر شب ارزوی مرگ دارم....
    لعنتی...کاش هیچوقت به اون سفر نمیرفتم....اون سفر لعنتی‌سفر اخر مامان و خواهرم بود.....
    ..........
    _انو ببخشید شما چرا زنگ تفریم کلاس میمونین 
    +اشگ هام پاک کردم و نگاهی به اون انداختم......ااا ماوو دانش اموز انتقالی جدید..خوش امدی... ببخشید خودمو معرفی نکردم اسم من ایسه کانتسی است  
    _ خوشبختم ...ااا ببخشید نمیخواین بیاین حیاط
    +نه شمامیتونین برین 
    خیلی عجیب بود ...کسی‌ تا حالا با من اینجوری حرف نزده بود شکه شدم 
    به هر حال برام مهم نیس 
    ۱۳:۰۰ ساعت
    _بازم ابن ایسه عوضی
    +هه چقد دلم میخواد با این دستام خفش کنم
    *یه مرده متحرک
    &اصلا براب چی زندس
    ایسه:خفه شین ....از همتون متنفرم یه روزی میرسه که به جونتون التماس میکنن ....
    ....................
    من چرا انقد ضعیفم ....چرااااااااا
    چچچچررا من هیچی‌ندارم ....این چه مجازاتیه ای خدا......چرا میخوای زنده به گورم کنی.....اااااا از همه دنیا متنفرم 
    ....
    ایسه :تادایماااا
    ااا دارم واس کی اعلام حضور میکنم....هه جز من که کسی اینجا نیس....خیلی طول میکشه عادت کنم
     ..مامان خیلی دلم برات تنگ شده...کجایی دیگه تحمل ندارم دلم میخواد بغلت کنم یه عالمه گریه کنم تو هم اشگام پاک کنی و بهم دلداری بدی....
    ....
    خیلی خوابم میومد خیلی خسته بودم ...انقد که دلم میخواست تا یه مدت طولانی بخوابم....دیگه دلیلی واسه زنده موندن نداشتم .....
    چشمام بستم و خوابم برد..............

     

    پایان پارت دوم 

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت سوم - 3

    بوی خون میاد.....از کجا ممکنه باشه.....هی تو دیگه کی هستی ....
    اینجا کجاس ...چرا انقد نورانیه ....من...مردم......؟
    _تو ایسه کانتسی باید خیلی سختی بکشی....در انیده خیلی قدرتمند خواهی شد که هیچ وقت کسی نتونه شکستت بده .....
    +هه من حتی ارزش این کلمات رو هم ندارم ....من فقط یه انسان ضعیفم 
    _بزودی ذهنیاتت عوض میشه.....
    یک ساعقه از دور ها دیده میشد و به من نزدیک و نزدیک تر‌میشد ....
    اااااا لعنتییی
    از خواب پریدم....
    این دیگه چجور خوابی بود لعنتی ...یه جوری‌ احساس خوبی داشتم وقتی گفت قدرتمند خواهی شد ......
    اا صبح شده باید برم مدرسه...
    _هخخخخ باز این ایسه بازنده
    +هی چرا تو نمیمیری 
    -مرتیکه اشغال 
    +گمشو ازت متنفریم
    ایسه:هه لازم نمیبینم توجهی بهتون کنم
    _هاااااا ....این ایسه است؟؟!!
    +یه روزه عوض شد.....!!!!
    ایسه:اا ماوو کونیجیوا 
    ماوو:کونیجیوا ایسه کون 
    ایسه:حالت چطوره 
    ماوو:ممنون خوبم 
    تا حالا  به ماوو توجه نکرده بودم.....خیلی خوشگله ...با اون چشمای زیباش و موهای قرمزش ....
    ................
    ااا ایسه اومد هخخ باز میخواد گریه کنه 😂 
    ایسه:اصلا لازم نمیبینم جوابتو بدم
    ا انگار‌ پرو شدی دلت میخواد یکم دنده هاتو نوازش بدم ..
    ایسه:فک کنم نتیجش بر عکس میشه🤔 
    عوضیییییی بگیر که اومد
    ایسه:انگار‌خیلی دلت میخواد بمیری اا اشگالی نداره پس ....تخخخخخ (صدای شکستن استخوان)
    اااااا درد داره ...درد داره
    _لعنتی این دیگه کیه دیوانه شده
    +ااا فرار کنین بچه ها
    ایسه:هاااا اینجا چه خبره ...این چرا افتاده زمین ...
    اتفاقی افتاده؟
    ااااا به من نزدیک نشو غلط کردم ولم کن  
    ایسه:من چیکار‌کردم ...چرا همه یهو ازم میترسن ...من مرتکب گناهی شدم!!؟!؟
    !

    پایان پارت سوم 

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت چهارم - 4

    اون‌ روز بدترین تجربه عمرمو داشتم
    حس عجیبی داشت.......
    وحشت ، تعجب ، قدرت ، درد....
    کنترلم‌ دست خودم نبود ولی چطور ممکنه
    من...من چطور تونستم... چرا اون کارو کردم؟..
    تو راه خونه بودم
    تقریبا یادم رف به موقع سوار اتوبوس بشم
    زیادم برام مهم نبود 
    حداقل میتونستم تو راه خونه بیشتر بهش فکر کنم
    بیشتر تنها باشم....
    شاید بهتر نباشه برم‌ خونه
    من ممکنه خطرناک باشم ممکنه به بقیه آسیب برسونم...
    من چطور ممکنه.....
    ناگهان صدایی از پشتم‌ شنیدم
    +ایسه
    -ماوو تو اینجا.... 
    +امروز دیدم چیکار کردی...
    عرق سردی رو گونه ام نشست
    -نگا کن...کار من نبود من...من کنترلم رو از دست داده بودم
    +میدونم...
    -میخوای به مدرسه گزارش بدی؟؟
    +نه چرا باید این کارو کنم...هر کس جای تو بود این کارو میکرد..ولی فک نکنم هر کسی همچین قدرتی داشته باشه
    اون دختر خیلی عجیب رفتار میکرد
    انگار چیزی رو مخفی میکرد
    -ببخشید دیرم شده باید برم...بعدا میبینمت
    +باشه مراقب خودت باش
    براش دست تکون دادم...
    تقریبا بقیه راه رو دویدم...
    چیزی که دیدم رو نمیتونستم تصور کنم.....
    نگاه های مردم تو راه خونه....
    وحشت کسایی که میخواستن بهم حمله کنن
    رفتار عجیب ماوو...
    انگار واقعا تغییر کردم 

    پایان پارت چهارم 

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت پنجم - 5 

     

    رسیدم خونه.....
    خیلی ترسیده بودم ....خیلی....احساس میکردم که دارم تغییر میکنم بدون اینکه متوجه بشم .....
    رفتار‌ ماوو ...رفتار همه با من‌....
    خورشید داشت غروب میکرد...همه شهر تو تاریکی غرق می شد....
    احساس میکردم امروز قراره یه اتفاق خیلی بد بیوفته ...
    اتفاقی که ممکنه به قیمت جونم تموم بشه....
    روی تختم دراز کشیدم و چشمام بستم .....
    ...............
    صداهایی میشنیدم 
    ایسه....ایسه.....کمک....ایسسسههههه
    ماوو؟ تو اینجا ؟ من کجام ؟ لعنتی 
    کمک....کمکک 
    ولش کنین اشغالای عوضی ..ولشکنییییین
    ...
    از خواب پریدم...لعنتی لعنتی این دیگه چی بود ماوو تو دردسر افتاده ..لباس هام پوشیدم و از خونه بیرون امدم...
    تقریبا همه جا تاریک شده بود ...ولی من ...کجا باید دنبال ماوو بگردم ....
    حسم بهم میگه باید از این کوچه برم ...اااا من دارم میام ماوو
    خیلی سریع حرکت میکردم انگار یه جت  پریرعت به من بستن .....این دیگه چیه احساس میکنم خیلی قدرت تو بدنم دارم .....
    ماوو ...ماوو ...کجایی ...من اومدم نجاتت بدم 
     ها چی شد اخ نمیتونم خودمو کنترل کنم بوشو احساس میکنم....چطوری مگه من حیوونم ....
    بو رو دنبال کردم ....اون بو میرسید به یه کارگاه متروکه ....
    در و باز کردمو داخل اونجا شدم 
    .....ا منتظرت بودم
    ایسه :تو دیگه کی هستی 
    هه اونجا رو ببین ....
    ایسه:ها ماوو ......ماووووو
    خون.....خونن اا این چیه....ماوو...ما..وو بلند شو با من شوخی نکن نه ..نه ...نمیخوام......مرگ ماوو رو ببینم باید یه کاری‌ کنم 

    ها ها ها خوب انگار‌خیلی ناراحت شدی که اون عروسک نازنازی‌رو خراب کردیم
    نمی بخشمتون .....هرگگگززز...احساس میکردم پر از خشم و نفرتم .....به سمت اون مرد حمله ور‌شدم داشتم کنترل‌خودمو از دست میدادم .....ااااا نهههه
    اا لعنتی تو چرا انقد قوی هستی نباید تو رو دست کم می‌گرفتم
    ایسه:هه خفه شو صدات داره گوشام ازار میده... 
    نظرت درباره شکستن استخونای دنده هات چیه 
    ....
    ااااا نههه ننههه دارم زنده به گور میشم

     

    پایان پارت پنجم 

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت ششم - 6

    -زخم چاقوی شکمش سطحیه و به مرور زمان خوب میشه ... ولی بهتر نیس این موضوع رو با پلیس در میون بزارین..؟
    +نه آقای دکتر...مشکل مهمی نیس بخاطر کمکتون ممنونم...
    محل انتظار بیمارستان شلوغ بود...پر‌ از آدمایی که نگران زندگی بقیه بودن...
    راستش این‌ اولین باریه که نگران زندگی کسی هستم...
    برای خودمم خنده داره
    ماوو به هوش اومده بود خودمو سریع به اتاقش رسوندم
    -تو اینجا چیکار میکنی؟؟
    +تو اونجا چیکار میکردی؟؟اونا کی بودن؟؟چرا بهت حمله کردن؟؟
    ماوو میخواست از جاش بلند شه 
    به زور مانعش شدم...
    +داری چیکار میکنی؟ ممکنه بخیه هات باز شه
    -وقت برا خوب شدن زخمام ندارم...باید...باید حرک...
    ماوو دوباره بیهوش شد...
    لعنتی
    اون دختر داره چیو مخفی میکنه...
    تمام اون شب کنارش موندم 
    مادرم از این بهانه که دوستی دارم کل شب رو باهاش ریاضی تمرین کنم تعجب کرده بود....
    ولی بهانه ای بود که بیشتر کنار اون بمونم....
    ‌.................................................
    صبح شد
    قرار بود کل شب رو بیدار بمونم ولی خوابم برد..
    ماوو  نبود
    سریع به بخش اطلاعات بیمارستان رفتم...
    +ببخشید ، ماوو.... ااا بیمار اتاق ۱۰۳ کجاس؟؟؟
    -همین چن دقیقه پیش مرخصی شد...
    بهم گف ک بهت بگم دم‌ در بیمارستان ملاقاتش کنی
    نمیخواس بیدارت کنه آخه خوب خوابیده بودی
    +ااا...ممنونم 
    -مراقب دوس دخترت باش
    +چی؟نه...اون فقط دوستمه...
    مرد خندید و باعث شد منم خندم بگیره
    ماوو رو دم در بیمارستان ملاقات کردم
    +ماوو حالت خوبه؟؟؟ زخمات چقد سریع خوب شد....
    -جدی نبود
    +دروغ نگو اون بدترین زخمی بود که تا حالا دیدم
    -ینی تا حالا زخم چاقو ندیدی؟گلوله چی؟؟نگو که انقدر پاستوریزه ای....
    +منظورت چیه؟؟چرا باید زخم گلوله ببینم؟
    -آره قراره بهش عادت کنی...
    +ها؟؟
    -دنبالم بیا...قراره زندگیت به کل عوض شه
    و خب اون راست میگف...
    زندگیم تازه شروع شده بود

     

    پایان پارت ششم - 6

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت هفتم - 7 

    خیلی بزرگ بود نمیشد از بیرون انقدر بزرگ تصورش کرد......
    _ماوو اینجا کجاس منو اوردی 
    +اینجا خونه منه اینجا اوردمت تا ازت تست بگیرم ...تا ببینم از چه نژادی....
    _ااا منظورت چیه من انسانم
    +اشتباه میکنی...تو انسان نیستی تو یه هیولایی 
    _هااااااا چی‌ هیولا ...من....نه
    +باید قبولش کنی و با اغوش باز قدرت ها و توانایی هات روبپذیری 
    _لعنت 😣 
    +خوب ایسه بیا اینو امتحان کن
    _اومم این چیه 
    +این یه دستگاهی که قدرت ضرباتت رو سنجش میکنه
    _اووو خوب دقیقا باید چیکار‌کنم 
    +به این دستگاه ضربه بزن 
    امم 
    خوب باشه 
    با تمام قدرتم بهش ضربه زدم فکر نمی کردم دستام انقد قوی باشن
    + ااا فوقولادس .....
    😭 دستگاه شگفت انگیز من...نصف شد
    _ها ....من ....من اینو نصف‌کردم 
    +یادت نمیاد ؟
    _نه 😕
    +قدرت های تو ام مثل من کنترلشون سخته ....
    بزار واضح تر برات توضیح بدم ....بدن تو از یک هیولای خیلی خطرناک و قدرتمند و مهرموم شده ساخته شده ....
    کنترل افکار اهریمنی و جلوگیری از وقوع حادثه های وحشتناک که ممکنه حتی باعث مرگ خودتم بشه.....
    وقتی به کشتن و حمله کردن فکر‌میکنی‌بدنت به طور غریزی تنها قدرت ناچیزی از هیولای درونت ازاد میکنه که باعث میشه رفتار هایی ازت سر‌بزنه که حتی خودتم نتونی اونا رو درک کنی...  
    _اااا داشتی از نژادم حرف میزدی میشه برام توضیح بدیش 
    +باید ازت خون بگیرم و ازگایشش کنم 
    _اا باشه 
    ................
    نیم ساعت بعد 
    ماوو:امکان نداره ...تو .....تو 
    _چی شده چرا تعجب کردی...
    ماوو:خون تو با تمام نژادهای هیولایی منطبق میشه ....  
    یکی از ساده ترین قدرت هات ترمیم سریع بدنت و دریاقت چندبار بیشتر قدرت و سرعت در هنگام نبرد تن به تنه و اینکه اطلاعاتی دیگر در اختیارت قرار میدم نژاد هیولاها بسیار زیاده و تنوع و قدرت هاشون خیلی زیاده ...
    گرگینه ...خون اشام  دو نوع از بهترین اوناست

    پایان پارت هفتم - 7

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت هستم - 8 

     

    -ااا... بزنمت؟؟؟

    +آره...تست دوم اینه که محکم منو بزنی این دفعه هزارمه که دارم توضیح میدم...

    -خب نمیتونم....تو دوستمی!!

    +مهم نیست من‌ کیم.. تو باید بتونی قدرتتو کنترل کنی....نگران منم نباش
    حالا تمرکز کن رو قدرتت...

    -دارم کم کم از داشتن این قدرت متنفر میشم

    خلاف خواسته باطنیم تمرکز‌ کردم و مشتمو به سمتش پرتاب کردم
    همونطور که انتظار میرف خیلی قدرتم کم بود و ماوو راحت مشتمو پس‌ زد

    +خیلی کندی ایسه....

    -بهت گفته بودم که نمیشه.....جدا از اینکه دلم نمیخواد بزنمت ، کنترل کردن همچین قدرتی غیر ممکنه...
    ماوو پوزخندی زد
    +برای من و تو هیچی غیر ممکن نیس ایسه... اینو یادت باشه....
    همینجا بمون الان میام...
    سپس‌ با چوب بیسبال بزرگی وارد شد..

    -ااا...اون برای چیه؟؟

    +میدونی....خشم محرک اصلی قدرتاته...کنترل خشمم برای تو آسون نیس پس‌ برات دشواره که بتونی به قدرتات چیره بشی...
    ولی من یه فکری دارم...حدس میزنی چی باشه؟؟

    -اینکه بیخیال قدرتام‌ بشم؟؟

    +نه نادون..تو تنها محرک قدرتات خشم نیست.‌..بلکه درد هم میتونه محرک موثری باشه...

    عرق سردی رو گونه ام نشست:مطمئنی؟؟؟

    +مطمئن نیستم ولی میخوام مطمئن شم...
    ماوو به حالت تهاجم‌ ایستاد و چوب بیسبالو به سمت من گرفت...

    -چی‌ نه!!صب کن...

    دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم چون همه چی جلوم سیاه شد و درد شدیدی رو سرم احساس کردم....
    ولی هنوز میتونسم حس کنم دستام داره سنگین میشه...حس بویاییم قوی شده میتونستم بوی خیلی چیزا رو حس کنم
    ولی بوی خون بیشتر منو وسوسه میکرد...
    سعی کردم‌ بلند شم ولی دیگه چیزی نفهمیدم....
    ...............................................

    از خواب‌ بیدار شدم.....
    چن دقیقه طول کشید بفهمم قضیه از چه قرار بوده..
    تو اتاق خواب ماوو بودم...
    سریع از‌ جام بلند شدم و بیرون رفتم...
    خونه مثل قبل نبود...
    منظورم اینه که مطمئنم پرده ها و میز سالم بود و دیوار ترک نداشت...
    همچنین در سالن غذاخوری سر جاش بود...

    -گرگینه خیلی کندی هستی....

    ماوو پشت‌ سرم بود...جالب بود که همه‌ جاش سالم بود فقط یک زخم کوچیک‌ بالای پیشونیش نمایان‌گر بود...
    +ااا...حالت خوبه؟؟؟ من...من متوجه نشدم چی شد...

    -ولی انگار حس کردی که چه اتفاقی افتاد!!!

    +خب آره... میدونم که دستام‌ سنگین شده بود ‌و حس بویاییم قوی شده بود...

    -خوبه...تو حالت گرگینه ای بودی....برای شروع خوبه...ولی هنوزم نمیتونی قدرتتو کنترل کنی..نسبت به خون چه حسی داری؟؟

    +اوممم...یادمه که بوی خون بیشتر وسوسم میکرد...

    -خبر خوبیه....داری کم کم موفق میشی هر دوتا قدرتتو کنترل کنی...

    اره انگار خبر خیلی خوبی بود...شاید میتونستم بالاخره یکم حس قدرتمندی رو تجربه کنم...

    -خبر بدم اینه که زدی خونمو بهم ریخته کردی و الان باید همه چیو مرتب کنی...قراره برای موفقیتت تو تست دوم جشن بگیریم....

    خنده ی ماوو باعث شد منم خندم بگیره...خنده شیرینی داشت...شیرین ترین خنده ای که تا به حال دیده بودم...

     

    پایان پارت هشتم - 8

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت نهم - 9 

    قرار بود امروز بخاطر موفقیتم تو تست جشن بگیرییم
    _ایسه میخوام برات کیک بپزم
    +اا چه خوب بی صبرانه منتظرم بچشمش
    _ممنون :)
    +اا ماوو من میرم از بیرون یکم خوراکی و نشیدنی بخرم ...
    _باشه
    از خونه ماوو بیرون رفتم .....به یه فروشگاه نزدیک همونجا رفتم تا یکم وسایل‌بخرم ...
    ......
    وقتی داشتم بر میگشتم ...ناگهان چند نفر‌به من حمله ور شدند 
    _ااااا لعنتی
    + بمیر‌اشغال 
    ایسه: هه 
    _این چرا یهو اینجوری شد 
    +فرار کنننننن
    بوی خون داشت دیوانه ام میکرد‌دلم میخواست هر دوی اونا رو تکه تکه کنم 
    _لعنتی‌گرفتش 
    +ولممم کن ولم کن ااا 
    ایسه:انقد تقلا نکن امممم
    +ااااااااا(فرباد از درد)
    وقتی به خودم اومدم دیدم یه نفر‌جلوی من تکه تکه شده ...
    احساس کردم چیزی تو دهنمه....
    ....خون...خون بود ...من خونریزی کردم....؟
    لعنتی....صبر‌کن ببینم.....این خون که مال من نیست....
    نکنه؟؟
    من چنین کاری کردم ...من الان....
    چشمام داشت سیاهی میرفت .....سرم گیج میرفت ...دیگه نمی تونستم روی پام وایسم ....از حال رفتم .....
    ......................
    وقتی بهوش اومدم تو اتاق‌ماوو بودم ....
    _ماوو...من..چم شده...
    +بهت حمله کرده بودن و تو هم نتونستی قدرتت رو کنترل کنی‌....بهشون حمله کردی ....
    _ااخخخ (اهی از درد)
    +بلند نشو احمق خونریزیت شدیده....با یه کاتانا شکمت رو سوراخ کردن تا الان باید ترمیم شده باشه...بزار ببینم...
    نه....لعنتی...خونریزیت داره بیشتر میشه پس‌چرا ترمیم نمیشه....
    _خون...بوی خون داره منو از کنترل خارج میکنه...
    +شاید این تنها راه ترمیم بدنت باشه...بیا یکم از‌خون من بخور
    _نه....من نباید....
    +اگه این کار‌نکنی میمیری
    _معذرت میخوام ...
    شروع به خوردن خون از گردنش‌کردم ....گردنش بوی خیلی خوبی میداد ....
    +اه چی شده ایسه چرا داری گریه میکنی
    _خیلی ازت ممنونم...
    وقتی همه از من بدشون میومد‌و از من متنفربودن تو اومدی 
    با حرفای دوستانت نجاتم دادی...وقتی همه منو پس‌میزدن تو منو پذیرفتی .....ازت ممنونم
    +مثل یه بچه میمونی....که مامانش بغل کرده ...من باید ازت مراقبت کنم ....به هر نحوی که شده تا کنترلتو بدست بیاری
    _چرا اینکارا رو بخاطر‌من میکنی
    +اا خودم میخوام :)

     

    پایان پارت نهم - 9 

    • خوشم اومد 2
    • متشکرم 1

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت دهم - 10

    کل شب رو بیدار موندم...
    نمیتونستم‌ باهاش کنار بیام...نمیتونستم باورش کنم...
    اینکه مرحم هر زخم باید مکیدن خون باشه.....
    گرگینه ها قوی ان وحشی ان انرژی زیادی مصرف میکنن
    این یعنی خون زیاد....
    من‌ شیطانی ام...چرا باید وجود داشته باشم...
    یک نیرویی درون قلبم منو از این خوردن خون منع میکنه...
    ولی نمیتونم...اگه نخورم میمیرم...
    پس‌ یعنی باید قدرتمو کنار بزارم...ولی.... ماوو چی...اونم نمیخواد من تسلیم بشم....
    نمیتونم ترکش کنم....قدرتم تنها دلیل با اون بودنمه....نمیتونم بهش بگم عاشقتم...
    ولی آیا اون عاشق هس...عاشق یک شیطان!!!
    خورشید طلوع کرده بود...
    صدای همیشگی هر صبح داشت گوشم رو نوازش میداد...
    صدای پرنده ها...بوق ماشین پست...صدای چمن زن همسایه ها...
    شاید این زندگی‌ تکراری برام بهتر باشه..
    صدای مادرم رو شنیدم که برای صبحانه صدام میزد...
    امروز خیلی اشتها داشتم...تو دو روز گذشته تنها تغذیه ام خون‌ بود....
    بعد صبحانه یه راست به طرف مدرسه رفتم..
    خسته کننده بود...زمان دیر میگذشت...
    ولی به هر حال تونستم اون روزو تموم کنم و روز جدیدی شروع کنم..
    روز من با ماوو شروع میشد...
    ................................................

    +تست آخر خیلی سخته ولی مطمئنم بعد این تست میتونی قدرتتو کنترل کنی...

    لباس تنگ ماوو باعث شد حواسم پرت بشه و جمله آخرشو نشنوم...ولی فک نکنم اونقدرم مهم بوده باشه..مهم اینه که بعد این تست میتونم خودمو کنترل کنم....یه زندگی بدون دردسر...

    +تنها راه برای اینکه بتونی قدرتتو کنترل کنی اینه که آدمی رو بدون خشم بکشی...
    بهت یک آدرس میدم..
    مخفیگاه قاچاقچی های آدم!!!
    اونا دخترای بیگناهو میدزدن و به عنوان فاحشه به پولدارا میفروشن...پس وجدانت تو رو تو انجان تست آزرده نمیکنه

    -وجدانم مسئله مهمی نبود....مسئله اینه که زنده میمونم؟؟

    +آره تا زمانی که بتونی خشمتو کنترل کنی...برای همین باید چشم بسته همشونو بکشی....
    میدونم سخته ولی چاره ای نیست.....

    -امکان نداره....حتی اگه خشممو کنترل کنم ، درد باعث میشه کنترلمو از دست بدم...

    ماوو لبخند مرموزی زد : برای اونم یه فکرایی دارم....
    ..................................................

    قرص آرام‌ بخش!!!؟

    ماوو‌ آدم عجیبیه....ولی بهش اعتماد دارم...به هرحال این اخرین شانسمه...
    باید این تستو تموم کنم...باید به زندگی عادیم برگردم...

    مخفیگاه قاچاقچیا یه اسکله پر از کانتینر بود....
    ۵ نفر بودن...دوتا دختر رو گرفته بودن....میخواستن از طریق کانتینر جابجا کنن...ماوو راست میگف
    دقیق تر نگاه کردم.....
    ۲ نفر جلوی در ورودی...دو نفر پشت‌ کانتینر 
     نفر آخر هم در حال بازکردن کانتینر بود.....

    چشمامو بستم و یک قرص آرام بخش خوردم....نباید از دستش بدم...
    خودمو به در ورودی رسوندم....

    +تو دیگه کدوم خری هستی؟؟؟؟

    -من‌ دیدم دارین چیکار میکنین.....بهتره اون دخترا رو ول کنین و از اینجا برین تا بهتون آسیبی نرسه.....

    هیچی نمیدیم...برام سخت بود...
    صدای خنده ای شنیدم....
    صدای بالا رفتن اسلحه...
    صدای شلیک گلوله...
    درد عجیبی رو شونم حس کردم....
    ولی مث درد دیشب نبود... دستام سنگین شد... حس بویاییم قوی شد...حس میکردم موهام دارن رشد میکنن...حس عجیبی بود‌‌‌‌‌... ولی از یه چیزی مطمئن بودم...
    اینکه دارم کنترلش میکنم.....

    +لعنتی... این دیگه چیه؟؟
    +نمیدونم....فقط شلیک کن...بکشش

    صدای گلوله ها بیشتر شد ولی دردی حس نمیکردم....چشم بندمو کنار زدم....

    به سمت قاچاقچیا حرکت کردم.....با ترس شلیک میکردن....تیراشون خطا میرفت ولی اگرم میخورد فرقی به حالم نمیکرد...
    نفر دوم فرار کرد به طرف کانتینرا....
    تیرای نفر اول تموم شد و چاقوشو در اورد...
    کند بود...
    بهش حمله ور شدم و اونو انداختم زمین...
    ناخونام تبدیل به پنجه شده بود.....
    حس خوبی بود....
    گردن طرف رو دریدم و به طرف کانتینرا دویدم...
    ای دفعه روی دست و پاهام میدویدم....سریع بودم...
    اونا بهم شلیک کردن ولی هم من سریع تر از اونا بودم....
    دو نفر دیگه رو کشتم....
    یک نفر از پشت بهم چاقو زد‌....دردناک بود ولی منو از پا در نمیورد...
    برگشتم و ضربه محکمی بهش زدم...
    سرش قطع شد....
    تا به حال از کشتن کسی راضی نبودم..میخواستم نهایت لذتو از مرگشون ببرم...
    نفر آخر نبود...
    دوتا دختر رو آزاد کردم....توقع تشکر نداشتم...هیچ کس تا به حال از یک گرگینه تشکر نکرده....
    نفر آخر یک دفعه ظاهر شد ولی یک نفر اونو با تیر زد....
    تیر کمان....
    ماوو روی کانتینر نشسته بود....خوشگل شده بود...
    گوش های تیز....
    موها و کمان آبی....
    چشمای براق.....
    مثل یک پری...

    +تبریک میگم...تونستی موفق بشی....بهت افتخار میکنم ایسه

     

    پایان پارت دهم - 10

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت یازدهم  - 11

    بعد از پشت سر‌گذاشتن سه تست تقریبا به طور‌کامل به قدرتم مسلط شده بودم ....
    روزها و روزها میگذشت ....و ماوو اغاز کننده و مایان دهنده روز من بود کم کم داشتم بهش وابسته میشدم ....بدون اون خیلی سخت میگذشت .....
    این سوال همیشه تو ذهنم بود....که اونم منو دوست داره ...
    ایا عشق‌یه هیولای شیطانی با یک بهشتی امکان داره ..
    ......
    _بهت تبریک میگم ایسه خیلی خوشحالم تونستی این تست رو هم با موفقیت پشت سر‌بزاری...اا ایسه
    +بله
    _میخواستم یه چیزی‌بهت بگم ....
    +بفرما
    _من....من.....دو....س..
    +یه چیزی میخوای بگی ماوو ؟
    ماوو خیلی سریع‌دوید و منو بغل کرد....خیلی شوکه شدم ....شاید ...اونم دوسم داشته باشه...
    ماوو داشت گریه میکرد‌انگار از به چیزی‌ناراحت یا خوشحال بود
    +ماوو گریه نکن....اشگاتو پاک کن...ماوو از وقتی تو رو دیدم زندگیم عوض شده از یک فرد افسرده که هر روزارزوی مرگ میکرد تبدیل به این شدم 
    ...ماوو میخوام یه چیزی‌بهت اعتراف کنم ....
    دوس....ت دارم ماوو
    ماوو با چشمانی متعجب و دستانی لرزان به من نگاه کرد.....چشمام بستم و محکم بغلش کردم 
    +دوست دارم ماوو از این پس زندگیم مال توعه حتی اگه همه دنیا بخوان تو رو ار من بگیرن با همشون میجنگم ...
    _ا ایسه احمق ...تویی که هنوز کنترل‌کامل‌به قدرتت نداری داری این حرف‌میزنی‌با این حال مثل یه بچه ۶ ساله میمونی‌که مامانشو بغل کرده .......منم دوست دارم ایسه ...و همیشه ازت محافظت میکنم و دوستت خواهم داشت
    .....
    قلبم داشت تند تند میزد جوری که انگار میخواست از جاش در اد ...ولی حس خوبی‌بود برای اولین بارتوی عمرم کسیو دوست داشتم ...و کلمه دوست داشتن ودوست رو درک میکردم........
    ............
    _در بشگنین 
    +قدرت هاتونو ازاد کنین ...
    *هدف ما کشتن ماوو است 
    خیلی سریع بکشینش 
    نزارین زنده بمونه 
    ماوو:ایسه.......صدای چیه 
    ایسه:صبر‌کن ببینم.......لعنتی اینا دیگه کین مثل من قدرت شیطانی‌دارن باید ماوو رو از اینجا دور کنم....
    صدای جیغ ماوو رو از پشت سرم شنیدم.....
    سرم رو که برگردوندم یه مرد‌با یک اسلحه کالیبر ۵۰ مگنوم رو به سر‌ماوو گرفته بود ....
    _اهای اشغال عوضی از اینجا گمشو تا نکشتمت ...تو کار‌ما دخالت نکن 
    ایسه:دست کثیفت رو از روی ماوو بردار
    _ها داری شوخی میکنی
    ایسه:داری‌کار اشتباهی میکنی‌...بهتره که از ماوو فاصله بگیری...چون اگه حتی یک تار مو هم ازش‌کم بشه استخون دنده هات رو جوری خورد میکنم که حتی نتونی از درد فریاد بزنی...
    _ها چه مسخره بازیا 
    عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود ....
    براب محافظت ار ماوو باید این قاتلا رو میکشتم...
    اااااااشغالای کثیف همتونو میکشم 
    بدنم خیلی بزرگ تر شده بود...انگار داشتم تبدیل به گرگ میشدم ...موهام داشت دراز میشد .....احساس خیلی عجیبی داشم احساس نفرت گرسنگی‌عصبانیت 
    _لعنتی تبدیل به گرگینه شد
    ماوو رو کنار زدم و اون قاتل‌رو با یک ضربه نصف‌کردم ...
    چن نفر داشتن از پله بالا میومدن ....سلاح سنگینی با خودشون داشتن...
    ایسه:لعنتییی مثلثل دارن 
    ماوو رو بغل کردم .....و همه جای بدنشو پوشوندم تا بهش تیر‌نخوره...
    تیرا یکی‌پس‌از دیگری‌بهم میخوردن....درد شدیدی احساس میکردم ولی حتی یک لحظه هم از نجات دادن ماوو دریغ نکردم .....
    گلوله اونا تموم شد بلند شدم و بر روی دست و پا به سمتشون حمله کردم و با تمام توان بهشون ضربه زدم.....واونا رو کشتم...
    ...........
    بعد از اینکه همه اونا مردن یهو احساس ضعف و خستگی کردم دستامو احساس نمیکردم....چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم
    ماوو: ایسسه اییییییسسسسسسههه

     

     

    -ایسه....پسر کازوی بی رحم‌...اون چطور این همه سال مخفی‌ بوده...
    +همونطور که گفتم...اون پسر یک گرگینه و یک خوناشامه...که در کنار‌ آدمیزاد ها زندگی کرده....و عاشق یک پری شده
    ممکنه برای هممون خطرناک باشه....
    داره بهشت رو وارد ماجرا میکنه
    +خوناشام ها و گرگینه ها هیچوقت باهم صلحی نخواهند داشت و صلح آنها باعث شکستن قوانین جهنم‌ میشه.....
    -ایسه‌ رو پیدا کنین و اونو بیارین جهنم....باید مثل پدرش تو شکنجه و‌ عذاب بمیره...اون خیانتکاره.....
    ...................................................

    + سای بزرگ.... دخترتون عمل‌ سنگینی مرتکب شده....اون‌ با یک شیطان همنشینی‌ کرده....باید توسط قوانین بهشت مجازات بشه...
    -چطور ممکنه...من دخترم رو در آبشار بهشت شست شو دادم....اون از خون اصیل پریان بدنیا اومده.....در ذات اون شیطان مستحق نابودیه.....حتما اشتباهی رخ داده...
    +واحیان بهشت تایید کردن که وجود اون دو باعث بهم خوردن نظم زمین هم شده....باید سریع تر اون ها رو از هم جدا کنیم...منتظر دستور شماییم سای بزرگ...
    پدر ماوو نگاهی به همسرش کرد سپس‌ گفت:اون شیطان رو نابود کنین و نظم رو به زمین بازگردونید....
    دخترم هم به بهشت برگردونین....قوانین‌ در مورد او حکم خواهد کرد...
    +الساعه قربان.....حکومت بهشت جاویدان!!!!

     

    پایان پارت یازدهم - 11

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت دوازدهم - 12

     

    بعد از اینکه همه اونا مردن یهو احساس ضعف و خستگی کردم دستامو احساس نمیکردم....چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم
    ماوو: ایسسه اییییییسسسسسسههه
    ....................
    ماوو:من...من باید نجاتش بدم.....ایسه....ایسه بلند شو.....مجبورم از قدرت خودم استفاده کنم ....باید از تمام توانم در جهت دوباره به زندگی‌برگردوندنش انجام بدم......
    خوب شروع میکنیم ............................
    ....................
    _این دیگه چیه...اینجا خیلی تاریکه....هیچی اینجا نیس.....خیلی سرده....نمیتونم بدنم تکون بدم....احساس میکنم هرچه قدر بیشتر‌سقوط میکنم هوا گرم تر میشه......
    ها این تصویر چیه یهو ظاهر شد.....
    _بابا .....ماماننن ....منو تنها نزارین .....بابااااا ...ماماااان
    +پسرم بابایی و مامایی باید برن تا با این هیولاهای به ظاهر فرشته نما بجنگن .....فرار‌کن پسرم ......نباید دست اینا به تو برسه ....فرارررر‌کن ایسهههههه 
    +من شما رو تنها نمیزارم.....بابا......من باید.....من باید تبدیل شم......ااااااا(فریاد از شدت و اوج نفرت و خشم و احساس تعصف) 
    +ااا چی....ایسه....تو....تو...نباید الان بهش بگم که اون قدرت یک پادشاه تمام هیولاهای شیطانی رو داره ...نباید بزارم بمیره ... ساکورا بیا بریم 
    _بابااااااا نهههه مامااااننن شما نباید بمیرین ......نههه
    اینا دیگه کین....این منم.....اینا کین .....پدرم...؟مادرم؟
    +پسرم تو قراره یه گرگینه خیلی قوی بشی تو پادشاه تمام هیولاهای جهان میشی....
    صداش برام خیلی اشناس.....انگار همونیه که تو اوج نا امیدیم اومد تو خوابم به من گفت....قوی تر خواهی شد....
    این....این یعنی چی.......این همه مدت داشتم با یه باور دروغ زندگی میکردم .....
    پدرم و مادرم با اون فرشته های اشغال جنگیدن......دارم همه چیو به یاد میارم.....نههههههههه نه نمیخوام.......
    پدرم و مادرم تا اخرین نفس با اونا جنگیدن....تا وقتی که اونا پاهاشون رو قطع کردن...و تا لحظه مرگشون بهشون شکنجه دادن
    ....تا بمیرن.....اونا تا لحظه اخر‌منو صدا میزدن......نههه ننهه این واقعیت نداره....
    اااااااااااااااا(فریاد از غم و اندوه و ناراحتی و احساس تعصف و ضعف)......
    .............................. 
    ماوو:ایسه بیدار شدی ....
    ایسه:ماوو....ماوو...ماوو... 
    ماوو:چی شده ایسه چرا انقدر ناراحت بنظر میرسی....وقتی تو چشمات نگاه میکنم درد و غمتو احساس میکنم......

    ایسه:ماوو من...من حافظم بدست اوردم....پدرم یه گرگینه بودو  مادرم یه خون اشام اونا تا اخرین نفس با خاندان و خوانواده تو جنگیدن....
    ...من......پادشاه شما رو میکشمممممممممم

     

    پایان پارت دوازدهم - 12 

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    شروع پارت سیزدهم - 13 

     

    +داری زیاده روی میکنی ایسه...
    -برام مهم نیس...این چیزا روم اثر نداره..
    این چهارمین پیکی بود که نوشیدم...
    مست بودم ولی هشیاریم هنوز سرجاش بود...
    +خیلیا قبل مرگ از هشیاری حرف میزنن..نمیخوای که همه چیو خراب کنی..
    -بهم اعتماد کن کایز..من خیلی چیزا رو از دست دادم که به اینجا برسم...مطمئن باش تو یه شب خرابش نمیکنم..

    یک سال از جدایی با ماوو میگذره....تنفرم از بهشتیا و تلاش برای آزادی ماوو باعث شد خطر کنم و به دروازه جهنم بیام و از شانس بدم با کایز آشنا شدم...
    جن خوش قیافه ای که ادعا داره میتونه ارتش کوچیکی برام درست کنه....
    منم چون راهی نداشتم باهاش همکاری کردم
    و اینم میدونستم که در عوض چیزی از من میخواد.....
    کشتن یکی از سران نژاد آتش...
    داستان از این قرار بود که کایز توی جنگی بین آتشیان و اجنه ، خانوادشو از دست داده بود و اونم مثل من دنبال انتقام بود‌.....
    شاید به همین دلیل بود که به اون اعتماد کردم...
    +اونا برای استراحت یه شب اینجا میخوابن....میتونیم موقع خواب اونو بکشیم...
    در اینکه کایز جن زرنگی بود شکی نداشتم...مسافرخونه جای خوبی برای غافلگیر کردن و کشتنه.....
    -کی میرسن؟؟
    +تا چن دقیقه دیگه...تو باید محافظاشو بکشی...خودم کارشو میسازم...
    -مواظب خودت باش...شک دارم بتونی از پس همچین کاری بر بیای....
    +سال ها منتظر این موقع بودم...حتی اگه به قیمت جونمم تموم بشه باید اونو بکشم....
    -پس‌ سعی کن نمیری...بهت نیاز دارم...
    ...................................................

    همه چی طبق نقشه پیش رفت....
    کایز تونست انتقامشو بگیره....خوشحال نبود ولی از درد های زیادی خالی شده بود....
    نوبت اون بود بهم کمک کنه...
    بهم یک نقشه داد با پنج علامت....
    +این پنج نفر میتونن کمکت کنن به بهشت حمله کنی....
    -تو به من قول ارتش داده بودی..
    +این پنج نفر هر کدوم قدرت یک ارتش رو دارن...بهشت جای مناسبی برای حمله ارتش های بزرگ نیست....
    -دربارشون بهم بگو...چطور راضیشون کنم؟؟!!
    +اولین نفر یک گرگینه جوون مثل خودته...زندگیشو از پول راهزنی میگذرونه...یکم عصبانیه ولی قدرتش فوق العادس....اون به راحتی با غارت پول بهشت راضی میشه...
    نفر دوم دختری از نژاد الف هاست....کماندار مهاریه...کمان اون از جنس درخت زندگیه...هیچوقت تیراش خطا نمیره...میتونی راضیش کنی ولی فقط باید دلشو بدست بیاری....اون با حرف قانع میشه...
    نفر سوم یک آتشیان فراریه...اون از ارتش  نژاد آتش فرار کرده...
    توی یک روستا زندگی میکنه و از جنگ دوری میکنه...تو باید اونو راضی کنی دوباره شمشیرشو به دست بگیره...ولی کار راحتی نیست....اون از جنگ ضربه روحی سختی دیده...
    نفر چهارم یکی از شاگردای جادوگر جنگله....اون بیشتر اوقات زندگیشو صرف یاد گرفتن ورد و جادو های زیادی کرده....لیاقت کامل برای جادوگر شدن رو داره...ولی اگر درخواست اتحاد بدی حتما قبول میکنه چون معتقده اونجا آینده ای نداره.....
    نفر آخر هم شوالیه ی نوره...چیزی برای گفتن نیست...وقتی ببینیش ارتشت کامل میشه...اون قدرتمند ترین عضو ارتشت خواهد بود...
    -ممنون کایز....بی حساب شدیم!!

     

    پایان پارت سیزدهم - 13

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    پارت چهاردهم - 14  / پارت آخر 

     

    ..نه....نه...نه.نه.اااااااا
    درد شدیدی تو دستام احساس میکردم ...انگار‌داشت از درون متلاشی میشد.....ولی...من نباید اینجا متوقف میشدم ....من باید ماوو رو نجات میدادم .....دردم داشت کم کم کمتر میشد....
    با تمام توانم دستم رو مشت کردم .....و درد ناگهان قطع شد...
    .....تمام دستم کریستالی شده بود......باور نکردنی بود....دستام خیلی سنگین بود خیلی سخت میشد حرکتش داد....
    خودمو از اون غار دور کردم...و به جنگل ها پناه بردم....
    هوا کم کم داشت تاریک میشد باید امشب رو اینجا میموندم.....
    ...باید یه درخت قطع میکردم تا بتونم باهاش هیزم درست کنم....ولی هیچ چیز‌همراه من نبود تا بتونم باهاش درخت رو ببرم ...تصمیم گرفتم تبدیل به گرگینه بشم تا بتونم ببرمش...
    ....
    اا لعنتی ....چرا نمیشه...چرا تبدیل نمیشم....چه بلایی سر من اومده...
    صبر‌کن ببینم ....شاید با این دستام بتونم یه کاری کنم
    دستام مشت کردم و ضربه محکمی به درخت زدم .....
    باور نکردنی‌بود....این دستای کریستالی خیلی بهم قدرت میدادن..
    بعد از روشن کردن اتش احساس خستگی‌و بی حالی میکردم ....
    چشمانم را بستم ....
    وقتی بیدار شدم صبح شده بود ......
    بلند شدم و به راه افتادم ....من باید اول گرگینه رو پیدا میکردم

    بعد از کمی‌راه رفتن به یک کلبه رسیدم...نگاهی به نقشه انداختم ....یکی از علامت ها کلبه رو نشون میداد ....
    من باید مواظب باشم ....نمیتونم به گرگینه تبدیل بشم....
    یه تبر روی زمین بود....وقتی دستم به سمتش دراز کردم و برداشمتش ....یهویی قسمت هایی از اون تبدیل به کریستال شد .....
    در رو باز کردم و داخل کلبه شدم..
    _اااا یاد نگرفتی بی اجازه وارد‌خونه کسی بشی
    +تو..تو دیگه کی هستی...

     

    پارت آخر داستان هم به پایان رسید 

    امیدوارم از این داستان خوشوت آمده باشه ، نظرات و امتیاز یادتون نره ... ممنون

    نویسنده داستان : محمد - Mokingstar

    • خوشم اومد 2

    به اشتراک گذاری این ارسال


    لینک به ارسال
    به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

    برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

    برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

    ایجاد یک حساب کاربری

    برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

    ثبت نام یک حساب کاربری جدید

    ورود به حساب کاربری

    دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

    ورود به حساب کاربری


    ×